هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۹:۲۸:۰۱ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#1
رد درخواست نبرد تن به تن باعث شرمندگی است. می پذیریم!


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۱۹ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
تق تق تق

-فنریر برو درو باز کن.

این را بلاتریکس در حالی که دستش روی شانه ی مدام پامفری بود و اورا در طول راهرو راهنمایی می کرد گفت. فنریر دندان هایش را به هم فشرد و با بی حوصلگی دستگیره را چرخاند.

-چی میخوای؟

دخترک مو قرمزی پشت در ایستاده بود و قدش حتی تا دستگیره ی در هم نمیرسید. معلوم بود از شاگردان ترم اولی هاگوارتز بود چون نماد گریفیندور روی سنجاق سینه اش بود.

-پروفسور دامبلدور گفتن، میشه لطفا مادام پامفریمونو بدین؟! خودمون لازمش داریم.
-دختر جون میدونی اینجا خونه ی کیه؟
-نچ.
-پس شانس اوردی زود تر از اینجا برو و به دامبلدور هم بگو کارمون تموم شد خودمون میاریم میذاریم سر جاش.


دخترک کمی مکث کرد ولی انگار قانع شد، چون روپوشش را مرتب کرد و برگشت و از حیاط خانه با شتاب و هیجان بیرون رفت و راهی خیابان شد.
-پیش به سوی فمنیستی و شکست نر ها.

زارت

اتوبوس غول اسایی دخترک را گوجه تحویل گرفت و رب تحویل داد. در اتوبوس باز شد و نجینی دختر خوانده ی لرد ولدمورت، با ترس و دلهره ای که از هیس هیس کردن های پشت سر هم اش معلوم بود. از اتوبوس پیاده شد.

-چه بلایی سر پاپا اومده؟ داشتم میرفتم اردو که بهم خبر دادن حال پاپا خوب نیست. الان پاپا جان چطوره؟ من باید ببینمش.

و با عجله به سمت در ورودی رفت.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۴ ۱۳:۵۸:۰۷
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۴ ۱۳:۵۹:۴۲

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۴:۴۰:۴۰ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
#3
درود و خسته نباشید.
تکلیف جلسه ی سوم جادو های سیاه و خفن من توسط استاد محترم تصحیح نشده. لطفا پیگیری کنید.
نباید دفتر اساتید برای چنین م
وضوعاتی باز باشه؟


—————
پاسخ:
دفتر اساتید باز شده و میتونید همونجا ارسال کنید درخواست تون رو که استاد اون درس جواب بدن.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۳ ۱۹:۵۳:۰۴

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دره‌ي سكــــــوت
پیام زده شده در: ۱۱:۰۲:۰۶ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
#4
ریموس لوپین یکی از شجاع ترین محفلی ها و همینطور یک سرباز وفادار و البته فردی باهوش بود. اگر قرار بود به جلسه ی مرگخواران دسترسی داشته باشد باید رمز عبور را پیدا میکرد. این را میدانست اما دنبال نقشه ای بود تا بتواند بدون خونریزی وارد جلسه شود. اگر لو میرفت ولدمورت اپارات میکرد و او میماند و صد ها مرگخوار. جانش برایش مهم نبود ینی بود اما آنقدر هدفش برای او مهم بود که چیز دیگری نمی دید.

به سمت در خروجی زندان رفت؛ از پله ها بالا رفت و وارد راهروی اصلی شد. مرگخواران کم رتبه تر با دیدن فنریر می ترسیدند. اما ریموس از کنار انها هم با احتیاط رد میشد. همینطور که در راهرو قدم میزد به روبه رویش خیره شد و سعی میکرد آرام به نظر برسد. اما با گوش هایش سعی میکرد حتی صدای نفس زدن مرگخواران را هم از دست ندهد. هر اطلاعاتی برایش با ارزش بود. از کنار چندین مرگخوار رد شد.


-امشب وقتشه؟
-اره. مسلح بشید و اماده باشید.


خبری بود! سعی میکرد پازل قضیه را با هوش خودش و شواهد دیگر پر کند، آن هم قبل از اینکه بلاتریکس دوباره با او رو به رو شود و بیشتر شک کند. با نزدیک شدن به در اتاقی سرعتش را کم کرد. از لای در داخل اتاق را وارسی کرد. یک مرگخوار که رو به دیوار روی تخت خوابیده بود. گزینه ی خوبی نبود. یک مرگخوار کم رتبه بود و خیلی هم لاغر به نظر میرسید. اما از فنریر خیلی بهتر بود. فنریر شخصیتی کاملا جا افتاده در ارتش سیاه بود و جدا از اینکه ممکن بود نقشش را خراب کند، از فنریر متنفر بود. از هر لحظه ای که در ان جسم نفرت انگیز نفس میکشید نفرت داشت.

ریموس در را باز کرد و ارام به سمت هدفش رفت. طنابی روی زمین پیدا کرد. ان را دور دستانش پیچاند و اماده شد که زندگی مرگخوار را بگیرد.

-اینجا چه خبره؟

یک مرگخوار دیگر همان موقع از دستشویی که داخل اتاق بود بیرون امد و فنریر را در حال خفه کردن دوستش دید.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۰۹:۲۰ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#5
-خبری نیست وزیر.

و با افکت زارت یکی خوابوند توی گوش وزیر.

-چرا میزنی؟
-من نبودم دستم بود. تقصیر استینم بود.

همه افراد یه کم قر در ناحیه ی پایین تنه ی خود احساس کردن.

-حالا همه با هم. استین مال کتم بود. کتم مال بابام بود. بابام مال.. آع ماشالا بیا وسط.

لباس ها بچه هارا وادار به رقصیدن کرده بودند. اما به نظر نمیامد کسی از این مسئله ناراحت باشد. هر چه که بود از ان اردوی کذایی بهتر بود.

-داره میریزه. داره میریزه.
-سوسن خانم... ابرو کمون.
-دکتر. جون دکتر. بیا جاممو پر کن. تصویر کوچک شده


بچه ها دست همدیگر را گرفته بودند و تانگو میرقصیدند. یکی دو نفر هم افتاب بالانس میزدند و وسط معرکه حرکات بریک دنس به نمایش میگذاشتند.

سو لی یک میکروفون از لای موهای فرفری اش بیرون کشید و روی سکو رفت.

-امشب شب. مهتابببه. عزیززم رو میخوام.

یکی از بچه ها رفت و چند چراغ را خاموش کرد و فاز کارائوکه را به جو وزارت خونه تزریق کرد.

-بازم کلان پیچیده توی کوچه و همه قلاف میکنن هر چی خلاف. چون گیر میده الان. رقص نور داره و کوچه قرمزه ولی مهمونی نیست که یه ریگولوسی قر بده.
-اخ سمیه. وای سمیه.
-مکن ای صبح طلوع. مکن ای صبح طلوع.
-این فازش چیه؟
-ولش کن بذار تو حال خودش باشه... بارون هواتو داره، رنگ چشاتو داره. قدم زدن تو بارون، با تو چه حالی داره. دلم هواتو داره. تصویر کوچک شده


وزیر بلند شد و کمی خودش را تکاند و دید لباس های نفرین شده پشت سر جمعیت روی زمین افتاده و بچه ها لباس های قدیمی کارکنان قدیمی وزارت خانه را پوشیده اند.

-این لباسا که طلسم نیست. شما ها منو مسخره کردین؟ وسط وزارت خونه کنسرت راه انداختین؟ اون کدوم تسترالی بود که زد تو گوش من؟

بچه ها که دیدن لو رفتن یه کم خودشون رو جمع و جور کردن و ارام از هم فاصله گرفتن.
-


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۸ ۱۱:۱۵:۴۵

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۰:۲۶:۰۶ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#6
1. یادگرفتیم ارواح نفرینی ویژگی ها و اشکال گوناگونی دارن. ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی که گیرتون اومده رو با توجه به انرژی منفی تون شرح بدین. سه نمره
2. واسه مقابله با روح نفرینی از چه وسیله ای استفاده می کنین ؟ مراحل انتقال انرژی منفی به شی رو به صورت کامل توضیح بدین. دو نمره
3. گزارش کوتاهی از نبردتون با روح نفرینی تون شرح بدین. (غیر رول) پنج نمره
سوال اختیاری: استاد راکارو مشکل تمرکز داره و برای انتقال انرژی منفی باید، به چیزی که خیلی دوستش داره فکر کنه! اون چیز چیه؟ ( این سوال اختیاریه و فقط یه جواب داره، در صورت اینکه درست جواب داده بشه یک امتیاز اضافه بهتون تعلق داده میشه.)


1- یکی از انرژی های منفی که معمولا در دور و اطراف خودم حس میکنم و وقتی انباشته میشه باعث حضور ارواح نفرینی میشه. خشم من و میل به کشتن یوان هستش. برای همین این ارواح معمولا نارنجی رنگ هستن و همش گوشمو با قلم پر قلقلک میدن.


2-برای همین شی نفرین شده ی من یه روباه عروسکی کوچیکه که هر موقع عصبانی میشم کتکش میزنم اینقدر میزنم که بی حال میشم میوفتم یه گوشه. ولی خوبه حداقل از اذیت ارواح و انرژی بد به دورم.

3-یه روز از روز های خدا که روی یک کشتی تفریحی این یوانو دیدم اینقدر انرژی های بد دورم رو گرفت که جمع شدن و تبدیل شدن به یه روح نفرین شده ی نارنجی. همون موقع دریا طوفانی شد منم گرفتم سر و ته اش رو بستم به دکل و به جای بادبان ازش استفاده کردم. خیلی هم روح کلفت و غلیظی بود جون باد پشتش جمع میشد و ما به جلو حرکت کردیم.

4-استاد راکارو به چیپس و ماست موسیر فکر میکنه.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۰:۰۲:۲۹ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#7
صبح بلند شدم و از پنجره ی هتل پایین رو نگاه کردم دیدم خیابون ها خیلی شلوغه تصمیم گرفتم سری به یکی دوتا فود بلاگر که خیلی خوب میخوردن بزنم. از در هتل که بیرون میومدم به لابی من یه علامت اوکی دادم. نمیدونم چرا ناراحت شد.
دیدم توی یه پارک چند تا جوان باحال نشستن و دارن دم میگیرن و شعر تفت میدن. نشستم پیش شون. یکیشون گفت حاجی بیا یه سه کام بگیر. سه تا کام گرفتم . حالم دگرگون شد همه چیزو رنگارنگ میدیدم و خوب نمیتونستم راه برم. تله پورت کردم دیاگون و از راه مخفی زیرزمینی به خونه ام رفتم. دیدم همه چیز رو دزدیدن و زنمم کشتن. روی صندلی لرد ولدمورت نشسته بود و داشت با سنگ جادوی من یه قل دو قل بازی میکرد. بهش حمله کردم اونم بهم حمله کرد. یهو دیدم یه علامت بیست و سه تیغه با پارچه های سیاه از بینمون رد شد و یکی گفت اقا صلوات بفرستین. همون موقع سقف خونه ام خراب شد رو سر لرد و منم سنگ جادو رو از دستش که بیرون اوار مونده بود برداشتم و اومدم بیرون. بیرون جهنمی بود. همه در حال جنگ بودن و نور های رنگی جادویی از هر سمتی به سمت دیگر پرتاب میشد. یه بنز اس پونصد همون موقع با صدای اهنگ تکنو ی شدید از جلوم رد شد. شیشه رو که داد پایین، دیدم یوان نارنجی با سه چهار تا روباه داف ماده رو صندلی عقب دارن فیض میبرن. منم سریع به سبک جی تی ای یوانو پیاده کردم و خودم نشستم پشت رول؛ همینطوری رفتیم تا رسیدیم به عاباس کینکی. این موجود فقط تو مرحله اخر قفلش باز میشه و مطمئنم ندیدینش. عاباس داشت توپ رو پرت میکرد سمت حلقه و یه سه امتیازی گرفت گفتم بده منم پرت کنم. توپو که پرت کردم پام گیر کرد و خوردم زمین. چند لحظه همه چیز تاریک شد و سکوت همه جا رو گرفت. یکی زد رو شونه ام. سرمو که اوردم بالا دیدم همون جوون است. بهم گفت بیا حاجی سه کام دوم رو بگیر.


تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۱:۳۲:۵۷ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#8
لردولدمورت ریش را از پنجره به پایین پرت کرد و اماده شد تا با آن بپرد؛ نگاه کاریزماتیکی به افق کرد و سپس پرید و با دو دستش از ریش سر میخورد و با گیردادن پایش به دیوار گهگاهی ترمز میگرفت.

-دیرین دیرین .دین دیری دین دین؛ دین دین دین! دین دیری دین دین؛ دین دین دین!تصویر کوچک شده

-چی میگی پیری؟
-داریم موسیقی متن جیمز باند به پس زمینه اضافه میکنیم تام.

لردولدمورت زیر لب غرولندی کرد و وقتی به چند متری زمین رسید ریش را رها کرد و پرید و قل خورد بعد هم به سبک ژیمناستیک کاران المپیک بلند شد و دستانش را مثل تندیس مسیح در برزیل باز کرد.

-اینه. اهم... . خب دیگه نوبت توست راپونزل. بیا پایین.

دامبلدور سعی کرد یادش بیاید که تام گفته بود چطور پایین برود اما به خاطر کهولت سن و ضعف حافظه یادش نمی امد که چیکار کند.

-تام؟ تام؟

لرد ولدمورت با دیدن نور چراغ قوه و واق واق چند سگ سریع پشت گل های افتاب گردان رفت و خودش را جای یکی از انها جا زد.

نگهبان ها در حال رد شدن و سرک کشیدن بودند که انگار سگ ها با داد و هوار به چیزی مشکوک شدند.

-هی تیموتی. اون گل افتاب گردونه رو نگاه کن. یه کم عجیب نیست؟

لرد ولدمورت که معلوم نبود چطور داخل یک گل را خالی کرده بود و تخمه هایش را خورده بود و سرش را بین گلبرگ های زرد افتاب گردان استتار کرده بود سعی میکرد که چشم هایش را بسته نگه دارد و به ارامی نفس بکشد.

-نه مورتی. چیش عجیبه؟
-یه کم دقت کن. یه جوریه. اصلا مگه گل افتاب گردون سفید هم داریم؟ اکثرا سیاهن.

دو نگهبان دقیقا جلوی صورت لرد ایستاده بودند و بحث میکردند.

-این حرفت خیلی نژاد پرستانه بود. الان تو قرن بیست و یکم هستیم. بین سیاه و سفید هیچ فرقی نیست. سیاها با سفیدا برابرن و زن ها هم با مردا برابرن. زنده باد رنگ زاده ها. زنده باد ماگل زاده ها. زنده باد جنبش ال جی بی تی کیو اِی پلاس.
-دوباره این بحث هارو شروع نکن.
-تموم نمیکنم. تا کی ظلم تا کی ستم؟

نگهبان بی اعصاب پیراهن خودش را دراورد ان را پاره کرد و دور سرش پیچید.

-جنگ جنگ تا ازادی. ما از حقمون نمیگذریم. آآآآآآآ.

و به سمت در خروجی دوید.

-کـــش... مرکز... صدامو میشنوین؟ تیموتی باز زده به سرش. من میرم دنبالش. تمام.

بعد هم چراغ قوه اش را دراورد و سگ هارا به سمتی که همکارش رفته بود، هدایت کرد. لردولدمورت چشم هایش را باز کرد و سرش را از توی گل برگ بیرون کشید. غرولندی کرد و گفت:

-خودشون دیونه ان بعد مارو اینجا بستری کردن. مگه دستم به باعث و بانی ایش نرسه. د جون بکن پیری. دیگه تحمل اینجارو نداریم.
-تام ما گیر کردیم.

لرد ولدمورت که نگاهش به پنجره افتاد از خشم و غضب و تعجب احساس سر درد کرد. تخت مثل جعبه شیرینی از چهار طرف گره خورده بود و دامبلدور با ریشش داشت ان را به پایین می فرستاد.

-اینو چرا میفرستی پایین؟
-مگه نیومدیم اسباب کشی؟
-ای مرلین!



تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر مدیریت مدرسه
پیام زده شده در: ۱۰:۲۲:۴۴ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#9
ممنونم منم طبق گفته ام همون موقع ارسال کردم که البته 9 ثانیه هم دیر کردم. میشه شما یه زحمت به داورا بدین و بگین لطفا پست منو نمره دهی کنن و نمره مو از طریق پیام شخصی برام بفرستن. میدونم کوتاهی کردم و دیر ارسال کردم اما ارزش کار شما خیلی بیشتره پس لطفا برای بهبود سطح نوشتنم لطف کنید و نمره دهی کنید. البته میدونم که توی امتیازات تاثیری نداره. با تشکر از شما.


-----
پاسخ:
متاسفانه نمره شما صفر از صد هست. قوانین به داوران اجازه نمیده پست های خارج از مهلت رو امتیازدهی یا نقد کنند. میتونید از تالار نقد جهت نقد و تعیین سطح نوشته تون استفاده کنید.



---
پاسخ 2: roger that


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۶ ۲۰:۴۳:۴۲
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۷ ۱:۱۴:۳۷

تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۰:۰۰:۰۸ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
#10
لینی و آلینس ارام از پله ها بالا رفتند و وارد اتاق زیر شیرونی شدند. زیرشیرونی بزرگ نبود اما مثل اتاق ضروریات بهم ریخته بود علاوه بر اینکه تاریک بود و گرد و خاک های روی شیشه اجازه نمیدادند نوری به داخل فرار کند.
-خب الینس جون. این زیرشیرونی و اینم تو. بگرد اون چیزی رو که بهت گفتم پیدا کن که برای مسابقه ی فردا لازمشون دارم.

آلینس که هنوز بوی جوراب بوگندوی لینی زیر دماغش بود با اکراه هافی کرد و مشغول شد. بینی اش را روی زمین میکشید و با دمش به هوا شلاق میزد و دور اتاق را به صورت ضربدری بو میکشید. وقتی بالاخره صورتش با چیزی برخورد کرد لینی خم شد و دستی به سرش کشید.
-ایول میدونستم کارت درسته.
-ما اینیم دیگه.

الینس با دیدن صندوقچه ای که لینی از زیر خرت و پرت ها بیرون کشید سرش را به یکطرف کج کرد و با تعجب به ان نگاه کرد اما همان لحظه بوی چیز خوشمزه ای را احساس کرد چون گوشهایش راست شد، چشمانش برق زد و بدو بدو به سمت پله ها رفت.
لینی با لبخندی بر لب که از خاطرات قبلی اش از وسایل داخل صندوقچه حکایت میکرد روی ان را فوت و درش را باز کرد.
یک پیراهن حریر ابی که معمولا زیر لباس کوییدیچ پوشیده میشد و جوراب های کوییدیچ اش و یک جاروی کوچک ناصاف که از کنار شبیه به یک کمان بود. لینی همینطور که در تقلا برای خارج کردن وسایل از داخل صندوقچه بود، دستش به سقف صندوقچه خورد و در کوچکی باز شد. او با تعجب به در نگاه میکرد، تا به حال ان را ندیده بود دستش را با احتیاط داخل ان کرد و با تکان دادن سرش فکر اینکه امکان دارد سوسکی، حشره ای چیزی انجا باشد را از خودش دور کرد.
دستش به چیز سفتی خورد ان رابیرون کشید. یک فیلم هشت میلیمتری قدیمی بود. از انهایی که دیگر کسی استفاده نمیکرد اما در خانه شان یکی از دستگاه های پخش ان را داشتند. این صندوقچه از زمان پدر و مادرش برایش مانده بود و برای اولین بار با همان هم وارد هاگوارتز شد. فکر اینکه پدر و مادرش قبل از مرگ ان را انجا گذاشتند مو های تنش را سیخ کرد. به کل کوییدیچ و مسابقه و وسایل را فراموش کرد فیلم را در دستش مشت کرد و بدو بدو پایین امد در اتاق نشیمن از زیر تلوزیون قیدمی دستگاه پخش فیلم قدیمی اش را جلو کشید و فیلم را داخلش گذاشت. دستگاه کند تر از همیشه عمل نمیکرد اما لینی اینقدر هیجان زده بود که چند بار روی دستگاه کوبید.
-بجنب...بجنب...آها.

لینی خودش هم نمیدانست چه لبخند پهنی روی صورتش جا خشک کرده. تمام حواسش به فیلم بود. فیلم با کمی برفک زدن تلوزیون بالاخره شروع به پخش شدن کرد. اول تصویر سفید بود اما بعد کم کم همه چیز اشکار شد و صدا هم امد. فیلم داخل خانه ی قدیمی اش بود جایی که به دنیا امده بود دیوار های اتاق از بالا تا پایین با گل و کاغذ رنگی و بادکنک تزئین شده بود.
-بدو جرالد الان مهمونا میرسن.
-اومدم عزیزم.

لینی بی اختیار با شنیدن صدای پدرش و دیدن صورت جوان مادرش خنده اش گرفت. تولد یک سالگی اش بود. همینطور به صفحه تلوزیون زل زده بود که خودش را دید.
-آآآآآ. تفففف. پف پف پف.

لینی با دیدن خودش کمی صورتش سرخ شد. با خودش فکر کرد خوب شد بقیه تیم انجا نبودند تا اورا در ان وضع ببینند. پدر لینی دوربین را روی سطح صافی محکم کرد و به همراه مادرش داخل کادر بالای سر لینی رفت.
-اوه عزیزم ببین چه قدر زیباست فکر نمیکنم تا به حال موجودی به این زیبایی دیده باشم.

پدرش دستش را روی شانه ی مادرش گذاشت.
-زیباییش به تو رفته عزیزم.
-اوه جرالد. فکر میکنم اون یکی از باذکاوت ترین ساحره هایی باشه که تا به حال به محفل ققنوس پیوستن.

لبخند لینی آرام آرام محو شد اما نمیتواست چشمانش را از فیلم بردارد.

-دختر کوچولوی ما تو بزرگ میشی تا روزی با هوش سرشارت جلوی ارتش سیاهی بایستی.
-تو از یاران وفادار دامبلدور و خیرخواه مردم خواهی بود.
-عزیزم تو که فکر نمیکنی اون به ارتش تاریکی بپ...
-این حرفارو نزن. این امکان نداره. دختر کوچولوی من روزی از یاران ققنوس خواهد بود. و من بهش ایمان دارم... خچلخللچلچلهلل.....چلچللههل... مهموناکچجبخاچددد... تق.

فیلم قطع شد و از دستگاه بیرون زد.

فک لینی از جا افتاده بود. هنوز داشت به صفحه ی سیاه تلوزیون نگاه میکرد. ذهن ریونی اش در تجزیه و تحلیل اتفاق پیش امده کاری از پیش نمیبرد و فقط صدای سوتی را در گوش هایش میشنید که لحظه به لحظه بلند تر میشد.

-ما اومدیم.

سو لی و تری بوت که تازه از سر تمرین بر میگشتند خودشان را روی مبل ولو کردند.
-واقعا ممنون لینی که اجازه دادی چند روزی خونتون بمونیم.
-اره اینجا هم به محل تمرین نزدیک تره هم به ورزشگاه.
-اره... لینی؟ اهای لینی؟

لینی با داد سو به خودش امد.
-سلام بچه ها.

بعد هم سریع به سمت دستگاه رفت فیلم را برداشت و بدون هیچ حرفی از خانه بیرون زد.

-لینی امروز چش شده؟
-نمیدونم. اما چشماش رو دیدی مثل همیشه برق نمیزد. یه جورایی مثل زامبی ها شده بود. لینی؟ لینی؟

لینی وارنر بیرون خانه صدای دوستانش را شنید نمی توانست اتفاقی که افتاده بود را برای انها توضیح دهد. خودش هم نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده. لینی فیلم را در دستانش محکم فشار میداد و خیلی تند شروع به راه رفتن کرد. پیاده رو شلوغ بود و مردم و جانوران در حال تردد بودند. تعدادی بچه که داشتند افتاب مهتاب بازی میکردند با دیدن لینی جیغی کشیدند و همگی فرار کردند.
-بدویید این همون مرگخوارس.

لینی قلبش شکست دستش را به سمت چوبدستی اش برد تا درسی به ان بچه ها بدهد اما همین که دستش چوبدستی را لمس کرد یاد فیلم افتاد. در یک لحظه کل فیلم در ذهنش مرور شد و با تمام شدن ان دوباره کودکان را دید که همچنان میدویدند و از او دور شده بودند.
صدای گوشخراشی را در اخر مغزش شنید.
-لینی... ناراحت نباش. تو همیشه بد بودی. چه اهمیتی داره اگه پدر و مادرت میخواستند از یاران ققنوس باشی تو یه مرگخواری.

نمیخواست به صدا گوش بدهد اما از طرفی همین الان بود که میخواست کل عصبانیتش را سر چند بچه ی بی گناه خالی کند. حس کرد چیزی داخل شکمش می جوشد. به سختی به راه ادامه داد. از کنار مردم که میگذشت قیافه ی هایشان مثل سیبی میشد که خیلی وقت بود در یخچال مانده بود. چروک و اخمو.

-نگاه کن لینی. اونا ازت متنفرن. اونا ازت میترسن. ببین.
-نه.
-اره. نگاهشون کن.

تا حالا به نگاه اطرافیانش دقت نکرده بود. ایا انها همیشه اورا انطور نگاه میکردند؟
لینی سرعتش را زیاد کرد. نمیخواست به انها نگاه کند. وقتی که اینقدر سرعتش زیاد شد که دیگر نمیشد به ان راه رفتن گفت. بغضش ترکید. اشک های بزرگش روی گونه اش سر میخوردند در افتاب برق میزدند و بعد به زمین سرد شلیک میشدند. با استینش اشک هایش را پاک کرد اما نتوانست گریه اش را متوقف کند سر انجام وقتی به هق هق افتاده بود داخل اولین کوچه ی باریک پیچید و بلافاصله زانوهایش را توی بغلش جمع کرد دستانش را مانند متکا روی انها گذاشت و گریه کرد.


روز مسابقه

-دیش دره دنگ هافلپاف. دیش دره دنگ هافلپاف.
-قلم و کتاب و کتابخونه. ریون، هافلو بفرس خونه.

در ورزشگاه جای سوزن انداختن نبود همه ی صندلی ها پر شده بود و حتی در بیرون ورزشگاه مردم جمع شده بودند و روی زیرانداز نشسته بودند. ورزشگاه نقش جهان که با طرح و نقش های اساطیری اش که صد ها سال بود در حال ساخت بود و هر چند سال، یک نقش با توجه به مُد ان روز روی ان نقاشی میشد. میتوان گفت با عظمت ترین و چشم نواز ترین ورزشگاه کوییدیچ بود و حتی تماشای ورزشگاه خالی روح را می تراورد چه برسد به وقتی که مردم یک صدا تیم هایشان را تشویق میکردند و منتظر ورود ان ها به زمین بودند.
شور و گرمای ورزشگاه هر چه به رختکن ریونکلاو نزدیک میشدی کمتر میشد.
آلینس سرش را روی پاهای سو گذاشته بود و سو با لب و لوچه ی اویزان گهگاهی دستی به سرش میکشد.
تری بوت با دستش ارام پشت دست دیگرش میزد و حتی قاقارو که الان باید همه جا را به هم می ریخت زیر پای جرمی جا خوش کرده بود و دمش را تکان میداد. همه به کمد خالی که نام لینی وارنر رویش حک شده بود نگاه میکردند. با اینکه تام انجا بود تا به جای لینی بازی کند. اما اگر به خاطر ابروی ریون نبود هیچکدام ازانها علاقه ای به بازی کردن نداشتند و ترجیح میدادند به دنبال دوستشان بگردند که از دیروز که رفته بود هنوز هیچ خبری از او نبود.

-حالا چیکار کنیم؟
-به پروفسور دامبلدور خبر دادین؟
-اره. اما اون هم نمیدونست لینی کجاست.
-لینی یه مرگخوار حرفه ایه. به این راحتی کسی نمیتونه پیداش کنه.
-ینی میگی خودش میخواسته که پیداش نکنیم؟

جواب دِیزی فقط سکوت بود.

صدای شیپور ها به گوش رسید و وقت اماده شدن برای ورود به زمین بود. اعضای تیم ریون جارو و کلاه و چوب هایشان را برداشتند و خودشان را تا زمین کشیدند. هنوز خبری از تیم هافلپاف نبود.


-گزارش مسابقه رو شروع میکنیم با یک فریاد انرژی بــــــــــــــــــــــــــخش. ریونکلاو.

ورزشگاه یک صدا فریادی کر کننده زد.

-ریونکلاو.
-حالا هافــــــــــــــــــلپافی هـــــــــــــا.
-هافـــــــــــــــلپــــــاف.
- حالا شد. بازی امروز بین دو تیم ریونکلاو و هافلپاف دو تیم و گروه بسیار دوست و همدل. البته نه توی زمین میدونین که چی میگم. امروز ترکیب ریون مثل همیشه با دروازه بانی آلینس، جرمی استرتون، آمانو یوتاکا، تری بوت به عنوان مهاجم با دفاع مستحکم دیزی کران و لینی وار... صبر کنید ببینم لینی وارنر رو در ترکیب تیم نمیبینم. تام جاگسن داره سنجاق مدافع رو روی سینه اش محکم میکنه. ینی چه اتفاقی افتاده سو لی باهوش تر از اونیه که مدافع قوی مثل لینی وارنر رو بازی نده. ریون بازی قبلی خودش رو برده و میتونه با پیروزی این دفعه قهرمانی خودش رو ثابت کنه البته اگر اشتباه نکنند و از طرفی تیم هافلپاف که بازی قبلی خودش رو باخته باید امروز خیلی تلاش کنه وگرنه در بازی بعدی جلوی اسلیترین شانسی نخواهد داشت. اصلا کجا هست این تیم هافلپاف؟

شیپور های زمین حواس همه را بالای سرشان جمع کرد جایی که چند سیاهی در اسمان دیده میشد. ترس و وحشت همه رو فرا گرفت و اغلب با فکر اینکه ارتش تاریکی حمله کرده دست به چوبدستی بردند. سیاهی های نزدیک و نزدیک و نزدیک تر شدند.

-صبر کنید. چشمام درست میبینن؟ اون...اون نیکلاسه فلامله که در جلوی هفت جارو سوار در حال پروازه و اون هم بقیه تیم هافلپاف هستن. آموس، زاخاریاس، دسته بیل، شتر و جسیکا ترینگ. در اخر هم رز زلر رو میبینیم که امروز قراره به جای دیوار دفاعی در پست دفاع بازی کنه. بازی رز زلر و نبود لینی در زمین نمیتونه خیلی به سود ریون باشه.

تیم هافلپاف با جاروهایشان دور ورزشگاه زدند و در حالی که از پشت جاروهایشان دود سفید بیرون میامد. هر کدام پشتکی زدند و برای تماشاچی ها شکلات و ابنبات پرت کردند. بعد هم با سرعت زیاداز بالای سر تیم ریون گذشتند. نیکلاس با نگاه مغرور همیشگی اش از بالا به تیم ریون نگاه میکرد. حتی او هم متوجه شد که چیزی درست نیست. تیم ریون با بی حوصلگی سوار جاروهایشان شدند و اماده ی پرواز میشدند که سو لی جلوی انهارا گرفت. همه به سو خیره شدند.

-گوش کنید بچه ها. من نمیدونم چه بلایی سر لینی اومده ولی حتما مشکل بزرگی بوده که نتونسته بیاد پس به جای اینکه زانو غم بغل بگیریم چطوره بریم به همه نشون بدیم ریونکلاو فقط لینی وارنر نیست و تازه مطمئنم خبر بردمون میتونه خیلی لینی رو خوشحال کنه. پس اماده اید که امروز بترکونیم؟

اعضای ریونکلاو انگیزه را دوباره زیر پوستشان احساس میکردند سخنان سو انرژی تازه ای به ان ها داد. جاروهایشان را محکم در دستانشان فشردند و همگی با هم فریاد زدند:
-آماده ایم.
-هی بچه ها مطئنید که کسی رو جا نگذاشتید؟


فلش فوروارد

بازی خیلی وقت بود که تمام شده بود. داخل جنگل های کبود شمالی ان جنگل هایی که حتی در بهار و تابستان هم هیچ برگی روی درختانش رشد نمیکند. شاخه های درختان کبود در میان مه غلیظ و زمینی که چمن هایش خیلی وقت بود که زرد و خشکیده بودند. لینی وارنر در میان جنگل ارام ارام قدم میزد.

-گفتم ولم کنم. ولم کن لعنتی نمیخوام صداتو بشنوم.
- اما من توام لینی. وقتی اون فیلمو دیدی چیزی داخل تو شکست و من صدای اون شکست ام. من به جای التماس بهت اعتراض کردم. خیلی بی شعوری که میخوای منو از خودت برونی.
-کافیه دیگه نمیخوام بشنوم. ازت متنفرم. از خودم متنفرم. همینو میخوای بدونی؟ اره من نتونستم به ارزوی پدر و مادرم عمل کنم. من...

اشک توی چشمانش جمع شد و دیدش را آبکی و مواج میکرد. میدانست که چوبدستی اش قدرت این را ندارد که از این درد خلاصش کند. شاید هم فکر میکرد اعلام ناامیدی اش از زندگی با یک جادو کمی بزدلانه بود. شیشه ی کوچکی که حاوی زهری بود که از مغازه ی نیکلاس خریده بود را در دست فشرد. ان را باز کرد و برای بار اخر به پدر و مادرش فکر کرد و انرا نوشید. چشمانش کم کم بسته شد. در افکار غرق بود و هر لحظه منتظر بود که احساس گناه تمام شود که باد خنکی را روی گونه اش احساس کرد. چشمانش را ارام ارام باز کرد. نیکلاس جلویش ایستاده بود و با ترس به او نگاه میکرد.

-همیشه میدونستم تو یک هیولا داخل خودت داری ولی فکر نمیکردم اینقدر قوی باشه.
-اره من یه هیولام و همه ازم متنفرن اومدی همینو بهم بگی؟ اصلا از کجا فهمیدی کجام؟
-وقتی یکی از فروشنده هام بهم گفت که تو برای خرید زهر پیشش رفتی گفتم به جاش عصاره عاشقی بهت بده. یه کم دقت کن ببین عاشقم نشدی؟

لینی لب و لوچه اش در هم رفت. دروغ و شوخی نیکلاس در ان لحظه حالش را بهتر نمیکرد ولی حداقل باعث شده بود که صدای ذهنش را برای چند دقیقه نشنود.

-خیلی خب. شوخی کردم. فقط یه محلول گیاهیه. کمک میکنه اروم بشی. حالا میخوای بگی چی شده؟ دوستانت خیلی نگرانت هستن. سو داره همه جارو دنبالت میگرده حتی میخواست به مقر منم حمله کنه فکر میکنه من تورو به خاطر بال های پیکسی طورت میخوام. انگار که صدتا پیکسی توی زیرزمینم ندارم.
-چی گفتی؟
-هیچی هیچی.

لینی خسته و کلافه بود. چهارزانو کف جنگل نشست و دوباره به نیکلاس نگاه کرد. اهی کشید و شروع به حرف زدن کرد.

ساعتی بعد

نیکلاس بدون اینکه حرفی بزند داستان لینی را تا اخر شنید و وقتی لینی بالاخرها ز گفتن خسته شد، او پقی زیر خنده زد.

-هار هار هوار.
-چیش خنده داره؟
-ناراحت نشو. لینی. اخه من یکی از کسانی بودم که برای تولد یک سالگیت اومدم. پدر و مادرت خیلی هارو دعوت کرده بودند. در ضمن یک کپی از فیلم ناقصی رو که دیدی هم بهمون دادن.
-فیلم...ناقص؟
-البته... . بیا این نسخه کاملشه البته فرمتشو عوض کردم.

نیکلاس نعلبکی از جیبش بیرون کشید و کمی از محلول شیشه ای که از جیبش دراورد داخل ان ریخت.

-بیا خودت بقیه شو ببین.

لینی دوباره حس کرد که رگ هایش از خون پر شده و قلبش تند تند میزند. با تردید ظرف را از نیکلاس گرفت و سرش را نزدیک ان کرد.

- دختر کوچولوی من روزی از یاران ققنوس خواهد بود. و من بهش ایمان دارم...اما... راستش اون اینقدر باهوشه که هر انتخابی بکنه مطمئنم درست ترین انتخاب خواهد بود.
-چی میگی جرالد؟ حتی اگه به ارتش تاریکی بپیونده؟
-نگران نباش خانوم. دخترکوچولوی ما قلب صافی داره که حتی با پیوستن به بدریتن و شرور ترین گروه ها هم تیره و سیاه نمیشه. مطمئنم حتی اگه جز ارتش سیاه باشه باعث انتشار عشق و دوستی میشه. در ضمن اون دختر منه و هر تصمیمی بگیره من باز هم دوسش دارم. اوه مهمونا اومدن عزیزم. بهترین بریم استقبالشون.

لینی صورتش را از روی ظرف بلند کرد اشکی از گوشه ی چشمش داخل ظرف چکید و ان را مواج کرد. اما ایندفعه این اشک با لبخند پهنی همراه بود که روی صورت لینی نقش بسته بود.

-ممنونم نیکلاس.
-کجا تا اخر نگاه نکردی که ببین اینجا من و بابات اینقدر نوشیدنی کره ای خوردیم که داریم لزگی میرقصیم. ببین. نه ببین تو اخه... .
-نه ممنون فکر میکنم به اندازه ی کافی دیدم. وا ی من چیکار کردم. کلی خرابکاری کردم حالا دوستان کلی ازم ناراحتن.
-اره خب شما بازی رو باختین. البته شاید بتونم یه فکری به حال اون هم بکنم... .

لینی با تعجب نگاهش را به نیکلاس دوخت. نیکلاس گردنبنداش را دراورد سنگ قرمزی داخل آویزش برق میزد ان را دور گردن لینی انداخت.

-توی زمین میبینمت لینی.


پایان فلش فوروارد


با ورد زیر لب نیکلاس لینی بیهوش شد و روی صندلی های رختکن با صدای شیپور ها به هوش امد. رختکن خالی بود. با عجله جارویش را از توی کمد برداشت و به سمت در خروجی رفت جایی که سو لی داشت برای اعضای تیمش سخنرانی میکرد.

-اماده اید؟
-آماده ایم.
-هی بچه ها یکی رو کم ندارین؟

اعضای ریون همگی برگشتند و با دیدن لینی از خوشحالی جیغ زدند و به هوا پریدند. به سمت او دویدند و بغلش کردند.

-معلوم هست کجایی؟ میدونی چه قدر نگرانت شده بودیم؟ کجا بودی؟
-قصه اش مفصله. براتون تعریف میکنم.

لینی به بالا جایی که تیم هافلپاف ایستاده بود نگاه کرد و به نیکلاس فلامل که به او نگاه میکرد چشم دوخته بود.

-اما فعلا حاضرین بریم به پیروزی دیگه هم بگیریم؟
-اماده ایم.

همه پشت اجروها پریدند و به پرواز درامدند. با ارایش هشتی شکل جلوی تیم هافلپاف قرار گرفتند و لینی در نوک ترکیب سری برای نیکلاس تکان داد.

-ممنون بابت همه چیز.
-نمیدونم از چی داری حرف میزنی.

لینی وارنر با لبخند نیکلاس فلامل را در تعجب تنها گذاشت و به عقب زمین رفت. ریونی های دست هایشان را دور جارو محکم کردند و هافلی ها دندان هایشان را نشان دادند.


-مسابقه با سوت داور شروع شد. سرخگون ها بالا اومدن. وای خدای من هنوز بازدارنده ها به مدافع ها نرسیدن که زاخاریاس به منطقه گل زنی میره با یک ضربه ی محکم به توپ میزنه. توپ از حالت گرد تغییر حالت میده اینقدر شدت ضربه زیاده که توی بیضی میشه و به سمت دروازه ی سوم میره. هافلپاف اولین امتیاز رو میگیره؟ ... اوه خدای من. آلینس توپ رو با کل بدنش دفع میکنه. معموله که داره فشار زیادی رو تحمل میکنه. اما بله بالاخره توپ رو کاملا در دستانش مهار میکنه. با علامت اوکی به دوستانش توپ رو برای جرمی میفرسته. عجب بازی بشه بازی امروز.


چند ساعت بعد

-بله... هه هاا... هووووف... بینندگان عزیز نیکلاس برای بار پنجم سعی میکنه اسنیچ رو بگیره اما باز هم موفق نمیشه و امار مسابقه هم تا الان 100 -100 مساویست. فقط کافیه یک گل دیگه به ثمر برسه تا بازی...


سوووووت

-داور سوت میزنه به دلیل طولانی شدن بازی و طوفانی شدن هوا داور بازی رو مختومه اعلام میکنه. این بازی با نتیجه ی 100، 100 مساوی به پایان میرسه. عجب بازی مهیجی امیداوریم باز هم بازی این دو تیم رو در سال های اینده بتونیم ببینیم و لذت ببریم.




تصویر کوچک شده
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.