هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۱:۴۷:۲۶ سه شنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۹
#1
بنیان‌گذاران رو من می‌برم و دو هفته فرصت می‌خوام.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۵۸ دوشنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۹
#2
فلاش بک-اتاق تسترال ها

- من صاف شدم.
ایوا این را گفت و پشت بندش، یک تسترال درسته‌ی دیگر را بلعید. از شدت اندوه، معده‌اش کش آمده و به پرخوری عصبی روی آورده بود. باقی تسترال‌ها از ترس کمی عقب عقب رفتند و پشت تام پنهان شدند.

تسترال‌ها در دقایق آخر عمرشان، ناامیدانه با دندان به قسمتی از تام وصل می‌شدند و برای همین، با خورده شدن هر تسترال، قسمتی از تام هم به درون معده‌ی ایوا می‌رفت.
- تا تموم نشدم، یه فکری به حال معده‌ی این کنین خب!

ملانی نسخه‌های پزشکی‌اش را بیرون کشید.
- من هیچ وقت خارج از کلینیکم ویزیت نمی‌کنم ولی خب بگو ببینم چه مرگته.
- گفتم که! صاف شدم! نگاه کن صورتمو! مت...متقارن شده! موهام...موهام مرتبن!

گابریل تی‌اش را با تهدید به سمت ایوا گرفت.
- و از این بابت ناراحتی؟
- مگه من ازت خواستم وقتی خوابیدم، صافم کنی؟
- کج و کوله‌ی قدرنشناس!
-

- 翻译时请勿搜索此内容!
پیشی که روی شانه‌ی دومینیک نشسته بود، اظهار نظر کرد. در واقع به نکته‌ی خیلی خوبی اشاره کرده بود! تنها راه حلشان همین بود.
دومینیک با خوشحالی دستانش را به هم کوبید و گفت:
- پیشی راست میگه! همین کارو بکنیم!

مرگخواران کمی سکوت کردند. نتوانستند بیشتر سکوت کنند چون صدای جیغ ربکا در اسطبل طنین‌انداز شد.
- چی کار کنیم دقیقا؟
- بریم سالن کراب تا ایوا رو دوباره کج و کوله کنه!

زمان حال - سالن کراب

- ذلیل مرده ول کن اون ماشینو! بیا بشین اینجا کج و کولت کنیم دوباره!

و مگر ایوا می‌توانست روی حرف بلاتریکس حرفی بزند؟


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادويي ورانسكي
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰:۰۶ یکشنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹
#3
در همین هنگام پنجره‌ی تبلیغی روی صفحه ظاهر شد.

نقل قول:

آیا از بلیت زدن به مدیرانِ غیر منطقی رنج می‌برید؟ آیا می‌خواهید شناسه‌ی جدیدی "تشکیل" دهید؟ در کمال آسودگی تُفی بیندازید و
کار خود را به نیوت اسکمنــــ....


- عه چی شد؟
- شناسشو بستن کردن انگار!

و تنها ناجی‌اشان به همین راحتی از دست رفته بود. دقیقاً در لحظه‌ای که مرگخواران می‌خواستند جامه بدرند و سر به کوه‌های تسترال‌نشین بگذارند، پیغام دیگری روی صفحه ظاهر شد.

نقل قول:
- پیس پیس! بیاین این طرف! با آی پی جدید اومدم!

و مرگخواران رفتند آنطرف!

مروپ از پشت لپ‌تاپ، میوه‌ای در دهانِ نیوت چپاند و بعد با دستمال صفحه‌ی لپ‌تاپ را پاک کرد.
- نیوت مامان اینو بخوره و جون بگیره! بعدشم جون بکنه و بگه که چطوری مولتی بسازیم!
- کاری نداره که! فقط کافیه بگردین و ببینین شناسه‌ی قبلیِ مدیرا چی بوده. یکیشو انتخاب کنین، اسم و پروفایلشو کپی کنین و با همون وارد ایفا شین! کاملاً تضمیــــــ...

و دیگر نیاز به توصیف علتِ قطع شدن یهویی نیوت نبود.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۹:۵۰:۵۷ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
#4
این اولین رولِ پیشی‌ه. خواست امتحان کنه، منم جلوش رو نگرفتم.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: پايين شهر
پیام زده شده در: ۱۹:۴۴:۵۲ چهارشنبه ۹ مهر ۱۳۹۹
#5
هکتور برای لحظه‌ای گمان کرد دیگر قرار نیست به خاطر بیاورد، که دنیا بدون این حجم عظیم از اضطراب و تشویش چگونه است. زندگی هکتور هیچ وقت خالی از خون‌ریزی و مرگ نبود؛ به ویژه از وقتی که به لردِ سیاه پیوسته بود. ولی قرار نبود آن کسی که طعم مرگ اطرافیان را می‌چشد، خودش باشد.
معجون‌ساز، دستی به دستگیره‌ی یخ زده کشید. باید می‌جنبید و قبل از رسیدنِ کارآگاهان و ساکنین کنجکاو محله، وضعیت را بررسی می‌کرد.
هنوز ته‌امیدی به سالم بودنِ رکسان داشت. بدون اتلاف وقت، دستگیره را پایین داد و وارد شد.
کمی عقب‌نشینی کرد و لحظاتی اجازه داد تا چشمانش هم‌نشینی تاریکی را قبول کنند. آرام آرام، پیکر دختری موقرمز در میان انبوهی از وسایل کوییدیچِ تخریب شده، پیدا شد. رکسان با بی‌خیالی روی پیشخوان نشسته بود و پاهایش را تکان می‌داد.
هکتور کمر صاف کرد و به نشانه‌ی آسوده شدنِ خیالش، نفسش را بیرون داد. رکسان کسی نبود که بتوان دستِ کم گرفت.
رکسان پیش از آنکه هکتور چیزی بگوید، پیش‌دستی کرد و از پیشخوان پایین پرید.
- یارو ترسناک بود...یعنی میدونی؛ نه ترسناک‌تر از یه موشک کاغذی! گمونم ازش ترسیدم چون از همون اول با اون چاقوش منو نشونه رفته بود...

معجون‌ساز با گیجی به سه جسد روی زمین اشاره کرد.
- پس اینا...؟
- زیادی داشتن سر و صدا می‌کردن. مثل اینکه تقلای قبل از مرگشون مفید واقع شد...
رکسان به خودش اشاره کرد.
- طرف نرسید کارمو تموم کنه.

هکتور نامحسوس سرش را تکان داد و به ساعت مچیِ قدیمی‌اش که ترک رویش، خواندن ساعت را کمی مشکل می‌کرد، نگاهی انداخت. بهتر بود سریع تر آن محل را ترک می‌کردند. به علاوه، وقت زیادی برای درست کردن معجون مورد نظر برایش نمانده بود.

****************


- منظورت چیه که آرسینوس مرده و لیسا رو گرفتن؟

رکسان قبل از اینکه با حیرت دستش را روی دهنش بگذارد، این جمله را تقریبا فریاد کشید و باعث شد که حواس مشتری‌های دیگر پاتیل درزدار، به آن‌ها جلب شود.
حالا که باز در محیط گرم و نرمی قرار گرفته بودند، تمرکز هکتور برای توضیح حوادث بیشتر بود. دستانش را دورِ نوشیدنی گرمش حلقه کرد تا سرما را بیشتر از پیش از خود براند.

- و دردسر تازه اینه که... فکر می‌کنم من رو زیر نظر داره. اینو بعد از اینکه از بانک بیرون اومدم، تو جیبم پیدا کردم.
هکتور بعد از کمی مکث این را گفت و کاغذ چروکیده را جلوی رکسان گرفت.

رکسان کمی اخم کرد و روی نوشته‌های روی کاغذ دقیق شد. و فقط کمی طول کشید تا صدای جیغش، باز در پاتیل درزدار طنین انداز شود.
- این دقیقا عین جمله‌ایه که اون یارو قبل از اینکه چاقو رو از جیبش در بیاره، به من گفت!


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۶:۲۳:۱۷ یکشنبه ۶ مهر ۱۳۹۹
#6
سلام هکتور!
یه 5 امتیازی می‌خوام کول کنم و ببرم.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۷:۲۷:۴۳ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
#7
"چی می‌شد اگه نویل برگزیده بود؟" رو من می‌برم.
و حداکثر تا آخر هفته ترجمش می‌کنم.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۰۴ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#8
دوباره سلاااام ارباب!
پستم رو کول کردم و آوردم این جا همونطور که گفتین.


همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴:۲۹ پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۹
#9
و در کمتر از یک ساعت، لرد سیاه کت‌بسته به نزدیکترین بیمارستان منطقه حمل شد.

- این لباس های ضایع را ببرین برای عمه‌اتان!

لرد سیاه روی تخت بیمارستان نشسته بود و از پوشیدن لباس‌های سفید بیمارستان امتناع می‌کرد. خانم پرستار مهربانی که مسئول لرد سیاه بود، آب‌نباتی از جیب لباس سفیدش بیرون کشید و جلوی صورت لرد گرفت.
- حتی اگه از اینا بهت بدم؟
- بیخود اصرار نکنید!
-حتی اگه دوتا از اینا بهت بدم؟
- حرفمان یکی است.
- سه تا ازینا؟

سه تا ازینا؟ لرد در درونش ویبره ای زد. کسی که درونش را نمی‌دید! وقار لردگونه‌اش را در بیرون حفظ کرد.
- اهِم... بدید اون لباس زشتتون رو!

- اون بیمار مرموزی که هیچی از گذشته‌اش یادش نمیاد اینجاس؟

در همان لحظه‌ای که لرد و پرستار مشغول کشمکش بودند، در باز شد و خیل عظیمی همراه با یک عالمه دوربین و دم و دستگاه وارد اتاق شدند.

- می‌خوایم ایشونو پخش زنده کنیم تا قوم و خویشش پیدا شن.


همان زمان - خانه ریدل‌ها

- نصب نکن اون لامصبو!... زمان سالازار...مرلین بیامرزدش...مگه میذاشت پای این بساط لهو و لعب باز شه به خونه‌های ما؟.....می‌شنُفی؟... دِ میگم نصب نکن!

رابستن و تام مشغولتر از اونی بودند که به اعتراضات ماروولو اهمیتی بدهند. به علاوه، نصب کردن یک تلویزیون 75 اینچ دیواری، تنها چیزی بود که حواس مرگخوارها را از درگیری پرت می‌کرد.
همه‌ی مرگخواران کیپ تا کیپ روی مبل جلوی تلویزیون نشسته بودند و مروپ پیش‌دستیِ میوه به دست، خودش را آماده می‌کرد تا در طول فیلم، یک جمع 20 نفری را ساپورت کند.

- فک کنم الان دیگه روشن شدن بشه!

و دکمه‌ی کنترل زده شد!

- ارباب چرا اون توئه؟
- ارباااااب!
- ارباب شما هم می‌تونین ما رو ببینین؟



همتونو بیل می‌زنم!


پاسخ به: خادمان لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن)
پیام زده شده در: ۱۷:۰۲:۵۵ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
#10
بلا! ارباب! سلام!

1- هرگونه سابقه عضويت قبلي در هر يک از گروه هاي مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهيد.

... چیزه خب...من یه ویزلیم...ویزلیا همین که چشماشونو باز می‌کنن، می‌بینن نشستن زیرِ ریش دامبلدور.


2-به نظر شما مهم ترين تفاوت ميان دو شخصيت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چيست؟

ارباب بسیار بسیار رشید، مناسب و باکمالات هستن. وجناتشونم زیاده!


3-مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟

ننه مالی گفت بیام ببینم اگه شما ناهار می‌دین، یه سوت بزنم بقیه‌ی ویزلی‌ها هم بریز...عه! نباید می‌گفتمش!


4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.

مامان گفته بود لقب گذاشتن کارِ بدیه. ولی وقتی تدی اومد ویکتوریا رو برد، من پشت سرش جیغ زدم توله گرگ هار! مامانم گفت که تدی هار نیست و واکسناشو زده. بعد من گفتم، پس تدی یه گرگِ واکسن زده‌ی هاره .بعد مامانم گفت....چی بلا؟ادامه ندم؟


5- به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟

ما ویزلیا، هفته ای یه بار قرعه کشی می‌کردیم و یه ویزلی می‌خوردیم!


٦-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟

نذارن که ما ویزلیا، ویزلی بخوریم. به جاش محفلی می‌خوریم.


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟

براشون بیل می‌زنم و می‌خونم!


8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟

مگه اتفاقی افتاده؟ چه اتفاقی افتاده؟


9-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.

ما تو محفل می‌بستیم به درخت و باهاش تاب می‌خوردیم.


بلا؟ میشه اگه در رو باز کردی، پیشی رو هم بیارم تو؟ سردشه.


دومینیک سلام.

ویزلی... یه ویزلی دیگه... نسبتتون با رکسان چیه دقیقا؟!

نه دیگه... نشد! زدی جاده خاکی... چشمات رو می‌ذارم کف دستت اگر یک بار... فقط یک بار دیگه چشم بدوزی به کمالات و وجنات ارباب... مفهومه یا یه جور دیگه تفهیم کنم؟!

دلایل زیادی وجود داره که شمارو قبول کنم و یه خالکوبی بزنم رو ساعدت... اما به دلیل دید زدن وجنات ارباب شما ردیـ... عه... پیشی داری؟... ماروولو از پیشی متنفره و این خیلی خوبه...پیشی رو از لای در رد کن بیاد تـ... نه! رد نکن! این پیشیه؟ این پیشیه؟! شما به این میگی پیشی؟! پیشی دیدی تاحالا؟!

تایید شد!


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۶/۲۵ ۲۲:۰۷:۱۷

همتونو بیل می‌زنم!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.