هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس طلسم‌های باستانی
پیام زده شده در: ۱۷:۲۶:۴۲ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#1
نقل قول:
-روال کار من رو که میدونید،

بله خیلی هم خوب میدونیم.

نقل قول:
روی چه شی یا حیوونی این طلسم رو اجرا می کنید و چرا؟ (۳نمره)

روی کاکتوس خونه مون. چون این کاکتوسه رو یه پسر ماگل جا گذاشت، من برش داشتم، حالا میخوام ببینم چیه. چیکار میکنه.به نظر میاد یه نوع سپر دفاعی توی جنگ باشه. اسمشو روش نوشته: کاکتوس خاربلند. الان باید چیکارش کنم؟ میخوام اینو ازش بپرسم.

نقل قول:
چه واکنشی نشون میدید؟ چه بحثی باهاش خواهید کرد؟ سوال جوابتون با شی یا حیوونی که به حرف آوردید رو برام بنویسید. مکالمه جالب تر، نمره بهتر. (۷نمره)

خب، چوبدستی رو میگیریم و...
-اسسسمیلانسیوس!

کاکتوس یه تکونی به خودش داد؛ دهن باز کرد و دوتا بازوشو گرفت جلوی دهنش و سرفه کرد. وقتی سرشو بلند کرد، تونستم چشمای سبزشو ببینم.

-سلام!
-
-سلااااام!
-
-سلااااااااااااااااااااااام!

کاکتوس جواب نداد. فقط با چشمای سبزش ذل زده بود بهم. زمزمه کردم:
-شاید وردو اشتباه گفتم.
-درست گفتی.
-عه تو به حرف اومدی!
-باید به حرف بیام تا بفهمی باید چیکارم کنی؟

جوابی نداشتم.خجالت کشیدم. او بیرحمانه گفت:
-ماگلا پخمه ان؛ کاکتوسو جامیذارن. جادوگران هم پخمه ان. شما به طرز ویژه و متفاوتی پخمه این!

بیشتر خجالت کشیدم. کاکتوس خودشو از گلدون بیرون کشید.
-دختره ی پخمه!

و پارچ آب رو سر کشید. بلافاصله اثر جادو تموم شد و اون روی زمین افتاد. روحم جریحه دار شد اصلا. ولی چی باید تحویل پروف میدادم؟
شانس مزخرفم هر تکلیفی رو انجام میدم یا گشنه در میاد یا تشنه! چرا من باید همه ش توسط تکلیف هام ضایع بشم؟


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۸:۱۷:۱۱ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#2
خانه مالفوی ها

لوسیوس مثل درخت خشک شده بود. آیا باید خودش با کابوس مخارج آرایش زنش رو به رو می شد؟
-نارسیسا! بیا ببین این ضعیـ... خانم محترم چی میگن.

و پشت بندش کمی رو به مگان خم شد.اما نارسیسا درست پشت سرش ایستاده بود.
-عــــــــــــه! مگان جوووون! از این طرفا!
-الان وقت چاق سلامتی ندارم سیسی جون. پولمو بده من برم.

لبخند خوش آمد گویی روی لب "سیسی جون" ماسید.
-عشقم حالا چرا نمیای تو ؟
-تازه موهامو شنیون کردم .اون یه گله وحشی اون تو خرابش میکنن.
-مگان جون میشه دو روز وقت بدی؟ دراکو رفته وام بگیره خبر مرگش!
-سیسی جون فقط به خاطر گل روی خودت هااا!
-عشقی مگی جون!

و با عجله در را بست. لوسیوس گفت:
-نارسیسا ما بیست و پنج ساله که زن و شوهریم!
-خب که چی؟
-توی این مدت یه بار به من نگفتی عشقم!

نارسیسا چپ چپ نگاهش کرد.اما حسرت یک جمله ی عشقولانه به دل لوسیوس مانده بود.
-من هم حتی یه بار تو رو سیسی صدا نکردم.
-خوشم نمیاد!

و با تنه ای به شوهرش به سمت اتاق لرد رفت.

محفلیا

-بدویین! طبق نقشه!

همه ی محفلی ها از راهرو به داخل دویدند به جز لاوندر. او مثل تکه سنگی بر جا ماند. دامبلدور گفت:
-بیا لاوندر!
-نمیخوام بیام! نمیام!
-

ده ثانیه بعد خودش وارد شد. اما مثل بقیه محفلی ها خشکش زد.کسی از بین جمعیت گفت:
-پروفسور مگه توی قصر نباید کلی غذا باشه؟
-چرا محفلی بابا!

پروفسورخم شد و دو تا پیاز و نصف نان را برداشت.
-همه ش همینه!

پیازها و نان را روی زمین انداخت و بلند گفت:
-ولی محفلی جماعت گشنه از این در بیرون نمیره!

همه هورا کشیدند جز لاوندر، که داشت گشنه از در بیرون میرفت.


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: کلاس اصول تغذیه و سلامت جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲:۵۹ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#3
سلام پروفسور!
امیدوارم عذرم رو به خاطر دیر اومدن بپذرین، چون اسباب کشی داشتیم و مودم قطع بود.همین الان روی سرامیک ها نشسته ام و مودم بغل دستمه و لپ تاپ روی پام و مامانم بالای سرم داره تهدیدم میکنه که لپ تاپم توقیف میشه! ببخشید دیگه. برای اینکه عذرم رو بپذیرید، به پستم هم حال و هوای اسباب کشی دادم.
*******************

-مامااااان؟
-ها؟
-پیش بند من کو؟
-میخوای چیکار؟
-تکلیف انجام بدم. غذا درست کنم.
-واااع! موقع ما هاگوارتز شونصد متر کاغذ پوستی تکلیف میداد!
-مامان! حالا اون پیشبند سبزه کجاست؟
-جمعش کردم! همین الان با شومینه فرستادمش خونه جدید!

لاوندر با مشت روی میز کوبید.
-تف تو این زندگی نکبتی!

چاره ای نبود؛ کتاب آشپزی باستانی مادرش را باز کرد. بلند بلند فکر کرد:
-غذای ماروولو پسند...غذای ماروولو پسند....پیداش کردم!

دستور را خواند:

نقل قول:
غذای بابای سختگیر پسند.
طبخ این غذا کماکان دشوار، و خوراندن آن به بابای سختگیر بسیار دشوار است. ابتدا، جعفری های خرد شده را داخل قابلمه بریزید.


لاوندر چوبدستی اش را رو به روی جعفری ها گرفت.
-وردش چی بود؟ بیخیال! اینم یه ورد مشابه: سکتوم سمپرا!

جعفری ها به چهار شقه ی نامساوی تقسیم شدند. لاوندر چوبدستی اش را غلاف کرد:
-همین قدر کافیه!

صدای مامانش به وش رسید:
-ما داریم میریم هااا!
-میام الان!

نقل قول:
مرحله ی دوم: مقداری آب داخل قابلمه بریزید.

-آگوامنتی!

"فـــــــــــــش!" کل آشپزخانه را سیل برد! لاوندر، خیس آب، دوباره مقابل میز ایستاد و کتاب به گند کشیده شده ی آشپزی را خواند.

نقل قول:
مرحله ی سوم: آروغ وزغ را اضافه میکنیم. آروغ وزغ باعث میشودکه پدر سختگیر بعد از غذا به آروغ زدن نیفتد.

لاوندر به اطراف نگاه کرد. گوشه ای از آشپزخانه به برکه ای بدل شده و وزغ های بی خانمان در آن سکونت گزیده بودند. یکی از آنها را با پارچه ی سفیدی برداشت. طبق دستور عمل کرد:

نقل قول:
سه فشار در غبغب، چهار فشار در شکم، یک کشش سراسری، دهان وزغ را مقابل ظرف نگه دارید.

وزغ آروغ بزرگی زد. مایع سبز درون قابلمه متلاطم شد. لاوندر وزغ را روی زمین پرتاب کرد. خم شد، خم تر، خیلی خم تر، و صاف وسط گودال آب بالا آورد. صدای مامانش این وسط روی اعصابش پیاده روی میکرد.
-لاوندر ما رفتیم!

لاوندر به ست میز برگشت. چوبدستش را درآورد و آشپزخانه را مثل روز اول تمیز کرد.

نقل قول:
مرحله ی چهارم: شش دقیقه و هفت ثانیه بالای قابلمه بایستید و غر بزنید. اینکار از غر زدن بابای سختگیرجلو گیری میکند.

چه مرحله ی دلچسبی! لاوندر واقعا در این کار مهارت داشت.
-به دنیا که میای، میگن: وای تو یه جادوگری! تو یه ساحره ای! تو خاصی! تو اصیل زاده ای! بعدش میفرستنت هاگوارتز، اونجا شکست عشقی میخوری، بعد برمیگردی، باید یه تکلیف مزخرف انجام بدی. برای بابای استادت غذا درست کنی! اونم برای چه جور بابایی؟ یه بابای سختگیر رو اعصابِ اعصاب خرد کن، که دم به دقیقه غر میزنه و از هر چیزی ایراد میگیره. اینم زندگیه؟ اینم درس خوندنه؟ مامانم هم که هی غر میزنه.غر غر غر غر غر! هرماینی رو ببینین نصف من هم تلاش نمیکنه! ولی همه ازش تعریف میکنن. این انصافه؟ تف به قبر روزگار! هعی!

شش دقیقه و هفت ثانیه به پایان رسیده بود.

نقل قول:
مرحله آخر: ورد زیر را روی قابلمه بخوانید. این ورد تاثیر غذا را کامل میکند. توجه: یک نفس بخوانید.
ورد مربوطه: تانتانتانتانتانتانبلیلتهسالقنبذیسنترنتسیذبضثقحلتحختپن ندنتلسقپلت اهعبامقعفلقثخل خاثقشباسلق بابای سختگیر غر نزند و عین آدم غذایش را بخورد نسلتپهیالشثلاب سالعهالیتل ناهپلبیا منتبیالقپثج مسلعیالثف
نوش جان!


لاوندر نفس عمیقی کشید. خیلی عمیق، عمیق تر از تصور. و شروع کرد:
- تانتانتانتانتانتانبلیلتهسالقنبذیسنترنتسیذبضثقحلتحختپن ندنتلسقپلت اهعبامقعفلقثخل خاثقشباسلق بابای سختگیر غر نزند و عین آدم غذایش را بخورد نسلتپهیالشثلاب سالعهالیتل ناهپلبیا منتبیالقپثج مسلعیالثف .

غذا کم کم طلایی میشد. ورد که به پایان رسید، لاوندر گفت:
-هوف!

و رنگ طلایی غذا از بین رفت. لاوندر کفری شد. مادرش داد زد:
-اصلا برو بمیر! ما که رفتیم لاو!
-نه وایستین! اومدم!

دوباره.
- تانتانتانتانتانتانبلیلتهسالقنبذیسنترنتسیذبضثقحلتحختپن ندنتلسقپلت اهعبامقعفلقثخل خاثقشباسلق بابای سختگیر غر نزند و عین آدم غذایش را بخورد نسلتپهیالشثلاب سالعهالیتل ناهپلبیا منتبیالقپثج مسلعیالثف!

موفق شد! قابلمه ی حاوی سوپ طلایی رنگ را برداشت و دنبال مادرش راه افتاد.

ماوولو و یک عالمه غذا

ماروولو گانت به غذای لاوندر نگاه کرد.
-این چی چیه دیگه؟
-این؟ غذای بابای خوب و مهربون پسند!
-آره جون خودت!

ماروولو با سگرمه های درهم رفته کمی از غذا چشید. یکدفعه ابروهایش بالا رفت؛ بلند بلند خندید و پیژامه ی راه راهش موج برداشت:
-خیلی خوش مزه ست!

لاوندر لبخند مرموزی به لب داشت. پروفسور مروپ به لاوندر نگاه کرد. چه استعداد بی نظیری!


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
پیام زده شده در: ۱۲:۱۹:۵۴ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#4
سلام پروفسور!
********************
-خب؟
-خب چی؟
-خب میخوای چیکار کنی؟
-میخوام دستامو بیارم بالا با زاویه نود درجه بکوبم تو سرم!
-
-مرض! عین جغد نگاهم نکن!
-

روز گرمی بود و لاوندر از اینکه موهایش به پشت گردنش بچسبد و باعث عرق سوز شدن های گستره شود تنفری بی اندازه داشت. از درون هم با آتش خشم و حسادت میسوخت چون رون درخواست پیک نیکش را قبول نکرده بود. صورت پریزادی فلور هم سرخ و خیس از عرق بود. دو بشکه عرق، به همراه کمی دختر به سمت سرسرای اصلی میرفتند. فلور در حالی که آستین های ردایش را بالا میزد زمزمه کرد:
-ای ردا های انگلیسی لعنتی!

او معمولا دختر خوش اخلاقی بود، اما انسان ها را نه در سفر بلکه زیر ذل آفتاب ظهر تابستان هاگوارتز در پوشش ردای سیاه باید شناخت. نفسی کشید و رو به لاوندر، که دستش را تا آرنج در یقه اش فرو کرده بود و ردای چسبناکش را از سینه ی تب دارش جدا میکرد، گفت:
-الان بریم ناهار؟

لاوندر جوابش را نداد، چون بدنش خیس عرق بود و کوچکترین تکان در بالا تنه اش باعث حالت تهوع میشد. فلور وارد سرسرای اصلی شد و نفسی کشید.
-وای چقدر اینجا خنکه!

او برگشت تا نظر لاوندر را هم بپرسد، اما...
-لاو؟

او کنارش نایستاده بود. فلور به بیرون از سرسرا نگاهی انداخت و لاوندر را دید که یکی از پنجره ها را باز کرده و محو تماشای چیزی شده است. فلور نفس عمیقی از سر کلافگی کشید.
-لاو! بیا بریم ناهار بخوریم من گشنمه!

لاوندر تکان نخورد. دستش روی سینه اش بود و نفس نفس میزد. فلور دیگر به او رسیده بود.
-لاو!لاو؟

فلور به امتداد نگاه لاوندر نگریست؛ بلکه چیزی را بیابد که تا این حد توجه لاوندر را جلب کرده باشد. آفتاب سوزان مستقیم به صورتشان میخورد اما لاوندر عین خیالش نبود. فلور باز هم تلاش کرد تا چیز جذابی بیابد.حیاط هاگوارتز پر از جذابیت های مختلف بود اما لاوندر به آنها نگاه نمیکرد. او مستقیم بــــــــــــه... افق دوردست نگاه میکرد! فلور از گرما لرزید و صورت سپیدش را از نور سوزان خورشید دزدید.
-لاو! به چی نگاه میکنی؟

لاوندر نفس عمیقی کشید. سرش را از پنجره بیرون برد، خم کرد، و با صدای "عـــــــق!" بلندی بالا آورد. حال فلور به هم خورد؛ اما بازو دوستش را گرفت و او را از پنجره داخل کشید.
-خوبی؟

لاوندر پاسخ نداد؛ فقط به سرعت چوبدستش را بیرون کشید و استفراغ کثیفش را پیش از رسیدن به زمین حیاط تمیز کرد. بر و رویش را تمیز کرد، در واقع خیلی تمیز کرد، و با فلور وارد سرسرای اصلی شد. و برای اینکه فلور فکر نکند او از گرما لال شده است، گفت:
-از گرما متنفرم!

روز بعد- همان ساعت-زیر ذل آفتاب!

-لاوندر تو رو جون رون بیا بریم ناهار بخوریم!
-ناهار کدومه فلور؟ بیا از روز زیبامون لذت ببریم!

فلور ردای لاوندر را چنگ زد و با یکی از ورد های فرانسوی اش یک دما سنج را در هوا ظاهر کرد. لاوندر به دماسنج نگاه کرد. مایع سر درون دماسنج همان طور بالا و بالاتر میرفت تا اینکه به نهایت آن رسید. سپس دماسنج از جیبش بادبزنی درآورد و شروع به باد زدن خودش کرد. فلور گفت:
-دیدی؟ از چی این گرما لذت ببریم؟ امروز از دیروز هم گرمتره!
-امروز هوا گرمه ، خب درسته! گرماست که به وجود ما شادی و نشاط می بخشه! عشق، محبت، همه ی اینا گرما هستن!
-مثل اینکه چون دیروز حال تو گرفته بود برج زهرمار بودی! وگرنه گرما که دیروز بود، امروزهم هست!
-نه! امروز هم به رون پیشنهاد دادم و رد کرد، ولی فدای سرم!

فلور ناگهان زد روی ترمز و گفت:
-لاوندر میشه راست و مرلینی بگی چته؟ دیروز با همین شرایط برج زهرمار بودی؛ امروز با همون شرایط دیروزی شاد و شنگولی؟ چته؟ پروفسر لسترنج بهت نمره داده؟
-کاشکی نمره داده بود! نمره کم کرده! ولی فدای سرم!
-پس چته؟ امروز که باید دم مرگ باشی!
-شاد و خوشحالم فلور! گرمای عشق و شادی و محبت وجودمو پر کرده!

فلور با قیافه ی مشکوک گفت:
-پیادما پتیل چیزی به خوردت داده؟
-نه! من دیگه با پادما دوست نیستم، ولی فدای سرم!

فلور لحظه ای زیر ذل آفتاب به فکر فرو رفت. دهانش را پیچ و تابی داد و در اثر این حرکت چند قطره از عرقش روی زمین ریخت. همه چیز را فهمید. دمدمی مزاجی صفت بدی محسوب میشد؟ آیا صفت خوبی بود؟ او نفس عمیقی کشید و به راه افتاد. عجب صفت گیج کننده ای در این دختر مرموز کشف کرده بود! مرموز؛ دقیقا. بعد از مدت ها دوستی هنوز هم او را نمیشناخت.


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۳۴ پنجشنبه ۲۰ شهریور ۱۳۹۹
#5
سلام پروفسور موتویوما!
این هم اولین تکلیف تاریخ جادوگری من!
تکلیف تغییر یافته:

لاوندر گوی بلورینش را که ارور" اپراتور خارج شده است" روی آن نقش بسته بود به گوشه ای انداخت. گوی جرینگی صدا کرد و چون از نوع بنجل چینی بود، به هفده قسمت مساوی تقسیم شد. اما لاوندر از جا نپرید. ذهن او درگیر تکلیف آن جلسه بود.تکلیفی که می توانست سخت ترین تکلیف دنیا باشد. زیر لب فحشی به جامعه ی دروئیدی داد .نمیدانست چه کار کند یا چه بنویسد. تنها قلم پرش را بی هدف در انگشتان کشیده اش می چرخاند. چیزی که او نیاز داشت، چیزی که میتوانست فک هرماینی را پایین بیاورد و لبخند رضایت بر لب کاتانا بنشاند، چه بود؟ یک معجزه. بله! دقیقا یک معجزه!
قلم پرش را در جوهر زد و روی نزدیک ترین کاغذ پوستی نوشت:
نقل قول:
-پروفسور موتویوما!
من موفق شدم در شبانگاه امشب دروئید درون خود را بیدار کنم. من توانستم با جذب نیرو از ماه،ستارگان را به رنگ سبز در بیاورم! این عکس را ضمیمه کردم تا شما هم ببینید

قلمش از حرکت ایستاد.این چرت و پرت ها چه بود که نوشته بود؟ از کجا عکس ستاره سبز می آورد و ضمیمه نوشته می کرد؟ ای خاک بر سر بلف زنش که برای رو کم کنی هرماینی هر کاری می کرد. آخر معجزه قحط بود؟ چرا تانگو رقصیدن یک موش یا پیانو زدن بوقلمون را انتخاب نکرده بود؟ در آن صورت حداقل راهی وجود داشت.
اما فکری به ذهنش رسید.چرا که نه؟شاید واقعا می توانست دروئید درون خود را بیدار کند! شاید واقعا میتوانست!

سه ساعت چهل و پنج دقیقه ی بعد- مرز جنگل ممنوعه.

-ای ماه تابان! ای ماااه نورااانی! ای ماه!هوی! به من نیرووو بدهههه!نییروووو! تا ستاره هارو سبز کنم! ده درخت صنوبر، پانزده درخت کاج و سه درخت بلوط میکارم تا نیروی تو به طبیعت بازگردد.

در نیایش شبانه اش با ماه مکث کرد. دریافت نیرو از طبیعت نشانه ای هم داشت؟ مثلا بدنش می لرزید و داغ می شد یا درد در وجودش می پیچید؟ دوباره شروع کرد:
-نیروی تو ای ماه، دوباره به طبیعت باز خواهد گشت؛ ای روشنایی بیکران! ای گردالوی نورانی سپید!

حضور موجودی را در سایه های پشت سرش احساس کرد. شاید نیروی ماه به صورت دختری بر او ظاهر شده بود. برگشت تا نگاهی به نیروی ماه بیندازد. نیروی ماه، دختری با موهای وزوزی قهوه ای رنگ و صورتی خوش تراش بود که لبخند تمسخر آمیزی به لب داشت. هرماینی گفت:
-چند ساعته داری عربده می زنی لاوندر؟
-تو؟تو اینجا چیکار می کنی هرماینی؟
-دنبال تو می گردم. یه ساعته اینجا وایسادم.بیخیال،تو از پس اینکارا بر نمیای!
-به نفع خودته زر نزنی!
-چیکار میکنی مثلا؟ از ماه نیرو میگیری و من رو تبدیل به شلغم میکنی؟
-یه چیزی در همین مایه ها!
-بیخیال! تو از پس این کارا برنمیای!
-مگه خودت بر میای؟
-آره!
-ثابت کن!

هرماینی با پوزخندی انگشتانش را به سمت آسمان گرفت و همزمان با جرقه ی سبز رنگی،تمام ستاره ها سبز شدند.
-دیدی لاوندر؟لاوندر!

کاری از دستش برنیامد چون لاوندر عکسی از آسمان گرفته و گریخته بود.او عکس را ضمیمه کرد.








عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳:۰۴ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#6
پس از آنکه عده ی کثیری از دانش آموزان کلاس ورزش به مصرف هرویین، حشیش و شیشه روی آوردند و به دره ی اعتیادی به عمق جوب آب سقوط کردند تا بحران به وجود آمده بر اثر شعر: "چه کسی بود بروسلی را کشت؟" را هضم کنند؛ وپس از آنکه یکی از دانش آموزان به قصد گاز گرفتن مچ پای حریف حمله ور شد اما بر اثر جاخالی دادن حریف آسفالت حیاط مدرسه را با دندان هایش رنده کرد؛ و بعد از آنکه بلاتریکس شانزده دانش آموز را چون از موهایش به عنوان طناب ورزشی استفاده میکردند تا سرحد مرگ شکنجه داد؛ و بعد از آنکه مدیر مدرسه پنجره اش را بست و همان طور که هفدهمین چایی آن روزش را مینوشید زمزمه کرد: "گودزیلا ها!" ، مرگخواران از شیطنت در مدرسه خسته شدند.
فنریر با لحنی کشدار(که نشانگر کلافگی او بود.)گفت:
-بریم یه جای دیگه؟

رودولف در حالی که با قمه ی جورابی اش آسفالت مدرسه را می خراشید گفت:
-خوش میگذره که!

و انگشتی را که قطع کرده بود در جیبش جا داد. بلاتریکس حلقه ی دیگری از موهایش را از دست بچه ای که جیغ میکشید بیرون آورد و گفت:
-گری دلت کروشیو میخواد؟
-نه بلا؛ ولی مگه ارباب نگفت که بریم قانون شکنی کنیم؟ در حال انجام فرمان که نمیشه تفریح کرد!

رودولف نفس عمیقی کشید. مغزِ فندقی اش به سختی سخنان فنریر را درک میکردند.
-پس کجا بریم؟ کجا بهتر از مدرسه؟

فنریر گفت:
-هرجایی. دیگه سیر شدم از بس بچه خوردم!

بلاتریکس یک کروشیوی تفریحی به سمت فنریر پرتاب کرد و گفت:
-من یه جایی رو سراغ دارم!

لوسیوس که تا آن موقع مشغول شانه زدن موهایش بود، پرسید:
-کجا؟

بلاتریکس لبخند شیطنت آمیزی زد:
- پارک بزرگ شهر!


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۲۳ چهارشنبه ۱۹ شهریور ۱۳۹۹
#7
سلام پروفسور!
*********
لاوندر براون- فلور دلاکور
سوژه:حفره اسرار دوم!
پست اول



آن شب هاگوارتز در سکوت بی مانندی فرو رفته بود. در تالار خلوت گریفیندور، تنها فلور و لاوندر به انجام تکالیفشان مشغول بودند. فلور در حالی که قلم پرش را در جوهر میزد گفت:
-خلاصه توی بوباتون بیشتر مهارت های درمانی و... ای وای!

او قلم پرش را روی میز انداخت و گفت:
-نگاه کن تو رو مرلین! سیزده متر طومارم به باد فنا رفت!

لاوندر نگاهی به لکه ی بزرگ جوهر روی طومار فلور انداخت. فلور گفت:
-حالا چیکار کنم؟ اون رمز انگلیسی شما چی بود؟
-اسکرجیفی... فکر کنم...

فلور چوبدستش را بالای لکه نگه داشت.
-اسکرژیفی!

لاوندر چشمانش را بست تا اثر تلفظ فرانسوی فلور را نبیند. اما لکه کاملا ناپدید شد و اثری از آن نماند. لاوندر مات و مبهوت ماند.
-فلور تو ورد رو اشتباه گفتی!
-مثل اینکه درست گفتم لاو!

لاوندر سرش را تکان داد. اما هضم این موضوع برایش مشکل بود. اما خب، باید بحث را عوض میکرد.
-پونزده متر طومار! معلوم نبود روز کلاس هکتور از کدوم دنده بلند شده بود.
-بیخیالش.
-تو اینجوری میگی چون سیزده مترشو نوشتی. من هنوز متر هفتمم.
-بعدش میام کمکت.
-مرسی.

باز هم موضوعی برای بحث نبود؛ لاوندر دوباره متر نواری اش را در آورد.
-هفت متر و سی و سه سانتی متر! وای چرا تموم نمیشه؟! هر چی چرت و پرت بلد بودم نوشتم!
-برو سراغ موضوع معجون نیمه مجازی!
-ولش کن...فکر کنم بتونم هفت متر دیگه چرت و پرت به هم ببافم!

فلور خندید. از همان خنده هایی که گوشه ی لبش را کج میکرد. لبخندش قیافه ی پری وارش را می آراست.
-چقدر عصبی هستی تو!

لاوندر با حالتی هیستریک خندید.حال نوبت فلور بود که بحث را عوض کند.
-تو در مورد روح دوم برج گریفندور شنیدی؟
- روح دوم؟
-یعنی نشنیدی؟ توی دو تا منبع در موردش خوندم!
-بیخیال فلور! نرسیده کل کتاب های کتابخونه رو زیر و رو کردی؟ من رو یاد هرماینی میندازی!
-نه...فقط میخواستم در مورد روح های گریفندور اطلاعات کسب کنم. سر نیکلاس اون دو تا کتاب رو از کتابخونه ی ارواح برام آورد.
-فکر کنم یه ذره قاطی کردی. ببین، هاگوارتز یه عالمه روح داره؛ ولی هر برجی فقط یه دونه روح نگهبان داره. برج گریفندور ده دوازده تا روح داره البته اگه سوارکار ها رو حساب نکنیم؛ اما فقط سر نیکلاس شبح نگهبان ماست.

و نگاهی به اطراف انداخت تا مطمئن شود سر نیکلاس آن طرف ها نیست. فلور به سمت لاوندر خم شد.
-یه روح نگهبان دیگه هم وجود داره! روحی که قبل از مرگ سر نیکلاس یک دفعه ناپدید شده. برای همین دامبلدور سر نیکلاس رونگهبان گریفندور کرد، چون نگهبان قبلی گم شده بود. خود سر نیکلاس هم اینو میدونه. سر نیکلاس!

سر نیکلاس در حالی که وسط میز ایستاده بود به آن دو نزدیک شد.
-شب بخیر دوشیزگان!
-شب بخیر سر نیکلاس!

بعد از چاق سلامتی سر نیکلاس با نگاهی پرسشگر به آن ها نگریست.
-در چه مورد سخن میگفتید دوشیزگان؟ نام خودم را شنیدم.

لاوندر صدایش را پایین آورد.
-فلور داشت از روحی که قبل از شما نگهبان گریفندور بود برام تریف میکرد.

سرنیکلاس آهی کشید و سر تکان داد.
-در حقیقت، دوشیزه، سالها پیش... دو نفر از نگهبانان زن و دو نفر دیگر مرد بودند. هلنا نگهبان ریونکلا و بانو آرتمیس نگهبان گریفندور بود. بانو آرتمیس یک بانوی تمام عیار بودند. بسیار زیبا و با وقار. ایشان موهای بلند مجعد داشتند. سی سال، آری حدودا سی سال از مرگ بنده گذشته بود، که تغییراتی در رفتار ایشان مشاهده نمودیم. ایشان وحشت زده و منزوی شده بودند و در مراسمات اشباح حاضر نمی شدند. تمام مدت خود را در اتاق مخفی گودریک مرحوم محبوس می نمودند و...
-اتاق گودریک گریفندور؟
-بله دوشیزه براون. ایشان درون آن اتاق ناپدید شدند و هیچ کس جرئت نکرد به جست و جوی ایشان بروند چون در مورد آن اتاق افسانه هایی وجود داشت.اتاقی مخفی که پشت شومینه ی گریفندور نهفته است و میتوان درب آن را با رمز گودریکیوس گشود...

سر نیکلاس نگاهی به اطراف انداخت و با سرعتی شبح وار از بدن لاوندر گذشت و لرزش خفیفی به تن او انداخت. صدایش به گوش رسید که میگفت:
-آه... نباید این را به زبان می آوردم...

اما بلافاصله بازگشت و اضافه کرد:
-هرگز به اتاق گودریک نروید دوشیزگان! میدانید، افسانه ها میگویند گودریک گریفیندور موجودی ناشناس را در اتاق خودش نگاه میداشت. آن طور که اساطیر میگویند، او بسیار به موجودات عجیب و خطرناک علاقه مند بود، تقریبا مانند همین هاگرید خودمان.

او این بار از بدن فلور عبور کرد و لرزه ای بر اندام پریزادی او انداخت.لاوندر گفت:
-خب؟
- لاو! بانو آرتمیس همین طور الکی ناپدید نشده. اون توی اتاق مخفی گریفندور ناپدید شده، و این احتمالا ربطی به اون موجود داره.
-خب به ما چه؟
-لاو، وقتی بانو آرتمیس گم شد، برای پیدا کننده اش جایزه گذاشتن. یه ویلای خفن توی هاگزمید. اما واسه خاطر اون موجود هیچکس دنبال بانو آرتمیس نگشت.
-داستان غم انگیزیه فلور. اما تو که نمیخوای به خاطر یه ویلا توی هاگزمید درب اتاق گودریک گریفیندور رو باز کنی!
-البته که نه. میدونی، بانو آرتمیس فرانسوی بوده. برام مهمه چون که اسمش توی اساطیر ما هم هست. اونجا هم یه علامت سواله. میخوام پیداش کنم !
-راستش، من هم الان دلم میخواد پیداش کنم. ماجراجویی خوبی میشه.

ماجراجویی؟ حالش از هرچه ماجراجویی بود به هم میخورد اما یک ماجرا راه خوبی برای جلب توجه رون بود. بسوزد پدر عاشقی! فلور هیجان زده بازوی او را کشید.
-بیا!

فلور و لاوندر وسایلشان را رها کردند و جلوی شومینه ایستادند. فلور دست لاوندر را گرفت:
-آماده ای لاو؟

لاوندر سر تکان داد. فلور، این دخترک فرانسوی جذاب و مرموز، چوبدستی اش را رو به روی شومینه گرفت.
-گودریکیوس!

دیوار ترک خورد. به نرمی به دو قسمت تقسیم شد. قسمت ها از هم جدا می شدند اما حتی ذره ای صدا تولید نمیکردند. انگار نه انگار که هزاران سال از آخرین باری که باز شدند گذشته بود. پشت دیوار،دربی فلزی جود داشت. درب زنگ زده بود. لاوندر دستگیره درب را چرخاند و تعجب کرد از آن که گودریک گریفیندور درب اتاقش را حتی قفل هم نکرده بود. درب بی صدا باز شد.
اتاق بسیار بزرگ بود. کاشی های مرمرینش از تمیزی برق میزدند و آبنمایی زیبا در گوشه ی آن آبی زلال و خنک را به گردش در آورده بود. صدایی ملایم و آرام، آنقدر آرام که به سختی به گوش می رسید، آوازی را زمزمه میکرد. لاوندر و فلور در اتاق به جلو رفتند. فضای اتاق، آرامش عجیبی داشت و باعث شده بود هیچ کدام از دختر ها نترسند. با این وجود آنها همچنان چوبدستی هایشان را در دست داشتند.

-زنده ها؟

صدایی که این سوال عجیب را پرسیده بود، نرم و موسیقی وار بود؛ مثل عبورنرم جویبار از روی سنگ ها. و به همان اندازه هم متحیر و شگفت زده بود. لاوندر جیغ زد:
-تو کی هستی؟

فلور گفت:
-خودتو نشون بده!

هر دویشان آماده ی نفله کردن آن موجود بودند.

-نه! نه ! خواهش میکنم!

لاوندر فلور به سمت کمدی برگشتند که صدا از پشت آن به گوش میرسید.
-خودتو نشون بده!

صدای پاشنه ی کفشی به گوش رسید، و از پشت کمد، زنی بالا بلند بیرون آمد. پیراهن بسیار کهنه ای به تن داشت که به سختی میشد تشخیص داد که روزگاری طوسی بوده است. اندامی متناسب و صورتی کشیده و زیبا داشت. لب های سرخ سرخش گوشتی بودند و موهای طلایی طلایی مجعدش مثل رشته هایی از طلا روی پشتش تاب خورده بودند. چشمان سبزش پر از حیرت و ترس بودند.

-تو کی هستی؟
-من بانو آرتمیس هستم، نگهبان برج گریفندور.
-امکان نداره. بانو آرتمیس قبل از گم شدن مرده.
-درسته!
-چی؟
-من مرده بودم، اما بوفی یاری ام رساند تا به زندگی برگردم. من روح بودم، و بوفی با شیرش... خب، شیر او میتواند به شما زندگی جاویدان بدهد. من از روی کنجکاوی شیر او را امتحان کردم؛ البته مطمئن نبودم روی روح ها هم جواب بدهد. معمولا ما نمیتوانستیم چیزی بخوریم اما شیر او متفاوت بود. چیزی مابین گاز و مایع.خب من کمی از آن چشیدم و ... خب، رمز خروج را فراموش کردم. الان سالهاست که اینجا گیر افتاده ام و...
-بوفی کیه؟

بانوی زیبا ناگهان برآشفت:
-هزاران سال زندگی اون به پایان رسیده؛ اومدتیست که از دنیا رفته. بیاید تا جسد او را به شما نشان دهم.

و به سرعت به سوی پستوی اتاق دوید. دختر ها او را دنبال کردند، و در پناه سایه ی پستو، چشمشان به جسد موجودی افتاد که بسیار با هیولای ذهنشان متفاوت بود.


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: ماندگارترین دیالوگ ازنظرشما
پیام زده شده در: ۱۷:۴۷:۳۶ چهارشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۹۹
#8
گابریل عزیز!

این جمله ای که شما نقل کردی از زبان سیریوس هست، نه پروفسور دامبلدود

پ.ن: دمت گرم که اسم دامبلدورو تا ته حفظ کردی


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۱۲ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
#9
لرد عزیز!
یه سری چیز ها رو میخواستم بهتون بگم در مورد نقدتون.
اول اینکه خیلی ممنون از نقد کاملتون.

دوم: یک قسمت نقدتون گفتید:
نقل قول:
لاوندر بهتر بود خیلی سریع تر این موضوع رو می فهمید و هوشش رو نشون می داد. با آینه هم حرف نمی زد البته!

اینجا، در واقع در پست من یک نوع طعنه به هوش خودم وجود داره، چون اگه کتابو کامل خونده باشید مدام تاکید شده که لاوندر به اندازه هرماینی باهوش نیست. این یه جور طعنه بود، چون به قول شما همه جادوگرا معجون تغییر شکل و میشناسن. ده دقیقه برای کنار اومدن با این موضوع خیلی زیاد بود،و این همون اشاره به طعنه آمیزبودن هوش لاوندر داره.

سوم: عصبی بودن لاوندر در قسمت فلش بک، خصوصیتی هست که به تازگی تصمیم گرفته ام به لاوندر اضافه کنم و توی پستای مختلف هم تلاش کردم این خصلت رو به لاوندربچسبونم: اهمیت ندادن به پروتی پتیل!
لاوندر نزدیک ترین دوست پروتی بوده، اما توی نسخه ی ویرایش نشده ی کتاب هری پاتر شاهد جدا شدن لاوندر و پروتی بر اثر عشق رون هستیم. توی رول ها، من کسی غیر از پروتی رو ندارم که دوست لاوندر حساب کنم، پس شخصیت این دو نفر رو اینطوری تغییر دادم: لاوندر بعد از عشق رون دیگه به پروتی اهمیتی نداد و تنها به طرز بی رحمانه ای از اون استفاده کرد، اما پروتی دوستش رو خوب میشناخت برای همین کنارش موند. امیدوارم توی رول های بعدی بتونم این خصلت ها رو جا بندازم.

چهارم: نقل قول:
اشاره به موهای لاوندر، با توجه به عکسش جالب و بجا بود.

منظورتون از این رومتوجه نمیشم. عکسش؟ منظورتون پروفایلمه؟

پنجم:اشاره به رنگ تخت خواب نقطه اتصالی به اول پست هست؛ اونجا که میگه: پیراهن زرشکی، رنگ مورد علاقه اش. در پایان پست میخواستم به نحوی پایان رو به ابتدا وصل کنم و این رنگ مورد علاقه به نظرم مناسب اومد.

باز هم ممنون به خاطر نقد بی نهایت عالیتون. به تلاشم ادامه میدم.



عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.


پاسخ به: دوست داشتین با کدوم یکی از شخصیتای هری پاتر نامزد میکردین؟
پیام زده شده در: ۱۵:۲۹:۰۹ سه شنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
رون رون تا پیروزی!

پ.ن:بابا این چه تاپیکیه زدین الان یکی میاد رون رو آرزو میکنه منم خون جلو چشممو میگیره ها...


عشق یه طرفه زندگیتو به فنا میده.
اینو وقتی فهمیدم که به فنا رفته بودم.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.