هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۱۷:۳۸ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#1

از جاروی جیغ تا مرلین


VS


چهار چوبدستی دار


پست دوم


-عاام...خب...
کتی برگشت و به بلاتریکس که از زیر رداش چوبدستیش رو آماده ی شلیک کروشیو کرده بود، نگاه کرد.
-ما...ما میخوایم که کمک کنیم!

کتی به جیانا که انگار هنوز قانع نشده بود نگاه کرد. از پشت، نوک چوبدستی بلا رو بر روی ستون فقراتش حس میکرد. چاره ای نبود. واقعا باید تاثیرگذار واقع میشد.
-تا به کی دعوا؟ تا به کی جنگ؟ تا به کی ناامنی؟ تا به کی ترس و وحشت؟...چرا؟ چرا؟ به کدامین دلیل؟ تا به کی خشونت؟...امروز ما اینجا جمع شده ایم تا برای همیشه به این جنگ پایان بدهیم! بیاید باهم یکبار برای همیشه صلح کنیم و بقیه زندگی مان را در آرامش و دوستی، زیر سایه روشنایی بگذرانیم!

صحبت های کتی به نظر کاملا قانع کننده بود. اشک در چشم های پرفسور جمع شده بود و به تام زل زده بود.
کتی خودش هم از سخنرانی سوز دارش به وجد اومده بود و با پلاکس گریه می‌کردن. بلاتریکس چوبدستیش رو همچنان آماده نگه داشته بود و منتظر دستور ولدمورت بود.

-تام! باباجان! میدونستم! میدونستم یک روز بالاخره سر عقل میای!...کتی باباجان سخنرانی زیبایی بود، باعث شد این پیرمرد به گریه بیوفته.
همونطور که‌ پرفسور اشک هاش رو با سر آستینش پاک می‌کرد جیانا که هنوز مشکوک بود، ویزلی های اضافی رو که در اطرافش بودن کنار زد.
-خب اگه درست فهمیده باشم، شما میخواین تو مهمونی صلح ما کمک کنید.

کتی و پلاکس بدون نگاه کردن به ولدمورت سرشون رو تکون دادن.

-آها...خب پس همونطور که میدونین کمک کردن توی این مهمونی مثل امضا کردن قرارداد صلح همیشگی محفل با مرگخوارا هست...

پلاکس و کتی به قصد تایید حرف جیانا میخواستن سری تکون بدن اما قبل اون ولدمورت مداخله کرد‌.
-ما نمی‌خوایم صلح همیشگی کنیم! ما می‌خوایم کمک کنیم!
-ولی دارین برای کمک در جشن صلح داوطلب میشین، پس باید صلح کنیم!
-ما نمی‌خوایم صلح کنیم! ما از صلح خوشمان نمیاد.

پرفسور که قلبش از حرف ولدمورت ترک برداشته بود با چشمان گریان به سمت ولدمورت رفت.
-تام...همیشه به تو مثل پسرم نگاه میکردم، مثل پسرم بزرگت کردم و مثل پسرم مواظبت بودم...بیا برای همیشه رابطه ی پدر و پسریمون رو محکم کنیم.

اشک از چشم های خیس پرفسور بر گونه هاش می‌ریخت و بعد از اون در لابه لای ريشش گم میشد.

-ما نمی‌خوایم پسر تو باشیم! ما نمی‌خوایم پسر هیچکس باشیم! ما فقط می‌خوایم کمک کنیم!

جیانا که دیگه صبر و تحملش ته کشیده بود و مطمئن بود کاسه ای زیر نیم کاسه هست چوبدستیش رو بیرون آورد. در همین لحظه بلاتریکس که با هردوتا چشمش جیانا رو می پایید، از فرصت استفاده کرد و به سمت محفلی ها یورش برد.
ولدمورت که منتطر فرصتی برای شروع جنگ تن به تن بود چوبدستیش رو بیرون کشید و به سمت پرفسور هدف گرفت.
-ما هیچ وقت نه صلح میکنیم نه کمک میکنیم!

پس از ساعت ها جنگ و دوئل در خونه ی گریمولد، اعضای هر گروه یکی یکی بر گوشه ای از خونه می‌نشستن تا نفسی تازه بکنند. حتی تعدادی از ویزلی ها بلاتریکس رو دیده بودن که برای مدتی یک ویزلی رو تبدیل به سنگ کرد تا کمی استراحت کنه.
نبرد ولدمورت و پرفسور تبدیل شده بود به بازی ای سرگرم کننده و تعدادی از ویزلی ها از روی پله ها با شوق و اشتیاق نبردشون رو دنبال می‌کردن. جیانا از هرفرصتی برای طلسم کردن کتی استفاده می‌کرد و تری و اسکور خودشون رو زیاد وارد جنگ نمیکردن تا یه وقت جیانا در اولین دیدارشون، طلسمشون نکنه.
گابریل هر از گاهی سرش رو از کتاب "صلح با آرامش" در میاورد و چند مرگخوار رو طلسم می‌کرد و دوباره بر روی میز آشپزخونه میشست و کتابش رو میخوند.

-ما خسته شدیم!

ولدمورت آخرین طلمش رو هم به سمت پرفسور فرستاد و بعد از بازگشت همون طلسم به سمت خودش اونو خنثی کرد.

-من هم از این همه دعوا خسته شدم تام!

ولدمورت بدون توجه به چشم های اشک آلود دامبلدور به حرفش ادامه داد.
-ما به اندازه کافی شما رو ویران کردیم! حالا خسته شدیم... برمیگردیم خانه ی خودمان و زندگی مان را ادامه می‌دهیم.

در همین حین یک ویزلی پرشور و شوق که هنوز منتظر ادامه ی نبرد ولدمورت و پرفسور بود از بالای پله ها، طلسم گیجی ای رو به سمت کله ی ولدمورت فرستاد‌.
ولدمورت برای لحظه ای بی حرکت یکجا ایستاد و بعد با حالت خمار مانندی به بلاتریکس که با نگرانی بهش نگاه می‌کرد، نگاه کرد‌.
-چیشده بلا؟
-ارباب؟ حالتون خوبه؟
-ما خوبیم!...ما می‌خوایم برویم حمام!
-ارباب؟ شما می‌خواستین برین خونه ریدل ها.
-ما حمام می‌خواهیم! همین که گفتیم!
-چشم ارباب.

بلاتریکس با نگرانی از ولدمورت چشم برداشت و به بقیه مرگخوارا که با قیافه ی ( ارباب چرا اینطوری شده؟) نگاه کرد.
-چیه؟ خیلی وقته هیج کدومتون حموم نکردین!

مرگخوارا بدون گفتن حرف اضافه ای از در یکی یکی خارج شدن. در واپسین لحظات، پرفسور تصمیم گرفت برای بار آخر ولدمورت رو به راه راست هدایت کنه.
-تام؟پسرم؟...میخوای مهمونی رو توی حموم برگزار کنیم؟ فضاش خیلی مرطوب تره نسبت به این خونه.
-ارباب هیچ وقت با شما توی هیچ مهمونی ای شرکت نمیکنن.

قبل از اینکه بلاتریکس فرصت کنه پوزخندی بزنه ولدمورت سرش رو تکون داد.
-ما مهمان پذیریم! همه را در حمام مان میپذیریم!

دامبلدور که اشک شوق در چشماش جمع شده بود با حرکت نرم چوبدستیش بروشوری مربوط به جشن فردا رو از غیب ظاهر کرد و به ولدمورت داد‌.
ولدمورت سرسری نگاهی به بروشور انداخت و لیست مراسم های جاری رو دید.
آخرین مراسم لیست، کوییدیچ بود که جلوی اسمش در پرانتزی نوشته شده بود ( به علت نبود تیم حریف، کنسل است.)
-ما تیم کوییدیچ حریف می‌شیم.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۷ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
#2
به خاطر یه مشت افتخار


VS


چهار چوبدستی دار


پست سوم


گابریل احساس خستگی می‌کرد. اما این خستگی مثل همیشه نبود. لنگان لنگان خودش رو به مبلی که همیشه روش می خوابید رسوند و قبل از اینکه بفهمه چیشده بر روی مبل افتاد.
-من کجام؟

با بدن درد و سردرد از روی مبل بلند شد. هنوز سرش گیج میرفت و درست نمیتونست راه بره. بلند شد و به اطرافش نگاه کرد، ولی چشماش سیاهی میرفتن و چیزی نمی‌دید.
-شاید بخاطر شام دیشبه...

گابریل سعی کرد به یاد بیاره دیشب چی خورده اما چیزی یادش نمیومد.
دیشب چی خورده بود؟ چیکار کرده بود؟ چه اتفاقی افتاده بود؟
بالاخره چشماش به تاریکی عادت پیدا کرد و بقیه ی اعضای تیم که هرکدوم بر روی مبلی افتاده بودن رو دید.
-بچه ها؟

انگار بقیه هنوز به هوش نیومده بودن. گابریل به سمت جیانا که از بقیه بهش نزدیکتر بود رفت و تکونش داد.
-جیانا؟جیانا پاشو.

جیانا آروم آروم چشماش رو باز کرد و بعد با نگرانی بلند شد و سعی کرد بفهمه کجان ولی اون هم مثل گابریل جایی رو نمی‌دید.
-ما...ما کجاییم گب؟
-نمیدونم، منم تازه بیدار شدم.
-میدونستم نباید به مرگخوارا اطمینان کنیم...این همه به تری گفتم آخرش اربابت کاری دستمون میده!

جیانا اینو گفت و کش و قوسی به بدنش داد. گابریل که خیالش راحت شده بود که جیانا زندست به سمت تری و اسکورپیوس رفت و اون هارو بیدار کرد.
واکنش همشون یکسان بود و مثل جیانا وحشت زده به اطراف نگاه می‌کردن.

-نمیفهمم...چرا اینطوری شد؟
-همش بخاطر غذای دیشبه بچه ها.
-میدونستم!چهره ی بلاتریکس عادی نبود،یه هیجان و استرس خاصی توش داشت!
-یعنی میگین چیزی ریختن تو غذامون؟ آخه چرا؟

برای لحظه ای کسی چیزی نگفت. حق با گابریل بود. چرا باید تو غذای اعضای تیم چیزی بریزن؟ یا حداقل چرا تو غذای تری و اسکورپیوس چیزی ریختن؟ اونا که جزو مرگخوارا بودن...

-الان این مهم نیست بچه ها...هیچ کدوممون نمیدونیم کجاییم و چیکار باید بکنیم که از این به اصطلاح خلا بیایم بیرون؛ فقط میدونم که ما فردا مسابقه داریم و اگه زودتر از این تاریکی مطلق بیرون نیایم، نمیتونیم توش شرکت کنیم.

تری درست میگفت. اعضای تیم سر چوبدستی های خودشون رو روشن کردند و در تاریکی به دنبال در یا دریچه ای گشتن.
در تاریکی مطلق ساعتی وجود نداشت اما طبق گفته های جیانا تقریبا یک ساعت و نیم بود که دنبال راهی برای خروج از این جهنم دره میگشتن.

-من دیگه خسته شدم، یک ساعت تمامه داریم دنبال یه راهی میگردیم...ولی هیچی نیست اینجا! اینجا همش تاریکیه!

اسکورپیوس اینو گفت و با عصبانیت روی مبل نشست.

-خوشم نمیاد اینو بگم بچه ها...ولی انگار اسکور درست میگه...فکرکنم تا ابد اینجا گیر افتادیم.
-مرلین کمکمون کنه...
-فرزندم؟...منو صدا زدید؟

وسط چهار مبلی که در تاریکیه مطلق وجود داشت دایره ای سفید و نورانی ایجاد شد و بعد نوری از بالا به زمین تابیده شد و تاریکی مطلق به روشنایی مطلق تبدیل شد.
مرلین بزرگ از درون نوری که از آسمون تابیده میشد به آرومی به سمت زمین اومد.

-عه ببخشید شما...
-مرلین بزرگ!

گابریل اینو گفت و سریع زانو زد و بعد از مدتی دو گالیونی بقیه اعضا تیم هم افتاد و زانو زدند.

-فرزندانم! به بهشت برین خوش آمدید!

با گفتن کلمه ی "بهشت برین" چند حوری آسمانی از ناکجا آباد وارد روشنایی مطلق شدند و آواز بهشتی رو زمزمه کردند.

-فرزندانم!...مشکل‌ چیست؟

اسکور و تری آروم خودشون رو به عقب هل دادند و خودشون رو پشت جیانا و گابریل مخفی کردن. انگار می‌ترسیدند مرلین اونهارو بخاطر مرگخوار بودنشون مجازات کنه.
گابریل به جیانا که با آرنجش محکم به پشت دست گابریل سلقمه میزد نگاه کرد و کم کم متوجه جریان شد.
-آه...بله!...مرلین بزرگ! ما درخواست کمک کردیم چون توی تاریکی مطلق گیر افتاده بودیم...البته اون زمان نمیدونستیم اون تاریکی مطلق، بهشت برینه!

دوباره حوری های بهشتی وارد صفحه شدند و آواز خودشون رو سر دادن.
مرلین با باز کردن دستاش حوری هارا ساکت کرد با نگاهی دامبلدور وارانه به گابریل نگاه کرد.
-فرزندم تو در اشتباهی! بهشت برین هیچ گاه تاریک نیست!

حوری های بهشتی دوباره وارد صفحه شدند و شروع به آواز خوندن کردن اما ایندفعه فرصت نکردن بیشتر ادامه بدن چون تری بلند شد و آوازشون رو قطع کرد.
-ببخشید آقای مرلین!...مسئله اینه که ما از شما درخواست کمک کردیم که مارو از اینجا نجات بدید.
-اه فرزندم! راهی برای خروج از بهشت برین وجود نداره!

حوری ها دوباره وارد صفحه شدند ولی تری دوباره وسط حرفشون پرید.
-منظورتون چیه؟ ما باید هرچه سریعتر از اینجا خارج شیم جناب مرلین! فردا مسابقه داریم!

مرلین آروم خندید و سری تکون داد.
-متاسفم مرد جوان! راهی برای خروج وجود نداره!
-ولی شما...
-تری یه لحظه واستا!

اسکورپیوس اینو گفت و به سمت مرلین رفت.
-ببینید آقای مرلین بزرگ...این بچه هایی که اینجا می‌ بینید یک ماهه خواب و خوراک ندارن تا برای مسابقه ی فردا آماده بشن! باید یه راهی باشه! ناسلامتی تو مرلین بزرگی!

مرلین دوباره آروم خندید.
-مرد جوان! انگار خیلی برای بیرون رفتن از بهشت برین عجله داری! شجاع باش! اون مسابقه اونقدر ها هم ارزشش رو نداره!

مرلین ندونسته پارو از خط مجاز فراتر گذاشته بود و مسابقه ای که اسکورپیوس هرروز سخت براش تلاش می‌کرد رو، بی ارزش صدا زده بود.

-ببینید مرلین بزرگ! من اهمیت نمیدم نظر شما درباره ی این مسابقه چیه؟ من فقط میخوام همین الان دوباره توی زمین خودمون باشیم و برای مسابقه ی فردامون آماده بشیم.

لبخند مرلین محو شد و به جاش تبدیل به نگاه سرزنش واری شد.
-میدونی مرد جوان...از جسور بودنت خوشم اومده!هرکسی جرئت نداره با مرلین اینگونه حرف بزنه؛ اما همونطور که گفتم، راهی برای خروج نیست! اما شاید بتونم کار دیگه ای براتون انجام بدم.

حرف مرلین امیدی تازه در دل همه ایجاد کرد.

-چه کاری؟
-میتونید مسابقه ی مهمتون رو همینجا انجام بدید.
-نه!‌ نمیشه! ما فقط سه نفریم و اون سه تای دیگه هنوز توی اون جهانن! تازه، اعضای تیم مقابل چی؟ اونا که اینجا نیستن.
-نترس مرد جوان...اونا اینجان!

مرلین بشکنی زد و هرکول،میگ میگ و شتر به همراه اعضای تیم بدون نام از ناکجا آباد ظاهر شدند.

-اینم از هم تیمی هاتون...اه راستی! ازتون خیلی خوشم اومده، دوست ندارم باختتون رو ببینم...نظرتون درباره ی یکم کمک چیه؟

قبل از اینکه کسی مخالفتی نشون بده مرلین عصاش رو جلو آورد و به سمت اعضای تیم گرفت.
اعضای تیم به همون سرعتی که مرلین هم تیمی هاشون و تیم بخاطر یه مشت افتخار رو ظاهر کرده بود، در ورزشگاه ملکوتی ظاهر شدند.
ورزشگاه از مرمر سفید ساخته شده بود و مملو از حوری های بهشتی و موجودات بهشتی در اطراف ورزشگاه بود.
هنوز تعدادی صندلی خالی در جایگاه تماشاچی ها به چشم میخورد. با کمی دقت میشد حوری ها و موجودات دیگه رو در آسمون دید.
در بخش شرقی ورزشگاه قسمتی وی ای پی برای مرلین،زئوس و چند نفر دیگه طراحی شده بود.

_حوری ها و موجودات آسمانی! بیاید این مسابقه رو شروع کنیم!


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ یکشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۱
#3
۱- چهار مورد از چیزایی توی طبیعت یا دور و اطرافتون که میشه باهاش آینده رو پیشگویی کرد نام ببرین و طرز کار یکیشو توضیح بدین.
(مثلا اینکه از طریق گوی یا موقعیت ستاره‌ها میشه آینده رو پیشبینی کرد؛ ولی شما از چیزای خلاقانه‌تری استفاده کنین.) (۵ نمره)

گربه هااا!
حیواناتی بسیار مفید برای پیش بینی آینده، گذشته و حال!
روش کار:
1-در مرحله ی اول باید یک گربه پیدا کنید.(ترجیحا شب باشه و گربه سیاه باشه.)
2-به چشم های گربه زل بزنید و کاری کنید جذبتون باعث بشه گربه هم مستقیم بهتون نگاه کنه.
3-درمورد چیزی که میخواین بدونید ازش سوال بپرسید.
4-اگه رفت که هیچی، مورد خوبی پیدا نکردید. اگه نرفت و تو چشمتون همینجوری نگاه کرد بدونید جواب باب دل شماست!

نکته:از این روش برای پیشگویی تصمیمات مهم زندگی خود استفاده نکنید.

-مادربزرگ ها
-مراکز آموزشی کنکور(تنها کافیست نمراتتون رو در اختیارشون قرار بدید.)
-آب!

۲- استفاده از گوی پیشگویی رو ترجیح می‌دین یا روشای سنتی‌تری مثل تفاله‌های ته فنجون قهوه؟ چرا؟ (۱۰ نمره)

ترجیح خودم که تفاله ی چای یا قهوه هست. چون به قول ویزلی اعظم تنها چیزی که توی گوی میبینی یک مه فوق العاده غلیظه!
باز تفاله ها حداقل یه شکلی درست میکنن، میتونه آدم از تخیلاتش استفاده بکنه...اگه هم چیزی ندید بگه فردا به مرلین میپیوندی!

۳- آینده‌ی خودتون یا یکی از اعضای سایتو پیشگویی کنین. توجه کنین که تکلیف بصورت رول نیست، صرفا یه توضیحی درمورد آینده‌شون و موقعیتی که توی اون زمان دارن بدین. (۱۵ نمره)

استاد دیگوری
سدریک که از خوشحالی در پوست خودش نمیگنجید، بدو بدو به راهش به سمت خوابگاه هافلپاف ادامه میده؛ اما به دلیل بی دقتی شدید از پله ها سر میخوره و وقتی بیدار میشه در درمانگاه به سر میبره!
وی با خوشحالی بالشت خود را به سمت سردش برمیگرداند و سپس تا شروع ترم جدید در درمانگاه میخوابد.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۱۵:۰۹ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱
#4
بدون نام


VS


چهار چوبدستی دار


پست دوم


برای مدتی هیچ چیز دیده نمیشد و تنها صدای داد ولدمورت که گفته بود " به طبقه ی هفتم جهنم تبعیدتون میکنم" بین دو گوش اکو میشد. هیچ کس تکون نمی‌خورد تا مبادا از جایی پرت شه پایین یا به جایی برخورد کنه و بسوزه!

- عه...خب همه زنده این؟

صدای آروم و لرزان تری سکوتی که ایجاد شده بود رو شکست.

-همه زنده ایم؟...واقعا سوال خوبی بود بوت! معلومه که زنده ایم چون قشنگ میتونم صدای نفس کشیدن هشت نفر رو بشنوم!
-فقط محض اطمینان بود.
-مطمئن باش اگه یکی در حال مردن بود تا الان کلی جیغ و دا...
-شما دوتا...بس کنید!الان تو طبقه ی هفتم جهنمیم و واقعا وقت بحث کردن نداریم!

حرف جیانا دوباره این حقیقت رو به یاد همه آورد که درحال حاضر واقعا در طبقه ی هفتم جهنم هستن و این یک رویا نیست.

-حالا باید چیکار کنیم؟
-ارباب گفتن تا وقتی یکی مسئولیت دزدیدن و خوردن تیکه پیتزای نجینی رو گردن نگیره هممون همینجا هستیم.
-خب یکی گردن بگیره همه برگردیم.
-آره یکی گردن بگیره لطفا، تازه پس فردا مسابقه ی کوییچدیچه باید زودتر برگردیم...نمیخواین که اینجا مسابقه برگزار کنیم؟
-آخه ارباب و بلا ده تا طلسم شکنجه گر نثارمون میکنه...
-آره تازه نجینی هم ممکنه بخواد قلموهام رو بخوره ...
-تازه بانو مروپ چی؟...
-وایی آره...احتمالا با قارقارو یه سوپ درست کنه...

در همین حین که همه دلایل به گردن نگرفتن این مسئولیت رو میگفتن کم کم فضای اطراف واضح تر میشد.

-احتمالا ارباب جاروهای منو تو انبا...
-قیژژژژ!

همه به سمتی که صدا ازش‌ میومد برگشتن و با آسانسور نقره ای و زنگ زده ای مواجه شدن.
بعد از چند صدای قیژ قیژ دیگه بالاخره آسانسور به طبقه ی مورد نظر رسید.

-عه بچه ها..‌کسی که از آسانسور استفاده نکرده؟ کرده؟
-نه من که همینجا وایستادم.
-آره منم تکون نخورد...

در همین لحظه در آسانسور باز شد و هیکلی هرکول مانند از در وارد شد.

_به به!...ورودی های جدید...ببخشید زودتر به استقبال نرسیدیم، اینجا معمولا کسی نمیاد، بیشتر به طبقات پایین تر تبعید میشن.
-ببخشید شما؟
-اه!...بله ببخشید من ابایس هستم.
-یا پیژامه ی مرلین تو ابلیسی؟
-نه برادرشم، ابلیس یه شیطان واقعیه!
-خب توهم برادرشی!
-ولی من شیطان واقعی نیستم، من فقط بخاطر اینکه اینجا تنها نباشه تو جهنم باهاش زندگی میکنم.
-ولی بازم شیطانی!
-خب معلومه همه تو جهنم شیطان هستن، اینجا انواع شیطان هارو داریم...نوزاد،کودک،نوجوان، جوان و ... بگذریم، چرا اینجا تبعید شدین؟

ابایس تک تک نفرات رو نگاه کرد، حتی بعد از اون دوباره همه رو نگاه کرد ولی هیچ کس چیزی نگفت. درواقع کسی جرئت نداشت پشت لرد ولدمورت چیزی بگه.
-چرا تبعید شدین اینجا...گناهتون باید خیلی بد باشه.
-درحقیقت ما گناهی نکردیم.

گابریل بعد از مدتها سرش رو از داخل کتاب "شیطان شناسی" بیرون آورد و به ابایس زل زد.
-ولدمورت فکرمیکنه یکی از ماها تیکه پیتزای نجینی رو خوردیم و تنها دلیلی که برای شک کردن به ما داره اینه که ما هرروز تو پذیرایی میخوابیم که صبح زود بریم تمرین کوییدیچ، آخه پس فردا مسابقه داریم با اینا، برای همین تبعیدمون کرده اینجا و تا وقتی کسی خوردن پیتزای نجینی رو گردن نگیره برنمیگردیم.

ابایس ساکت و آروم ایستاده بود و هیچ حرفی نمیزد.
-گفتین ولدمورت؟...فکرکنم بشناسمش، یکی از رقبای قدیمی داداشم بود ولی الان...به هرحال، ولدمورت هیچ وقت شمارو آزاد نمیکنه مگه اینکه یکی مسئولیت قبول کنه.
-
-گفتید مسابقه ی کوییدیچ؟...هومم...چطوره اینجا مسابقه رو برگزار کنیم؟ هرتیمی ببازه مسئولیت خوردن پیتزا رو گردن میگیره! درضمن، ابلیس خیلی وقته یه مسابقه ی کوییدیچ از نزدیک ندیده...احتمالا خوشحال شه!

ابایس با خوشحالی اینو گفت و بعد بشکنی زد و همه در چشم به هم زدنی در زمین کوییدیچ جهنمی بودن.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱ ۱۷:۴۶:۳۰

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آزکابان
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#5


-اممم...ببخشید جناب دیوانه ساز؟

دیوانه ساز برگشت و به دوریا که هیجان زده صورتش رو به میله های زندان چسبونده بود نگاهی کرد.

-شما از حجاب خوشتون میاد؟

دیوانه ساز چیزی نگفت و فقط به دوریا نگاه کرد.
-هومم...میدونستم شما هم حجاب زوری دارین! حتما تو تابستونا خیلی هوا گرم میشه اون زیر نه؟برای همینه که صورتتون کپک زده؟

دیوانه ساز دستش رو از زیر شنلش در اورد و به سمت کلاهش برد تا یکبار برای همیشه خودش رو از شر دوریا خلاص کنه ولی در همون لحظه دوریا به سمت تیکه زغالش هجوم برد تا نکته ای درباره ی دیوانه سازها بر روی دیوار بنویسه.

-علت کپک زدگی دست و صورت دیوانه ساز ها گرمای تابستان و بعد از اون سرمای زمستانه. حجاب تنها عامل این اتفاق ناگواره! بی چاره دیوانه سازها که قربانی حجاب اجباری هستند.

دوریا به نوشتش که به سختی بر روی دیوار دیده میشد نگاهی کرد و به ذهن سپرد که اگه روزی تونست از زندان فرار کنه، انجمن حمایت از دیوانه سازها رو افتتاح کنه.

-هی!پیستت!دوریا! چیشده چی گفت؟
-دارم باهاش مذاکره میکنم یکم وقت بده بهم!

دوریا به سمت دیوانه ساز برگشت و به اون نزدیک شد.
-میخوای از این حجاب اجباری رها بشی؟ میخوای تابستون رو در جزایر هاوایی سپری کنی و زمستون روی تپه های سوییس اسکی بری؟ میخوای هرروز هوای تازه و اکسیژن دار رو تنفس کنی؟

دیوانه ساز در دل آرزو کرد کاش میتونست شادی روح دوریا رو بگیره و بعد هرروز اون رو در سلولش ببینه که به دیوار زل زده و منتظر آزادی ای هست که هیچ وقت به سراغش نمیاد.
اما به خاطر حفظ ابهتش چرخی زد و برگشت.

-اینطوری توجهش جلب نمیشه!

دوریا با حالت هیجان_وحشت به گوشه ی سلول نگاه کرد. در نگاه اول چیزی ندید اما در نگاه دوم و سوم بالاخره تونست دسته مویی قهوه ای که بر روی شونه های دختری ریخته شده بود رو شناسایی کنه.

-اینجا در آزکابان حتی بعضی از روح ها هم در جواب به حجاب اجباری روسری و چادرهایشان را دراورده اند و درخواست آزادی دارند.
-من روح نیستم!

گابریل که توسط کتاب هاش محاصره شده بود از لابه لای اونها راهی پیدا کرد و خودش رو به وسط سلول رسوند.
-باید بهشون وعده بدی، وعده ی یک عالمه روح ضعیف که میتونن توی یک صدم ثانیه از بدن صاحبش بیرون بکشن. تنها راهش همینه.
-عاام...باشه وعده میدیم!...آقای دیوانه ساز ببخشید؟...ما میخوایم بهتون وعده بدیم، وعده ی یک عالمه...اممم...یک عالمه روح که خیلی ناراحتن بعد شما میتونین روحشون رو بخورید بعد قوی بشین!

دیوانه ساز ایندفعه با سرعت بیشتری برگشت و به دوریا که همچنان حرف گابریل رو در ذهنش پردازش میکرد نگاه کرد و در جواب فقط با حرکت نرم دستش در سلول رو باز کرد.




only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۷:۲۰ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
#6
ترنسیلوانیا


VS


چهار چوبدستی دار



پست سوم



اعضای تیم با استرس از رختکن خارج شدند. برعکس مسابقه ی قبلی هوا بسیار خوب بود،آسمان ابری بود و هیچ خورشیدی در آن دیده نمیشد.
گابریل نفسی عمیق کشید و در دل مرلین رو شکر کرد که مجبور نیست اینبار هم در طول مسابقه کتابی به سرش وصل کنه.
اعضای تیم ترانسیلوانیا در اون سمت زمین ایستاده بودند و به جمعیت هیجان زده ای که از بالای نرده ها به سمت زمین هجوم می آوردن و سپس با فریاد پلیس های مشنگی (آهاایی کریم! نه! تو نه اون یکی کریم!) نگاه می‌کردند.

داور در وسط زمین با یک بازدارنده درگیر شده بود و سعی می‌کرد اون رو در داخل جعبه نگه داره اما بازدارنده انگار علاقه ای به اینکار نداشت.
پس از مدتی کلنجار داور تسلیم شد و بازدارنده ها رو آزاد کرد و دستانش را که قرمز شده بودند مالید.
_آه...خب بیاین این بازی رو شروع کنیم.

جیانا زودتر از بقیه به هوا رفت و به دنبال گوی زرین گشت، ثانیه ای بعد تری، میگ میگ و اسکورپیوس هم سوار جاروهاشون شده بودند و منتظر سوت شروع بازی بودند. گابریل به هرکول که همچنان با جاروش مشکل داشت کمک کرد و بعد برای آخرین بار کتاب " بهترین دفاع ها " رو خوند و پرواز کرد.

_کریم ها و کریمه ها! به مسابقه ی کوییدیچ غیر دوستانه ی بین تیم منتخب محفل ققنوس، ترنسیلوانیا و تیم منتخب مرگخواران، چهار چوبدستی دار خوش اومدید.

صدای تشویق مرگخواران و تعدادی از کریم ها در صدای فریاد ویزلی گم شد و دیگر پیدا نشد، بلاتریکس که انگار از این وضعیت ناراضی بود طلسمی شکنجه گر به سمت چند ویزلی روانه کرد اما همچنان صدای مرگخواران یافت نشد.

_بازی شروع شده! سرخگون دست تری بوته و...آهه! یه بازدارنده محکم از طرف حسن مصطفی بود. حالا سرخگون دست زاموژسلی هست و داره مستقیم پیش میره...به به چه حرکت زیبایی و چه گل زیبایی! ۱۰_۰ به نفع ترنسیلوا...

صدای جیغ و داد ویزلی ها حتی صدای یوآن که از ته حنجره فریاد میکشید رو هم بلعیده بود. پس از دقایقی شادی کریم ها و کریمه ها هم حس و حال ویزلی ها رو گرفتند و یک صدا فریاد می کشیدند.
پس از دقایقی دیگر دامبلدور از جاش برخواست و با "اهم اهم" تمام ویزلی ها ، کریم ها و کریمه هارا ساکت کرد.
_عالی بود باباجانیان!همونطور که دیدید نیروی روشنایی همیشه پیروزه بر تاریکیه! حالا لطفا سکوت کنید باباجانیان وگرنه میترسم اعضای تیم انصراف بدن.

بعد از اینکه سکوت بالاخره ورزشگاه رو در بر گرفت بازی دوباره شروع شد.

_سرخگون دست بوته حالا پاس میده به میگ میگ،چه سرعتی داره این پرنده!...یه بازدارنده داره به سرعت بهش نز...و یه دفاع عالی از هرکول! میگ میگ داره پیش میره و...توپش خطا میره!

قبل از اینکه دوباره اعضای تیم بتونن به خودشون بیان سو سرخگون رو به نارلک پاس میده و نارلک سرخگون رو بین چنگال هاش قرار میده و به سمت دروازه شوت میکنه.

_چه ضدحمله ی سر...گلللل! ۲۰_۰ به نفع ترنسیلوا...ای بابااا!

صدای عربده های ویزلی ها و کریم ها و کریمه ها کل ورزشگاه رو در بر گرفته بود و هر صدایی (چه آروم چه بلند) رو می‌بلعید.
تیم ترنسیلوانیا هم انگار از این همه همهمه به ستوه اومده بودند و به دامبلدور چشم غره می رفتند. دامبلدور که وضعیت رو خطری می دید از جا برخواست تا باری دیگر ویزلی هارو ساکت کنه.

_تاب تحملمان تمام گشته! دیگر نمی‌توانیم صدای جیغ کشان ویزلی هارو تحمل نماییم! وقت استراحت درخواست می نماییم!

با صدای بلند و محکم ولدمورت نه تنها ویزلی ها،حتی داور هم بدون چون و چرا سری تکون داد و از دید ولدمورت خارج شد.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
#7


VS





پست سوم


صدای سوت داور سکوتی که در آلونک ایجاد شده بود رو شکست. اعضای تیم برای آخرین بار با عصبانیت به اسکورپیوس نگاه کردند و بعد از آلونک خارج شدند.
ورزشگاه بین دره ای عمیق ساخته شده بود. در هر طرف سه غار سنگی بودن که گابریل حدس میزد دروازه ها هستند. کف زمین هم با سنگ ریزه پر شده بود.
هوا بسیار گرم بود و گابریل کتابی قطور بالای سرش گرفته بود تا آفتاب کمتری به کله اش بخوره اما شتر که ظاهرا بسیار از این وضعیت راضی بود با آرامش میگ میگ که برای جلوگیری از گرما زدگی به سرعت در اطراف ورزشگاه می دوید رو نگاه میکرد.
در اون سمت زمین اعضای تیم تف تشت با آرامش به جاروشون تکیه داده بودن و از آفتاب سوزانی که می تابید لذت میبردند؛ برعکس تری که همه ازش فاصله گرفته بودن تا هدف بعدی تیک عصبی پای راستش نباشن.

- کاپیتان ها! باهم دست بدید...خوبه! سوار جاروهاتون بشید!

تری نگاهی به چوب کج و ماوجی که به اصطلاح جاروشون بود نگاهی انداخت و لگد محکمی نثار اسکورپیوس کرد.

- قوانین مسابقه ساده هست...سرخگون رو وارد یکی از اون سه تا غار سنگی بکنید تا امتیاز بگیرید، استفاده از هرگونه جادو هم مجازه...هرکی هم گوی سنگی رو زودتر پیدا کنه برنده ی بازیه.
-ببخشید داور؛ بازدارنده ها کجان؟
- چی دارنده ها؟
- بازدارنده ها...همون توپ هایی که مدافعانـ...
- آه بله! یه لحظه...

لحظه ای بعد داور با سه سنگ نوک تیز برگشت و با چوبدستیش وردی روی اونها اجرا کرد.
- اهم...خب کجا بودیم؟..بله بله ببخشید یادم رفته بود اینارو بیارم خب...راستی اینم چماقاتون...موفق باشید!

گابریل چوب سنگین و بد تراشی که به اصطلاح "چماق" بود رو در دست گرفت و در جای خودش در کنار هرکول قرار گرفت. لحظه ای قبل از شروع مسابقه صدای تق! بلندی به گوش رسید و دقایقی بعد هرکول نقش زمین شده بود و در فاصله ی یه متری جاروی شکسته اش افتاده بود.
اسکورپیوس به سرعت به سمت هرکول رفت تا مطمئن بشه حالش خوبه و میتونه بازی کنه؛ قطعا در اون شرایط وجود یک مدافع قوی مثل هرکول در تیم حیاتی بود. بعد از وقفه ی کوتاهی هرکول سوار جاروی جدیدی که جیانا طلسمش کرده بود تا زیر وزن هرکول نشکنه شد و در کنار گابریل قرار گرفت.
با سوت داور مسابقه شروع شد.صدای هیجان زده گزارشگر در محوطه ی مسابقه به گوش میرسید.
-سرخگون دست بوته...اوه حالا دیگه نیست...بزار ببینم دست کیه؟...اوه الان دست گریفیندوره...گیریفیندور جلو میره، یا ریش مرلین چه سرعتی داره؛ مداقع هارو جا میزاره و... گللل!

صدای جیغ و داد هیجان زده تماشاچیان در بین دره اکو میشد و پژواک گوش خراشی ایجاد میکرد. گابریل که سر در کتاب بود و دنبال بهترین و مصالمت آمیز ترین راه برای کوبوندن بازدارنده ها به سمت حریف بود از صدای جیغ و داد خسته شد و دنبال منبع صدا گشت؛ صدا از سمت جایگاه تماشاچیان که غارهای سنگی ای بود از پیش براشون طراحی شده بود و به دور از تابش خورشید میومد.
برای لحظه ای گابریل خیال کرد که یکی از تماشاچیان از شدت هیجان با مخ سقوط کرد اما وقت کافی برای دنبال کردن مسیر سقوط تماشاچی نداشت چون داور سرخگون رو از داخل غارهای سنگی در آورده بود.

- تف تشت چهل، چهار چوبدستی دار صفر!
- یه لحظه! تف تشت چهل؟
- بله هر گل چهل امتیاز داره، مگه نمی دونستید؟
-

دوباره با سوت داور مسابقه شروع شد.

-ایندفعه هم سرخگون دست بوته، به نظر میاد گیریفیندور باز هم میخواد سرخگون رو بدست بیاره...یا پیژامه مرلین! چه حرکتی!...یه چرخش 360 درجه از تری بوت! چه میکنه این بازیکن! خب حالا اون داره به سرعت به سمت غارهای سنگی میره...وایستا ببینم...به نظر میاد جستجوگر تیم تف تشت گوی سنگی رو دیده!

برای لحظه ای حواس تری روی جستوجوگر تف تشت که به سمت پایین شیرجه زده بود متمرکز شد و همین فاصله کافی بود تا بازدارنده محکم به دستش برخورد کنه.

-هومم...به نظر میاد گوی سنگی ای درکار نیستـ...صبرکنید ببینم سرخگون کجاسـ...اوه! گللل!
-تف تشت هشتاد ، چهارچوبدستی دار صفر!

داور دوباره به هوا پرواز کرد و بین تری و گیریفیندور قرار گرفت تا سوت شروع دوباره مسابقه رو بزنه.

-درخواست وقت استراحت دارم!

صدای فریاد اسکورپیوس از اون سمت زمین به گوش رسید.

-پذیرفته میشه.

بنظر می‌رسید اسکورپیوس راهکاری بهتر از وقت استراحت برای فرار از شکست تیمش نداشت. حتی خودش هم نمی دانست این وقت استراحت تاثیری دارد یا نه. بهر حال اسکورپیوس اصلا کاپیتان خوبی نبود. همه ی این قضایا تقصیر او بود و این باخت فجیع که هر لحظه به حقیقت نزدیک تر می شد.


ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۱۶:۲۲:۴۰
ویرایش شده توسط گابریل تیت در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۸ ۲۱:۱۵:۴۶

only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس فلسفه و حكمت
پیام زده شده در: ۲۱:۲۷ شنبه ۲۵ تیر ۱۴۰۱
#8

گابریل با بیشترین سرعتی که میتونست و پاهایش بهش اجازه میداد می دوید. هنوز صدای غرش وحشتناکی از پشت سرش به گوش می رسید. هرچی بیشتر در اعماق حنگل فرو میرفت هواتاریکتر و راه ناهموار تر می شد. یکم که به راهش ادامه داد از مسیر خارج شد و وارد دار و درخت ها شد.
چوبدستیش رو در آورد و گفت لوموس؛ آروم تر به راهش ادامه داد و شاخه های درختان رو از جلوی پاش کنار میزد. پس از مدتی پیشروی در اعماق جنگل صدای غرش محو تر شد و گابریل تازه فرصتی برای تازه کردن نفسش پیدا کرد.
تمام خاطرات یک ساعت گذشته به ذهنش هجوم آورده بودن و هرکدوم میخواست زودتر از بقیه خودشو به گابریل نشون بده.

یک ساعت پیش گابریل به آرومی بعد از خوردن ناهار از سرسرا بیرون اومد و به همراه نیکلاس و سوزان به سمت کلاس مراقبت از موجودات جادویی میرفتن اما هنوز به نزدیکی حصار ها نرسیده بودن که برای اولین بار صدای غرش بلند و وحشتناک رو شنیدن و لحظه ای بعد سدریک با قیافه ای که هیچ اثری از خواب آلودگی در اون به چشم نمیخورد به سمتشون اومده بود و با فریاد به نیکلاس گفته بود همه ی هافلپافی هارو به خوابگاه ببره.
لحظه ای بعد گابریل همراه بقیه هافلپافی ها در راه برگشت به ساختمون قلعه بودن که دوباره صدای غرش به گوش رسید و بعد از اون صدای جیغ دختری به گوش رسید. لحظه ای همه در سکوت به هم نگاه کردن و لحظه ای بعد همه به چیز ناخوشایندی فکرمیکردن، اون دختر هافلپافی بود!
گابریل برای ثانیه ای خودش رو با این فکر توجیه کرد که ممکنه از هر گروه دیگری باشه اما لحظه ای بعد به یاد برنامه ی درسیش افتاد؛ هافلپافی ها تنها گروهی بودن که در اون ساعت کلاس مراقبت جادویی داشتند.
سدریک نیکلاس رو مامور کرده بود که بقیه رو صحیح و سالم به خوابگاه برسونه و بعدش به سرعت از راه اومده برگشت، هنوز چند قدمی دور نشده بود که بطور ناگهانی خوابش برده بود اما ظاهرا هیچ کس متوجه این موضوع نشده بود، به غیر از گابریل.
گابریل میدونست که یکی باید به اون دختر بیچاره کمک کنه اما پذیرفتن اینکه خودش اون فرده براش غیر قابل تصور بود. اون میتونست الان به نیکلاس بگه و بعدش همراه با بقیه ی هافل ها به خوابگاه امنشون برگردن و منتظر بازگشت نیکلاس باشن، یا هم باید به سرعت میرفت و قبل از اینکه دیر بشه به اون دختر کمک کنه.

-از اینطرف بچه ها! زود باشید! سریع برید به سمت خوابگاه!

صدای فریاد نیکلاس گابریل رو از تصوراتش بیرون آورد. تصمیم خودش رو گرفته بود؛ باید به اون دختر کمک میکرد.
ظاهرا نیکلاس اونقدر حواسش پرت سال اولی ها شده بود که متوجه نشد گابریل کیف دستیش رو به گوشه پرت کرده و به سرعت به سمت حصارها می دوه.
گابریل چوبدستیش رو محکم چسبیده بود و با سرعت از مسیر سراشیبی محوطه پایین میرفت. تازه به نزدیکی حصارها رسیده بود که منبع غرش وحشتناک رو دید؛ هیکل بزرگ و طلایی شیمرا از فاصله ی دور به وضوح مشخص میشد. گابریل نگران بود که دیر رسیده باشه پس با سرعت بیشتری به دویدن ادامه داده بود. وقتی به فاصله ی سی متری از شیمرا رسیده بود بالاخره دختر رو دید. یکی از دخترهای سال اولی بود که امسال موقع گروهبندی گابریل دیده بودش.
ضربان قلبش تندتر از حالت معمول بود و پهلوش تیر میکشید اما همه ی اینها در برابر احساس گناه فراوانی که در تمام وجودش داشت ناچیز بود.
-فلیپیندو!

پرتو ی آبی رنگی از نوک چوبدستیش خارج شد اما هدف گیریش اشتباه بود و افسون به درخت خورد و منحرف شد. برای لحظه ای گابریل خیال کرد شیمرا متوجه نشده اما شیمرا به سرعت سرش رو بالا آورد چشمش به گابریل افتاد.
لحظه ای گابریل و شیمرا نگاهشون باهم تلاقی شد و بعدش تنها چیزی که گابریل به یاد داشت این بود که با بیشترین سرعت به سمت جنگل دویده بود.

-دختر...سال...اولی!

گابریل با هن هن این کلمات رو ادا کرد. دختر سال اولی رو بطور کامل فراموش کرده بود، اگه بلایی سرش اومده بود چی؟
منتظر صدای غرش دیگری ایستاده بود به امیدی اینکه شیمرا در همین نزدیکی ها باشه هیچ حرکتی نکرد؛ اما صدایی به گوش نمی رسید.
در ذهنش تصور کرد که شیمرا برگشته و حالا دختر سال اولی دیگه زنده نبود...

گابریل برای مدتی بی حرکت ایستاد، متوجه نشد چقدر گذشته اما ترجیح میداد تا آخر ترم همونجا تو جنگل توی همون نقطه بمونه اما برنگرده به قلعه و خبر کشته شدن دختر سال اولی رو بشنوه.
هیچ کس سرزنشش نمیکرد، هیچ کس حتی متوجه نشده بود گابریل برگشته و به کمک دختر سال اولی رفته، البته اگه واقعا بشه اسم اینکارو کمک گذاشت. احساس میکرد یکی با شمشیر قلبش رو سوراخ کرده اما اون هنوز زندست و نمرده و فقط داره درد میکشه.
هوا کم کم رو به تاریکی میرفت؛ حتی با وجود انبوه درخت ها باز هم محیط اطرافش تاریک تر و تاریک تر میشد.
تصمیم گرفت حداقل موقعی که پدر و مادر دختر سال اولی اومدن بره پیششون و بهشون تمام اتفاقاتی که افتاده بود رو بگه؛ بگه میخواسته نجاتش بده اما در اثر حماقت و بزدلی نتونسته از پس اینکار بر بیاد.
شاید با اینکار از احساس گناهی که تمام وجودش رو فرا گرفته بود کم میشد.

-گب!...وای خدای من کجا بودی؟...تمام محوطه رو دنبالت گشتیم فکرکردیم بلایی سرت اومده!
-وای خدای من!...خیلی منو ترسوندی!...اونا شاخه ی درخته بین موهات؟

از زمان ورودش به خوابگاه پومانا و نیکلاس تمام مدت سوال پیچش کرده بودن اما گابریل به هیچ کدوم از سوال هاشون جواب نداده بود. تنها چیزی که الان براش مهم بود،دختر سال اولی بود.

-چه اتفاقی برای...برای اون دختره افتاد؟

گابریل به خودش جرئت داد و برای اولین بار بعد از ورودش به خوابگاه مستقیم به چشم های پومانا و نیکلاس نگاه کرد. نیکلاس برای لحظه ای از نگاه کردن به چشم های گابریل خودداری کرد اما بعدش مستقیم به صورت گابریل نگاه کرد.
-اینکاری بود که بخاطرش برگشتی؟

صدای نیکلاس آروم بود اما کاملا مشخص بود که از دست گابریل ناراحت شده.

-این مهم نیست...چه اتفاقی برای اون افتاد؟
-برای همین برگشتی و رفتی به سمت اون هیولا؟
-بعدا توضیح میدم...اون دختره چیشد؟
-سدریک از وقتی که فهمیده تو نیستی ده بار سرم داد زده گب!
-چه بلایی سر اون اومده؟

گابریل جمله ی آخر رو فریاد زده بود و حالا همه به اون نگاه میکردن. نیکلاس آه بلندی کشید و بعد به سمت خوابگاه پسرونه رفت و درو محکم کوبید.

-اون دختره الان توی درمانگاهه گب...هرکاری که تو کردی باعث شد برای دختره زمان بخره و خودشو به موقع به سدریک برسونه. سدریک گفت خانم پامفری اکثر جراحت هاش رو ترمیم کرده و احتمالا فردا مرخص میشه...بهتره وقتی سدریک بیدار شد براش توضیح قانع کننده ای داشته باشی.

پومانا جمله ی آخر رو گفت و بعد به سمت خوابگاه دخترونه رفت و گابریل رو تنها گذاشت.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ سه شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱
#9

*خلاصه: تام ریدلِ جوان قصد داره گروه مرگخوارا رو تشکیل بده. از اونطرف جیمز پاتر و دامبلدور هم دارن برای محفل ققنوس عضو جمع میکنن. تام ریدل جوان که تو راه به اونا بر خورد میکنه، تصمیم میگیره برای سر در آوردن از کار گروه مقابل، بهشون بپیونده.همگی با هم تصمیم می گیرن به خونه شماره 12 گریمولد برن و اونجا رو مقر خودشون بکنن. اما سر راهشون رودخونه ی بزرگی هست و دامبلدور ریشش تو آب میفته و نزدیکه که خودشم غرق بشه.

***


همه بهم نگاه میکردن و منتظر بودن کسی جواب تام رو بده، در همین حین دامبلدور در زیر آب با تمام توانش قل قل میکرد.
-قل قللل قل قلل!

پس از مدتی سکوت، تنها صدایی که به گوش میرسید صدای قل قل کردن دامبلدور بود.

-چه میگی پیرمرد؟
-قلللل قل قلل!

تام کمی پای دامبلدور رو به سمت خودش کشید تا سر دامبلدور کمی بالا بیاد.

-چی میگفتی پیرمرد؟

دامبلدور نفسی تازه کرد و ریشش رو از جلوی صورتش کنار زد.
-فرزندان روشنایی! امروز روز شماست تا روشنایی خود را ثابت کنید و به دنیای سفیدی بپیوندید؛ عضویت دائمی شما در اون دنیا تضمینی هست باباجانیان!
-کارت عضویت هم میدین پرفسور؟

گابریل راه خودش رو از بین جمعیت باز کرد و به لبه ی رودخونه نزدیک شد.
-کتابدار اونجا هم سخت گیره مثل خانم پینس یا بدون کارت عضویت میتونم از کتاباش استفاده کنم؟

دامبلدور که فرصت رو غنیمت شمرده بود شروع به تعریف از دنیای روشنایی کرد.



only Hufflepuff
تصویر کوچک شده


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۲۲:۴۲ جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱
#10
هرکدوم از شما به اندازه‌ی یک تا دو ساعت فرصت دارین که با نوستراداموس صحبت کنین و سعی کنین قلق‌های پیشگویی و روش‌های انجام دادنش یا یه سری نکات ریز و جزئیات رو از زیر زبونش بیرون بکشین. نوستراداموس عقلش رو از دست داده و درواقع یکم دیوونه‌ست، بنابراین معلوم نیست هنوزم پیشگوی قهاری باشه یا نه.
ولی شما توی یه رول توضیح بدین که آیا موفق می‌شین چیزی ازش یاد بگیرین، و این موارد بدرد می‌خورن یا نه؟ (۳۰ امتیاز)

***




-اهمممم...
-
-نمیخوای که...
-ها؟چی؟...آها! بله چیشده سدریک؟
-نوستراداموس منتظره.
-عه...کی نوبتم شد؟
-نیم ساعت پیش که من بیدار شدم کسی جز تو اینجا نبود.

گابریل کتابش رو بست و در کیفش گذاشت. به اطراف نگاه کرد، آخرین باری که به محیط اطراف توجه کرده بود بچه ها اطراف یک چادر حلقه زده بودن و منتظر بودن نوبتشون بشه که با نوستراداموس حرف بزنن و گابریل یک گوشه نشسته بود و کتاب "پیشگویی از روی ستارگان" رو میخوند. حالا کلاس خالی بود و اطراف چادر هم کسی نبود، هوای کلاس به طرز عجیبی سرد بود و در گوشه و کنار کلاس پتوهایی با آرم هاگوارتز به چشم میخورد.
گابریل از داخل کیفش یک قلم پر و یک برگ کاغذ پوستی درآورد و به سمت چادر رفت.
پرده رو کنار زد و آروم وارد شد. هوای چادر دم کرده بود و باعث شد گابریل خمیازه ای طولانی بکشه و بر روی نزدیکترین بالش دراز بکشه... وقتی چشماش رو باز کرد روبه روی بخاری هیزمی درازکش افتاده بود و روبه روش روی صندلی ای چوبی، پیرمردی سالخورده نشسته بود و خودش رو گرم میکرد.

-آقای نوستراداموس؟

پیرمرد نگاهی به گابریل انداخت و بعد از روی صندلیش بلند شد و به طرف بخاری رفت تا بازهم چوب به داخلش بریزه.

-میتونم چند کلمه باهاتون حرف بزنم؟
-نه!

به نظر نمیومد نوستراداموس علاقه ی چندانی به همکاری داشته باشه، شاید هم داشته و حالا حوصلش سررفته... هرچی باشه از صبح با پونزده تا جادوآموز حرف زده و آیندشون رو پیش بینی کرده.
گابریل به ساعتش نگاه کرد، نزدیک یک ساعت خوابیده بود و حالا مدت زمان چندانی نداشت؛ کاغذ پوستی و قلم پرش رو داخل کیف گذاشت و ایستاد. به نظر میومد همچنان توی چادر هستن اما چادر به طرز عجیبی بزرگ و جادار بود. فرشی ایرانی بر کف چادر پهن شده بود و به غیر از صندلی چوبی نوستراداموس چند کاناپه هم در اطراف چادر به چشم میخورد.
فضای چادر همچنان دم کرده و خفه بود اما بوی مطبوعی به مشام میرسید.

-پس شما نوستراداموس واقعی هستید؟...میدونید تو کتابا دربارتون زیاد خوندم، انگار به جامعه ی مشنگی کمک های زیادی کردید.
-...
-به نظر میومد خیلی ها از کمک های شما به مشنگ ها ناراضی هستن و دشمنان زیادی برای خودتون با اینکار تراشیدین، اما وزارت سحر و جادو بابت اینکار بهتون مدال مرلین درجه سه داده.
-...
-هنوز مدالتون رو دارید؟...چه حسی داشتید اون لحظه که بهتون مدال رو تقدیم کردن؟ در کتاب ها خوندم که در جوابشون چیزی نگفتید و اینکارو توهین به وزارت سحر و جادو حساب کردن.

نوستراداموس آخرین تیکه چوب رو به داخل بخاری انداخت و بعد روی صندلی نشست.

-صد دفعه بهشون گفتم از سرما خوشم نمیاد، چشم درون رو کور میکنه.

گابریل این نکته رو به ذهنش سپرد و آروم بر روی نزدیکترین کاناپه به نوستراداموس نشست.

-چشم درون شما باید همیشه فعال باشه نه؟...باهاش احتمالا خیلی چیزا میبینید؛ میتونید آینده ی خیلی هارو ببینید.
-آینده چیز جالبی نیست برخلاف تصور خیلی ها...آینده ترسناکه و همه تاب دیدنش رو ندارن.

به نظر میرسید نوستراداموس کمی نرم شده.

-میشه امروز رو پیش بینی کنید؟

نوستراداموس نفس عمیقی کشید و بعد به سمت بخاری رفت و روبه روش نشست.

-گرما باعث ایجاد تعادل بین اعضاء بدن میشه...باعث نرم شدن اعضائ بدنمون میشه و باعث میشه به خواب زمستونی برن و لحظه ی حال رو فراموش کنن.

گابریل متوجه شد که بسیار خسته شده و قابلیت ایستاده خوابیدن رو هم داره اما به این گزارش نیاز داشت، نباید میخوابید.

-یه جسم تار میبینم...مثل شاخه ی یه درخته...خیلی سریع حرکت میکنی...نمیتونم اطراف رو کامل ببینم ولی فکرکنم تو جنگلی...
-جنگل؟ چرا باید برم توی جنگل؟
-یه چیز گنده دستته...خیلی ارتفاع گرفتی...نزدیک چهار متر از زمین فاصله داری...یا ریش مرلین! چجوری اونقدر بالا رفتی؟
-جناب نوستراداموس؟...این آینده ی منه؟
-یا پیژامه ی مرلین!...یه غول غارنشین جلوته!...تو...تو داری باهاش حرف میزنی...آخ! چه محکم زد تو صورتت.
-شاید دارید آینده ی یه غول غارنشین رو پیش بینی میکنید یا...
-حالا توهم یه مشت گنده کوبوندی تو کلش!...اوه! ناک اوت شد!
-آقای نوستراداموس فکرنمیکنم این آینده ی مـ...
-حالا اون ایستاده و میخواد یکی بزنه تو صورتتً!...وای مرلین به دادت برسه به نظر خوشحال نیست!
-بله چون یه مشت تو کلش زدم ولی الان مسئلـ...
-واهاای! تو جاخالی دادی و...یا ریش مرلین یکی زدی تو گوشش! چقدر قوی ای!
-آقای نوستراداموس دارید آینده ی یه غول رو پیش بینی میکنیـ...
-حالا نبردتون تن به تن شده!...تو یکی زدی تو شکمش حالا اون محکم با انگشتش زد تو چشمت!..آخ! این درد داشت...حالا تو میری و مستقیم با چماقت میزنی تو فرق سرش!...یا ریش مرلین نمرده هنوز!

گابریل دیگه تلاشی نمیکرد نوستراداموس رو از پیش بینی آینده ی غول غارنشین بدبختی نجات بده که در آینده ای نه چندان دور در حال مبارزه بود. آروم وسایلش رو جمع کرد و از چادر بیرون اومد.
وقتی بیرون چادر بود هنوز صدای داد و فریاد نوستراداموس که با شوق و اشتیاق به گزارش مسابقه می پرداخت به گوش میرسید.


only Hufflepuff
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.