هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۵۲:۲۱ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
#1
سلاااااام
لطفا این پستمو نقد کنید.
ببینم بعد این مدت چقدر افت کردم.
راست به من گفتن که بعد اینکه این پست رو بزنم دسترسی ها برای ورود به محفل داده میشه ولی الان چون چند وقت نبودم چطوری میشه؟ میدین یا نه؟


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۸:۴۲:۲۵ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
#2
با احتیاط از پناهگاه خودش بیرون آمد. همه جا برایش تازگی داشت؛ خوابگاه، سرسرا، کتابخانه و...

ناگهان تیت پومانا را دید و فریاد زد:
_یا پیژامه مرلین! پومانا خودتی؟! باورم نمیشه.
_اگه از اومدنم ناراحتی برگردم؟
_نه نه. ولی فک نمی کردم به حرفم گوش کنی و بعد پنج ماه از قزنطینت بیای بیرون. حالا چرا اینقدر ماسک و دستکش داری؟

پومانا چند اسپری الکل به اطرافش زد و گفت:
_چرا؟! کروناست دیگه.
_اما توی هاگوارتز هنوز کرونا نیومده.
_اما ممکنه بیاد. احتمالش یک هزارم درصده؛ یک هزارم! میفهمی چقدر زیاده؟! تازه از قدیم گفتن احتمال شرط عقله.

تیت کتابش را بست و با خنده گفت:
_اولا احتمال نه و احتیاط. دوما اگر گرفتی بیا یکی بزن تو گوش من.
_اخه زدن تو گوش تو به چه دردم میخوره؟!
_حالا ولش کن. بیا بریم پیش بچه ها.

آنها وارد سرسرا شدند. پومانا همه چیز را در این مدت فراموش کرده بود؛ سقف زیبای سرسرا، قیافه بچه ها حتی فراموش کرده بود میز هافلپاف کدوم میز هست.
پس از دیدار با بچه های گروه، تیت مقداری غذا برای پومانا آورد. تا پومانا با اصرار بچه ها ماسکش را درآورد و همین که خواست قاشق را در دهانش بگذارد؛ یکی از بچه های سال اولی توی صورت پومانا عطسه کرد.
همه در سکوت به پومانا نگاه کردند. ناگهان پومانا جیغ بلندی کشید و شروع به اسپری کردن الکل کرد. بعد از تموم شدن سه شیشه الکل ضد عفونی پومانا کمی آرام گرفت.

با عصبانیت رو به تیت گفت:
_دیدی؟! منکه گفتم نمیخوام. اگه کرونا بگیرم همش تقصیر توئه. حالا باید برم درمانگاه.
_امم.... حتما لازم نیست بری هاا. یه عطسه معمولی بود.

پومانا جوابش را نداد. از جایش بلند شد و به سمت بیرون سرسرا حرکت کرد، موقع خروج پایش به لبه میز گیر کرد و با سر به زمین خورد. سپس با صورتی خونی رو به تیت فریاد زد:
_حالا لازمه که برم یا نه؟!


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: چه چیزی بدتر از مرگ وجود داره؟
پیام زده شده در: ۱۷:۳۱:۵۰ پنجشنبه ۹ اردیبهشت ۱۴۰۰
#3
بوسه دیوانه ساز واقعا وحشتناکه :/


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۸:۳۵:۲۳ سه شنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۹
#4
پومانا اسپروات از تیم پالی چپمن پومانا اسپراوت علی بشیر روبیوس هاگرید

و

گابریل تیت از تیم ناسازگاران

سوژه:رفاقت

-خب بچه ها، همه جمع بشین. ما برای کوییدیچ به یک نفر به عنوان مهاجم نیاز داریم. فردا عصر داوطلبین به زمین کوییدیچ بیان.

سدریک این را گفت و سرش را روی بالشتش گذاشت. تعدادی از بچه های هافلپاف هیجان داشتند و با هم صخبت می کردند؛ پومانا و گابریل هم در بین این افراد بودند.

-وای، این شانس خیلی خوبیه من که شرکت می کنم.
-آره منم شرکت می کنم. فقط گابریل مهاجم بودن احتمال خطراتش یکم زیاد نیست؟
-تو کتاب قوانین کوییدیچ خوندم که مدافع ها بیشترین آسیب ها رو می بینند، خیالت راحت.

فردا صبح

سرسرا حسابی شلوغ بود و هر کسی سرگرم کاری. سروصدای میز هافلپاف از همه ی گروه ها بیشتر بود؛ آنها روز مهمی رو در پیش داشتند.

-تیت، این کتابا چیه باز؟

گابریل با کوهی از کتاب کنار پومانا نشست و همزمان که داشت سه کتاب را با هم می خواند، به پومانا جواب داد:
-میدونی دارم تمام قوانین رو مرور میکنم.
-واقعا لازمه؟
-معلومه که لازمه. اگر یک خط از اینا رو بلد نباشی می خوای چطوری بازی کنی؟!
-درست اما، فکر نمی کنی باید پروازتم با جارو خوب باشه؟

گابرلی در حالی که تعداد کتاب بیشتری را باز می کرد جواب داد:
-امممم، حالا اونم هست ولی مهم قوانینه.
_اما...

پومانا از ادامه دادن بحث منصرف شد چون مطمئنا هر کاری می کرد برای تیت کتاب با ارزش تر بود.

-وای پومانا! من خیلی استرس دارم. من نسل اندر نسلم بازیکن کوییدیچ بودند؛ اگر من نشم از خانواده طرد میشم.
_واقعا؟!
-آره، خیلی وحشتناکه نه؟ البته فکر نکنم تو درک کنی.

پومانا به فکر فرو رفت؛ خانواده او هم دقیقا همین را گفته بودند. اگر او می برد گابرلی طرد میشد و اگر گابریل خود او. رشته ی افکار پومانا با صدای گابریل پاره شد.

-وای خدا!
-چی شده؟
-اگه طرد بشم دیگه نمی تونم به کتابخونه خانوادگیمون برم.

پومانا که به خاطر گابریل داشت دار فانی را وداع میگفت، با ادامه حرف گابریل ترجیح داد بعد ها به آغوش گرم مرلین برود و بماند و کاری کند تا گابریل برنده شود.

-تیت؟بریم یکم با جارو تمرین کنیم؟
-نه، نه. اول قوانین. بیا اگه تو هم می خوای، بخون.
-نه ممنون. من میرم.

پومانا از جایش بلند شد. در طول راه فکر کرد که چه کاری کند تا بدون تقلب گابریل برنده شود. ناگهان یکی از بچه ها به او وردی زد و او به طرفی مخالف حرکتی که می خواست بکند حرکت کرد. پومانا بعد از اینکه با دستگاه سلامت سنج خودش را چک کرد؛ فکری به سرش زد.

عصر در زمین کوییدیچ

-گابریل تیت.

گابریل جلو رفت. او تمام سوالات را درست جواب داد. سپس به سمت ازمون عملی رفت.

در آسمان

-خب گابریل، بزن ببینم چی کار میکنی.

گابریل شروع به پرتاب توپ ها کرد. او چهار توپ از پنج توپ را درون حلقه انداخت.

همان موقع روی زمین

-پومانا، تمرکزت رو حفظ کن. تو می خوای برای دوستت این کار رو انجام بدی. فقط کافی ورد رو روی دروازه بان بزنی. وای خدا! این کارم نود و نه درصد احتمال داره که به خطر بیفتم.
-پومانا؟
-بله؟مشکلی پیش اومده؟ اتفاقی افتاده؟
-نه، نه. فقط نفر بعدی تویی.
-آها باشه، ممنون.

پایان آزمون

-خب بچه ها، کارتون بد نبود. البته چد تا خوب هم داشتیم. ما از بین شما گابریل رو انتخاب کردیم. البته ما....

پومانا خیلی خوشحال بود، اما نباید خودش رو لو میداد. گابریل رو به پومانا کرد و گفت:
-وای! حالا دیگه از خانواده طرد نمی شم. دیدی گفتم قوانین مهم تره.

پومانا تا حرف از طرد شدن آمد؛ نگران شد. مبادا خودش طرد میشد. اوسعی کرد خر چه سریعتر به سمت قلعه برگردد تا چاره ای پیدا کند.

-آهاي پومانا، کجا؟!
-دارم میرم قلعه سدریک.
-مگه نگفتم اونایی که تو تیم هستند؛ بمونند؟!
-من که تو تیم نیستم.
_پس من یک ساعت دارم چی میگم که تو تعدادی دیگه به عنوان ذخیره هستین؟!
-واقعا؟
-نه، میدونی من از خواب نازم گذشتم تا سرکارت بزارم؛ خب آره دیگه.


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۶:۵۸:۳۲ شنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۹
#5
شاه مقتدر گروه پالی چپمن پومانا اسپروات علی بشیر و روبیوس هاگرید به سرباز کوچک گروه ناسازگان حمله می کند


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۳:۲۶ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#6
کی:
اول جشن


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#7
همه هاج و واج به نقشه ای با صفحه سیاه و به هاگرید نگاه می کردند؛ امیدهایشان نا امید شده بود. بعد از چند دقیقه سکوت ناامید کننده هاگرید گفت:
_خب حالا روشنش می کنیم و میبینیم که درست شده.

اکثریت جمع اهی کشیدند و به سمت نقشه رفتند تا آنرا روشن کنند.

_پس دکمه اش کو؟
_مال بعضیا کنارشه به بغلاش یه نگاه بنداز.
_نیست.
_زیرش چی؟
_نیست، نیست. هیچی نیست.

هراس و وحشت همه را فرا گرفت. به نقشه هجوم بردند و آنرا زیر رو کردند؛ اما چیزی پیدا نکردند. از انواع طلسم ها استفاده کردند؛ اما فایده ای نداشت.
رز که به دلایلی چند دقیقه ای صحنه را ترک کرده بود، به صحنه بازگشت و به افرادی که نزدیک بود نقشه را آتش بزنند گفت:
_آهای چی کار می کنید؟ الان آتیش میگیره ها.

مرگخواها و محفلی ها آرام شدند و به نقشه نگاه کردند. هری به سمت رز رفت و ماجرا را برایش تعریف کرد. رز بعد از شنیدن ماجرا گفت:
_اینکه کاری نداره. الان خودم روشنش می کنم.

همه با شادی رز را نگاه کردند. هری که هم خوشحال بود هم نگران پرسید:
_چطوری؟
_با ویبره.

قیافه همه از حالت خوشحالی به حالت ترس تغییر کرد. تعدادی از محفلی ها خواستند جلوی رز را بگیرند اما دیر اقدام کردند.

_
_...
_
_...

همه جا می لرزید و خانه های اطراف ترک بر می داشتند اما نقشه هیچ عکس العملی نشان نداد. گابریل به نشانه اعتراض گفت:
_من در کتابی از مشنگ ها خوانده ام هر عملی عکس العملی دارد؛ اما این نقشه هیچ عکس العملی ندارد. پس باید...

اما حرفش را نتوانست ادامه بدهد چون اجری نزدیک بود به سرش بخورد. رز که ناامید شده بود، از حرکت ایستاد و گفت:
_باید شدتش بیشتر باشه اما من از این بیشتر نمی تونم.

ناگهان پومانا که در اطاف سوژه برای موقعیتی مناسب کمین کرده بود پرید وسط سوژه و گفت:
_بگم برو بچه های زلزله بیان؟

بلاتریکس آمد که به پومانا یک کروشیو بزند تا دیگر توانایی این کار را نداشته باشد؛ اما پومانا قبل از اینکه جوابی بشنود زلزله را به سوژه دعوت کرده بود.
زلزله وارد عمل شد، رز هم به کمکش شتافت و هردو شروع به لرزاندن کردند.


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۰:۳۶ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
#8
مرد نخ نما دلش ترک خورد؛ ترک فراتر رفت و قلبش دو تیکه شد، تیکه ها کوچیک و کوچیک تر شدند تا اینکه قلبش پودر شد. مدیر موزه با دیدن پودر قلب فکری بر سرش زد و گفت:
_می خوای پودر قلبت رو به موزه بفروشی؟

مرد نخ نما نگاهی به قلبش؛ بهتره بگیم پودر قلبش کرد. دیگر ضربان نداشت، دیگر شاد . خندان نبود. با ناراحتی رو به مدیر موزه گفت:
_اگر پودر قلبم را به تو بدهم اون وقت چی جای قلبم بزارم؟

مدیر موزه نگاهی به دور و اطرافش انداخت تا چیزی پیدا کند؛ چشمش به بادکنک افتاد و گفت:
_همین بادکنکی که احترام زیادی براش قائلی.



نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
#9
چی کار:
دعوا سر پست زدن

جمله کامل:
سدریک دیگوری وقت گل نی در پناهگاه با البوس پاتر سر پست زدن دعوا می کردند


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴ یکشنبه ۴ آبان ۱۳۹۹
#10
سلااام
اینم ماموریت من


نیستم ولی هستم

تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.