هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱:۵۴:۴۳ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#1
هعیییییییی!
ارباب بسی نقد کنندمون!

چقدرررررر دلم برای اینجا تنگ شده بود!

اممم... اربابا، بی زحمت خواهشا این کوچولو رو نقد میکنید؟
البته چندان کوچولو نیست داره وارد سنین نوجوانی میشه!

خوبه ارباب؟ نسبت به دوئل های قبل بهتر شده؟ می‌دونم نشده!

پیشاپیش بسیار بسیار بسیار متشاکرم‌.



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۱:۱۳:۲۰ شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹
#2
پلاکس بلک


VS


مادر پرفسور


هدیه سال نو


_تق، تق، تق.

هکتور آخرین پاتیل در دستش را درون قفسه گذاشت، از ویبره های شدیدش معلوم بود که خیلی خوشحال است، چون بلاخره یک نفر پیدا شده بود که قدر معجون هایش را بداند.
لباس هایش را بررسی و در را باز کرد.
پشت در یک تپه گل قرار داشت که کم کم از بالای آن کله ای با موهای فرفری نمایان شد:
_ روزبخیر استاد!

هکتور در را باز تر کرد و تپه گل وارد شد:
_ روز بخیر پلاکس؛ این همه‌گل برای چیه؟
_ برای شما آوردم استاد!

مردمک چشم هکتور گشاد شد و ویبره ای به ظاهر تمام ناشدنی آغاز گشت.

_ امممم... آروم باشین استاد، باید کارمون رو شروع کنیم!

هکتور از حرکت باز ایستاد:
_ کارمون؟ نه! کار من. اگر فکر میکنی اجازه میدم به وسیله هام دست بزنی یا تو کارم دخالت کنی سخت در اشتباهی، تو یه گوشه میشینی و من کارم رو میکنم!
_ چشم‌ استاد!
_ خب حالا بگو ببینم چی میخوای؟

پلاکس روی صندلی چوبی نشست و در حالی که شوق و ذوق از چهره اش معلوم بود شروع به صحبت کرد:
_ خب، من یه شامپو میخوام! کـــه... چشم های براق و مشکی پرفسور رو قشنگ تر و موهای براق و مشکی شون رو خوش حالت تر نشون بده؛ در ضمن برای قد و قامت رعناشون هم مناسب باشه!

هکتور چانه اش را به نشانه تفکر خاراند:
_ این پرفسور خوشگل که میگی کی هست؟ چرا تا حالا ندیدمش؟

چشمان پلاکس پر از اشک‌ شد:
_ پرفسور اسنیپ دیگه، میخوام بهشون هدیه سال نو بدم!
_ آوو! من کارم رو شروع میکنم، تو هم بی حرکت میشینی همونجا!

پلاکس با شنیدن کلمه بی حرکت کمی جا به جا شد:
_ میشه تو این فاصله شیشه شامپو رو نقاشی کنم؟
_ فقط مراقب باش.
_ اممم... استاد به نظر شما نقاشی شب پرستاره جناب ون گوک بهتره یا نقاشی جیغِ ادوارد مونک؟

هکتور چانه اش را از روی زمین برداشت و سر جایش گذاشت:
_ هـ... هرکدوم صلاحه!

به این ترتیب نقاش و معجون ساز مشغول کارشان شدند.


___________________________

خوابگاه اسلیترین خالی شده بود و همه برای تعطیلات سال نو به خانه هایشان رفته بودند.

پلاکس شیشه حاوی شامپوی بنفش رنگی را روی میز گذاشته بود و نگاهش میکرد:
_ یعنی پرفسور از این هدیه خوششون میاد؟ اگه ناراحت بشن چی؟ اگه کسی دیگه ای بهشون شامپو داده باشه چی؟

وجدان پلاکس پس گردنی محکمی به او زد‌.

_ هی چته؟
_ خودت که عقل نداری، خواستم بگم هیچکس به اسنیپ کادو نمیده!

پلاکس سری تکان داد و دوباره وارد تفکراتش شد:
_ اگه خوششون نیاد چی؟ اگه ناراحت بشن چی؟

بلاخره نویسنده تصمیم گرفت به تفکرات بیهوده و مسخره خاتمه دهد و پلاکس را روانه دفتر اسنیپ کند.

پلاکس راه روی روبه روی دفتر اسنیپ را با قدم های پر استرسش سوراخ کرده بود:
_ دعوام نکنن؟ چرا این وقت شب اومدم اینجا؟ اگه تنبیه بشم چی؟ امتیازامونو نگیرن؟ یعنی الان باید برم در بزنم؟ نمیشه در نزنم؟ چطوره کادو رو بذارم پشت در و فرار کنـ...
_ میشه بدونم چرا این وقت شب تو راه رو پرسه میزنی بلک؟

پلاکس چند متر تکان خورد و لرزید و آب دهانش را به سختی قورت داد:
_ شب بخیر پرفسور!
_ این وقت شب چرا تو راه رویی بلک؟!
_ سال نو مبارک پرفسور!
_ این وقت شب تو راه رو چیکار میکنی بلک؟

پلاکس کم آورد، شیشه شامپو را با دستان لرزان جلو برد:
_ او... اومدم... کـ... که... بـ... بگم... سا... سال نو مبارک!

اسنیپ با تعجب نگاهش کرد:
_ خب، زود برو خوابگاه.

سپس برگشت، وارد دفترش شد و در را بست.
پلاکس به دستش که روی هوا مانده بود نگاه کرد، به سمت دفتر رفت و ناخودآگاه در زد.
اسنیپ در را باز کرد:
_ عرض کردم تشریف ببر خوابگاه!

پلاکس دوباره شیشه شامپو را بالا آورد:
_ این هدیه سال نوعه که برای شما گرفتم!

اسنیپ از جهات مختلف شامپویی را در دست پلاکس بررسی کرد:
_ برای من هدیه گرفتی؟

پلاکس کم کم شروع به لرزیدن کرد:
بـ... بـ... بلـ... بله... فـ... فک... کـ... کنـ... کنم!

اسنیپ سریع از او فاصله گرفت:
_ فکر کنی دوشیزه بلک؟ رو حساب فکر کردن برای من کادو گرفتی؟ خجالت نکشیدی؟

پلاکس اشک های نیامده اش را پاک کرد:
_ مطمئن بودم پرفسور، دوست ندارید؟ ببخشید، میبرمش!
_ نه صبر کن! چیه هدیه ات؟

پلاکس لبخند محوی زد و درون پوستی خوشحالی اش را ابراز کرد:
_ شامپو پرفسور!

اسنیپ با ردایش شیشه را از دست پلاکس گرفت:
_ خوبه، حالا برو!

اسنیپ دوباره وارد دفتر شد و در را پیش چشمان پلاکس کوبید.
پلاکس هم به آرامی به خوابگاه بازگشت.

اسنیپ به دیوار تکیه زد و کاملا افسرده و غمگین از خوشحالی قر داد و ایول گفت و جشن گرفت.
ناسلامتی اولین هدیه سال نوی عمرش را گرفته بود!
سپس با خوشحالی و دلسردی تمام به حمام رفت.

___________________________________
بعد از تعطیلات_ کلاس معجون سازی

کلاس تمام شد و همه آماده جهیدن به بیرون کلاس شدند.

_ دوشیزه بلک لطفاً بمون!

پلاکس نگاهی به چهره اخم آلود اسنیپ و کلاه پشمی روی سرش انداخت و نشست.
همه جادو آموزان بیرون رفتند، اسنیپ بلند شد و در را بست.
آرام کلاهش را در آورد:
_ دفعه بعد که برام هدیه آوردی... قبلش اخطار بده که از هکتور گرفتیش!

سپس دستی به سر تاس اش کشید و به پشت میزش برگشت.
پلاکس به سختی بلند شد:
_ ببخشید پرفسوووووور.

اسنیپ کلاه را روی سرش گذاشت:
_ فقط برو بیرون! بروووو بیروووون!


پایان



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۹:۴۳:۴۶ چهارشنبه ۲۴ دی ۱۳۹۹
#3
آنچه گذشت ۱
آنچه گذشت 2


دیزی با پلاکس که برای خرید به کوچه دیاگون آمده بود خداحافظی کرد و به سمت کتی برگشت.
اما کتی خریدش را کرده بود و با لبخند پهنی اورا تماشا میکرد.

_ بریم یه دوری بزنیم و برگردیم خونه.
_ بریم.

بعد از یک ساعت چرخ زدن در کوچه دیاگون بلاخره آنها پشت درب خانه استرتون ایستادند و:
_ زینگ زینگ.

جرمی خامه لیمویی را بر روی زمین گذاشت و از آشپزخانه که در طبقه دوم بود به سمت درب دوید و یکی دوباری هم با زمین برخورد کرد.
و وقتی رسید با پلاکسی مواجه شد که در را باز کرده بود و کتی و دیزی ای که مشغول در آوردن کت هایشان بودند.

_ عه دیر رسیدم! من میرم ادامه شام رو حاضر کنم‌.

_ منم خیلی خسته ام و میرم بخوابم.

کتی این را گفت و به سمت کوچک ترین اتاق خواب خانه رفت، در را بست و به آرامی قفلش کرد.

_ حالا وقته شوخیه!

پلاکس، جرمی و دیزی روی مبل های کوچک نزدیک به هم نشستند.

_ کیک ات کی حاضر میشه جرمی؟

_یک ساعت دیگه تقریباً!

_ خوبه، ما هم تو این فاصله اتاق پذیرایی رو تزیین میکنیم که اگه کتی خواست بیاد اینطرف چیزی نبینه!

_ حله!

جرمی به سمت آشپزخانه رفت و دیزی و پلاکس هم به اتاق پذیرایی رفتند و مشغول شدند.

ساعت نزدیک به هشت شب بود که پشت در اتاق کتی حاضر شدند.

_ کتیییی!؟
_ کتی بیدار شوووو!
_ کتییییی بیاااا بیروووون!

کتی شتاب زده در را باز کرد.

_ چی شده بچه ها؟
_ یه لحظه بیا.
_ صبر کنین، اول شما بیاین داخل کارتون دارم.

سپس دستشان کشید و وارد اتاق شد.

_ اینا رو برای شما گرفتم!

کتی مشتش را باز کرد و آبنبات ها را به سمت بقیه گرفت.
جرمی با خوشحالی آبنبات زردی را برداشت:
_ آخجون آبنبات لیمویی!

دیزی و پلاکس هم هرکدام یک آبنبات برداشتند.

___________________________

_ تو کی ای؟
_ خودت کی هستی؟ تو خونه من چیکار میکنی؟
_ اینجا کجاست، جریان چیه؟

بحث بین سه نفرشان کم کم بالا گرفت و چیزی نمانده بود که دعوا راه بیفتد.
کتی از کارش بسیار پشیمان شده بود:
_ بچه ها، بچه ها دعوا نکنید.
_ این کیه؟ تو چرا تو خونه منی؟
_ من کتی ام، جرمی ما چند وقته اینجا زندگی میکنیم، ما دوست هستیم!
_ دروغ نگو، شما اومدین وسایل منو بدزدید!


ساعت ها از نیمه شب میگذشت و کتی موفق شده بود آنها را متقاعد کند اگر کمی بخوابند همه چیز درست میشود.
کتی در حالی که خمیازه میکشید وارد اتاق پذیرایی شد تا کتابی که دیروز مشغول خواندنش بود بردارد.
با بازکردن در با ریسه ها و شمع ها و چراغ های معلق در هوا مواجه شد، آرام داخل رفت و چشمی چرخاند.
اتاق به زیبایی تمام تزیین شده و بوی لیمو پیچیده بود.
با دهان باز همه چیز را از نظر گذرانید و بلاخره بالای کیکی که روی میز بود متوقف شد.

_ تولدت مبارک‌ کتی!

ناخودآگاه روی زمین نشست:
_ امروز تولدم بوود!

½---------------½

تولدت مبارک کیت کت


کتی، ممنون، فقط ممنون که هستی. تولدت مبارک.
امیدوارم همیشه ی همیشه روی لب هات خنده و تنت سلامت باشه.



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۱۳:۲۰ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#4
سلام جادوگران!

امسال اولین سالیه که به خانواده بزرگت اضافه شدم.
و چقدر از افتادن این اتفاق خوشحالم.
نمیدونم کی، کی، کجا، یا اصلا برای چی تو رو متولد کرد؛ اما میخوام ازش تشکر کنم، هرکسی که هستی و هرجایی که نفس میکشی، من و این خانواده بزرگ، ازت ممنونیم که جادوگران رو به وجود آوردی.

تولد مبارک گرم ترین خونه روی زمین.



پ.پ.ن: مجازی برگزار میکنید دیگه؟



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۳۵ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#5
درخواست دوئل داشتم با مادر پرفسور.
هماهنگ شده!



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: باغ وحش هاگزميد
پیام زده شده در: ۰:۵۹:۰۴ سه شنبه ۲ دی ۱۳۹۹
#6
_ واااااااااای! واااااااااااااااااااای! نههههههههههههههههه! امکان ندارهههههههههههه!

مرگ‌خواران با وحشت به سمت گابریل که دیوانه وار و بی وقفه فریاد میکشید برگشتند.
تی اش را در هوا گرفته بود و دور قفس میدوید و همچنان فریاد میکشید.
پلاکس سریعا دستش را پایه دفتر نقاشی اش کرد و به گابریل، ببر و همچنین قفس چشم دوخت.
سوژه ای بهتر از فریاد های گابریل و ببری که ترس و تعجب در چشمانش موج میزد، چیز نایابی بود.

لرد سیاه و مرگخواران اما چشمان یک نقاش را نداشتند! برای همین با همان سرعت پلاکس به سمت قفس حمله کردند.
فنریر با پنجه های بزرگش گابریل را در دست گرفت، و پاهای گابریل همانطور که روی هوا معلق بود حالت دویدن داشتند.

_ خب ساکتش کن!

فنریر گابریل را بین دو انگشتش جا داد و دست دیگرش را روی دهان او گذاشت.

_ حالا بهتر شد، گابریل چه خبرههههه؟

_ امممممم، هممم، هم هممم هممممم!

همچنان که گابریل مشغول توضیح دادن ماجرا بود، مرگ‌خواران هم مشغول ماساژ دادن، تمیز کردن و حتی سوراخ کردن پرده گوش هایشان بودند؛ تا بلکه متوجه حرف های او بشوند.
ولی لرد سیاه که مظهر کمال ابهت و هوش بودند نگاهی به آنها کرده و سری به نشانه تاسف تکان دادند:
_ خب مرگخواران باهوشمان! مشکل از گوش هایتان نیست! مشکل ببر است که زبان صحبت گابریل را عوض کرده!

بحث بین دانشمندان مرگخوار بالا گرفته بود، تام که اصلا هم با ذکاوت نبود از میان آنها آرام کنار رفت، نزدیک فنریر شد، دست او را از روی دهان گابریل کنار زد و سوت زنان به مکان قبلی ایستادنش بازگشت.

_ میخواستم بگم ببره آشغال های تر و خشکش رو از هم جدا نمیکنه!

بحث فلسفی مرگ‌خواران پایان یافت، این بار حتی ببر هم دلسوزانه به آنها نگاه میکرد و با همان چهره ببر گونه اش تاسف های زیاد میخورد.
فنریر که متوجه زباله های تر مثل گوشت شده بود گابریل را رها کرد و به سمت گوشه قفس هجوم برد.

_ آخه ببر هم انقدر بی فرهنگ؟ ببر هم انقدر بی سلیقه؟ ببر هم انقدر زشت؟
_ ببر هم ببر های قدیم! زمان سالازار... مرلین بیامرز... ببر جماعت جرعت نداشت آشغال تولید کنه! چه برسه بخواد تفکیک کنه یا نکنه!

لرد سیاه باید خونسردی خود را حفظ می‌کرد، بلاخره کتی هااا پشت در بودند و اگر خونسردی خود را حفظ نمیکرد، کتی ها نومید شده و به مورفین گانت ها میپیوستند:
_ گابریل عزیزمان! قول میدهیم پس از خروج از اینجا، در را هزاران قفل زده و سالها به ببر غذا ندهیم تا هر روز تو را میل کند. اما اکنون عجله داریم، میدانیم برای چه عجله داریم ولی دلمان نمیخواهد بگوییم. باید سریع تر برگردیم.

و این سرعت مصادف شد با هجوم دوباره مرگ‌خواران ناهار نخورده به سمت درب خروج و برخورد آنها با شیشه هایی به ضخامت طول ببر!
بلاتریکس دستگیره را گرفت و به سمت پایین کشید، اما دریغ از یک حرکت کوچک!
این بار هم لرد سیاه چوبدستی ارزشمند خود را بالا برد تا آلاهامورایی نثار در کند.
مچ دست لرد چرخید، ثانیه ای گذشت، مچ دست لرد سیاه باز هم کمی چرخید، یک ثانیه دیگر گذشت، این بار ورد هم بر لبانش جاری شد، نیم ثانیه گذشت و چوبدستی همانطور بی حرکت به در زل زده بود.

_ آلاهامورا!

چوبدستی به زل زدن ادامه داد.

_ میگوییم آلاهامورا!

باز هم چوبدستی همانطور بی حرکت ایستاد، و لرد سیاه بار ها به او گوشزد کرد که لرد ولدمورت است و اگر بخواهد میتواند پدرش را در بیاورد.
اما گوش چوبدستی بدهکار این حرف ها نبود، برای همین لرد سیاه که احساس میکرد حرمتش شکسته شده آرام بلند شد، از پشت تمام مرگخواران گذشت؛ از آنها سراغ سوروس را گرفت که هنوز نرسیده بود و فکر میکرد راه را گم کرده. همه آنها را از نظر گذرانید، سر انجام کنار لوسیوس بخت برگشته ایستاد:
_ چوبدستی!

لوسیوس به سختی آب دهانش را فرو فرستاد و نگاهی به لرد سیاه کرد.

_ چوبدستی تو بده من!

لوسیوس که اهل مقاومت نبود به آرامی چوبدستی اش را در دستان لرد سیاه قرار داد، لرد دسته آن را با یک حرکت ساده شکاند و ما بقی را به سمت درب نشانه رفت:
_ آلاهامورا!

چوبدستی لوسیوس هم حرکتی از خود نشان نداد.

_ پلاکس! تو بزن! شاید چوبدستی ها با ما قهر نمودن.

پلاکس هم حرکتی نکرد.

_ پلاکس؟! با تو بودیم!

توجه همه به صدایی که از برخورد انگشت پلاکس به شیشه ایجاد شده بود، جلب شد.
و همگی این صحنه را دیدند.تصویر کوچک شده
_ ارباب بدون من موندین اون تو؟! ارباب الان اینو میشکنم میام پیشتون.

بلاتریکس که از عصبانیت سرخ شده بود تصمیم گرفت یکبار برای همیشه پلاکس را به دست فراموشی بسپارد:
_ آوداکاداورا.

اما چوبدستی او هم حرکتی نکرد، پلاکس لپش را از شیشه جدا کرد و به تابلویی گوشه محوطه اشاره کرد:
_ با حوصله ترین ببر مازندرا... ببخشید لندن. توجه، هیچ چوبدستی ای در محیط باغ وحش کار نمیکند.

ببر که واقعا تا اینجا هم ببر مشتی ای بود و خیلی راه آمده بود بلاخره عصبانی شد، اما بر جماعت گل رو و مشکین دل مرگ‌خوار عصبانیت هم فایده ای نداشت.

_ میگم... حالا شما که اومدین! میخواین نیمرو دو زرده ای، املتی، چیزی فراهم کنم میل کنین؟
تا همتونو ریز ریز نکردم از قفس من برید بیرون! بیروووووون!


ویرایش شده توسط پلاکس بلک در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲ ۱:۰۵:۲۳


My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۰:۲۴:۰۴ جمعه ۲۱ آذر ۱۳۹۹
#7
_ چقدر تکون میخورید!

با صدای فریاد دختر مو فرفری اراتش (ارتش ها) سیاه و سفید از کارتن هایشان بیرون آمدند.

_چه خبره؟ بازم شام آوردین؟

پلاکس قلمویش را پشت گوشش گذاشت و چند قدم جلو رفت:
_ شما چی هستین؟ چند تا آدم، گرگ، شام، یک کپه ریش، و یه کج و کوله؟ هر چی هستین از بس تکون خوردین کلی طول کشید تا نقاشی ام تموم بشه.

سپس با عجله همان راهی که آمده بود را برگشت و با تابلوی بزرگی دوباره به سمت آنها آمد و نفس نفس زنان تابلو را به دست تام ریدل جوان داد:
_ ا... از.‌‌.. دیشب دارم میکشمش! خیلی سخت بود... آه... آی‌...

تام ریدل جوان از زوایای مختلف به تابلو نگاه کرد، کاملا عادی به نظر میرسید! یک گرگ وسط کپه ای ریش و یک رز زلز در بشقاب و در گوشه کادر کج و کوله ای ناواضح.
_پس ما کجاییم؟ ما رو نکشیدی؟

پلاکس دستی به چانه اش کشید و کمی فکر کرد:
_ چرا کشیدم، شما و اون آقا عینکیه که مثل پسرش خیلی زشت و... عه نباید میگفتم؟ به هر حال شما اون پشت دارین استراحت میکنین. خوابید؛ هیسسسسسس!

تام ریدل جوان که انگار باور کرده بود گوشه تابلو خوابیده است برای حفظ احترام خودش آرام گفت:
_ خب، حالا میشه این تخته رو آتیش بزنیم و روی اون شاممون رو کباب کنیم
؟

پلاکس نگاهی به تام ریدل انداخت، چند ثانیه ای بی حرکت ماند، چند دقیقه گذشت و پلاکس بدون اینکه نفس بکشد به تام نگاه میکرد، کم کم خون همه به نقطه جوش میرسید که با جیغ و سر و صدای سرسام آوری به سمت تام حمله ور شد و تابلو را از دستش کشید.
سپس با سرعت آن را لابه لای موهایش جا داد.

باز هم سکوت بر صحنه حاکم شد و همه به یکدیگر زل زدند، بلاخره دامبلدور به حرف آمد:
_ میای تو جبهه سفید باباجان؟
_ نخیر، نمیام، من هیچ جا نمیام، از دیشب تا الان مشغول کشیدن قیافه های ماورایی تون بودم، حالا هم باید این تابلو تون رو بخرید.

همه به هم، و سپس به هم های دیگر نگاه کردند، ابتدا پوزخند زدند؛ سپس لبخند میهمان لب هایشان شد؛ و چند ثانیه بعد صدای قهقهه هایی قطع نشدنی تمام خیابان را در بر گرفت.

پلاکس که از حرص بنفش شده بود قلمویش را در آورد و وردی خواند و همه را میخکوب کرد:
_ اگه تابلومو نخرین بلایی به سرتون میارم که مرغ های آسمون به حالتون گریه کنن.

در همان حالت خشکیده چشم های سیاهان و سفیدان قهقهه سر دادند و همین برای فوران خشم پلاکس کافی بود:
_ خیلی خب؛ پس من شما رو با این قلموی خوش اخلاق تنها میذارم.

سپس قلموی زرشکی رنگی را از جیبش درآورد و جلوی پای آنها انداخت.
قلمو بی وقفه جیغ میکشید و به دور خودش می‌چرخید و در آن زمان قصد داشت رز را سفت چسبیده و هرگز جدا نشود‌.

پلاکس دوباره قلمویش را چرخاند و طلسم خشک شدگی را باطل کرد:
_ من تو ساختمون رو به رو زندگی میکنم، اگه پشیمون شدین فقط کافیه اسمم رو صدا کنید.

و دور شدن پلاکس همزمان شد با فریاد رز که بخاطر درد گاز گرفتگی پایش کشیده بود:
_ این قلمو دیوونه اســــــــــت!




My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: شهرداری هاگزمید (تعامل با ناظران)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۵:۰۳ سه شنبه ۱۱ آذر ۱۳۹۹
#8
سلام روز بخیر.

اجازه میخوام برای زدن سوژه جدید در اسکله تفریحی.

به این صورت که یک رستوران بزنیم برای تفریح و استراحت.
برای اولین کار و سوژه هم تیم بدون نام پس از باخت سنگین در شطرنج قصد استراحت در این اسکله را دارند.



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۱:۳۲ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
#9
این متن توسط کتی بل نوشته شده و به دلیل مشکلات فنی توسط بنده ارسال میشود.

________________________

سلام! اسب خاص بدون نام بر فیل مارا میتازد‌. امیدی باقیست. امیدوار باشید!



My beautiful lord

I am a Strange painter


پاسخ به: قصر خانواده مالفوی
پیام زده شده در: ۰:۵۰ جمعه ۷ آذر ۱۳۹۹
#10
آن طرف در عمارت مالفوی ها میز گردی تشکیل شده بود و افراد مرگخواری دور آن نشسته بودند.

_ یعنی اگه کچل نکنیم نمیشه؟ همینجوری با همین موهای زیبا!

ملانی پس از گفتن این جمله دستی به موهایش کشید و بغضش را فرو داد.
پلاکس لباس های چریکی زیادی را روی میز گذاشت و با ماشین ریش تراش به سمت ملانی رفت:
_ چیه؟ نکنه اربابو به موهات فروختی؟ نگفتم! نگفتم خائنی! چهار تا گشنیز آبی رو نگه میداری، اونوقت اونطرف ارباب گرسنه بمونن! هی رودولف نیمرو بزنه براشون! اشکال نداره، اشکال نداره، موهای تو مهم تره ملانی!

سپس با دهن کجی یک دست لباس را با تمام توان بر سر ملانی کوبید.

_ بسته دیگه پلاکس! نه؟ فکر میکنم کافیه. حالا همه به نوبت بیاین موهاتونو بزنم؛ اول هم خودت پلاکس!

پلاکس لباس ها را روی زمین رها کرد و با حالت پوکر فیس به بلاتریکس خیره شد.
_ قرار بود اول حساب ملانی رو برسیم!

پلاکس مثلا خیلی باحال بود و میتوانست حرفش را به کرسی بنشاند! اما خب گفتیم مثلا!
برای همین دقایقی بعد بلاتریکس ماشین ریش تراش را در بین موهایش فرو برد...
مگان که از همان گوش هایش را گرفته بود تا هیچ حرفی در مورد کچل شدن نشنود با دیدن آن صحنه به رحمت مرلین رفت و برگشت‌.

دقایقی گذشت تا وقتی که پلاکس کچل شده، لباس چریکی مردانه پوشیده، کلاه کپ ارتشی گذاشته، و پاچه ها شلوارش را دو تا تا زده تا مرد بشود شده از یکی از اتاق های عمارت بیرون آمد:
_ بریم ارباب مونو نجات بدیم!

بلاتریکس کش و قوسی به خودش داد و با نفرت تمام نگاهی پر از رضایت به نتیجه کارش انداخت:
_ نوبت توئه الکساندرا ایوانا!





My beautiful lord

I am a Strange painter






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.