هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۰۰:۲۵ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#1
لرد که از نادیده گرفته شدنش بابت زمین خوردن، مکدر شده بود، از جا برخاست و با چشم غره ای که در آن معانی هولناکی را گنجانده بود، رو به یارانش کرد.
-الان با این گربه ی نفهم چه باید کرد؟

مرگخواران همیشه آماده ی خدمت، با هم شروع به حرف زدن و پیشنهاد دادن کردند. صدایی جز همهمه و داد و فریاد در هم پیچیده ای به گوش لرد سیاه نرسید.
-سکوت کنید! ما از کجا بفهمیم شما چی میگید؟ خودمان اصلا انتخاب میکنیم که چه کسی پیشنهاد دهد. افلیا؟

افلیا از این فرصتی که در اختیارش گذاشته بودند، چنان ذوق زده شد که ایوایی که ده متر از او فاصله داشت به طور خود به خود پایش شکست. افلیا از نیروی ذهن بالایی برخوردار بود. بله.
او در حالی که از شوق صدایش مانند لولای در به جیر جیر افتاده بود فریاد کشید:
-ارباب نظرتون چیه با سنگ بزنیم بیا پایین؟

و اربابش پسندید!
-همین خوبه. روشی‌ست بسی عادلانه و منطقی و موازی با قوانین محیط زیست. ما پسندیدیم. یک سنگ بیارید.
-اما ارباب به نظرتون بهتر نیست به زبان گربه ای حرف بزنیم؟ گربه بیچاره میترسه.

لرد سیاه اخمی ترسناک به سوی لینی کرد. آن حشره هیچ چیز را نمیفهمید.
-خب... سنگ را بیارید. ما میزنیم. هدف گیری خوبی داریم.

سنگ را آوردند. لرد سیاه با پرتابی ماهرانه، سنگ را به سوی درخت انداخت.
سنگ چرخ چرخ خورد. چند دور در هوا غلتید و بین پایین آمدن و بالاتر رفتن مردد شد. سپس بالاخره جایی، در نزدیکی پای گربه فرود آمد ولی به او برخورد نکرد!
گربه ی بدبخت اما، ترسیده، عقب عقب میان برگ و شاخه های انبوه درخت رفت و حال تنها چیزی که مرگخواران از او میدیدند دمش بود.

-خب... کسی بلد است به زبان گربه ها حرف بزند؟

لینی تنها لبخند زد.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۱ ۱۹:۰۹:۵۵



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۴۹ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#2
لرد سیاه از آنچه که شنید، خوشش نیامد. یعنی اصلا خوشش نیامد! کله‌ی کمرنگش به رنگ قرمز تیره گرایید و این یعنی خطر نزدیک بود.
پیرزن اما، به دیوار تکیه داده بود و درحالی که دستانش را با حالتی محوف بهم گره زده بود داشت از خاطرات شوهر های گذشته، معیار های همسر آینده اش، و اینکه لرد دارای تمام آن ویژگی ها بود، سخنرانی میکرد:
-...آره مامانیا... خلاصه که شوهر چهارمم هم همین سه سال پیش مرد. خوشم نمیومد ازشا... خب خیلی با اونی که من دوس داشتم متفاوت بود... ولی خب وقتی مرد ناراحت شدم. ولی خودمو نباختم! من قـَــــویم! واسه همین، همین که شوهر سومم مرد گفتم باید برم زن یکی دیگه بشم که همیشه آرزوداشتم. یکی که سرش کچل باشه... بینی قلمی داشته باشه... یا اصلا بینی نداشته باشه! ولی خب تو بازار نبود. دیه گفتم برم به یکی دیگه... یکی پر مو با یه دماغ چاغ گیرم اومد... ولی خب اونم مرد حتی... بازم نباختم خودمو که! رفتم سراغ بع‍...

مادام ماکسیم، که او نیز تجربه ی تلخی در مورد سی و هفت شوهر مرحوم خود داشت، با دلسوزی کنار پیرزن نشسته بود و به آرامی دستان او را میفشارد.
-... دیگه این نهمیه... باهم اختلاف پیدا کردیم...
-مادر جان به نظرتون احیانا بس نیست؟ اذیت نمیشدید؟ هی پشت سر هم؟
-نه وایسا! نهمیه یهو دیدم سکته کرده! همین یه ماه پیش مرد. حیوونی... ولی خب! میدونید الان دقیقا مرد رویاهام رو پیدا کردم! ببینینش... پوست سفید، چشای سرخ... بی دماغ... کی از این بهتر؟

لرد سیاه که تا آن موقع به رنگ بنفش در آمده بود، دندان هایش را بهم سابید.
بلاتریکس با بدخلقی رو به پلاکس غرید:
-پلاکس؟ بنفش؟ کله ی مبارک ارباب؟
-به مرلین (که اصلا هم ایوا نقاشیشو نکشیده و نمیشناسدش! ) کار من نیست این دفعه بلا...

پیرزن پلک هاش را بر هم زد و مدوهوشانه به لرد خیره شد.
-اوخی... هانی... ببین تو لو خدا... رنگش بنفش شد....




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۳۲:۳۵ دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹
#3
خب... به نظر می‌آمد لینی در عزاداری کردن، کمی خشن است. کمی فقط.
مالی ویزلی، که تا چند لحظه پیش با اشک های سیل مانندش مرگخواران را شست و شو داده بود، حال دیس به دست، با تعجب به حشره ی معترضی که جلوی دماغش پرواز میکرد چشم دوخت بود و اشک ریختن را فراموش کرده بود.
-چطور گذاشتید بمیره؟! چطورکشتنش؟! چطور جلوش رو نگرفتید؟! چطور براش یه مراسم با شکوه تر برگزار نمی‌کنید؟! چطو به تو گیر ندادن اصلا؟!

لرد سیاه زیاد اعصاب نداشت. او با دو انگشتِ شست و اشاره اش از کمر لینی گرفت و آخرین غر های زیر لبیِ حشره به گوش بقیه رسید:
-چطور بروسلی و پسرش مثل هم مردن؟!

لرد با کنار گذاشتن لینی، ایوا را جلو انداخت.
ایوای مرده و روح شده، که در همان حالت هم بسیار خوشحال به نظر میرسید، لبخند زنان به چهره ی اشک بار و پف کرده ی خانم ویزلی چشم دوخت و دستش را برای دست دادن با او دراز کرد.
-مبارک باشه. صد سال به این سالها. نمیدونم چجوری باید شادی خودمو بهتون ابراز... کنم؟

مالی وحشت زده به او خیره و ایوا دستپاچه شد.
-چیز ببخشید... این مال اینجا نبود. منظورم این بود که... ها! دفعه آخرتون باشه ایشالا... خدا بیامرزتتون. هعی... زندگیتون چقدر کوتاه بود. متاسف شدم.

این‌بار لرد سیاه و مرگخواران وحشت کردند!
یا مرگخواران از مهر ورزیدن و همدردی چیزی نمی‌دانستند، یا ایوا بویی از آداب معاشرت نبرده بود.
لرد سیاه دستش را عقب برد و اولین و دم دست ترین کس را از جمع خادمانش بیرون کشید.
-مالی...؟
-اوه... بلاتریکس... عزیزم.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۲۰ ۱۸:۵۱:۴۴



پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۹:۵۸:۰۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#4
و ایوای قلمویی، که از قافله عقب مانده بود، مانند اجل معلق از آن یکی سوژه ی آن یکی تاپیک، ظاهر شد.
-ارباب... چیزه ارباب... میگما... ارباب...

لرد سیاه با باز کردن چشمانش و دیدن گل روی ایوا، حالت ریلکس و متینش را از دست داد.
-ارباب و کوفت! چرا اینجا اومدی ایوا؟ ما توی این تاپیک یه ایوای دیگه داریم. پشت مادام ماکسیمی که خودش مثلا پشت درخت قایم شده، نشسته.

ایوای این تاپیک، از پشت مادام ماکسیمِ قایم شده در پشت درخت، دالّی کرد و دست تکان داد. سپس به خیال اینکه اگر او کسی را نبیند، کسی هم او را نمیبیند، دوباره عقب رفت و چشمانش را بست که اربابش متوجهش نشود!
لرد سیاه با خرسندی به او اشاره کرد و ادامه داد:
-میبینی؟ ایوایی داریم بسی باهوش. به مشکلات یه قلمو هم گوش نمیدیم. مگه ما بیکاریم؟ بریم سراغ گزینه ی بعدی. کارمان با هورکراکس ها به اتمام رسید. میتونید برید روح هایمان!

هورکراکس ها، با خوشحالی برای لردسیاه دست زدند و هورا کشیدند. فنجان هلگا تق تق خود را به زمین زد. قاب‌آویز اسلایترین با لرزاندن خود صدای جلنگ جلنگ گوش نوازی را درآورد. هری پاتر مرده هم به همان صورت، در حالی که روی زمین خوابیده بود، دست هایش را بالا برد و کف زد. سپس چون خسته بود دوباره دستهایش روی زمین، کنارش افتادند.
بعد، هورکراکس ها، به همان سرعت که گرد هم آمده بودند، به همان سرعت هم غیب شدند.

-خب... حالا باید چه کار کنیم؟

بلاتریکس با خوشحال جلو آمد.
-ارباب نظرتون راجع به رفتن به خونه ی سالمندان چیه؟






پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۸:۰۹:۲۱ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#5
به واقع، خود ایوا هم تا پریروز از توانایی‌ش در تبدیل به اجسام خبر نداشت و اکنون در عجب بود.
شاید اگر سه روز پیش بود، از این توانایی اش ذوق میکرد و قلب می‌پراکنید... ولی الان قلم مو تر از آن بود که بتواند چنین حرکاتی از خود نشان دهد.
پلاکس با سرخوشی، ایوا-قلمو را روی زمین کنار رنگ هایش گذاشت و یک تابلوی سفید از میان کپه مداد شمعی ها بیرون کشید.
-خب بذار ببینم... اینجا میشه سرشون... بعد هم رداشون... طبق آناتومی بدن انسان، هر پا...

پلاکس در حالی که زبانش بیرون مانده بود شروع کرد به کشیدن یکسری اَشکال. اَشکالی که از نظر ایوا، وقتی نمیشد خوردشان، به هیچ دردی نمیخوردند.
-آمم... به نظرت کله شون شبیه طالبی نشد؟

ایوا به جای نظر دادن، کمی به این سو و آن سو قل خورد. بار اول به یک قوطی رنگ برخورد کرد. بعد هم گیر کرد بین آبرنگ و چند تا مداد رنگی.
پلاکس بازهم پاک کرد و کشید. پاک کرد و کشید.
و در همان لحظه که داشت موفق میشد از میان وسایل در هم ریخته بیرون بپرد، پلاک به این نتیجه رسید که طرح اولیه اش کامل شده و باید به طراغ رنگ آمیزی برود.
دست کوچک و سفید پلاکس میان تپه ای از مداد رنگی فرو رفت و در حالی که ایوا-قلمو را در چنگ داشت بیرون آمد. پلاکس به اون نگاهی مادرانه انداخت و لبخند زد.
-حالا ببینم چجوری راه میای باهام... ببین... رنگ زدن صورت ارباب یه نمه سخته... خب؟

و چیزی که ایوا-قلمو از آن وحشت داشت اتفاق افتاد. پلاکس او را گرفت و به سوی سطل رنگ برد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۷:۳۷:۵۵ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#6
لرد سیاه، بسیار در حالِ حال کردن بود! تمام مرگخوارانش، از حشره گرفته تا گرگ، به صف شده بودند و ماشین را هل میدادند.
نفر اول، ماشین را گرفته بود. نفر دوم، کمر نفر اول را گرفته بود. نفر سوم، کمر نفر دوم را گرفته بود. نفر چهارم... اَه کوفت دیگه!
به هر حال... صف طولانی و نامتعارف مرگخواران بسیار دیدنی شده بود.
لرد سیاه، در حالی که فرمان ماشین را بی هدف به این و سو و آن سو می‌چرخاند، به روشِ اربابانه اش ذوق کرد.
-یارانمان! ما ذوق زده ایم! چون در حال پیشرفت هستیم. ماشین در حال حرکته! به نظر شما الان سرعتمون چقدره؟

مرگخواران عرق میریختند و زور میزدند. نفر چهارم کمر نفر سوم را گرفته بود. نفر پنجم کمر نفر چهارم را... نفر ششم، کمر نفر هفتم....
-ارباب... فک... کنم... یه چیزی حدود دو یا سه ارباب...

لرد سیاه با این حرف به فکر فرو رفت و دست از رانندگی برداشت.
و خب از آنجایی که درواقع مرگخواران در حال راندن ماشین بودند، دست از رانندگی نکشیدند و همچنان آه و اوه کنان به راندن ماشین ادامه دادند.
-نگه دارید دیگه! مگه ما نایستادیم؟ چرا شما به حرکت ادامه میدید؟
-ببخشید ارباب... آخه میدونید... شاید باورتون نشه... شما نگفتید نگه دارید...
-حرف نزنید! وقتی ما اراده ای می کنیم، کار باید همون لحظه انجام بشه! چه به زبان بیاوریمش، چه نیاوریم! حالا هم کمی این لگن را تند تر برانید! دارد تو ذوقمان میخورد. هروقت سریع شد، ما شروع به آواز خواندن میکنیم.

مرگخواران محکم تر یکدیگر را گرفتند. نفر اول کمر نفر دوم را گرفت. نفر دوم، کمر نفر سوم را. نفر سوم... .
و لینی، در آخر صف، خوش خوشکان، کمر مرگخوار آخر را گرفته بود و بال بال زنان به دنبال آنها ماشین را محکم تر هل می‌داد.




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱:۳۸ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#7
لرد سیاه باید انتخاب میکرد. باید انتخاب میکرد که معتاد را توسط ایوا برای همیشه سر به نیست کند... و یا بدهد فنریر ابتدا آن را قورت داده، و سپس آن را در جایی دیگر چیز کند... " تخ" کند. شاید هم نمیکرد به هرحال... شاید ممکن بود فنریر کلک بزند...

-مـــــــــــــــــــــــــال مــــــــــــــــنه! گفتم که! ببین تو اصلا توانایی خوردن اینو نداری بچه! بعدم... تو اینو کاملا میخوریش... تخش نمیکنی دیگه.

رشته ی افکار لرد سیاه، با فریاد فنریر پاره شد. او که جا خورده بود، به سرعت کوشید ابهت خود را حفظ کند.
-فنر از دهنت بوی خوشی استشمام نمی‌کنیم. به نظرم‍...

ایوا جفت پا پرید میان صحبت اربابش و در حالی که دستانش را مانند آسیاب بادی در هوا تکان میداد، به فنریر نزدیک تر شد.
-ببخشید ارباب... شکر تو کلامتون... نخیر آقــــــــا گرگه! فک کردی که چی! من... من خیلی هم قویم حتی! من هر روز یه لیوان شیر میخورم! تخش هم... گیر ندید دیگه!
-جدی کوچولو؟ میخوای قدرتو نشونت بدم؟
-ما داشتیم صحبت میکردیم ایوا! چطور جرئت کردی وس‍...

فنریر گرگینه ی قوی ای بود. لاقعل قوی تر از ایوا بود. و وقتی عصبانی میشد، ایوا زیاد از او خوشش نمی‌آمد. نه که بترسد ها! صرفا احساس میکرد او موقع عصبانیت کمی دو برابر معمول میشود. بنابراین کم نیاورد و با خشم به او توپید:
-ببیــــــــن! میای با هم به صلح برسیم داداش؟

خون لرد سیاه به جوش آمد. با جاروی دسته بلندش ابتدا ضربه ای بر فرق سرِ ایوا زد. بعد هم ضربه ای دیگر به فنریر. سپس جارو را مانند شمشیر در دست گرفت و با خشم به انها دستور سکوت داد.
-ما دستور بس کردن میدهیم! میتوانیم این معتاد را نصف کرده، نصفش را به فنر داده و نصف دیگر را هم در حلق ایوا بچپانیم.

فنریر و ایوا به یکدیگر چشم دوختند.
-چیزه ارباب...
-اما ارباب... اگه نصف بشه که دیگه لَذَتشو نمیبریم که ارباب.
-آره ارباب...

به نظر میرسید این تنها موضوعیست که آن دو نفر با هم سر آن توافق دارند.




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۰:۳۳:۱۶ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#8
ایوای کوچک بینوا، با آن پاهای کوچکترش، دوان دوان از عرض آشپزخانه گذشت.
همانطور که می‌دوید، سرش را بلند کرد. در گوشه‌ی دنجی، آثار بازی فوتبال فنریر و تام، به چشم میخورد؛ ظرف نان و عسل صبحانه، روی زمین واژگون شده بود. عسل مانند آبشار، از داخل ظرف شیشه‌ایش روی کاشی های جرم گرفته می‌ریخت. تکه نان های ترد و برشته هم روی زمین به چشم می‌خوردند.
چشمان ایوای بینوا قلبی شد و به آن سو دوید.
-میگما... کوچیک شدن هم خیلی هم بد نیست... لاقعل وقتی کوچیک میشی خوراکیا هم برات بیشتر میشن... واهاهاهای!

اما معده اش با لرزشی ترسناک به او فهماند درست است که کوچک و مورچه شده، اما معده اش هنوز به اندازه‌ی قبل بزرگ است!
ایوا که به مقصدش رسیده شده بود، با شیرجه ای بلند میان تکه نان ها پرید.

-هی دختر چی کار میکنی؟! اینا روزیِ ماست! برو اونور ببینم... اومده کار و کاسبی ما رو کساد میکنه!
-ولی... چیز... آقا گوش کنین به من... من خیلی وقته چیزی نخوردم... تو رو خدا.
-ممکن نیست دخترم. تو باید با گروهت بری دنبال غذا. تک خواری و اینا همیشه برای ما غیر قابل قبول بوده.
-آقا... لاقعل جون زن و بچه ت.

مورچه شانه هایش را بالا انداخت و با بی خیال مشغول بار زدن نون خشک ها شد.
-ما کارگرا کلا زن و بچه نداریم. فقط یه ملکه داریم که روزی حدودا هزارتا تخم میاره. راضی هم هستیم. برو حالا تا ندادم ببرنت بدن ملکه به عنوان غذا نوش جونت کنه!

ایوا تا حالا تهدید به خورده شدن، نشده بود!
بغض کرد و به آشپزخانه، که حالا برایش به اندازه چندین هکتار به نظر میرسید، نگاه کرد.
-آقا اینجا هم بهم زور میگن... عه...




پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵:۴۹ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
#9
این بار ایوا، قطور بودن، و سنگینی مادام ماکسیم را بیشتر از هر وقت دیگری احساس میکرد. راستش هیچ گاه پیش نیامده بود که یک انسان نیمه غول، به زیبایی رویش بنشیند.
ایوا حس خوبی نسبت این قضیه نداشت.
-خب... به هر حال اینم تجربه ست... شاید جالب باشه... آاوه... فقط نمیدونم چرا یکم داره بهم فشار میاد...

مادام ماکسیم کنترل تلوزیون را برداشت و با انگشتان سوسیس مانندش، دکمه های آن را فشار، و بی هدف شروع به بالا پایین کردن کانال های تلوزیون کرد.
شبکه ای در حال پخش کشتی کج بود. پسندید!
-دِ لعنتی بزنش دیگه! بزنش بزنش بزنش!

مادام ماکسیم هیجان زده از جایش پرید و سرش را میان دستانش گرفت.
ایوا هم ذوق کرد و سعی کرد دست و پاهای لهیده اش را جمع کرده، و مادام ماکسیم را با کشتی تنها بگذارد.
-خاک تو سرتون با این بازیکنانتون! بازیکن ها هم فقط بازیکن های خارج! اَه!

مادام ماکسیم این را گفت و هیکل سر حال و فربه اش را دوباره روی ایوا پرت کرد.
ایوا دیگر چیزی احساس نکرد. داور مسابقه از توی تلوزیون فریاد میکشید، لرد و جماعت مرگخوار به دنبالش میگشتند و مادام ماکسیم هیجان زده، نشسته بر رویش می‌جنبید.
او دستش را، جایی، روی خرخره ی ایوا گذاشته بود.

-ممم... خخی... لی... راحححححت... هههستم!
-وا! این مبلا قبلا جیر جیر میکردن... الان به خر خر هم افتادن... مبل هم فقط مبلای خارج!




پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳:۴۷ پنجشنبه ۹ بهمن ۱۳۹۹
#10
خلاصه:
تام ریدلِ جوان قصد داره گروه مرگخوارا رو تشکیل بده. از اونطرف جیمز پاتر و دامبلدور هم دارن برای محفل ققنوس عضو جمع میکنن. تام ریدل جوان که تو راه به اونا بر خورد میکنه، تصمیم میگیره برای سر در آوردن از کار گروه مقابل، بهشون بپیونده. سر راه فنریر هم بهشون ملحق میشه.
دامبلدور به عنوان مقرشون، چند تا کارتن رو برمیگزینه. بعد از اینکه تام و فنریر و دامبلدور و جیمز توی کارتن های تنگ جا خوش کردن، رز و ایوا هم نازل میشن.
فنریر قصد داره به عنوان شام رز رو بخوره، که یهو پلاکس سر میرسه و میگه نقاشی اون شیش نفر رو کشیده و حالا باید ازش بخرن. ولی بقیه مسخره ش میکنن و پلاکس که عصبانی شده، یه قلموی وحشی رو به جون رز میندازه و میذاره میره.


***


پلاکس در حالی که دور میشد، برگشت و به عقب نگاه کرد. صحنه ی جالبی بود؛ همه، دور رز جمع شده بودند و سعی داشتند دندان های قلمو را از پای او جدا کنند.
لبخند زد و در حالی که بینی اش را رو به بالا گرفته بود، راهش را ادامه داد.

-بگیرش! بگیرش! بگیرش!
-آخه معلوم نی کجا رف‍... هی! اونها... گرفتم‍...

اما قبل از اینکه فنریر بتواند آن را بگیرد، قلمو زبانش را برای او در آورد و از کتفش بالا رفت. جیمز روی او پرید و سعی کرد با مشت قلمو را مهار کند.

-تو این سن من احتیاج به سکوت دارم باباجانیا... میشه یکم آروم تر باشید؟

البته که صدای او میان جیغ و داد فنریر و جیمزی که به یکدیگر گره خورده بودند، گم شد. ایوا روی کپه آدمی که روی هم تلمبار شده بودند پرید. به نظرش رسیده بود چند لحظه پیش قلمو را،جایی روی سر جیمز دیده بود.

تام که با خونسردی به تماشای تقلاهای آنها برای به چنگ آوردن قلمو نشسته بود، به دامبلدور نگاه کرد.
-خب پیرمرد... ما درک نمیکنیم. چرا به جای این کارا دنبال اون دختره نمیرن؟ تابلوش رو هم یه کاری میکنیم حالا. ما هم چندان از این وضعیت خوشمون نمیاد.

دامبلدور ردای سرخ رنگش را که حتی وقتی که در آن کارتن کهنه نشسته، راضی به در آوردنش نشده بود را تکاند و لبخندی نثار تام کرد.
-چقدر تو باهوشی تام... دقیقا باید همین کارو بکنیم. برو بیارش پس پسرم.

تام اندکی مکدر شد.









هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.