هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۴۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
#1
مرگخواره ها گیاه مذکور را به سر جای اولش برگرداندند ، اما گیاه که از این بازی خوشش آمده بود ، مرگخواران مجبور میکرد او را به هر طرف که میخواهد ببرند.

_گیاه عزیز ، بسه دیگه . دیسک کمر گرفتیم.
_نچ نچ ! من میخوام برگردیم به ورودی خانه ریدل ها.
_اسکلمون کردی؟
_نه، چطور؟
_اگه گیاه مورد علاقه ارباب نبودی، سه ساعت پیش یه کروشیو نصبیت کرده بودم.
_اگه به بابام نگفتم، یه آشی برات نپختم.

مرگخواران که از خستگی و درد کمر دیگر رمقی برایشان باقی نمانده بود و حال حوصله بحثِ با گیاه راهم نداشتند ،خود را از گیاه دور کردند تا با هم گفت و گویی داشته باشند.

_با این وضعیت درد کمر و ... ،من یکی دیگه دست به این گیاه نمی زنم.
_ما همه مون الان خسته ایم ، باید با همفکری هم یه راهی پیدا کنیم ، شاید بشه از زیر این ماموریت خیلی ریز در بریم.
_آره موافقم ، اما چجوری؟
_بدیم ایوا بخورتش.
_من همین الان دو تا قابلمه لازانیا خوردم.فکر نکنم ظرفیتشو داشته باشم.
_این که عملی نیست.بریم سراغ ایده ...
_جییییغ
_ هی ربکا ! چه خبرته؟ وسط جلسه ای به این مهمی جای جیغ کشیدنه.
_گیاه نیستش.
_جان!

مرگخوارن تازه متوجه شدند ، چه چیزی رخ داده بود ، گیاه رفته بود و جز مقداری خاک و کود ، هیچ اثری از گیاه مغز خوار نبود.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۱۸:۲۳:۵۸ چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۹
#2
رون پس از ساعت ها به گارکاه برگشت ، بشقاب جادویی در دستش بود و هر از گاهی هم ناسزایی بار هلنا میکرد . درب اتاق را باز کرد و با چهره ای عصبی دنبال هلنا میگشت.

_هی تو ! کجایی پس؟
جوابی نشنید ، بنابراین بشقاب را روی میز گذاشت ، همان لحظه کاغذ پوستی توجهش را جلب کرد.

نقل قول:
کله هویجی
تو خیلی زود باوری . اصلا من مامور نبودم .میخواستم ببینم تو چه جور آدمی هستی و کمی هم باهات شوخی کنم. امیدوارم منو ببخشی.
هلنا ریونکلاو


رون که تازه فهمید بود ، چه کلاهی بر سرش رفته است ، با نفرت به پشت میزش برگشت .در ذهنش به هلنا ناسزا میگفت و به ساده لوح بودن خودش نیز فکر میکرد.
ناگهان صدای در آمد و پسر ریزه میزه ای وارد اتاق شد و داستانش را روی میز گذاشت.

_ میشه اینو بخونی ، زود ، تند ، سریع چون خیلی کار دارم.

رون که از نوع حرف زدن پسرک خوشش نیامده بود ، کاغذ را محکم از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد.



Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۲:۰۱:۴۴ پنجشنبه ۶ شهریور ۱۳۹۹
#3
سلام . خسته نباشید ارباب.
اگر زحمتی نیست،میشه اینو برام نقد کنید.
اینم خلاصه.
نقل قول:

مردی توی جنگل ممنوعه کار و کاسبی عجیبی راه انداخته و از طریق هاگریدی که نمی‌دونه داره چکار می‌کنه؛ مواد مخدر به دانش‌آموزای هاگوارتز می‌فروشه. حالا مودی به یه سری اتفاقات داخل قلعه مشکوک شده و داره شک می‌کنه...




هلنا

ممنون که خلاصه شو گذاشتی.

نقد پست شما رو با تک شاخی عصبانی که تار موشو توی چوب دستیت گذاشتی فرستادیم. تارموشو پس می خواد! گفته باشیم.



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۷ ۱۷:۵۳:۴۲

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: جنگل ممنوعه
پیام زده شده در: ۲۳:۰۴:۰۷ چهارشنبه ۵ شهریور ۱۳۹۹
#4
هاگرید راه برگشت را در پیش گرفت .اما در فکر این بود که چرا بچه ها این کتاب ها را از کتاب خانه نمی گیرند. گه گاهی پشت دیواری مخفی شد تا از دید رهگذران در امان بماند.چند دقیقه بعد به در ورودی رسید.از در بیرون رفت ،سعی میکرد سریع راه برود تا کسی از داخل قلعه او را نبیند.به در خانه اش رسید ،در را باز کرد، یک لیوان چای برای خود ریخت اما هنوز به آن لب نزده بود که صدای در را شنید.
_هاگرید ، منم مودی ، شنلم رو جا گذاشتم ، میشه لطف کنی و اونو بهم بدی.

هاگرید که در دل مرلین را شکر میکرد ، اگر او کمی دیرتر رسیده بود ، ممکن بود مودی بفهمد که او در خانه اش نیست. شنل را برداشت و سعی کرد قیافه ای معمولی بگیرد.
_هی مودی ، جدیدا فراموش کار شدی.
_چه کنیم، پیری و هزار دردسر .
_بیا اینم شنلت ، مراقب خودت باش ، خدافظ.

شنل را به مودی داد و در خانه اش را بست. نگاهی به ساعت روی دیوار کرد.پنج دقیقه از قرارش با مرد کتاب فروش در جنگل گذشته بود.سریع به سمت پنجره رفت و مودی را که داشت در سرسرای را می بست با دقت نگاه کرد.وقتی مطمئن شد که دیگر هیچ خطری او را تهدید نمی کند. سریع از خانه اش بیرون رفت و به سوی جنگل دوید.

چند دقیقه بعد_وسط جنگل ممنوعه

هاگرید که مسیر طولانی را دویده بود ، به یکی از درخت ها تکیه داد و آهسته نفس کشید.
_اگه رفته باشه چی ؟
_نه ، نرفتم .
_وای ترسوندیم ، چرا یهویی میای؟
_اینجوری بهتره.
_بیا اینم پول بچه های ریونکلاو.
_خوب پول درسته، بیا این کتاب رو بگیر ، مال بچه های گریفندورِ ِ، فقط یه نکته بهشون بگو همه شو رو یه جا نخونن ، اگه همش رو با هم بخونن ، ممکنه کل اطلاعات حافظشون از بین بره . من باید برم ، سعی کن سری بعد دیر نکنی.

مرد رفت و هاگرید را تنها گذاشت . هاگرید به سمت خانه اش راه افتاد و سعی کرد جملات مرد را با همان صدای بم در ذهن خود تکرار کند اما مشکلی وجود داشت، نکته ای مرد به آن اشاره کرده بود را درست نشینده بود.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: كلاس پرواز و كوييديچ
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۲۴ سه شنبه ۲۸ مرداد ۱۳۹۹
#5

تکالیف جلسه دوم


سوال ۱

انگشت کوچیکِ پا
این عضو از بدن به قدری حساس است که اگر ضربه محکمی به آن بزنید مانند برخورد با لبه میز ،کل بدن به مدت یک شبانه روز قادر به انجام هیچ کاری نیست.حالا اگر بلاجر به آن بخورد ، فرد آسیب دیده به مدت یک ترم مصدوم است. البته باید مدافع شما بسیار دید خوبی داشته باشد.
توصیه : سعی کنید فردی را بزنید که کفش هایش برایش تنگ است در این صورت اثر ضربه ده برابر میشود.

سوال ۲
مثال اول:
بلاجر بارون.
در این بازی باید به هر شرکت کننده یک بلاجر داده و به آنها میگوییم هر که را دوست داری هدف بگیر ، و بعد در رو . این بازی هم یک تفریح است و هم یک تمرین حسابی برای مدافعان.
کلیه عواقب پرتاب بر عهده فردی که هدف انتخاب شده است، میباشد.

مثال دوم:
تنیس جادویی
این بازی همان تنیس ماگلی است ،اما تفاوت آن این است که ما به جای توپ تنیس، اسنیچ را انتخاب میکنیم (هر چند امیدوار نیستم، توپ به مقصد مورد نظر برسه)
اگر توپ به مقصد نرسید ما فر مرود نظر اسکل کرده و می توانیم هرهر به او بخندیم.
در این مورد هم تمامی عواقب بر عهده شرکت کننده میباشد.

سوال ۳
دروازه بان:لرد ولدمورت( والبته کاپیتان تیم)
مدافعان:لیسا تورپین، تام جاگسن
مهاجمان: خودم، ربکا لاک وود، شیلا بروکس
جست جو گر: آیلین پرنس

ذخیره ها: کریچر، زاخیار
اسمیت


ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۹:۲۵:۵۹
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۸ ۱۹:۲۷:۳۲

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۲۸ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#6
سلام به لرد سیاه و خادم وفادارش بلاتریکس

۱)هرگونه عضویت در یکی از گروه های محفل ققنوس/ مرگخواران را با زبان خوش توضیح دهید:
من در هیچ گروهی عضو نبودم و این اولین اقدامم برای عضویت در گروه مرگخواراست.از همون لحظه ورود آرزوی عضویت توی گروه مرگ خوارها رو داشتم چون خدمت به ارباب رو دوست داشتم.

۲)فرق دامبلدور و ولدمورت در کتاب چیست؟

خب دامبلدور فقط از عشق حرف میزد و بهش وابسطه بود در حالی که لرد ولدمورت همیشه دنبال بهتر شدن و قدرتمند تر شدن بود و همیشه حریف میطلبید. بعدشم ما چرا باید فرق بذاریم معلومه که ارباب صد پله از دامبلدور بهترن.


۳)هدف جاه طلبانه شما برای عضویت در مرگخواران چیست؟
هدفم خدمت به ارباب و کمک به لشکر مرگخواران است و یاد گرفتنِ جادوی سیاه و ریشه کن کردن محفلیا.

۴)برای یک محفلی اسم بگذارید؟

مالی ویزلی:زردک خپل
جینی ویزلی:بچه زردک مو هویجی


۵)به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به پر کردن شکم ویزلی هاست؟

خانه دوازده گریموالد را فروخته و با پول آن پیاز خریده و سوپ پیاز پخته و خورد ویزلی ها داده هر چند فکر میکنم این میزان هم پیاز هم برای زردک خپل(مالی ویزلی)کم باشه.


۶)بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

او را تحت تاثیر طلسم فرمانبر داری لوسیوس و کروشیو بلاتریکس به خانه ریدل ها آورده و همراه با کمی ادویه به خورد نجینی بدهیم.

۷)در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی( مار محبوب ارباب) خواهید داشت؟

همیشه مراقب او هستم و نمی گذارم محفلی ها (مخصوصا هری پاتر و نویل لانگ باتم) نگاه چپ به او بکنند.
درصورت نگاه کردن چشم هایشان را از حدقه در می آورم.

۸) به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده؟

برای پیشرفت و در راه دوئل آنها را از دست داده اند که صد البته بدون آنها زیباتر هستند.

۹)یک یا چند استفاده از ریش دامبلدور را بنویسید‌‌:
۱-آن را به نخ تبدیل کرده و برای ویزلی ها لباس بدوزند.
۲_آن را به رشته سوپ تبدیل کرده و در سوپ پیاز استفاده کنند.
۳-با آن طناب دار درست کنیم به ماگل ها بفروشیم.

میدونم خیلی زود اومدم برای همین در حد یه تعیبن سطح میخوام ببینم چجوری هستم.


خوش اومدین هلگا!
خب.... یه راست می‌رم سر اصل مطلب.
پست ایفا کم دارید. اغلب پست‌‌هاتون تکالیف هاگوارتزن.
اما وضع رول نویسی‌تون نسبت به تجربه‌‌ کمی که دارین خوبه. اما انتظار پیشرفت بیشتری ازتون دارم. ایراداتی وجود داره که با گذشت زمان، نوشتن، خوندن و نقد گرفتن حل شدنی خواهند بود. نگرانی از این بابت نیست. در مرحله بعد، نیازه با شخصیت‌ها و سوژه‌هاشون بیشتر آشنا شین و از همه مهمتر اینکه شخصیت خودتون رو جا بندازین.
در همه این مراحل، ناظر گروه خصوصی‌تون، جادوکارا و اعضای باتجربه می‌تونن کمکتون کنن.
اگر درخواست نقد جایی خواستین بدین، خارج از تالار خصوصی بدین که بعدا من هم بتونم بخونم و در جریان روند فعالیتتون باشم.

موفق باشید.




ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۷ ۲۰:۲۶:۴۹

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۰۱ دوشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۹
#7

تکلیف جلسه دوم


از خواب بیدار شدم. تنها چیزی
یادم بود، این بود که روی گوی شفافی در کلاس تاریخ جادوگری خوابم برده بود.هیچ نوری وجود نداشت تا بدانم کجا هستم .نوک چوب دستی ام را روشن کردم و توسط نور ضیعفش اطرافم را دیدم . خیلی عجیب بود . من در هاگوارتز نبودم .پس اینجا کجاست؟
ناگهان در اتاق باز شد و دو مرد قوی هیکل ، جلوی در حاضر شدند. بجای لباس برگ پوشیده بودند. صدای های عجیبی از خود در می آوردند و با دستشان به چوب دستی ام اشاره میکردند. چند لحظه گذشت تا اینکه یکی از آنها آمد و با یک دستش من را بلند کرد.

_هی غول بیابونی! خودم پا دارم میتونم راه بیام .مگه کوری ؟نمبینی؟

اما او بجای اینکه من را زمین بگذارد، با چماقی که در دست داشت به سرم محکم ضربه ای زد و دیگر هیچ چیز را نفهمیدم.

بعد از مدت زمانی نامعلوم

چشمانم را باز کردم .سرم هنوز درد می کرد.تعداد آن غول بیابونی ها ده برار شده بود،یکی از آنها داشت از روی کاغذی چیزی را میخواند و بقیه نیز با حرکت سرشان حرف های او را تایید میکردند. در همان حال یکی از آنها به سمت من آمد و شروع به حرف زدن کرد. خیلی عجیب بود. او میتوانست به زبان ما حرف بزند.پس انسان های اولیه هم زبان آمیزاد بلد بودند.

_هی غریبه اسم تو چیست؟
_خوب شد ، لااقل یکی از شما زبون آدمیزاد حالیش میشه.
_گفتم اسم ،نه شر و ور اضافه. تازه تو آدم نیست ، تو بیماری.
_درست حرف بزن ، تازه شم بابات بیماره نه من.

از قیافه او میشد که فهمید جمله آخرم را نفهمید است، اما رو به آن کسی که داشت چیزی را میخواند کرد و چیزی به همان زبان عجیب و غریب گفت.

_میشه بگین گناه من چیه؟
_تو با اون چوب ، نور درست کرد ، در جابی که نباید نور باشد . برای همین تو بیماری و باید تو را به دورترین جایی که ممکن است ، پرتاب کرد و تو کتلت شوی .

تازه متوجه حرف غول بیابونی شدم . من را به یک کمان بزرگ بسته بودند که از بزرگی اش میشد فهمید که قدرت پرتاب زیادی دارد.

_خب من که کاری نکردم ، نمیشه ول کن شین.
اصلا من دوست ندارم کتلت شم . من میخوام تو آتیش بسوزم.
_نه نمیشه ، تو مقدسات رو زیر پا گذاشت. در جایی که نور نیست نباید نور روشن کرد. بعد شم، ما آدم نمی سوزونیم ،کتلت میکنیم. فهمیدی بیمار؟

یعد از اینکه این حرف را زد رفت و به بزرگترین فرد آنجا اشاره کرد که به سمت من بیاید . بزرگترین غول بیابونی آمد و کش کمان را کشید. بقیه آنها شروع هو کردن کردند ،اما تا بزرگترین غول آمد کش را ول کند، ناگهان خشکش زد . انگار زمان ایستاده بود ،دیگر صدای هو غول بیابونی ها نمی آمد و همه آنها خشکشان زده بود ‌.ناگهان صدای آشنایی به گوشم خورد.

_خب همین جور که انتظار میرفت، خیلی راحت تسلیم سرنوشت شدی. و از کتلت شدن خودت رو نجات ندادی.
_جان !سرنوشت ! کتلت!واقعا؟ چی زدی اینجوری هزیون میگی؟
_هیچی. فقط ممکنه یهو کنترل کاتانا از دستم در بره.

صدای آشنا ، بلاخره از خود رونمایی کرد و باعث شد من به غلط کردن بیفتم.

_استاد موتویا ، غلط کردم، مغز تسترال خوردم. من چه میدونستم حرف ها تون سر کلاس واقعی ای بود.
_بسه دیگه‌. بیا بریم تا دو باره اینا بیدار نشدن و اثر جادوی خشک زدگی بپره.بعدشم دیگه نبینم سر کلاس من خوابت ببره.

_چشم استاد !ولی یه چرت ریزه خواب حساب نمیشه. یه نکته ی دیگه ای هم هست، مگه نگفتین قرون وسطا؟پس چرا منو تو زمان دایناسورا انداختین ؟

استاد همین جور که داشت یک سنگ را به پورتکی تبدیل میکرد رویش را به‌ سمت من گرفت .

_برو مرلین رو شکر کن اینجا افتادی .یکی از بچه ها افتاده توی یه محدوده زمانی که هنوز ،جهان درست نشده . زود باش نوک انگشتت رو بذار رو این، سریع برسونمت سر کلاس . هزارتا کار دارم.

ما بدون هیچ حرف دیگری با پورتکی به کلاس برگشتیم و من هم از شر غول بیابونی ها راحت شدم.


ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۷ ۱۹:۴۹:۵۴

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: كلاس معجون سازي
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴:۵۱ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
#8
سلام پروفسور.
بفرماییداین تکلیف من(تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)شماره ۲۲۰)


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: تالار جشن ها (بالماسکه ی سابق)
پیام زده شده در: ۲۱:۲۸:۱۰ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
#9
رون از شادی در پوست خود نمی گنجید ،زیرا اولین کارش را بدون اینکه کسی بفهمد ،ماست مالی کرده بود. اما این شادی خیلی طول نکشید زیرا چند دقیقه ای نگذشته بود که در اتاق با صدای بلند باز شد و دختر نوجوانی که گوش الیزا را گرفته بود، وارد اتاق شد و زیر لب فحش هایی نثار رون میکرد‌.

_آخه من به تو چی بگم ؟هان ؟اگه مروپ به من نمی گفت مراقب تو باشم، هیپو گریف هایی مثل این رو میفرستادی گروه بندی شن .

رون که از همه جا بی خبر بود ، سعی کرد با صدایی که بلند تر جواب دختر نوجوان را بدهد.

_اینقدر داد نزن ،کَر شدم، اصلا تو کی هستی که برا من تعیین تکلیف میکنی؟
_اولاً اینکه خودتم داد نزن ، دومً من هلنا ریونکلاو هستم.

رون به فکر فرو رفت . مگر این دختره یه شبح گروه ریونکلاو نبود؟چجوری تبدیل به آدم شده؟ .
_یه سوال، تو چجوری آدم شدی ؟

هلنا که از این حرف رون خیلی بدش آمده بود ، صدایش را بالا برد و با صدایش اتاق را روی سرش گذاشت.

_آخه الان توی این بحران، چطور ی من آدم شم مهمه؟

الیزا به ستوه آمده بود ،برای همین پا برهنه وسط دعوای آن دو نفر پرید.

_ببخشید میشه گوشمو ول کنی.
_نه ،تا تکلیف داستانت مشخص نشه ولش نمی کنم. هی رون ، تو اصلا داستان این دختر رو خوندی؟
_نه ،از بس ریز نوشته مگه میشه خوند‌!
_مهم نیست ، خودم برات میخونم.

نقل قول:
من کیستم؟
من دختری مهربانی هستم که جوانی ام را وقف خدمت به ماگل ها کردم و اکنون میخواهم وارد جامعه جادوگری بشوم تا به آن ها نیز خدمت کنم و‌...


هلنا خواندن داستان را تمام کرد و به رون نگاه کرد.

_این الان به کدوم یک از تصویر های گارکاه ربط داشت؟
_فکر کنم مربوط به تصویر کلاه گروه بندی بود.
_تو توی این متن کلمه کلاه به گوشت خورد؟
_نه.
_پس چرا داری چرت میگی.

سپس مهرِ تایید نشد را از میز برداشت و محکم پای کاغذ الیزا کوبید و گوش الیزا را ول کرد ولی بجای گوش او گوش رون را گرفت .

_بیا بریم .مروپ باید بفهمه کی رو مسئول کجا گذاشته. هی تو !چرا به من زل زدی تایید نشد دیگه، برو ببینم.

سپس از اتاق بیرون رفت و تا رون را پیش مروپ ببرد و ماجرا را برای او تعریف کند.





ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در تاریخ ۱۳۹۹/۵/۲۶ ۲۱:۳۳:۴۱

Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱:۴۲ یکشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۹
#10
1. قدرت تغییر شکل لوگومبا از چی نشات می‌گیره؟
_با توجه به اینکه گفته بودین لولو خور خره
از ترس ما نشات میگره اما این موجود اون طوری نبود، به نظرم قدرت تغییر شکل لوگومبا
از فکر و حسی که ما موقع مواجه با اون داشتیم نشات میگیره، حتی ممکنه به مثبت یا منفی اندیش بودن ما ربطی داشته باشه.

2. لوگومبایی که شما دیدین از نظر ظاهری چه شکلی بود؟ یا توصیف کنین، یا نقاشیشو بکشین! .
بفرمایید اینم لوگومبایی که من دیدم.، ببخشد زیاد نقاشیم خوب نیست.


3. علت این که لوگومبای شما به شکلی که تو سوال 2 توصیف کردین در میاد، چیه؟ با توجه به جوابی که به سوال 1 دادین توضیح بدین.

با توجه به این که من توی راه فکر این بودم که چرا توی کلاس قبلی ، موی دم تک شاخ رو توی معجونم زیاد ریختم ، لو گومبای من شکل یک تک شاخ با موهای زیاد رو صورتش در اومد. از حالت پوکر فیس تک شاخ هم معلومه که من هم و اون پشیمونیم.


Kind,Calm,smart
Be yourself and do not change your self in any way






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.