هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (جرمی.استرتون)



پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۳:۴۲:۰۴ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰
#1
سلام.
درخواست دوئل دارم با پلاکس بلک.
به مدت دو هفته.
هماهنگ شده.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۱۸ ۱۴:۴۹:۲۳

They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۹:۵۶:۲۹ پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۹
#2
لوپین رو به کسی غیر از من بدید راضی نیستم.

پس اون قبلیه رو دیگه نمی‌خواد؟


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۰:۰۷:۴۵ چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳۹۹
#3
هاگزمید یا دیاگون با من. تا آخر بهمن.


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۰۵:۵۴ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
#4
آنچه گذشت...

***


کتی دست دیزی را می کشید و گام های بلند بر می داشت. دیزی با اینکه کلافه شده بود به روی خودش نیاورد تا نقشه هایی که با جرمی و پلاکس کشیده بود لو نرود. هر دو جلو رفتند تا بالاخره به مقصد رسیدند.

- کتی خیلی دور نشی ها.
- نه بابا! تازه، مگه من بچه م؟
-

کتی به این سو و آن سوی مغازه می دوید اما دنبال چیز خاصی نمی گشت. دیزی به او زل زده بود و امیدوار بود کتی چیز گران قیمتی را انتخاب نکند.

کتی بدو بدو از کنار قسمت خوراکی ها گذشت و سر راه نزدیک بود به چند شیشه معجون عشق بر بخورد و آنها را روی زمین بریزد، سپس ناگهان متوقف شد. چند قدم به عقب رفت و به قفسه ای رنگارنگ زل زد. بالای قفسه نوشته شده بود: «آبنبات های فراموشی موقت با تمامی طعم ها».

کتی منتظر فرصتی ماند تا حواس دیزی پرت شود. اما انگار دیزی تمایلی به دیدن چیزی جز خرابکاری های کتی نداشت. کتی به سمت دیزی دوید و در حالی که گردن کج کرده بود و معصومانه به او نگاه می کرد گفت:
- دیزی جونم! میشه لطفا اون پنج گالیون توی کیفت رو بهم بدی؟
- مگه چی می خوای بخری؟
- دیزی دیگه! من که گناه دارم برات، بـــــــــــــزارم بـــــــــــــرم؟
- باشه بیا بگیر.

و دست در جیبش کرد و سکه ها را به کتی داد. چیزی بیرون مغازه نظر کتی را جلب کرد و او که منتظر موقعیتی برای راحت شدن از نگاه های همیشه مراقب دیزی بود، از جا پرید و جیغ جیغ کنان گفت:
- اونجا رو!

دیزی چرخید و با پلاکس که داشت از پشت پنجره آنها را تماشا می کرد مواجه شد. رو به کتی کرد و گفت:
- دختر خوبی باش تا برگردم. باشه؟
-

و سپس به سمت پلاکس رفت. کتی هم از خدا خواسته رفت و چند آبنبات برداشت. دو تا لیمویی و دو تای دیگر را هم اتفاقی برداشت. لیمویی ها را به قصد جرمی برداشته بود، چون می دانست جرمی آبنبات لیمویی دوست دارد و هیچ جوره نمی تواند به آن «نه» بگوید.

اما در همان لحظه، پلاکس داشت چیز های مهمی را به دیزی می گفت:
- ببینم تا الان که نفهمیده؟
- نه بابا خیالت راحت. راستی چرا جرمی نیومد.
- انقدر التماس کرد تا بذارم کیک بپزه!
- کلکسیون لیمو هاش رو که از جلوی دستش برداشتی؟
- آره.
- خونه رو که تزئین کردین دیگه؟
-

½---------------½


♥تولدت مبارک کیت کت♥


مرسی که همیشه هوای همه رو داشتی و در هر صورتی که بود جا نزدی و مثل یک سد محکم پشت ما وایستادی.
امیدوارم همیشه موفق باشی و به آرزو هات برسی.
انقدر هم اونجوری معصومانه نگاه نکن.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۴ ۱۱:۳۸:۴۷

They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: بحث های سر میز غذا
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۰۵ سه شنبه ۱۶ دی ۱۳۹۹
#5
جرمی به حالت جانورنمایش در آمد و بال های شکسته اش را باز کرد و بالای سر محفلی های سفید که جلوی در مانده بودند به پرواز در آمد. در باز بود و کتی و کیسه ای که درش نیمه باز بود، پشت در پناه گرفته بودند. جرمی که به سختی پرواز می کرد و یک وری بود، با جیغ جیغ هایش سعی در جلب توجه محفلی ها داشت؛ محفلی ها هم به او زل زده بودند.
- جرمی باباجان چیزی شده؟

و جرمی هم فقط جیغ می کشید؛ البته داشت به زبان عقاب چیز هایی را می گفت:
- جـــــیـــــغ! جــیــغ جــیـــــــغ!
- فکر کنیم جرمی هم از در توانای ما خوشش آمده.
- آیلین! آیلین تِرَنسلِیت!

جیغ های جرمی به ویبره های رز آغشته شده و صدایی عجیب را به وجود آورده بود. آیلین نگاهی به جرمی انداخت.
- خب، یک دقیقه صبر کنین داره ترجمه میشه.
- آیلین باباجان!

آیلین بدون توجه به دامبلدور عقاب شد و به زبان عقاب با جرمی حرف زد:
- جرمی وات دِ فاز؟
- آیلین! آیلین! آیلیــــــــن!
-
- نمی تونم دوباره انسان بشم!

جرمی می کوشید تا نقشه اش عملی شود و امیدوار بود که در همین حین، کتی توانسته باشد محفلی سیاه دیگر را آزاد کرده باشد.


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۲۳:۳۶:۵۶ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#6
سلام به همه.
بی مقدمه میرم سر اصل مطلب.
من برای برگزاری جشن یک پیشنهاد دارم.
سایت اسکای روم
توی این سایت شما بدون نیاز به وارد کردن هیچ چیزی - از جمله شماره موبایل، نام واقعی، آدرس ایمیل و... - میتونید وارد بشید. امکانات سایت هم خیلی زیاده. کار باهاش هم راحته.
از امکانات سایت میشه به وصل کردن میکروفون و دوربین به صورت جداگانه، آپلود هرگونه فایل و چت کردن اعضا اشاره کرد.
اگر تمایل داشته باشید میتونم به صورت تصویری توضیح و آموزش بدم.


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۲۱:۲۴ شنبه ۶ دی ۱۳۹۹
#7
کریسمس: کادوی عجیب
پارت ۱: عمد یا سهو؟


- کتی بل! کتی بل! کتی آل دِ وِی! اوه وات فان ایت ایز تو راید این ئه وان کَت او اسلِی!

کریسمس اومده! همگی دور هم جمع شدند و خوشحالند! کلی کادو! کلی نوشیدنی و کیک! درخت های تزئین شده! و کلی چیز های باحال!
خارج از جنب و جوش درون قلعه، بر خارج از آنجا، سرما و یخبندان، حکمفرما بود. تمام زمین ها و درخت ها، سفید پوش شده بودند. همگی مراقب بودند، تا سرما نخورند. کتی خوشحال بود؛ لباسی را که به مناسبت کریسمس دریافت کرده بود به تن داشت و دور خودش می دوید و بالا و پایین می پرید و شعر می خواند. جرمی، پلاکس و دیزی هم یک کنار نشسته بودند و داشتند کادوهایشان را باز می کردند. هر چهار نفر در آن هوای سرد، لباس های پشمی و گرمی به تن داشتند.

- خب جرمی، نوبت توئه!
- باشه دیزی.

سپس جرمی، در حالی که چشمانش را بسته بود و لبخند به لب داشت، کاغذ دور کادویش را پاره کرد. صدای شعر کتی بالا رفت و پلاکس و دیزی هم هورا کشیدند و تشویق کردند؛ جرمی زیر چشمی نگاه کرد و گفت:
- وای! اینجا رو باش! یک بسته دیگه! اینکه سیاهه! پس شما ها چرا هورا کشیدید؟
- دیدیم باز کردی خواستیم یکم جَو بدیم تو ذوق کنی.
- آهان، مرسی قانع شدم!

سپس در جعبه را طوری باز کرد که فقط خودش داخلش را ببیند و چشمانش را ریز کرد و نگاهی به درونش انداخت.

- خب جرمی، بگو بابات برات چی فرستاده؟
- خب... معجون عشقه!
- خب؟
- خب که خب دیگه! حتما خواسته باهام شوخی کنه!

جرمی به نقطه ای خیره شد؛ در آن لحظه نمی دانست که این معجون، به چه دردش می خورد. آیا برای شوخی است یا دلیلی دارد.
سپس دوباره دستش را درون جعبه کرد و با آن، شروع به جست و جو کرد.

- افسون شده است! انگار یک کیسه بزرگه! فکر کنم اینم یک شوخیه!

هر لحظه دستش بیشتر وارد کیسه می شد. وقتی دستش تا شانه وارد جعبه شده بود، چشم هایش از قبل باز تر شد، اخمی کرد و سعی کرد با لمس کردن، متوجه بشود آن چیست. انگار چیزی پیدا کرده بود. به سختی دستش را دراورد و به آن نگاهی کرد:
- یک مهره شطرنجه... فیل! و البته یک پاکت نامه.

همواره لبخند بر لب داشت؛ ولی کسی نمی دانست که هدایا، چقدر ذهن او را مشغول کرده است. پاکت را به دیزی داد و از او خواست تا آن را باز کند؛ سپس، خودش فیل را با فاصله کمی از صورتش، در دست گرفت و با نگاهی ورانداز کرد.

- هی! اینجا رو باش! روش اسمم رو حکاکی کرده! باز هم مثل همیشه روی فرستادش حکاکی کرده! با همون خط خوش!
- جرمی!
- هوم؟
- تو این پاکت، نامه نیست فقط... سه تا مهره دیگه ست!
- مهره؟
- آره. سرباز و اسب و رخ! روی هر کدوم هم... اسم ما حک شده! روی سرباز نوشته دیزی... روی رخ هم نوشته پلاکس...

سپس مهره را به پلاکس داد و ادامه داد:
- و روی اسب هم...

کتی سریع جستی زد و مهره اسب را از دست دیزی چنگ زد و ورجه وورجه کنان با خوشحالی گفت:
- کتی!

سپس بدو بدو از آنان دور شد.

- به نظرتون این چه معنی میده؟
- من که واقعا گیج شدم جرمی. نمی دونم چرا بعد از این همه گذشت از مسابقات شطرنج باز هم...

کتی از پشت، دوان دوان خود را به آنها رساند و دستش را سر شانه دیزی گذاشت و حرفش را قطع کرد:
- داشتین چی می گفتین بدون من؟

جرمی از پلاکس چشم برداشت و به مهره ای که در دست کتی جا خوش کرده بود زل زد و گفت:
- چیز خاصی نبود کتی.

ادامه دارد...


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: ولدمورت چی نداره ؟
پیام زده شده در: ۸:۴۵:۱۰ پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۹
#8
قدرت درک عشق و محبت


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷:۴۳ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
#9
جلو رفت و مکثی کرد. در آن هوای سرد، بخار نفسش از بینی اش خارج می شد. سپس، آرام چترش را بست و زنگ در را زد.

- کیه؟
- منم! منم جرمی!
- باباجان شما تو این روز برفی اینجا چیکار می کنی؟
- به ریش مرلین قسم! راهم بدین!
- باباجان من که بهت گفتم، شما هنوز...
- چرا پروف! باور کنین اونقدری تو جادو تجربه کسب کردم که لایق اومدن به محفل باشم!
- ولی باباجان! الان شما باید...
- گفتم که من...
- الان شما باید...
- تو رو مرلین قسم!

و این شرایط ادامه داشت. گویی دامبلدور می خواست حرف مهمی را به جرمی برند اما جرمی اصرار داشت که لیاقت عضویت محفل را کسب کرده.

- باباجان شما بیا داخل، گوش و بینی ت قرمز شده! بیا و بعد بزار بگم چی می خواستم بگم!
- مرسی پروف! مرسی! تو محفل جبران می کنم!

جرمی داخل دوید و سعی کرد برود و در جلسه شرکت کند، اما دامبلدور دستش را روی شانه جرمی گذاشت و جلویش را گرفت:
- آخ جون جلسه!
- جرمی باباجان!
- ولی... ولی پروف آخه... خودتون گفتین بیام داخل!
- باباجان من گفتم بیا تو که سردت نشه! میخواستم بهت بگم که لونا...
- باور کنین به حرفش گوش می دم! من بچه خیلی خوبیَم!
- اما جرمی باباجان! لونا...
- نه پروف لطفا!
- جرمی!
- پروف خواهش می کنم!
- جِرِ...
- پروف نه! دستم به دامن نداشتت!
- جِ...

و باز هم جرمی نمی گذاشت دامبلدور حرفش را بزند... تا اینکه در یکی از اتاق ها باز شد. همگی سر میز نشسته بودند و به آنها خیره شده بودند. رز از اتاق خارج شد و بی توجه به جرمی گفت:
- پروفسور ما جلسه داریم! چه اتفاقی افتاده؟
- باباجان جرمی اومده اینجا!

سپس رز، رویش را به سمت جرمی کرد و گفت:
- تو اینجا چیکار می کنی جرمی؟
- من... من... من لایق عضویت در محفل هستم ای استادان بزرگ!
- ولی جرمی لونا تو الف.دال منتظرته!
- باباجان من هم میخواستم همین رو بگم که شما نمی گذاشتی!
- من برم بمیرم.
- نه باباجان شما نمیر تو محفل بهت احتیاج داریم! به جاش برو پیش لونا منتظرته!
- آره جرمی! زودتر برو!
-


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۲۴ ۱۲:۴۹:۳۹

They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۰:۲۴:۳۰ دوشنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۹
#10
سلامی دوباره!
یک سوال برام پیش اومد! راهنمایی کنی ممنون میشم!
این امتیاز ها فقط مخصوص همین تاپیکه یا جاهای دیگه ای هم به کار می آد؟


They are
My
Best
Friends
~Only Raven~


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.