هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: دیروز ۱۱:۰۹:۴۸
#1
خلاصه: یه هیولایی لرد و دامبلدور رو طلسم کرده تا تبدیل به اشیاء بشن و از پیروان این دو خواسته برای باطل شدن طلسم، برن دنبال شیشه‌ی عمرش که یه کلاغ اونو دزدیده بگردن. طلسم این‌طور کار می‌کنه که هر بار کسی از کلمات«بد» یا «خوب» استفاده کنه، ماهیت یکی یا هردوی رهبران رو تغییر می‌ده. پیروان، در این مسیر از یک نقشه‌ی لوس و ننر بهره می‌برن که می‌تونه محل شیشه‌ی عمر رو نشون می‌ده. در حال حاضر دامبلدور تبدیل به بید کتک زن شده و لرد پیازه.

تصویر کوچک شده


سیریوس تا بید کتک زن را دید، خاطراتش با گرگینه‌ی بی ملاحظه زنده شد. کنترل خود را از دست داد و اسکین سگی‌اش را فعال کرد و به سمت آن دوید.

- حملـــــه! خاطرات شیون، محاله یادم بره! اون همه آواره، محاله یادم ... عه! پروف؟ سوراختون کو؟
- هر گردی گرو نیست بابا جان ... شرمنده!

با ضربه‌ی زیردمی دامبلدور، سیریوس ندای «آخ ننه جان!» سر داد و رفت تا سازوکاری تشکیل بدهد بلکه با برف سال آینده برگردد.

- آهای! کسانی که با کلاغ مخالفید! شما نمی‌خواین حیاط خونهِ‌ی خانوم شاکری رو ترک کنین؟
- چرا بابا جان ... اما پای رفتن نداریم!
- خوب یکی کلمه‌ی ممنوعه رو بگه تا پروف قابل حمل بشن دیگه!
- یعنی بگم «من»؟ اگه بگم «من»، جریمم نمی‌کنین؟ نه اصلا نمی‌گم «من». می‌خواین «منو» گول بزنین. رودولف همیشه تو کولبه همین حوقه رو روی «من» پیاده می‌کنه تا ببازم. اما «من» دیگه اون هاگرید سابق نیستم که گولشو بخورم. اثلا اگه گفتن «من» انقدر موهمه چرا خودتون نمی‌گین؟ «من» این همه کارت دارم ... یکی بگه که کم‌تر ... شت! فکر کنم از دهنم پرید گفتم «من»! اثلا «من» دیگه حرف نمی‌زنم!

علی ده عدد کارت به هاگرید داد.

- لعنتی! همیشه گفتم هفت بازی «من» نیست! «من» باید پوکر بازی کنم.

- یره تو بری چی انقده خنگی؟ ما که داریم هفت بازی نمی‌کنِم! حالا فعلا بیا ای دو تا کارتم داشته باش تا دیگه نگی «من»! عه! نیگا هم تا مسخرش کردوم خودمم گفتوم «من»!



پاسخ به: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۶:۵۲:۵۴ چهارشنبه ۷ آبان ۱۳۹۹
#2
سلام. کس یا کسانی که امکانات و علاقشو دارن، می‌تونن این کار رو بکنن. چرا که نه! ما هم خوشحال می‌شیم. دستشون درد نکنه. خدافس.


سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
پیام زده شده در: ۴:۰۰:۳۰ سه شنبه ۶ آبان ۱۳۹۹
#3
- مروپ؟ مروپ هوی! معلوم نیست کدوم گوری رفته که نمیاد این خریدا رو از دست پدر پیرش بگیره. اصلا غلط می‌کنه تنها و بی اجازه جایی رفته باشه! مگه مردای این خونه غیرت ندارن؟

همان طور که جورابش را تا می‌کرد تا به گوشه‌ای بیندازد، در حالی که گاه زیر لبی غرولند می‌کرد و گاه اوج می‌گرفت و فریاد می‌زد، عرض کوتاه خانه‌ی محقرشان را طی کرد تا به اتاق دخترش برسد.

- یه زمانی پدر ارج و قرب داشت ... صدای پاش که می‌اومد همه صف می‌کشیدن تا استقبال کنن و بارشو از دستش ... پدرسوخته تو که این‌جایی! چرا جواب نمی‌دی پس؟!

مروپ کنج تختش، رو به پنجره نشسته بود، اما بی آن که به آن نگاه کند، سرش را انداخته بود پایین و به زانوهای جمع شده‌ی خودش تکیه داده بود.

- ببــ... ببخشید پدر ... حـــ حواسم نبود.

- صدات چرا این شکلی شده دختر؟ وقتی با من حرف می‌زنی اون ورو نیگا نکن ... کری؟!

- چـ... چشم.

بر خلاف انتظار مروپ، خبری از سیلی نبود. فروکش کردن خشم ماروولو را می‌شد در خوابیدن ورم رگ‌های گردنش، سفید شدن چهره‌ی کبودش و پایین آمدن شانه‌هایش دید. مانند بادکنکی که آرام آرام بادش خالی می‌شود، تمام نفسی که برای فریاد زدن آماده کرده بود را با صدایی که بی شباهت به «آه» نبود از دماغش بیرون داد.

- واس چی ...؟ تو گریه کردی دختر؟

مروپ واکنش او را درک نمی‌کرد. روزی نبود که پدرش اشک او را درنیاورد و بعد با نیشخند و تمسخر گریه‌هایش را به تماشا بنشیند. انگار ماروولو نیز متوجه سوالی شد که در ذهن مروپ ایجاد کرد.

- تو عین ننه خدابیامرزتی. اونم اشکش دم مشکش بود. چیز غریبی هم نی! گریه سلاح زنه ... هق هق می‌کنه که جلب توجه کنه و خواستشو بشونه به کرسی یا بگه من مظلومم! اما ...

حرفش را قطع کرد و رفت کنار دخترش نشست. مروپ اشک‌هایش را به محض ورود پدرش پاک کرده بود اما هنوز بغض در چهره‌اش مشهود بود.

- به نظرت کسی تو تنهایی اسلحه می‌کشه؟ هان؟ دارم ازت سوال می‌کنم.

- نه پدر.

- باریکلا. پس این بارو نمی‌شه پای سلیطه بازی گذاشت! اشکت اشکه. راستکیِ راستکی!

مروپ حالا دیگر بغض فروخورده‌اش را فراموش کرده بود. در تمام زندگیش تصور می‌کرد پدرش کوچک‌ترین درکی نسبت به او و احساساتش ندارد. کمابیش مطمئن بود که برای او بی‌اهمیت‌ترین موجود دنیاست. جرات نگاه کردن به چهره‌ی ماروولو را نداشت اما لحن ناآشنای پدرش کافی بود که بداند او جدی‌تر از همیشه است. لبانش از هم باز شد اما بهت راه تمام کلمات را سد کرده بود.

- نمی‌خواد بگی دردت چیه. فقط یه چی بهت می‌گم، خوب تو گوشت فرو کن. می‌شنفی؟

- بلـ... بله پدر.

- درسته که یه ضعیفه‌ای ... رو همین حساب عقل درست و درمونی هم نداری ... اما خوب، این طبیعتته! به جاش همین طبیعت بهت یه دل گنده داده.

صدای ماروولو می‌لرزید. انگار زبانش از ادای این جملات ابا داشت. برای گفتن هر کلمه، با غرورش کشتی می‌گرفت و عرق روی پیشانیش خبر از چقر بودن این حریف می‌داد.

- و من پدرتم. دیدمش. خوب؟ دلت ... خیلی ... چیزه ... مهربونه! خیلی! کسی که همچین دلی داره ... اشکش گرونه. می‌فهمی چی می‌گم؟ ارزش نداره. هیشکی و هیچی، ارزش یه لحظه بغض راستکیتو نداره. خوب؟

پس از ثانیه‌ای مکث، ناگهان مانند گلوله‌ی رها شده از توپ بلند شد و از اتاق بیرون رفت.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۳۰ دوشنبه ۵ آبان ۱۳۹۹
#4
- آره خلاصه ... نمی‌دونم معجون زده بودن ... تشه! حالت طبیعی نداشتن. سالازارکه دید اینا دارن به مارا پیش پیش می‌کنن، رفت جلو گفت چی کار می‌کنین؟ اونا گفتن چی می‌گی تو؟ سالازار گفت چی می‌گی تو یعنی چی؟ یارو یه استیوپفای زد! سالازار چون حالت دفاعی به خودش گرفته بود، طلسم رو با این‌جا مهار کرد. بعد یه کروشیو زد ... طرف گفت آخ نَنَه جان! بعد یه خانم شاکری بود، این مدافع حقوق مارها بود. می‌گفت غذای مار نباید لانتستون داشته باشه.
- لاکتوز پدربزرگ!

لرد سیاه کوچک‌ترین علاقه‌ای به شنیدن خاطرات طولانی و بی‌سروته ماروولو از هزاران سال قبل از تولد خودش نداشت. اما دست خودش نبود ... بعد از عمری نقد، ناخودآگاه ایرادات او را اصلاح می‌کرد و ماروولو نیز به خیال این که نوه‌اش توجه نشان داده، با حرارت بیشتری ادامه می‌داد.

- گفتی لاکتوز ... یاد قصه‌ی سالازار و حسینکرد شبستری افتادم ... جد اعلای ویلبرت اسلینکرد شبستری! آقا این ...
- پدربزرگ شما مگه راننده نیستید؟ خوب 24 ساعته نشستید ور دل ما دارید ورّا... خاطرات شیرین تعریف می‌کنید، کی مسافرها رو می‌رسونه؟

لرد به این‌جایش رسیده بود. سال‌های سال بود که وراجی‌های پدربزرگش را در هر شناسه‌ای تحمل می‌کرد.

- مثل این که توضیحات پروفایلمو درست نخوندیا پسر! «راننده تاکسی بازنشسته!» بازنشسته‌ها که سر کار نمی‌رن.
- خوب اون هیچی ... اصلا شما مگه مدیر هاگوارتز نیستید؟
- هستم! ولی الان تابستونه. مدرسه تعطیله.
- باشه! دلیل نمی‌شه که! می‌تونید برید تالار اسرار رو باز کنید که وقتی مدرسه باز شد باسیلیسک همه‌ی مشنگ‌زاده‌ها رو به درک واصل کنه.
- می‌دونستم! می‌دونستم خون سالازار تو رگاته! می‌دونستم وارث برحقشی! من رفتم!
- الان که هوا تاریکه ... می‌ذاشتید صبح حالا!

لرد که تصور نمی‌کرد دک کردن ماروولو به همین راحتی‌ها باشد، نفس راحتی کشید. خودش با آن همه قدرت و استعداد خارق‌العاده، سال‌ها طول کشیده بود تا بتواند تالار را پیدا کند ... لابد پدربزرگش که جز غرولند و مقایسه‌ی عالم و آدم با زمان سالازار کاری بلد نبود، تا ابد باید دنبالش می‌گشت.

تصویر کوچک شده


- بعد از مدت‌ها، این اولین شامیست که بدون حضور پدربزرگمان می‌خوریم. و ما از این بابت ... اممم ... بسیار ...
- تسترال کیف هستید؟
- خاموش هکتور! داری در مورد جد با اصالت ما حرف می‌زنی!
- واقعا که! زمان سالازار یه بار یکی پشت سر نوادش حرف زد ...
- پدربزرگ؟ مگه شما نرفته بودید تالار اسرار رو ...
- باز کردم.
- چطوری؟
- از خودش پرسیدم کجاست. یه تُک پا رفتم باز کردم و اومدم دیگه!
- از بازگشت شما ... اممم ... بسیار ...
- تسترال کیف هستید؟
- بله هکتور. دقیقا.
- حالا بذار اینو برات بگم! می‌دونستی چی شد که سالازار این تالار رو ساخت؟ اون زمونا ...

ناگهان درب خانه ریدل‌ها باز شد و کتی بل آمد داخل. یک راست رفت و نشست سر میز شام. بی تفاوت به سکوت مرگبار و نگاه‌های متعجب مرگخوارها، یک بشقاب غذا برای خود کشید و مشغول خوردن شد. پس از چند دقیقه رو به مروپ کرد و گفت:

- خوب بود. ولی نمکش زیاد بود! ولی در کل خوب بود.

و رفت.

- پدربزرگ! شما مگه مدیر و منتقد مهمان ویزنگاموت نیستید؟
- خوب چرا! چطور؟
- خوب برید به این تازه‌واردها ایفای نقش یاد بدید دیگه! به گند کشیدن خانه آبا و اجدادی ما رو!
- الان.

تصویر کوچک شده


ماروولو یک صندلی گذاشته بود وسط ایستگاه کینگزکراس و همان‌جا اطراق کرده بود.

- ببین پسر جان! زمان سالازار خیلی به علائم نگارشی حساس بودن. بذار بهت بگم کاربرد هر کدوم ... این چرا غیب شد؟

رودولف در حالی که دود سر چوبدستی‌اش را فوت می‌کرد گفت:

- مولتی نیوت بود. بلاکش کردم!
- اینم؟! الان یک هفتس در مورد همشون همینو می‌گی!
- واهاهاهاهاهاهاهای نه نمیخندوم له له هستوم. نیوت نیست. هوریسه. اون هوریس کپیه! ووی ووی ووی چقدر به نیوت تهمت زدیم!
- اصلا کارگاه با خودتون! من می‌رم معرفی شخصیت.

تصویر کوچک شده


- ببین دختر جان! این که تو خیار دوست داری خیلی خوبه. خیار کالری نداره. می‌تونی هرچقدر دلت خواست بخوری و چاق نشی. اصلا علاقه به خیار مطابق نظریات پدر علم روانشناسی، یک امر طبیعیه. ولی همه‌ی اینا رو فقط گفتم که دلت نشکنه. چون مهم اینه که علاقه به خیار هیچ کمکی به شخصیت‌پردازی نمی‌کنه!

تازه وارد که عصبانی شده بود، یک خیار در دهان ماروولو چپاند و وارد ایفای نقش شد.

ماروولو بریده بود. او از تازه واردها قطع امید کرد. حتا از کل سایت قطع امید کرد. و از خودش ... ماروولو خودش را بلاک کرد و دیگر هیچگاه به خانه‌ی ریدل‌ها بازنگشت.



پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۲۱:۳۳:۳۱ سه شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۹
#5
دوباره نانوخلاصه: مرگخوارا از بهشت سر درآوردن و غرق نعمتن. یک دفعه محفلی‌ها که در تعقیبشون بودن هم سر می‌رسن.
***


- از شیردال به ققنوس ... ما در حال پیاده شدن ...

- بابا جان ما که خودمونم کنار شما سقوط کردیم و همه با هم داریم پیاده می‌شیم! دیگه برای کی داری گزارش می‌دی؟!

دسته‌ی محفلی‌ها شروع به پیشروی در بهشت کردند تا بفهمند از کجا سر در آورده‌اند.

- چه قدر همه چی سر جاشه! هر جا که هست نظارتش با منه!

- تو که ناظر جایی نیستی بابا جان! یعنی این‌جا هیچ‌جا نیست؟

- پس لابد اومدیم به دنیای موازی که من توش ناظر خیلی جاها هستم و از ظرفیت‌هام به درستی استفاده می‌شه!

- واهاهاهاهای! پروفوسور! یه نهر عسل این‌جاست! من همیشه رول مدلم پو خرسه بود! تصویر کوچک شده


هاگرید با یک شیرجه‌ی بلند، به سوی نهر رفت اما همین که او فرود آمد، تمام محتوی نهر با یک شیرجه بلندتر از آن خارج شد و به اطراف پاشید.

- باباجانیان به نظرم این‌جا ممکنه بهشت باشه!

- بهشت؟ مرگخوارا رو آوردن بهشت؟ لابد قراره این‌جا جاودانه باشن!

دامبلدور هنوز با اطمینان نام مکانی که به آن وارد شدند را به زبان نیاورده بود که یکی از محفلی‌ها از جمع جدا شده و شروع به ارائه‌ی تحلیل‌های آگاهانه در مورد وضعیت بهشت کرد!

- فرشته خانوم؟ سلام ... تو فرشته‌ی باهوشی هستی! به نظرت یکم رفتار خدا مشکل دار نیست؟ تو راه من دیدم خدا یه سری رو فرستاده بود جهنم، ملائک عذاب همگی ریخته بودن رو طرف! خوب این برخورد قشنگ نیست. از طرفی من هر چی سر می‌گردونم هر جای بهشت رو که نگاه می‌کنم فقط بهشتی می‌بینم. پس این جهنمیا کوشن؟ این تبعیضه دیگه! این چه حکومت توتالیتریه که خدا راه انداخته؟ به نظرت بهتر نیست یه سازوکاری تشکیل بدیم که مخلوقات خودشون بتونن رای بدن و من رو ... یعنی هر کسی که می‌خوان رو به خدایی برگزینن؟ وقتشه که انقلاب کنیم و نهضت آزادی بهشت رو ...

- من خانم نیستم. فرشته نژادمه، اسمم که نیست! ضمنا خیلی دیگه دار کفر می‌گی!

بلافاصله ماموران بهشت سر رسیدند. سیریوس را در گونی کرده و به جهنم انتقال دادند.

- معلومم نیست بتونن این‌جا بمونن.


سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۷:۵۵:۴۰ دوشنبه ۲۸ مهر ۱۳۹۹
#6
(پست پایانی)


آ‌ن‌چه در قسمت‌های اخیر دیدیم: بید کتک‌زن، شازده کوچولوی هافلپاف را برداشته و به سمت جنگل رفته بود. گراوپ نیز افتاده بود به دنبال بید. عده‌ای از هافلپافی‌ها، به دنبال بید کتک‌زن و باقیشان نیز به دنبال گراوپ روانه جنگل ممنوعه شده بودند.
***

بی دلیل نبود که جنگل ممنوعه، جنگل ممنوعه بود. هرچه در آن پیش می‌رفتی، تاریک و تاریک‌تر می‌شد و فقط 5 دقیقه قدم زدن کافی بود تا دیگر هیچ چیز نبینی. بنابراین با خطراتی مواجه می‌شوی که آشنایی با آن‌ها نداری.

- مگه نشنیدی چی گفتم؟ از چوبدستیت استفاده کن!

ندای درون رودولف، باعث شد او چوبدستی بکشد.

- لوموس!

دورتادورش پر بود از درخت‌های متراکم. مشخص نبود چطور به آن‌جا رسیده اما راه خروجی پیدا نمی‌کرد!

- این‌جا کجاست؟ بقیه کجان؟

- این‌جا جنگل ممنوعه.

- اینو که خودمم می... یا صاحب قمه! این دیگه صدای کی بود؟

- منم! این بالا! من سرو کمالات‌بُر هستم! نوه‌عموی بید کتک زن.

- صبر کن ببینم ... این یعنی نه تنها من این‌جا گیر کردم ... بلکه اگر ساحره‌ای هم بیاد سراغم کمالاتش ...

- درسته!

در نقطه‌ی ناشناخته‌ی دیگری از جنگل، سدریک که فهمیده بود مفقود شده، بالشش را به زمین انداخت تا از این گم گشتگی استفاده کرده و کمی چرت بزند.

-

- کیه جیغ می‌زنه نمی‌ذاره یکمی استراحت کنیم؟

- منم! کاج جیغ‎کِش! باجناق بید کتک‌زن!

- هر کی که هستی جیغ نزن تا یکم استراحت کنم.

- نمی‌شه! این ماهیت منه! اگه جیغ نزنم دیگه کاج جیغ‌کش نیستم! ولی من کاج جیغ‌کشم! پس اگه جیغ نزنم کلا نیستم!

- می‌خوام صد سال نباشی خوب با این ماهیتت!

تصویر کوچک شده


ساعت‌ها بود که دانش‌آموزان در جنگل پراکنده شده و اثری از بید و گراوپ پیدا نمی‌کردند. آن‌ها کم کم از هدف اصلیشان قطع امید کرده و به فکر نجات خودشان بودند اما دریغ از یک روزنه‌ی نور که راهی نشانشان دهد ...

پایان
ویرایش ناظر: چی‌چیو پایان؟ یعنی همه تو جنگل گم شدن؟ این که خیلی سیاهه! اعضا رو ناامید می‌کنه! ما باید در این شرایط اقتصادی و قرنطینه، به کاربران امید و انگیزه بدیم! ادامه بده ببینم!


- هی! اون‌جارو! اون نور چیه؟

نگاه رودولف که در تمام این مدت مشغول غر زدن زیرلبی بود، به سوی نقطه‌ای که نوک شاخه‌ی سرو اشاره می‌کرد چرخید.

- انگار آتیش بازی‌ای چیزیه!

- حتما جشنه! جشنم که پر از کمالات‌نمایی!

- واهاهاهاهاهای!

کلک رودولف گرفت و درخت شروع به دویدن به سمت نور کرد تا راه خروج رودولف باز شود و نجات پیدا کند.

- خوب دست به سرش کردم! امممم ... نکنه واقعا اون‌جا کمالات‌نمایی به راه باشه؟

رودولف نیز شروع به دویدن کرد. سروصدای انفجار و آتش بازی و نور خیره‌کننده، در واقع تمام جنگل را به طرف خود کشانده بود ...

به نزدیکی نور که رسید، کم کم توانست چهره‌ی آشنای سایر دانش‌آموزان را ببیند؛ آن‌ها نیز به همان سو می‌دویدند. ظاهرا بی‌راه نگفته بود؛ آتش‌بازی و نور و جرقه‌های جادویی که به هوا می‌رفت، خبر از جشنی بزرگ می‌داد. در مرکز تجمع، بید کتک زن و گراوپ حضور داشتند و به لطف قد و قامت بلندشان از هر فاصله‌ای قابل تشخیص بودند.

- اَنکَحتُ مُوَکّلَتی بید لِمُوَکّلی گراوپ!

صدایی که به وضوح به کمک جادو بلند شده بود، نشان می‌داد گراوپ و بید به یکدیگر رسیده‌اند!

- کیلیلیلیلیلیلیلی!

ناگهان همه چیز رنگ و بوی قسمت آخر سریال‌های عطاران گرفت. هافلی در حالی که کردی می‌رقصیدند، شروع به دیالوگ گفتن کردند.

- خوب بچه‌ها وقتشه برگردیم خوابگاه!

- پس تکلیف شازده کوچولو چی می‌شه؟ ما کل سوژه دنبال اون بودیم!

- مگه بید ورش نداشته بود؟ با گراوپ به فرزندی قبولش کردن!

اینم پایان خوش!


[از این سکانس‌های اشانتیون که بعد از تیتراژ پخش می‌‌شه]

شب بود. اولین شب زندگی مشترک گراوپ و بید کتک زن. گراوپ پس از بستن در پشت سر هاگرید که تکچرخ زنان با موتور پشت سر جاروی عروس آمده بود، به اتاق خواب رفت.

- سگ سیاه! تو ... این‌جا ... چی کار؟

- اممم ... چیزه ...تو غول باهوشی هستی! من طبق یه عادت قدیمی، رفته بودم شیون آوارگان. از جوونی برای پایه‌ریزی انقلاب‌ها با فیدل و چه و اینا اون‌جا جمع می‌شدییم. اتفاقا الانم داشتم اون‌جا برای یه انقلاب مشتی برنامه‌ریزی می‌کردم! تو هم با مایی دیگه ... نه؟

- این جا چی کار؟

- همین دیگه ... من همیشه از این سوراخه می‌رفتم شیون از همینم برمی‌گشتم. نمی‌دونم چی شد که این دفعه این سوراخه از منزل شما سردرآورد.

- تو ... زن گراوپ؟

- آممممم ... زن شما؟

واقعیت این بود که گراوپ غول باهوشی نبود. اما غول غیرتی چرا!

پایان!


ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۷:۵۹:۰۵
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۸:۰۴:۳۱
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۸:۰۷:۲۱
ویرایش شده توسط ماروولو گانت در تاریخ ۱۳۹۹/۷/۲۸ ۹:۱۴:۱۸


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۳۵ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
#7
در حال دیدن این عنوان: ماروولو گانت الکساندرا ایوانوا

نیگا! یه جو احترام به بزرگتر تو این نسل نیست که نیست! اول که دختره‌ی بی شرم دهنشو جلو غریبه و بزرگتر تا این‌جا باز کرده نواده‌ی سالازارو بلعیده! بعدم هر بار تو روی من نیگا می‌کنه بهم می‌گه پیرمرد! پیر مرد بابابزرگته! الانم که بهش گفتم دفعه‌ی بعدی چوبدستی می‌کشم روت می‌شونمت سر جات، جای این که بره توی پستو قایم شه راه افتاده دنبالم اومده اینجا! اگه جزو کنیزان وارث بر حق جدم نبود به جای این که بیام با هماهنگی خودت ... همون‌جا با پشت دست می‌زدم دندونای کج و کولشو می‌ریختم تو دهنشا! حیف ...


سلطان رنج پدر! تصویر کوچک شده


پاسخ به: برج وحشت!
پیام زده شده در: ۲:۲۵:۰۴ چهارشنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۹
#8
خلاصه: لرد مدتی به مرگخوارها استراحت داده و اون‌ها تصمیم دارن تو خونه‌ی ریدل‌ها خوشگذرونی کنن اما از اون لحظه مدام اتفاقات ترسناک براشون افتاده.

تصویر کوچک شده


بچه جیغ زنان به سمت خروجی دوید. ناگهان گابریل سر راهش سبز شد و برایش زیرپا گرفت. بچه هم بلند شد روی هوا و در سطل مخلوط وایتکس و استونی که گابریل از پیش تعبیه کرده بود فرود آمد. گابریل بچه را از پاهایش گرفت و مقابل آینه‌ای آویزان نگه داشت.

- حالا ماه شدی!

گابریل بچه را به اتاق برد اما تنها چند لحظه‌ طول کشید تا سکوت خانه‌ی ریدل دوباره با صدای جیغی شکسته شود.

- کسی دست منو ندیده؟ بابا رآکتورم داغ کرده انقدر تو حالت آماده به کار مونده! الکتریسیته‌ی اشباع داره از چشمام می‌زنه بیرون! بدین ما برقمونو تولید کنیم دیگه!

- دستت همینی نبود که پدر مامان دادن به مامان تام مامان؟

تام دوان دوان خودش را به آشپزخانه رساند.

- کو؟ کدوم؟

- سر سفره! باهاش کله‌پاچه‌ی انسانی پختم.

- با دست من؟ اون دست عصای دست من بود! اصلا ماروولو از کی تا حالا آدمخوار شده؟

تام یک دستی که برایش مانده بود را نیز تغییر کاربری داد و سه نعل خودش را به میز شام رساند. ماروولو تنها آن‌جا نشسته بود و در سمت مقابلش، یک بشقاب کله پاچه به چشم می‌خورد.

- نه بابا! جدی؟ عجب!

- معلومه چی کار دارین می‌کنین؟ دست من کو؟

- هیس! به چه جرات دو تا بزرگتر می‌پری؟ بله بله ... می‌گفتین ... که این‌طور ... پس زمان شما ...

- کدوم بزرگتر؟ دست منو خوردین؟

- خیلی پررو شدیا بچه! زمان سالازار یکی تو حرف بزرگتر پرید ... اصلا خودتون بهش بگین چی کارش کردین!

- خودشون؟

تام با تردید به صندلی خالی روبروی ماروولو نگاه کرد. سپس توجهش به کاسه‌ی کله‌پاچه جلب شد که خالی تر شده بود. آب دهانش را با صدای بلندی قورت داد و دل و جراتش را در دست گرفت و به آن سو دوید. چنگ زد و دستش را از وسط بشقاب برداشت، دل و جراتش که آب رفته بود از میان انگشتانش لغزید و به زمین افتاد. با نهایت سرعت و در حالی که جیغ می‌کشید به سمت اصطبل متواری شد.

- وای بر من ... وای بر شما ... وای بر ما! جناب سالازار! خواهش می‌کنم بر من ببخشید! خشمتون رو دامنگیر اهالی این خونه نکنید!



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۹:۲۵:۲۳ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
#9
خلاصه:

سکوی نه و سه چهارم خراب شده و جادوگرها قادر به رفتن به هاگوارتز نیستن. بنابراین تصمیم می‌گیرن شعبه دوم هاگوارتز رو توی لندن تاسیس کنن. شعبه‌ی جدید چندان موفق عمل نمی‌کنه و دانش‌آموزا تصمیم می‌گیرن هر طور شده خودشون رو به مدرسه‌ی اصلی برسونن. برای این کار دو نفر می‌رن توی یک چمدون و از هاگرید می‌خوان اونا رو به سمت هاگوارتز پرتاب کنه.

تصویر کوچک شده


- به حدف ذدم؟

تام هر دو تخم چشم خود را از کاسه درآورد و در اختیارلینی قرار داد. لینی ارتفاع گرفت و چشمان او را مانند دوربین شکاری جلوی چشم خودش گرفت.

- افتاد جلوی دیوار قلعه!

دو دانش‌‌آموز دیگر در چمدان رفتند و هاگرید مجددا پرتاب کرد.

- ذدم؟
- به دیوار قلعه!
- یه سنگینشو بدین! این دفعه اون خوکای کثیفو می‌پوکونم!

این بار یک دوجین دانش‌آموز در اختیار هاگرید قرار گرفت.

- باریکلا هاگرید! یکیش ترکید! یه ستاره گرفتی!

هاگرید که گرم شده بود دیگر نیازی به چمدان نداشت و خودش مشت مشت دانش‌آموز برمی‌داشت و پرتاب می‌کرد.

- واهاهاهای! کی بازیو عوذ کرد؟ من عاشق فوروت نینجام!

هاگرید که به خاطر نمی‌آورد خودش آن دانش‌آموز بخت برگشته را به هوا پرتاب کرده، دست به کمر رودولف برد و در کسری از ثانیه دانش‌آموز سوجی را به دو نیم تقسیم کرد!

تصویر کوچک شده


- زنگ خطر! زنگ خطر! هم‌رزم‌ها به گوش باشید! حمله شده!

شیء حجیمی به تابلوی سر کادوگان که بالای دروازه‌ی قلعه نصب شده بود خورد و او را به اعلان وضعیت قرمز وادار کرد.

- آخ! زخمم! ولدمورت حمله کرده!

هری که فورا خودش را به مقابل درب رسانده بود، پیشانیش مورد اصابت گلوله‌ی دوم قرار گرفت تا این گونه الم شنگه راه بیندازد.

- اون بذرها ره بری چی اون‌جوری می‌کارِد؟ دارِد اشتباه می‌کارِد یره! خرابش کردِد!

هدف بعدی علی بشیر بود که نمی‌خواست با حقیقت محفلی نبودن خود کنار بیاید و بر روی قالیچه‌ی پرنده‌اش مشغول ایراد گرفتن از کار محفلی‌ها یا به قول خودش راهنمایی آن‌ها بود. لحظه‌ای بعد، علی با صورت در یکی از چاله‌ها سقوط کرد و رز بدون توجه به این که او بذر پیاز نیست، رویش را با خاک پر کرد.

- گلاواهایاااااااا... [زارت]!

ویلبرت مشغول ساز و آواز در دستگاه دوبرره برای غنچه‌های پیاز بود تا رشدشان را بهبود ببخشد که سازش مورد اصابت گلوله‌ی دشمن قرار گرفت و منهدم شد.

- زاخ! تو خیار باهوشی هستی! از سیاست سر در میاری! این چه مزرعه‌ی تمامیت‌خواهیه که همه‌ی پیازاش می‌ره انبار می‌شه؟ بهتر نیست یه سازوکاری تشکیل بدیم که این پیازها خودشون رای بدن و انتخاب کنن که غذای کی بشن؟

زاخاریاس که داسی در دست راست داشت و با آن بر زمین می‌کوبید و چکشی در دست چپ داشت و با آن کار خاصی نمی‌کرد، می‌خواست از تعلق پیازها به خلق محفل بگوید که گلوله‌ای سیریوس را از مقابلش برداشت.

گلوله‌های چمدانی پس از مدتی شروع به باز شدن کردند و دانش‌آموزان هاگوارتز از آن‌ها سر برآوردند.

- بچه‌ها مثل این که اشتباه اومدیم!

-این‌جا دیگه کجاست؟

از مدرسه‌ی باستانی هاگوارتز، تنها دیوارهای قلعه‌اش باقی مانده بود.

- تا چشم کار می‌کنه پیازه!

پروفسور دامبلدور بعد از این که دید دیگر دانش‌آموزی به مدرسه نمی‌آید، آن را به نفع محفل ققنوس مصادره کرده و به مزرعه‌ی پیاز تغییر کاربری داده بود.



پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۱۷:۴۵:۰۹ سه شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۹
#10
خلاصه: فنریر صورتی رنگ شده. لرد که نمی‌خواد مرگخوار صورتی داشته باشه، دستور چاره‌اندیشی می‌ده. پلاکس قلمو به دست می‌شه و فنریر رو رنگ می‌کنه.

تصویر کوچک شده


- خوب این‌جوری که حالا حالاها خشک نمی‌شه! من هر بار تجدید تف می‌شم، می‌رم می‌شینم جلوی آفتاب که خشک شم!

- آفرین تام! حالا که پیشنهاد دادی خودتم ورش دار ببرش بذارش رو پشت بوم.

- کی؟ من؟! این که خودش پا داره! بوی گندش به کنار ... می‌دونین چقدر سنگینه؟! ستون فقراتم تیکه تیکه می‌شه!

ماروولو به یک پس‌گردنی قایم به تام، ستون فقراتش را تکه تکه کرد. بلافاصله رودولف مشغول تفکاری مهره‌های تام شد.

- تام مامان حالا که داری می‌ری جلوی آفتاب خشک شی و فنر مامان رو هم سر راهت می‌بری، این طبق رو هم ببر ... برای لواشک هلوی مامان برگه‌ی آلو درست کردم!

تصویر کوچک شده


- تام! فنر کو؟ برگه‌های آلو کو؟ خودت چرا این شکلی شدی؟

- یکمی ... طبق و فنر سنگین بودن ... از پله‌ها بالا رفتنی ستونم کج شد ... یکمی هم ... فنر گشنش بود ... برگه‌ها رو خورد.

- و خودش؟

- خودش سالمه. فقط یکی هول بده از در بیارتش تو! یعنی سالم سالم که ... برگشتنی از دستم افتاد، انگشتای پاش لب‌پَر شد!

- لب‌پر؟

- نمی‌دونم این زنگه که پلاکس استفاده کرد چی بود ارباب ... زیادی خشک شد. یعنی کلا خشک شد.

تام با گشودن در از مجسمه‌ی فنریر رونمایی کرد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.