هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اطلاعیه های وزارت سحر و جادو !
پیام زده شده در: ۱:۱۱:۵۳ شنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۰
#1
مردم جادویی هیچ گاه تا این لحظه، آنقدر احساس پیروزی نکرده بودند.
مردم به هواپیمایی که با ایوای درونش دورتر و دورتر میشد خیره شدند. خب... آنها هرگز حدس نمیزدند که ایوا داخل هواپیما در حقیقت چه حسی دارد.
ایوا خب... ایوا اصولا آدم شادی بود که اعتقاد داشت زندگی دو روز است. او در حالی که در هواپیما با هیجان نشسته بود، رو به نگهبانش کرد:
-ببخشید آقا کی میرسیم؟
-حدودا دو ساعت دیگه.

نگهبان کمی این پا و آن پا کرد. کِی باید خبر مرگ سیب، و تکه تکه شدنش توسط ملت جادویی را به ایوا میداد. ایوا حتما او را میخورد.
-خانم...

ایوا با خوشحالی به او نگاه کرد:
-چی شده؟
-خانم ببخشید... موقعی که خواستید سوار هواپیما بشید، سیبِ محترمتون جا موند. مردم هم که دنبال انتقام از شما بودن، گرفتنش و باهاش سالاد درست کردن.

ایوا بهت زده به او خیره شد. در چشم های گنده ی ترسناکش اشک پر شد.
-ای وای من... چظور تونستم جاش بذارم... حتما بعد از سخنرانی تاثیر گذارم این اتفاق افتاد.

نگهبان با دستمال اشک خودش و ایوا را پاک کرد.
-من متاسفم خانم. باید حواسم میبود.

ایوا در صندلی اش جا به جا شد و محکم به بازوی او ضربه زد.
-عب نداره. خیلی هم متاسف نباش. پیش میاد دیگه. حالا بگو ببینم ناهار هواپیما چیه؟
-خورشت قیمه ی له شده در ظرف آلومینیومی... خانم.

خب، گفتم که. ایوا اعتقاد داشت این زندگی ارزش نگرانی هایش را ندارد.

از سوی دیگر بخواهیم به ماجرای انقلاب جادویی نگاه بکنیم، فارغ از ناراحتی ها و افسردگی ها و نگرانی های بیش از حد وزیر قبلی، مردمِ هیجان زده و پیروزِ جادوگرانی را میبینیم که مشتاقانه خواهان دیدن رهبری جدید هستند که قرار است به زودی به خاک کشورشان پا گذاشته، و بالاخره آنها را از این ظلم و ستم رها سازد.
وزیری مقتدر، با ابهت، محترم، و مردمی. وزیر که قرار است به حکومتِ غذاگرایانه ی ایوا خاتمه دهد. مردم بی صبرانه منتظر دیدن او بودند.
این وزیر و رهبر جدید را، مروپ گانت، معاون وزیر قبلی به مردم معرفی کرده بود. او با شادی بیان کرده بود:
-مردمِ مامان! درسته که مامان جزو کابینه ی ایوای مامان بودش... ولی مامان قول میده و تاکید میکنه که هیچ خدمتی به اون نکرد و همیشه معتقد بودش که باید وزیری لایق تر جای ایوا رو بگیره تا مامان بهش خدمت کنه. مامان طی این مدتی که ایوا وزیر بودش... تحقیقات انجام میداد و بالاخره تونست کسی که بتونه این مردم رو رهبری کنه و کاااملا به نفع مردم عمل کنه رو، پیدا کنه!

بعد از این، مردم کل کشیده بودند و جیغ و هورا و این حرفا. مردم بودند دیگر. تحمل ظلم و ستم را نداشتند؛ به زودی، هواپیمایی حاوی وزیرِ جدید مردم سر میرسید و مردم به خودشان قول داده بودند که هروقت او رسید دست هایش را بوسه باران کنند.
گرچه مروپ... خب او فکر میکرد ممکن است وزیر جدید زیاد مایل نباشد، گرچه این را به مردم نگفت.
دقایقی بعد، مردم به استقبال رهبر جدیدشان میرفتند. فرودگاه دسته دسته پر بود از شعار های:
"بوی گل محمدی، به لندنت خوش آمدی!" یا "وزیر چه قد بلنده، ایشالا مبارکش باد!"

و این در حالی بودش که مردم هیچ ایده ای راجع به اینکه رهبرشان چه کسی میتواند باشد، نداشتند. به این میگویند عشق خالصانه!
و بعد... لحظه ی موعود فرارسید.
هواپیما ی وزیر روی زمین نشست و فریاد شادمانه... وحشت زده ی مردم بلند شد. هواپیما با تکانی ناگهانی روی زمین نشست و مردمِ مشتاق، از ترس له شدن پراکنده شدن.
نه نه مشکلی نبود. پیش می‌آید بهرحال.
فریاد وحشت زده ی مردم به هورا تبدیل شد.
دو تا نگهبان در هواپیما را باز کردند و با شکوه و وقار، وزیر را از هواپیما بیرون آوردند.
انقدر نور زیاد بود که مردم جلوی چشم هایشان را گرفتند. حتما چهره ی وزیرشان نورانی بود!
-مرلین... بالاخره نجاتمون دادی.

مرلین از آسمان ها به سوی فردی که این حرف را زده بود، فریاد کشید:
-بخدا تقصیر من نبود!

و بالاخره چهره ی معصوم رهبرشان نمایان شد. مردم روی نوک پاهاشان ایستاده بودند تا بهتر ببینند.
-اون... چی؟

مردم چشم هایشان را باز و بسته کردند. چند نفر عینک هایشان را ها کردند تا تمیز شود.
آناناسی با عینک دودی از هواپیما پیاده شد. حکومتی مخالف با حکومت غذاگرایانه؟ مردم کور خوانده بودند. چرا لحظه ای فکر کرده بودند وزیری که مروپ گانت قرار بود برایشان بیاورد، چیز دیگه ای به جز میوه ای مانند آناناس میتوانست باشد؟

-آناناس... حالا... خیلی هم بد نیست.
-این همه پست زدیم.... عه چیز. تظاهرات کردیم که آخرش برامون آناناس بیارن؟

خب... هیچ گاه هیچ کس فکر نمیکرد زنی مانند مروپ گانت، چنین تشنه ی قدرت باشد. اما بهرحال در هر انقلاب، از این چیزهای هم پیش میاید دیگر.
به سبک تمام انقلاب ها، مردم باید از رهبرشان استقبال میکردند. همگی شان مشت هایشان را بالا بردند و بر او درود فرستادند.
آناناس برگ هایش را برای آنها بالا گرفت.
***


پایان انقلاب جادویی، و پیروزی اون رو به جادوگرانی های انقلابی تبریک میگم!


بعد از اینهمه حرف و پست و اینا... بالاخره این انقلاب باید یه حزب برنده داشته باشه دیگه! از اونجایی که در هر انقلاب همواره آناناس ها برنده... چیز... مردم همیشه برنده ن، از لحاظ معنوی تمام حزب ها برنده محسوب میشن!

ولی خب الکی نبود اونهمه پستی که زدیم و امتیازا و اینا. بنابراین امتیاز های گروه ها با توجه به تاپیک هایی که تونستن تا لحظه ی آخر تصاحب کنن، و امتیاز های گروه برنده از لحاظ مادی به این شکل است:

حزب خلق انقلابی جادوگر: 27 امتیاز از تاپیک وزارت خونه + 5 امتیاز تاپیک از انجمن لندن + 3 امیتاز تاپیک از هاگزمید + 10 امتیاز تاپیک بانک گرینگوتز= 45
حزب جنبش چوب و جارو: 3 امتیاز از دهکده ی هاگزمید + 9 امیتاز از شهر لندن= 12 امتیاز
حزب نئوپان جادوییسم: 3 امتیاز از دهکده ی هاگزمید + 9 امیتاز از شهر لندن= 12 امتیاز
________
مبارکتون باشه حزب خلق انقلاب جادوگر. بسیار زحمت کشیدید برای بیرون کردن ایوای بدبخت از وزارت خونه.
نمیفهمم چطوری وزیری که داشتید علیه ش انقلاب میکردید هم تو گروهتون بودش... ولی خب شاید این انقلاب علیه خود باعث پیروزیتون شد. کسی چه میدونه. فقط یادتون باشه شما فقط از لحاظ مادی برنده بودید ها! بفرمایید جامتون رو تحویل بگیرید!
تصویر کوچک شده


_________

اما این وسط از حق نگذریم... و جایزه ی بهترین مدافع رو بدیم به سدریک دیگوری که تا آخرین قطره ی خونش، هم در بیداری و هم در خواب از پایگاه هاش دفاع کرد. شما لیاقت داشتن لقب محافظ زرین رو دارین.
این نشان افتخار هم برای شما:
تصویر کوچک شده


مبارکتون باشه! جامعه ی انقلابی به شما افتخار میکنه.
________

و در آخر از همه ی کسایی که شرکت کردن تشکر میکنم. دمتون گرم بسیار.
حالا برید خونه تون نمایش تموم شد. خدافظ.


تصویر کوچک شده







پاسخ به: عاشقانه های وزارت
پیام زده شده در: ۱۰:۲۵:۴۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
#2
خلاصه:
ایوا عاشق یه سیب شده. اما مروپ باعث میشه سیب بیفته داخل یه استخر پر از سیب و پیدا کردنش سخت بشه. اما یهو مروپ و ایوا متوجه آناناسی میشن، که بالا درخت سیب نشسته و دوست ایوا رو کنارش داره.
آناناس میگه در صورتی حاضره سیب رو به ایوا بده که ایوا بهش وزارت رو به صورت کتبی تحویل بده. مروپ هم این وسط به این نتیجه میرسه که اناناس وزیر خیلی لایق تری از ایوا میشه و تصمیم میگیره باهاس همکاری کنه.
مروپ و آناناس تصمیم گرفتن امضای ایوا رو جعل کنن و وزارت رو به نام آناناس بزنن و امضای ایوا خیلی پیچیده ست.
***


آناناس که از فرط تمرکز، زبانش بیرون مانده بود و اخم شدیدی کرده بود، روی کاغذ رو به رویش تمرکز کرد.
چند بار خودکارِ شکل ذرتش را که از مروپ قرض گفته بود در دست هایش چرخاند و به کاغذ زل زد.

-میگما... آناناس مامان موقع فکر کردن خیلی خوشتیپ میشه.

آناناس نیمچه لبخندی تحویلش داد.

-...اما اگه تا چند دیقه دیگه نتونه امضا جعل کنه معلوم نیست ایوای اون پایین چی کار ممکنه بکنه.

لبخند آناناس محو شد. به پایین، جایی که ایوا ایستاده بود و با بغض به مروپ خیره شده بود نگاه کرد.

-بانو مروپ حالا بیاید پایین... با هم راجع بهش حرف بزنیم... شما کدوم قسمت از وزات خونه رو میخواید... آشپزخونه؟ مزرعه ی ی سبزیجات؟ بگید دیگه...

آناناس بیشتر تمرکز کرد. نباید به این راحتی ها این فرصت، را از دست میداد.



پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۱۸:۵۹ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
#3
خانوم فیگ، حس عمیق مادرانه ای نسبت به گیاهان خود داشت، برای همین به شدت اصرار داشت مانند مادر ها رفتا کرده، و با چپاندن دو فرزندی که با هم اختلاف دارند در یک گلدان؛ مشکل آنها را حل کند
اما خب حتی یک لحظه هم به ذهنش خطور نکرده بود که این کار ممکن است بدتر باعث اختلاف و درگیری بین گیاهانش شود.

--یعنی چی میخوای تبدیل به شیره م کنی!
-ولم کنم ببینم... اصلا درد نداره این کار.

گیاه بی دماغ یکی از برگ هایش را بلند کرد و مشت کرد و خواباند تو صورت او.
-هی منو میزنی؟

گیاه که بسیار بهش برخورده بود، با گیاه-لرد درگیری شدند و این درگیری شان، باعث به هوا پاشیدن مقداری خاک از داخل گدان، و کثیف شدن فرض خانوم فیگ شد.
-پسرا!

خانوم فیلگ دست به کمر و عصبانی بالای سرشان ایستاد.
-مگه من همیشه نگفته بودم اختلافاتتون رو با آرامش حل کنید؟
-اما مادر این میخواد منو تبدیل به شیره کنه.

خانوم فیگ نفسی عمیق کشید و خود را برای یه سخنرانی مفصل درمورد دوستی و آشتی آماده کرد.



پاسخ به: باجه تلفن وزارتخانه (ارتباط با مسئولان)
پیام زده شده در: ۹:۱۱:۱۱ چهارشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۰
#4
خب با توجه به اینکه ثبت نام ها به سه نفر رسید و محسن مصطفی رو نخودی حساب میکنیم، این سه عضو جدید به این شکل به گروه ها اضافه میشن:

ملانی استانفورد-نئوپان جادوییست ها
اما ونیتی- جنبش چوب و جارو
آگلانتاین پافت- خلق انقلابی جادوگر



پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۳۱ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#5
خلاصه:
ایوا از شدت گشنگی داره تمام کارکنان و کل وزارت خونه رو میخوره. مروپ سدریک رو میده ایوا بخوره، که سدریک بره و معده ی ایوا رو خراب کنه که اشتهای ایوا از بین بره.
اما سدریک وقتی وارد بدن ایوا میشه، به این نتیجه میرسه که ایوا رو با کنترل مغزش، تسخیر کنه. اینجوری هم وزیر و قدرتمند میشه، و هم دیگه لازم نیستش مثل دنیای واقعی دائم تو حرکت باشه و میتونه توی بدن ایوا استراحت، و اونو هدایت کنه.
اما برای اینکه بتونه اعتماد کنترلگر مغز، که یه خانوم خیلی خوشگل هست رو به دست بیاره، مجبور شده چشمای ایوا رو تمیز کنه.
***


سدریک با خوشحالی سر تکان و با عجله از قسمت غشر بینایی مغز، دوان دوان خودش را جلوی کله ی ایوا و چشمش رساند.
-باید چشمو با چی تمیز کنم؟

سدریک به بساط و وسایل شست و شویش که آن ها را با چرخ دستی دنبال خود میکشید نگاه کرد.
-خب...شیشه پاک کن، لوله باز کن، وایتکس، اسکاج ظرف شویی؟

سدریک شانه بالا انداخت. شاید اسکاج مناسب بود.
سدریک به آرامس اسکاج را جلو برد اما به محض اینکه خواست آن را روی قرنیه ی چشم ایوا بکشد، یکی از کارکنانی که داشت گرد و خاک مژه های ایوا را میگرفت فریاد زنان به سمتش آمد:
-آقا وایسا لطفا! اون اسکاجه تو دستت؟ میخوای کور کنی ایوای بدبختو؟ اسکاج زبره. بکشی رو چشمش کلا چشمش میریزه بیرون.

سدریک وحشت زده اسکاج را داخل سطلش پرت کرد. لبخندی نگران تحویل او داد و مایع شیشه شور را بیرون کشید.
-چیزه... ولی شیشه پاک کن که مناسبه مگه نه؟ بهرحال قرنیه ی آدم شکل شیشه میمونه.



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸:۲۹ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#6
اما دیگر جامعه ی جادویی انقلابی آنقدراهم اسکل نبودن که حتی سواد هم نداشته باشند. آن چند نفری هم که گفته بودند خواندن نوشتن بلد نیستند، حتی نمیدانستند برای چی انجا هستند.
قرار شد هاگرید به جای آنها اعلامیه بنویسد.
هاگرید، دسته های کاغذ را که از داخل کتش یافته بودف به همراه خودکار بین مردم پخش کرد.

-هاگرید هرچی خودمون خواستیم بنویسیم پس توش؟
-آره آره همون اعتراض و از اینجور چیزا.

هاگرید هرگز تصور نمیکرد که عده ی زیادی، با در دست گرفتن قلم و کاغذ، و نوشتن اعتراضاتشان به این وزارت، بتوانند انقدر در سکوت و آرامش فرو بروند.
شاید بهتر بود این روش را روی شاگرد های هاگوارتز هم امتحان میکرد.
دختر بچه های با لباس تینکربل لباس هاگرید را کشید:
-عمو یعنی عب نداره به مامانم بگم توی اعتراضاتم، بنویسه که وزارت خونه به قولش عمل نکرد و بهم لباس باله کادو نداد؟

هاگرید به او چشم دوخت.
-نه بهرحال... هرکسی یه مشکلاتی داره دیگه.

هاگرید برای بار چند هزارم سرفه ای کرد تا حرفی بزند:
-مردوم! بعد از اینکه نوشتن اعتراضاتتون رو تموم کردید، میخوام چند تاشون رو بررسی کونم. بعدش هم راه میفتیم تو شهر و سعی میکونم بدون اینکه پلیس ببینتمون اینا رو بچسبونیم به دیوارا!



پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۴:۱۴:۱۷ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#7
بعد از خوردن نصف وزارت خونه...

ایوا در حالی که روی صندلی چرمی نشسته بود، با استرس با انگشت هایش باز میکرد. رییس سازمان، پشت میز بزرگش استاده بود و از بالا به ایوا نگاه میکرد.
ایوا آب دهانش را قورت داد.

-باورم نمیشه بعد از خوردن نصف سازمان، برای قورت دادن آب دهنت هم جا داری... گفتی برای چی اینجا اومده بودی؟

برای خود ایوا هم عجیب بود. بهرحال جواب داد:
-من... گفتن که وزیر دورگه رو نمیتونید چیز کنید.... و چیز. بیگانه و اینا. بعدم اومدم که...
-و چرا نصف وزارت خونه ی رو خوردی؟ چرا تغییر شکل داده بودی؟ آیا تو جاسوسی؟ چرا داشتی توی قسمت نقاشا سرک میکشیدی؟

ایوا نمیدانست. او همینجوری صبح پا شده بود و تنها بدون هیچ ایده ای آمده بود سازمان ملل. قطعا ممکن بود از این اتفاقات و سوءتفاهم ها پیش بیاید. چیز عجیبی نبود.
-ببینید! اولش نگهبانای شما منو راه ندادن. بعدش یهو خوشگل و پریزاد طور شدم. بعدم کردنم مدل نقاشی و زنبوره اذیتم کرد. بعدم بهم یه میز خیلی خوشگل پر از خوراکی دادن. چرا شما نمیتونید آدمو یه ذره درک کنید!

رییس چند نکته را در دفترش یادداشت کرد:
-فریب دادن نگهبانان سازمان ملل، تغییر چهره و جاسوسی، سعی در دزدیدن نقاشی ها و اثر های هنری هنرمندان. سعی در تخریب سازمان ملل.

ایوا خوب نفهمید که او چه میگوید ولی چون چند کلمه ی ناآشنا بین حرف هایش شنید، حدس زد حتما باید چیز بدی باشد.
ایوا زد زیر گریه:
-آهای آقا حالا اینجوری هم نگید بهم. ببخشید خب.
-و انتظار داری به عنوان وزیر سحر و جادوی لندن هم به رسمیت شناخته بشی.

ایوا سرش را به نشانه ی تایید تکان داد.



پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۰:۲۶ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#8
سدریک مطمئن بود. یعنی خب تقریبا.
این اولین باری بود که توانسته بود مکانی را بیابد که بتواند تمام وقتش را به استراحت بگذراند. زندگی قبلی سدریک برای او بسیار طاقت فرسا بود. نصفش را باید بیدار میماند و از بدنش کار میکشید!
نباید این فرصت را از دست میداد.
-بانو چیزه... فعلا نه حالا.

سدریک آدامس را مانند نانچیکو چرخاند و دسته ای گبلول را حذف کرد.
-خودشه!

سدریک تا حالا انقدر احساس قدرت نکرده بود. و خب همین یه بار هم که این حس بهش دست داده بود، بیش از چند ثانیه دوام نیاورد.
سدریک احساس کرد دسته ی جسمی مانند تبر دور گلویش قرار گرفت و او را از پشت به دام انداخت.
تمام گلبول های سفید و قرمز و هرچه سلول آن اطراف بود، خبردار ایستادند.
سدریک برگشت و چیزی بلند و سفید و ترسناک دید.
-تو چی هستی؟
-من واکسنم!

سدریک چپ چپ به او نگاه کرد.
-خب که چی. ولم کن اینو از روی گلوم بردار! زودباش عه!

واکسن تبرش را پایین آورد.
-آخ ببخشید.
-چرا فک کردی من ویروسم! مگه تو مثلا واکسن نیستی؟ باید اینا رو تشخیض بدی یا نه؟!

واکسن گوشه ی تبرش را برق انداخت.
-دیگه بهرحال... ولی خب باید برای اینکه آزاد بذارمت معاینه ت کنم ببینم تو که کرونایی نیستی و ایوا رو مریض کنی.
-اگه اشتباه معاینه کنی چی؟
-هیچی. ایوا مریض میشه. تو فکر کردی همه ی واکسنا همیشه عمل میکنن؟



پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۶:۰۷ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#9


پاسخ به: سازمان ملل جادوگری
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶:۵۷ دوشنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۰
#10
-خانوم لطفا آرامشتون رو حفظ کنید... ما غلط بکنیم اصلا.
-از کجا میدونستید من وزیر بودم پس؟

مرد به فکر فرو رفت.
-امم... خب میدونی. مشخصه!

ایوا که همچنان نتوانسته بود در بدن یک خانم متشخص جا بیفتد و آداب غذا خوردنش همچنان تعریفی نداشت، تکه ای پای در دهانش فرو کرده و نمیتوانست سوال بپرسد. بنابراین ابروهایش را بالا برد.

-خب... شاید برات سوال باشه که از کجا مشخصه...

برای ایوا سوال بود.
مرد اولی، به مرد دومی نگاه پرسشگرانه ای انداخت. مرد دومی هم که مانند ایوا مشغول خوردن شده بود، هول شد و شروع به سرفه کرد.
-امم... یعنی خب میدونی خانم... توی چیز. ها! تا حالا اسم وزارت پریزاد ها رو شنیدی؟

ایوا نشنیده بود.
-امم... آره بهرحال. توی وزارت اونا، تو وزیر شدی. ولی اونا علیهت شورش کردن. چون تو پریزاد نبودی. بعدش... چیز. امم...

رفیقش داستان او را ادامه داد:
-بعدش بهت حمله کردن و محکم زدنت! از دندونات خون اومد. کلت رو شکستن. شکمت رو پاره کردن و اینا.

ایوا در حالی مبهوت مانده بود، گازی به ساندویچش زد:
-زنده موندم.
-متاسفانه خیر... ولی! بعدش من و رفیقم پیدات کردیم و الان قراره وزیر شی دوباره و از پریزاد ها انتقام بگیری.

ایوا اما نسبت به حقیقت این داستان کمی شک داشت. پس ایوا کج و کوله از کجا آمده بود؟
ایوا خواست که چیزی بگه. اما یکی از آنها دست برد و غذایی از روی میز قاپید و در دهان باز او فرو کرد.
-ببین ما فقط میخوایم کمکت کنیم.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.