هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (جرمی.استرتون)



پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۱۴:۱۵ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰
#1
سلام عزیز دل بابا!
خودت خوبی؟ آبنبات های لیمویی زیبات خوبن؟
بی زحمت همین پست رو برای بابای پیرت نقد می کنی؟
پیشاپیش بوس فراوان به فرزند گلم!

کی؟ من؟ نه بابا جرمی کجا بوده، من دامبلدورم!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۴:۰۹ سه شنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۰
#2
دامبلدور وارد خاطره بعدی شد. این بار بالاخره در جایی خشک فرود آمده بود، بنابراین ریشش را چلاند تا آن را خشک کند اما باز هم ریشش آب داشت. آب زیادی به ریش دامبلدور جذب شده بود و همین باعث شد که او چندین بار ریشش را بچلاند. در هر بار چلاندن، میزان زیادی آب از ریش او خارج می شد. بالاخره بعد از مدتی ور رفتن با ریش هایش موفق شد که کار را به پایان برساند.

از کمی دور تر صدایی شنیده می شد. هر چقدر هم که سن دامبلدور بالا می بود، باز هم می توانست از آن فاصله صدای خودش که دارد با ولدمورت بحث می کند را تشخیص دهد.
- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست.

در آن لحظه دامبلدور علاقه خاصی به گفتن جمله «بچه بیا پایین» داشت اما به علت برخی محدودیت های سنی از انجام این کار خودداری کرد. جلو تر رفت و خود سابقش را دید. کمی چپر چلاق به نظر می رسید و شیرین می زد. به او گفت:
- سلام بابا جان! من خودتم از آینده. حالا لطف کن و دیالوگ معروفتو بگو.

دامبلدور دیگر که خودش را دیده بود پشم هایش ریزش کردند. البته پشم های دامبلدور آن قدری بود که هر چقدر بریزند باز هم از تعداد آن ها کم نشود.

- خودم؟ اگه راست میگی نشانه بده بابا جان!

دامبلدور کمی فکر کرد و سپس پاسخ خودش را داد:
- خب... این لباس هایی که پوشیدی در حال حاضر بسیار خز و سمی تشریف دارند.
- کاملا منطقی بود، پذیرفتم. حالا بگو چی می خواستی عزیزِ بابا؟
- دیالوگ معروفت رو بگو.

دامبلدور کمی فکر کرد و بعد گفت:
- اممم... از سایه ها نترس، تو تانوسی بابا جان!

اتفاقی نیفتاد. دامبلدور قدیمی هم متوجه این شد.

- از سایه ها نترس، تو... ناموسی بابا جان!
-
- اممم... پا بوس؟

تلاش های دامبلدور نتیجه ای نداشت. جرمی که می خواست خود را به هر نحوی که شده وارد سوژه کند اسهال فضل اظهار فضل کرد و گفت:
- تو ققنوسی بابا جان؟

دامبلدور می خواست برای این که به خودش ثابت کند آن زمان آن قدر ها هم خنگ نبوده، به طور مستقیم کمکی نکند. به همین دلیل گفت:
- اون چه کلمه ایه که با ف شروع میشه و با ‍انوس تموم؟

همه به فکر فرو رفته بودند. حتی مرگخوار های سفید هم در حال تفکر بودند. بعد از مدتی تفکرشان آنقدر عمیق شده بود که متوجه جرمی نشدند که دستش را برده بود بالا تا برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد.

- تموم نشد عزیزانِ بابا؟

گویا کمی دیگر از زور زدن ها و نفهمید هایشان باقی مانده بود. وقتی کارشان تمام شد دامبلدور گفت:
- خب، نتیجه این همه فکر کردن چی شد حالا؟
- من به این نتیجه رسیدم که به این کار ما دو نفر میگن خوددرگیری.

دامبلدور که دیگر از خودش نا امید شده بود گفت:
- یک جمله ای هست که میگه «از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان». اگر دوست داشتی اون رو به زبون بیار عزیز دل بابا.
- تو چالوسی بابا جان؟

دامبلدور دیگر مثل خود گذشته اش رد داده بود. بنابراین کتی را که دم دستش بود نیشگون گرفت. کتی جیغی بلند کشید. دامبلدور قدیمی بدون لحظه ای درنگ رو به کتی کرد و گفت:
- چرا ترس؟ از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان!

دامبلدور قبل از این که بتواند از خوشحالی حرکات موزونی که بیشتر روی نواحی اطراف کمر تمرکز داشتند را اجرا کند، به مکان و زمانی دیگر منتقل شد.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۶ ۹:۴۵:۵۹
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۶ ۱۱:۳۱:۲۳

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۳:۲۷ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰
#3
هری، رون و هرمیون در سرسرا پشت میز نشسته بودند تا صبحانه بخورند. رون و هرمیون مشغول خوردن بودند اما هری فقط با غذایش بازی می کرد. اشتهایش کور شده بود و میلی به خوردن نداشت. جورجی، همان روح نزدیک دریاچه، تمام فکر و ذکر هری را تصرف کرده بود. او می بایست هر طور که می شد جسد جورجی را از آب بیرون می آورد و آن را دفن می کرد؛ حال چه با علف آبشش زا و چه بدون آن. رون و هرمیون نگران وضعیت هری بودند. رون در حالی که با یک دست قاشق حلیم و با دست دیگر بال کبابی را به سمت دهان می برد خطاب به هری گفت:
- هری؟ حالت خوبه؟

هری سکوت کرد و هیچ نگفت. البته نیازی به پاسخ نبود؛ مشخص بود که اینطور نیست. از روزی که آمانو یوتاکا به آنها قول داده بود که از شوهرعمه اش که در کوچه دیاگون کار می کند علف آبشش زا بخواهد، دو روز گذشته بود. هرمیون تمام سرسرا را از نظر گذراند اما اثری از آمانو ندید.

اکثر افراد حاضر در سرسرا صبحانه شان را میل کرده بودند و مانند هری، رون و هرمیون داشتند برای رفتن به کلاس آماده می شدند. اما ناگهان چیزی توجه آن سه را جلب کرد. آمانو با هیجان وارد تالار شد و به سمت هرمیون دوید. گویا بالاخره چاره کار هری را آورده بود.

- سلام هرمیون! معذرت می خوام که دیر شد. تازه امروز جواب نامه‌م اومد.
- سلام. خب؟ یعنی شوهر عمه‌ت می تونه برامون علف آبشش زا بفرسته؟
- متاسفانه نه. اما چیزی بهم گفت که به نظرم می تونه کمک تون کنه.

هری اخم کرده بود و با دقت به حرف های آمانو گوش می داد. آمانو ادامه داد:
- توی نامه ای که امروز برام اومد گفته شده بود که برای اینکه بتونید زیر آب نفس بکشید می تونید از یک طلسم استفاده کنید. طلسمی که انسان رو به کوسه تغییر شکل میده.

هرمیون که تا آن لحظه مانند دو دوستش سکوت کرده بود پرسید:
- توی نامه چیزی راجع به اسم طلسم گفته نشده؟

آمانو اندکی فکر کرد و بعد پاسخ داد:
- چیزی درباره اسم طلسم یادم نمیاد. فقط می دونم که گفته شده بود همچین طلسمی وجود داره.

هرمیون رو به رون و هری کرد و گفت:
- بچه ها، فکر کنم بدونم جوابمون کجاست.

هری و رون هر دو منظور هرمیون را می دانستند...

کتابخانه!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه یه روز براتون یک نامه از یک مدرسه جادوگری بیاد چی کار می کنید ؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۱:۴۱ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰
#4
این مسخره بازیا چیه؟
من که آلنیسو صدا میکنم میگم نمی‌خواد قایم شی. دیوانه کرد ما رو با این تیک تاک و مسخره بازی های ماگلیش.
آلنیس جان حداقل یکم سعی کن سوتی هات رو کم کنی موقع این کارا. ناسلامتی همین الانشم داریم تو هاگوارتز درس میخونیم.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۰۳ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰
#5
سلام ارباب جونشون! خوبی؟ خانوم بچه ها خوبن؟ دیزی مون خوبه؟ پلاکس تون خوبه؟ کتی شون خوبه؟ قاقارو پیشمرگ همتون شه.
بی زحمت این پست منو نقد می کنید؟ بنویسین به حساب دیزی.



سلام شنل قرمزی!
ما خوبیم.
خانوم و نیز بچه ها هم نداریم که خوب باشن. یک مار داریم که تا بهار خوابه.
دیزیمون همواره خوبه. پلاکسمون نیز هم. کتیمون هم بسیار خوبه.

دیزیمون هنوز کار پیدا نکرده. نمی تونیم چیزی به حسابش بنویسیم!

نقد شما رو دادیم به دیزی که بیاره. بعدش منصرف شدیم. ازش گرفتیم و وصل کردیم به نیش لینی. می بره می ندازه تو تالار ریون. خودتون بیابینش. دور و بر شومینه اس.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۶ ۲۳:۲۶:۵۸

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۵۸ پنجشنبه ۶ آبان ۱۴۰۰
#6
تنها روی پشت بام خانه شان نشسته بود و در حالی که دستانش را دور دو زانوی خود حلقه کرده بود، به جرقه های آتش که رو به بالا می رفتند زل زده بود. آن جرقه ها یادآور تمام شب هایی بود که با دوستانش تا صبح بیدار می ماندند و از بودن یکدیگر لذت می بردند. شعله های رقصان آتش او را یاد انعکاس تصویر خود در چشمان کسی می انداخت که آن شب از غم او به آنجا پناه برده بود.

جرمی همیشه از ته دل عاشق دیزی بود اما چه حیف که هیچ گاه نتوانسته بود علاقه ای به او ابراز کند. حال دیزی به جبهه سیاهی پیوسته بود و جرمی این را پایان کار می دید. پتو را محکم تر به دور خود کشید و به یاد آن شب هایی افتاد که در کنار دوستانش هیچ سرمایی را احساس نمی کرد. بقض به گلویش فشار آورد. یاد وقتی افتاد که نشانه مرگخواران را روی دست دیزی دیده بود. همان وقتی که خشکش زد و نمی توانست چیزی بگوید. همان وقتی که قلبش به تپش افتاده بود و نفس هایش سنگینی می کرد.

ناخواسته اشک از چشمانش سرازیر شد و دو چشمش را بست. می خواست تا صبح فقط به خاطراتشان فکر کند و اشک بریزد. می خواست به همان مواقعی فکر کند که در مسابقات شطرنج برای دیگری فداکاری می کردند. همان مواقعی که همدیگر را در آغوش می کشیدند و همان مواقعی که احساساتش لبریز می شدند و دوستانش او را دلداری می دادند... اما اکنون هیچ یک از آنها در کنار او نبود. مرگخوار شدن دیزی از یک سو و نبود دوستانش از سویی دیگر او را می رنجاند.

قطراتی که از چشمان اشک آلودش سرازیر می شدند، همان حرف هایی بود که در گورستان دلش دفن کرده بود. دل کوچکش دیگر تحمل این همه غصه را نداشت. بیشتر از هر وقت احساس بی کسی می کرد. کسی را نداشت که اشک هایش را پاک کند. کسی را نداشت که سرش را روی سینه او بگذارد و تا صبح گریه کند. کسی را نداشت که با نوازش و سخت در آغوش کشیدنش مرحمی برای او باشد.

اشک هایش اجازه نمی دادند تا تصویری صاف از آسمان ببیند. اما در همین حد که می توانست متوجه سو سو زدن ستاره ها و درخشش ماه شود برایش کافی بود. «ماه» کمترین تشبیهی بود که می توانست برای دیزی به کار ببرد. همیشه مهتاب را در صورت دیزی می دید که موج می زند ولی حالا دیگر او در کنارش نبود. در میان این همه اندوه، صدایی در سرش بود که فقط یک جمله را تکرار می کرد...

ای کاش، به او گفته بودم...
ای کاش...


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۲ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#7
فرستنده: جرمی استرتون
آدرس: دهکده هاگزمید، پستخانه

گیرنده: آلنیس اورموند
آدرس: میدان گریمولد، خانه شماره دوازده


سلام آلن!
خوبی؟ اون روی سگت گرگت خوبه؟
یادته اومده بودی خونه مون یک کیکی خوردی، خیلی خوشت اومد؟ چقدر هم که ازش تعریف کردی! آره می دونم آشپزی من بوده که کیک رو خوشمزه کرده. در هر حال؛ یادته بعدش بهم گفتی دستورش رو بهت بگم، منم گفتم بعدا برات تو یک نامه می نویسمش و می فرستم؟ الان می خوام تو ادامه نامه برات دستور پخت رو بنویسم. فقط این که دستورم مواد لازم نداره چون من همینجوری چشمی، مرحله به مرحله یاد دارم. خب دیگه بریم سراغش.

دستور تهیه کیک به سبک جرمی جون:

اول از همه قیمه ها رو می ریزیم تو ماستا. آره درست خوندی. قیمه ها رو می ریزم تو ماستا. بعد انقدر هم می زنیم که رنگش بشه سبز. اگه هم نشد یک کم بهش آب پرتقال اضافه کن که در اون صورت فکر نکنم بازم بشه. حالا اشکالی نداره هر سمی که در اومد رو بریز تو پاتیل بزار بجوشه.

حالا می ریم سراغ مرحله بعدی. اول از همه ته خیار ها رو جدا می کنیم. ده تا ته خیار. بعد همه رو انقدر می کوبیم که بنفش شه. نشد هم فدای سرت، فوقش سبز میشه دیگه! بعد از توی آفتابه یک کم شیرموز اضافه می کنیم. بعد هم چند دونه گردو بدون پوست رو در معرض دود عنبرنسا در حال سوختن قرار می دیم تا قشنگ عطرش رو به خودش بگیره. بعد که گردو قشنگ تو دودش موند اونو به موادمون اضافه می کنیم و قشنگ هم می زنیم؛ رنگش هم مهم نیست.

توی مرحله بعدی موادمون رو به معجون مرگ در حال قل خوردن تو پاتیل اضافه می کنیم و انقدر هم می زنیم تا از اونی که هست غلیظ تر بشه. بعد باید یک پودری بهش اضافه کنیم. نمی دونم بیکینگ پودر بود؟ کیکینگ پودر بود؟ یک چیزی بود تو همین مایه ها. در هر حال من چون نمی دونستم چیه، پودر سرگین خشک شده اژدها رو که از قبل تو ادرار قاقارو جوشونده بودمش، به مواد اضافه کردم. و حالا دو لیوان نمک بهش اضافه می کنیم و هم می زنیم. بعد کنار می ریم و اجازه می دیم تا بپزه و خوب خودشو بگیره. ببین اگه دیدی خیــــلی خودشو گرفت، دیگه اون مشکل از تربیتش بوده که انقدر مغرور شده.

وقتی که کامل پخت، می رسیم به مرحله تزئین. اول از همه عسل هزارساله مالیده شده به بدن مومیایی رو می مالیم رو کیک. بعد هم پوست تخم مرغ رنگی رو خرد می کنیم و می ریزیم روش. و در نهایت چند دونه م‍ عه... ببخشید انگار جوهرم پخش شد. باید آخرش چند دونه موی نیفلر بچینی روی کیک. بعد برای کیک آهنگ حالا بازم شراره پخش می کنیم تا خوشمزه تر بشه.

تموم شد! به همین سادگی و خوشمزگی! امیدوارم خوشت بیاد؛ چون با اون تعریف هایی که تو از کیکم می کردی، بعیده که خوشت نیاد!

از طرف بهترین آشپزی که تو دنیا می شناسی، جرمی استرتون.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۸:۴۹:۴۲

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#8
ریونکلاو

vs

گریفیندور


سوژه: اِیر پلِیما!



این دفعه نامه ای در کار نبود. دو بازی قبلی کوییدیچ تیم ریونکلاو تنها به خاطر دو نامه خراب شدند. دل همه شور می زد که بازی آخر هم این اتفاق بی افتد اما خبری از نامه نبود. اتفاق که... مگر می شود نیافتد؟

داور و گزارشگر بازی و بازیکنان هر دو تیم سوار هواپیمای ماگلی شدند تا برای آخرین بازی کوییدیچ شان دوباره به ایران برگردند. جرمی روی یکی از صندلی ها نشست و لم داد. بعد چشمانش را با چشم بندی بست و سپس وسیله ای ماگل ساز به نام هندزفری را در گوشش کرد و شروع کرد به آهنگ گوش کردن.

- جرمی می تونم اینجا بشینم؟

صندلی کناری جرمی خالی بود و آلنیس می خواست آنجا بنشیند. جرمی که در حال گوش کردن به آهنگ بود سرش را به بالا و پایین تکان می داد.

- یعنی بشینم؟‌

جرمی همچنان در حال تکان دادن سرش بود.

- خب باشه پس می شینم.

آلنیس نشست و نشستنش همانا و جیغ کشیدن جرمی همان.

- جرمی چرا جیغ می کشی؟

همه از جایشان بلند شده بودند و به جرمی زل زده بودند. جرمی دوباره جیغ کشید اما این بار معلوم بود در فاز آهنگ غرق شده و دارد با آن هم خوانی می کند.
- حالا بازم شراره!

آلنیس دست جرمی را که در وسط سالن داشت با چشمان بسته قر می داد را محکم گرفت و کشاندش روی صندلی؛ هدفون را از روی گوشش و چشم بندش را از روی چشمش برداشت و گفت:
- هوس محرومیت به سرت زده؟

جرمی، پوکرفیس به آلنیس نگاه می کرد. سرش را چرخاند و با دیدن جماعتی که به او زل زده بودند وحشت کردند.

- جرمی اگه تا موقع فرود هواپیما سر جات بشینی و حرف نزنی قول میدم برم خودم دو تا اردنگی به قاقارو بزنم.

جرمی با شنیدن این جمله مثل بچه هایی که مادرشان به آنها قول آبنبات چوبی داده باشد نیشش تا بناگوش باز شد و گوشه ای نشست.

چند نفر خانم که مهماندار های هواپیما بودند آمدند تا همه چیز را توضیح دهند. همگی با لبخندی ملیح در هواپیما قدم زدند و شروع کردند به اجرای حرکاتی که قرار بود توضیحاتشان همزمان از بلندگوی هواپیما پخش شود؛ اما بلندگو ها اتصالی کرده بودند. همه حرکات مهماندار ها طوری دیده می شد که انگار دارند پاتومیم اجرا می کنند. تری شروع کرد به صداگذاری:
- حالا از اینا از اینا یک دو سه چهار.

کمی بعد که حرکات مهماندار ها و هنرنمایی های تری تمام شد، هواپیما شروع کرد به پرواز و همه صلوات فرستادند. آمانو گفت:
- چرا صلوات می فرستید؟‌
- آمانو، وقتی هواپیما بلند میشه صلوات می فرستن دیگه.
- تری اون مال وقتی نیست که برقا میاد؟
-

کمی که بالا رفتند، هواپیما در چاله هوایی افتاد و به لرزش در آمد. دیزی وحشت کرد. از لینی که روی شانه او بود پرسید:
- چرا اینطوری شد؟ نکنه هواپیما خراب شده؟
- نترس دیزی، چاله هوایی بود.
- ای بابا! آخه این مسئولین چرا به چاله چوله ها رسیدگی نمی کنن! پس یعنی مشکل از هواپیما نیست؟ حیف! اگه می بود می تونستم به عنوان تعمیر کار هواپیما برم سر کار!
- مگه بلدی هواپیما تعمیر کنی؟
- نه. ولی بهتر از بیکاریه دیگه!

در سوی دیگر، اعضای تیم گریفیندور دور هم جمع شده بودند و هنوز داشتند نقشه می کشیدند. تنها شانس آنها برای قهرمانی، بردن این بازی بود. الکس گفت:
- به نظرم بشکه رو بفرستیم جلو، بعد بقیه مهاجم ها توپ رو پاسکاری کنن و برسونن به دست بشکه تا بتونه گل بزنه.

جیسون جواب داد:
- الکس به نظرت بشکه می تونه گل بزنه؟

سپس رو به بشکه کرد تا واکنش او را ببیند. خطاب به او گفت:
- چرا مثل بشکه زل زدی به من؟‌

بشکه چهره ای نداشت تا با آن بتواند ناراحت بودنش را ابراز کند. تنها کاری که بشکه می توانست بکند این بود که مانند بشکه زل بزند.

چندی گذشت. در این مدت گریفیندوری ها کلی راجع به خصوصیات بشکه ها بحث کرده بودند و حالا سوال جدیدی که مطرح شده بود این بود که بشکه ها پشمک با طعم خیار را بیشتر دوست دارند یا پیتزا قرمه سبزی. ریونی ها هم طبق معمول، هنوز هر کدام ساز خودشان را می زدند. از بلندگو ها که اتصالی شان رفع شده بود، صدای خلبان هواپیما که فردی ماگل بود پخش شد:
- سلام خدمت شما عزیزان مسافر، بنده خلبان هواپیما هستم. امیدوارم از سفرتون لذت برده باشید. تا کمتر از چند دقیقه دیگه فرود میایم، بنابراین خواهشمندم که کمربند های خودتون رو ببندین.

همه کمربند های خود را بستند و آماده فرود شدند. دوباره صدای خلبان که فراموش کرده بود بلندگو را خاموش کند آمد:
- از برج مراقبت اجازه فرود می خوام. چی؟ یعنی چی که نمی تونید!؟ باید بریم تو یک شهر دیگه فرود بیایم؟

داور مسابقه نگران شد. سریع خود را به کابین خلبان رساند و از خلبان پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
- اتفاق خاصی نیفتاده. فقط این که برج مراقبت می گن که نمی تونیم فرود بیایم چون تو یکی از لاین های فرود سه تا هواپیما با هم تصادف کردند، تو یکی دیگه از لاین ها هم یک هواپیما سقوط کرده، تو اون یکی هم کفتر ها جیش کردن، آخری هم در دست تعمیره!
- آخه مرد حسابی این همه اتفاق! بعد میگی اتفاق خاصی نیفتاده؟ خب تو اون یکی که کفتر ها جیش کردن فرود بیا! مگه چه مشکلی داره؟
- اون مشکل نداره، من دارم.
- چی؟ یعنی چی؟ منظورت اینه که... وسواس داری؟
-
- خــــــدا! خب الان چیکار کنیم؟
- هیچی دیگه! باید بریم یک فرودگاه دیگه!

داور چندی فکر کرد.

- برگرد انگلستان! بهشون می گم همینجا تو هواپیما بازی کنن.

داور مسابقه که مردی طاس و سبیلو بود، به بخش مسافر ها برگشت. همه با نگرانی به او زل زده بودند.

- کسی نامه ای چیزی دریافت کرده؟ بدبخت شدیـــــم!
- آرامش خودتون رو حفظ کنید، چیزی نشده. فقط این که باید بازی رو همینجا تو هواپیما برگزار کنیم.

سیل اعتراضات راه افتاد. هر کس به نحوی اعتراض می کرد و صدا ها در هم می پیچید. داور می خواست حرفی بزند ولی در سر و صدای بازیکنان، صدایش اصلا معلوم نبود. برای همین نفس عمیقی کشید و محکم در سوتش دمید. با صدای سوت همه ساکت شدند و در همان حالتی که بودند خشک شان زد و به داور زل زدند.

- خب، داشتم می گفتم! امکان فرود نداریم. بنابراین برمیگردیم. ولی من دستشویی دارم نمی تونم تا اون موقع صبر کنم. چند تا از خدا بی خبر دستشویی هواپیما رو خراب کردن. دیگه من کاری ندارم! بازی رو همینجا برگزار می کنیم. اگر هم اعتراضی دارین وقتی برگشتین می تونین مو های همو بکشین! خلاصه که زود تر خودتون رو آماده کنید.

همه دپرس شدند و ای بابا گفتن شان به راحتی شنیده می شد.

بازیکنان دو تیم بعد از مدتی آماده شدند. سو شروع کرد به سرشماری تا مطمئن شود همه هستند و کسی به هر دلیلی از هوش نرفته باشد. بازیکنان صف شدند. سو به هر کدام که می رسید به او اشاره می کرد و نامش را به زبان می آورد. رسید به آخر صف. به تری اشاره کرد و گفت:
- تری!

سپس به فضای خالی پشت سر تری اشاره کرد و گفت:
- و در نهایت، جرمی! خب عزیزان دیگه آماد... چی؟ پس جرمی کجاست!؟

سو یک لحظه دست و پایش را گم کرد. همه به دیگر افراد صف نگاه کردند و در آن میان دنبال جرمی گشتند. همه از هم می پرسیدند:
- تو جرمی رو ندیدی؟

و همه یک جواب می شنیدند:
- نـــــه!

آلنیس برگشت و به جایی که در آن نشسته بودند نگاه کرد. جرمی هنوز روی صندلی بود.
- بچه ها! پیداش کردم.

همه به سمت صندلی جرمی دویدند و شروع کردند به اعتراض به او:
- چرا نمیای!؟
- کجا موندی؟ بازی داره شروع می شه ها!

جرمی فقط سکوت کرده بود و با چهره ای خالی از نگرانی یا هر احساس دیگر به آنها زل زده بود. آلنیس گفت:
- جرمی پاشو بریم دیگه! چرا نشستی!؟ پاشو!
-
- یعنی چی که نه! پاشو می گم!
-
- حداقل بگو چرا هیچی نمی گی!

ناگهان ابری بالای سر جرمی پدیدار شد و در آن فلش بکی از آلنیس نمایان شد که می گفت:
- جرمی اگه تا موقع فرود هواپیما سر جات بشینی و حرف نزنی قول میدم برم خودم دو تا اردنگی به قاقارو بزنم.

جرمی لبخند زد و با انگشت اشاره به ابر اشاره کرد. آلنیس گفت:
- یعنی همش فقط به خاطر دو دونه اردنگ‍...

سوت کر کننده داور حرف آلنیس را قطع و ابر بالای سر جرمی را محو کرد. داور فریاد کشید:
- اگه نمی خواید بازی کنید که من تیم گریفیندور رو برنده اعلام کنم!

گریفیندوری ها از خوشحالی لبخند زدند. فکر می کردند که دیگر همه چیز تمام است. سو گفت:
- نمیشه بچه ها. باید بدون جرمی بازی کنیم.

حرف سو، لبخند گریفیندوری ها را محو کرد.

همه بازیکن ها سوار جارو شدند ولی چون سقف هواپیما کوتاه بود نمی توانستند خیلی بالا بروند. همه بازیکنان در جا های جدیدی که به خاطر زمین جدید شان ایجاد می شد قرار گرفتند. بازیکن های مجازی تیم گریفیندور هم که نمی توانستند سوار جارو شوند را با یک طناب از سقف آویزان کرده بودند. داور سوت شروع بازی را به صدا در آورد و بازی شروع شد.

- و حالا در این لحظه داور سوت شروع بازی رو می زنه و بازی کوییدیچ ریونکلاو در مقابل گریفیندور شروع می شه. و قبل از گزارش بازی باید این نکته مهم رو بگم که جرمی استرتون تمایلی به بازی نداره و بازی هم به جای زمین ورزش در هواپ‍...

همه بازیکنان یک لحظه دست از بازی کشیدند و یک صدا گفتند:
- خودمون می دونیم!

گزارشگر ادامه داد:
- و حالا در این لحظه شاهد بی اعصابی بازیکنان دو تیم هستیم! حالا این جیسون سوآنه که سرخگون رو به دست گرفته و تری بوت رو دور می زنه! حالا آمانو یوتاکا رو می بینیم که داره از سمت راست بهش نزدیک می شه. جیسون سرعتش رو بیشتر می کنه و از کنارش رد می شه! حالا لینی وارنر یکی از بازدارنده ها رو به طرف جیسون پرت می کنه.
- آرکو بگیرش!

- جیسون توپ رو به آرکوارت راکارو پاس می ده و بعد با بازدارنده برخورد می کنه و زمین می خوره. البته چون ارتفاع زیادی نداشته آسیب زیادی ندیده. آرکوارت سرخگون رو می گیره و از بازدارنده ای که به سمتش میاد جا خالی می ده و به دروازه ریونکلاو نزدیک می شه! وای خدای من! آرکو توسط لینی، تری و آمانو محاصره شده! چاره ای جز این نداره که توپ رو به بشکه پاس بده و همین کار رو هم می کنه! توپ به بشکه برخورد می کنه و زمین می افته!

جرمی در حالی که سر جایش نشسته بود و لب هایش را به هم فشار می داد هم تیمی هایش را تشویق می کرد.

- حالا آرکو رو می بینیم که از دست بشکه عصبانیه و از تو جیبش چاقو در آورده! آرکو چاقو رو پرت می کنه و چاقو مستقیم به بشکه می خوره!

چاقو به بشکه برخورد کرد و مایه سفید رنگی شروع به ریختن از آن کرد.

- وای اینجا رو ببینید! آب نارگیل مجانی!

گزارشگر و همگی بازیکنان دو تیم به جز جرمی به سمت بشکه حمله ور شدند. جرمی نمی توانست آب نارگیل مجانی را از دست بدهد ولی دو تا اردنگی به قاقارو برایش با ارزش تر بود. بازیکنان و گزارشگر سر این که چه کسی اول دهانش را روی سوراخ بگذارد دعوایشان شد و شروع کردند به گیس و گیس کشی. داور سعی کرد به آنها بگوید که بازی را ادامه دهند ولی تلاشش بی نتیجه بود. در نهایت انقدر دعوا کردند تا این که همه آب نارگیل ها روی زمین ریخت و مجبور شدند به بازی برگردند.

- خب حالا به بازی بر می گردیم ولی بدونین همش تقصیر همین لینی بود که دماغ منو می کشید! خب، بریم سراغ ادامه گزارش. در حال حاضر سرخگون افتاده دست تری و داره به سرعت به سمت دروازه حریف حرکت می کنه ولی چون سرعت تری خیلی زیاده و فضا هم تنگه، چندین بار توی مسیرش به در دیوار برخورد می کنه؛ ولی انگار سالمه! حالا تری سرخگون رو پاس می ده به آمانو و آمانو هم پاس می ده به... هوا؟

- آمانو چرا اینجوری می کنی؟
- بابا لینی، سو گفته بود وقتی رسیدیم نزدیک دروازه سرخگون رو به جرمی پاس بدیم! منم خواستم به جرمی پاس بدم ولی جرمی نبود!

- بازی از سر گرفته میشه. حالا جیسون توپ رو از زمین بر می داره و به سمت دروازه ریونکلاو حرکت می کنه. اِما ونیتی و پیتر جونز دو طرف راست و چپش هستند و اونو از ضربه بازدارنده ها در امان نگه می دارن. اِما یکی از بازدارنده ها را به سمت دیزی می فرسته و دیزی هم اون رو دفع می کنه. حالا بازدارنده با شیشه هواپیما برخورد می کنه و اون رو می شکنه! این شیشه بالای سر جرمیه که شکسته و نیروی مکشی جرمی رو به داخل سوراخ ایجاد شده می کشونه و جرمی سوراخ رو پر می کنه! پس خدا رو شکر این مشکل هم رفع شد.

- وای! اردنگی بی اردنگی!

آلنیس از آن سر هواپیما فریاد کشید:
- اشکال نداره جرمی! عوضش به جای قاقارو به خودت اردنگی می زنم!

- حالا از اون طرف می بینم که سو لی در تلاشه تا چیزی رو که زیر صندلی هستش رو بگیره.

لینی پیش سو رفت و گفت:
- سو چیزی گم کردی؟

سو بریده بریده گفت:
- عه... آره... صبر کن... چیزه... اسنیچه...!

گزارشگر با شنیدن کلمه اسنیچ با هیجان فریاد زد:
- سو لی در تلاشه تا اسنیچ رو بگیره! اسنیچ زیر صندلیه و انگار بیرون نمیاد! حالا سو در تلاشه اونو بگیره و چوب ماهیگیری هم... تکون نمی خوره. انگار تیم گریفیندور یادشون رفته که با اجرای چند تا افسون ساده به چوب ماهیگیری قابلیت پرواز بدن.

- دستم... نمی رسه... یک گوشه ثابت گرفته خوابیده! بیا بیرون اسنیچ قشنگه!

حواس همه ریونکلاو به سو بود. اما در آن سوی هواپیما، تیم گریفیندور از این حواس پرتی استفاده کرد و جیسون توانست اولین گل بازی را به ثمر برساند ولی گزارشگر حتی حواسش هم نبود که گل را گزارش کند.

- اهم!
- و بله سو هنوز در تلاشه ولی به نتیجه نمی رسه!
- اهــــــــــم اهم!
- بله؟
- گل زدیم.

گزارشگر کمی فکر کرد و بعد از این که توانست حرف جیسون را هضم کند گفت:
- عه! گل! ها؟ گل؟ اممم... گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

گریفیندوری ها شروع کردند به شادی کردن ولی تمام مدت به در و دیوار هواپیما برخورد می کردند. ریونی ها بدون توجه به آنها داشتند سو را تشویق می کردند تا بتواند اسنیچ را بگیرد. و در این میان از بلندگو ها صدای خلبان پخش شد که گفت:
- خب مسافران گرامی! داریم کم کم به زمین نزدیک می شیم! فقط لطف کنید موقع خارج شدن از هواپیما موجب کثیفی پله ها نشید.

کمی بعد هواپیما فرود آمد. داور که برای رسیدن به دستشویی فرودگاه حاضر بود هر کاری بکند، از پشت سر به لینی نزدیک شد و دهانش را گرفت تا نتواند جیغ بکشد. بعد هم او را به طرفی برد و درون سطل رنگ زردی که معلوم نبود از کجا آورده بود کرد.

- هی سو! منو نگاه کن! من اسنیچم!

لینی که کاملا زرد شده بود، شبیه اسنیچ به نظر می رسید. همه خیلی خوشحال شد و شروع کردند به دست زدن. سو هم جوگیر شد و طوری جیغ کشان به سمت لینی شیرجه رفت که لینی را قورت داد. داور در جا ریونکلاو را برنده بازی اعلام کرد و به مقصد دستشویی فرودگاه، هواپیما را ترک کرد و به خودش قول داد تا اینکه دیگر هیچ وقت سوار هواپیما نشود.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۴ ۲۳:۳۸:۴۸

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۵۰ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#9
دو جلسه از کلاس های تابستانی هاگوارتز پست سر گذاشته شده بود. جرمی خیلی دوست داشت مانند استاد هایش به تدریس بپردازد؛ بنابراین از همه دانش آموزان خواسته بود تا در ساعتی مشخص در یکی از کلاس ها به او بپیوندند. ولی آلنیس و دیزی تنها کسانی بودند که در کلاس حضور پیدا کرده بودند.
البته آلنیس اتفاقی در کلاسی که جرمی می خواست در آن تدریس کند حضور داشت و فقط آمده بود دنبال یکی از لنگ های دمپایی ابری اش بگردد که گم شده بود. دیزی هم فقط به بهانه دریافت پولی که جرمی به او قول داده بود که در صورت شرکت در کلاسش به او بدهد، در کلاس شرکت می کرد.

جرمی سرش را بالا گرفت و طوری که انگار شخص مهمی است وارد کلاس شد.
- سلام به دانش آموز های گلم! سکوت! همه ساکت!
- ولی جرمی ما که چیزی...
- ساکت آلنیس! دیگه نبینم وسط حرف استادت بپری!

سکوتی که از اول برقرار بود، دوباره برقرار شد. جرمی با کج خلقی رو به دیزی کرد و گفت:
- دیزی نظرت چیه اون روزنامه نیازمندی ها رو بذاری کنار؟

دیزی بیشتر سرش را در روزنامه فرو برد.

- اگه بذاریش کنار قول می دم خودم برات کار پیدا کنم.

دیزی با بی میلی روزنامه را کنار گذاشت و تظاهر کرد که دارد به حرف های جرمی گوش می دهد.

جرمی عکسی را از جیب ردایش بیرون آورد و رو به جادو آموز هایش گرفت.
- خب! به این موجود می گن دمیگوئیز. موجودی میمون مانند با چشم های قهوه ای و مو های خاکستری. دقیقا همینطوری که تو عکس می بینین. این موجودات به شرق دور تعلق دارند و می تونن در صورت احساس خطر نامرئی بشن! هیجان انگیز نیست؟‌

همه بدون ذره ای تمایل به شنیدن ادامه درس، به جرمی زل زده بودند.

- ولی صبر کنین! داستان همچنان باقیست!

جرمی برای بیشتر کردن هیجان ماجرا بقیه حرفش را بریده بریده گفت و با گفتن هر کلمه یک ویبره زد.
- این... موجو... دات... می... تو... نن... آین...
- جرمی می گی یا برم قاقارو رو بیارم؟
- باشه باشه! این موجودات می تونن آینده رو پیشگویی کنن!

آلنیس که حرف جرمی به نظرش چندان هم خاص نبود گفت:
- خب ما هم می تونیم.
- بله! ولی ما با استفاده وسایل و برخی از اشیا و نشانه ها این کار رو می کنیم. ولی دمیگوئیز ها درون خودشون توانایی پیشگویی رو دارن.

درس تازه برای آلنیس جالب شده بود. به نظرش موجودی که بتواند پیشگویی کند از به زور واقعی کردن پیشگویی و تعبیر خواب خیلی جذاب تر بود. بنابراین به فکرش رسید که به مدیر مدرسه از پرفسور دلاکور شکایت کند ولی چون می دانست به دلیل کمبود بودجه و ناتوانی در جایگزین کردن معلم به حرفش رسیدگی نمی شود، درجا بیخیال شد.

- سوالی نبود عزیزان؟

آلنیس دستش را بالا برد و پرسید:
- میگم جرمی من هم می تونم دِمی سوسیس داشته باشم تو خونه مون؟
- نه آل! گرفتن دمیگوئیز کار هر کسی نیست. در ضمن می تونن فرار کنن. من به شاگرد های پرشور و با انگیزه ای مثل تو افتخار می کنم آل!

آلنیس چندان هم پرشور و با انگیزه نبود؛ فقط دنبال بهانه ای می گشت تا از پدرش چیز گران قیمتی بخواهد تا بتواند به دیگران پز بدهد.

- سوال دیگه ای نبود؟ دیزی؟

دیزی که عینکی به چشم زده بود که رویش طرح چشم بود، خود را بیدار نشان می داد، در حالی که از حرف های جرمی خوابش برده بود. جرمی برای این که ضایع نشود گفت:
- سوال خوبی بود دیزی! بله بله داشتیم می گفتیم! حالا می ریم سراغ تکالیف تون!

دیزی با شنیدن کلمه «تکالیف» از جا پرید و عینک را کنار گذاشت و آن لنگه از دمپایی ابری آلنیس که هنوز گم نشده بود را از پای آلنیس در آورد و به سمت جرمی پرتاب کرد. جرمی جا خالی داد ولی دمپایی کمانه کرد و به پس کله جرمی کوبیده شد. بعد هم آن لنگه از دمپایی هم به سویی نامشخص رفت و گم شد.
- دمپاییم!

جرمی که از ضربه دامپایی با صورت به میز خورده بود، خود را جمع و جور کرد و طوری کاملا استادانه همه چیز را عادی جلوه داد.
- داشتم می گفتم! به عنوان تکلیف ازتون دو تا چیز می خوام. اول از همه این که تحقیق کنید و ببینید که دمیگوئیز ها وقتی در حال پیشگویی هستند چه تغییری در اونها ایجاد میشه. یعنی از کجا میشه فهمید که الان دارند پیشگویی می کنن؟ دوم هم می خوام در صورت دیدن قاقارو دو تا اردنگی بهش بزنید!


بعد با حالتی که معلوم بود دارد ادای پروفسور دلاکور را در می آورد گفت:
- دقت کنید تکالیف تون حتما در قالب رول باشه! زمین رو هم خوب بسابید! موفق باشید جادو آموز های وایتسک خورده من! می تونید برید!

با شنیدن جمله آخر جرمی، آلنیس و دیزی با حداکثر سرعت ممکن از کلاس خارج شدند و تا حد امکان از جرمی و "وایتسک" هایش دور شدند.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۹ ۲۳:۵۶:۵۸

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#10
جرمی روی تخت دراز کشیده بود و فقط به یک چیز فکر می کرد؛ جعبه. چیزی که پرفسور دلاکور در گوی جرمی دیده بود، یک جعبه بود. البته جرمی چندان مطمئن نبود که آیا پروفسور واقعا آن چه را که درون گوی دیده به جرمی گفته؟ جرمی هنوز به نتیجه نرسیده بود که «جعبه» یعنی چه و چگونه این پیشگویی قرار است به حقیقت تبدیل شود. آیا چیزی از نظرش پنهان مانده بود؟

به راهرو های هاگوارتز قدم گذاشت تا ببیند می تواند جعبه ای پیدا کند یا خیر. روی زمین را نگاه کرد، چیزی نبود. روی دیوار ها را نگاه کرد، چیزی نبود. روی سقف را نگاه کرد، باز هم چیزی نبود. دستشویی پسرانه را گشت، چیزی نصیبش نشد. دستشویی دخترانه را گشت، فقط ضربه محکمی از دمپایی ابری آلنیس که از مادرش به ارث برده بود نصیبش شد. خلاصه که هر چه گشت، جعبه ای در کار نبود.
شب شد. جرمی و بقیه ریونی ها در تالار مشغول کار های مختلف بودند ولی جرمی فقط انتظار می کشید.
- نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم... دریچه آه می‌کشد! تو از کدام راه می‌رسی؟ خیال دیدنت چه دلپذیر بود! جوانی‌ام در این امید پیر شد، نیامدی و دیر شد…

جرمی پیش دیزی رفت و از او پرسید:
- میگما دیزی! تو جعبه ای چیزی این طرفا ندیدی؟

دیزی گفت:
- نه. صبر کن هر جا که باشه خودش پیداش می شه.

بعد هم دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. طوری خندید که تف هایش به صورت جرمی پرتاب شدند. سپس از جرمی دور شد و رفت گوشه ای دیگر و در حالی که جرمی را تماشا می کرد، زیر لب خندید. جرمی از حرف دیزی تعجب کرد. یعنی او می دانست؟ هر جا باشد خودش پیدایش می شود. معنی این جمله چه می توانست باشد؟ یعنی جعبه باید تا آن لحظه به دست جرمی می رسید؟ جرمی برای یافتن جواب، رفت دم در تالار.

- جعبه!

بالاخره جعبه جرمی رسیده بود. جرمی قر در کمرش فراوان بود ولی نمی دانست کجا بریزد.
- یالا یالا! رقص و شادی!

جرمی جعبه را به داخل تالار برد تا آن را باز کند. با ذوق فراوان چسب های روی در جعبه را کند و در جعبه را باز کرد. باز کردن در جعبه همانا و پریدن قاقارو روی جرمی همان. قاقارو روی جرمی پرید و لباس هایش را پاره کرد و او را از چند ناحیه حساس و غیر حساس بدنش گاز گرفت. همه تالار داشتند می خندیدند، ولی دیزی از همه خوشحال تر بود. جرمی با قیافه ای مثل کارتن خواب ها در حالی که پرنده ها دور سرش می چرخیدند از جا بلند شد. تلو تلو خورد و با صورت رفت زمین. دوباره همه تالار زدند زیر خنده. جرمی خودش را جمع و جور کرد و پرنده ها را کیش کرد. بعد خیلی عادی، با قیافه ای احمقانه لبخند زد و گوشه ای نشست.

نقشه پلاکس، دیزی و کتی عملی شده بود. بعد از این که جرمی که توسط قاقارو گاز گرفته شده بود و به ویروسی مبتلا شده بود که باعث می شد توهم بزند، هر کدام از آنها را به شکل عجیب و غریبی دیده بود، آنها به خودشان قول دادند که قاقارو را هر کجا که هست پیدا کنند و به جان جرمی بیاندازند.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۰:۱۵:۴۱
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۰:۲۴:۳۱

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.