هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۳۷:۳۲ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#1
خلاصه:

دامبلدور بچه‌ای داره که مرگخوارا از یتیم‌ خونه می‌دزدنش و به خونه ریدل میارن. لرد به بچه علاقمند می‌ شه و اسمشو تام ماروولو جونیور می‌ ذاره. ولی بچه گم می شه و مرگخوارا یه بچه جن رو به جاش جا می زنن. لرد که شک کرده، می خواد استعداد های بچه رو ببینه. بچه قراره رودولف رو از وسط نصف کنه. بلاتریکس به آشپزخونه رفته که اره بیاره.
***


-پس این ارّه چه شد؟! ما بسیار مشتاق دیدن استعداد کودکمان در خصوص نصف کردن رودولفیم. نمایش جالبی است.

بلاتریکس با شنیدن صدای اربابش، با عجله، در حالی که اره ای وحشتناک را در هوا تکان میداد، از اشپزخانه بیرون آمد.
-سرورم اینم ارّه!

بلاتریکس ارّه را به دست بچه جن داد و کنار بقیه ایستاد. رودولف را نیز که سعی میکرد کنار بقیه خود را استتار کند، به جلو و کنار بچه هل داد.
-هی حالا... بیاید حرف بزنید با هم.

مرگخواران نیازی به صحبت نداشتند، همه ی آنها منتظر قطعه قطعه شدن رودولف به دست بچه بودند. تام جاگسن از همه شان مشتاق تر به نظر می رسید.
بچه جن اما به نظر نمی رسید زیاد مشتاق باشد. به وسیله ی تیز روبه‌رویش خیره شد و بعد، به رودولف. سپس پرسشگرانه رو به لرد سیاه و مرگخواران کرد.
لرد سیاه به سوالی که در چشم های بچه به وضوح پیدا بود جواب داد:
-اره رو بلند کن، بعد فرو کن تو رودولف... بچه.

بچه بلند شد و سعی کرد اره را بلند کند. به نظر می رسید بلاتریکس به این نکته که اره دو برابر بچه جن سایز داشت، دقت نکرده بود.
بچه دسته ی اره را بلند کرد، کمی به سمت راست تلو تلو خورد، سپس به سمت جلو و جایی که رودولف ایستاده بود.
-هی... هی هی هی بچه! صبر کن... من که میدونم تو ته دلت راضی نیستی... اصلا شما دختر خانم... میتونی حرف بزنی؟ اصن دختر خانمی یا اقا پسر؟

جن ایده ای نداشت. به سختی تیغه ی اره را بالا برد و بیشتر به سمت رودولف رفت.
مرگخواران نفسشان را حبس کردند. لرد سیاه لبخند زد. جن عرق ریزان اره را به سمت شکم رودولف هدایت کرد.
ثانیه ای بعد، جن، پروزمندانه در کنار رودولفی دو تیکه شده، روبه‌روی مرگخواران ایستاده بود و لبخند میزد.

-بچه ی... با استعدادیه.

مرگخواران نفس راحتی کشیدند. بچه مورد رضایت لرد سیاه قرار گرفته بود.
-اما خب... ما حوصله نداریم رودولف دو تیکه ی بی ریخت تو خونه ی ریدل ها اینور و اونور بره. برای اینکه از استعدادت مطمئن بشیم، باید رودولف رو بهم بچسبونی. فکر نمیکنم این بار تفش رو چسبوندن خودش هم تاثیر داشته باشه.

تنها عضو از مرگخواران، که پس از حرف های لرد راضی به نظر می رسید، تام جاگسن بود که با خوشحالی به رودولف چشمک میزد.



پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۲:۱۷ چهارشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۰
#2

ادامه‌ی داستان جام آتش*

دانش‌آموزی به سوی حسن آمد. دستش را فرو کرد لای دفترچه؛ اما پیش از آن که حسن دفترچه را باز کند، فورا آن را بیرون کشید.

- عامو ای چه کاریه می‌کنی؟ له لهوم کردیا! خو بذار لاش ببینیم فالت چی چی درمیاد دیگه!

دانش‌آموز دوباره فرو کرد. سپس بیرون کشید. سپس فرو کرد. سپس بیرون کشید.

- عامو نخواسیم! این پطروس فداکار درونش فعال شده ... بیا برو بچه! برو ... ما شانس نداریم الان فداکاریتو به ما می‌کنی شرفمون جلو دانش‌آموزا می‌ره. نخواستیم!

همین که حسن کودک را عقب فرستاد، همگروهیش که نشان ارشد بر روی سینه‌اش خودنمایی می‌کرد جلو آمد.

- چرا دارین این کاره می‌کنین؟ چرا این بچه ره بازی می‌دین؟ بذارین این بچه یه نفس راحت بکشه! این بچه خستس! این بچه تحت فشاره! ساعت یازده شب بهش میگین انگشتتو بذار اون لا ... شبه! تاریکه! می‌فهمین؟ اصلا این جام آتش چی بود انداختین تو دامن ما؟ خدایا خسته شدیم! خدایا بسه دیگه!

حسن متحیر از این همه الم شنگه‌ی زمین و آسمان دوز، فرستاد خدم و حشم هاگوارتز برای دانش‌آموز خردسال یک قالب پنیر سوییسی اعلا (از این‌ها که توی تام و جری بود) تهیه کنند که هی انگشت کند توی هر سوراخش که دوست داشت و از هر سوراخ دیگر که دلش خواست بکشد بیرون که همه راضی باشند و صفا باشد و این‌ها. سپس دانش‌آموز نورچشمیش را فراخواند.

- تو بیا! آااااا! باریکلّا! ببینین چجور او انگشتای ظریف و سفیدشه می‌ذاره لای دفتر ... جونُم!

حسن دفتر را کشید و باز کرد و انگشت دانش‌آموز که میان آن جا مانده بود را بوسید و گذاشت در جیب ردایش.

- خو! نماینده‌ی شما شد «بِن!» حالا چجوری او سانتورو گروه بندی شده دیگه نَمی‌دونُم! خوب بچه حالا تو برو ... یکی دیگه بیو! آااااا ... خوب! نماینده‌ی شمام شد «استن شان‌پایک!» آااا ... ای استنو یه بار همچی زیر اتوبسش لهُم کرد که شیش تا مهره کمرم گم شد و قطع نخاع شدم. حالا الان چطور راه می‌رم دیگه نَمی‌دونُم!

- عمو حسن؟ می‌شه ما دوباره بیایم؟

حسن خیلی دلش می‌خواست با یکی دو تا پس‌گردنی و اردنگی، دانش‌آموز مذکور را راهی خوابگاه کند اما لحظه‌ای چشمش به ارشد گروه افتاد و پشیمان شد. آب دهانش را به شکلی صدادار قورت داد و گفت:

- ها عمو! چرا نمی‌شه ... بیو دوباره! فقط جان جدت این دفعه نکشی بیرونا ... خو! باریکلا! مال شما هم شد «دابی» که حالا باز نَمی‌دونُم ای طلسمو که رو دفترچه گذاشتم چرا ای طوری کار می‌کنه ... جن خانگیاره ما کی گروه بندی کردیم آخه! خو! گروه آخر. یکیتون بیاد جلو ببینم.

کسی از جایش تکان نخورد.

- چرو نمیاین پس؟
- ما بدون هماهنگی ارشدمون کاری نمی‌کنیم.
- خو ارشدتون یکیتونو بفرسته ...
- ارشد رفته گل بچینه.
- شوخی نکن بچه! شب شد می‌خوایم بریم پی کار و زندگیمون. ارشدو کجاست؟
- ارشد رفته گلاب بیاره.
- مدیرو دست می‌ندازین ها؟ یه زمان مدیر ارج و قربی داشت. الان قشنگ زیر پا له لهمون کردن. اصلا نمی‌خواد! برین بخوابین. همین سه تا نماینده بسه.

حسن همه را کیش کرده بود تا بروند به خوابگاه‌هایشان که ارشد گروه آخر سر رسید.

- صبر کنین! پس نماینده ما چی؟
- صبح به خیر! عامو حال ای موقع؟!
- خوب آخه ... چیز بود ... گنگ بود همه چی! ما نمی‌دونستیم باید کدوم انگشتو بذاریم که! سبابه؟ شست؟ بدون هماهنگی من یه سال اولی از همه جا بی‌خبر میومد انگشت وسط می‌ذاشت خوب بود؟
- نمی‌شه! مهلت تموم شد. اصلا ای مسابقه اسمش سه جادوگره. نمی‌شه که چهار تا جادوگر شرکت کنن!

حسن راهش را گرفت که برود. ارشد که دستی بر آتش تغییر شکل داشت، سعی کرد دکور خود را دخترشیرازی‌وار کند و دوباره مقابل حسن قرار گرفت.

- حالو نمی‌شه یک تخفیف و ارفاقی سی ما در نظر بگیرین؟
- آااااا! چرا نمی‌شه! سی شما دو تا تخفیفم می‌دیم. شما اصلا دفترچه چیه! بیا انگشتتو بذار ... فرق سر مو! بعد فشار بده له لهُم بکن!

حسن با نیش باز دفترچه را بالا گرفت ارشد بلافاصله غیب شد و او را با دانش‌آموز گروهش تنها گذاشت.

- ای دخترو ... نماینده شما چیز شد ... نَمی‌دونی کجا رفت؟ «سیریوس بلک» شد. ای سرکار خانم ...

حسن نفس عمیقی کشید و عمیق‌تر آن را بیرون داد و راهش را گرفت که بالاخره به دفترش برود.

- آقا!
- عاقو و ...
- این جوری که عادلانه نیست!
- چجوری؟
- همین که اونا انگشتشونو دوباره فرو کردن. و اون یکیا دیر فرو کردن!
- خو چه کنم؟
- شرکت نکنن.
- خوب شما با کی مسابقه بدین؟
- خوب شرکت کنن ولی امتیاز نگیرن.
- خوب چرا شرکت کنن؟
- خوب شرکتت کنن امتیازم بگیرن ولی ما امتیاز کامل بگیریم.
- خوب شما کاری نکنین ولی امتیاز کامل بگیرین عادلانس؟
- خوب پس چرا بروسلی و پسرش یه شکل مردن؟

حسن به این جایش رسیده بود!

- اوی! ایوا! مگه ای مسابقه رو قرار نبود او وزارتخونه خراب شده برگزار کنه؟ بیا خودت سر و کله بزن ما رو نجات بده ... کچلم کردن ... له لهمون کردن اینا!

ایوا که تمام مدت گوشه‌ی سرسرا ایستاده بود و ساندویچ سوسیس بلغاری گاز می‌زد، از خدا خواسته جلو آمد. از همان جلو شروع کرد و یک یک ارشدها و نماینده‌ها و هر دانش‌آموز یا حتا استاد دیگری که سر راهش بود را یکی یکی خورد. به طرز عجیبی او عادت همیشگیش که طعمه‌های خود را درسته می‌بلعید، کنار گذاشت و حسابی آن‌ها را جوید. شاید چون برای اولین بار بود که هدفش از خوردن، رفع گشنگی نبود. حسن داعاشیِ او بود و حالا ایوا داشت بدخواه‌های او را به مرتضای علی با دندان‌های خود جر می‌داد.

* نکته کنکوری: داستان این قسمت توسط یکی دیگر از اعضا نوشته شده.


سوژه مرحله دوم


همونطور که توی رول بالا خوندید، ایوا شرکت کننده‌ها رو به همراه یک عده دیگه، جویده!
در این مرحله شرکت کننده‌ها باید برای نجات پیدا کردن، خودشونو از بقیه سوا کنن!

روال مسابقه:


* درفاز اول هر شرکت کننده 3 روز (تا پایان روز شنبه 20 شهریور) فرصت دارد رقبایش را با شخصیت‌های دیگر مخلوط کند!

+ برای این کار، باید یکی از رقبا را انتخاب کنید.
+ یک شخصیت دلخواه (از ایفای نقش یا کتاب) به غیر از رقبا نیز انتخاب کنید.
+ یک رول با موضوع آزاد در مرلینگاه عمومی هاگزمید یا سفر با زمان‌برگردان بنویسید. شخصیت اصلی رول شما باید ترکیبی از دو نفری باشد که انتخاب کردید. به عنوان مثال اگر رقیب من کوییرل باشد و من لرد ولدمورت را نیز انتخاب کرده باشم، می‌توانم در مورد کوییرلی بنویسم که لرد ولدورت پس کله‌اش است! این که این دو شخصیت دقیقا به چه شکلی و چرا ترکیب شده‌اند (فقط از لحاظ ذهنی یا ظاهری یا ترکیبی از این دو یا مانند مثال، همزیستی یا ...) به اختیار خود شماست.
+ شما اجازه دارید به جای یکی از دو تاپیک قید شده، در هر دو نیز پست بزنید. در این صورت باید برای هر پست یک رقیب مجزا و یک شخصیت دل به خواه متفاوت انتخاب کنید.


*در فاز بعدی، هر شرکت کننده 3 روز (تا پایان روز سه‌شنبه 23 شهریور) فرصت دارد خودش را نجات داده و شخصیتی که به او چسبیده را فراری دهد!

+ برای این کار، با خواندن پست رقبا در روزهای قبل، باید تشخیص بدهید که کدام پست یا پست‌ها در مورد شما نوشته شده.
+ به ازای هر یک از این پست‌ها، یک پست در تاپیک تنبیه‌سرای هاگوارتز نوشته و شخصیتی که حریف با شما ترکیب کرده را تنبیه کنید.

* شیوه امتیازدهی:

+ به ازای نوشتن هر پست در فاز دوم، که شخصیت ترکیب شده را به درستی تشخیص داده باشید، 2 امتیاز کسب می‌کنید.
+ اگر در پایان فاز دوم، هیچ شخصیتی به شما نچسبیده باشد، 3 امتیاز کسب می‌کنید. (تفاوتی ندارد که در ابتدا سوژه‌ی چند تا (0 یا بیشتر) از پست‌های فاز اول بوده‌اید)
+ به ازای هر پستی که شما در فاز یک نوشته‌اید و رقیب به درستی آن را تشخیص داده، شما 1 امتیاز کسب می‌کنید.
+ در صورتی که شما در فاز یک، پستی در مورد یکی از رقبا نوشته باشید، و رقیب دیگری به اشتباه در فاز دو در واکنش به آن پستی بنویسد، شما 3 امتیاز کسب می‌کنید.

در صورت بروز هرگونه ابهام و سوال، با مسئولین برگزاری مسابقه تماس بگیرید.



پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۵۱:۳۶ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
نتایج مرحله ی اول جام اتش:


هافلپاف:6
۴ امتیاز مرموز بودن پست
۲ امتیاز حدس درست

ریونکلا: ۳
۰ امتیاز مرموز بودن پست
۳ امتیاز حدس‌ها

اسلیترین:0
۰ امتیاز مرموز بودن پست
۱ امتیاز حدس‌ها

گریفیندور: .
۰ امتیاز مرموز بودن پست
۱ امتیاز حدس‌ها
***

نکته:
در این مرحله از جام اتش، به گروه گریفیندور ارفاق شد و اونها تونستن با تاخیر نماینده انتخاب کرده، پستشون رو بفرستن و وارد مسابقه جام اتش بشن. همینطور این موضوع راجع به گروه سلایترین هم صدق میکنه. برای اینکه پستشون رو دیر تر از زمان تعیین شده فرستادن.
و به دلیل این تاخیر، امتیاز حدس این دو گروه که 1 امتیاز هست، به عنوان جریمه ازشون کثر میشه.

و لطفا پست اطلاعیه ای که برای مرحله بعد، فردا فرستاده میشه رو دقیق مطالعه، و از زمان تعیین شده برای ارسال پست و سوژه مطلع بشید. اگر هم مشکلی وجود داشت و سوالی براتون پیش اومد، حتما برام پیام شخصی بفرستید که توضیح بدم.
ممنونم از شرکت کننده ها و ناظرین گروه ها.



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۸ ۱:۲۷:۲۱


پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۱۷:۲۳ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
#4
اطلاعیه ای در ادامه ی اطلاعیه ی قبلی!


با توجه به درخواست بعضی از عزیزان، قرار شده که تغییرات کوچیکی در مرحله ی اول جام آتش صورت بگیرد.

1-مهلت ارسال پست ها تا پایان ساعت 23 ی روز 13 شهریور، و مهلت ارسال حدس ها به پیام شخصی من، تا پایان ساعت 12 شب روز 13 شهریور، تغییر کرده است.
2-نماینده ها هر گروه، میتوانند از شخصیت هایی که گروهشان در کتاب مشخص نشده هم به عنوان کاراکتری که قرار است در پستشان در موردش خاطره بنویسند هم استفاده کنند.

با تشکر.

ویرایش دوباره:

لطفا همزمان با فرستادن پست هایتان در تاپیک خاطرات هاگوارتز، نام شخصی را که راجع بهش خاطره نوشتید برای من از طریق پیام شخصی ارسال کنید. مرسی.



پاسخ به: انبار وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۴۱:۱۶ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
#5
ایوا یادش نبود اول چه کسی این ایده را داده است، ولی اصلا از آن خوشش نمی‌آمد.
با ناراحتی به کاغذ سخنرانی چروکش که با خودکار روی آن متن سخنرانی اش را نوشته بود نگاه کرد. به نظرش یک سری خطی خطی ریز بودند که به خاطر عرق دستش، جوهرشان پخش شده بود. ایوا هرگز یادش نمی آمد که کی آن متن را نوشته است.
با نگرانی شروع به قدم زدن کرد. رفتار های تام اصلا درست نبود. رفتار های هیچ کدام از اعضای کابینه درست نبود.
ایوا سخنرانی دوست نداشت.کاغذ را در دهانش را چپاند.
فلش بک

-یکی از مهم ترین اهداف ایوا برای وزارت، استفاده از تمام ظرفیت های آن، و بی استفاده نماندنِ حتی یک قسمت آن است.
برای همین، او ساعت ها و روزها برای رسیدن به این هدفش نقشه و زحمت کشیده، و نتیجه ی همه ی آن نقشه ها را نوشته و به شکل پوشه ای درآورده است.

تام به دفترچه ی ستاره دار کوچکی که تنها شیئ روی میزِ بسیار بزرگ وسط جلسه بود اشاره کرد.
-پرونده ای که نوشتی اینه... ایوا؟

ایوا دست از صحبت برداشت و به دفترش نگاهی انداخت. به نظرش مشکلی در آن وجود نداشت.
-آره خب... چیزه... عیبش چیه؟ ستاره دوست نداری؟

آرکو که تیغه ای از میان شمشیر هایش بیرون کشیده و مشغول برق انداختنش بود زیر چشمی نگاهی به آن انداخت.
-یکم برای اینکه تمام نقشه هات برای وزارت خونه و اینایی که گفتی توش جا بشن کم‌برگ و کوچیک نیست؟

ایوا لبخندی زد و دست هایش را بهم مالید.
-خب این اصل ماجراست! ایده ها و نقشه های من برای استفاده از تمام ظرفتی های وزارت اینقدر یکپارچه و در راستای یه هدف بودن که من تونستم همشون رو توی یه کلمه خلاصه کنم!

باید میدانستند! آرکو و تام و تمام کابینه همیشه باید آماده ی این میبودند. هر دوی آنها به خوبی میدانستند اگه قرار باشد تمام اهداف ایوا در یک کلمه خلاصه شود چه اتفاقی میفتد. کمترین خسارتی که ایوا ممکن بود با این هدفش به کل وزارت خانه بزند، تبدیل کردن کل آنجا به یک سخچال بزرگ بود.
تام و آرکو، با توجه به این موضوع، حتی نقشه ای هم برای این موقعیت احتمالی در نظر گرفته بودند:
در یک ثانیه همه چیز جلوی چشمان ایوا به حرکت درآمد؛ تام ضربه ای به پشت پای ایوا زد که باعث افتادن ایوا، و پرت شدن دفترچه از دستش شد.
آرکو بیکار ننشسته بود. وقتی ایوا پخش زمین شده بود، یکی از تیغه هایش را به سمت دفترچه ای که در حال پرواز کردن در هوا بود، پرت کرد و دفترچه و تیغه ی فرو رفته در قلبش، با ناراحتی از پنجره ی اتاق بیرون رفت.

ایوا بلند شد و با گیجی خود را تکاند.
-چرا منو زدی؟

تام کاغذی که درآن نوشته هایی ریز به چشم میخورد؛ ب دست ایوا داد و قیافه ای بی گناه به خود گرفت.
-من؟ نه بابا خودت گیر کردی به صندلی.... ولی یادمه این کاغذه رو نشون دادی و گفتی قراره برای اینکه بتونی از تمام ظرفیت های وزارت خونه استفاده شه، قراره توی انبارش اولین سخنرانیت بعد از وزیر شدنت رو انجام بدی. این کاغذه هم متنشه. گفتی تو متنش نوشتی که قرار نیست تنها هدفت برای وزیر شدن داشتن خوراکی بیشتر باشه. آره...

ایوا سرش را کج کرد و با گیجی به آنها نگاه کرد. آرکو و تام به او لبخند زدند.

پایان فلش بک:
ایوا کاغذ خورده شده را جوید و قورت داد و از پشت پرده ای که دور سکوی سخنرانی کشیده بودند نگاهی به ملتی که در صندلی ها نشسته و منتظر بودند، نگاه کرد.

-ایوا؟ برو رو سکو خب چی کار داری میکنی؟

ایوا ناخنش را جوید و ریشه اش را کند.
-سخنرانی... میشه بندازیمش فردا؟

آرکو حوصله نداشت. شانه های او را گرفت و به سمت سکو هل داد.
-موفق باشی ایوا! لطفا میکروفون رو نخور... میزی که روش میکروفون هست رو هم نخور. افرین.

ایوا به پشت سرش نگاه کرد. راه برگشتی نبود؛ او همانجا رو سکو، رو به جمعیتی که برایش دست میزدند ایشتاده بود. آرکو شستش را به نشانه تایید نشان ایوا داد.
ایوا لبخندی نگران تحویل مردم داد و آرام آرام به سوی میکروفون به راه افتاد.
آرکو، اولین کسی بود که متوجه پوست موزی که سر راه الکساندرا ایوانوا قرار گفته بود، شد.
-ایوا... هی! پیس پیس ایوا! مواظب باش!

ایوا برگشت و به آرکو نگاه کرد.
-نه نه! جلوی پاتو نگاه کن ایوا!

لحظه ای بعد، ایوا پایش را روی پوست موزی بسیار چروکیده و قهوه ای که گویا میلیون ها سال از طول عمرش میگذرد، گذاشته و در حالی که فریاد میزد، به شکل خجالت آوری روی زمین نیفتاد.
حتی از روی سکو پایین هم پرت نشد.
جمعیت هم به او خیره نشدند.
ایوا فریاد زنان، در حالی کل جامعه ی جادویی را-به جز اربابش- لعنت میکرد، از روی سکو غیب شد.

ملت به پوست موز لهیده در صحنه، که گویا رمزتاز بود خیره شدند.




پاسخ به: تابلوی اعلانات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۰۰:۳۰ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰
#6
برگزاری مسابقه ی جام آتشِ ترم 25 هاگوارتز


سلام به جادوآموزان درس‌خون و باهوشی که اصلا هم از پشت گوی های ارتباطی که پروفسور دلاکور بهشون قرض داده، درس ها و امتحانای آنلاین رو تقلب نمیکنن.

این ترم از هاگوارتز، وزارت‌خونه‌ی سحر و جادو قصد داره مسابقه ی جام آتش رو بین 4 نماینده، از سوی چهار گروه هاگوارتز برگزار کنه.
این مسابقه، سه مرحله داره که هر کدوم از مراحل با هم تفاوت دارن؛ هر مرحله، رول نویسی متفاوت، و ممکنه قوانین متفاوتی از مرحله ی قبلش داشته باشه.


معرفی نماینده های هرگروه:
ارشد های چهار گروه هاگوارتز، برای شرکت در جام آتش باید یک نماینده از بین اعضای گروه خود انتخاب، اما لازم نیست که نماینده ی مشخص شده رو معرفی کنند؛ نماینده ی گروه، موقع فرستادن پستِ اولین مرحله ی جام آتشِ خود در تاپیکِ مشخص شده، معرفی میشود.
***
سوژه ی اولین مرحله از مسابقه ی جام آتش:
ایوا کلا همیشه، هر جا که می‌رفت سوابق درخشانی از خود به جا می‌گذاشت.
بچه‌های هاگوارتز، از این موضوع، با توجه به اردوی خاطره انگیزی که ایوا، همراه با اتوبوس اجاره ای اش در ذهنشان به جا گذاشته بود، مطمئن بودند.
و اکنون ایوا، که از توانایی های خودش مطمئن تر از همیشه بود، جام آتشی که دورش را پارچه ای، برای اطمینان ازآسیب ندیدنش توسط ایوا پیچیده بودند، به سمت سرسرای هاگوارتز میبرد.
در حالی که جام، و البته اسامی جادواموزانی که اسم هایشان در آن انداخته بودند در دستش سنگینی میکرد، پیچید و کجکی وارد سرسرای خالی شد.
-یعنی هیچ کس اینجا نیستش که از من استقبال کنه؟

چندان اینطور به نظر نمی رسید. ایوا احساس کرد سرسرای ساکت به او خیره شده است.
-جام رو آوردما! امروز اسم بچه های از توش بیرون میفته.

برای ایوا، اینکه زمان تعیین شده برای اعلام اسامی ساعت دوازده، و او از ذوق بیش از حدش ساعت نه صبح در سرسرا ایستاده است، مهم نبود.
-باشد.

ایوا لبخندی زد و جام آتش را روی زمین پرت کرد.
-یکم صبر میکنم حتی! بهرحال وزیرم و این چیزا دیگه... وزیر باید صبور باش‍...

ایوا هیچ وقت عشق ورزیدن بلد نبود. نه هیچ وقت فرصت این را داشته، و نه شخصی برای این کار را.
تنها چیزی که او میتوانست در زندگی اش به آن "عشق" بورزد، چیزی خوردنی، یا دست کم چیزی بود که یک ایوا میتواند بخورد.
و حالا، چشمِ یک ایوا، به جام اتشی که روی زمین پرت کرده، پارچه ی رویش کنار رفته بود و بدنه اش برق میزد افتاد.
-جادوآموزا میتونن یکم برای اینکه جام اسمشونو پرت کنه بیرون صبر کنن حتی.
***
-سنگ کاغذ قیچی بریم؟

ایده ی بدی نبود. میتواستند به شکل حذفی جلو بروند و در هر بازی، تیمی که بالا رفت با بقیه مسابقه بدهد. تنها مشکلی که وجود داشت این بود که سنگ کاغذ قیچی، بازی تیمی ای نبود. ممکن بود به مشکل بخورند.
-به نظرم ده، بیست، سه پونزده بازی کنیم...

مطمئنا این بازی برای اینکه بهترین های هر گروه به عنوان نماینده انتخاب شوند مناسب بود.

-عح عح عح عح! ووی ووی ووی... یعنی نمیخندوما! داغون شدم... وزیرمون بی نظیره!

ایوا، خجالت زده، دهانش را باز کرد که چیزی بگوید، اما فقط آتش بود که از دهانش بیرون آمد.
-اصلا لازم نیست چیزی بگی دختر جان! ما درک میکنیم.

حسن مصطفی، ووی ووی کنان، در حالی که دفترچه ای سنگین را با دست های نازکش به زور حمل میکرد، سر رسیده و سعی داشت با اینکه قدش به ایوا نمیرسید، دست نوازش بر سرش بکشد.
بالاخره بعد از اینکه دید تلاشش برای این کار بی ثمر است، دست برد و دفترچه ی مذکور را از جیبش بیرون آورد. تمام جادوآموزان هاگوراتز، مبهوتِ از اینکه دفترچه چه چیزی ممکن است باشد، به او خیره شدند.
- ووی ووی اصلا نگران نباشید!

حسن مصطفی لبخندی تحویل آن ها داد.
- ما خودمون یه آقویی داشتیم تو محلمون، این بنده خدا معروف بود که با عرش و ملکوت و اینا روبوسی داره. اینو اون بهمون یاد داد. یه روزیم گاوش یه لگد وسط کمرش گذاشت، این عمرشو داد به شمُو!

حسن مصطفی پقی زد زیر خنده و روی زمین، کنار دست و پای بچه ها شروع به غلت زدن کرد.
- عه! شما نمیدونین این چی هسته. لهما! قبلاً انقدر نادون نبودن که دانش‌آموزا. چه همه پدرام شدن :دوباره اسمایلی حسن: این دفترچه خاطرات هاگوارتزه. فقط چون وزیرمون یکم خوش اشتها تشریف داره جلدشو عوض کردیم قورتمون نده.
دفترچه را برداشت و با سرعت شروع به ورق زدن کرد.
-های تویی که اونجا واسادی... بیا هروقت گفتم دستتو بذار لای این ورقو ببینیم چی میشه.

بچه ی مورد خطاب گرفته جلو آمد و کنار حسن ایستاد.
- الان! آفرین عمو! حالا صفحه ای که دستت روش گذاشتی، خاطره هرکدوم از بچه ها باشه نماینده میشه! مدیریت کارآمد و سریع.
***



امتیاز دهی مرحله اول:

یکی از شخصیت‌های گروهتون توی کتاب رو انتخاب کنید و بدون معرفی کردن، خاطره‌اش که از توی دفترچه در اومده رو بنویسید.
بعد از این که نماینده‌های هر چهار گروه خاطره رو ارسال کردن، هر کدوم باید حدس بزنن که خاطره‌ی سه نفر دیگه مال کدوم شخصیته.
امتیازدهی: اگر همه‌ی شرکت کننده‌ها شخصیت شما رو درست حدس بزنن، یا اگر هیچ کس اون رو درست حدس نزنه، امتیازی برای رولتون دریافت نمی‌کنید. در غیر این صورت (یعنی اگر هم حدس درست داشته باشیم و هم حدس نادرست) ۴ امتیاز می‌گیرید.
ضمنا به ازای هر حدس درست خودتون در مورد شخصیت بقیه‌ی شرکت کننده‌ها، ۱ امتیاز اضافه هم دریافت می‌کنید.

برای ارسال خاطره توی تاپیک دفترچه خاطرات هاگوارتز تا پایان روز ۱۲ شهریور فرصت دارید. در روز ۱۳ شهریور حدس‌هاتون رو برای من از طریق پیام شخصی ارسال کنید.

نکته: خاطره باید بر اساس شخصیت‌پردازی‌ها و اطلاعات کتاب نوشته بشه. استفاده از نکات ایفای نقشی برای معرفی شخصیت مجاز نیست.
راهنمایی: اگر خیلی واضح بنویسید امتیاز نمی‌گیرید. اگر خیلی گنگ بنویسید هم همین طور.

موفق باشید




پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۸:۳۲ پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰
#7
"مرحله دوم اردوی هاگوارتز"


قوانین اردو

***


ایوا در حالی که در قفسه ی بالایی اتوبوس، جایی که ملت چمدان هایشان را میذارند جا گرفته بود، جادوآموزانی که به نظرش پر از شور و اشتیاق بودند و به زور، در صندلی های کهنه چپیده بودند از نظر گذراند. رو به بچه ای کرد که کنارش در قفسه نشسته بود.
-به نظرم واقعا داره بهتون خوش میگذره مگه نه؟

فلش بک
الکساندرا ایوانوا، وزیر سحر و جادو، و البته جادوآموز سال اولیِ هاگوارتز، تا حالا هرگز اینقدر به خودش افتخار نمیکرد.
با خودش اتوبوسی لوکس را تصور کرد... اتوبوسی که صندلی هایی با کوسن های نرم و تپل دارند... و کناره هایشان طلا کاری شده است. از همه بهتر! یک یخچال بزرگ که در آن انواع خوراکی ها وجود داشته باشد... و شاید یک رستوران کوچک هم در آن وجود میداشت تا هر غذایی برای دانش آموزان هاگوراتز سرو شود.
و مطمئنا تمام اینها برای اردوی هاگوارتز، و رفتن به موزه ی وزارت خانه لازم بودند. ایوا مطمئن بود. تازه بودجه اش را هم داشت... شاید.
-مهم نیست که! از یه جایی پول میارم میدم دیگه. پول خودش میاد. شاید از حسن گرفتم اصن. آره!

معمولا افکار و اندیشه های بزرگی برای آینده در ذهن وزیر سحر و جادو، ایوای کج و کوله وجود نداشت؛ حال، او که همزمان به صدها موضوع مختلف فکر میکرد، در حالی که از سرش بخار بلند میشد، برای پول گرفتن از حسن، به سمتِ دفتر مدیریت مدرسه ی هاگوارتز رفت.

پایان فلش بک
جادوآموز که به نظر نمی رسید چندان در جایش راحت باشد... سرش را از بین دو تا ساک بیرون آورد و در حالی که بند یکی از آنها را از دهانش بیرون می آورد، رو به ایوا کرد:
-خیلی حتی! به ما گفتن که وزیر سحر و جادو مدل بالاترین اتوبوس رو برامون کرایه کرده! عالیه... این دقیقا همونه! از صندلی های درب و داغونش و لرزش عجیب و غریبش موقع حرکت این کاملا مشخصه.

قیافه ی ایوا پر از شادی شد. پس آنها از اتوبوسشان راضی بودند. ایوا به خوبی به یاد داشت وقتی که برای پول گرفتن از حسن درخواست میکرد، مبلغی که به او داده بود، ایوا را به شک انداخته بود. ولی حسن به او اطمینان داده بود که با این مقدار پول میتواند بهترین اتوبوس را کرایه کند.
و حال، یک و ساعت و نیم بود که ایوا و تمام جادوآموزان هاگوارتز در یک اتوبوس کهنه و سبز رنگ که موقع حرکت، احساس میکردند هر آن ممکن است فرو بریزد، در راه رفتن به موزه ی وزارت خانه بودند.

یکی از هافلپافی ها که از میله های اتوبوس آویزان بود اعتراض کرد:
-پس این اتوبوس لعنتی کی میرسه به موزه؟!

و همان موقع بود که آن اتوبوس لعنتی، در حالی که لرزش های خطرناکی میکرد و دودی سیاه از اگزوز هایش خارج میشد، ایست کرد و بچه ها که تا آن موقع مانند توت فرنگی های داخل ژله بی حرکت بوند، به جلو پرتاب شده و هیاهویی بزرگ در اتوبوس درگرفت.
-پاتو از روی صورتم بردار!
-این دست منه از پشت تو دراومده بیرون؟!

اما این وسط، جادوآموز زرنگی وجود داشت که توانسته بود از کوه چهار رنگ جادوآموزان هاگوارتز که در هم پیچیده بودند جان سالم بدر برده، و به سمت در اتوبوس برود.
-هی قاقارو! میبینی چه صاحب تند و تیز و زرنگی داری؟

قاقارو با قیافه ی همواره اخمویش سری به نشانه ی تایید تکان داد و به در اشاره کرد.
-الان میگیم بازش کنن... هی راننده! باز کن این درو بریم بیرون خفه شدیم!

اما کتی فرصت نکرد برای بار دوم، جلوی گربه اش به خود افتخار کند؛ راننده در را باز نکرد. شاید اصلا راننده ای در کار نبود. کتی، قاقارو و هیچ کس دیگه ای نمیدانست.
در عوض صدای خش دار و زیری که به نظر میرسید از اعماق اتوبوس بلند میشود شروع به صحبت کرد:
-شماها نمیتونید از اتوبوس برید بیرون. اتوبوس شما رو به موزه میبره. همتون همین داخل میمونید و از داخل اتوبوس، موزه رو میگردید!
-
-ما رو زندانی کردن الان؟ موندیم این تو؟

صدای ناله ی کوه جادوآموزان بلند شد.
ایوا اما ناراحت نبود. به نظرش زندانی بودن در اتوبوسی تنگ، سخنگو و بدبو که قرار بود آن ها را در داخل موزه به گردش ببرد خیلی هیجان انگیز بود.




پاسخ به: خانه اصیل و باستانی گانت ها
پیام زده شده در: ۲۳:۰۰:۲۷ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
#8
آرکو و جیسون، که از خلاص شدن از بین در چرخشی بسیار خرسند به نظر می رسیدند، با دیدن قیافه ی پکر بلاتریکس که آشکارا به آنها دستور میداد به کمکشان بیایند، لبخندشان از روی صورتشان محو شد و سلانه سلانه به طرف مرگخوارانِ گیرکرده رفتند.
-خب... حالا زودتر ما رو بیارید بیرون از اینجا... تا خودم نیومدم شما رو هم دوباره اینجا گیر ننداختم.

آرکو و جیسون سری تکان دادن و با ناراحتی دنبال دکمه ای گشتند تا شاید باعث درست شدن در شود و بقیه ی مرگخواران آزاد شوند.
اما قبل از اینکه بتوانند حرکتی کنند، پیش خدمتی تپل، در لباسی صورتی و پفی، بدون اینکه کلمه ای به زبان بیاورد به سرعت خود را به آن جمعیتِ در هم گوریده رساند و با دکمه ای که روی دیوار فشار داد، باعث شد در کسری از ثانیه، مرگخواران و بلاتریکس هم مانند جیسون و آرکو به داخل پرتاب شوند.
سپس، در سکوت برگشت و به کارش ادامه داد.

-وای... اینجا... اینجا خیلی... جای... جالبی به نظر میاد.
-
-پسر...

مرگخواران، در حالی که رداهایشان را می تکاندند، با تعجب سالن صورتی رنگی که از مبل و پرده و کف آن گرفته، تا لباس آدم های داخل تابلوهایش هم صورتی بود، از نظر گذراندند.
سالن در انتها، به یک چند راهی ختم میشد. که هر کدام از راه ها هم مخصوص یکی از کلاس های هنرستان بودند.
-چقدر گوگولیه اینجا خدا!

بلاتریکس که از مبل های کوچک و تپلِ صورتی و پرده های گل دار آنجا خوشش نیامده بود، به فنریر که این را گفته بود چشم غره ای رفت.
-قرار نبود گوگولی باشه! مالک خانه ی گانت باید تو اینجا مشخص بشه؟! واقعا باید توی یه همچین جایی استعدادمون رو کشف کنیم؟

به نظر نمی‌رسید مرگخواران با کشف استعدادشان در چنین جایی مشکلی داشته باشند. کسی پاسخی به او نداد.
--یعنی جدی جدی میخواید تو یه همچین جای صورتی ای...؟
-گلدوزی اونقدار هم بد نیستش ها ولی...

فنریر که برخلاف ظاهرش روحیاتی لطیف داشت به یکی از راه های انتهای راهرو که به اتاقک گلدوزی ختم میشد اشاره کرد.

اما قبل از اینکه بلاتریکس بتواند به خواسته ی او عکس العملی نشان بدهد، مدیر هنرستان، که به خاطر پوشیدن لباس های پفی، و همین طور هیکل پف کرده اش، شبیه کیک فنجانی شده بود خود را به آنها رساند.
مرگخواران را که با آن لباس های مشکی و عجیب در میان آنهمه صورتی، مانند لکه بودند، از نظر گذراند و لبخند زد.



پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰:۰۰ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۰
#9
سوژه ی جدید


ایوا پریشان و آشفته در دفترش قدم میزد و هرچه را که سر راهش قرار میگرفت، به خاطر استرسی که داشت قورت میداد.
مروپ گانت آن روز ظهر تخمین زده بود که ایوا میتواند طی سه روزِ آینده ساختمان وزارت‌خانه را هم مثل کیک خامه ای تولد ببلعد.
تام جاگسن در دفتر وزیر را زد و بی‌درنگ، بی آنکه منتظر اجازه ی ایوا شود، وارد شد.
-ایوا ایوا! دیدی اطلاعیه رو؟ چی کار میخوای بکنی الان؟

ایوا پاسخی نداد و مشغول خوردن میزش، با تمام پرونده های روی آن شد.
تام جلو رفت و شانه های او را گرفت و شروع به تکان دادن او کرد.
-به من گوش کن ایوا! باید بریم یه کاری کنیم. اینجوری پرتت میکنن بیرون.

ایوا مدادی را قورت داد و با چشمانی اشک بار به او نگاه کرد.
- بهم گفتن بیگانه. گفتن برو از اینجا. چی کار برم بکنم؟
-من چه میدونم؟! برو بگو میخوام خودمو بهتون ثابت کنم... امتحانم کنین و از این حرف ها.

ایوامکث کرد. گویا مغزش داشت آنچه را که تام به او گفته بود پردازش میکرد. بعد از چند دقیقه فکر، وسط اشک هایش لبخند ترسناکی که نشان از رضایتش میداد تحویل تام داد.
-همین کار رو میکنم. الان پا میشم میرم اداره شون.

خوشحال از جایش بلند شد و رو به در خروجی رفت. سر راه به بازوی تام زد.
-ممنونم پسر! خیلی کمک کردی.

و تا، تام به خود بجنبد از در بیرون رفت.
تام بینوا به جای خالی دستش که توسط ایوا ربوده و احتمالا خورده شده بود خیره شد.
-بیگانه ست دیگه! همون بهتر که بره ها اصلا!

فلش بک


الکساندرا ایوانوا، وزیر متشخص و مردمی، خیلی باکلاس پشت میز باشکوهش در دفترش نشسته بود و با عینک دودی ای که به چشم هایش زده بود احساس قدرت میکرد.
دستش را جلو برد تا فنجان قهوه ای را که برایش آورده بودند بنوشد اما جغدی که هراسان و جیغ کشان پنجره را شکسته و به داخل پرت شد، باعث ریخته شدن قهوه به سر تا پای او شد.
-چی کار میکنی احمق؟ مگه نمیبینی دارم مثل مدیرا قهوه میخورم و برای دیگران کار تعیین میکنم؟

جغد سری تکان داد و بی توجه به او، اطلاعیه ای چرمی به دستش داد.
ایوا آن را گرفت و شروع به خواندن کرد:

نقل قول:
سازمان ملل جادویی، به اطلاع تمامی وزرای سحر و جادوی سر تا سر جهان می رساند تمام وزرای دو تابعیتی از وزارت منع میشوند. هدف سازمان ملل از این کار این است که وزیر سحر و جادوی هر کشور بتواند با خلوص به کشور خود خدمت کند.
به همین دلیل، شما، الکساندرا ایوانوا، به دلیل دو تابعیتی بلغاری- انگلیسی بودن، از وزارت منع می‌شوید.


ایوا نمیفهمید. او از خودش پاک تر و خالص تر به عمرش ندیده بود. او هیچ قصدی برای وزیر شدن نداشت، فقط میخواست به جامعه ی جادویی کشور خودش خدمت کند. کاملا مشخص بود قصدش چیزی به غیر این نبود. این از سفارشات ناهار و شام و صبحانه هایش که هر کدام یک لیست طولانی بودند کاملا مشخص بود.

و حال او، وزیر مردمی را میخواستند به عنوان یک "بیگانه" از وزارت خانه بیرون کنند.

پایان فلش بک


ایوا، در حالی که دست تام جاگسن در دهانش بود از وزارت خانه بیرون آمد.
-خودت بیگانه ای بوقی! من خیلی قویم. همشونو میزنم تا بفهمن من بسیار هم لایقم.

ایوا این را گفت و راه خود را به سوی سازمان ملل جادویی، جایی که قرار بود خود را به مسئولین آن ثابت کند ادامه داد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۹ ۲۳:۵۱:۱۱


پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۲۰:۰۱:۲۸ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰
#10
شروع فعالیت تاپیک خورندگان معجون راستی!


سلام به همگی! از این به بعد این تاپیک کار خود را، به عنوان مصاحبه هایی که سوالاتی ایفای نقشی دارد، شروع میکند. هدف اصلی این مصاحبه ها، شناساندن شخصیت پردازی عضو مورد نظر، و در عین حال گپ، و گفت و گویی در مورد موضوعات مختلفی که به سایت مربوط میشود است.


و اما! ملت جادویی! ببینید کی رو اینجا داریم!
آگلانتاین پافت!
بی مقدمه میریم سراغ مصاحبه!
***


1-چی شد که از خلوت و تنهایی خودت و اون خونه ی نمور و خاک گرفته‌ت بیرون اومدی و به دنیای جادویی پا گذاشتی؟ به عنوان یه پیرمرد سخت نبود برات؟
2-وایسا ببینم... این پیپ خاموش رو از کجا آوردی؟ کی چنین چیزی رو بهت هدیه داد و اصن بهت طرز کارش رو هم نگفت؟!
3-در ادامه ی سوال دو...چرا باید به یه پیپ خاموش اعتیاد پیدا کنی؟
4-چرا... چرا و کی به فکر بازنشستگی افتادی؟ آیا هیاهوی جامعه ی جادویی برای یه پیرمرد اذیت کننده ست؟ چرا دیگه زیاد آگلایی رو نمیبینیم که تو حیاط خونه ی ریدل راه میره و موهای تام جاگسن رو میکشه؟
5-هدف جاه طلبانه ی آگلانتاین چیه؟ آیا از جامعه ی جادویی دل کندی و قصد تاسیس یه قهوه خونه رو داری که توش قمار بازی میکنن و قلیون میکشن؟
6-دوست داری پیپت رو تو دماغ کی فرو کنی؟ به نظرت کس دیگه ای به جز تام جاگسن برای این کار ساخته شده؟
7-و برعکس... دوست داری پیپت رو به چه کسی هدیه کنی؟
8-بهترین اتفاقی که برات افتاده چیه؟ آیا راه پیدا کردن به مرگخوارا؟ یا همون به دنیا اومدنت مهم ترین و بهترین اتفاقی بوده که برات افتاده؟
9-کی توی جامعه ی جادوگری برات تحسین برانگیزه؟ آیا کسی هست که تمام اتفاقات مربوط بهش رو دنبال کنی و سعی کنی درس بگیری؟ دوسه نفر بگو ببینم. (همون شخصیت های ایفایی که تمام پست هاشون رو دنیال میکنی.)
10-هر وقت به فکر بازنشستگی میفتی، چه کسایی هستن که یهو یادت بیادشون و به این نتیجه برسی که "حالا حالا کار دارم، باید وایسم، اول تام رو نابود کنم... بعد حالا یه فکری هم برای بازنشستگی‌م میکنم"؟
11-تا حالا وارد سیاست تو سایت شدی؟ یا اصن پست و مقامی داشتی؟
12-وقتی تصمیم گرفتی از خودت بیرون بیای و شروع کنی به زندگی تو دنیای جادویی، چه کسی بیشترین کمک رو کرد که آگلانتاین آداب معاشرت یاد بگیره و تو این دنیا جا بیفته؟
13-نزدیک ترین کس به اگلا کیه؟ آیا کسی هست که پولایی که تو قمار برنده شدی رو باهاش تقسیم کنی؟
14-نظرت راجع به نیمفادورا چیه؟ تا حالا شده به شکل یه خانوم وارد جامعه بشی و امتحانش کنی؟ شایعه ها میگن یه مدت اینشکلی اینو و اونور میرفتی... نظرت راجع به زندگی به عنوان نیمفادورا چیه؟ چجور بوده؟
15-یا حتی شایعه های دیگه ای هم به گوشم میرسه... میگن یک دل نه صد دل عاشق غولی به نام هاگرید شدی و تصمیم گرفتی به عنوان مادام ماکسیم خودتو بهش نشون بدی! آیا به نظرت بودن اشکالی داره که مجبور شدی تظاهر به ماکسیم بودن کنی؟ آیا درسته بازی کردن با احساسات غولی به پاک دلی و مظلومیت هاگرید؟
16-در ادامه ی سوال قبل... چی شد که فهمیدی به درد هاگرید نمیخوری؟ دوران ماکسیمیتت چطور گذشت؟
17- جالب ترین و هیجان انگیز ترین اتفاقاتی که به نظرت تو دنیای جادوگری بود... چیا بودن.
18-وضعیت دنیای جادویی رو چطور میسنجی؟ در آینده چطور میشه؟
19-بازم میریم سراغ بازنشستگی... آیا به فکرش هستی؟ میشه نباشی؟ بیا منم باهات میام باهم تامو میزنیم. عب نداره.
20-ناراحت شدی؟
21-چه حسی نسبت مرگخوارا داری؟ تا حالا به فکر خیانت به لرد سیاه افتادی؟ تا حالا فکر کردی بخوای بری محفل؟ همین حالا دستگیرت کنم بدم ارباب؟
22-نظرت راجع به هافل چیه... آیا دانش آموز درسخونی بودی؟ خجالت نمیکشی هنوزم که هنوزه با این سنت کوییدیچ بازی میکنی؟
23-حرف از کوییدیچ شد... به نظرت امسال بچه های هاگ و کویی، بچه های قوی و درسخونی خواهند بود؟ هاگ رو میترکونن مثل قدیما؟
24-آگلا تا حالا عاشق شده؟ اصن فکر کرده به اینکه زن بگیره؟ آیا وقتش نیست جدی جدی؟ کپک زدی آخه... بریم با ارباب خواستگاری برات؟ میوه شیرینی میدن آخه.
25-حرف آخر!

ممنونم که دعوت ما رو قبول کردی.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۵ ۲۰:۱۹:۴۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.