هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: جادوگرام
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۲۹ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹
#1
لاوندر_جیگر_طلا

پروفایل


پست:

سلام سلام عجقولیای من!
یه موضوعیو میخواستم بگم، که یه راهنمایی هست برای دوستانی که این سوال رو پرسیده بودن: چیکار کنیم عشقمون بمونه پیشمون؟

اول یه آفرین به طبع شاعریتون میگم، دوم اینکه راهنماییو داشته باشین:

1-بی محلی: بهش محل نذارین ولی این روش فقط در صورتی جواب میده که اونم عاشقتون باشه
2- خل بازی: انجام کارای احمقانه و...
3-رقص و آواز: این بیشتر تو فیلمای هندی به کار میره.
4-کشتن عشق عشقتون: اگه شما عشق اصلیش نیستین عشق حقیقیشو بکشین. عاشقتون نمیشه ولی دلتون خنک میشه.
5-مرگ: اگر عرضه ی هیچ کدام از مراحل را ندارید، بمیرید!

کامنتا:

بلاتریکس لسترنج: کروشیو!
فلور دلاکور:دقیقا چند ثانیه وقت گذاشتی اینا رو نوشتی؟
دامبلدور_پروف: باباجان آخه چیه اینا؟
وزیر جادو آسلامی: این آموزش ها خلا آسلام می باشد. لطفا مورد سوم را حذف فرمایید.
علی بشیر:آبجی حین انجام مراحل فیلم آموزشی تولید نمیکنی؟
وزیرجادو در پاسخ با علی بشیر: علی بشیر به جرمی که خودش میداند دستگیر است.
رونالد ویزلی:چه ژستیم گرفته این بازیکن!
هرماینی گرنجر: بییییییییییبببب




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۴۲ جمعه ۱۶ آبان ۱۳۹۹
#2
ایده ی جلسه با مشاهده ی نگاه خشمگین لرد دور زد ودر افق محو شد.

-این ایده ها دیگر مزخرف است! مامان ما در معده ی این مرگخوار چلمن گیر کرده است و شما میخواید ادای محفلیان را در بیاورید؟!

ایوا از شنیدن لقب "چلمن" به خود لرزید و معده اش زیر و رو شد. صدای خفیف جیغ از درون معده اش بلند شد.
-ارباب... ارباب... ببخشینم!

لرد چشم هایش را در کاسه گرداند.
-باید مامانمان را از توی معده ی این مرگخوار چلمن در بیاوری! ملانی! تو خیر سرت پزشک مایی! بیا یک کاری بکن!

ملانی که موهایش از استرس قرمز شده بودند، جلو رفت.
-ارباب... ارباب باید معدشو با خون یه محفلی شست و شو بدیم.
-خب بروید یک محفلی ای چیزی بیاورید دیگر!
-نه ارباب! محفلیه باید خائنم باشه!

سکوت همه جا را فرا گرفت.




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: یک سوال مطرح شده، متناسب با هر یک از گروههای هاگوارتز به آن جواب دهید
پیام زده شده در: ۱۰:۱۷:۱۲ دوشنبه ۱۲ آبان ۱۳۹۹
#3
1.به کدام یک از خصوصیات خودتان افتخار میکنید:
الف)اصالتتون
ب)خوشبینی تون
ج)هوش و ذکاوتتون
د)مهربانیتون##

۲.در صورت تکرار قصه ی سه برادر کدام یک را انتخاب می کردید:
الف)سنگ زندگانی##
ب)شنل نامرئی
ج)ابرچوبدستی
د)دانش پس از مرگ

۳.از بین اشیا صندوق جادویی کدام را برمیدارید:
الف)کلید طلایی
ب)بطری زیبا و خالی
ج)کتاب نقره ای
د)شمیشر جواهر نشان##

۴.هنگام عبور از پل با دوستان صمیمیتون غولی اجازه ی عبور نمیدهد آنگاه شما چه میکنید:
الف)تسلیم شدن و تعظیم کردن بدون هیچ جنگ و خونریزی
ب)پاسخ به معمای غول برای عبور ##
ج)داوطلب شدن برای مبارزه
د)عبور از پل دیگر که پس از عبور شما خواهد شکست

۵.از جادو برای چه استفاده میکنید:
الف)به دست آوردن قدرت
ب)در راه پیشرفت
ج)راحتی و آسایش
د)محبت و کمک به دیگران##

۶.در برابر چه چیزی کمترین مقاومت را دارید:
الف)جهالت
ب)خواری
ج)گرسنگی
د)تنهایی##

۷.از چهار جام کدام را مینوشید:
الف)جام پر از مایع خونی رنگ
ب)جام پر از مایع نقره ای رنگ
ج)جام پر از مایع شفاف یا بیرنگ
د)جام پر از مایع طلایی رنگ##

۸.کدام را مورد دوست دارید قبل از بقیه مطالعه کنید:
الف)غول
ب)سانتور##
ج)دیوانه ساز
د)انسان

۹.به کدام جادو علاقه خاصی دارید:
الف)جادوی سفید##
ب)جادوی خاکستری
ج)جادوی سیاه
د)همه ی موارد

۱۰.از چه حادثه ای بیشتر می ترسید:
الف)از بین رفتن گنجینه ی دانشتان
ب)شکستن چوبدستیتان
ج)از بین رفتن کل زحماتتان
د)مرگ یکی از دوستانتان##




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۹:۵۴:۰۲ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#4
-نجینی ما کدام را میخواهد؟

نارسیسا یک سیخ بلند را از نوک دم نجینی گرفت. سر سیخ درست به سینه ی ویلبرت خورد.

-بیا اینجا، اسلینکرد! نجینی ما تو را انتخاب کرد!

اسلینکرد نگاه وداع گونه ای به دوستانش انداخت و به سمت لرد رفت.

-نهههههههه!

زاخاریاس خودش را روی ویلبرت انداخته بود.
-نه برادر! نههههههه ای دوست قدیمی! تو نباید بمیری! من از کودکی با تو بزرگ شدم.... من همیییشه با تو بودممم... نههههه!

ویلبرت خودش را خلاص کرد.
-چیکار میکنی زاخار؟من تازه یه هفته ست تو رو دیدم!
-نهههههه نرووووو ای دووووست من!

و به پهنای صورت اشک ریخت. این صحنه قیافه ی مرگخواران را این شکلی( )لرد را این شکلی( ) و محفلیان را این شکلی ( )کرده بود.لرد گفت:
-بسیارخب. بی! تو، زاخاریاس! بیا و اینجا دراز بکش.

زاخاریاس سریع شلیک شد آنجا و دراز کشید. محفلیان با چشم های اشک آلود نگاهش کردند. نارسیسا پیش بند نجینی را بست...




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
پیام زده شده در: ۸:۵۳:۳۱ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#5
ملت محفلی با قلوبی پاک به سمت هاگوارتز روانه شدند. نه، صبر کنید الان راه می افتند.

-لاوندر اومدی؟
-اومدم اومدم.
-دیر شد هری مشکلو خودش حل کردا!
-اومدم اومدم!

درون ذهن لاوندر

-یعنی کدوم پیرهنمو بپوشم؟ کدومش منو آماده به کمک نشون میده؟ اون لیموئیه؟نه اون کوتاهه. این آبیه؟ نه حیفه کثیف میشه!

بیرون ذهن لاوندر

-چی شد؟ بیا دیگه!
-اومدم!

و موهایش را از زیر بلوز بیرون پاشید. از پله ها پایین دوید و دست یکی از محفلیها را گرفت. به سرعت جا به جا شدند. بعد از جا به جایی دست منتقل کننده اش را رها کرد.
-ببخشید که یهو بهت چسبیدم، ویلبرت.
-نه عیبی نداره خودتو اذیت... چهار ساعت وقت میخواستی که اینا رو بپوشی؟

لاوندر به سرتا پای خودش نگاه کرد. بلوز زرشکی رنگ و یک ژاکت سفید رویش. شلوار جین معمولی. موهای مواجش که روی شانه هایش می رقصیدند.
-چیه مگه؟

ویلبرت تازه به یاد آورد با چه کسی صحبت میکند.
-اها... نه میگم خوشگله. بهت میاد.

لاوندر خندید و سرش را کمی خم کرد.
-ممنون!

محفلی ها وارد هاگوارتز شدند.

-اینجا چرا اینقدر خلوته؟
-بچه ها همه رفتن خونه هاشون.
-چرا؟
-چون پروفسور دامبلدور ناپدید شده!

هری به استقبال آنها آمد.
-سلام
-سلام،هری!
+سلام هری!
=سلام هری!
_سلام هری!
*سلام هری!

هری با قیافه ی فکوری گفت:
-سلام به همه.
-چی شده هری؟
-پروفسور رفته توی اتاق ضروریات دنبال من. ولی... میدونین که اتاق ضروریات چیزای مختلفی نشون میده... و حالا من هر فکری میکنم نمیتونم برم پیش پروفسور!

محفلیان در فکر فرو رفتند.

-من میدونم باید چیکار کنیم!

مرد از درب هاگوارتز وارد شد و این را گفت. چندیدن جفت چشم گرد به او خیره شدند.
-مودی؟

اما مودی که در کنارشان بود، او که بود؟ مودی ای که در کنارشان بود گفت:
-این... برادر دوقلوی منه... مودی چشم مامان قوری... اون یه مخترعه.

مودی چشم مامان قوری به آرامی سلام کرد.
-سلام!
-سلام مودی!
=سلام مودی!
+سلام مودی!
*سلام مودی!

لاوندر گفت:
-شما میدونید چطور باید پروفسور روپیدا کرد؟
-بله! باید به نمونه ی فکری بیولوژیکی از پروفسور بسازیم تا به همون چیز فکر کنه!
-چی؟
-یعنی باید یه نمونه درست شبیه اون پروفسور بسازیم،ولی نه علمی،جادویی!
-خب یعنی چی؟
-یعنی چه چیز هایی پروفسور شما رو تشکیل میداد؟

لاوندر پاسخ داد:
-یه عالمه ریش!

هری آه کشان گفت:
-یه قلب مهربون!

هه آه کشیدند. ویلبرت گفت:
-یه جادوی قوی!

سیریوس گفت:
-یه مغز باهوش!

مودی چشم باباقوری گفت:
-داداش، پروفسور ما برای هری می مردن!

مودی چشم مامان قوری گفت:
-خیلی خب. پس، یه نفر واسه من یه پاتیل گنده بیاره. یه نفرم یه ردا هم دامبلدور دومی بیاه که بپوشه. لاوندر، تو با چند نفر برو یه عالمه ریش سفید بلند گیر بیار. هری، تو با چند نفر برو یه جادوگر مهربون پیدا کن قلبشو بیار برای من!
-چی؟
-این تنها راه نجات دامبلدوره. ویلبرت! با چند نفر برو جایی رو پیدا کن که جادوی زیادی داشته باشه، و عصاره اون جادو روبرام بیار. یا اینکه یه آدم پیدا کن که مثل دامبلدر قوی باشه و خونشو برام بیار. سیریوس! یه آدم باهوش پیدا کن و مغزشو بیار. مودی داداش! با چند نفر برو کسی رو پیدا کن که برای هری بمیره!

و جماعت محفلی به سوی ماموریت هایشان روانه شدند. یافتن یک کوه ریش، یک بطری جادوی قوی، یک قلب مهربان ،یک مغز باهوش و یک نفر که حاضر باشد فدای هری شود.


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۹:۳۱:۵۰
ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۹:۳۴:۰۹



تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۲۳:۴۷:۱۶ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
#6
کوچه ی دیاگون

ردولف پشم هایش را محکم خاراند.
-حالا از کجا قالب بخریم؟

بلاتریکس کروشیویی را به سمتش روانه کرد.
-تو توی این کارای زنونه دخالت نکن!

ردولف غرولندی کرد و بلند شد.بلاتریکس به خواهرش رو کرد.
-بیا سیسی! باید از اون مغازه بخریم!


بیست دقیقه بعد

-خوب قالبایی خریدیم بلا.
-گفتم که به من اعتماد داشته باش سیسی.
-اوووووففففف ردولف تو هنوز از در رد نشدی؟

ردولف با درماندگی نگاه کرد.بلاتیکس نوعی محبت زناشویی را به او روا داشت:
-بی مصرف! کروشیو!

ردولف در اثر کروشیو به بیرون شوت شد.

آشپزخانه

-بانو؟
-بله شمبلیله های مامان؟
-شما کجایین؟
-بیا اینجا تره فرنگی مامان!
-کجا؟
-اینجا!
-خب کجا؟
-بیا تو انباری آشپزخونه!

نارسیسا وبلاتریکس از درب کوتاه و باریکی وارد انبار شدند و چوبدستی هایشان را روشن کردند. ردولف به درب نگاه کرد و اندیشید که چطور میتواند رد شود. به طور متوسط باید سه متر مربع کوچک میشد.

-بانو؟
-بیا اینجا نارسیسای مامان!
-وای بانو!

در نور آبی کمرنگ چوبدستی ها، مروپ نمایان شد. او روی محفلی بخت برگشته نشسته بود. محفلی با فلاکت وی زمین خوابیده بود و هشت طالبی گندیده در دهانش چپانده شده بود.همین که چشم نارسیسا به او افتاد ناله ی ملتمسانه ای سر داد. مروپ گفت:
-مرگخوارای مامان!من گفتم این روش مهربانی بسیار رو امتحان کنم شاید جواب داد!

و پاهایش را روی محفلی دراز کرد و با پاهایش دو طرف سر او را گرفت.
-راستشو بگو کنگر فرنگی مامان! محفلیا کجان؟

محفلی با دهان پاره شده سر تکان داد و اشک از چشم هایش جاری شد.

-نمیگی محفلی مامان؟ باشه... بیااینم از محبت مامان!

مروپ این را گفت و از درون کیسه ای که در دست داشت یک عدد سوسک سیاه حمام بیرون آورد و روی گردن محفلی گذاشت. محفلی مذکور جیغ خفیفی کشید و شروع به گریه و دست و پا زدن کرد. نارسیسا به نرمی اشکهایش را پاک کرد و بلاتریکس کنار گوش او زمزمه کرد:
-بانو مروپ بویی از کروشیو نبرده!

سه ساعت و پنج دقیقه ی بعد

-محفلی مامان؟ هنوز هم نمیخوای بگی؟

محفلی بدبخت از بس دست و پا زده بود قرمز و برافروخته شده بود. او صدایی شبیه به "اممممم" از خودش درآورد.

-نمیخوای بگی محفلی مامان؟

و سه هزار و هفدهمین سوسک را روی گلوی او گذاشت. هیکل محفلی زیر سوسک رفته بود. نارسیسا گفت:
-بانو... شاید به خاطر اون طالبیای توی دهنش نمیتونه چیزی بگه!
-با اونا هم نمیتونه چیزی بگه سیسی مامان! بیا، طالبیا رو درآوردم!

مرد بدبخت گریه کنان گفت:
-من محفلی نیستم! به خدا محفلی نیستم!
-درووووغ نگو شمبلیله ی گندیده ی پلاسیده ی ماماااااان!

و کیسه ای پر از سوسک هایی که انگار تمام نمیشدند روی او خالی کرد. در آن میان، سوسکی که با بقیه کمی فرق داشت، از آنجا خارج شد.

پنج دقیقه بعد، قرارگاه محفل

-محفلی های بابا! جاسوس ما خبر آورده که مرگخوارای از مرلین بی خبر، دارن یه محفلی بدبخت رو شکنجه یکنن! ما باید اون رو نجات بدیم!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷:۱۲ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
#7
نام خوشگل: لاوندر

نام خانوادگی خوشگلتر: براون

معنای نام: دوست داشتنی، کسی که عشق می ورزد.

گروه هاگوارتز:با افتخار گریفندور!

جبهه: همیشه سفید! زنده باد محفل!

پاترونوس:زمانی که به شدت عاشق رون بود یک سگ کوچولو، اما با گذشت زمان پاترونوس او به شکل یک سگ ماده ی کوچولو درآمد.

بوگارت: مالی ویزلی!

توانای جادویی: پیشگوی خوب و بی نظیری هست و پیشگویی هاش همیشه درست از آب درمیان. هرچند که کسی اهمیتی بهشون نمیده.

بر و رو
چشم داره، دماغ داره، شاید باورتون نشه ولی حتی یه دهن هم داره!زشت نیست، در زیبایی بی نظیر هم نیست. زیبایی نمکینی داره. همه چیز صورتش درست و به جا و به اندازست. چشمان درشت خرمایی و موهای مجعد خرمایی رنگ داره که روی پشت و شونه هاش به زیبایی موج میزنن. معمولا موهاش رو نمی بنده و آزاد ولشون میکنه، اما اگه مهمونی بخواد بره بالای سرش جمعشون میکنه و فقط چند حلقه موی مواج رو باز میذاره تا به صورتش جلوه بدن. پوستی سفید و اندامی متناسب داره. از اون آدماییه که خیلی راحت گونه هاش گل میندازه. عاشق رنگ زرشکیه. همیشه توی لباسای تنش یه عنصر زرشکی رنگ پیدا میشه. این عنصر در هاگوارتز جوراب یا روبان مو و در بقیه ی موارد لباس های اصلیه.دست و پای کشیده ای داره(دراز نه، کشیده!) و انگشتان بسیار ظریف و ناخن های شفاف و شکننده. همیشه کفشی میپوشه که پاشنه ی کوتاهی داره،. لباس هاش هیچوقت لختی و باز نیستن و همیشه محجوبانه خودش رو می پوشونه.

اخلاقیات
به شدت دیوونه ی هر مسئله ای هست که به عشق و عاشقی مربوط بشه، بهترین معجون عشق ها رو درست میکنه(این تنها معجونیه که خوب درست میکنه.) لجباز و یکدنده ست، اگه بهش امر و نهی کنید کاملا برعکسشو انجام میده پس بهش امرو نهی نکنین.برای اطلاعات بیشتر در این مورد کاتالوگ لاوندر رو مطالعه کنین. دمدمی مزاجه و هر لحظه ممکنه یه چیزی روبخواد. پیشگوی خوبیه و از دونستن آینده لذت می بره. به شدت(تاکید میکنم:به شدت) به زیبایی و آراستگی خودش اهمیت میده. هر روز کله ی سحر موهاشو شونه میکنه و از این کارا.. از گرما متنفره و در گرما حالش بهم میخوره. اکثر مواقع اعصاب درست درمون نداره. الهه ی لج با مادر شناخته شده و یک جنگ و دعوای ابدی بین اون و مامانش هست. از هرماینی متنفره و هر کاری میکنه تا اونو ضایع کنه. دشمن و مخالف سرسخت تهوع هست! عاشق رونه اما کم کم تلاش کرده اونو به فراموشی بسپاره. دولت آسلامی رو دوست داره و خوشحال میشه اگه حجاب اجباری بشه!


گذشته ی او
وی در یک خانواده ی مذهبی در لندن چشم به جهان گشود. او اولین و آخرین فرزند خانواده ی بزرگ براون بود؛ اصیل زاده بود، اما با مشنگ ها مشکلی نداشت.وی به خون اصیلی که در رگ هایش جریان داشت اهمیتی نمیداد.
وی در یازده سالگی به مدرسه ی هاگوارتز رفت.در آنجا او با پروتی پاتیل دوست صمیمی شد. وی از همان اول هم از رون خوشش می آمد اما چیزی نمی گفت.
در سال چهارم، همزمان با برگزاری مسابقات سه جادوگر، وی با فلور دلاکور آشنا شد. دختر نیمه پریزادی که قلب مهربانی داشت. او وفلور دوستان خوبی برای یکدیگر شدند و پروتی به فراموشی سپرده شد.
در سال پنجم، او به عضویت الف دال درآمد و فنون مبارزه را به بهترین شکل آموخت.
در سال ششم، او به شدت دلباخته ی رون ویزلی شد، و حتی دوره ی شیرینی را با او گذراند؛ اما بعد از مدتی دریافت که رون متعلق به او نبوده، نیست و نخواهد بود. قبول این حقیقت برایش سخت بود، اما بالاخره آن را پذیرفت.
در سال هفتم، او یکی از مبارزان به شمار میرفت. وی در نبرد هاگوارتز توسط یک وحشی روانی آدم خوار به نام فنریر گری بک به مقام والای شهادت نایل آمد. مقبره ی وی، اصلا وجود ندارد زیرا او با قدرتی ناشناخته دوباره به زندگی بازگشت و تا ابد هفده ساله باقی ماند!

زمان حال او
وی هم اکنون در خانه ی مشترک با فلور در بالا تپه ای دور از شهر زندگی میکند، وی به ندرت قدم به خانه ی خودشان میگذارد چون رابطه ی او و مامانش 99 درصد مواقع شکر آب است. وی تحصیل در هاگ را به پایان رسانده و زندگی خوبی را سپری میکند. او هر روز موهایش را شانه زده، و برای جلسات محفل به لندن میرود.

زمان آینده ی او
گفته میشود وی قرار است در آینده ازدواج هم بکند و یه مهدکودک بچه بیاورد، اما هنوز هیچ چیز قطعی نیست. در این باره میوانید مقاله ی ریتا اسکیتر را بخوانید: مرد خوشبخت کیست؟ نوشته ی ریتا اسکیتر

شعار وی: از عشق من دور شین!دووووور!


***************
جایگزین بکنین دیگه لطفا

انجام شد.


ویرایش شده توسط لاوندر براون در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۲ ۲۳:۱۵:۱۱
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۱۳ ۱۸:۳۲:۵۳



تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۶:۵۷:۲۳ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
#8
لرد به ایوا که میخواست پیش مرگ شود اعتنایی نکرد.

درون ذهن ایوا

-ایوا این اربابه!
-ولی اون کله هه رو ببین!
-اییییواااااا!
-ولم کن وجدان! آدمخوارا نباید اصن وجدان داشته باشن!
-اییییوواااا!

وجدان همراه با این کلمه ی "اییییوااااا!" یک عدد فن سامورایی روی غریزه ی ایوا زد. غریزه ی ایوا چماق بلند کرد.
-قووودااااا!
-ایییییوااااا!
-واتاشی تومیروووووو!
-اییییواااا!

اگر ملانی درون ذهن او بود برای ایوا نسخه ی خوددرگیری مزمن مینوشت.

بیرون ذهن ایوا

-ارباب بالاخره میخواین مو بکارین یا نه؟

لرد برای دو هفتم ثانیه فکر کرد.
-باشد میکارم!

مروپ پسرش را روی صندلی نشاند و محکـــــم به کله ی پسر کچلش بوسه زد.
-شلیل مان میخواد هلو بشه!

مگان با ابزار آلات کاشت مو وارد شد.

درون مغز ایوا

-قووووداااا!
-اییییییوااااا!
-قووووداااااا!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۹:۳۵ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۹
#9
لرد چوبدستی اش را بلند کرد تا یک عدد کروشیوی آبدار نثار یک بخت برگشته بکند. اما کدام یک شایسته بودند؟ حوصله ی انتخاب نداشت، برای همین کروشیوی خشمش را مستقیم به سمت سقف شوت کرد. کروشیو به سقف خورد، چوب هایش را جمع کرد، کمانه کرد، و محکم خورد پس کله ی کچل لرد.
-آخ!

مرگخواران نفسشان را حبس کردند. مروپ که با رودولف از راه رسیده بود، به طرف پسرش دوید:
-چی شده سفید برفی مامان؟

لرد چیزی نگفت؛ اگر الان کسی مثل بلاتریکس او را در آغوش کشیده بود، یک کروشیو،شاید یک استیوپفای،یا حتی یک آوداکداورا به سمتش پرتاب کرده بود. اما این مادرش بود، مروپ، و چوبدستی اش هم آن طرف افتاده بود. به خودش تکانی داد و سر سفیدش را مالید.

-یهو چی شد شیر عسل مامان؟

لرد به مادرش پاسخ نداد. چوبدستی اش را برداشت و زیرلب زمزمه کرد:
-چرا ما هر طلسمی میفرستیم به سوی خودمان کمانه میکند؟

به سقف نگاه کرد تا مطمئن شود مادر دلسوز سقف فداکارانه خودش را سپر بلای فرزندش نکرده و جادوی عشق او طلسم را برنگردانده است. نه، هیچ مادر دلسوز و ایثارگری نبود. به سر کچلش دست کشید و به سمت مادرش برگشت.
-خریداتونو کردین؟

مروپ بازوی پسرش را نوازش کرد.
-نه تربچه فرنگی مامان! یه شلغم دیدم، یاد کله تو افتادم، اینقدری که خوشگل بود. نشستم به نگاه کردن و قربون رفتنش، که این یارو کدو حلوایی گندیده هه اومد منو ببره. نمیتونستم شلغمه رو ولش کنم. برای همین...

قنداقه ی بسیار کوچکی را از زیر ردایش بیرون کشید و آن را جلوی لرد گرفت:
-به داداش شلغمت سلام کن!

لرد خشکید. نمی شد از صورتش حالتی را برداشت کرد. مرگخواران نفس هایشان را حبس کرده بودند. لرد به وضوح با نوعی احساس مبارزه میکرد. از پشت دندان های کلید شده گفت:
-داداش شلغم؟

مروپ به صورت بچه ی جدیدش نگاه کرد و آرام انگشتش را روی آن کشید:
-خوشگل نیست؟ قربونت بره مامان! شلغم برفی من!

لرد این شکلی شده بود( ).
-داداش ما؟ شلغم؟
-بهش سلام کن!
-

مروپ شاکی شد.
-به داداشت سلام کن پسته ی دربسته مامان!
-
-سلام کن آجیل بی بادوم هندی مامان!
-

مروپ هندوانه ای را از یقه اش بیرون کشید و به سمت پسرش پرتاب کرد.
-من اینجوری تربیتت کردم کاهو پلاسیده ی مامان؟

لرد سپر مدافعی بین خودش و هنوانه ساخت و هندوانه در برخورد با سپر پوکید و ذراتش به صورت مرگخواران پاشید. لرد با صورت هندوانه ای به مادرش نگاه کرد.

-کلم سفید کرموی مامان! این بار مامان نمیره خانه سالمندان؛ این بار با داداش شلغمت میره یه خونه ی جدید!

لرد چیزی نگفت؛ او همچنان سیخ ایستاده بود تا مامانش دستمال گلدوزی شده ی زیبایی را از جیبش بیرون بکشد و هندوانه ها را از روی صورتش پاک کند.اما مروپ در حالی که بچه شلغمش را در آغوش داشت راهش را به سمت درب کج کرد. ملانی پیش قدم شد:
-نه مروپ خانوم این چه حرفیه شما باید بمونین!

مروپ گریه کنان گفت:
-نه! من دیگه باید برم! بچه ها رو باید از یه سنی گذاشت به حال خودشون. من مادر خوبی نبودم که گذاشتم بچه م هفت تا آدم بکشه و جان پیچ درست کنه. اگه من از همون اول درست تربیتش کرده بودم، الان مدیر هاگوارتز بود! اگه من درست تربیتش کرده بودم، الان مو داشت! ولی از این سن دیگه میذارمش به حال خودش، به امان مرلین ولت میکنم آجیل پوچ مامان! کدوی پوست کنده ی مامان!

نگاه متعجب مرگخواران به ترتیب از لرد به مروپ،از مروپ به لرد و مجددا از لرد به مروپ در جابه جایی بود. مروپ درست دم درب برگشت:
-روزی که حاضر شدی به داداش شلغمت سلام کنی، من برمیگردم و تو داداشت رو به جای خودت لرد معرفی میکنی! مرلین نگهدار، لوبیای پرباد مامان!

و درب را به هم کوبید. لرد با همان قیافه ی هندوانه ای گفت:
-ما مامانمان را میخواهیم! مامان ما نباید مال یک بچه شلغم لعنتی باشد! ما باید آن شلغم را از بین ببریم!

و کروشیوی خشم آلود دیگری را به سقف شلیک کرد.
-آخ!

امان از سقف های کمانه کننده!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۰:۳۵:۲۶ پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۳۹۹
#10
سلام لرد عزیز.

اینو نقد میکنین؟

به دراکو هم بگین اینقدر به پر وپای دخترای مردم نپیچه! حواستون نباشه میشه یکی مثل رودولف ها!




تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.