هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۶:۰۶:۰۳ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#1








کلبه


از دردی که در وجودم می‌پیچد چشم‌هایم را باز می‌کنم. همه‌جا تاریک است و قادر به دیدن چیزی نیستم! کف کلبه کمی نم دارد و بوی کهنگی کلبه را پر کرده. چوب‌دستی‌‌ام را بیرون می‌آورم و با گفتن لوموس کلبه را روشن می‌کنم، کلبه خالی از هرگونه جسمی است؛ روی پنجره‌ها را خزه گرفته و هیچی از بیرون معلوم نیست.
صدای پای اسب به گوشم می‌رسد... بطرف پنجره می‌روم تا با کنار زدن خزه‌هایش ببینم صدای پای اسب برای چیست... ولی در همین موقع در کلبه با لگد باز می‌شود و یک لشکر با زره و کلاهخود به داخل کلبه می‌ریزند و قبل از اینکه بخواهم حرکتی کنم چوب‌دستی‌ام را می‌گیرند، دست‌و پاهایم را با طناب می‌بندند و روی چشم‌هایم، چشم‌بند می‌گذارند! دیگر قادر به دیدن چیزی نیستم!

صدای یکی از آنها را می‌شنوم که می‌گوید:
-سریع! تا محاکمه وقتی نمانده!

اعتراضم بلند می‌شود!
-محاکمه؟! محاکمه برای چه؟ مگر من چکار کردم؟!
-خاموش باش ای افسونگر! زمین باید از نجاست شما فریبگران پاک شود!
-اما به چه دلیلی مرا ساحره فرض کرده‌اید؟!
-ساکنان این کلبه همگی افسونگر بودند! هیچ آدم عادی‌ای پایش را اینجا نمی‌گذارد! در ضمن... تو یکی از وسیله‌های جادوگری را با خود حمل می‌کردی!
-چه وسیله‌ای؟! من هیچ وسیله‌ای نداشتم!
-این چوب!
-مگر همهٔ چوب‌ها وسیلهٔ جاوگری‌اند؟ برای طبل زدن هم...
-خاموش! دیگر کافیست! ببریدش!

۲ نفر بازوهایم را می‌گیرند و مرا از کلبه بیرون پرت کرده و بر روی زمین می‌اندازند! مدتی طول می‌کشد... نمی‌دانم چه می‌کنند اما وقتی اسب‌ها حرکت ‌کرده و من با شدت به روی زمین کشیده می‌شوم می‌فهمم که به اسب بسته شده و می‌خواهند تا میدان شهر مرا روی زمین بکشانند!

میدان شهر


بالاخره نگه می‌دارند! لباسم پاره شده و از دست‌هایم خون می‌آید، پاهایم نیز شروع به سوزش کرده‌اند؛ نفسم بند آمده و در راه ناسزاهای دیگران را به جان خریده‌ام! در همین حین یک نفر بازوهایم را گرفته، بلندم کرده و محکم بطرف یک ستون پرتم می‌کند! از شدت دردی که در کمرم می‌پیچد ناله‌ام در گلو خفه می‌شود و مدتی بعد احساس می‌کنم که دیگر نمی‌توانم تکان بخوردم! می‌فهمم که مرا به ستون بسته‌اند، مردمی که دور میدان جمع شده‌اند ناسزاگویان بطرفم سنگ پرت می‌کنند! نمی‌دانم چکار کنم یا چگونه خودم را نجات دهم! از شدت درد می‌خواهم بمیرم اما... فهمیدم! من که زنده نیستم! واز این فکر خنده‌ای بر لبم می‌نشیند؛ خودم را از حالت جسم به روح تبدیل می‌کنم و آهسته از طناب‌هایی که به دورم بسته شده عبور می‌کنم؛ سپس دوباره خودم را تبدیل به جسم کرده و چشم‌بند را در می‌آورم و به کناری پرتاب می‌کنم. اکنون می‌توانم ببینم! به یکباره مردم ساکت می‌شوند، سربازی که مشعل به دست در کنارم ایستادهٔ و آمادهٔ آتش زدن من بود از ترس می‌لرزد و چند کشیشی که در طرفی از میدان ایستاده تا مراسم را تماشا کنند با تعجب به این صحنه خیره شده‌اند. با چشم‌هایم به دنبال چوب‌دستی‌ام می‌گردم و آن را در دست سربازی دیگر می‌یابم. با حرکتی سریع چوب‌دستی‌ام را پس می‌گیرم. بخاطر بلاهایی که به سرم آورده‌اند، خشم وجودم را فرا گرفته! برای همین چند خانهٔ اطراف را آتش زده و با آپارت از مردمی که جیغ‌زنان در حال فرارند جدا می‌شوم



پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۸:۲۴ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#2
_بله؟
_پرفسور من هستم.میشه بیام تو؟
_من؟من دیگه کیه؟
_اسپروات
_آه!تویی پومانا بیا تو.
_پرفسور ببخشید مزاحمتون شدم می خواستم بگم ....

مودی با حالتی تهاجمی به پومانا نزدیک شد و گفت:
_این بوی چیست؟چه بوی نفرت انگیزی دارد!نکند آدم کشته ای و این جنازه اش است؟
_نه این ....
_حتما یک حیوان را با ورد ممنوعه کشته ای!
_نه نه ....
_بدون ورد ممنوعه کشته ای؟!
_نه این فقط ....
_آها ! فهمیدم از روشه ماگل ها کشته ای!
_نه پرفسور!نه!این فقط کمی کله پاچه است!
_کله پاچه!خب حالا برای چه آورده ای؟می خواهی مطمئن شوی سمی در آن نیست و آنرا بخوری یا می خواهی ....
_پرفسور!
_آری ؟ چه شده؟
_من این کله پاچه را برای شما آورده ام.
_برای من؟اما تو که می دانی من فقط از دست خودم چیزی می خورم.
_حالا شما این دفعه را بخورید. من دارم به شما میدهم به من اعتماد ندارید؟
_من از دستان خودم هم با شک و تردید می خورم چه برسد به تو. حال کی آنرا درست کرده؟
_شما چه کار دارید بخورید نوش جان!
_نه ،من باید بدانم.
_راستش را بخواهید مروپ درست کرده.
_مروپ؟ چی ! مروپ مادر ولدمورت؟!
_بله زنه خوبیست(شاید)
_تو واقعا توقع داری من این را بخورم هرگز.هرگز.
_پرفسور از این اخلاق گنده تون دست بکشین !بخورین بلکه منم به نمره ام برسم.
_تو می خواهی مرا به یک نمره بفروشی ؟واقعا که!از تو توقع نداشتم !

....

_چاره ای نیست مجبورم این کار را انجام دهم.
_واقعا می خورید پرفسور؟!
_چی رو؟
_کله پاچه رو دیگه الان گفتین چاره ای نیست.
_آها آنرا می گویی . نه منظورم از مجبورن این بود که تو را با طلسم فرمان از اتاقم بیرون و کله پاچه را به دور می ریزم.
_پرفسور شما حق استفاده از .....
_ایمپرویوس.

....

_آخیش ! حال که او را از اتاق بیرون کردم می توانم کله پاچه را با راحتی بخورم.اینطوری کسی هم نمی فهمد . آه مودی! تو چقدر دانایی!



پاسخ به: الگوی شما کدام شخصیت هری پاتر است؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۱۴:۵۴:۱۱ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#3
الگوووووووووووووووووووووو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگه میخواین یه روزی برترین باشین راه تازه ای برای خودتون بسازید واصلا الگو انتخاب نکنین ولی ازنکاتی که باعث موفقیت دیگران شده میشه استفاده کرد من از شخصیت پروفسور لوپین و سریوس خوشم می یاد ولی باری استفاده از نکات موفقیت تام عزیز بهترین گزینه است ولی میدونم حتی اگه 2000 سال دیگه هم بدوم به اون نمیرسم



پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱:۰۳ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#4
1-یه مشکلی که براتون پیش اومده رو درنظر بگیرید، طلسم رو اجرا کنید و خود مشکل و نتیجه خلاقانه ش رو بنویسید. (۷نمره)
یادتون باشه که طلسم ما طرفدار راه حل های غیرمنتظره و طنزآمیزه بنابراین اصلا خودتون رو محدود نکنید، ولی درعین حال نباید بی ربط بنویسید. (جزییات بیشتر، نمره بهتر)

مشکل بنده اینه که چرا؟ یعنی عملا چرا؟ الان شما ساعت رو نگاه کنید، دو نصف شبه! چرا باید توانایی تغییر شکل یه گرگینه که بنده باشم، بعد از نیمه شب باشه؟ شاید اصلا من بخوام شبی که ماه کامله زود بخوابم، یه وقت پوستم خراب نشه! بهرحال جمع کردن سه لایه کبره و شیش ماه حموم نرفتن کار هرکسی نیست!
حالا الان که چنین مشکلی داریم چیکار میکنیم؟ از این طلسم زیبا، جادار و مطمئن استفاده میکنیم تا مشکلمون حل شه.
در کل به نظر من طلسم بار اول که اختراع و اجرا شده، صاحابش یدونه زده روش و گفته: "This bad boy can show you many solutions!". که خب حالا کاری نداریم باهاش و میزنیم اجرا میکنیم طلسم رو.
اتفاقی که میفته چیه؟ یه آقای کچل با یه لبخند جذاب از نوک چوبدستی خارج میشه و میره توی آسمون، اول میره یه نگاه به ماه و ساکنانش که خیلی از دیدن این غول جذاب وحشت کردن، میندازه. بعد هم یه نگاه به زمین که ساکنانش که اصن اهمیتی به قضیه نمیدن و حتی مشنگا هم ارتش ها و سلاحاشون رو آماده کردن تا بهش شلیک کنن. خلاصه این آقا غوله که در واقع همون طلسمه خیلی نارحت میشه و برای حل مشکل، تصمیم میگیره صورتِ مشکل یعنی گرگینه هارو حل کنه. در نتیجه چیکار میکنه؟ اگه حدستون این بود که میزنه گرگینه هارو از هستی محو میکنه، اشتباه کردید! میزنه با یه شوت خیلی خفن کره زمین رو پرت میکنه به سمت خورشید که کلا ریشه مشکل حل بشه. و اگه سوال دارید که ریشه چیه؟ باید بگیم گرگینه ها از انسان ها به وجود اومدن کلا در ابتدا، و از گرگ ها. در نتیجه چی؟ آفرین! شد آنچه شد!

۲-بنظرتون این طلسم میتونه چه کاربردی داشته باشه. (۳نمره)
(شوخی یا جدی)

بهترین کاربرد ممکن رو! کاربرد حل کردن مشکل رو داره این طلسم! شما طلسمی دیدید که این کاربرد رو داشته باشه و دوشواری هم نداشته باشه؟ من که ندیدم. من خودم اصلا سه تا از همین طلسم واسه خانواده خودم بردم. در این حد خوبه. شما برای مثال موهات خیسه، حال نداری خشک کنی، از این طلسم استفاده میکنی، در لحظه یا آتیش میگیری، یا کچل میشی. کلا مشکل از ریشه خشک میشه. تیشه میخوره به ریشه مشکل اصن. میگن مشکلا حتی شبا از ترس این طلسم زیر تختشون رو نگاه میکنن قبل از خواب. در کل خیلی طلسم خوبیه. هر کی میگه دوشواری داره هم خالی میبنده.



پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸:۳۸ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#5
اثری از محفل!


-باباجونیا، بابا جونیا، بلند شید که محفل تکونی عید شرووووعععع شده!

صبح محفل، با شور و انرژی شروع شده بود، دامبلدور و گروه بیدار باشش، اتاق به اتاق حمله میکردن، پرده های پنجره ها رو میکندن و آفتاب و هل میدادن تو اتاق!

نفر اول پرده هارو به شاخ میکشید و نفر بعدی که یه پرتقال گوگول بود روی تخت صاحب اتاق میپرید و با یکی دو تا بوس پرتقالی محفلی صاحب اتاق و بیدار میکرد!
هوای دم عید واقعا بوی عید و میداد.

توی محفل، بوی شیشه شور ها توی هوا پخش بود، صدای چوب کاری فرش های قدیمی و خاک خورده ی محفل از حیاط خلوت میومد و سر و صدای جیغ و داد و آب بازی های سرِ فرش شستن ها، دیوارهای محفل و پایین میاورد!

هر گوشه ی محفل یه نفر شاد و شنگول با پیچیدن یه دستمال دور سرش و یه دستمال تو دستش، مشغول صابیدن در و دیوار بود.

مالی و بچه هاش و نوه و نتیجه هاش آشپزخونه رو پر از بوی شیرینی میکردن و اون گوشه کنار بوی یه خورش قرمه سبزی خوف و خفن به مشام میرسید!

توی راه رو های آفتاب گیر، زیر نور تنوری خورشید،گرد و غبار ها با آواز هاگرید توی هوا ملق میزدن!

خنده های زیر زیرکی جرالد و ماتیلدا از لب پنجره هایی که پاک میکردن، جیغ و داد مالی سرِ فرد و جرج که قاطی خمیر شیرینی، چن تیکه شکلات برتی بارتی با طعم همه چی میریختن، جیغ های بنفش و نارنجی آرتور موقع تمیز کردن لوستر هایی که اتصالی داشتن، صدای چوب کاری فرش ها با قدرت بازوی هاگرید، صدای شلپ شلوپ آب بازی پنه لوپه و گادفری موقع فرش شستن و اوووووه هر گوشه ی محفل رنگ و بوی عید رو... داد میکشید!

همون گوشه کنار ها، گاهی اوقات وسط مسطا، یکم اون وَر تر، یکم این ورتر، زیر میز، توی پریز، بغل گاز، روی پنجره ها، توی شلینگ آب، بین خاک و خُل فرش، جوزفین اما...
کاری گیرش نمیومد، توی رختشور خونه، قاطی لباسا، توی آشپزخونه، ما بین خمیر ممیرا، توی پذیرایی، توی سطل رنگ، هیچ جا و هیچ کس، کاری دست جوزفین نمیداد!

هیچکس نمیتونست به جوزفین اعتماد کنه و کاری دستش بده، آخه جوزفین، آخه جوزفین هیچ سابقه ی خوشی توی هیچ زمینه ای نداشت!
جوزفین یه خرابکار بالقوه ولی ناخواسته بود!

جوزفین که بغض گلوش و گرفته بود و دستمال گردگیری دور موهای قرمزش و باز میکرد، واسه اینکه هیچکس حال و هوای خوش عید و خونه تکونی قبلش و با جوزفین سهیم نمیشد، راهِ راه پله رو پیش گرفت و با دل کوچیک و شکسته اش راهی اتاقش شد.
جوزفین در اتاق کوچیک زیر شیروونی شو محکم بست و همون پشت در، اشک هاش رو رها کرد، بعد هم خودش و روی تخت خوابش انداخت و صدای گریه شو توی بالش مخملش... قایم کرد.


حیاط خانه گریمولد


تو حیاط غوغا بود، بیشتر از اون چه که فکرشو بکنید. هواپیمای ریچارد با اثاثیه جدید محفل وسط حیاط فرود اومده بود و باعث نابود شدن تمام زحمات محفلی ها شده بود.

ظرف های کیک رو زمین بودند و گربه پنه لوپه و ماتیلدا با لذت توت فرنگی ها و میوه های داخل کیک رو نوش جان میکردند.

سطل های رنگ پرواز کرده و مستقیم رو دیوار های سفید و براق فرود اومده بودند و بدتر از همه، ریش های پروفسور دامبلدور پر از رنگ شده بود.

پروفسور که به ریش های بلند و مو راپنزلی اش اهانت شده بود با عصبانیتی وصف نشدنی فریاد می زد صورتشو چنگ می انداخت!
-نه! چرا ؟ آخه چرا ریش نازنینم...

درست زمانی که هیچکس فکر نمیکرد اوضاع از این بی ریخت تر شه، از داد و فریاد دامبلدور و ترکیبشون با گرد و خاک حیاط طوفان شنی به پا شد که چِش چش و نمیدید!



اتاق جوزفین


جوزفین که کمی آروم شده بود، مجله صد و ده صفحه ای شو باز کرد و هندزفریش رو تو گوش هاش گذاشت بی خبر از غوغایی که در بیرون از اتاق به پا بود خودش و مشغول کرد.
-تا مجله رو تموم نکنم بیرون نمیرم باو، نه که خعلی هم من و همه دوس!


حیاط خانه گریمولد


بعد از فروکش طوفان, پروفسور نگاهی به اطراف کرد و با چهره های داغون محفلی ها مواجه شد.

تمام موهای آرتور در دستش بود, ریموند بالای درخت بود و شاخ به شاخ شده بود، چوب های خونه درختی وسط حیاط ریخته بود و نیمی از محفلیا رو له کرده بود، همینکه دوربین روی خرابه های وسط حیاط زوم میکرد ناگهان صدای جیغی از دور دست ها اومد و بعد از دقایقی دختری بر روی دستان پروفسور فرود آمد.
-سلام مزاحمتون نیستم؟
-نه باباجان..!
-پس...چطور میشه همچین طوفانی ساخت؟ چرا ری رو درخته؟ چرا هاگرید تو فرشه؟ چرا آرتور قشنگه؟ چرا اون اقا اسمش مشنگه؟ ؟ چرا جوزفین اونجا نشسته..؟ عه پروفسور! چرا جوزفین اونجا ننشسته؟

چش و چار از کاسه در اومده محفلی ها به جای پارک همیشگی جوزفین افتاد! طبقه اول خونه درختی، زیر شاخه ی اصلی، بغل خونه ی سنجاب درختی!
-جوزفین نیستتتتتتت؟
-جوزفین...
-نیست..!

بغض گلو ها رو گرفت و صدا ها تو سینه حبس شد!
-هوررررراااا!

این صدای خوشحالی تمام بچه های محفل بود.
هر اتفاقی که پیش اومده بود قابل جبران بود، اگه، اگه، اگه فقط مزاحمت های جوزفین در کار نبود!

راند دوم محفل تکونی بعد از خوردن ناهار شروع شده بود!
از اون همه شور شوق دیگه چیز پررنگی نمونده بود، بوی شیرینی آشپزخونه جاش و به صدای شسته شدن ظرف ها و غرغر های مالی داده بود، خاندان مو قرمز های کوچیک به تقلید از مالی هر کار کوچیک و بزرگی رو با غرغر انجام میدادن.

هاگرید خسته از تکوندن فرش هایی که دوباره با گردوخاک چندی پیش کثیف شده بودن کف حیاط خلوت وِلو شده بود.

دامبلدور توی انباری دنبال حلالی برای پاک کردن رنگ ریش هاش بود ولی جز کوهی از ظرف های شیشه ای خالی چیزی قسمتش نشده بود.

آرتور با رنگ کردن دیوار ها به مشکل خورده بود، پنه لوپه با فشار کم شیر آب ساعت ها میشد که فرش رو آب میکشید.

ماتیلدا و جرالد که خسته شده بودن بگو مگو داشتن!
وَوَوَ... هر گوشه ی محفل بوی بد خستگی و غم و اندوه و میداد.

کمکم میشد متوجه جای خالی بعضی ها شد، بعضیایی که هیچ وقت خسته نمیشدن و تا آخرش پایه ی شوخی و خنده بودن.
بعضی هایی که آخر کار های سخت و به عهده میگرفتن و به همه کمک میکرد، بعضی هایی که خستگی و با شیطنتاشون از بین میبردن و پرچم خنده و خوشحالی رو همیشه بالا نگه میداشتن، بعضی هایی که اسمشون جوزفین بود!
کسی نبود که محفل بهش بگه این کار و نکن و اون گند و نزن و این و نشکن و اونو خرد نکن و...
ولی... شاید جاش خالی بود!

همه ی دستمال سر ها با بیحوصلگی و کجکی روی سرا بسته شده بود و با کمک بغض صاحب دستمال در و دیوار های محفل و با حس و حال دلتنگی تمیز میکرد!

-دیع نمیتونمممم من جوزفین مو موخوام! عووووواَااا...

با ترکیدن بغض هاگرید کل محفل ترکید! صدا های کوچیک و بزرگ ترکیدن بغض ها راه پله ی تمیز و صابونی محفل و طی کرده و پشت یه در بسته وایساد!


تق تق تق


-برو همون جایی که ازش اومدی!
-آخه اونجایی که من ازش اومدم به تو نیاز دارن!
-دروغه! هیچکی به من نیاز نعاره! من یه دست و پاچلفتی بدرد نخورم! یه خرابکارِ رو اعصاب!

جوزفین گوشه پنجره کوچیک اتاقش نشسته بود و با آهی که میکشد به آفتاب پشت ابر نگاه میکرد!

-آخه... این دقیقا همون چیزیه که بهش نیاز داریم! تو این مدت که همه ما آدم بودیم، همه چی خسته کننده و بی روح شده بود، همه چی تیره و خاکستری شده بود! ما یه رنگ جلف میخواییم! یه صدای تیز! یه شیطون خرابکار! یه جوزفینِ مونتگومری!

مونت اشکاش و پاک کرد، شلوارش و پاش کرد، موهاش و ریخت و پاش کرد و در اتاق شو باز کرد!

در که باز شد...گوله گوله محفلی به اتاق حمله ور شد و مثل دریای مواجی که قایق کوچیک روش و تکون میده، جوزفین هم روی دست های محفلی ها به هوا پرتاب شد!


آهای دختر درختی، آهای آدامس خرسی، آهای رماتیسم مغزی!
آهای افتخار فسقلی، آهای مهربون قلقلی، آهای شیطون وزوزی!
تولدت مبارک



پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۴:۳۷:۱۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#6
سلام بر ارباب قدرت
درود بر بر بزرگ بزرگان
ای کسی که قدرت را به جادوگر برگرداندی
ای کسی که به قدری قدرت دارد که هیچ کس نمی تواند با آن مبارزه کند.
باشد که تست ما مورد مقبول لرد تاریکی قرار گیرد تا بتوانیم به بهترین شکل به دشمن مرگ خدمت کنیم.

1-هرگونه عضویت سابق در گروه های محفل ققنوس/مرگخواران را با زبان خوش شرح دهید!

آه ارباب چگونه می شود صاحب قدرت را دید و خواست با آن مقابله کند. ارباب بزرگ من از همان جوانی که بسیار خام بودم آرزوی مرگخوار شدن و تبدیل به خدمتگزار شما گردم. حالا این آرزو چندین برابر شده است و امیدوارم که بتوانم خدمتگزار شما گردم.

2-مهمترین فرق دامبلدور و لرد در کتاب چیست؟

آه ارباب! بسیاری میدانند که شما با نهایت سخاوتمندی قدرت را به جامعه جادوگری تقدیم میکنید و آه...... ای وای برمن که آن دامبلدور در نهایت خسیسی قدرت را برای خود می خواهد و پس از ظهور شما آن پیر خرفت تصمیم به ساخت محفلی مزخرف به نام محفل ققنوس( ) کرد که به خیال خام خودش می تواند با قدرت شما مقابله کند. امیدوارم در صورت قبول شدن بتوان ممحفل را نابود سازم که کسی فکر نکند می تواند در مقابل ارباب زنده بماند.

3-مهمترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در مرگخواران چیست؟

آه... آه هرکس که عقل و منطق داشته باشد باید به ارباب بپیوندد که صد البته تعدادی از آنان که توانایی حمل یک صدم از قدرت لرد را ندارند به مرگ می پیوندند.
آخ ارباب من به خاطر داشتن کمی از قدرت شما به این جبهه آمدم و امیدوارم بتوانم آن را تحمل کنم.
و من میخواهم که بتوانم ذره ای به لرد تاریکی خدمت کنم.
سلامت باد ارباب......

4-به دلخواه روی یکی از محفلی ها لقبی بگذارید!

الستور مودی: کارآگاه چپ و چوله
دامبلدور:پشمک عینکی 1000 ساله

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به پر کردن شکم ویزلی هاست؟

به نظر اینجانب چون که ویزلی ها در هر صورت گشنه هستند و هر غذایی جلوی آن ها بگذاری بلعیده.
دو راه برای سیر کردن شکم آن ها وجود دارد:
1)ریش های دامبلدور چیده و آن را به عنوان شلوار به مرگخواران بفروشند که در هر صورت مرگخواران پس از فهمیدن این که این ریش دامبلدور است آن را آتش میزنند.

2)زمانی که لوپین فقیر تبدیل به گرگینه شد همراه با بلک که سگ است به دنبال شکار سنجاب ها می باشند که در هر صورت کفاف ویزلی هارا نمی دهد.


6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

ارباب قدرت! همه می داند که شما به راحتی قادر به قتل عام آنان میباشید ولی شما این کار را بیهوده می دانید و به آنها لطف میکنید تا در خیال خام خودشان یعنی مقابله با شما بمانند
ولی در صورتی که ارباب به من دستور دهند من با نهایت خوشحالی به سراغ آن ها رفته اول یک کروشیو زده و سپس در صورت بردن لذت کافی از شکنجه آنان نیمی از آنان را با پاترونوس نا امیدی(ارباب این قدرت چوبدستی حقیر من است که میتواند پاترونوس سیاه درست کند که باعث از بین رفتن شادی و دیوانه شدن و حتی مرگ می باشد) به کام مرگ می برم و نیمی دیگر را با طلسم فرمان وادار میکنم که خود را با چاقو مشنگی تکه تکه کنند.

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب) دارید؟

برای پرنسس بزرگ غدا های مورد علاقه شان را درست کرده و مقداری از گوشت مخالفان ارباب به آنان میدهم
هر زمان که ناراحت و ترسیده بودند برایشان داستان(یکی بود یکی نبود یه مار شجاعی بود ) رو میخونم و شب ها اورا در بغل خود میخوابانم.


8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و دماغ ارباب افتاده است؟

به هیچ کس ربطی ندارد و ارباب اگر صلاح دونستند به ما اعلام میکنن.
(ولی من فکر میکنم ارباب خودشون این کارو انجام دادند چون هیچ چیزی نمیتواند با ارباب مقابله کند)

9-یک کاربرد استفاده از ریش دامبلدور را نام ببرید!
جای خواب نجینی جان پرنسس مورد علاقه من البته اگه در آن ناراحت بودند اسکاچ ظرفشویی خوبه.



اربابا.... امیدوارم پست ما مورد مقبول شما قرار گیرد
باشد که سلامت باشید


دوست عزیز

سلام. خوش اومدین.

شما نمی دونم به چه دلیلی دارین همه پست هاتونو از جایی کپی می کنین. شاید فکر می کنین کسی نمی فهمه، ولی همه متوجهن.
فایده این کار چیه؟ اینجوری که نمی شه فعالیت کرد. باید با خلاقیت و فکر خودتون بنویسین. حتی همین فرم مرگخوار شدن هم کپی شده اس.
این کارو نکنین. نه این جا و نه توی تاپیک های دیگه. برداشتن و کپی کردن نوشته های دیگران کار خیلی بدیه.


گذشته از این مورد، شما برای عضویت در محفل ققنوس درخواست دادین. الانم برای مرگخوار شدن. این دو گروه دشمن هم هستن. شما قراره ایفای نقش کنین. به نظرتون ممکنه یه نفر عضو هر دو گروه باشه؟

فعالیت کنین. فعالیت واقعی. با ایده ها و فکر خودتون. حتی اگه در شروع، ضعیف و بد باشه. این فعالیت، خیلی با ارزش تر از کپی کردنه.


تایید نشد.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۷ ۱۷:۳۸:۵۲


پاسخ به: ققنوس نیوز
پیام زده شده در: ۱۴:۲۵:۴۶ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#7
جام جهانی کوییدیچ مشنگی ربوده شد!

به گزارش ققنوس نیوز، جام جهانی 2014 فوتبال، شب فینال جام، پیش از پایان بازی ربوده شد. ققنوس نیوز، صادقانه شایعاتی را در باب اینکه جادوآموز های جوان مدرسه علوم و فنون هاگوارتز در این امر دخالت داشتند، تکذیب می کند.
خاطرنشان می کنیم که مرگخوارها پیش از این هم ثابت کرده اند که تا چه اندازه از مشنگ ها بیزارند. خالی از لطف نیست یادآوری این نکته که لردولدمورت همیشه برائتش را از کوییدیچ مشنگی و جادویی اعلام کرده.

حواشی این مسابقه تنها به دزدیده شدن جام ختم نمی شود، گزارشات حاکی از آن است که آقای گل جام، جیمز رودریگز، به شکل مشکوکی ناپدید شد و هرگز برای تحویل جایزه اش در مراسم اختتامیه ی جام حاضر نشد.
تلاش ها برای یافتن جیمز رودریگز، هنوز هم ادامه دارد.

_________________________________________________


دیدگاه خود را بیان کنید:


____________


ناشناس:
این موضوع واس یه هفته ی پیشه! چرا انقدر عقبی ققنوس!؟ تا کی میخوای سانسور کنی اخبار رو؟!
_____________________



جیمز سیریوس پاتر:
درسته درسته. همش زیر سر ولدک و دار و دستشه. در مورد رودریگز هم به نظرم لیاقت آقای گل بودن رو نداشت. به اونا هم بگین نگردن. پیداش نمیکنن. استخوناش تا ابد تو حفره اسرار میمونه.
_____________________



تدی:
آقا ول کنین اینارو، فقط منچستر یونایتد!
_____________________



چارلی اژدها نفله کن:
چرا همه ی کامنت های مرا تایید نمیکنی ققنوس بوژبوژی مرا همش حذف میکنی کامنت هایم را مگر چه گفته ام؟؟؟؟؟؟
_____________________



لرد ولدمورت:
کروشیو به همتون که دیوار کوتاه تر از ما پیدا نکردین..
_____________________


سوارز:
گاز میگیرم اونی که دزدیده جامو



پاسخ به: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
پیام زده شده در: ۱۴:۲۱:۱۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#8
گم شدن سخت و عجیب نیست؛ اینکه تو غرق در روزمرگی هایت بشوی و آرزوهایت را فراموش کنی یعنی گم شدن، و پنه لوپه گم شده بود. احساساتش به او ارزش می دادند، قدرتمندش می ساختند، زنده بودن را در او تزریق می کردند و او آنها را از دست داده بود.

وقتی گم بشوی، بی قراری از جنس درد استخوان هایت را برای پیشروی می شکند و آن وقت آرامش ساحل سرخترین دریا با بحبوحه سکوی ۹/۴ لندن برایت فرقی نمی کند و این از وحشتناکترین حالت هاست.

پیش از... شاید پیش از گم شدن، پنه لوپه احساس می کرد دنیا برای سیراب کردن او کافی نیست. علیرغم آنچه که همه می گویند بعضی سوال ها هیچوقت جوابی نخواهند داشت و پنه لوپه نمی دانست چگونه به عطش درونش این را بقبولاند. سوال هایی مثل این که چرا هر چقدر هم مواظب باشد باز هم احتمال دارد چیزهایی را گم کند یا... خودش گم شود.

- لعنت به همتون!
فحش شنیدن از پنه لوپه تقریبا غیرممکن بود اما اینجا، نه.

- چته پنی؟ داری دیوونم می کنی!
- دارم دیوونت می کنم؟ تو خودت ...

صدایش در فریادهای جمعیت وهم آور سالن دوئل مرگخواران گم شد.
- برایسی! برایسی!

- نمی تونم تحملش کنم مانل! من می رم!

پنه لوپه خون قرمز رنگی که از شدت فشار دندان به روی لبانش در حال لخته شدن بود با حرص به داخل دهان مکید و به طرف بیرون حرکت کرد. هرچند بیرون رفتن از میان آن جمعیت که مثل طلسم مکنده او را به درون خود می کشیدند فحش های دیگر، و بدتری لازم داشت.

- صبر کن ببینم! کجا داری می ری؟
مانل که با آن تن صدای زیر کاملا کفری به نظر می رسید به دنبال پنه لوپه به دل جمعیت فرو رفت.

در گذر آن روزهای بی احساس، بر خلاف آنچه که لمونی اسنیکت می گوید، شادی های کوچکی مثل خارج شدن از آن حجم فشرده دی اکسید کربن و حس خوب تنفس بدون بوی عرق و سیگار و نوشیدنی کره ای های جمعیت می توانستند با ارزش باشند. امید، می تواند با همین شادی های کوچک زنده بماند. می تواند ته مانده توانش را با لبخند حاکی از همین شادی های کوچک دوباره به جان تزریق کند.

پنه لوپه نیز در همان روزگار دل به این شادی های کوچک بسته بود. لبخند کوچکی لبهایش را زینت داد و به سرعت از راه باریکه ای که آمده بود قصد خروج کرد‌.

- کدوم قبرستونی داری می ری؟
- متاسفم مانل ولی من آدمش نیستم!
- چرا بزرگش می کنی؟ این فقط یه دوئله! می دونی با چه بدبختی بلیط ورود جور کردم تا تو ِ افسرده رو از اون حال دربیارم؟
- یه مسابقه مرگبار که اون مرد داره یه محفلی رو زجرکش میکنه! این اون چیزیه که درسته!
- اون با اختیار خودش رفته پنی!
- ولی حریفش حق نداره مدام کروشیو به سمتش بفرسته!
- این مگه همون چیزی نیست که تو میخوای؟ نه سیاه، نه سفید؟! مگه نمی گفتی دیگه نمی خوای جبهه دار باشی و قصد داری محفل رو به امید یه زندگی آروم ترک کنی؟

پنه لوپه لحظه ای سر جایش خشک شد. آنچه که مانل می گفت درست بود. خودش این حرف ها را زده بود، خود ِ خودش.
- ولی... ولی اون به این معنا نبود که... بخوام درد کشیدن اون محفلی رو ببینم و ساکت بشینم!

پوزخند مانل به دودلیش دهن کجی کرد.
- این همون چیزیه که نمی خواستی، لعنتی! چرا با این دید بهش نگاه نمیکنی که یه انسانه، نه یه محفلی؟!

اخم پنه لوپه خودنمایی کرد؛ بااینکه مدتها بود که مانل را می شناخت، باز هم حرف های او را درک نمی کرد. آنچه که واضح بود، رنجش عمیق مانل از دو جبهه سیاه و سفید دنیایش بود. اینکه کسی به دیگری کمک نمی کنند، بخاطر اینکه مرگخوار است یا محفلی یا هر جبهه دیگری. مانل پس از مرگ پدر و مادر مرگخواری که در اثر یک اشتباه درحال شکنجه بودند و محفل دربرابر شکنجه و مرگ آن ها سکوت کرد از هر دو‌گروه متنفر شد؛ آنها مردند چون مرگخوار بودند، نه انسان.

انسان بودن، ورای آنچه که توسط خود فرد انتخاب می شود، مقوله ای جداست. آنچه که به هر حال وجود دارد انسانیت است؛ اگر آسمان ها هنوز ایستاده اند و رودخانه ها باهم طغیان نمی کنند، یعنی فراتر از تمام سیاه و سفیدهای دنیا کسی هست که به تو، به خود ِ خودت، بدون سیاه و سفید بودنت نگاه می کند.

زیر شلاق نگاه مانل، دخترک باران زده ای در حال درد کشیدن بود. بدون اینکه جرم خود را بداند یا از آنچه که نمی داند چیزی بپرسد. با اینکه ریونکلاو به خوبی او را درون خود پرورانده بود اما...

- من...
- یادت میاد؟ شب مرگ پدر و مادرم؟ با تمام وجودم به آلستور مودی التماس کردم ولی اون سکوت کرد... همه سکوت کردن!

افکار سریعتر از آنچه که فکر می کنید شکل می گیرند. بدون محدودیت، بدون خودآگاهی. در آن لحظه خاص، پنه لوپه سر بالا گرفت و به مانل خیره شد؛ دلیل احساس پوچی ِ او، دو جبهه ای بودن دنیا نبود. دلیل سرگشته بودن و حس گم شدنش، وجود سیاه و سفیدها نبود. این بود که او فراتر از آنچه که هست می تواند باشد و نیست.
هیاهوی درون سالن به او می فهماند که سیاه و سفید های آنجا قرار نیست به خود بیایند. چه آنهایی که با لذت به آن می نگرند، و چه آنهایی که از درد چشم هایشان را رو به رینگ بسته اند. پنه لوپه تکانی از سر آگاهی خورد و رنگ شجاعت بر عدسی چشم حرف هایش نشست.
- باید نجاتش بدم!

قدم پر قدرتی به طرف سالن برداشت و دوباره گفت:
- نجاتش می دم!

افکار پنه لوپه همچنان در حال قدرت گرفتن بودند. هر جای زندگی که باشی، ممکن است گم بشوی. ممکن است حس سرگشتگی مثل یک موج پر قدرت قلعه شنی دنیایی که برای خودت ساخته ای را با خود بشوید و به قعر دریا ببرد؛ مهم پس از آن است که تو دست به زمین بزنی و از جایت بلند شوی. دنبال مقصر نگردی و بهانه نسازی. پنه لوپه حالا می دانست می تواند به دنیای قبلیش برگردد ولی با یک تغییر: او می دانست برای چه زندگی می کند.



پاسخ به: كلاس گیاهشناسی
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۱۴ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#9








سلام پروفسور لی.

1. یه اسم مناسب برای گیاهی که گفته شد، انتخاب کنید. (1 نمره)

گیاه بی نظارت، بی لیاقت. چون اول نظارتی روش نیست و هر جایی که دلش میخواد میره.اگه من نظارت این گیاهو داشتم از جاش حرکت نمیکرد. بی لیاقت هم برای اینکه اصلا فکر نمیکنه لیاقت حضور در گلدونو داره. فکر میکنه لیاقت بهره مندی از مواد معدنی رو نداره.دوست داره بپوسه.

2. یه روش برای سرگرم کردن گیاه مذکور پیشنهاد بدید. (3 نمره)

مواد لازم:
یک کامپیوتر گیمینگ.
یک ترابایت هارد پر از فیلم و موسیقی.
500 گیگ اینترنت.

گیاه را جلوی کامپیوتر گذاشته ، موس و کیبورد را جلوی گیاه گذاشته و به گیاه میگوییم:
-هر غلطی دلت خواست بکن.

سپس به گوشه ای رفته و گیاه را که در حال بازی call of phoenix:dumbeldor revenge بوده و فیلم titanic را میبیند تماشا میکنیم. در صورت تمام شدن اینترنت 500 گیگ اینترنت دیگر خریده ، peq 2020 را دانلود کرده و گیاه را ول میکنیم تا پدر کامپیوتر را در اورد. راه حل ما تضمینی بوده و ضمانت 3 ساله دارد. اگر گیاه کامپیوتر را ول کرد میتوانید با حضور در ستاد تبلیغاتی ما، یک کروشیو به ما بزنید.

3. به نظرتون چرا این گیاه علاقه داره فرار کنه؟ (2 نمره)

آموزش سیستمی! لیبرالیسم های لعنت الاستالین با فرو کردن این فکر در کله گیاهان که «گیاه ها لیاقت حضور در گلدان را ندارند و باید از خاک محروم بمانند.» گیاهان ما را تشویق به فرار از گلدان ها کرده و علاقه دارند که مغز گیاهان ما را فاسد کنند.

4. توضیح بدید فکر می‌کنید چه اتفاقی برای لینی افتاده؟ (2 نمره)

والا تا اونجایی که دیدیم گیاه یه گاز از لینی زد که شما با حرکت سوپر لی گونه ای لینی رو از دهان گیاه گوشتخوار نجات دادید و لینی روی زمین افتاد.از اونجایی که مغز پیکسی گونه لینی در اون لحظه هنگ کرده بود. روی زمین دور میزد. دختران فرار می کردن که لینی زیر دست و پاشون له نشه و پسر ها هم حمله میکردن تا لینی رو بگیرن.

5. تصورتون از شکل این گیاه چیه؟ نقاشی بکشید یا سعی کنید یه توضیح روشن و کامل بدین. اگر نقاشی می‌کشید می‌تونید یه توضیح مختصر هم بهش اضافه کنید. (2 نمره)


به ظاهرش نگاه نکنید. این گیاه هم با استفاده از قدرت باد که توی برگ های دایره ایش میچرخه وو هم با پاهای کوچیک ریشه ایش به قدری تند میدوئه که مجبور شدم صد بار با جارو دنبالش برم. تازه کجاشو دیدین. حتی باد شدید باشه میتونه پرواز کنه



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲:۳۲ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#10
یک جانور رو انتخاب کنین و توضیح بدین که چطور می‌شه نوع جانورنماش رو از واقعیش تشخیص داد. (5 امتیاز)
برای این کار سعی می‌کنم حیوونایی که اهلی نمی‌شن رو انتخاب کنم یا حیوونای وحشی‌ای که آدم می‌خورن! مثلاً یه خرس... اصولاً اگه بری جلوی یه خرس گرسنه اگه واقعی باشه که دیگه رفتی اون دنیا ولی اگه اون خرسه برا خوردنتون یکم صبر کرد و با دقت به شما و لباستون خیره شد لابد یه جانورنماس! خب خرس گرسنه که چیزی حالیش نمی‌شه! ببینه یه غذای آماده جلوشه سریع حمله می‌کنه ولی خرس جانورنما با دقت به شما خیره می‌شه تا ببینه دوستین یا دشمن، یا اگه شما رو بخوره چه اتفاقی می‌افته، به نفعشه یا با خوردنتون به دردسر می‌افته یا کلاً ببینه طرف آدم حسابیه یا نه تا یهو جادوش نکنه! و... همینا دیگه.

2. فرض کنین به شما حق انتخاب دادن که یک جانور رو به میل خودتون برای جانورنما شدن انتخاب کنین. چه جانوری رو انتخاب می‌کنین؟ چرا؟ (4 امتیاز)
به افتخار گروهم یه گورکن!
البته خب این تنها دلیلش نیس! خب گورکنا یجورایی نه وحشی‌ان که مردم بخوان برا محافظت از خودشون به اونا صدمه بزنن... و اهلی هم نیسن که اونا رو بگیرن و بخوان اهلیشون کنن! کلاً گورکنا زندگیه آرومی دارن و سرشون تو کار خودشونه و پیدا کردن غذاشون زحمت زیادی نداره، کلاً حیوون خوب و بی‌دردسریه من که ازش خیلی خوشم می‌آد!

3. دوست داشتین جانورنما بشین؟ چه آره و چه نه، دلیلش رو بگین. (1 امتیاز)
آره.
جالبه برام! همش انسان بودن هم خوب نیس... می‌دونین... اگه جانورنما باشی می‌تونی خیلی کارا بکنی! مثلاً هرجا که خواسی بری و هرکاری که بخوای بکنی مخصوصاً اگه ثبت نشده باشی! زندگیه آدمو متفاوت‌تر می‌کنه... دوسش دارم!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.