هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شهرداری هاگزمید (تعامل با ناظران)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#1
سلام پلاکس!
درخواستت بررسی شد. سوژه نباید فقط درمورد اعضای "تیم بدون نام ها" باشه. ببین چون اتفاقی که موقتیه (مثل مسابقه‌ی شطرنج) اگر وارد سوژه ها بشه بعد از مدتی فراموش، و سوژه بی معنی میشه.
سوژه ای که زده میشه رو باید بشه تا چند سال ادامه داد و شطرنج زیاد طول نمیکشه و همونطور که گفتم بعد از پایان مسابقه ی شطرنج، این سوژه ای که تو گفتی فراموش میشه.
اگر قصد داری داستانی درمورد تیمتون بنویسی میتونی تو تاپیک "کلوپ شطرنج جادویی" بنویسیش. چون این تاپیک مختص مسابقه ی شطرنجه. می تونی ماجرای تیمتون هم به خط داستانیش اضافه کنین.
پیشنهادم اینه که برای این موضوع به تاپیک کلوپ شطرنج جادویی مراجعه کنی.
جدای از اون اگر بازم سوژه جدید دیگه ای داشتی که این مشکل مقطعی بودن رو نداشت، میتونی اینجا برگردی تا دقیق تر بررسیش کنم.




پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۴۹ یکشنبه ۹ آذر ۱۳۹۹
#2
خلاصه:
لرد سیاه به مرگخوارا ماموریت داده که کارای غیرقانونی انجام بدن. مرگخوارا به شهر بازی میرن و تصمیم میگیرن با بچه ها معجون خطرناک درست کنن و بدن مردم بخورن. بعد از جمع آوری چند تا بچه هکتور اونا رو می پزه و تبدیل به معجونشون میکنه. ولی چون اونا بچه های خوبی هستن، معجون هم یه معجون خیلی خوب میشه. هکتور به بقیه میگه که اگه میخواید یه معجون بد درست کنم باید بچه های شرور رو برای معجون استفاده کنیم.


***


کتی جست و خیز کنان داخل ون پرید و بر خلاف تصور خود نویسنده و خواننده ها، با چهره ی خندان بلاتریکس رو به رو شد.

-ببینین ایده‌ی من اینه که... پلاکس وارد میشه و...

ولی بلاتریکس هیچ علاقه ای به شنیدن ایده های درخشان کتی نداشت؛ بنابراین او را لقمه پیچ و با ضربه ای محکم و بلند، کتی را به بیرون از ون پرتاب کرد.
کتی چرخ چرخ زنان درهوا به پرواز درآمد.
از میان بچه هایی که بستنی میخریدند گذشت...
از وسط چرخ و فلکِ در حال حرکت عبور کرد و از شهر بازی بیرون رفت...
از بالای شهرداری هاگزمید گذشت و برای پلاکس دست تکان داد. پلاکس نازنین.
و کتی هنوز بین زمین و آسمان معلق بود.
او سر راه تمام تاپیک های هاگزمید را پر از پلاکس و کتی کرد و رد شد.
و آخر سر هم در جایی بیرون از دهکده ی هاگزمید، بین شهر لندن و خانه ریدل ها فرود آمد و خوش خوشکان به راهش ادامه داد.

بلاتریکس دستانش را سایه بانش چشمانش کرد و سعی کرد کتی را جایی در آسمان بیابد و چون موفق به این کار نشد، رو به آگلانتاین کرد:
-که به بچه های شرور نیاز داریم هان؟! هی تو! پیرمرد! اون کیفو بردار ببریم بازم بچه جمع کنم! مثل اینکه این جونورای کوچولویی که جمع کرده بودیم زیادی خوب بودن! باید بداشونو جمع کنیم!

اما همین که آگلانتاین کیف را از روی زمین بلند کرد، صدای آژیری سر تا سر ون را پر کرد.
بلاتریکس با اخم رو به ایوا که معلوم نبود تا آن موقع سرگرم چه کاری بود، کرد:
-این دیگه صدای چیه؟ ایوا نکنه صدای شکم توئه؟ مگه همین پنج دقیقه پیش نصف ون رو نخوردی؟ یه کاری نکن شکمتو سفره کنم!

ایوا خودش را گوشه ای جمع کرد.
-عه... صدای شکم من که نبود... اون... اون... اون آژیر پلیس‍...

ولی نیازی نبود تا ایوا حرفش را ادامه دهد. بلاتریکس برگشت. افسر پلیسی، در حالی که ماشین های اداره ی پلیس آژیرکشان پشت سرش توقف کرده بودند، در ورودی ون ایستاده بود و خیره خیره به لباس هایی که کف ون افتاده بودند نگاه میکرد. لباس هایی که متعلق به بچه های معجون شده بودند.



پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
پیام زده شده در: ۱:۰۳:۱۶ سه شنبه ۴ آذر ۱۳۹۹
#3
خلاصه:
لینی ارتشی به اسم "پیکسواران" تشکیل داده که قراره بر علیه لردِ سیاه شورش کنه. اول یه آقا بدون مو و دماغ عضو ارتشش میشه که لردِ سیاهه ولی لینی نمیدونه. لینی بهش میگه که اگه میخواد عضو بشه باید بتونه به جز خودش یکی دیگه رو هم به سمت ارتشش جذب کنه.
لردِ سیاه رودولف رو پیدا میکنه و حالا رودولف هم مجبوره برای اینکه عضو بشه یکی دیگه رو جذب کنه.

***

رودولف بی هدف در خیابان ها سر بالا، سر پایینی می رفت تا بلکه شخصی، حتی بی کمالات، به تورش بخورد.
با بی حوصلگی آهی کشید، روی تکه آجری نشست و با قمه اش جایی دور از دسترس، بین دو کتفش را سفت و سخت خاراند و شروع به خواندن آواز نه چندان دل انگیزی کرد.

-آممم... بابا جان؟!

رودولف چشمانش را باز کرد، دست از آواز خواندن کشید و به پیرمردی که به او خیره شده بود، نگاه کرد.
-ها؟! چیه پیرمرد؟!
-بابا جان آلودگی صوتی ایجاد نکن پسرم. مردم نیاز به آرامش دارن...

اما آرامش مردم و آلودگی صوتیِ احتمالی ای که امکان داشت بر اثر آواز های او به وجود بیاید، ذره ای برای رودولف، آن مرد لخت قمه به دست اهمیتی نداشت.
در آن لحظه، او تنها به یک چیز توجه داشت: آلبوس دامبلدوری که با قیافه ای مظلوم و زیادی شادش، رو به روی او ایستاده، لبخند میزد و دستانش را برای در آغوش کشیدن او باز کرده بود.
-هی! ببینم... تو میای توی ارتش ما؟!
-بابا جان از چی حرف میزنی؟

رودولف طوری که انگار دارد یک مگس را پس میزند، با شادمانی قمه اش را به طرز تهدید آمیزی در هوا تاب داد.
-اسم ارتشمون... پیکسوارانه! خیلی هم عالیه! ضد لردِ سیاه و تاریکی... تو خودت واردی دیگه! همین فرزندان روشنایی و این چیزا... میخوایم ضدِ لردِ سیاه شورش کنیم!

رودولف این را گفت و آستین لباس دامبلدور را کشید. ولی دامبلدور که گویا در آسمانها سیر میکرد، از جایش جنب نمیخورد.
-ولی بابا جان... ایده ی خوبی نیستا! ما نباید جنگ و شورش کنیم! ما باید فقط هدایت و ارهنمایی کنیم!
-آره همون! حالا تو بیا... بیا دیگه...

دامبلدور در حرکتی ناگهانی، آستین لباسش را از میان دستان رودولف بیرون کشید و یک متر عقب پرید.
-باشه بابا جان... ولی یه شرط داره... تو باید اول تاریکی های درونتو پاک کنی، بعد هم به جنگ تاریکی های دیگه بری بابا جان! ما باید از خودمون شروع کنیم... واسه همین برو بدون اینکه به خانمِ فروشنده ی محترم نگاه کنی و مزاحمش بشی، ازش واسه بابا یه آبنبات لیمویی بگیر... نگاهتو پاک کن فرزندم! نگاهتو پاک کن! اولین قدم بابا جان! اولین قدم به سوی روشنایی!

رودولف به مغازه ی کنارشان نگاه کرد. فروشنده، زنی جوان و البته بسیار با کمالات بود.




پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳:۳۵ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
#4
اسب تفاهم داران


VS


فیلِQueen Anne`s Revenge



-... مخصوصا اگه بخواید ظرفم بشورید وقتی من تو حمومم... اونوقت با کمر بند میام سراغتون و همون کاری رو میکنم که سالازار با مشنگای شورشی نکرد! به وسایلم هم دست زدید نزدیدا!

ماروولو گانت، حوله‌ی سفیدِ راه راهش را روی صندلی ای که پشت درِ حمام قرار داده بود گذاشت و چشم غره هایش را مخصوصا به سوی دخترش که سعی داشت پشت تام پنهان شود، شلیک کرد. مرگخواران به جز یک جفت چشم که تقریبا سفید به نظر میرسید چیزی ندیدند.
بعد، ماروولو در حمام ناپدید شد و تنها، غرولند هایی مبهم و آمیخته به صدای شلپ شلپش در وانِ حمام، برجا ماند.
مرگخواران پس از شنیدن چند نصیحتِ آغشته به شامپو از پشت در حمام، پیرمرد را رها کردند.

***


-دیدن شدن شو ایوا! این خانومه عروس شدن میشه. چون موهاش بلند و صاف شدنه، این آقاعه هم داماد شدن میشه چون کلاه گرد رو سرش گذاشتن کرده. متوجه شدن شدی؟!

ایوا به یک جفت قاشق و چنگالی که در دستان آبیِ بچه لسترنج قرار داشت خیره شد.
-متوجه شدن نمیشی؟ این بار سیزدمه که برات توضیح دادن کردم!

ایوا با زانو هایش، روی زمینِ سر سرا نشسته بود و به بچه که با جدیت تمام، برایش شرح میداد نگاه میکرد.
-دیدن شدن شو! اول اینا با هم جشن عروسی گرفتن میکنن... بعدم رفتن میکنن خونشون و وسایلاشونو جمع کردن میکنن... بعد هم میرن ماه عسل!

ایوا پیروز مندانه قاشق مربا خوری کوچکی را از روی میزی برداشت و جلوی چشم های بچه گرفت.
-لابد اینم بچشونو!

بچه، قاشق را از او گرفت و با اخم به ایوا خیره شد.
-نه! اونا دوقلو داشتن دارن! اونم دو تا چنگال کیک خوری کوچولو! قاشق مربا خوری ندارن! تو هیچی از زندگی فهمیدن نمیشی!

ایوا درک نمیکرد چطور زندگی قاشق و چنگال ها ممکن بود ربطی به او داشته باشد. به هر حال حتما مهم بود که بچه داشت یادش میداد. او تصمیم گرفت وقتی بزرگ شد در این رابطه تحقیق کند؛ فعلا برایش زود بود... .

ایوا، بچه و جشن عروسیِ قاشق و چنگال و بچه های احتمالیشان را رها کرد و مانند همیشه چشم گرداند تا شیئی خوردنی در اطراف بیابد.
به مانند همیشه، چیزی در آن اطراف به چشم نمی‌خورد. مگر دیگران احمق بودند که وسایلشان را در دسترس او قرار دهند؟!
ایوا آهی کشید. خواست برود و داخل آشپزخانه را بگردد که ناگهان نوری از میان تاریکی پدیدار شد.
اما نور نبود... حوله بود. حوله ای نو و سفید با راه راه هایی آبی رنگ، که روی صندلی ای در پشت درِ حمام قرار داشت.
حوله ای پرز پرزی که به نظر ایوا دورش را حاله ای از نور احاطه کرده بود و در نسیم ملایم به این سو و آن سو تاب میخورد.

-احمقا! مگه من نگفتم آبو باز نکنین! آب سردِ سرده! ببندین اون لامصبو!

صدای فریادِ خشمگینِ ماروولو از داخل حمام به گوش ساکنین خانه ریدل ها رسید و خیلی زود هر کسی که در سر سرا نشسته بود، ناپدید شد.

ایوا نگاه به اطراف انداخت. جز خودش و بچه که با خرت وپرت هایش مشغول بود کسِ دیگری آنجا حضور نداشت.
و خب... ایوا گرسنه بود.
آرام آرام جلو رفت و پارچه ی پرزدار حوله را لمس کرد.

***


-اوه... پدرِ مامان همه ما رو کتلتِ مامان میکنه...

مرگخوارانِ در تکاپو، چند لحظه با نگرانی به مروپ که این را اعلام کرده بود چشم دوختند و سپس جست و جو را از سر گرفتند.
مروپ زیر گلدان سبز رنگی را برای پیدا کردن حوله ی ماروولو گانت نگاه کرد.
-نه! زیر گلدون مامان هم نیست! امیدورام پدرِ مامان حالا حالاها در نیاد...

و البته که پدر مامان همان لحظه لای درِ حمام را باز کرد.
-دهه! پس حوله من کجاست؟! همینجا گذاشته بودمش! کدومتون ورش داشتید؟!


مروپ با نگرانی نگاهی به مرگخواران انداخت. چشمش افتاد به ایوا.
-ایوای مامان؟! تو ندیدیش؟! خیلی پرز پرزی و نرم و راه راه بود...

ایوای مامان نمیدانست. بی آنکه دهانش را باز کند و حرفی بزند، سرش را به نشانه ی منفی تکان داد؛ چون دهانش پر از یه چیز خیلی پرز پرزی و نرم و راه راه بود... رنگ ایوا به رنگی مایل به بنفش گرایید، و نفسش بند آمد.
-اِممم...ایوای مامان...؟

ایوا سرفه ای کرد و تکه ای پرز بیرون پرتاب شد.
همه به آن چشم دوختند.

***


مروپ گانت درِ آلونکی را باز کرد. با باز کردن در، انواع بوهای مختلف به داخل دماغش حجوم برد و در مغزش پیچید.
-اِممم... سلام! مامان و ایوای مامان اینجان...

مروپ چند دقیقه دیگر به تاریکی مطلق زل زد. بعد از چند دقیقه که چشمانش به تاریکی عادت کرد، موجودی حدودا یک متری را دید که روی تشکی در وسط آلونک نشسته بود. موجود پارچه ای دور سرش پیچیده بود و خروار ها النگو به دست داشت.

-اِهمم... خانم... یا شایدم آقای مامان... مامان ایوا رو آورده تا بتونه عادت بدش رو ترک کنه... ما نمیدونیم با ایوای مامان چی کار کنیم... ظهری حوله‌ی پدرِ مامان‍...

موجود حرف مروپ گانت را قطع کرد و صدایش در آن الونک طنین انداخت:
-من دونستن شدم... ایوای شما، امروز حوله ی پدرتون رو خوردن کرده... من همه چی رو دونستن کردم... من به همه چی آگاهی داشتن دارم...

مروپ که همچنان دم در ایستاده بود از شوق جیغ کوتاهی کشید و بریده بریده رو به ایوا کرد.
-وای! میبینی ایوای مامان؟! این همه چی رو میدونه! این... این... این استاد بزرگ... میتونید اسمتون رو به مامان بگید؟

موجود، با غرور روسری هایی که ازش آویزان بودند را مرتب کرد.
-اسم من "بزرگ" هستن هست... تو اومدن بیاید... من به شما همه چی رو گفتن کردن میکنم... نشستن کنین... نشستن کنین... راستی... اون دختر خانوم چرا اینقدر ناراحت شدنه...؟

مروپ کنار رفت و ایوای ناامید که با صورت روی زمین خوابیده بود نمایان شد.
-آمممم.... خب دختر خانومِ مامان یکم ناراحت به نظر میرسه. "بزرگِ" مامان... عیب نداره الان میارمش پیشتون حالش خوب میشه...

مروپ این را گفت و بعد از کلنجار رفتن با سقف زیادی کوتاه آنجا و و ایوای شل و ول و کشاندنش دنبال خود، بالاخره وارد آنجا شد.

ایوا که خیلی افسرده به نظر میرسید چهار زانو کنار مروپ و روبه روی موجودِ یک متریِ آبی رنگ نشست.

-اوه... بزرگِ مامان... دیوار های اینجا بالشیه... میدونستی بالش خیلی شگون داره؟
-بله. من همه چی رو دونستن کردم. من حتی دونستن کردم که شما با تام ازدواج کردن کردید و صاحب یه بچه به نام تام ماروولو ریدل شدن شدید.

مروپ که به راستی تحت تاثیر او قرار گرفته بود و اشک در چشمانش حلقه زده بود پرسید:
-شما چه پیشنهادی به ایوای مامان میدید؟! لطفا کمکمون کنید جنابِ بزرگ...

جنابِ بزرگ، طی حرکتی ناگهانی که باعث شد ایوا از جا بپرد، به جلو خشم شد.
-دستت رو دادن کرد تا فالت رو گرفتن کرد!

ایوا دستش را به سوی او دراز کرد.
بزرگ، متفکرانه به کف دست ایوا چشم دوخت.
-من مطمئن بودن میشم به زودی اتفاق خیلی خوبی برات افتادن میشه... بذار بیشتر نگاه کردن کنم...

اما ایوا چنین اجازه ای نداد. در عوض ذوق زده جیغ جیغ کرد:
-راست میگی؟! چه اتفاقی؟! بانو میخواد برام کبابِ لامپ و خاک اره درست کنه؟!

بزرگ حیرت زده به او خیره شد ولی قبل از اینکه چیزی بگوید مروپ که به نظر میرسید از ایده ی کباب لامپ خوشش نیامده است پرید وسط صحبتشان.
-ببخشید بزرگِ مامان... ولی ما فالگیری نخواستیا ازت... میشه یه راهکارِ برای ترک اعتیاد ایوای مامان بدی؟



بزرگ با غرور روسری هایی را که از خود آویزان کرده بود مرتب کرد و معجونی بنفش رنگ از زیر لباسش بیرون آورد.
-اِهمممم... بله... اینو نگاه کردن کنین... این یکی از بهترین و اثر بخش‌ترین معجون های بزرگ هستن هست... از ترکیب آبرنگ و گواش شخصی به اسم پلاکس درست شدن شده. اصلا هم مسموم کردن نمیکنه. اصلا هم یه بار ازش نخوردم و مسموم شدن نشدم! این معجونه باعث شدن میشه که اشتهای ایوا کور شدن بشه.

مروپ با احترام معجونِ کدر را از جلوی جنابِ بزرگ برداشت.
-مطمئنا جواب میده. مگه نه ایوا؟! مگه نه؟

ایوا مطمئن نبود. او با نگرانی سر جایش جنبید و کوشید سرش به سقف، که بی شباهت به بالش های گلدوزی شده ی خانه ریدل ها نبود، نخورد.

-حالا ایوای شما باید اینو خوردن بکنه تا عادتش ترک شدن بشه. من بهترین هستن هستم!
-ولی بانو... من نمیخوام اینو بخورم...
-ایوای مامان... میدونستی داری مامان رو عصبانی میکنی؟! من با هزار بدبختی اینجا رو پیدا کردم و اوردمت اینجا!

ایوا آب دهانش را قورت داد. با تردید معجون را از مروپ گانت گرفت و آن را بالا برد...
اما همان موقع، آلونک شروع به تکان خوردن کرد!
سقف فرو ریخت.
دیوار ها شکستند.
جناب بزرگ یک بند جیغ میکشید، ایوا دستش را بالای سرش نگه داشته بود و مروپ گانت معجون را در دستش محکم گرفته بود.
و بالاخره، نوری ازمیان تاریکی پدیدار شد. نه! اینبار دیگر حوله نبود دیگر!
با دیدن نور، همه زیر خرابه ها در انتظار بلایی آسمانی بودند که از پسِ صحنه ی نورانی، کله ای بزرگ و آبی رنگ نمایان شد.

-آمم... بخشیدن کنید... شما بچه رو دیدن کردید؟ هر چی دنبالش کردن میکنم پیدا شدن نمیشه...

و همان لحظه، کله ی جناب بزرگ از میان انبوه بالش ها که با آنها دیوار آلونک را درست کرده بودند بیرون آمد:
-بابا! تو خیلی کار بدی کردن کردی! شما پریدن کردید وسط بازی کردن منو و بانو مروپ و ایوا! تازه من اسمم شدن شده بود "بزرگ"! بابا من باهات قهر کردن میکنم!

بچه پارچه ای را که دور سرش پیچیده بود را کناری انداخت و خواست برود که دید النگو هایش برایش زیادی سنگین هستند و نمیتواند حرکت کند. بنابراین آنها را هم در بغل پدرش پرتاب کرد و در گوشه ای از سرسرای خانه ریدل ها ناپدید شد.
همه سکوت کردن.
-بازی؟! رابستن مامان! بچه‌تو خیلی بد تربیت کردی! از این به بعد بهش یاد بده که اطلاع رسانی درست بکنه برای کاراش! ما باید از کجا بدونیمم که این بچه ی توئه و این خونه هم از بالش ساخته شده؟! واقعا که!

مروپ گانت چشم غره ای به رابستن متعجب رفت، دست ایوا را گرفت و آن دو رفتند تا حوله ای جدید برای پدرِ مامان گیر بیاورند.


پایانِ مامان و ایوایی طور!





پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۶:۵۹ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۳۹۹
#5
مهره ی اسبِ تفاهم داران، مهره ی فیلِ Queen Anne`s Revenge رو میزنه!




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱:۲۶:۵۸ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹
#6
سلام ارباب!
ارباب میشه اگه میشه که بشه اینو نقد کنید ارباب؟

ارباب خوب بود ارباب؟! دچار سفت شدگی مغز که نشده بودم ارباب؟


سلام ایوا!

نقد شما رو با عروس دریایی فرستادیم. داماد دریایی پیدا نکردیم، قراره به جاش از اگلانتاین استفاده کنیم!

خوبِ معمولی بود. و نه... مغزت کاملا شُله ایوا!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۴ ۲۲:۵۶:۰۳



پاسخ به: خانه ی سالمندان!
پیام زده شده در: ۱:۲۴:۲۴ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۳۹۹
#7
آگلانتاین جیغی کشید، پیپش را به هوا پرتاب کرد و دیگِ حاوی لرد را روی زمین انداخت. دیگ با صدای دلنگ گوش خراشی روی زمین فرود آمد، چند دور به پهلو قل خورد و سر انجام از حرکت باز ایستاد.
پیپ نازنین و اخمو هم پرواز زیبایی کرد و در حالی که صاحبش را مورد عنایت زبانی قرار میداد از نظر ها ناپدید شد.
مرگخواران از جا پریدند و با نگرانی به دیگ و شعله ای که چند دقیقه پیش دیگ را از روی خودش به کنار پرتاپ کرده بود خیره شدند.
هیچ کدامشان هیچ ایده ای راجع به وضع اربابشان در داخل دیگ نداشت.

-هی! من با شما بودم! گفتم که! من آش دوست ندارم!

شعله‌، پس از ابراز وجود، آرام گرفت و منتظر عکس العمل آنها ماند.
مرگخواران، لرد و محل احتمالی او در داخل دیگ را رها کردند و به شعله چشم دوختند.

-غلط کردی شعله ی مامان! پسرِ مامان به این خوبی، آش شده... آشی که توش پسرِ مامان وجود داشته باشه رو هیچکی نمیتونه پس بزنه!

شعله دست به سینه ایستاد و رنگش از زرد مایل به نارنجی، به قرمزی گرایید.
-باشه... پس ببریدش روی یه شعله ی دیگه بپزید! هر غذایی به جز آش میتونید بپزید رو من! ولی آش نه!
- ولی مامان قصد داره با پسرِ مامان فقطِ فقط آش درست کنه! فقطِ فقط!

به هر حال مروپ گانت لج کرده بود؛ او فقط میخواست آش درست کند... آن هم با پسرش لرد سیاه، روی شعله ای که دوست نداشت رویش آشی پخته شود!




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۴:۳۳:۳۳ شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۹
#8
خلاصه: نجینی برای کاشت دندون رفته دندونپزشکی و دندونپزشک برای بی حس کردن دندون نجینی به "آبِ مغزِ شیش تا محفلی" داره.
مرگخوارا به هزار زحمت بالاخره شیش تا محفلی رو پیدا میکنن. حالا مرگخوارا رفتن دندون پزشکی و دکتر میخواد کار رو شروع کنه.
***


دکتر در مطبش را باز، و مرگخواران را به داخل راهنمایی کرد.
داخل مطب، نجینی، با قیافه ای دلخور روی صندلی مخصوص دندانپزشکی چنبره زده، و دمش را با حالتی تهدید آمیز به سوی دندانپزشک گرفته بود.
رودولف جلوتر از بقیه، درحالی که گاری حاوی محفلیون را هل میداد، وارد اتاق شد و آن را در حرکتی ناگهانی روی زمین رها کرد. مسافرانِ گاری تکانی خطرناک خوردند.
دکتر، نجینیِ عصبانی را نوازش، و رو به مرگخواران کرد:
-دختر خانمتون خیلی وقته که منتظره... به هر حال... بذار ببینم محفلی چی دارید... تا مغزشونو بندازیم تو دستگاه آبمیوه گیری. خب... بله... همین آقا غوله به نظر خوب میاد...

هاگرید که تا آن موقع با خوشحال روی محفلی های بخت برگشته ی در گاری نشسته بود، سرش را بلند کرد.
دکتر لبخندی تحویل هاگرید متعجب داد.
-بیا عمو... بیا بشین روی این صندلی تا ببینم مغزت چجوریاس!

هاگرید که دست از بالا و پایین پریدن روی محفلی های لِه شده برداشت بود، با حالتی مردد، به دستگاه آبمیوه گیری خیره شد.
-نه! من فقط گوشنمه!

دکتر چانه اش را خاراند. بعد از چند ثانیه با خوشحالی فریاد زد:
-آره خب! عموی گنده ی خودم! بیا بشین روی صندلی تا بهت آبمیوه بدم! اونوقت دیگه گشنه نیستی!

هاگرید اندکی فکر کرد و سپس انگشت سوسیس مانندش را جلوی چشمان دکتر تکان داد و با قاطعیت اعلام کرد.
-با کیک!
-آره... آره... با کیک...

البته که آبمیوه و کیکی در کار نبود.
هاگرید روی صندلی نشست.




پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۷:۵۹:۲۴ یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳۹۹
#9
لرد سیاه، زن را که همچنان روی آسفالت کف خیایبان نشسته بود، به حال خود گذاشت و به سوی کاراوانی در چند قدمی آنجا رفت.
مردی پشمالو که پیشبندی صورتی پوشیده بود، از پشت پنجره ی باز کاراوان، سوسیس و برگر کباب میکرد.
لرد سیاه به برگرهایی که جلز و ولز میکردند و اطرافشان به رنگی قهوه ای در آمده بود چشم دوخت.

-مرد! ما هستیم! با توئیم! میگیم... تو حاضری مقداری پول به ما قرض بدی؟!

آشپز چاقالو از گوشه‌ی چشم نگاهی به لرد سیاه کرد.
-نُچ!
-زود به تو پسش میدیم مرد نادان! میدونی ما چقدر پول دار هستیم؟! خروارها سکه و طلا در گرینگوتز داریم!

مرد به لباس های او که طی سفر به گذشته، پاره و کهنه شده بودند چشم دوخت.
-صحیح!
-گفتیم که زود به تو پسش میدیم! دوبرابرش رو میدیم!

مرد که انگار دارد بازی میکند با بی خیالی تکه ای دیگر برگر را جا به جا کرد تا آنطرفش هم بپزد.
-کِی مثلا؟!

لرد سیاه به فکر فرو رفت...
زمانی که در آن قرار داشت زمان "نوزادی دامبلدور" بود. مردِ آشپز هم چهل و پنج ساله به نظر میرسید... پس در این صورت تا صد و چند سال دیگر، که میشد زمانی که از آن آمده بود، اصلا چنین شخصی وجو نداشت که او پولش را پس بدهد!
-آممم... خب... خیلی خیلی زود و به موقع! هر گاه که به خانه برسیم!

مرد پشمالو پوزخندی تحویل لرد سیاه داد.
-ببین عمو... اگه پول و اینا میخوای، باس کار کنی! منم... خب اینجا به یه دستیار نیاز دارم! پولشم شصت-چهل تقسیم میکنیم!

لرد سیاه به فکر فرو رفت...
-خوب است! ما شصتیم، شما چهل! خب بگو باید چه چیزی انجام داده بشه تا "ما" به "تو" بگوییم که چی کار "کنی"!

اما مرد، او را به سمت پیشخانی که از آن سفارش مردم را میگرفت، هل داد.
-نه عمو! من شصتم، تو چهلی! جا و سرمایه از من، کار از تو! حالا هم بیا اینا رو سرخ کن بده دست مردم!

و لرد سیاه به کودکانی که برای تحویل ساندویچ هایشان صف بسته بودند، چشم دوخت.






پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱:۰۸:۰۱ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#10
همگی به فکر فرو رفتند...
کلاغ هر وقت که دلش میخواست، از اینجا به آنجا پرواز میکرد و شیشه عمرِ با ارزش را با خود به این سو و آن سو میکشاند.
نگاه ها از درِ سخنگو، به طرف ویبِ نقشه برگشت.
-ویب... فرزندِ روشنایی...
-میدونی اگه جای کلاغ رو بهمون بگی، همه خیلی خوشحال میشیم.

ولی گویا خوشحالی آنها برای آن نقشه‌ی لوس ذره ای اهمیت نداشت.
عسلِ دامبلدور گونه، خواهش کرد:
-باباجان، ما با هم شیشه ی عمر رو پیدا میکنیم و میبریمت خونتون. اینجوری خیلی خوبه مگه نه بابا جان؟!

ویب، رویش را برگرداند.
- ولی من الان شارژم تموم شده... اگه منو بزنید شارژ، اونوقت شاید... شاید... یه کاری کردم!

همه، حتی محفلی ها، با نفرت به ویب خیره شدند. هیچ یک از انها نمیدانست باید از کجا شارژ یا شارژر گیر آورد.
-نقشه ی بدردنخورِ "بد"!

دامبلدور به یک شمشیر تبدیل شد.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.