هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (جرمی.استرتون)



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۲:۳۴ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
فرستنده: جرمی استرتون
آدرس: دهکده هاگزمید، پستخانه

گیرنده: آلنیس اورموند
آدرس: میدان گریمولد، خانه شماره دوازده


سلام آلن!
خوبی؟ اون روی سگت گرگت خوبه؟
یادته اومده بودی خونه مون یک کیکی خوردی، خیلی خوشت اومد؟ چقدر هم که ازش تعریف کردی! آره می دونم آشپزی من بوده که کیک رو خوشمزه کرده. در هر حال؛ یادته بعدش بهم گفتی دستورش رو بهت بگم، منم گفتم بعدا برات تو یک نامه می نویسمش و می فرستم؟ الان می خوام تو ادامه نامه برات دستور پخت رو بنویسم. فقط این که دستورم مواد لازم نداره چون من همینجوری چشمی، مرحله به مرحله یاد دارم. خب دیگه بریم سراغش.

دستور تهیه کیک به سبک جرمی جون:

اول از همه قیمه ها رو می ریزیم تو ماستا. آره درست خوندی. قیمه ها رو می ریزم تو ماستا. بعد انقدر هم می زنیم که رنگش بشه سبز. اگه هم نشد یک کم بهش آب پرتقال اضافه کن که در اون صورت فکر نکنم بازم بشه. حالا اشکالی نداره هر سمی که در اومد رو بریز تو پاتیل بزار بجوشه.

حالا می ریم سراغ مرحله بعدی. اول از همه ته خیار ها رو جدا می کنیم. ده تا ته خیار. بعد همه رو انقدر می کوبیم که بنفش شه. نشد هم فدای سرت، فوقش سبز میشه دیگه! بعد از توی آفتابه یک کم شیرموز اضافه می کنیم. بعد هم چند دونه گردو بدون پوست رو در معرض دود عنبرنسا در حال سوختن قرار می دیم تا قشنگ عطرش رو به خودش بگیره. بعد که گردو قشنگ تو دودش موند اونو به موادمون اضافه می کنیم و قشنگ هم می زنیم؛ رنگش هم مهم نیست.

توی مرحله بعدی موادمون رو به معجون مرگ در حال قل خوردن تو پاتیل اضافه می کنیم و انقدر هم می زنیم تا از اونی که هست غلیظ تر بشه. بعد باید یک پودری بهش اضافه کنیم. نمی دونم بیکینگ پودر بود؟ کیکینگ پودر بود؟ یک چیزی بود تو همین مایه ها. در هر حال من چون نمی دونستم چیه، پودر سرگین خشک شده اژدها رو که از قبل تو ادرار قاقارو جوشونده بودمش، به مواد اضافه کردم. و حالا دو لیوان نمک بهش اضافه می کنیم و هم می زنیم. بعد کنار می ریم و اجازه می دیم تا بپزه و خوب خودشو بگیره. ببین اگه دیدی خیــــلی خودشو گرفت، دیگه اون مشکل از تربیتش بوده که انقدر مغرور شده.

وقتی که کامل پخت، می رسیم به مرحله تزئین. اول از همه عسل هزارساله مالیده شده به بدن مومیایی رو می مالیم رو کیک. بعد هم پوست تخم مرغ رنگی رو خرد می کنیم و می ریزیم روش. و در نهایت چند دونه م‍ عه... ببخشید انگار جوهرم پخش شد. باید آخرش چند دونه موی نیفلر بچینی روی کیک. بعد برای کیک آهنگ حالا بازم شراره پخش می کنیم تا خوشمزه تر بشه.

تموم شد! به همین سادگی و خوشمزگی! امیدوارم خوشت بیاد؛ چون با اون تعریف هایی که تو از کیکم می کردی، بعیده که خوشت نیاد!

از طرف بهترین آشپزی که تو دنیا می شناسی، جرمی استرتون.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۷:۴۹:۴۲

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵:۱۰ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
ریونکلاو

vs

گریفیندور


سوژه: اِیر پلِیما!



این دفعه نامه ای در کار نبود. دو بازی قبلی کوییدیچ تیم ریونکلاو تنها به خاطر دو نامه خراب شدند. دل همه شور می زد که بازی آخر هم این اتفاق بی افتد اما خبری از نامه نبود. اتفاق که... مگر می شود نیافتد؟

داور و گزارشگر بازی و بازیکنان هر دو تیم سوار هواپیمای ماگلی شدند تا برای آخرین بازی کوییدیچ شان دوباره به ایران برگردند. جرمی روی یکی از صندلی ها نشست و لم داد. بعد چشمانش را با چشم بندی بست و سپس وسیله ای ماگل ساز به نام هندزفری را در گوشش کرد و شروع کرد به آهنگ گوش کردن.

- جرمی می تونم اینجا بشینم؟

صندلی کناری جرمی خالی بود و آلنیس می خواست آنجا بنشیند. جرمی که در حال گوش کردن به آهنگ بود سرش را به بالا و پایین تکان می داد.

- یعنی بشینم؟‌

جرمی همچنان در حال تکان دادن سرش بود.

- خب باشه پس می شینم.

آلنیس نشست و نشستنش همانا و جیغ کشیدن جرمی همان.

- جرمی چرا جیغ می کشی؟

همه از جایشان بلند شده بودند و به جرمی زل زده بودند. جرمی دوباره جیغ کشید اما این بار معلوم بود در فاز آهنگ غرق شده و دارد با آن هم خوانی می کند.
- حالا بازم شراره!

آلنیس دست جرمی را که در وسط سالن داشت با چشمان بسته قر می داد را محکم گرفت و کشاندش روی صندلی؛ هدفون را از روی گوشش و چشم بندش را از روی چشمش برداشت و گفت:
- هوس محرومیت به سرت زده؟

جرمی، پوکرفیس به آلنیس نگاه می کرد. سرش را چرخاند و با دیدن جماعتی که به او زل زده بودند وحشت کردند.

- جرمی اگه تا موقع فرود هواپیما سر جات بشینی و حرف نزنی قول میدم برم خودم دو تا اردنگی به قاقارو بزنم.

جرمی با شنیدن این جمله مثل بچه هایی که مادرشان به آنها قول آبنبات چوبی داده باشد نیشش تا بناگوش باز شد و گوشه ای نشست.

چند نفر خانم که مهماندار های هواپیما بودند آمدند تا همه چیز را توضیح دهند. همگی با لبخندی ملیح در هواپیما قدم زدند و شروع کردند به اجرای حرکاتی که قرار بود توضیحاتشان همزمان از بلندگوی هواپیما پخش شود؛ اما بلندگو ها اتصالی کرده بودند. همه حرکات مهماندار ها طوری دیده می شد که انگار دارند پاتومیم اجرا می کنند. تری شروع کرد به صداگذاری:
- حالا از اینا از اینا یک دو سه چهار.

کمی بعد که حرکات مهماندار ها و هنرنمایی های تری تمام شد، هواپیما شروع کرد به پرواز و همه صلوات فرستادند. آمانو گفت:
- چرا صلوات می فرستید؟‌
- آمانو، وقتی هواپیما بلند میشه صلوات می فرستن دیگه.
- تری اون مال وقتی نیست که برقا میاد؟
-

کمی که بالا رفتند، هواپیما در چاله هوایی افتاد و به لرزش در آمد. دیزی وحشت کرد. از لینی که روی شانه او بود پرسید:
- چرا اینطوری شد؟ نکنه هواپیما خراب شده؟
- نترس دیزی، چاله هوایی بود.
- ای بابا! آخه این مسئولین چرا به چاله چوله ها رسیدگی نمی کنن! پس یعنی مشکل از هواپیما نیست؟ حیف! اگه می بود می تونستم به عنوان تعمیر کار هواپیما برم سر کار!
- مگه بلدی هواپیما تعمیر کنی؟
- نه. ولی بهتر از بیکاریه دیگه!

در سوی دیگر، اعضای تیم گریفیندور دور هم جمع شده بودند و هنوز داشتند نقشه می کشیدند. تنها شانس آنها برای قهرمانی، بردن این بازی بود. الکس گفت:
- به نظرم بشکه رو بفرستیم جلو، بعد بقیه مهاجم ها توپ رو پاسکاری کنن و برسونن به دست بشکه تا بتونه گل بزنه.

جیسون جواب داد:
- الکس به نظرت بشکه می تونه گل بزنه؟

سپس رو به بشکه کرد تا واکنش او را ببیند. خطاب به او گفت:
- چرا مثل بشکه زل زدی به من؟‌

بشکه چهره ای نداشت تا با آن بتواند ناراحت بودنش را ابراز کند. تنها کاری که بشکه می توانست بکند این بود که مانند بشکه زل بزند.

چندی گذشت. در این مدت گریفیندوری ها کلی راجع به خصوصیات بشکه ها بحث کرده بودند و حالا سوال جدیدی که مطرح شده بود این بود که بشکه ها پشمک با طعم خیار را بیشتر دوست دارند یا پیتزا قرمه سبزی. ریونی ها هم طبق معمول، هنوز هر کدام ساز خودشان را می زدند. از بلندگو ها که اتصالی شان رفع شده بود، صدای خلبان هواپیما که فردی ماگل بود پخش شد:
- سلام خدمت شما عزیزان مسافر، بنده خلبان هواپیما هستم. امیدوارم از سفرتون لذت برده باشید. تا کمتر از چند دقیقه دیگه فرود میایم، بنابراین خواهشمندم که کمربند های خودتون رو ببندین.

همه کمربند های خود را بستند و آماده فرود شدند. دوباره صدای خلبان که فراموش کرده بود بلندگو را خاموش کند آمد:
- از برج مراقبت اجازه فرود می خوام. چی؟ یعنی چی که نمی تونید!؟ باید بریم تو یک شهر دیگه فرود بیایم؟

داور مسابقه نگران شد. سریع خود را به کابین خلبان رساند و از خلبان پرسید:
- مشکلی پیش اومده؟
- اتفاق خاصی نیفتاده. فقط این که برج مراقبت می گن که نمی تونیم فرود بیایم چون تو یکی از لاین های فرود سه تا هواپیما با هم تصادف کردند، تو یکی دیگه از لاین ها هم یک هواپیما سقوط کرده، تو اون یکی هم کفتر ها جیش کردن، آخری هم در دست تعمیره!
- آخه مرد حسابی این همه اتفاق! بعد میگی اتفاق خاصی نیفتاده؟ خب تو اون یکی که کفتر ها جیش کردن فرود بیا! مگه چه مشکلی داره؟
- اون مشکل نداره، من دارم.
- چی؟ یعنی چی؟ منظورت اینه که... وسواس داری؟
-
- خــــــدا! خب الان چیکار کنیم؟
- هیچی دیگه! باید بریم یک فرودگاه دیگه!

داور چندی فکر کرد.

- برگرد انگلستان! بهشون می گم همینجا تو هواپیما بازی کنن.

داور مسابقه که مردی طاس و سبیلو بود، به بخش مسافر ها برگشت. همه با نگرانی به او زل زده بودند.

- کسی نامه ای چیزی دریافت کرده؟ بدبخت شدیـــــم!
- آرامش خودتون رو حفظ کنید، چیزی نشده. فقط این که باید بازی رو همینجا تو هواپیما برگزار کنیم.

سیل اعتراضات راه افتاد. هر کس به نحوی اعتراض می کرد و صدا ها در هم می پیچید. داور می خواست حرفی بزند ولی در سر و صدای بازیکنان، صدایش اصلا معلوم نبود. برای همین نفس عمیقی کشید و محکم در سوتش دمید. با صدای سوت همه ساکت شدند و در همان حالتی که بودند خشک شان زد و به داور زل زدند.

- خب، داشتم می گفتم! امکان فرود نداریم. بنابراین برمیگردیم. ولی من دستشویی دارم نمی تونم تا اون موقع صبر کنم. چند تا از خدا بی خبر دستشویی هواپیما رو خراب کردن. دیگه من کاری ندارم! بازی رو همینجا برگزار می کنیم. اگر هم اعتراضی دارین وقتی برگشتین می تونین مو های همو بکشین! خلاصه که زود تر خودتون رو آماده کنید.

همه دپرس شدند و ای بابا گفتن شان به راحتی شنیده می شد.

بازیکنان دو تیم بعد از مدتی آماده شدند. سو شروع کرد به سرشماری تا مطمئن شود همه هستند و کسی به هر دلیلی از هوش نرفته باشد. بازیکنان صف شدند. سو به هر کدام که می رسید به او اشاره می کرد و نامش را به زبان می آورد. رسید به آخر صف. به تری اشاره کرد و گفت:
- تری!

سپس به فضای خالی پشت سر تری اشاره کرد و گفت:
- و در نهایت، جرمی! خب عزیزان دیگه آماد... چی؟ پس جرمی کجاست!؟

سو یک لحظه دست و پایش را گم کرد. همه به دیگر افراد صف نگاه کردند و در آن میان دنبال جرمی گشتند. همه از هم می پرسیدند:
- تو جرمی رو ندیدی؟

و همه یک جواب می شنیدند:
- نـــــه!

آلنیس برگشت و به جایی که در آن نشسته بودند نگاه کرد. جرمی هنوز روی صندلی بود.
- بچه ها! پیداش کردم.

همه به سمت صندلی جرمی دویدند و شروع کردند به اعتراض به او:
- چرا نمیای!؟
- کجا موندی؟ بازی داره شروع می شه ها!

جرمی فقط سکوت کرده بود و با چهره ای خالی از نگرانی یا هر احساس دیگر به آنها زل زده بود. آلنیس گفت:
- جرمی پاشو بریم دیگه! چرا نشستی!؟ پاشو!
-
- یعنی چی که نه! پاشو می گم!
-
- حداقل بگو چرا هیچی نمی گی!

ناگهان ابری بالای سر جرمی پدیدار شد و در آن فلش بکی از آلنیس نمایان شد که می گفت:
- جرمی اگه تا موقع فرود هواپیما سر جات بشینی و حرف نزنی قول میدم برم خودم دو تا اردنگی به قاقارو بزنم.

جرمی لبخند زد و با انگشت اشاره به ابر اشاره کرد. آلنیس گفت:
- یعنی همش فقط به خاطر دو دونه اردنگ‍...

سوت کر کننده داور حرف آلنیس را قطع و ابر بالای سر جرمی را محو کرد. داور فریاد کشید:
- اگه نمی خواید بازی کنید که من تیم گریفیندور رو برنده اعلام کنم!

گریفیندوری ها از خوشحالی لبخند زدند. فکر می کردند که دیگر همه چیز تمام است. سو گفت:
- نمیشه بچه ها. باید بدون جرمی بازی کنیم.

حرف سو، لبخند گریفیندوری ها را محو کرد.

همه بازیکن ها سوار جارو شدند ولی چون سقف هواپیما کوتاه بود نمی توانستند خیلی بالا بروند. همه بازیکنان در جا های جدیدی که به خاطر زمین جدید شان ایجاد می شد قرار گرفتند. بازیکن های مجازی تیم گریفیندور هم که نمی توانستند سوار جارو شوند را با یک طناب از سقف آویزان کرده بودند. داور سوت شروع بازی را به صدا در آورد و بازی شروع شد.

- و حالا در این لحظه داور سوت شروع بازی رو می زنه و بازی کوییدیچ ریونکلاو در مقابل گریفیندور شروع می شه. و قبل از گزارش بازی باید این نکته مهم رو بگم که جرمی استرتون تمایلی به بازی نداره و بازی هم به جای زمین ورزش در هواپ‍...

همه بازیکنان یک لحظه دست از بازی کشیدند و یک صدا گفتند:
- خودمون می دونیم!

گزارشگر ادامه داد:
- و حالا در این لحظه شاهد بی اعصابی بازیکنان دو تیم هستیم! حالا این جیسون سوآنه که سرخگون رو به دست گرفته و تری بوت رو دور می زنه! حالا آمانو یوتاکا رو می بینیم که داره از سمت راست بهش نزدیک می شه. جیسون سرعتش رو بیشتر می کنه و از کنارش رد می شه! حالا لینی وارنر یکی از بازدارنده ها رو به طرف جیسون پرت می کنه.
- آرکو بگیرش!

- جیسون توپ رو به آرکوارت راکارو پاس می ده و بعد با بازدارنده برخورد می کنه و زمین می خوره. البته چون ارتفاع زیادی نداشته آسیب زیادی ندیده. آرکوارت سرخگون رو می گیره و از بازدارنده ای که به سمتش میاد جا خالی می ده و به دروازه ریونکلاو نزدیک می شه! وای خدای من! آرکو توسط لینی، تری و آمانو محاصره شده! چاره ای جز این نداره که توپ رو به بشکه پاس بده و همین کار رو هم می کنه! توپ به بشکه برخورد می کنه و زمین می افته!

جرمی در حالی که سر جایش نشسته بود و لب هایش را به هم فشار می داد هم تیمی هایش را تشویق می کرد.

- حالا آرکو رو می بینیم که از دست بشکه عصبانیه و از تو جیبش چاقو در آورده! آرکو چاقو رو پرت می کنه و چاقو مستقیم به بشکه می خوره!

چاقو به بشکه برخورد کرد و مایه سفید رنگی شروع به ریختن از آن کرد.

- وای اینجا رو ببینید! آب نارگیل مجانی!

گزارشگر و همگی بازیکنان دو تیم به جز جرمی به سمت بشکه حمله ور شدند. جرمی نمی توانست آب نارگیل مجانی را از دست بدهد ولی دو تا اردنگی به قاقارو برایش با ارزش تر بود. بازیکنان و گزارشگر سر این که چه کسی اول دهانش را روی سوراخ بگذارد دعوایشان شد و شروع کردند به گیس و گیس کشی. داور سعی کرد به آنها بگوید که بازی را ادامه دهند ولی تلاشش بی نتیجه بود. در نهایت انقدر دعوا کردند تا این که همه آب نارگیل ها روی زمین ریخت و مجبور شدند به بازی برگردند.

- خب حالا به بازی بر می گردیم ولی بدونین همش تقصیر همین لینی بود که دماغ منو می کشید! خب، بریم سراغ ادامه گزارش. در حال حاضر سرخگون افتاده دست تری و داره به سرعت به سمت دروازه حریف حرکت می کنه ولی چون سرعت تری خیلی زیاده و فضا هم تنگه، چندین بار توی مسیرش به در دیوار برخورد می کنه؛ ولی انگار سالمه! حالا تری سرخگون رو پاس می ده به آمانو و آمانو هم پاس می ده به... هوا؟

- آمانو چرا اینجوری می کنی؟
- بابا لینی، سو گفته بود وقتی رسیدیم نزدیک دروازه سرخگون رو به جرمی پاس بدیم! منم خواستم به جرمی پاس بدم ولی جرمی نبود!

- بازی از سر گرفته میشه. حالا جیسون توپ رو از زمین بر می داره و به سمت دروازه ریونکلاو حرکت می کنه. اِما ونیتی و پیتر جونز دو طرف راست و چپش هستند و اونو از ضربه بازدارنده ها در امان نگه می دارن. اِما یکی از بازدارنده ها را به سمت دیزی می فرسته و دیزی هم اون رو دفع می کنه. حالا بازدارنده با شیشه هواپیما برخورد می کنه و اون رو می شکنه! این شیشه بالای سر جرمیه که شکسته و نیروی مکشی جرمی رو به داخل سوراخ ایجاد شده می کشونه و جرمی سوراخ رو پر می کنه! پس خدا رو شکر این مشکل هم رفع شد.

- وای! اردنگی بی اردنگی!

آلنیس از آن سر هواپیما فریاد کشید:
- اشکال نداره جرمی! عوضش به جای قاقارو به خودت اردنگی می زنم!

- حالا از اون طرف می بینم که سو لی در تلاشه تا چیزی رو که زیر صندلی هستش رو بگیره.

لینی پیش سو رفت و گفت:
- سو چیزی گم کردی؟

سو بریده بریده گفت:
- عه... آره... صبر کن... چیزه... اسنیچه...!

گزارشگر با شنیدن کلمه اسنیچ با هیجان فریاد زد:
- سو لی در تلاشه تا اسنیچ رو بگیره! اسنیچ زیر صندلیه و انگار بیرون نمیاد! حالا سو در تلاشه اونو بگیره و چوب ماهیگیری هم... تکون نمی خوره. انگار تیم گریفیندور یادشون رفته که با اجرای چند تا افسون ساده به چوب ماهیگیری قابلیت پرواز بدن.

- دستم... نمی رسه... یک گوشه ثابت گرفته خوابیده! بیا بیرون اسنیچ قشنگه!

حواس همه ریونکلاو به سو بود. اما در آن سوی هواپیما، تیم گریفیندور از این حواس پرتی استفاده کرد و جیسون توانست اولین گل بازی را به ثمر برساند ولی گزارشگر حتی حواسش هم نبود که گل را گزارش کند.

- اهم!
- و بله سو هنوز در تلاشه ولی به نتیجه نمی رسه!
- اهــــــــــم اهم!
- بله؟
- گل زدیم.

گزارشگر کمی فکر کرد و بعد از این که توانست حرف جیسون را هضم کند گفت:
- عه! گل! ها؟ گل؟ اممم... گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل!

گریفیندوری ها شروع کردند به شادی کردن ولی تمام مدت به در و دیوار هواپیما برخورد می کردند. ریونی ها بدون توجه به آنها داشتند سو را تشویق می کردند تا بتواند اسنیچ را بگیرد. و در این میان از بلندگو ها صدای خلبان پخش شد که گفت:
- خب مسافران گرامی! داریم کم کم به زمین نزدیک می شیم! فقط لطف کنید موقع خارج شدن از هواپیما موجب کثیفی پله ها نشید.

کمی بعد هواپیما فرود آمد. داور که برای رسیدن به دستشویی فرودگاه حاضر بود هر کاری بکند، از پشت سر به لینی نزدیک شد و دهانش را گرفت تا نتواند جیغ بکشد. بعد هم او را به طرفی برد و درون سطل رنگ زردی که معلوم نبود از کجا آورده بود کرد.

- هی سو! منو نگاه کن! من اسنیچم!

لینی که کاملا زرد شده بود، شبیه اسنیچ به نظر می رسید. همه خیلی خوشحال شد و شروع کردند به دست زدن. سو هم جوگیر شد و طوری جیغ کشان به سمت لینی شیرجه رفت که لینی را قورت داد. داور در جا ریونکلاو را برنده بازی اعلام کرد و به مقصد دستشویی فرودگاه، هواپیما را ترک کرد و به خودش قول داد تا اینکه دیگر هیچ وقت سوار هواپیما نشود.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۴ ۲۲:۳۸:۴۸

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۲۱ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#3
دو جلسه از کلاس های تابستانی هاگوارتز پست سر گذاشته شده بود. جرمی خیلی دوست داشت مانند استاد هایش به تدریس بپردازد؛ بنابراین از همه دانش آموزان خواسته بود تا در ساعتی مشخص در یکی از کلاس ها به او بپیوندند. ولی آلنیس و دیزی تنها کسانی بودند که در کلاس حضور پیدا کرده بودند.
البته آلنیس اتفاقی در کلاسی که جرمی می خواست در آن تدریس کند حضور داشت و فقط آمده بود دنبال یکی از لنگ های دمپایی ابری اش بگردد که گم شده بود. دیزی هم فقط به بهانه دریافت پولی که جرمی به او قول داده بود که در صورت شرکت در کلاسش به او بدهد، در کلاس شرکت می کرد.

جرمی سرش را بالا گرفت و طوری که انگار شخص مهمی است وارد کلاس شد.
- سلام به دانش آموز های گلم! سکوت! همه ساکت!
- ولی جرمی ما که چیزی...
- ساکت آلنیس! دیگه نبینم وسط حرف استادت بپری!

سکوتی که از اول برقرار بود، دوباره برقرار شد. جرمی با کج خلقی رو به دیزی کرد و گفت:
- دیزی نظرت چیه اون روزنامه نیازمندی ها رو بذاری کنار؟

دیزی بیشتر سرش را در روزنامه فرو برد.

- اگه بذاریش کنار قول می دم خودم برات کار پیدا کنم.

دیزی با بی میلی روزنامه را کنار گذاشت و تظاهر کرد که دارد به حرف های جرمی گوش می دهد.

جرمی عکسی را از جیب ردایش بیرون آورد و رو به جادو آموز هایش گرفت.
- خب! به این موجود می گن دمیگوئیز. موجودی میمون مانند با چشم های قهوه ای و مو های خاکستری. دقیقا همینطوری که تو عکس می بینین. این موجودات به شرق دور تعلق دارند و می تونن در صورت احساس خطر نامرئی بشن! هیجان انگیز نیست؟‌

همه بدون ذره ای تمایل به شنیدن ادامه درس، به جرمی زل زده بودند.

- ولی صبر کنین! داستان همچنان باقیست!

جرمی برای بیشتر کردن هیجان ماجرا بقیه حرفش را بریده بریده گفت و با گفتن هر کلمه یک ویبره زد.
- این... موجو... دات... می... تو... نن... آین...
- جرمی می گی یا برم قاقارو رو بیارم؟
- باشه باشه! این موجودات می تونن آینده رو پیشگویی کنن!

آلنیس که حرف جرمی به نظرش چندان هم خاص نبود گفت:
- خب ما هم می تونیم.
- بله! ولی ما با استفاده وسایل و برخی از اشیا و نشانه ها این کار رو می کنیم. ولی دمیگوئیز ها درون خودشون توانایی پیشگویی رو دارن.

درس تازه برای آلنیس جالب شده بود. به نظرش موجودی که بتواند پیشگویی کند از به زور واقعی کردن پیشگویی و تعبیر خواب خیلی جذاب تر بود. بنابراین به فکرش رسید که به مدیر مدرسه از پرفسور دلاکور شکایت کند ولی چون می دانست به دلیل کمبود بودجه و ناتوانی در جایگزین کردن معلم به حرفش رسیدگی نمی شود، درجا بیخیال شد.

- سوالی نبود عزیزان؟

آلنیس دستش را بالا برد و پرسید:
- میگم جرمی من هم می تونم دِمی سوسیس داشته باشم تو خونه مون؟
- نه آل! گرفتن دمیگوئیز کار هر کسی نیست. در ضمن می تونن فرار کنن. من به شاگرد های پرشور و با انگیزه ای مثل تو افتخار می کنم آل!

آلنیس چندان هم پرشور و با انگیزه نبود؛ فقط دنبال بهانه ای می گشت تا از پدرش چیز گران قیمتی بخواهد تا بتواند به دیگران پز بدهد.

- سوال دیگه ای نبود؟ دیزی؟

دیزی که عینکی به چشم زده بود که رویش طرح چشم بود، خود را بیدار نشان می داد، در حالی که از حرف های جرمی خوابش برده بود. جرمی برای این که ضایع نشود گفت:
- سوال خوبی بود دیزی! بله بله داشتیم می گفتیم! حالا می ریم سراغ تکالیف تون!

دیزی با شنیدن کلمه «تکالیف» از جا پرید و عینک را کنار گذاشت و آن لنگه از دمپایی ابری آلنیس که هنوز گم نشده بود را از پای آلنیس در آورد و به سمت جرمی پرتاب کرد. جرمی جا خالی داد ولی دمپایی کمانه کرد و به پس کله جرمی کوبیده شد. بعد هم آن لنگه از دمپایی هم به سویی نامشخص رفت و گم شد.
- دمپاییم!

جرمی که از ضربه دامپایی با صورت به میز خورده بود، خود را جمع و جور کرد و طوری کاملا استادانه همه چیز را عادی جلوه داد.
- داشتم می گفتم! به عنوان تکلیف ازتون دو تا چیز می خوام. اول از همه این که تحقیق کنید و ببینید که دمیگوئیز ها وقتی در حال پیشگویی هستند چه تغییری در اونها ایجاد میشه. یعنی از کجا میشه فهمید که الان دارند پیشگویی می کنن؟ دوم هم می خوام در صورت دیدن قاقارو دو تا اردنگی بهش بزنید!


بعد با حالتی که معلوم بود دارد ادای پروفسور دلاکور را در می آورد گفت:
- دقت کنید تکالیف تون حتما در قالب رول باشه! زمین رو هم خوب بسابید! موفق باشید جادو آموز های وایتسک خورده من! می تونید برید!

با شنیدن جمله آخر جرمی، آلنیس و دیزی با حداکثر سرعت ممکن از کلاس خارج شدند و تا حد امکان از جرمی و "وایتسک" هایش دور شدند.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۹ ۲۲:۵۶:۵۸

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۳۲ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#4
جرمی روی تخت دراز کشیده بود و فقط به یک چیز فکر می کرد؛ جعبه. چیزی که پرفسور دلاکور در گوی جرمی دیده بود، یک جعبه بود. البته جرمی چندان مطمئن نبود که آیا پروفسور واقعا آن چه را که درون گوی دیده به جرمی گفته؟ جرمی هنوز به نتیجه نرسیده بود که «جعبه» یعنی چه و چگونه این پیشگویی قرار است به حقیقت تبدیل شود. آیا چیزی از نظرش پنهان مانده بود؟

به راهرو های هاگوارتز قدم گذاشت تا ببیند می تواند جعبه ای پیدا کند یا خیر. روی زمین را نگاه کرد، چیزی نبود. روی دیوار ها را نگاه کرد، چیزی نبود. روی سقف را نگاه کرد، باز هم چیزی نبود. دستشویی پسرانه را گشت، چیزی نصیبش نشد. دستشویی دخترانه را گشت، فقط ضربه محکمی از دمپایی ابری آلنیس که از مادرش به ارث برده بود نصیبش شد. خلاصه که هر چه گشت، جعبه ای در کار نبود.
شب شد. جرمی و بقیه ریونی ها در تالار مشغول کار های مختلف بودند ولی جرمی فقط انتظار می کشید.
- نشسته‌ام به در نگاه می‌کنم... دریچه آه می‌کشد! تو از کدام راه می‌رسی؟ خیال دیدنت چه دلپذیر بود! جوانی‌ام در این امید پیر شد، نیامدی و دیر شد…

جرمی پیش دیزی رفت و از او پرسید:
- میگما دیزی! تو جعبه ای چیزی این طرفا ندیدی؟

دیزی گفت:
- نه. صبر کن هر جا که باشه خودش پیداش می شه.

بعد هم دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد. طوری خندید که تف هایش به صورت جرمی پرتاب شدند. سپس از جرمی دور شد و رفت گوشه ای دیگر و در حالی که جرمی را تماشا می کرد، زیر لب خندید. جرمی از حرف دیزی تعجب کرد. یعنی او می دانست؟ هر جا باشد خودش پیدایش می شود. معنی این جمله چه می توانست باشد؟ یعنی جعبه باید تا آن لحظه به دست جرمی می رسید؟ جرمی برای یافتن جواب، رفت دم در تالار.

- جعبه!

بالاخره جعبه جرمی رسیده بود. جرمی قر در کمرش فراوان بود ولی نمی دانست کجا بریزد.
- یالا یالا! رقص و شادی!

جرمی جعبه را به داخل تالار برد تا آن را باز کند. با ذوق فراوان چسب های روی در جعبه را کند و در جعبه را باز کرد. باز کردن در جعبه همانا و پریدن قاقارو روی جرمی همان. قاقارو روی جرمی پرید و لباس هایش را پاره کرد و او را از چند ناحیه حساس و غیر حساس بدنش گاز گرفت. همه تالار داشتند می خندیدند، ولی دیزی از همه خوشحال تر بود. جرمی با قیافه ای مثل کارتن خواب ها در حالی که پرنده ها دور سرش می چرخیدند از جا بلند شد. تلو تلو خورد و با صورت رفت زمین. دوباره همه تالار زدند زیر خنده. جرمی خودش را جمع و جور کرد و پرنده ها را کیش کرد. بعد خیلی عادی، با قیافه ای احمقانه لبخند زد و گوشه ای نشست.

نقشه پلاکس، دیزی و کتی عملی شده بود. بعد از این که جرمی که توسط قاقارو گاز گرفته شده بود و به ویروسی مبتلا شده بود که باعث می شد توهم بزند، هر کدام از آنها را به شکل عجیب و غریبی دیده بود، آنها به خودشان قول دادند که قاقارو را هر کجا که هست پیدا کنند و به جان جرمی بیاندازند.


ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۰ ۲۳:۱۵:۴۱
ویرایش شده توسط جرمی استرتون در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۰ ۲۳:۲۴:۳۱

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲:۵۹ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#5
جرمی با بی حوصلگی وسایلش را جمع کرد. کلاس شفابخشی جادویی را ترک کرد و به سمت خوابگاه راه افتاد. شور و شوق همیشگی اش را نداشت. حس می کرد قلبش مانند همیشه نمی تپد. شاید اگر از او می پرسیدند که چه حسی دارد، خیلی شاعرانه می گفت که همه چیز را سیاه و سفید می بیند.

طبق حرف هایی که پروفسور استانفورد چند دقیقه قبلش گفته بود، جرمی به بیماری افسردگی مبتلا شده بود ولی جرمی خودش این را نمی دانست زیرا سر کلاس، اصلا تمرکز نداشت. بالاخره به خوابگاه رسید. رفت روی تخت دراز کشید و به سقف خیره شد. معمولا جرمی بعد از کلاس ها به خوابگاه نمی رفت؛ اکثر اوقات وقتش را در حیاط قلعه با دوستانش می گذراند. اما آن روز انگیزه هیچ کاری را نداشت.

روزی که قاقارو جرمی را گاز گرفته بود و او را به ویروسی مبتلا کرده بود که باعث توهم جرمی می شد، پلاکس نگرانی جرمی بابت قاقارو هایی که در تهوم هایش می دید را متوجه شده بود. جرمی چندین بار دیگر هم طوری رفتار کرده بود که به سادگی می شد حسش نسبت به قاقارو را فهمید. پلاکس بالاخره توانسته بود متوجه حس واقعی جرمی نسبت به قاقارو بشود. جرمی واقعا به قاقارو حسودی می کرد. واقعا سخت است که حس کنی یکی از بهترین دوستانت تو را کنار گذاشته و کس دیگری را جایگزین تو کرده. به همین دلیل پلاکس از آن روز بیشتر مراقب جرمی بود و مدام او را تحت نظر می گرفت. آن روز هم متوجه بی حال و حوصله بودن جرمی شده بود. برای همین باید به دنبال راهی برای خوشحال کردن جرمی می افتاد. پس رفت تا کتی و دیزی را پیدا کند و با آنها مشورت کند.

- بچه ها من چند روزه به دلایلی حواسم به جرمی هست. امروز هم زیاد حالش خوب نبود. حقیقتا دلیلی که شما رو اینجا جمع کردم اینه که فکرامون رو بریزیم رو هم و ببینیم که چیکار می شه برای جرمی کرد.
- یعنی میگی اون بیماری هه که امروز تو کلاس راجع بهش حرف می زدند رو گرفته؟
- آره کتی.

کتی سر تکان داد و لبخند زنان گفت:
- خب چرا مثل پروفسور بهش بستنی نمی دی؟

پلاکس با چهره ای آمیخته به غم و نگرانی پاسخ داد:
- راستش مطمئن نیستم روی هر کسی تاثیر داشته باشه. و این که فکر کنم تاثیرش موقتی باشه. دنبال چیزیم که بتونه واقعا خوشحالش کنه و تاثیرش روش بمونه. نمی خوام بعد یک مدت کوتاه دوباره ناراحتیش برگرده.

هر سه چند ثانیه ای را صرف فکر کردن کردند. دیزی که تا آن لحظه کاملا خونسرد فقط آنها را تماشا کرده بود، سکوت را شکست:
- اگر دلیل ناراحت بودنش رو بدونیم، می تونیم با از بین بردن دلیلش حالش رو بهتر کنیم. خیلی خیلی بهتر.

پلاکس ثانیه ای مکث کرد و بعد طوری که به کتی برنخورد و جرمی را هم ضایع نکرده باشد گفت:
- حقیقتش جرمی حس می کنه که چند وقتیه به خاطر قاقارو، کتی داره بهش کم توجهی می کنه. حتی این حس رو میشه وقتی داره با کتی صحبت می کنه به راحتی از تو چشماش فهمید.

کتی اخم کرد. دیزی با همان آرامش ادامه داد:
- خب می تونیم دورش جمع بشیم و به طریقی بهش اطمینان بدیم که هنوز ما رو داره.
- نه دیزی. مسئله جرمی ما نیستیم...

کتی با چهره در هم حرف پلاکس را ادامه داد:
- مسئله جرمی منم. با دورش جمع شدن هم نمیشه کاریش کرد. مشکلش قاقاروئه. به قاقارو حسودی می کنه، خودم هم فهمیدم. ولی خب می خواستم چیکار کنم؟

چند لحظه ای به یکدیگر خیره ماندند. پلاکس بحث را جمع کرد و گفت:
- به نظرم باید همگی بهش نشون بدیم که ارزشش برامون از قاقارو خیلی بیشتره؛ مخصوصا تو کتی. هر طور شده باید به جرمی ثابت کنی که ارزشش برات خیلی از قاقارو بیشتره.

کتی رویش را به سمت دیگری کرد. با غصه اخم کرد و به زمین چشم دوخت.

- مگه نمی خوای حال جرمی بهتر بشه؟

کتی قاقارو را خیلی دوست داشت و از طرفی هم جرمی بهترین دوستی بود که داشت. نمی توانست به خاطر حیوان خانگی ای که فقط چند ماه با او بوده تمام لحظات خوشی که با جرمی داشته را نادیده بگیرد. جرمی هیچ گاه برای او کم نگذاشته بود؛ حالا نوبت کتی بود که جبران کند.

چندی گذشت. جرمی می خواست تا کمی از آن حال و هوا در بیاید. برای همین تصمیم گرفت به حیاط هاگوارتز برود تا کمی هوا بخورد. با بی رقمی تمام از تخت بیرون آمد و در حالی که سرش گیج می رفت، تلو تلو خوران خود را به در تالار رساند. وقتی از در تالار خارج شد جا خورد. کتی، پلاکس و دیزی با نیش هایی که تا بناگوش باز بودند رو به روی جرمی ایستاده بودند و کیکی دستشان بود که روی آن عکس قاقارو چاپ شده بود. جرمی با دیدن طرح روی کیک، از قبل دپرس تر شد. کتی گفت:
- سورپرایـــــــــــــــز! اومدیم با بهترین دوستمون تو دنیا وقت بگذرونیم.

جرمی زورکی لبخندی زد و گفت:
- تولد قاقاروئه؟ مبارک باشه. خودش کجاست؟

کتی لبخند زنان جلو رفت و گفت:
نه بابا! قاقارو چیه! اومدیم با تو باشیم! اگر هم منظورت به طرح روی کیکه، باید بگم که...

کیک را به جایی پشت سرش پرتاب کرد و کیک، با زمین برخورد کرد و از هم پاشید.

جرمی با همان چهره خسته اش لبخندی زد و به کتی نگاه کرد. نگاه های کتی و جرمی در هم قفل شد. چشم های کتی خیس بودند. خوشحال بود که توانسته بود حال جرمی را بهتر کند. بغض، گلوی جرمی را پر کرد. حالا دیگر جرمی مطمئن شده بود که کتی به حرفش پی برده. برای دوستی، هیچ جایگزینی وجود ندارد.

پایان


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۲:۰۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#6
ریونکلاو

Vs

هافلپاف

سوژه: لینی وارنر





چند وقتی بود که از مسابقه کوییدیچ ریونکلاو - اسلیترین می گذشت. بازیکنان تازه مصدومیت هایشان داشت خوب می شد و داشتند خود را برای بازی آماده می کردند اما به دلیل مصدومیت های کمی که هنوز داشتند، کمی نگران بودند. سو با این که وضع خودش از همه خراب تر بود، طبق معمول داشت به بازیکنان روحیه می داد. کسی نمی دانست که مانند بازی قبلی، اوضاع این بازی هم فقط به خاطر یک نامه قرار بود حسابی قاراشمیش بشود.
همه اعضای تیم کوییدیچ در تالار عمومی ریونکلاو جمع شده بودند و درباره بازی و برخی تاک تیک ها صحبت می کردند. جرمی هم که هنوز کمی کمردرد داشت از روی کاناپه به صورت دراز کشیده آنها را همراهی می کرد. همه چیز داشت به همین منوال پیش می رفت تا این که میوکی سوجی نفس نفس زنان وارد تالار شد.
- وای! وای! بچه... ها! این نامه رو... این... نامه رو ببینید! بدبخت شدیم!

سو با صدای بلند شروع کرد به خواندن نامه:
«اینجاب به عرض می رساند که تیم کوییدیچ ریونکلاو به دلیل انجام برخی حرکات موزون و ناموزون خارج از عرف پس از بازی با تیم اسلیترین، از بازی بعد با تیم هافلپاف محروم می گردد. البته با توجه به انسان نبودن لینی وارنر، وی از این قضیه مستثنی می باشد و تنها عضو گروه است که می تواند در این بازی شرکت کند. بنابراین بازی لغو نمی گردد ولی تنها بازیکن مجاز به بازی، لینی وارنر است. همچنین لازم به ذکر است که جایگزین کردن بازیکنانی که انسان نباشند به جای بازیکنان محروم و مرحوم، بلامانع است.

امضا: رئیس فدراسیون کوییدیچ»

اوضاع تالار کاملا به هم ریخت. لینی بال بال می زد. سو ظاهر همیشگی اش را حفظ کرده بود اما درونش آشوب بود. آلنیس دکوراسیون تالار را به هم می ریخت و هر چیز دم دستش بود را پرت می کرد. در نهایت اشتباها بینی آمانو را گرفت و آن را محکم کشید و باعث زمین خوردن آمانو شد. جرمی هم آن وسط ناگهان از هوش رفت. تری که ظاهربینی کرده بود و از ظاهر سو ناراضی بود گفت:
- سو یعنی واقعا برات مهم نیست؟
- قضاوت نکن تری جان؛ من عرقم درون ریزه.

اما عرق درون ریز ریختن مشکلی را حل نمی کرد. تمامی بازیکنان به جز لینی از بازی محروم شده بودند و حالا تنها کاری که می توانستند بکنند این بود که دنبال جایگزنی برای خودشان باشند و البته جیغ بکشند.
پس از مدتی خودزنی به این نتیجه رسیدند که با این کار ها چیزی درست نمی شود، پس مانند بچه های اول دبستانی ای که روز اول مدرسه شان بود، همگی دست به سینه و مرتب گوشه ای نشسته تا ببیند باید چه کنند. سو که با افتادن میمنیچ (میمونی که در بازی قبل نقش اسنیچ را داشت) روی سرش از هوش رفته بود و همچنین موجب برنده شدن تیم شده بود، از اتفاقات بعد از بازی اطلاع چندانی نداشت. به همین دلیل سوال کرد:
- مگر شما بعد از بازی چیکار کردید که محروم شدیم؟
- با اون هلیکوپتری هایی که جرمی اون وسط می زد انتظاری جز این نمی رفت.

فلش بک

میمنیچ صورت سو را صاف کرد و از ضربه ای که به سو وارد شده بود، دست هایش به هوا پرت شد و دور بدن میمنیچ حلقه شد. سو از هوش رفت اما باعث بردن تیمش شد. همه بازیکنان انگار نه انگار که توسط بازیکنان اسلیترین حسابی کتک خورده بودند؛ شروع کردند به رقصیدن و شادی کردن. جرمی آواز خواندنش گرفته بود و آلنیس هم او را همراهی می کرد:
- می ریزه دل من از خندین تو!
- می رقصه همه شهر با رقصیدن تو!
-چشمات شهر منه!
- دستات خونه من!
- این چشما بلدن بد دیوونه کنن! حالا همــــــه!

هر کدام از بازیکنان بی توجه به سویی که از هوش رفته بود داشتند به انواع روش ها حتی آنهایی که دور از انتظار بود، شادی خودشان را ابراز می کردند. آمانو بندری می رقصید. تری با یکی از میمون ها والس می رقصید. لینی هم با بال هایش باله می رقصید. دیزی هم گوشه ای بیکار ایستاده بود و خیلی ریز و سوسکی قر می داد.

پایان فلش بک

- صدای جرمی به کلاغ هایی می خورد که تازه از خواب بیدارشدند.

جرمی ناگهان به هوش آمد و نشست. مشتی حواله تری کرد و گفت:
- تو که خودت مثل میمون ها می رقصیدی! اوه نه راستی اون میمونی که باهاش می رقصیدی داشت مثل میمون ها می رقصید.

و تا بیشتر ضایع نشده بود دوباره از هوش رفت.
سو برای تلافی بی توجهی کردن به بیهوش شدنش پس از بازی قبل، بیهوش شدن جرمی را نادیده گرفت و گفت:
- بچه ها نظرتون چیه بیایم درباره این قضیه حرف بزنیم که باید چه جونوری رو جای خودمون بیاریم؟

نگاه ها از جرمی پخش شده روی کاناپه، به سمت سو تغییر مسیر دادند. سو درست می گفت! حالا دیگر مسئله اصلی، اندک مصدومیت بازیکنان نبود؛ بلکه این بود که قرار بود چه غیرانسانی به جای آنها در تیم بازی کند. تری با لحنی که از آن می شد فهمید که خودش هم چندان اعتقادی به حرفش ندارد پیشنهاد داد:
- میگم می تونیم از میمون ها استفاده کنیم. می گن اونها از بقیه موجودات به انسان ها شبیه ترند.

جرمی دوباره ناگهان به هوش آمد و نشست. دهان تری را با دست هایش گرفت و با نگرانی گفت:
- اگه میمون بیارید من دیگه بازی نمی کنم! اوه، راستی الان هم قرار نیست بازی کنم.

و وقتی که دید دیگر نیازی به او نیست برای بار سوم از هوش رفت. حق داشت! با اتفاقاتی که در بازی قبل شان افتاده بود چندان خاطره خوشی از میمون ها نداشت.

لینی ایده خوبی به ذهنش رسید. پیشنهادش را مطرح کرد:
- بچه ها من می تونم چند تا از دوست هام که پیکسی هستند رو برای بازی بیارم.
- لینی از این دوستات مطمئنی؟ قراره به جای ما توی تیم بازی کنند! اصلا کوییدیچ بلد هستن؟
- آره خیالت راحت. بچه که بودیم باهاشون می رفتیم جام رمضان.

همه با این پیشنهاد موافق بودند. حتی جرمیِ بیهوش هم موافق بود. آنها به لینی اعتماد کامل داشتند و حالا فقط باید برای سفر به اصفهان آماده می شدند.

روز مسابقه

روز مسابقه فرا رسیده بود و هر دو تیم آماده بودند. اعضای اصلی تیم ریونکلاو که به دلیل محرومیت نمی توانستند در بازی شرکت کنند، در جایگاهی مخصوص منتظر شروع شدن بازی بودند تا آن را تماشا کنند. هیچ کدام قبل از بازی نتوانسته بودند با دوستان لینی آشنا شوند؛ فقط امیدوار بودند که پیکسی ها به اندازه مدافع تیم شان بازیکنان خوبی باشند.
هر دو تیم داشتند وارد زمین می شدند. لینی کاپیتان تیم بود و به همراه پیکسی هایی که هر کدام مانند لینی یونیفرمی مینیاتوری که طرح تیم ریونکلاو بر روی آن بود را بر تن داشتند وارد زمین شد. وقتی بازیکنان تیم هافلپاف وارد زمین شدند همگی جا خوردند. آنها از محرومیت بازیکنان تیم رقیب شان خبر داشتند اما انتظار دیدن دسته ای از پیکسی ها را نداشتند. از جایگاهی که ریونی ها بازی را تماشا می کردند، پیکسی های کوچک اندام به سختی دیده می شدند.
وقت آن رسیده بود که سوت بازی به صدا در آید. هافلپافی ها سوار جارو هایشان شدند و دروازه بان شان هم که شتر بود، چون روی جارو جا نمی شد و جارو توانایی تحمل وزن او را نداشت، سوار یک قالیچه پرنده شد و همگی در جایگاه شان قرار گرفتند. پیکسی ها هم با تکان دادن بال های کوچک شان به موقعیت مخصوص رفتند و اندکی بعد سوت شروع بازی به صدا در آمد.

- داور سوت شروع بازی رو می زنه و سرخگون رو به هوا پرتاب می کنه. سرخگون دست زاخاریاس اسمیت می افته و زاخاریاس با سرعت شروع می کنه به حرکت به سمت دروازه ریونکلاو. پیکسی ها همگی به جز لینی وارنر به سمت زاخاریاس حمله ور می شن!

پیکسی ها که تاک تیک سرشان نمی شد همگی ریختند سر زاخاریاس. یکی گوشش را می کشید. دیگری به چشمش مشت می زد. یکی سعی داشت سرخگون را از او بگیرد.

- دخترا! دخترا! سعی کنید طبق حرف هایی که توی رختکن بهتون زدم پیش برید!

لینی تمام تلاشش را کرد تا آنها را متقاعد کند ولی آنها زیر بار نمی رفتند.

- جسیکا ترینگ به سمت یکی از بازدارنده ها می ره و اون رو به سمت پیکسی ها سوق می ده. حالا هم می ره سراغ بازدارنده دیگه و با اون هم همین کار رو می کنه. لینی وارنر در تلاشه تا هر دو تا بازدارنده رو به سمت حریف برگردونه. موفق می شه تا اولی رو برگردونه ولی جسه کوچیکش اونو از بازگردوندن بازدارنده دوم باز می داره. حالا بازدارنده به لینی و پیکسی و ها و زاخاریاس اسمیت برخورد می کنه. وای خدای من! زاخاریاس از هوش می ره و روی زمین می افته و پیکسی ها هم هر کدوم به طرفی پرت می شن!

ریونی ها در جایگاه داشتند حرص می خوردند ولی کاری از دست شان بر نمی آمد.

- حالا رز زلر سوار جارو می شه و به جای زاخاریاس وارد زمین می شه.

- جاسمین حواست هست؟
- اشکالی نداره عوضش از پیکسی ها راحت شد!

- بحث بین آموس دیگوری و جسیکا ترینگ بالا می گیره. حالا پیکسی ها خودشون رو جمع و جور می کنند و مهاجم های ریون به دستور کاپیتان تیم یعنی لینی، سرخگون رو که روی زمین افتاده بر می دارن و به سمت دروازه تیم حریف راه می افتند.

سرخگون برای پیکسی ها سنگین بود، پس هر سه تا مهاجم تیم به کمک یکدیگر آن را بلند کردند.

- آموس دیگوری متوجه پیکسی ها میشه و از دعوا کردن دست می کشه. اون در حال حاضر به سمت پیکسی ها در حرکته. پیکسی ها از کنار دیوار دفاعی آجری که مدافع هافلپافه می گذرن و به دروازه نزدیک می شن ولی سرعت جاروی آموس دیگوری از بال های پیکسی ها بیشتره!

- درسته که عینکم رو برای کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" دادم به جری ولی دلیل نمی شه فکر کنین نمی بینم!

آموس با سرعت رفت توی دل مهاجمان ریون و توپ را از آنها گرفت. آن طرف در جایگاه تماشاچی ریونی ها غوغا به پا شده بود. عرق های درون ریز سو به بیرون پوستش نفوذ کرده بودند. بقیه بازیکنان همه داشتند فریاد می کشیدند و به پیکسی ها و طرز بازی کردنشان اعتراض می کردند.
در آن بین که آموس به دروازه ریونکلاو نزدیک می شد، اسنیچ با فاصله کمی از جلوی چشمان نیکلاس فلامل گذشت ولی نیکلاس از فرط پیری آن را ندید. هیچ کس اسنیچ را ندید. حتی گزارشگر هم حواسش به آموس دیگوری بود و انتظار می کشید اولین گل بازی بالاخره به ثمر برسد.
- آموس دیگوری هر لحظه به دروازه ریونکلاو نزدیک تر میشه. هر سه مهاجم پشت سر آموس دارن دنبالش می کنن. دروازه بان ریونکلاو هم معلوم نیست کجاست. لینی و جسیکا دارن با هم با چماق هاشون دو تا بازدارنده رو پاسکاری می کنن و لینی حواسش به آموس نیست. حالا فقط یکی از مدافع های ریون سر راه آموسه. آموس به مدافع نزدیک میشه، یک چرخش هفتاد درجه می کنه و با فاصله کمی از کنارش رد میشه! حالا دیگه هیچ مانعی سر راه آموس دیگوری نیست! به دروازه می رسه و... وای خدای من! قبل از این که آموس بتونه سرخگون رو به طرف دروازه شوت کنه یکی از بازدارنده ها که توسط جسیکا شوت شده به سمت آموس کمونه می کنه و با آموس برخورد می کنه! حالا توپ به هوا پرت شده و سرنوشتش نامشخصه!

همه چیز در یک لحظه صحنه آهسته شد. ریونی ها با صدا هایی که به خاطر صحنه آهسته کلفت شده بود گفتند:
- نـــــــــــــــــــــــــــــــــه!

همه پیکسی ها با حداکثر سرعت به سمت سرخگون شیرجه رفتند. پیکسی ای که دروازه بان بود صحنه آهسته را تمام کرد و در حالی که با دستمال توالت دست هایش را خشک می کرد جلوی دروازه قرار گرفت و با بدخلقی گفت:
- دو دقیقه رفتم دستشویی چیکار کردید باز؟

- گــــــــــــــــــــــــل! سرخگون با سر دروازه بان ریون برخورد می کنه و وارد دروازه می شه!

همه دیوانه شدند. لینی پلکش می پرید. پرخوری عصبی سراغ جرمی آمد و جرمی شروع کرد به گاز گرفتن گوش تری. آمانو و آلنیس مو های یکدیگر را کشیدند و سو به ریختن عرق درون ریز ادامه داد. رز زلر ویبره می زد و آموس دیگوری، جسیکا ترینگ و دسته بیل هم او را همراهی می کردند.

- حالا داور سوت می زنه و بازی از سر گرفته می شه. سی و شش دقیقه از بازی گذشته و فقط یک گل به ثمر رسیده که اون هم برای هافلپافه! حالا توپ دست پیکسی هاست و... ضد حمله!

پیکسی ها در حال ضد حمله بودند و با تمام قوا به سمت دروازه هافلپاف پیش می رفتند و هافلپافی ها هنوز در حال ویبره زدن بودند.

- پیکسی ها به دروازه نزدیک شدند. تنها مانع سر راهشون شتره! شتر روی قالیچه پرنده اصل کرمون نشسته و... داره یونجه می خوره! پیکسی ها از کنارش رد می شن و... گــــــــــــــل برای ریـــــــونــــــکلاو!

دوباره همه از خود بی خود شدند. هافلپافی ها تازه متوجه ماجرا شده بودند. ریونی ها طوری شروع به کری خوانی کردند که انگار یادشان شده بود که فقط یک گل به ثمر رسانده بودند و بازی هنوز ادامه دارد.
میان آن همه سر و صدا سو به جماعت ریونی گفت:
- فرزندانم از این گل چه نتیجه ای می گیریم؟
- که ویبره زدن کار زشتی می باشد؟
- خیر.
- نتیجه می گیریم که عرق درون ریز ریختن باعث برد ما میشه؟
- تری؟ خیر فرزندانم! نتیجه می گیریم که قالیچه کرمون و قالیچه تهرون فرقی نداره؛ شتر شتره!

ریونی ها پندی که گرفتند را آویزه گوش شان کردند تا همیشه بتوانند از گفته سو، استفاده کافی را ببرند ولی چون حرف سو سنگین بود روی گوش ریونی ها سنگینی کرد و از گوش شان افتاد.
پیکسی ها که مثل ریونی ها بابت گل زدن شان خیلی خوشحال بودند، بدون توجه به کمبود بودجه شروع کردند به خراب کردن ورزشگاه. دیگر کنترل آنها از دست لینی خارج شده بود.

- وای خدای من! پیکسی ها رو ببینید که صندلی ها رو دارن از جا می کنن! حالا یکی از اونها به رز زلر حمله ور می شه ولی از شدت ویبره زدن های رز به هوا پرت می شه! همه بازیکنان هافلپاف و حتی لینی وارنر از وضعیت خسته شدن. حتی توپ ها هم از وضعیت خسته شدن! بازدارنده ها و سرخگون اعتصاب کردند و یک تابلو رو با هم بلند کردند که روش جمله «ما دیگه کار نمی کنیم» نوشته شده!

وضع بدی در ورزشگاه حاکم بود. اسنیچ که تا آن لحظه روی یکی از صندلی ها نشسته بود و داشت ذرت بو داده می خورد و خرابکاری های پیکسی ها را تماشا می کرد از وضعیت خسته شد. تصمیم گرفت خودش به بازی پایان دهد. پس پرواز کنان خودش را به جلوی چشمان نیکلاس فلامل رساند.

- و حالا وسط این همه شلوغی اسنیچ پیداش می شه و جلوی چشم های نیکلاس فلامل در حال پر زدنه! برد هافلپاف قطعی شده ولی یک لحظه صبر کنید! چه اتفاقی داره می افته؟ چرا نیکلاس اسنیچ رو نمی گیره؟

نیکلاس فلامل سوار بر جارو با چشم های باز به اسنیچ خیره شده بود ولی به خاطر دید تاری که داشت نمی توانست آن را ببیند.

- هی! من اینجام! منو ببین!

اسنیچ هر چقدر تلاش کرد که نیکلاس او را ببیند، باز هم موفق نشد.

- حالا پیکسی ای که جستجوگره به سمت اسنیچ بال می زنه! حالا همه پیکسی ها شروع کردند به تشویق کردنش!
- عصمت برو بگیرش! عصمت برو بگیرش!
- من اقدسم، نه عصمت!

اسنیچ دیگر از تلاش برای دیده شدن خسته شده بود. برای کسی که همیشه همه توجه ها به او بوده سخت بود که کمبود توجه پیدا کند. تصمیمی گرفت.
- ول کن اصلا آقا جان خودم میام تو دستت.

اقدس خانوم به یک وجبی اسنیچ رسیده بود. دوباره صحنه آهسته شد. اقدس انگشت هایش را به سمت اسنیچ دراز کرده بود و داشت موفق می شد؛ ولی سرعت اسنیچ بیشتر بود!

- و بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه! دست نیکلاس فلامل با اسنیچ برخورد می کنه و تیم هافلپاف بــــرنـــده مـــی شـــــه!

هافلپافی ها شروع کردند به شادی کردن. نیکلاس هم خوشحال بود، فقط امیدوار بود که اسنیچ نفهمد که با آن انگشتی برخورد کرده که چندی قبل نیکلاس آن را در بینی اش کرده بوده. در آن میان آموس فراموشی اش عود کرد و با جمله «اقدس تو عشق همیشگی منی» برای خودش دردسر تراشید.
ریونی ها به جای از خود بی خود شدن دور هم جمع شده بودند تا نقشه شومی برای پیکسی ها بکشند.

- از این بازی نتیجه می گیریم که اقدس و عصمت فرقی نداره؛ پیکسی پیکسیه!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۳۵:۰۷ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#7
نام:
جرمی استرتون

نام مستعار:
جارمی (توسط پلاکس بلک)

گروه:
ریونکلاو

چوبدستی:
چوب گردو، هسته موی تکشاخ، طول ۱۲ اینچ، انعطاف پذیری قابل قبول

پاترونوس:
قوی سفید

جارو:
آذرخش

نژاد:
اصیل زاده

ملیت:
بریتانیایی

تاریخ تولد:
۲۷ سپتامبر

محل تولد:
نامشخص (احتمالا لندن)

ویژگی های اخلاقی:
جرمی شخصیتی مهربان و بسیار بازیگوش دارد. بیشترین سرگرمی های او را خرابکاری و کتاب خواندن تشکیل می دهند.

خلاصه زندگی نامه:
جرمی نیکولاس استرتون، اولین و تنها فرزند خانواده استرتون بود. وی در سن یازده سالگی به مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز رفت و همان طور که انتظار می رفت، مانند پدرش به گروه ریونکلاو پیوست. در همان سال به عنوان مهاجم به تیم کوییدیچ ریونکلاو پیوست. کتی بل، دیزی کران و پلاکس بلک افرادی بودند که با جرمی اکیپ و گروه «بدون نام» را تشکیل دادند و در هاگوارتز مانند خانواده یکدیگر عمل می کردند.
جرمی برای تولد کتی، یک پشمالو (نوعی موجود جادویی) خرید که بعدا قاقارو نام گرفت. قاقارو حساسیت خاصی نسبت به جرمی دارد و هیچ گاه با او کنار نمی آید. بعد ها جرمی به محفل پیوست و به عضو ثابت آن تبدیل شد.





جایگزین شه لطفا، ممنون.


انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۳۱ ۱۸:۲۹:۱۱

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۴۳:۰۳ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#8
- خب اینجور که معلومه سوژه تزریقتون پیدا شد. هرکس یه ویال قرمز از کیف برداره، سرنگ رو باهاش پر کنه و دنبال من بیاد.

همه جادو آموز ها جلو رفتند تا به نوبت یک سرنگ را بردارند و آن را با ویال قرمز پر کنند. چیزی وارد خون قاقارو شده بود که باعث می شد او هر که را گاز بگیرد، آن شخص توهم بزند. ولی حالا قاقارو فرار کرده بود و جادو آموزان موظف بودند قلعه را بگردند و با ویال قرمز هایی که در اختیار داشتند، افرادی را که قاقارو گاز گرفته بود درمان کنند.
پلاکس یکی از ویال قرمز ها را برداشت، سرنگش را با آن پر کرد و به راه افتاد. هنوز دقیقا نمی دانست که مقصدش کجاست یا حتی مطمئن نبود که می تواند کسی را پیدا کند که توسط قاقارو گاز گرفته شده بود یا نه. در راهرو های هاگوارتز سرگردان قدم می زد تا اینکه به تری رسید. با خود گفت که ببیند آیا تری را قاقارو گاز نگرفته؟
- سلام تری. خوبی؟ میگم این طرفا یک پشمالو ندیدی که بخواد گازت بگیره؟ الان من پلاکسم یا هویج؟
- پلاکسی دیگه. اصلا پشمالو چی هست؟
- هیچی، ولش کن، مهم نیست.

پلاکس، ناامید از تری دوباره در راهرو های هاگوارتز، سرگردان به راه افتاد. به پلکان هاگوارتز که رسید، جادو آموزان سراسیمه را دید که هر کدام داشتند دنبال فردی گاز گرفته می گشتند تا محلول را به او تزریق کنند. برخی هم مانند کتی و دیزی که کارشان را تمام کرده بودند، داشتند با یکدیگر درباره سختی کارشان حرف می زدند. پلاکس تعجب کرد. مگر می شد جایی کتی و دیزی حضور داشته باشند و جرمیِ همیشه حاضر در آنجا حضور نداشته باشد؟ سوال کرد:
- سلام بچه ها. میگم شما جرمی رو ندیدین؟

کتی پاسخ داد:
- نه. چیزی شده؟
- همینطوری پرسیدم چون عجیبه که شما ها باشید و اون نباشه. همیشه خودش رو می‌رسوند.
- نه خیالت راحت ندیدیمش.

کتی این را گفت و سپس دوباره شروع کرد به تعریف کردن ماجرا:
- خب دیزی داشتم می گفتم. اول فرد گازگرفته رو پیدا کردم و دویدم سمتش. اون می دوید من می دویدم. خلاصه که با یک شیرجه پریدم روش و محلول رو بهش تزریق کردم. آخ که نمی دونی چه جیغی می کشید! البته مشکل از من نبود ها، اون یکمی ترسو بود.

آن طوری که کتی پیاز داغ ماجرا را زیاد می کرد و آن را با آب و تاب تعریف می کرد، حوصله هر آدم صبوری را سر می برد؛ چه برسد به دیزی!

- وای کـــــمــــــک!

پلاکس هراسان دنبال صدا گشت. رو به کتی و دیزی کرد و پرسید:
- بچه ها این صدای جرمی نبود؟
- آره دیگه. خلاصه که طرف رو کتی جونت نجات داد.

البته که برای آن دو اهمیت چندانی نداشت. پلاکس خودش به دنبال منشأ صدا راه افتاد. صدا از یکی از راهرو ها می آمد که از انتهای راه پله ای شروع می شد که پلاکس و دوستانش روی آن بودند. پلاکس با نگرانی به سمت صدا دوید. جرمی دست هایش را روی گوش هایش گزاشته بود و با حالتی ترسیده نفس نفس می زد.
- کمک! از همه سمت قاقارو ها دارن حمله می کنن! دور شین حیوانات پلید! به راستی که سپیدی پیروز خواهد شد!

پلاکس جلو دوید. به جرمی که رسید گفت:
- جرمی حالت خوبه؟ چی شده؟

جرمی پلاکس را که دید جا خورد. لبخندی زد و پاسخ داد:
- سلام فرشته مهربونی که چشماش بنفشه و موهاش بلونده و خیلی هم مهربونه!

پلاکس به خوش بودن حال جرمی شک کرد. در همان لحظه کتی از راه رسید.

- میگم فرشته خانوم، این بز نحیف قد کوتاه لرزون پیر خرفت که داره خیار می‌خوره مال شماست؟

کتی حتما به حساب جرمی می رسید. اندکی بعد دیزی هم سر رسید.
- چیزی شده؟
- یک بادمجون سخنگو که پوشک تنش کرده و داره ویبره می زنه؟

پلاکس حتی اگر ذره ای شک داشت دیگر مطمئن شده بود. دیگر باید دست به کار می شد و محلول را به جرمی تزریق می کرد. حالا مسئله اصلی این بود که چطور او را قانع کند. جرمی با فریاد یک جمله، رشته افکار پلاکس را پاره کرد.
- قاقارو های هار که از دهنشون داره کف میاد! دارن نزدیک و نزدیک تر میشن! فرشته جون شما می تونی کمکم کنی؟

پلاکس خوشحال از این که بهانه ای پیدا کرده بود برای تزریق محلول، به جرمی گفت:
- آره عزیزم. شما این رو می بینی؟
- همین خودکار هفت رنگ که داره روپایی می زنه؟
- آره، آره گلم همین. ببین اگه میخوای قاقارو ها ازت دور بشن، باید اجازه بدی نوک همین خودکاره که میگی رو فرو کنم توی دستت. یکمی درد داره ولی عوضش قاقارو ها رو ازت دور می‌کنه.
- قبوله.

جرمی از خدا خواسته قبول کرد و پلاکس هم شروع کرد به تزریق.

- خب، حالا چه حسی داری؟
- حس خاصی ندارم. فقط میگم اینکه بز شما داره مو های اون بادمجونه رو می‌خوره عادیه دیگه؟

در واقع کتی داشت غذای قاقارو را در مو های دیزی جا ساز می کرد تا بعدش که قاقارو گشنه شد روی دیزی بپرد و حسابی با آن کارش کتی را بخنداند. محلول کم کم داشت تاثیر می کرد و در دید جرمی، همه چیز تغییر.
- عه، قاقارو ها ناپدید شدن! فرشته هه هم تبدیل شد به پلاکس. بزه هم که داره تبدیل میشه به کتی. بادمجون هم... دیزی؟ یعنی این همه مدت شما ها گوسفند بودید بزغاله های من؟

پلاکس و دیزی و کتی در حالی که پلک یک چشمشان می پرید، تصمیم گرفتند قاقارو را هر کجا که هست پیدا کنند و به جان جرمی بیاندازند.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۲۱ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#9
ریونکلاو

vs

اسلیترین


سوژه: "میمون"


- گرمــــــــــه!
- آخه وسط تابستون، اون هم تو آمازون؟

وضع ناجوری پیش آمده بود. دیزی بیکار گوشه ای ایستاده بود و زیر ناخن هایش را تمیز می کرد و اصلا انگار نه انگار که چندی دیگر مسابقه آنها با تیم اسلیترین شروع می شد. آلنیس برای عوض کردن جو شعار می داد. جرمی شعر «عقابه میگه قار قار» را می خواند و سو هم در تلاش بود تا به آنها بفهماند وقت آن رسیده که وارد زمین شوند.
هر دو تیم وارد زمین شدند. در آن سو، تیم اسلیترین نیشخند شرورانه ای بر لب داشتند و معلوم نبود نقشه شوم در سر آنها چیست. داور جلو رفت تا توپ ها را از جایگاهشان در آورد. وقتی که در جعبه را باز کرد، ناگهان پنج میمون گنده از درون جعبه بیرون پریدند و جیغ داور را به هفت آسمان فرستادند. خنده اعضای تیم اسلیترین به هوا رفته ولی ریونی ها بیشتر تعجب کرده بودند. داور برگشت تا توپ ها را در آورد ولی تنها با یک نامه مواجه شد:
«با سلام. اینجانب رئیس فدراسیون کوییدیچ اعلام می کنم که به دلیل کمبود بودجه، در بازی کوییدیچ ریونکلاو - اسلیترین، به جای توپ از میمون هایی که چند روز پیش از درختان آمازون گیر انداخته ایم باید استفاده شود. این نامه را در شرایط کاملا عادی نوشته ام و به هیچ عنوان توسط یکی از بازیکنان اسلیترین تحت فشار قرار نگرفته ام.
با تشکر، رئیس فدراسیون کوییدیچ»

داور با صدای بلند اعلام کرد:
- رئیس فدراسیون دستور دادند که باید از این میمون ها به عنوان توپ استفاده بشه. هیچ اعتراضی هم مورد قبول نیست. همونطور که می بینید پنج میمون دارن توی زمین چرخ می زنن. یک میمون با لباس طلایی که مثلا اسنیچه، یکی هم با لباس قرمز که مثلا سرخگونه و سه تا هم خاکستری که خیر سرشون قراره بازدارنده باشه. به دلیل قحطی بودجه سوت نداریم پس با صدای جیغ من بازی شروع میشه.

همه بازیکن ها سوار جارو شدند و در جایگاه خودشان قرار گرفتند. تمامی بازیکنان ریونکلاو و همچنین همه بازیکنان اسلیترین به جز هکتور داشتند به یکدیگر اعتراض می کردند. معلوم نبود هکتور چرا آنقدر خوشحال است.

داور جیغ بنفشی کشید و مسابقه شروع شد.
آمانو سرخمون (میمون سرخگون) را به دست گرفت ولی قبل از اینکه بخواهد حرکتی بکند، سرخمون مشتی حواله آمانو کرد و پرید روی شانه جرمی.

- دِ نکن حیوون! میمون!

سرخمون پرش بلندی کرد و به مو های تری حمله ور شد و شروع کرد به کشیدن آنها.
آمانو که از حملات مداوم میمون های بازدارنده وحشی عاصی شده بود جیغ کشید:
- دیزی نظرت چیه اینا رو از من دورشون کنی؟

آلنیس داشت با چشمانش دنبال سرخمون می گشت ولی سرخمونی در کار نبود. پلاکس داشت با سرعت از دست میمون های بازدارنده جا خالی می داد و هکتور هم ویبره زنان در حالی که سرخمون سقط شده را به زور جلویش نگه داشته بود به سرعت به سمت دروازه تیم ریونکلاو می رفت. میمون ها از سر کله مهاجم ها بالا می رفتند و اجازه نمی دادند که به سمت هکتور بروند تا سرخمون را از او بگیرند.
وسط آن همهمه سو گفت:
- بچه ها کسی میمنیچ رو ندیده؟

خبری از میمون اسنیچی نبود. تا چشم کار می کرد هیچ رنگ طلایی ای وجود نداشت. البته غافل از اینکه میمنیچ، از دسته جاروی سو آویزان شده بود.
هکتور به دروازه نزدیک شده بود. هکتور داشت سرخمون را پرتاب می کرد و وقت این بود که آلنیس تصمیم بگیرد که به کدام سمت شیرجه برود. هکتور سرخمون را پرتاب کرد و آلنیس هم به سمت چپ شیرجه رفت اما سرخمون داشت به طرف دروازه دیگر می رفت...
سرخمون از پایین میله دروازه دست هایش را گرفت و شروع کرد به تاب خوردن.

- به خیر گذشت!

زمان بازی داشت سپری می شد و به خاطر دردسری که میمون ها ایجاد می کردند نتیجه هنوز مساوی و بدون گل بود. اما در آن سوی زمین، اسلیترینی ها از شدت بیخیالی هکتور کفری شده بودند. میمون ها همه چیز را روی سرشان گذاشته بودند اما هکتور عین خیالش هم نبود. اسکورپیوس در حالی که داشت با اردنگی، یک میمون بازدارنده را به سمت آمانو شوت می کرد، خود را به هکتور رساند.
- میشه بگی معنی این کار ها چیه؟
- کدوم کار ها؟‌
- همین بیخیال بودن هات! تو رختکن بهمون گفته بودی کاری کردی که برنده شیم!
- آره دیگه! رئیس فدراسیون رو محبور کردم به جای توپ از میمون استفاده کنه تا تیم ریونکلاو به دردسر بی افته!

ناگهان یکی دیگر از بازیکنان فریاد کشید:
- آخه عقل کل برای ما هم دردسر درست کردی!

جرمی و آمانو از فرصت استفاده کردند و با پاس کاری به دروازه نردیک شدند. سرخمون دست آمانو بود و آمانو این فرصت را داشت تا آن را به سمت حلقه های دروازه پرتاب کند. آمانو سرخمون را پرتاب کرد ولی میمون بازیگوش همان بلایی را سر آمانو آورد که سر هکتور هم آورده بود. چاره ای نبود؛ او از تاب خوردن خوشش می آمد. جرمی خودش را به پشت سرخمون رساند و با اردنگی او را راهی دروازه کرد.

- جـــــــــیـــــــــــــــــــــــــغ! گل برای ریونکلاو!

همه تیم ریونکلاو شادی می کردند و داور جیغ جیغو هم در حال جیغ کشیدن بود. در حین همین شادی ها میمون های بازدارنده از سر و کول همه بالا می رفتند.

بازی از سر گرفته شد. دوباره همان آش و همان کاسه. به نظر می رسید زمان بازی رو به پایان است.

- هکتور به خودی زدی. برد ریون قطعی شد.
- آیا متوجه نبود گزارشگر نشده اید؟
- کمبود بودجه؟
- معجون های خواب آور هکتور!

بازی گزارشگر نداشت و داور هم از آن زاویه نمی توانست همه جا را ببیند. برای همین تیم اسلیترین تصمیم گرفتند به ضرب و شتم روی بیاورند. هر کدام رفتند سراغ یکی از بازیکنان ریونکلاو. پلاکس با مشت رفت توی دهان جرمی. هکتور با شیشه معجون می کوبید توی سر تری. هر کدام از بازیکنان به نحوی در حال کاشتن بادمجان زیر چشم و روی پیشانی بازیکنان بودند.
سرخمون دست پلاکس افتاده بود و به دروازه نزدیک بود. آلنیس دست و پا شکسته خود را به سختی به سمت پلاکس حرکت می داد ولی پلاکس راحت تر از او می توانست حرکت کند. پلاکس آلنیس را جا گذاشت و به هر زوری بود سرخمون را وارد دروازه کرد.

- گـــــــــــــــــــــــــــل!

صدای جیغ نیامد.

- داور گـــــــــــل! داور؟
- داور رفته گل بچینه جیغ بکشه!

حتی داور هم حواسش به بازی نبود.
هکتور و یارانش که حسابی حریفانشان را به فنا داده بودند، تا تیم ریونکلاو بخواهد به خودش بی آید رفتند و چند گل دیگر هم زدند.
ریونکلاو باخت خود را به چشم می دید. جرمی سرش گیج می رفت. دیگر حالش از هر چه میمون در دنیا بود به هم می خورد. ناگهان متوجه میمنیچ شد که از دسته جاروی آمانو آویزان شده بود ولی چون سرش گیج می رفت به درستی نتوانست رنگ لباس میمون را تشخیص دهد و فکر کرد که یک میمون بازدارنده است. به سمت میمون رفت و لگدی به سمتش پراند. میان دو پای میمون، میزبان پای جرمی شد. میمون مفلوک دست هایش را ول کرد و شروع کرد به سقوط کردن. میمون همینطور داشت پایین می رفت و قرار بود تا چند ثانیه دیگر با صورت یکی از بازیکنان ریونکلاو برخورد بدی داشته باشد. سو با دست های باز روی زمین افتاده بود. وقتی به خود آمد تلو تلو خوران از جا بلند شد:
- اینجا... چه خ‍... خبره؟

صورت سو توسط میمون آسفالت شد و دیگر چیزی ندید.

سو چشم هایش را آرام باز کرد. آسمان تمام سفید بود. شاید هم آسمان نبود. وقتی دور و برش را نگاه کرد تخت هایی را دید که هم تیمی هایش روی آنها بستری و خواب بودند؛ و البته یک نامه روی پایش که لینی نوشته بود و حاکم بر برنده شدنشان بود.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱:۵۷:۱۲ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#10
روز گرمی بود. کتی بعد از خرابکاری ای که با پسر همسایه ماگل جرمی کرده بود، مدت ها بود که به خانه او نیامده بود. کتی مانند یک دهه شصتی داشت جلوی پنکه صدا در می آورد. قاقارو هم گوشه ای راحت لم داده بود و بیخیال از هر چیزی چرت می زد. این کار جرمی را حسابی کفری می کرد. جرمی زیر لب غر غر کرد:
- تن لش!

جرمی و کتی از کلاس پیشگویی بازگشته بودند. کلاس واقعا جرمی را خسته کرده بود. مخصوصا از اینکه گابریل با آن کارش باعث زمین خوردن پلاکس شده بود، حسابی ناراحت بود. گابریل واقعا حقش بود اگر که جرمی با معجون مرکب پیچیده خود را جای کتی جا می زد و از قاقارو می خواست که برود و طوری پای گابریل را گاز بگیرد که سر دیگر جلسه ها نتواند حاضر شود!

- آخه مگه چه پدرکشتگی ای با پلاکس داشت که حتما باید پیشگویی های مسخرش رو روی اون انجام می داد؟ رابطه پلاکس و گابریل که مثل من و قاقارو نبوده آخه!

وقتی حرف از شباهت رابطه جرمی و قاقارو و رابطه گابریل و پلاکس شد، فکری به ذهنش رسید. بله! جرمی می توانست کاری که گابریل با پلاکس کرده بود را با قاقارو انجام بدهد تا بتواند حداقل کمی از حرصش در آن لحظه را بکاهد. فقط نیاز بود تا پیشگویی کند و پیشگویی هایش را عملی کند! پیامدش بیشتر از این بود که مورد عنایت دمپایی کتی قرار بگیرد؟

- کتی!

کتی که هنوز پشت پنکه نشسته بود با صدای رباتی ای که پنکه ایجاد می کرد گفت:
- بـ ـ ـ لـ ـ ـه!
- پاشو کتی می خوام برات پیشگویی کنم.
- مثل گابریل که نمی خوای مسخره بازی در بیاری، می خوای؟
- اطمینان میدم که اینطور نیست! مطمئن باش عزیزم!

آن نقشه شوم آنقدر ناگهانی بود که حتی خود جرمی هم نمی دانست چه کاری باید انجام دهد. با این وجود که هنوز نقشه اش عملی نشده بود، می خواست خنده اش بگیرد ولی جلوی این کار را گرفت و لب هایش را به هم فشرد، که منجر شد به ریختن چند قطره تف روی صورت کتی.

- خب کتی! پیشگویی من از این قراره که قاقارو قراره تا کمتر از یک دقیقه دیگه، همون بلایی سرش بیاد که تو سر پسر همسایه مون آوردی.

منصفانه بود! کتی وسط سر پسر همسایه جرمی جاده ای باز کرده بود و برایش مصیبت تراشیده بود و حالا جرمی می توانست با این کار هم تلافی کند، هم حرصش را خالی. تا می خواست ماشین ریش تراش را بیاورد، کتی قاقارو را زیر بقل زده و فرار کرده بود؛ به همین دلیل جرمی قیچی ای که روی میز کنار دستش بود و قبلا داشت با آن عکس هایی که کتی از قاقارو گرفته و آنجا جا گزاشته بود را می برید را به سرعت برداشت و به سمت قاقارو حمله ور شد. چشم هایش را بست و سریع از نقاط مختلف بدنش هر چقدر مو می توانست قیچی کرد.
قچ قچ قچ قچ!

جرمی ابتدا زیر چشمی نگاه کرد تا ببیند خطری نباشد. وقتی که مطمئن شد خطری نیست، چشم هایش را کامل باز کرد. کتی با کله ای که نصفش کچل بود، داشت طوری به جرمی نگاه می کرد که انگار آدم کشته. آدم که نکشته بود! فقط به جای یک جاده وسط کله قاقارو، چندین و چند جاده کج و کوله وسط سر کتی باز کرده بود! این به اون در!


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سلام پروفسور! خوبید پروفسور؟ پیشگویی با موفقیت انجام شد پروفسور!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.