هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: دیروز ۲۳:۱۳:۵۵
#1
تقدیم به تمام کسانی که مرلین را دیدند!

آسمان پرستاره نبود... هیچ قرار عاشقانه و زیر نور ماهی هم درکار نبود. همه‌ی مرگخواران و اربابشان در "تخت" ها و بعضی در "رخت" های خوابشان خوابیده بودند... فقط خوابیده بودند، همین.
ایوا جزو کسانی بود که در "رخت خواب"ش خوابیده بود. منتها به جای این که مانند بقیه ی رخت خواب نشینانِ تازه وارد درحال خواب دیدن هفت هورکراکس باشد، با چشمان بازِ باز، دراز کشیده بود و داشت ستاره هایی که میدید و نمیدید را می‌شمرد.
-صد و بیست و یک، هفت، شیش و نه، ده هزار سیصد و نه و شیش، پنج و دو...

هر کسی روش خودش را دارد.
-سیصد و یک... یک... پنج... دو و هفت و نیم...

ایوا هم روش خودش را برای شمردن داشت.

-و اینم از آخری... دومین ستاره! من امشب دو تا ستاره شمردم! دوتا! دوتا! دوتا!

ولی بالاخره حوصله‌ی هر انسانی از شمردن ستاره های در آسمان سر میرود. خصوصا اگه در طول شب "دو" تا ستاره شمرده باشد!

-آشپزخونه!

ایوا با خوشحالی زیرلب این کلمه را زمزمه کرد و روبدوشامبر به تن و دمپایی به پا از جایش بلند شد. در اتاق را باز کرد و پا به راهر گذاشت.
راهرو تاریک بود و سرد. و خب... ایوا یک جورهایی از تاریکی میترسید... ولی وقتی مقصد یک ایوا، آشپزخانه‌ی خانه‌ی ریدل ها باشد، تاریکی جلو دارش نیست.
ایوا با شادی و ذوق همیشگی اش، به راه افتاد. از راهروهای تو در توی خانه‌ی ریدل‌ها گذشت. از پله های طبقه ی سوم بالا رفت. پیچید سمت چپ و آن را دید.
قلمرو بانو مروپ، اشپز خانه‌ی خانه‌ی ریدل ها!
در آشپز خانه را به آرامی باز کرد و وارد شد. به محض ورود، با بانو مروپ مواجه شد.
بانو، سر پا ایستاده بود و در حال بار گذاشتن کله پاچه‌ی صبحانه‌ی فردا صبح بود. با صدای چرخیدن دستگیره‌ی در به سوی ایوا برگشت.
-ایوای مامان؟

ایوا دستپاچه سعی کرد توضیح بدهد:
-عه... بانو...خب... دوتا ستاره بودن... و منم... گشنه ام شده بود

بانو فرصت حرف زدن را به ایوا نداد. سیبی را از داخل پیشبندش برداشت و به سوی او گرفت.
-بخور ایوای مامان!

ایوا با ذوق به سیب نگاه کرد... ولی... چرا شبیه...
-مرلین؟! با...با...بانو؟! این سیبه.... شبیه مرلینه!

ایوا به بانو مروپ نگاه کرد. ولی او پشتش را به ایوا کرده بود.
-بانو؟!

مروپ رویش را به سوی ایوا کرد... ولی او دیگر مروپ نبود... مرلین بود!
-واهاهایی!

مرلین-مروپ ریش های بلندی داشت و پیشبند سبز پوشیده بود و دستکش آشپزخانه‌ی رز مریم دستش کرده بود!
-ایوای مامان! بیا بخور دیگه!

مرلین-مروپ این را فریاد زد و سیب هایی را که چهره‌ی مرلین داشتند جلوی صورت ایوا گرفت.
-بخور ایوای مامان! "مامان مرلینو" زشت کشیدی؟! عیب نداره! فقط میری جهنم!

سیب-مرلین‌ها با صدای زیرشان دم گرفتند:
-جهنم! جهنم! جهنم!
-بیا این سیبای مامان مرلینو بخور که مستقیم بری جهنم! هانسل و گرتلِ مامان مرلین بودن سیب خوردن رفتن جهنم؟! کی بود سیب خورد رفت جهنم؟!

ایوا وحشت زده هانسل و گرتل را دید که آنها هم با صورت های مرلینی از آسمان نازل شدند و وسط صحنه شروع به رقصین کردند!
-من مرلینسلم!
-منم مرلینتلم!

-شایدم آدم و حوای مامان مرلین بودن که سیب خوردن رفتن جهنم... البته اونا نرفتن جهنم که... اومدن زمین!
-نه نمیخوام!

ایوا عربده کشان از آشپزخانه بیرون پرید و وارد راهرو شد و شروع به دویدن کرد.
-حالا، حالا حالا حالا! همه دستا به بالا...

ایوا ایستاد و به آگلانتاین که پیپ میکشید و آواز میخواند نگاه کرد.
-وای آگلا! تویی پیرمرد؟! بیا ببین بانو مروپ قاتی کردن! هانسل هم بود! با گرتل! یه سیبایی هم بودن...

ایوا آگلانتاین را در آغوش گرفت وگفت:
-کمکم کن! بیا بریم ببین چی شده! آگلا... آگلا؟!

ایوا سرش را بلند و کرد و مرلین را دید که کت کهنه‌‌ی آگلا را پوشیده است، کلاه کابوی اگلانتاین را روی سرش گذاشته است و از زیر انبوه ریشش درحال پیپ کشیدن است!
ایوا وحشت زده عقب پرید و به آگلانتاین-مرلین جلویش نگاه کرد.
-من کمکت میکنم ایوا! ولی تو "آگلامرلین" رو زشت کشیدی... باید تام رو نابود کنی تا ببخشمت و نفرستمت جهنم!

همان لحظه ریش های اگلانتاین- مرلین داخل پیپ خاموشش فرو رفت و آتش گرفت!
از میان ریش شعله ور، تام-مرلینی بیرون پرید و دستان آگلانتاین-مرلین رو گرفت و با هم دیگر شروع به خواندن کردند:
-حالا، حالا حالا حالا! همه دستا به بالا! به این ساز کمونچه برقصیم همه یالا!

کمانچه‌ای از جایی پیدا شد و شروع به نواختن آهنگ کرد.
-هی ایوا! ایوا! تو هم بیا بخون!
-نه نمیخوام!

ایوا در حالی که سعی میکرد از دست تام-مرلین و اگلانتاین-مرلین فرار کند پایش گیر کرد به سدریک که روی زمین خوابیده بود.
-سدریک! سدریک! کمک! کمکم کن!

به جای خود سدریک، بالشش بلند شد. بالش هم دست های تام-مرلین و آگلانتاین-مرلین را گرفت و باهم چرخیدند و "حالا حالا حالا" خواندند.
در آن بلبشو، دومینیک و پیشی از راه رسیدند. پیشی با ریش هایی مرلینی بالای سر همه پرواز میکرد و فضولات روی سر همه می انداخت.
-الان بیلتون میزنم!

دومینیک با بیلش بر سر تام و آگلانتاین و ایوا میزد و خوشحالی میکرد.
همان لحظه بود که "مامان مرلین" با سیب های مرلینی اش از راه رسید.
-بخورید! وگرنه میرید جهنم!

و سیب هایش را در دهان آنها فرو کرد...

-نه!
ایوا عرق ریزان از خواب بلند شد. نگاهی به اطراف کرد. در اتاق خودش بود و هیچ نوع مرلینی در اطرافش به چشم نمیخورد. لعنتی بر خودش و نقاشی اش فرستاد و از جایش بلند شد و به سمت دستشویی به راه افتاد.
از پله ها بالا رفت، پیچید سمت چپ و وارد دستشویی شد. آبی به سر و صورتش زد. و راه برگشت را در پیش گرفت.
از پله ها پایین امد، پیچید سمت...
-چپ؟

پیچید سمت چپ و اتاق خودش را پیدا کرد. دستگیره ی در را چرخاند و به آرامی روی رخت خوابی که روی زمین انداخته شده بود دراز کشید.
تازه داشت آرام میگرفت که نفس های موجودی به جز خودش را احساس کرد.
-پیشی؟ پیشی؟ پیشی؟

پیشی نبود. دراز بود و پشمالو و نفس های طولانی میکشید.
- مرلین کجایی که خواهم مرد!

موجود از کنارش بلند شد و نشست.
-با ما کاری داشتی ایوا؟

ولی صدای مرلین میان صدای جیغ ایوا که از پنجره به بیرون پریده بود گم شد.
ایوا وارد اصطبل تسترال ها شد. به قدری ترسیده بود که متوجه تام و آگلانتاین که به سوی یکدیگر کاه و علوفه پرتاب میکردند نشد. ایوا روی بسته های کاه ها دراز کشید و سالها خوابید و خواب مرلین و جهنم رفتنش را دید.
تام و آگلانتاین برای اولین بار دستهایشان را دور گردن هم انداختند و به ایوا که در خواب به خود میلولید و جیغ میکشید خندیدند!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۸:۴۵:۱۵ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#2
پست نهایی ایوای طفلکی گمشده

ایوا سنجاب را به حال خودش گذاشت و رفت تا چند تکه چوب برای آتشی که خودش هم نمیدانست چطور قراراست برپا کند، جمع کند.
-لا لا لا! لا لا لا! دارم میرم چوب جمع کنم! لا لا لا! لا لا لا! میخوام آتیش درست کنم! لا لا...

ایوا "لا لا لا" کنان جست و خیز میکرد و بدترین چوب ها را برای آتش زدن انتخاب میکرد. چوب های خیس، چوب های سبز جوانه زده، چوب های نرم...
-ایوا چقدر قشنگه! چشاش عینه پلنگه! موهاش مثل فشنگه! جیغ میزنه، تفنگه! چوب میاره، زرنگه! حرفاش همه جفنگه... ج...ج...جفنگه؟! نه این آخری درست نبود... از اول... ایوا چقدر قشنگه...

ایوا با ذوق و خوشحالی آواز میخواند و چوب جمع میکرد.

-پوف! خسته شدما! دیگه بسه. همینا کافیه.

و چند تکه چوبی را که جمع کرده بود را روی زمین گذاشت.
-حالا باید این دوتا چوبو... اینجوری... به هم... بمالم... تا... آتیش درست... بشه... آره! همین جوری! حالا فوت میکنم. پووووف... پووووف...

ایوا آنقدر چوب های خیسش را فوت کرد که سرش گیج رفت.
-میگما! اوه! این آتیش درست کردن هم کار خیلی سختیه ها! اَه! نمیخوام اصلا!

با خستگی روی زمین نشست و به غروب خورشید نگاه کرد. به محو شدن گرمایش و به تنهایی خودش.
-من نمیترسم... نه من نمیترسم... من مرگخوارم... مرگخوار ترسناک... مرگخوار ترسناک ارباب... ارباب... من نمی ترسم...

زانو هایش را بغل کرد. به تاریکی خیره شد و به صدای حیوانات شب که آرام آرام برای شکار بیرون می آمدند گوش داد.
میترسید.
بیشتر از هر وقت دیگری.



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۰:۰۴:۱۳
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۱:۰۲:۲۶



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۳:۰۲:۴۱ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#3
کم کم داشت شب میشد و حتی ژاکت های پرنتیس هم به درد ایوا نمیخوردند.
-باید آتیش درست کنم!

روکرد به سنجابی که کنارش ایستاده بود و داشت گردویی را با دندان هایش باز میکرد:
-نظر تو چیه؟

سنجاب که توانسته بود مغز گردو را درآورد پیروزمندانه جیغ کوچکی کشید.
-میدونستم موافقی. فقط یه چیزی... من که بلد نیستم آتیش درست کنم!

سنجاب با چشم های نافذ سیاهش به او نگاه عاقل اندر سفیهی انداخت و مشغول خوردن گردو شد.
-اصلا هم بی عرضه نیستم! تقصیر من که نیست... خب بلد نیستم خب...

سنجاب توجهی به او نکرد. قطعا گردو برایش خیلی جالب تر از یه دختر کثیف و گمشده بود.
ایوا که گویا فکر به سرش رسیده بود هیجان زده فریاد زد:
-اصلا یه فکری! بیا مثلا آتیش درست کنیم! بعد هم مثلا روش مارشمالو کباب کنیم! البته فعلا نمیدونم مارشمالو چیه... ولی عیب نداره! مگه نه؟

ایوا نگاهی به سنجاب که از تن بالای صدای او ترسیده بود و پا به فرار گذاشته بود کرد و پشت سرش فریاد زد:
-این یعنی موافقی؟

مثل اینکه سنجاب موافق نبود!




ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۱۳:۲۶:۰۵



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۹:۱۶:۵۲ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#4
ایوا نترسیده بود.
آرام از داخل وانت له شده بیرون آمد و کش وقوسی به بدن کوفته اش داد. آسیبی ندیده بود. فقط پاهایش از ضربه ای که به داشبورد ماشین خورده بود درد میکرد.
به آرامی نگاهی به جسد های پرنتیس و فرانک کرد.
-خوابیدن؟

روی زمین زانو زد و انگشتش را روی مچ دست آنها گذاشت و به خیال خودش نبضشان را گرفت.
-خوابیدن.

از روی زمین بلند شد و گذاشت که آنها همچنان بخوابند.
چمن ها از بارانی که باریده بود خیس بودند. هوا سرد بود ولی با وجود ژاکت هایی که پرنتیس به تنش پوشانده بود سردش نبود.
نگاهی به اطراف کرد.
تا چشم کار میکرد صخره های بلند بود و جنگل های بی پایان و درختان انبوه و حیوانات داخل جنگل که گرچه دیده نمیشدند، صدای زنده بودنشان را میشد شنید.
گرسنه اش نبود. ذوق هم نکرده بود. تنها حسی که داشت سردرگمی بود.
و سردرگمی، همان چیزی بود که کسانی که حکم تبعیدش را نوشته بودند، میخواستند.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۹:۲۶:۵۶
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۹:۲۷:۲۶
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱۹:۵۰:۳۶
ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۲۳:۵۷:۱۶



پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱:۴۰:۱۹ دوشنبه ۲۴ شهریور ۱۳۹۹
#5
-بارون میاد، شَر شَر! رو پشت بوم هاجر... هاجر عروسی کرده، موهاشو خروسی کرد!
-بسه دیگه مرد! چقدر آواز میخونی!

در آن روز بارانی، ایوا، با زوجی پیر در وانتی دم کرده نشسته بودند و در جاده به سوی کوه و جنگل میرفتند.
پیرمرد آواز میخواند. ایوا با ذوق دست میزد و پیرزن هم هر چند دقیقه یکبار، ژاکت دیگری به تن آنها میپوشاند و آن دو لحظه به لحظه گرد تر و قلنبه تر میشدند و فضای ماشین تنگ تر و دم کرده تر!
ایوا درحالی که آستین ژاکت سرخابی رنگی را میپوشید پرسید:
-الان داریم کجا میریم؟

پیرزن که داشت سیبی را پوست میکند با خونسردی جواب داد:
-کوه و کمن! میمریم چادر میزنیم... مارشمالو کباب میکنیم... داستان های ترسناک تعریف میکنیم... وای یادش بخیر... فرانک اون روز هارو یادت هست...

پیرمرد که گویا فرانک نام داشت با حالتی رویا گونه جواب داد:
-آخ پرنتیس... یادته اون...

پرنتیس با یاد آوری"اون" زد زیر خنده و هوار کشید:
-آره! یادته! وای! خدای من! چقدر احمق بودیم...

چاقویی که پرنتیس با آن سیب پوست میکند به طرز ترسناکی جلوی چشم های ایوا تکان تکان میخورد.
پرنتیس ادامه داد:
-یادته اون روز ها توی جنگل میدویدیم... سنجاب هارو با سنگ میزدیم... رو درخت هاقلب تیر خورده میتراشیدیم...
-وای... آره... تازه یواشکی شب ها میرفتیم بالای سر چادر های دیگه، بچه هاشونو با غرش هامون میترسوندیم... روشون آب هم میپاشیدیم گویا...

ایوا که تا آن لحظه چیزی نگفته بود پرید وسط حرف پرنتیس:
-اِم... یکمی داریم کج میشیم به سمت دره ها!

کسی به او توجهی نکرد.
-هه اِی! یادته اون روز توی جنگل با یه حلقه اومدی جلوم زانو زدی فرانک؟ قیافه ات خیلی احمقانه شده بود!

فرانک با یاد آوری خاطره لحظه ای چشمانش را بست و در رویا فرو رفت...
لحظه ای بعد، وانت، با ایوا، پرنتیس و فرانک داخلش به داخل دره سقوط کرد.



ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۴ ۱:۴۴:۵۵



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۳:۴۰:۵۶ یکشنبه ۲۳ شهریور ۱۳۹۹
#6
مرگخواران که فعلا وقت نداشتند که به آرزوهای مرپ رسیدگی کنند، رفتند سراغ نقشه شان. پس رودولف را جلوی اژی روی زمین هل دادند و بلاتریکس را صدا زدند.
بلا جلو آمد. رودولف را در یک حرکت روی زمین خواباند، دستانش را از پشت گرفت، زانویش را روی کتف او گذاشت و مشت هایش را آماده ی ضربه زدن کرد.
رودولف که غافلگیر شده بود فریاد زد:
-هی زن! چی کار میکنی؟

ولی فریاد او میان تشویق های مرگخواران محو شد:
-بزن! بزن! بزن! بزن!

بلا نه تنها داشت انتقام خودش و مرگخواران را از رودولف به خاطر بهانه ای که در دهان اژی گذاشته بود میگرفت، داشت انتقام سالها زندگی خودش با اورا هم میگرفت.
-بزن! بزن! بزن! بزن!

بِلا مشتی حواله ی چشم او کرد. بعد کفش پاشنه بلندش را درآورد و پاشنه اش را در دماغ رودولف فرو کرد. بعد هم وحشتناکترین حرکت دنیا را روی انجام داد! دسته ای از موهای فرفری اش را از داخل گیره ی مویش در آورد و شروع به قلقلک دادن دماغ رودولف با موهایش کرد!
رودولف که در آن وضع کمی بیچاره به نظر میرسید به خود میلولید و قهقه های ترسناکی میزد.
-بزن! بزن! بزن...

نویسنده خودش را قاتی ماجرا کرد:
-نه دیگه! واقعا نه دیگه! بسه! نزن!

بلا آخرین مشتش را بر سر رودولف کوبید.
رودولف که گیج و منگ به نظر میرسید ناله میکرد و بلاتریکس را صدا میزد و گه گاهی هم بلند بلند میخندید!
مرگخواران نگاهی به اژی که تمام آن مدت با وحشت به بلا و رودولف خیره شده بود کردند.
اژی به فکر فرو رفت و مرگخواران با دلواپسی منتظر تصمیم او راجع به "زن خواستن" ماندند.




پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۵۵:۴۱ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#7
اما مرگخواران توانایی خرید یک ماشین گران قیمت را برای اژی نداشتند و ترجیح میدادند که او میلک شیک درخواست کند.
-اژی... عزیزم... ببین... بریم این مغازه ی... میلک شیک... بعد... تو یه میلک شیک توپ بزنی... بعد حالا... اگه... فرصت شد... میریم فقط یه نگاهی هم به اون ماشین قراضه ای که اونجاست هم میندازیم...
-آره عزیزم... میدونی... اصلا ماشین قشنگی نیست ها! الکیه!
-اوهوم... من باشم، یه میلک شیک یخ و خوشمزه رو به یه ماشین بدرد نخور ترجیح میدم...

اژی راجع به حرف مرگخواران فکر کرد... خیلی فکر کرد... و وقتی فکر کردنش تمام شد روبه مرگخواران کرد:
-ماشین! اون ماشین رو میخوام! نه! نه! نه! هر دوش رو میخوام! میخوام درحالی که تو ماشین نشستم، میلک شیک هم بخورم. عین این فیلما که هستن... ماشینشون سقف نداره... عه! خب منم ماشین بدون سقف میخوام!

این بار بلا سعی کرد جلوی لینی را بگیرد که به سوی اژی حمله ور نشود!




پاسخ به: آژانس مسافر بری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۸:۱۲ شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹
#8
پیرزن و پیرمرد بخت برگشته با چشمانی وحشت زده به ایوا، دختری که طول روز را سرگردان در خیابان ها و پارک ها، به دنبال "هیچ جا" سپری کرده بود و حالا آنجا نشسته بود و داشت سبد پیک نیک آنها را خالی میکرد، نگاه کردند.
-بذار ببینم... ژله داری؟

پیرزن وحشت زده سرش را به نشانه مثبت تکان داد.
-واقعا! ژله! من تا حالا ژله نخوردم! مامانم هیچ وقت بهم ژله نمیداد. میگفت چاقت میکنه. ولی من که چاق نیستم! عین اسکلت می مونم! ببین!

ایوا لباسش را تا نافش بالا داد و هیکل استخوانی اش نمایان شد.
-میدونی... تقصیر من نیست که! یه مرضه! هرچی میخورم جذبم نمیشه... واسه همینه که نه چاق میشم و نه سیر!

زن و شوهر حرفی نزدند.
-ژله رو رد کن بیاد!

پیرزن ژله را رد کرد آمد.
-ببینم... عزیزم... تو پدری، مادری، فک و فامیلی، چیزی نداری؟ تنهای تنها تو خیابون ها میچرخی؟

ایوا با دهانی پر از ژله بستنی جواب داد:
-اومم... ندارررم؟ نه! نداررررم! عوژش یه ارباب دارم! تازه خودم هم مررررگخوارم! میگما! این شقدرر خوشمژه ش!
-عزیزم... دوست داری با ما بیای دَدَر؟

ایوا ژله بستنی در دهانش را قورت داد و در حالی که داخل سبد را همچنان به قصد پیدا کردن خوراکی میجورید، با حواس پرتی جواب داد:
-دَدَر... خوردنیه؟
-ناممم... آره عزیزم... خوردنیه!

ایوا هشیار شد.
-پس منم دَدَر میخوام!
-چه خوب...عزیزم... حالا بیا برو تو وانت ما که اونجا پارک شده. یادمه قبلا چند تا چیپس و دلستر اونجا قایم کرده بودم.

پیرزن این را گفت و بعد یواشکی روبه شوهرش کرد:
-ما باید نسل این ولگرد های خیابونی رو از رو زمین پاک کنیم!

و هر دو به ایوا که با سرعت به طرف وانت آنها میدوید تا چیپس ها و دلستر هایشان را ببلعد نگاه کردند.


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۲ ۱۶:۳۳:۴۸



پاسخ به: دادسرای عمومی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۲۱ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#9
ولی مرگخواران نظم را رعایت نکردند و همه باهم، به سوی اتاق مشاوره هجوم بردند.
-دِ! برو کنار! من جلو تر بودم!
-احمق نشو من جلوتر بودم!
-عه... اوهوم... لهم کردید که!
-آروم آقا دست و پام ریخت!

دکتر بخت برگشته با تعجب به سیل مرگخوارانی که داخل اتاق ایستاده بودند خیره شد. مرگخوارانی که سعی میکردند خود را از زیر دست و پاهای یکدیگر بیرون بکشند. مخصوصا آن یکی که سعی داشت اعضای بدنش را جمع کند و از خورده شدن توسط یکی دیگر نجاتشان بدهد.
-نِهِم! اِهم! اوهوم! سَ...لا...م! سلام! چه کاری از دستم بر میاد؟

مرگخواران کنار رفتند و لرد، اژی را جلو هل داد.
-این پیپ میکشه. ترکش بده!

دکتر نفهمید.
-خب...شاید چیز های دیگه هم بکشه... ترکش بده!

دکتر که همچنان نفهمیده بود به اژدهایی که گویا "اژی" نام داشت خیره شد.
-سلام! چه کاری از دستم برمیاد؟

این بار مرگخواران به دکتر خیره شدند.
مثل اینکه سر و کله زدن با بیماران، خودش را هم بیمار کرده بود!





پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۲۰:۴۴:۵۹ جمعه ۲۱ شهریور ۱۳۹۹
#10
سلام پروفسور تاتسویا!
ببخشید تغییر زیادی تو ی این ندادم.

پست ویرایش شده:

صدای هق هق مروپ از زیرزمین به گوش مالی رسید و او با رضایت پخت سوپ جدیدی را شروع کرد. چاقو را برداشت و با خونسردی، ارام ارام هویج ها را خرد کرد.
خرت... خرت...خرت.
مالی سوت زنان سر وقت قارچ ها رفت و پوستشان را گرفت و آنها را داخل قابلمه ریخت.
-قربون پوست نازکتون که اینقدر راحت کنده میشه برم من! میدونین... آرتور خیلی قارچ دوست داره...

سپس با نفرت نگاهی به پیاز های رنده شده و آغشته به خون کرد. بعد آنها را برداشت تا در سطل آشغال خالی کند ولی ناگهان مروپ را دید که با پاهای باز جلوی در ایستاده و با چشم غره ای غلیظ به او نگاه میکند.
_داری با پیازای مامان چی کار میکنی؟

مالی با دست تابی به موهایش داد و با لحنی ملایم و خونسرد گفت:
-دارررررم سوووپ دررررست میکنم. پیازای بدرررد نخورتو هم ریختم دورررر.


بعد لحنش عوض شد و فریاد زد:
_مگه کوری؟! دارم گند کاری تو رو تمیز میکنم! پیازای بی گناه رو حروم کردی!

مروپ ملاقه داخل سوپ را برداشت و غرید:
-نکنه میخوای با مامان دعوا کنی؟ پیازای مامانو انداختی دور؟ مامان نمیذاره تو برای زردآلوی مامان سوپ بپزی! مامان نشونت میده!

مالی هم تابه را برداشت و غرید:
-بیا جلو!

انها روبه روی هم قرار گرفتند و با تابه و ملاقه و هرچی که به دستشان میرسید یکدیگر را کتک زدند.
_ زن پر روی بدردنخور! فقط بلدی غذاهارو حروم کنی!
-آلوچه ی گندیده ی مامان! آبگوشت بوگرفته ی مامان!
-بچه های منو اگه ببینی از حسودی میترکی! هرچی بذارم جلوشون میخورن! سنگ هم بذارم میخورن!
-معلومه که بچه های بی خود تو سنگ هم میخورن! چون هیچی تو خونتون پیدا نمیشه بهشون بدی! ولی هلوی مامان، قشنگ مامان، پسر مامان هر روز بهترین غذا هارو میخوره! گدا گشنه هم نیست!

تکه های هویج، پوست قارچ، رنده، چرخ گوشت، نجینی، یکی از دست ها تام و پیپ آگلانتاین در هوا پرواز میکردند. آنها سوپ را که قل قل میجوشید و چیزی نمانده بود ته بگیرد کاملا فراموش کرده بودند!


ویرایش شده توسط الکساندرا ایوانوا در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۱ ۲۳:۱۲:۴۸







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.