هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۸:۳۲ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰
#1
عزرائیل این دفعه نگاهی محکم تر به ایوان کرد و گفت:
_ به مرگ روح روزی که مرد (قسم عزرائیلی) من هر دفعه به یه شکلی در میام.
حالا انگاری شانس بهت رو کرده یکم صورتت به من که نه اما انگار به شاگردم شبیهه!
تازشم اونجا فقط تو کارنامه ات سیاه بود بقیه سیفیدیشوت با گچ هیچ فرق نداشت!

ایوان با تعجب خیلی خیلی زیاد گفت:
_چرا؟
_خب چون هر کدوم یه کار خیر انجام داده بودن
_چی؟
_ خب همشون به فکر تام ریدل بودن!

ایوان ناگهان مثل سنگی خشکش زد و باز هم گفت اما با ناراحتی.

_ببخشید منظورت لرد سیاهه دیگه؟!
_خب نه دقیقا چون من حدود چند صد بار روحشو تیکه تیکه کردم از بچگیش همش روحشو تیکه تیکه می کردم الان که میبینم خبیث بزرگی شده بهش افتخار میکنم.

ایوان بیشتر و بیشتر خشکش زد!

_خب میشه منو بزاری پایین؟
_مانعی ندار برو پایین!

عزرائیل ایوان رو وسط زمین و هوا ول کرد!
و ایوان مثل یه شهاب سنگ از آسمان بر روی زمین سقوط کرد.


ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۸ ۸:۴۳:۲۶

Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: یتیم خانه سنت دیاگون
پیام زده شده در: ۹:۴۷ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰
#2
_کتی!
کتی!
کتیییییییی!
_هان!
_بیدار شو چقدر هزیون میگی!
_آقا اون جنه رو پیدا کنین زود باشین!
تو هم همین طور کتی اگه اینقدر بخوابی جن رو گم میکنیم زود باش بلند شو بگرد زوووووود باااااش!
_باشه!
_مارکوس توپی گفت جنه زیر میزه چرا این ور اون ورو می‌گردین!؟
_چشم قربان!
_پیداش کردممممم!

کسی جن رو پیدا کرد که برای مرگخواران ناشناس بود!

_ام پروفسور ضایع کردم عملیات رو!
_محفلیا حمله کردنننن!
_د برو بگیرش دیگه!
_ما برای... برای چی اومده بودیم؟
آهان ما برای نجات اجنه از دست شما نامردا اومدیم!

_خب بقیه تون کجان؟
فقط تو اینجایی جرمی؟
یکم نقشه ات انحراف مسیر داشتا چون الان نمیتونی فرار کنی!
_ام آقا من تسلیم شدم فقط منو نکشین!

مرگخواران مثل حیواناتی که شکاری پیدا کرده باشن روی جرمی پریدن!
_بگیر!
اینم تو صوفتت!
_خب به نظر من جرمی رو یکم صورت شو رنگ بزنیم میشه کپی رودولف!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۳:۰۳ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
#3
چیکار؟
شخم زدن
جمله ی کامل:
مرلین کبیر وقتی تو ستاره دنیای جادویی با سالازار اسلیترین زمینو شخم میزدن.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۲۱ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
#4
_خب مارکوس بلومون کدوم گوریه؟
_ام الان... تو.... دفتر ارباب نشسته!
_چی!؟
_اربابم داره سرش داد میزنه ولی بلومون انگار ارباب و نمیبینه ارباب رو!
_ خب برای نجات ارباب به پیش!
_کجا همین طوری دارین راه میرین؟
خب به آپاراتین عوض این همه راه رفتن!
_ ا... خب راست میگی دستاتونو تو دست هم بزارین به آپاراتین.

دفتر ارباب سیاه


_بلومون ما تو را تبدیل به رب بلوبری میکنیم اگر زود از روی صندلی ما پایین نروی!
خوب شد آمدی بلا!
این موجود نکبت را از خانه ی ما بیانداز بیرون!
_اسکورپییییووووس!
این عینک چجوری غیر فعال میشه!؟
_ قیمت درخواستی من برای گفتن جواب این سوال...
_تو غلط می کنی ما رو تو هچل می اندازی ببین اسکورپیوس یا راه این کار را به بلا می‌گویی یا فنوییک را صدا میکنیم تبدیل به کنسروت کند چون مارکوس توانایی خوبی در درست کردن کنپوت از مالفوی ها دارد!
_خب من نمیدونم!

بلاتریکس و ارباب با قیافه ای خشمگین اسکورپیوس رو نگاه میکنن ولی به جای اینکه اصبانیت شون رو روی اسکورپیوس تخلیه کنند هر دو کروشیویی راهی غارغارو و مارکوس توپی کردند.

_آخخخخخخخخخ!
مگه مرض داری!؟
_مارکوس تو بگو چگونه این عینک را از چشم بلومون در بیاریم؟
_خب اگه درش بیاریم خراب میشه باید خودش درش بیاره.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۹:۵۴ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
#5
_بلاتریکس چیکار میکنی آخه نباید برشون داری من یه چیزی به جای کارت دارم فقط از فروشنده یه چاقو بگیر.
_اوهوی تو یه چاقو بده ببینم این توپه چی زر میزنه.
_مگه توپم حرف میزنه!؟ به حرف چیزای ندیده و نشنیده.

فروشنده از توی کشوی میزش یه چاقوی مسی در آورد و به بلاتریکس داد.

_خب اون موشه رو میبینی بلاتریکس بکشش.

بلاتریکس با یه زربه فنی موش رو کشت و به فروشنده نشون داد.

_ممنون این موشه هر روز کل میوه هامو خراب می‌کرد.
اما حالا دیگه مردش و من راحت شدم.
به همین خاطر این یه کیلو بلوبری برای شما.

بلاتریکس در جا فریاد زد.
_اسکورپیییییووووس!
_بله!
_بیا اینم یه کیلو بلوبری کوفتت بشه عینکه رو رد کن بیاد!
_خب عینکه... خب ام... فروختمش!

بلاتریکس با نگاهی خشمگینانه همراه با تعجب به اسکورپیوس نگاه کرد.

_خب به کی فروختی؟
_به بلومون!
_چی؟
_خب اون به جای بلوبری بهم سه کیلو توت فرنگی داد.
_مارکوس بلومون به نظرت با چی این عینکه رو معامله میکنه؟
_خب اگه راستشو بخاین احتمالا با امنیتش در برابر این اسکورپیوس.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۸:۳۸ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰
#6
بدترین حسی که میتونی تصور بکنی!

از زبان مارکوس توپی و مارکوس فنویک

خب داستان من از اینجا شروع شد که فکر می‌کردم دنیا دورم میگرده اینقدر خود شیفته و مغرور شده بودم که تصمیم گرفتم با اینکه مرده بودم اما روح خودمو از وسط نصف کنم و یه هورکراس بسازم.

همه جا رو دنبال وسیله ی مورد نظرم گشتم و به نظرم توپ وسیله ی خوبی بود.

بعد یاد یه توپ سیاه قشنگ افتادم که تو ی خونه ی خیلی قشنگ دیده بودم و بدجور چشم مو زده بود!

رفتم و به خونه ای رسیدم که اون توپ توی اتاق شیروانیش بود خونه خیلی زیبا و به رنگ سفید و با سقفی سبز و حیاطی بزرگ بود.

خب اول شکل و شمایل روحیمو به یه زنده تغییر دادم و رفتم و زنگ خونه رو زدم.

خانم مسنی درو باز کرد که بولیز سفید مایل به صورتی همراه با یه دامن بلند مشکی پوشیده بود و پالتوش هم تو دستش بود انگار میخواست جایی بره و من مزاحم شده بودم.

_سلام! ببخشید شما؟

خب سر جام خشکم زده بود که چی بگم به این فکر نکرده بودم پس اسم یکی از جادوگرها و دوستای خیلی خوبمو گفتم.

_سلام خانم محترم من مارکوس هیتچن هستم و برای یه توپ اومدم که چند وقت پیش اتفاقا توی خونتون موقع رد شدن از اینجا دیدم.

_اوه بفرمایید داخل.

تا به حال و تو تمام عمرم به همچین مهمون نوازی ندیده بودم.
داخل خونه خیلی زیبا و مجلل بود و به خاطر یه جشن ماگلی که اگه اشتباه نکنم بهش هالوین یا هالون میگفتن که درست یادم نیست اسمش رو همه ی خونه رو با آویز های مشکی و کدو های خندان که منو یاد خنده ی ایوان مینداختن با اون صورت اسکلتی تزئین شده بودن.
ما از یه راه پله که بسیار زیبا با رنگ سفید و سیاه رنگ‌آمیزی شده بود بالا رفتیم.
چیزی که اونجا بود خیلی برام جالب بود.
یه عالمه خرت و پرت!
از ماسک های ترسناک بگیر تا همون توپی که من دنبالش بودم.

_راحت باشید بشینید!

من روی یه صندلی خیلی قدیمی با کلی گرد و خاک نستم که خیلی کثیف بود اما به روی خودم نیاوردم اما خب راستشو بگم اصلا حواسم به صندلی نبود بلکه توی شکوه طبقه ی دوم اون خانه غرق شده بودم که با صدای اون خانم مسن از فکر در اومدم.

_خب شما دنبال اون توپین؟
_بله!
_برای چی دنبالشین؟
_خب بهش نیاز دارم برای...برای یه یجور مدل!

از توی درس ماگل شناسی یه چیزی در مورد مدل سازی یادم اومد و همونو پروندنم!

_خب چه جور مدلی؟
_ام... من پرفسور نجوم هستم و این توپ رو برای مدل سازی منظومه ی خورشیدی نیاز دارم چون طبق فرضیه ی بنده این خورشید یک جسم سیاه براق هست که نور یه منبع نور بزرگ رو منعکس میکنه.

یعنی من این همه چیزو یادم اومد؟ خب ولش کن من اینطوریم دیگه!
چشمای پیرزن از این فکر من برق زد و بدون هیچ حرفی اون توپ رو همراه با یه نقاب اسکلت قرمز ترسناک انداخت تو دستم منم چیزی نپرسیدم وگ اون منو تا دم در بدرقه کرد و بلافاصله درو بست.
من از این رفتار پیرزن تعجب کردم.
با خودم گفتم چرا؟
جوابش با یه فکر اومد تو سرم که واقعا عجیب بود برای پیشرفت علم ماگلی!
خب با این سوال آپاراتیدم تو خونم!
توپو برداشتم گذاشتم کنا عصامم کرفتم دستم نقابم جولوم گذاشتم.
با عصای خودم به زور و با کلی درد روحمو نصف کردم و نصف رو گذاشتم تو توپ اما از عصام نور عجیبی پخش شد که حواسمو برت کرد و عصام رفت رو نصفه ی روحم و اونم نصف کرد وقتی به خودم اومدم فهمیدم که هم توپ و هم ماسک تبدیل به هورکراس شدن و روح منم دوباره کامل شده اما رنگ ماسک به طلایی و یه صورت خنده عوض شده بود.
ماسکمو گذاشتم تو یه جعبه و اونم دادم به یه صندوق دار ماگل تا نگهش داره.
بعد با یه قلم که با سفیدی پر شده بود روی توپ سیاه نوشتم مدرس مرجع مارکوس فنویک و یه روزنامه برداشتم و روش رو به زور تغییر دادم تا یه آگهی داشته باشه.
اونم این بود که تربیت جن خانگی با بیشترین قیمت و کمترین وقت اونم بردم گذاشتم دم در خونه ی ارباب و اون توپم با کلی تغییر دادن بعد مکانی گذاشتم تو دفتر ارباب اما وقتی برگشتم روزنامه نبود از اینجا به بعد رو مارکوس توپی تعریف میکنه.

من بعد از اینکه مشکل جنی مرگخوار ها رو درست کردم بلاتریکس منو به زور تو جیبش فرو کرد و هرز چند گاهی منو از تو جیبش در میاره و چون که من همیشه خوابم با یه کروشیو بیدارم میکنه.
این بدترین حس دنیاست که چون دست ندارم و نمی تونم از خودم دفاع کنم باید هی از بلاتریکس کروشیو بخورم.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸ پنجشنبه ۲۲ مهر ۱۴۰۰
#7
_ خب نکنه واقعا میخوای ارباب رو به قتل برسونی؟

_چی؟
نه من یه نقشه ی بهتر دارم همگی بیاین جلو تا بهتون بگم!
تو نه ایوا!

_

مرگ خواران همگی به دور هم حلقه زدند و به یاد عینک مرگخوارو نبین اسکورپیوس افتادند که با آن میخواست با بلومون معامله کند نقشه بسیار زیرکانه اما پر خرج بود!

_ یعنی واقعا باید این عینکو بخریم؟

_آره!
دلم بدجور به حال بلومون سوخت!

ناگهان بلاتریکس فریاد زد:
اسکورپییییییوووووس!

_بله!
با من کاری داشتین؟

_قیمت اون عینک مرگخوارو نبین چقدر بود که به بلومون گفتی!؟

_ام خب قیمتا رفته بالا!

بلاتریکس با نگاهی خشمگینانه به اسکورپیوس گفت :
قیمتا رو برا من بالا پایین میکنی؟ برا من؟

_غلط کردم!
قیمتش همون یک کیلو بلوبری!

مرگ خوار ها دوباره دور هم دایره زدند ولی این دفعه اسکورپیوس رو به حلقه ی مشارکت راه ندادند!

_خب بوته ی بلوبری از کجا گیر بیاریم؟

_خب از اون مارکوس توپی بپرس معمولاً جهت یابی تو اینجور چیزا خوبه!

بلاتریکس مارکوس توپی را از جیبش در آورد و بر روی میز گذاشت و کروشیویی روانه اش کرد.

_آخخخخخخخخ
مگه مرض داری!

_زود باش بگو درخت بلوبری این نزدیکی هست؟

_اولا اون درخت نیست بوته است.
دوما تو یه کیلومتری اینجا یه باغ بلوبری هست که زیر نظر انجمن میوه هاست و برای گرفتن بلوبری ازشون باید یه هورکراکس بهشون بدین نمیدونم به چه کارشون میاد ولی اونا فقط با هورکراکس معامله میکنن!

_خب نمیتونی بهمون محل یه کیلو بلوبری تو این نزدیکی بگی؟

_خب اوناهاش اونجا بازار ماگلیه هر چقدر بخواین بلوبری داره!


ویرایش شده توسط مارکوس فنویک در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۲۲ ۱۳:۴۳:۱۳

Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۵۰ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰
#8
ارباب سلام! هق!
ببخشید مزاحم میشم هق!
این هقا برای حساسیتم به بلمونه هق!
یه لطفی بکنین هق اینوبرام نقد کنین!
هق!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۲۵ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰
#9
_ سلام رامودا!!!

در یک چشم به هم زدن پیر زن فرتوت تبدیل به حضرت عزرائیل شد.

_تو رو جون عمه ت منو نبر من هنوز جوونم کلی آرزو دارم!

_من تحت تاثیر خوبی تو قرار گرفتم و به همین دلیل باهات کاری ندارم!

مرگ خوار ها یواشکی با هم شروع به پچ پچ کردن کردند.

_یه سوال میشه کارنامه ی زندگی هر کدوم مونو ببینی؟

عزرائیل همان مرگخواری را که این حرف را زد از رو زمین بلند کرد و با خودش برد.


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۲:۱۳ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰
#10
_ارباب نظرتون چیه به این مارکوس توپی این غذا ها رو بدیم بخوره؟

_آری این مارکوس بدردنخور حداقل در اینجا به یک دردی می‌خورد!

بلاتریکس توپ مارکوس را روی میز گذاشت و با چوب دستی کروشیویی روانه اش کرد.
_آخ!!!!!!!!!!!!!!
ای بابا داشتم خواب شنگول منگول حبه ی انگول میدیدم چرا بیدارم کردین؟

_مارکوس یکی از این غذا ها بخور!!!

_جد مگه موزه من این علفا رو بخورم؟

مرگخوار ها با تعجبی آمیخته به عصبانیت مارکوس توپی رو نگاه کردن.

ناگهان بلاتریکس سکوت رو شکست و گفت :

اولا چطور جرأت میکنی با ارباب اینطوری حرف بزنی؟
دوما مگه علف سر میزه؟

_خب من رو عفو کنید ارباب و اینا علفن سر میز خودشم از نوع گوشت خوار!

همگی از ترس از میز فاصله گرفتند به جز تسترال راهنما

_خب به دستور ارباب تسترال این غذا ها رو براتون آوردیم!


Mr. Markooce Fnoeek
شاید فقط جایی تو و من باشیمو زمین زیر پاهامون!
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.