هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴:۲۳ سه شنبه ۲۱ بهمن ۱۳۹۹
#1
_راه بیفتید تا برویم.
-اما آخه ارباب این پیرزن تنهاست. گناه داره.

دیزی ریز ریز اشک تمساح می ریخت و به پیرزن بیچاره که هنوز با بلا در حال جدال بودند، نگاه میکرد. او و ملت مرگخوار دلشان نمیخواست این جدال زیبا به این زودی تمام شود. دل کندن از پاپ کورن و نگاه به حرکات بلا و پیرزن، خیلی سخت بود.
در همان لحظه بنز گوجه ای رنگی از راه رسید و خانواده ی چهار نفره ای از آن پیاده شدند. یکی از بچه ها تاتی تاتی به سمت پیرزن رفت.
-مامان بزرگ جونی، دلم برات تنگ شده بود.

آن طرف_ سمت رودلف
رودلف تک و تنها پشت سر پرستار جوان به سمت یکی از اتاق های خانه سالمندان راه افتادند. در گوشه ی یکی از اتاق ها پیرمردی کــِز کرده بود.

-ایشون همون پیرمردی هستند که گفتم. ده سال از اینجا بیرون نرفتن. به دردتون میخوره؟
-امممم... من یه گپ کوتاهی داشته باشم، خدمتتون میرسم.
-باشه میبنمتون.

رودلف در آن واحد هم به چهره ی به ظاهر زیبای پرستار نگاه میکرد و هم در فکر پیرمرد فلک زده بود. بعد از چند دقیقه رودلف بلاخره از دیدن جای خالی پرستار دست کشید و وارد اتاق شد. کنار پیر مرد نشست.
-سلام پدر جان.
-بعضی اوقات فکر میکنم نمیخوام جواب سلام کسی رو بدم.
-منم همینطور.
رودلف به طور اتوماتیک این جواب را داد، حتی خودش هم تعجب کرده بود.

-بعضی اوقات فکر میکنم حال و حوصله حرف زدن ندارم.
-منم همینطور.
-بعضی اوقات فکر میکنم کاش بتونم تنها باشم.
-منم همین طور.
-بعضی اوقات فکر میکنم مردم چرا اینقدر دو هزاریشون کجه.
-منم همینطور.
-بعضی اوقات فکر میکنم مردم دو هزاریشون کج نیست، مردم خیلی رو دارند.
-منم همینطور.

پیرمرد غیر مستقیم سعی کرد به رودلف بفهماند که حال و حوصله ندارد اما مشکل اینجا بود که رودلف دو هزاریش در برار مردان و جادوگران بسیار بسیار کج بود.



My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۹۹
#2
نفر بعد آهسته و پیوسته راه خود را میان جمعیت مرگخوار باز کرد و روبه روی لرد ایستاد. دستش را درون جیبش برد و کاغذ بلندی را در آورد.

-با سلام، خدمت ارباب جان جانی. اینجانب دیزی کران جز بیکاری، بی پولی، بی دغدغه بودن، بی سوادی، بی....

دیزی همانطور ادامه داد و به مورد ۱۲۳۶۷۹۸۹٠۸۷۷ لیست بی هایش نرسیده بود که صدای داد و فریاد بقیه ملت بلند شد.
-چه خبرته؟؟
- اینجوری که دست ما تو حنا میمونه!

توجه دیزی به کلمه حنا جلب شد و رو به مرگخواری که کلمه حنا را گفته بود، برگشت.
-حنا چیه؟
-حنا اممم... حنا....
-من میدونم چیه! همین کارتونست که دختر عین تسترال تو مزرعه های مردم.....
- آهان فهمیدم! جسارتا ارباب من به جز اون۱۲۳۶۷۹۸۹۰۸۷۷ مورد مشکل بی حنایی رو هم دارم.

لرد نگاه بسیار بسیار سنگینی به دیزی انداخت. مطمئنن هر مرگخواری میدانست معنای این نگاه چیزی جز فرار را بر قرار ترجیح دادن نیست. بنابراین دیزی لیست بلند بالای خود را خیلی سریع جمع و جور کرد و در میان جمعیت گم شد. بقیه مرگخواران به اربابشان زل زده و منتظر ماندند.

-نکند منتظرید تا ما بگوییم نفر بعدی؟

ملت مرگخوار به جز افلیاشون، لینی شون، لیسا شون، بالشت سدریکشون، ایزابلا تینتوئیستلشون و دیزی شون یک صدا گفتند:
-بله.
- که اینطور ولی باید بدانید که لیست بلند بالا دیزی تمام مشکلاتتان را پاسخ گو بود، حال ما و مجلس یک به علاوه هفتمان باید حول حل مشکلات شما جلسه ای تشکیل دهیم.
-ارباب جسارتا مجلس یک به علاوه هفتتان چه کسانی هستن؟
-ما و هفت جان پیچ مان دیگر. بروید ما و مجلس یک به علاوه هفتمان به خلوت نیاز مندیم.

ملت مرگخوار لرد را تنها گذاشتند تا به جلسه یک به علاوه هفتتش برسد.




My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۹:۱۶:۴۱ شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۹
#3
صدای ملودی غمگینی شنیده میشد. لرد به مرگخواران و مرگخواران به لرد نگاه می کردند. گرفتن زباله های مردم کار سختی بود. ناگهان وسط ملودی غمگینی صدای گوشخراشی توجه همه را جلب کرد.
-زباله خشک، تر، نون خشک، آب گرمکن و کابینت خریداریم. به ازای هر یه کیسه نون خشک...

هنوز آواز راننده ی خوش صدا تموم نشده بود، فردی که از لرد سیاه ترسیده بود، خیلی سریع سیزده قفل را باز کرد و با چند کیسه نون خشک به سمت وانت آبی راه افتاد.

-پلاکس گفتی کمک غیر مستقیم ایراد نداره؟
-نه نداره.
-من برم یه گفت و گویی با صاحب وانت داشته باشم.
-منم میام.

بلا و چند تن از مرگخواران به سمت وانت رفتند و ده دقیقه بعد وانت کاملا در اختیار جبهه سیاه بود.
-ارباب بفرمائید سوار شید.
-ما باید سوار وانت بشویم؟
-بله ارباب. دیگه نیازی به جستحوی منزل به منزل هم نیست. کار خیلی راحت تر میشه.

شاید وجود یک وانت ساعت ده شب در خیابان عجیب باشد ولی خدمت به مردم زمان و مکان نمی شناسد.

-ارباب شما بشنید پشت فرمون. بلند گو هم در اختیار خودتون باشه، من و بقیه هم میریم قسمت عقب وانت.
-ما به بلند گو نیاز نداریم!
-اممم... ارباب پس چطوری مردم رو آگاه میکنید؟ بلند گو نیاز میشه.
-نکند دوباره ما باید آواز بخوانیم؟
-اممم... متاسفانه بله ارباب.
-از جلوی چشمانمان دورش کنید.

لرد چهره ای متفکر به خود گرفت. او دوباره باید آواز می خواند. آیا این امر امکان پذیر بود؟



ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۸ ۱۰:۰۶:۵۷

My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳:۴۸ جمعه ۱۷ بهمن ۱۳۹۹
#4
ایوا و فنریر سهم نصفه خود را از فرد معتاد خوردند. لرد سیاه به پارک نگاه کرد. به جز صدای ونگ ونگ بچه هایی که رودلف به آنها بستنی آب شده داده بود، وسایل امرار معاش معتاد و لکه بستننی های آب شده روی زمین هیچ آلودگی صوتی و یا تصویری دیده نمیشد.

-یالا! تخش کنین دیگه.
-هنوز کاملا تو دهنم جا نشده صبر کن.
-پنج دقیقه دیگه صبر کنی حله.

لرد به بلا نگاه کرد. او در حال کلنجار رفتن با ایوا و فنریری بود که زحمت خوردن معتاد را کشیده بودند. بلاخره بعد از پنج دقیقه فنریر به سمت درب خروجی پارک رفت و نصف معتاد را بدون هیچ مشکلی تخ کرد اما ایوا...

-چه ستاره ی دنباله دار قشنگی...
-ایوا یالا تخش کن دیگه.
-ویـــــــــــــــژ! این بچه مریخی ها چقدر سریع راه میرن.

ایوا با دستش به بچه ای اشاره میکرد که دنبال دیزی میدوید تا شاید بتواند یک بستنی از او بگیرد.

-به اون کوتوله بگید اون چیز رو بده به بچه فضاییه. گناه داره.
-من کوتوله نیستم.

فنریر بعد از یک عملیات طاقت فرسا به سمت لرد سیاه برگشت.

-ارباب میشه یه چیزی بگم؟
-بگو ببینیم فنر مان.
-ارباب فکر کنم ایوا تحت تاثیر مواد مصرفی فرد معتاد قرار گرفته.
-یعنی ایوا مان معتاد شده؟
-متاسفم ولی شواهد همین رو میگه.

فنریر که شبیه دکتران پشت در اتاق عمل شده بود، این جمله را گفت و از کادر بیرون رفت.



ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱۳:۴۹:۵۵
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۷ ۱۴:۰۶:۳۷

My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: چکش سازی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۴۶:۰۸ پنجشنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۹
#5
بازی فوتبال حساس شده بود. تام و فنر سه به سه برابر بودند و هر کدام میخواست گل برتری را بزند. ایوای توپی که از این پا به آن پا فرستاده میشد، در اثر ضربات محکم تام و فنر بسیار خسته و گرسنه شده بود.
- آدم خاکِ کوچه بشه ولی توپ نشه. آخ!

ایوا برای چندمین بار به دیوار خورده بود. او دیگر تحمل نداشت. از یک توپ دو تیکه بیشتر از این بر نمی آمد. او دو راه داشت یا سعی کند خود را از پنجره به بیرون پرت کند و یا تبدیل به توپی کج و کوله شود.

گلستان شهدای محفل لندن

خانواده پاتر، ویزلی و تمامی فک و فامیل های مرحوم کربلائی هری پاتر دور مزار ایستاده بودند و به ظاهر عزاداری میکردند.

-هری چرا رفتی؟ الان من این سه تا بچه رو چجوری بزرگ کنم.
-پدر من با جای خالی تو چگونه شب را سحر کنم.
-چرا رفتی؟ چرا من بی قرارم! به سر...
در آن بین مرد تنومندی راه خود را باز کرد و صدایش را صاف کرد.
-آقایون و خانم های محترم بفرمائید ناهار. سوپ پیاز به همراه پیاز اضافه.

هنوز جمله آشپز گلستان تمام نشده بود که مردم عزادار با سرعت نور به سمت غذا خوری گلستان راه افتادند. سوپ پیاز چیز کمی برای از دست دادن نبود. در بین مردم حتی همایون شجریان هم دیده میشد. پیر مرد که از بقیه جا مانده بود نزدیک قبر هری شد و کنار آن نشست.

-معلوم نیست ملت عزادارن یا...؟
پیرمرد بلند شد که برود اما ناگهان چشمش به چوبی که روی قبر بود، افتاد.

- عه وا! این تیکه چوب اینجا چیکار میکنه؟ ملت چیزی به اسم دور انداختن زباله بلد نیستن.

پیرمرد چوب دستی که روی قبر هری بود را برداشت و در داخل سطل زباله انداخت. پیرمرد نمیدانست چیزی به اسم چوب دستی برتر را از دست داده است.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۱۶ ۲۰:۲۸:۳۹

My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۴۱:۴۸ دوشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۹
#6
دیزی شون VS لاوندر شون



محیط سالن نمایش شهر بارسلون پر از سر و صدا بود. بر خلاف صحنه اصلی نمایش، پشت صحنه بسیار خلوت بود و جز صدای قیژ قیژ کشیده شدن طی بر روی زمین هیچ صدای دیگری شنیده نمی شد. دیزی طی کثیف را از این ور به آن ور می کشید و سعی میکرد لکه ای رو زمین نماند. دیزی از کار جدیدش راضی بود. هرچند کسی با طی کشی پولدار نمیشد ولی خب کاچی بهتر از هیچی بود.

- به به! چقدر تمیز شده!
-مگه نمیبینی هنوز خشک نشده؟ باز دوباره باید از اول طی بکشم. از دست تو دختر!

نائومی یکی از دوستان قدیمی دیزی بود. او همیشه بهتر از دیزی بود برای همین دیزی همیشه سر نائومی داد میکشید.

-عه وا! کف اینجا که خشک شده. اصلا حیف من که برای تو کار پیدا کردم.
-صحنه رو ول کردی که بیای اینجا، از من ایراد بگیری؟
-اومدم بگم بچه خواهرم به دنیا اومد.
-آخی گوگولی! اسمش چیه؟
-یه ربع بیشتر نیست به دنیا اومده. اسمش کجا بود!
- مبارکه! من سرم شلوغه. تو برو به کارت برس.

دیزی دوباره مشغول طی کشیدن شد. همانطور که طی میکشید زیر چشمی نائومی را هم دید میزد. از رفتار نائومی میشد فهمید که به کمک نیاز دارد.

-پس چرا هنوز نرفتی؟
-اممم... دیزی یادت میاد وقتی بچه بودیم...
- باز همون عادت همیشگی. باز کمک میخواد یاد دوران عصر هجر میوفته.
- دوستی به درد همچین...

نائومی با دیدن دیزی که بدجور به او نگاه میکرد، جمله اش را ناتمام گذاشت و یک راست رفت سر اصل مطلب.
-اومدم بگم من باید برم پیش خواهرم. میتونی جای من رو یک ساعت پر کنی؟قول میدم جبران کنم.
-فرض کنیم که تو نباشی کار لنگ نمیزنه. منم به طور ناگهانی استعداد بازیگری در وجودم شکوفا شد. کارگردان هم که بامن خیلی راحت کنار میاد.

-فکر اونجاش رو هم کردم. با این تو میتونی جای من رو بگیری. هیچ کس هم اگه تو گند نزنی هیچی نمیفهمه.

نائومی شیشه ای حاوی محتویات بنفش رنگ را از درون جیب پیراهنش در آورد و در دستان دیزی گذاشت.

-این چیه دیگه؟
-معجون مرکب. بلاخره هفت سال درس خوندن در بوباتون یه جایی به دردم خورد.
-قشنگ معلومه کاملا برنامه ریزی کردی براش. ولی متاسفانه باید بگم من قبول نمیکنم.

با گفتن این این جمله لبخند روی لب نائومی به حالت پوکر فیس تغییر حالت داد.
- نه؟
-آره!

چهره نائومی دوباره تغییر حالت داد.
-دیزی خواهش میکنم. به اون بچه گوگولی فکر کن
-نـــــــه!
-اگه نصف حقوق این ماهم رو بدم بهت چطور؟

با اینکه نائومی دختری ساده ای بود و کسی را نمیتوانست به این زودی ها قانع کند ولی صد گالیون هم برای دیزی پول کمی نبود.

-باشه قبول میکنم.

- وای مرسی. اصلا اسم بچه رو بزاریم دیزی خوبه؟
-مگه عجله نداشتی بیا برو دیگه. مزه هم نریز.
-بعدا میبینمت.

نائومی با عجله به سمت درب خروجی رفت. دیزی یک بار دیگر شیشه را برانداز کرد و دردل ذکر" اگه بلایی به سرم بیاد من میدونم و اون" را گفت، سپس معجون را یک نفس نوشید. ناگهان صدای کارگردان به گوش رسید.

-خانم ابینگتون معلومه کجایی شما؟
-اومدم.

دیزی بدون چک کردن ظاهر خودش هول هولکی وارد صحنه شد. در بین راه رفتن ناگهان پایش به یک پارکت شکسته گیر کرد و و با گرفتن یک طناب که آویزان بود، توانست تعادلش را حفظ کرد.

-اوف بخیر گذشت.
-خانم شما به این میگید بخیر گذشتن؟

دیزی به کارگردان نگاه کرد.ظاهرا طنابی که دیزی آن را گرفته بود به یکی از سطل های رنگی که برای رنگ آمیزی صحنه استفاده شده بود متصل بود و با کشیدن طناب تمام رنگ سطل بر روی کارگردان بینوا ریخته شده بود.

-بیخشید. دیگه تکرار نمیشه.
-امیدوارم! تا من خودم رو تمیز میکنم، شما بفرمایید با بقیه تمرین کنید.


بعد از رفتن کارگردان همه چیز خوب پیش رفته بود. هنوز حدود نیم ساعت از زمان تاثیر معجون باقی مانده بود و دیزی با خیال راحت مشغول تمرین بود. بلاخره کارگردان آمد و بخش دوم تمرین شروع شد.

-همون طور که میبینم. همه چی خوب پیش رفته.
-البته بدون حضور شما!
-خانم ابینگتون چیزی گفتید؟
-اممم...

دیزی از کارگردان خوشش نمی آمد. او کسی بود که با کفش های کثیف پشت صحنه را کثیف میکرد و هر وقت دیزی با مشقت فراوان برای او قهوه میبرد با گفتن جمله" این آب سرده یا قهوه؟" دیزی را مجبور میکرد دوباره قهوه دم کند. دیزی به قول اربابش زیر تمامی این فشار ها خموده شده بود ولی حق اعتراض نداشت اما الان به عنوان نقش اول میتوانست هر کاری که دلش بخواهد انجام دهد.

- بله آقای کارگردان! من با این شرایط نمیتونم با شما همکاری کنم.
-چه جالب! اتفاقا من میخواستم بعد از اتمام تمرین امروز کس دیگه رو جایگزین شما بکنم. خوشحال میشم اگه از همین الان جمع ما رو ترک کنید.
-جان! چی شد؟
- شما از الان به بعد دیگه جزو گروه ما به حساب نمیاین.
-نه؟
_آره!

دیزی واقعا شوک شده بود. او میخواست کاگردان را آزار دهد و ولی بالعکس کارگردان او را از کار اخراج کرده بود. تنها راهی که این بساط را جمع کرد التماس و تمنا بود.
-ببخشید من اشتباه کردم. مغز هیپو گریف خوردم. میشه برگردم؟
-نه!
-قول میدم بچه ی خوبی...
-نـــــــــه! من تصمیم رو گرفتم. الان هم بفرمایید من حقوق رو تحویلتون بدم.
-میشه قبل رفتن بدونم کی قرار جایگزین من بشه؟
_این دختره... اسمش چی بود؟آهان دیزی. بنظر میاد استعداد داره.
- لطفا سریع تر بریم.

ده دقیقه بعد دیزی همراه با حقوقی که متعلق به نائومی بود، به در سالن نمایش زل زده بود و ریز ریز اشک میریخت. او نمی دانست چگونه باید جواب نائومی را بدهد. قطعا نائومی نقش او را می گرفت.

دو ماه بعد_ خانه کران ها

دیزی با کله ای تاس مشغول تماشای نمایشی بود که نائومی با خوردن معجون مرکب نقش او را بازی میکرد. نائومی برای درست کردن آن معجون به موهای دیزی نیاز داشت.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۶ ۱۶:۱۲:۵۴
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۱/۶ ۱۷:۱۲:۴۴

My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۶:۴۱:۲۷ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#7
نام : دِیزی

نام خانوادگی: کُران

نام کامل: دِیزی کُران/Deasy Coran

نژاد: دورگه

القاب: زی _دیز_ دی_آبگوشت

گروه:‌ ریونکلاو

جبهه: سیاهی


چوب دستی: چوب صنوبر و هسته پر ققنوس ۱۳/۵ اینچ

شغل: پیدا کردن یک کار مناسب در صفحه نیازمندی های روزنامه ( به زبان ساده این سرکار خانم بیکار تشریف دارند.).

خصوصیات ظاهری:
قد متوسطی داره . بیشتر لباس های ماگلی میپوشه و از ردا زیاد خوشش نمیاد.روی صورتش یه سوختگی داره که به قول خودش با موهای بلوندش ، جذابش میکنه.



خصوصیات اخلاقی:
دارای اکثر خصوصیات اخلاقی بارز به جز مسئولیت پذیری و سخت کوشی در برار عده ی کثیری از مردم و موجودات زنده. ایشون به جملاتی مانند "از تو حرکت از مرلین برکت " و یا " کار کردن عار نیست" اعتقادی نداره و اول و آخر صحبت هاشون می رسیم به اینکه " گیریم من این کار رو هم انجام دادم، ته این دنیا قراره همه مون بمیریم، پس چرا خودمون رو خسته کنیم". با این حال بعضی افراد هم هستند که دیزی براشون حاضره کوه اِورست رو هم فتح بکنه.

داستان زندگی:
دیزی در یک خانواده پنج نفره اسپانیایی به دنیا آمده است. از همان بچه گی علاقه زیادی به پولدار شدن داشت و همیشه فکر میکرد روزی تمام جهانیان اسم او را به عنوان پولدارترین فرد جهان یاد میکنند(لازمه که بگم شتر در خواب بیند پنبه دانه).

خانواده کران به جز دیزی شون آدم های قانع و سخت کوشی بودند و از زمانی که به آرمان های دیزی پی بردند، به بهانه هوا خوری دست جمعی رفتن شمال و دیزی هنوز که هنوز است منتظر است تا آنها از هواخوری برگردند.

در سن یازده سالگی برخلاف بیشتر جادوآموزان اسپانیای که به بوباتون میرفتند، او نامه هاگوارتز را دریافت کرد و به سوی لندن رهسپار شد.

در هاگوارتز به گروه ریونکلاو فرستاده شد و تا سال ششم کنار بقیه دوستانش روزگار خوبی را سپری میکرد تا اینکه برای شانه خالی کردن از زیر بار تکالیف و کارهای مربوط به تحصیل با ایمان آوردن به جمله " گیرم مدرکم رو هم گرفتم، تهش میمیرم" ترک تحصیل کرد و زندگی جدیدی را آغاز کرد.

در حاضر او به جز خدمت به جبهه سیاه و دیدن هر روز صفحه نیازمندی های روزنامه برای یافتن شغلی پر درآمد دغدغه دیگری ندارد و زیر سقف آسمان روزهای نسبتا خوبی را سپری میکند.

--------


جایگزین بشه لطفا.
پیشاپیش ممنونم.

----
انجام شد. خواهش می‌کنم.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳۰ ۱۶:۴۶:۰۷
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳۰ ۲۰:۱۰:۰۱

My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۴۴:۵۸ سه شنبه ۲۳ دی ۱۳۹۹
#8
به ساعت مچی اش نگاهی انداخت. هنوز ده دقیقه به زمان قرارش با جرمی مانده بود. عجیب بود، جرمی همیشه نیم ساعت زودتر سر قرار ها می آمد ولی الان دیزی زودتر رسیده بود. به مغازه های دور اطراف نگاهی انداخت. هنوز نه دقیقه مانده بود. درون مغزش تمامی القاب بدی را که بلد بود، به جرمی نسبت داد. حجم القاب بد به قدری زیاد بود که نه دقیقه به سرعت نور گذشت ولی باز هم خبری از جرمی نبود. در آن بین صدای ملچ ملوچی توجه او را به خود جلب کرد. به سمت صدا برگشت و با کسی که در بین بسته های بزرگ مارشمالو استتار کرده بود، رو به رو شد.

-تو هم قراره باهامون بیای؟

کتی که یک بسته کامل مارشمالو در دهانش خالی کرده بود، اهم اهوم کنان سعی کرد جواب دیزی را بدهد.

-اهمی، اهم اوهم ایهام آهن اهیم.اوهش نمی اوهونه.

شما هم وقتی با یک خوره مارشمالو دوماه هم خانه باشید، به سادگی میتوانید این زبان را ترجمه کنید.

-که گفتی 'جرمی ، بهم گفت بیام باهم بریم، خودش نمیتونه'. راه بیفت بریم بازی یه ربع دیگه شروع میشه.

-اهم اهیم.


دیزی و کتی راه افتادند. کوچه دیاگون از پوستر ها و پرچم های تیم های کوییدیچ استدلال و سمفونیس پر شده بود. هر از گاهی فرد ملعونی با جارو اش ویراژ میداد و برای طرفدار تیم مقابل کری میخواند.

دیزی و کتی به تریا فلورین فورتسکیو رسیدند بر خلاف تمامی مغازه ها، دیوار های تریا با پارچه های زرد تزئین شده بود و هر چند لحظه یک بار شعار ' نه قرمز ، نه آبی، فقط زرد طلایی ' شنیده می شد. دیزی وارد تریا شد اما کتی همان جا ایستاده بود و بر و بر دیزی را نگاه میکرد.

-چته؟ چرای نمیای تو؟
-مگه قرار نبود بریم فروشگاه شوخی ویزلی؟
-نـــــه؛ قرار بود بیایم اینجا، کوییدیچ ببینیم.
-یعنی جرمی بهم دروغ گفت؟
-من چه میدونم! بازی شروع شد، سریع بیا داخل.

دیزی دست کتی را گرفت و او را به طرف در کشید ولی باز کتی تکان نخورد و با چشمانی که حتی سنگ را هم آب میکرد، در چشمان دیزی زل زد.

-نمیشه بریم فروشگاه ویزلی ها؟ من گناه دارم.
-اممم.....
-فکر کن کوییدیچ رو هم دیدی، چیزی عوض میشه؟نـــــــــــــــه
-امممم....
-بیا بریم دیگه.
-امممم... باشه بریم.
-آخ جون! بدو بریم.

این گونه بود که دیزی کتی را به کوییدیچ ترجیح داد و همراه کتی به راه افتاد. هیچ چیز مانند نگاه های معصومانه کتی نمیتوانست دیزی را از لذت دیدن کوییدیچ منصرف کند.

½---------------½

♥تولدت مبارک کیت کت♥


ممنون بابت اینکه همیشه هرچی بهت گفتیم( منظورم خودمم ، پلاکس و جرمی) گوش دادی و بهشون عمل کردی.

امیدوارم در زندگیت موفق و پیروز باشی.



My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۸:۴۴:۳۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#9
مرگخواران مشغول چسباندن پرهای بالشت سدریک به سر و صورت دامبلدور شدند. هر یک از آنها مشغول کار خود بود و به جز سدریک که در غم بالشتش به سر میبرده بقیه زیر فشار کار حتی وقت سر خاراندن هم نداشتند. از حجم پر ها کم و کم تر میشد تا اینکه بلاخره پر ها تمام شد و زمان دیدن نتیجه کار رسید.

پر ها جای ریش را به خوبی پر کرده بودند اما یک چیز غیر عادی بود. دو بال بسیار کج و کوله پشت دامبلدور به چشم میخورد. ملت مرگخوار به جز دیزیشون با تعجب به بال ها خیره شده بودند، اما برقی که در چشمان دیزی به چشم میخورد حاکی از آن بود که این دو بال کج و کوله ساخت خود او است.

-مرلین رو شکر. قبل از مرگم مدیر مدرسمون رو با دوتا بال دیدم. چقدرم که به تنش نشسته.
-
-دیزی بذار جا بیوفتی بعد گند بزن.
-این دوتا بال رو کجای دلم بزارم.
-وقتم نداریم گندی که زده رو جمع کنیم. الان دیگه باید دامبلدور بره رو صحنه.
-برش دارید، بریم. کاری که شده.
-هی آبگوشت. برای جبران گندی که زدی، خودت دامبلدور رو تا صحنه میاری.

ملت مرگخوار به راه افتادند. دیزی هم دامبلدور را مانند گونی برنج روی زمین میکشید و خرامان خرامان میرفتند. دامبلدور که از دست دیزی حسابی کلافه شده بود، سعی کرد تا بالهایش را تکان دهد. در عین ناباوری بالهای تکان خورد و در یک چشم به هم زدن دامبلدور شروع کرد به پرواز کردن و از تمامی مرگخواران سبقت گرفت . روی یکی از میله های چوبی راهرو نشست.

-خب باباجانیان اگه میتونید بیاید منو بگیرید.


My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶:۰۸ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#10
سلام به جادوگران عزیز و تمامی عضو هاش.

خیلی حس باحالیه بدونی دو ماه از جادوگران کوچیک تری. برای من که این شانزده سال خیلی عجیب بود و هر روز یه ماجرای عجیب داشتم ولی بنظر میاد جادوگران روزهای قشنگ زیادی رو دیده.

دیگه حرفی ندارم جز اینکه

تولدت مبارک جادوگران عزیز


My beliefs do not need anyone to believe

•예술은 손의 마법•
•El arte es la magia de la mano•
•Art is the magic of the hand•
•هنر جادوی دست است•






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.