هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۳۵ جمعه ۲۹ مهر ۱۴۰۱
#1
-کجا؟
-روی فرق سر لردولدمورت!
-عِععععععه.
-باشه خب..
- روی پشت سر لردولدمورت.
-اصن لردو ول کن.
-باشه. اصلا توی اتاق ضروریات!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۰:۳۶ شنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۱
#2
اکثریت خوابگاه های هاگوارتز در حیاط تجمع کرده بودند و شعار میدادند.

حالا که جامو دادین به هافلپاف، نیکلاس دیگه رئیس ماست.

-عه. راستی چرا اصلا باید رئیسمون باشه. ربطی نداره اصلا.
-راست میگی ها چرا قبل از اینکه خودمون بلند بلند براش شعار بدیم، فکر نکرده بودیم؟
-حالا فکر کنیم؟
-نه پاتریک الان وقت تصمیم گیریه. آهای ملت چرا شعار میدین؟


صورتِ خندانِ مرگبارِ نیکلاس پشت سر جماعت ظاهر شد.
-چون من طلسمتون کردم. هی ها ها ها ها...

هرمیون گِرِنخَرخون یه لوموس فرستاد هوا و از روح آلبوس طلب کمک کرد.

...


آسمان تیره و تار شد. زمین لرزید. برق چیزی در چشمان نیکلاس افتاد. زیر پایش خالی و به عقب پرت شد و به سمت آسمان کشیده میشد.

برق سفید.

شَتَرَق. بــــــــــــــــــــــــــــــــــوم!!!


نیکلاس معلوم نبود! در میان برق سفید، زمین میشکافت و پایین تر میرفت.
رئسای هاگوارتز، بدو بدو جلو آمدند و یک دستشان را به حالت دفاع بالا آوردند.

نور رفته رفته محو شد و در امتداد چاله ی تو خالی جادواموزان بودند که به سختی خودشان را نگه داشته بودند تا لای زمین فرو نروند. همه به هم کمک میکردند. هافلپافی ها طبق معمول کار های همیشگی شان را کردند چون در هر صورت ان ها سختکوش بودند و همیشه بهترین کار را میکردند. برق رعد و برق آلبوس چشمان ریونکلاوی هارا حسابی درخشان کرده بود و مثل الماس در هوا شناور بودند. اسلیترینی ها از هاگوارتز و از خودشان و بقیه با طلسم هایی حفاظت میکردند. گریفیندوری ها کار را کمپلت برداشته بودند و در حال تحلیل خسارات وارده بودند تا کار تعمیر و احیای هاگوارتز را انجام دهند.


رئیس اول هاگوارتز، بالای سکو رفت و بلندگوی چوبدستی اش را تا ته زیاد کرد.
-کی از آلبوس درخواست کمک کرد؟
-بهتر نیست بپرسیم چرا اصلا البوس به این درخواست مهر تایید زده؟

نیکلاس وقتی از لبه ی چاله خودش را بالا کشید نفسش را بیرون داد و خودش را تکاند. چیز کمی از پیراهنش باقی مانده بود و از کفش ها و دست هایش دود بلند میشد و موهایش شاخ شده بود.

-نه بهتر نیست! بهتر نیست. ببین وضعو. خجالت نمیکشی طلسم میکنی مردمو؟
-خودشون خواستن به جام دست بزنن منم گفتم باشه، ولی بهایی داره.

جادوجوهای بیشتری وارد مکالمه شدند.
-اصلا نیکلاس مارو بیچاره کرده.
-اره خانوم اجازه؟ همش میاد جامش رو میکنه تو چشم ما.

نگاه ها به سمت پیکت رفت که توی جیب رز بود.

چند لحظه سکوت شد و باز توپ در زمین نیکلاس بود.

-خب چی داری بگی؟ اصلا رعایت نمیکنی. من متاسفم باید اجازه بدم بری.
-اجازه بدین برم؟
-ینی دیگه اینجا کاری نداری.
-اما من خیلی خفنم.
-متاسفم اینجا لایق خفنیت تو نیست.
-بسیار خب... .

نیکلاس اندوگین شد اما چاره ای نداشت ساکش را ظاهر کرد و جام را از تویش برداشت و توی دست سدریک و رز گذاشت؛ بعد هم درش را بست و به سمت دروازه ی خروجی رفت.


جمعیت پشت سر نیکلاس به هم پیوستند و رفتن او را نظاره کردند.
-پچ پچ پچ چ پچ.
-اره برو.
-زودتر برو.
-یه قدم دیگه.

نیکلاس از در خروجی دور شد و در پشت سرش بسته شد.

-واقعی رفت؟
-واقعی واقعی؟
-بچه ها شروع کنید.

ارکست ها کوک و باند ها تنظیم شدند. یوان بالای جمعیت رفت و میکروفون رو به دست گرفت.

-اوووو. افترپارتی مدرسه است. بترکونین تا ترم دیگه.

دوبس دوبس دوبس دوبس.تصویر کوچک شده


کل هاگوارتز در حال شادی بودند و دوست داشتند کتاب هاشان را اتش بزنند. اما چون کتاب داخل گوشی شان بود. اینکار را نکردند و به بغل کردن هم و پایکوبی کردن بسنده کردند تا سالی دیگر و ترم هاگوارتز دیگری.

و هرمیون در حالی که با رون میرقصید به اسمان نگاهی کرد.

-ممنونم آلبوس.
-قابلی نداشت.


ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۶ ۲۰:۴۰:۱۰
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۶ ۲۰:۴۱:۱۱
ویرایش شده توسط نیکلاس فلامل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۶ ۲۲:۱۰:۵۳

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱
#3
داشت به باب اسفنجی تمرین رانندگی میداد.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: بهترین نویسنده
پیام زده شده در: ۲۲:۲۶ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
#4
لینی وارنر در نقش بهترین نویسنده


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: فعال ترین عضو
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
#5
پرفعالیت ترین عضو این فصل رو سو لی به دوش میکشه با هماهنگی بین همه چیز و همه کس!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: جادوگر فصل
پیام زده شده در: ۲۲:۲۴ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
#6
جادوگر فصل واقعا لردولدمورت هستن که با شرکت در برگذاری دوئل ها و هماهنگی مرگخوران و فعالیت جادوگرانه ی پیاپی در محیط جادو بیشترین فعالیت این فصل رو داشتن.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹ شنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۱
#7
کجا؟ روی فرق سر لردولدمورت!


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: نقل قول های شیرین
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#8
نقل قول:
آسمون، امروز آبی‌تر از همیشه بود. لااقل از پنجره‌ی کوچیک‌ اتاقت این‌شکلی به نظر می‌اومد. دم‌دم های سپتامبره. صبح‌های بارونی و عصرهای آفتابی و گرم. با این‌که هیچ‌وقت از جنوب لندن و لیتل وینگینگ خوشم نمی‌اومد ولی خب، انگاری غروب قشنگی داره و این دل‌گرم‌کننده‌ست. این روز‌ها مجبورم می‌کنن فکر نکنم. کسی، چیزی نمی‌گه و منم که فقط سرِ پام. ولی من، تو رو می‌شناسم. اگه حقیقت رو بدونی هم، باز سرزمین ناشناخته رو رها نمی‌کنی به احتمال پیدا کردن جایی بهتر. به زعم خودت باید شونه به شونه‌ی سایه‌ها حرکت کنی. فکر می‌کنی لحظه‌ات که برسه، انگار که رعد و برق ورد‌ها و سکوت گلوله‌ها، موسیقی متن پایانی‌ات باشه، خودت رو باید قربانی کنی و ما رو تنها بذاری. با قلب‌هایی شکسته و روحی پشیمان.


پست کامل


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: نظرسنجی ها
پیام زده شده در: ۲۳:۴۱ پنجشنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۱
#9
سلام خوبین؟ ممنون، منم خوبم.

باید تشکر کنم خدمت تمامی دست اندرکاران از اساتید و مدیران هاگوارتز گرفته تا مدیران ایفای نقش. من امسال خیلی لذت بردم از هاگوارتز. اساتیدی که انتخاب شده بودن. خب مشخصا به جز یکی و گاهی دوتا استاد بقیه استاد ها تونستن هر سه تا جلسه رو معرکه برگذار کنن و کلی چیز یادمون بدن. من خودم کلی چیز جدید یادگرفتم. اون یکی دو تا استاد هم گفتم ممکنه مثلا برای یک جلسه سرشون شلوغ بوده و نتونستن چیز خاصی ارائه بدن. اما اینقدر کلاس ها خلاقانه بود حتی بیشتر از سال های قبل که من هر جلسه با لذت زیادی تکالیف رو انجام میدادم.

یه عذرخواهی نسبت به همه ی شما بدهکارم. میدونید بعضی وقت ها قول هایی میدم که نمیتونم نگهشون دارم. مثلا شرکت در دوئل یا کلاس ها یا کوییدیچ و کلا فعالیت های سایت...که شاید اگر بهتر زمانبندی کنم، بتونم حوادث غیر مترقبه رو دفع کنم. اما خب بعضی وقت ها نمیشه و وقتی هم که نمیتونم روی قولم بایستم و چیزی که برام عزیزه رو حفظ کنم؛ حس میکنم این مثل یک نفرین سیاه در آب قدح کل اطرافم رو در بر میگیره و اطرافیانم هم رفتارشون اونجوری میشه و من فقط اینو مقابله به مثل دنیا نسبت به خودم میدونم. برای همین من بخشی از اینکه چرا اعضا زیاد شرکت نکردن رو تقصیر خودم میدونم. شاید اگر من بهتر بودم میتونستم جو بهتری دور خودم ایجاد کنم و باعث انگیزه گرفتن مضاعف خیلی ها بشم.

منو ببخشین که ضعیفم.
منو ببخشین که خیلی خوب نیستم.
من تلاش خودمو میکنم برای داشتن جادوگرانی سرفراز و شاداب!


جدا از این بریم سراغ بحث پیشنهادات امتیازی!

ببینین خیلی تازه وارد داشتیم به نظرم. نه؟ تازه وارد های باحال و خفن! حس میکنم یکی از دلایلی که تازه وارد ها ( به جز تازه وارد های هافلپاف، چون اونا ترکوندن حسابی) فعالیت نکردن این باشه که با دیدن جلو افتادن یکی از تیم ها با فاصله ی زیاد، حس کردن دیگه فعالیتشون معنایی نداره و در هر حال اول نمیشن.
اما مطمئنا بعد از پایان ترم خواهند دید امتیازات بسیار جادوییه و ممکنه در اخرین لحظات و تنها تلاش یک نفر مقام گروه ها جا به جا بشه. خب این درس عبرتی میشه برای دفعات بعدی.

ناظران خیلی پر انرژی، سخت کوش و فعالی داریم. درسته؟ اما به همون نسبت هم بهشون کار دادیم. درسته؟ شاید بتونیم با استفاده از نیروهای جدیدتر و تقسیم وظایف بهتر باعث بشیم تا ناظر ها علاوه بر کارهاشون بتونن با تازه وارد ها رابطه ی صمیمی و گرم ایجاد کنن و باعث تشویق و انگیزه گرفتنشون بشن.


ممنونم از اینکه نظر ما براتون اهمیت داره.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱
#10
بخاطر یک مشت افتخار تقدیم میکند:
پست دوم



-جوجه؟ جوجه اون تو چیکار میکرد؟
-بچه ها حس نمیکنین این جوجه یه کم عجیبه؟

همه نگاه ها روی جوجه زوم شد که علامت کوییدیچ روی بالش حک شده بود و قصد داشت پرواز کند.

-نکنه...نکنه این جوجه همون توپ کوییدیچه؟!
-درست حدس زدی نیکلاس. این سوژه هم در مورد همینه. جارو برقی که هر چیزی رو میبلعه، تبدیل به موجود زنده میکنه و هر موجود زنده ای رو ببلعه تبدیل به یک جسم ثابت.

نیکلاس با شنیدن این حرف ها از لیلی خیلی دوست داشت بپرسد که او این چیزهارا از کجا میداند. اما میلش برای فرار کردن از این سوژه از او پیشی گرفت. چوبدستی اش را روی شقیقه اش گذاشت و آماده بود تا خودش را خلاص کند.

-نه صبر کن نیکلاس. تو پدر من هستی.

جوجه خودش را بغل نیکلاس انداخت و اورا بغل کرد.

نیکلاس در برابر نگاه های همگان سعی میکرد جوجه را از خودش دور کند.
-بابا سوژه به اندازه ی کافی پییده است. ولم کن ببینم جوجه!

اما جوجه اورا ول نکرد و همچنان مثل کرم روی و زیر لباس های نیکلاس میلولید.
-خب فکر کنم اینم از الان با ماست. آخ.

نیکلاس حین گازگرفته شدن و خرد شدن اعصابش سعی میکرد بی تفاوت به نظر برسد پس با لبخندی مصنوعی رو به بقیه کرد.

-چه خبر؟ آخ!

بقیه سوت زنان در حالی که به در و دیوار نگاه میکردند به او نزدیک شدند.
-خب..پس این جاروبرقی به درد میخوره؟
-اره فک کنم.
-بهتره بدوزیمش به هم.

چند ساعت بعد

اعضای تیم سریع و خشن جارو برقی را بهم دوختند.
جاروبرقی تا دوختش تمام شد، در جا روشن شد و شروع به هان هان کرد و جلو آمد تا چیز دیگری را با مکش قوی اش داخل بفرستد.

اولین چیزی که بلعید یک خربزه بود که اعضای تیم گذاشته بودند خنک بشود و تا بخورند.
جاروبرقی خربزه را بلعید و به زور پایین داد. بعد هم عارقی زد. و شکمش شروع به کار کرد.

-قان قان قان قان تف!

و قناری زردی از شکمش بیرون زد و پرواز کنان به سمت پنجره رفت. قناری شیشه را ندید و با ان برخورد کرد که شترق شیشه شکست جوری که انگر یک خربزه به سمتش پرتاب شده باشد.

-کاش نشینه رو سر کسی.

جاروبرقی همچنان کار میکرد و وسایل دیگری را میخورد و چیز دیگری پس میداد.
یک جارو را خورد و شمشیرماهی پس داد.
یک مورچه را خورد و مجسمه ی برهمای هندی پس داد. یک برگ را خورد و تعدادی پیکت پس داد.
جاروبرقی همچنان همه چیز را میخورد و جلو میرفت.

نیکلاس وسط پرید و گفت:
-بیا اینو بخور.

جاروبرقی با عصبانیت به سمت نیکلاس برگشت که دید گونی بزرگی در دست اوست. به سمت گونی رفت. اما نیکلاس توی گونی مقداری پنبه جا کرده بود. با خوردن ان توسط جاروبرقی، هن هنی کرد و هر چه سعی کرد نتوانست آن را قورت بدهد. پس نفس کم آورد و خاموش شد.

-خیلی خب بچه ها فک کنم برای مسابقه ی بعدی این جارو برقی به دردمون بخوره.


تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.