هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ دوشنبه ۱۰ آذر ۱۳۹۹
#1
کوچه ی دیاگون مانند همیشه شلوغ بود. از رعایت اصول بهداشتی هیچ خبری نبود و انگار نه انگار جرونا در میان جامعه پرسه میزد. هر مغازه داری مشغول کار خود بود و مردم نیز به سمت مکان های مورد نظر خود می رفتند. در آن میان دخترکی هم رو به روی در ساختمان قدیمی ایستاده بود.

-فکر کنم همین جا باشه ولی چرا اینقدر کثیفه مرلین میدونه.

همانطور که دخترک به در و دیوار نگاه میکرد و دنبال زنگ یا جایی برای درزدن می گشت، درب کهنه باز شد و ساحره ای بسیار چاق که به زور از در رد میشد به استقبال دخترک آمد.

-چرا مثل ابولهول زل زدی به من؟ نمیخوای بیای تو؟
-

خانم منشی اصلا اعصاب نداشت. دخترک آب دهانش را قورت داد و پشت خانم منشی که بعد از پنج دقیقه تلاش توانسته بود، خود را از در رد کند، راه افتاد‌. داخل کلینیک از زمین تا آسمان با نمای آن فرق داشت، به قدری که با مهد کودک مو نمیزد. دیوارها تِم رنگین کمانی داشت و از سقف چراغ های ستاره ای شکل آویزان بود. انگار نه انگار که آن جا مرکز مشاوره بود. خانم منشی تند تند راه می رفت و دخترک مجبور بدود تا به او برسد. آنها همینطور میرفتند تا بلاخره خانم منشی رو به روی دری چوبی ایستاد و با دستان بزرگش محکم به در کوبید.

-دکتر شاکری، این دختره رو اوردم.
-این دکتر شاکری همون خانم شاکری معروف نیست؟ همون که مخالف سلاخی گربه ها بود.
-چرا خودشه، تا دوماه بعدش مجبور بودیم گند ایشون رو جمع کنیم.
-چه گندی ماری جان؟ .اونا نباید گربه ها رو سلاخی میکردن.

دخترک و خانم منشی ناگهان از چا پریدند. خانم شاکری ناگهان در اتاقش را باز کرده بود و مانند فنر به وسط راهرو پریده بود‌. او بالا و پایین میپرید و با لبخندی که میزد، سعی میکرد دندان های سفیدش را نشان دهد.

-وای اینجا رو نگاه کن، چه دختر کوچولویی. چند سالته عزیزم؟
-دوازده سالمه و اصلا خوشم نمیاد کسی منو یه بچه دوساله حساب کنه.
-آخی! بیا برو داخل تا منم بیام.

مادام شاکری دخترک را به داخل اتاق هدایت کرد و با دستش به منشی اشاره کرد که برود . منشی همانطور که میرفت، جمله مرلین ما رو از دست این روانی نجات بده را نیز زیر لب گفت. خانم شاکری در را بست و به سمت مبل راحتی رفت و روی آن نشست.

-قبلا یه نگاهی به پروندت انداختم خاله جون. بیمار دیزی کران و دارای اختلال منفی گرایی و بد بینی. پروفسور دامبلدور توی نامه ای که برام فرستاده بود به افسردگی هم اشاره کرده بود.
-اولاً خوشم نمیاد بهم میگید خاله جان. دوماًمن بیمار نیستم و هیچ اختلال عصبی هم ندارم، فقط مردم رو با واقعیت مواجه میکنم. سوماً مدیر مدرسه مون به غیر از گریفندوری ها فکر میکنه بقیه بچه ها افسردن.
من خودم یه هافلپافی بودم و لحظه از لطف بی پایان پرفسور جا نموندم. حالا این مسائل رو بذار کنار. یه نفس عمیق بکش و سعی کن با آهنگی الان برات پخش میکنم، بدنت رو شل کنی و خودت رو به دست انرژی مثبت هوا بسپاری.

خانم شاکری به سمت ضبط سوت روی میزش رفت و دکمه پخش صدا را فعال کرد. آهنگ با صدای بلند شروع شد و خانم شاکری نیز به وسط اتاق آمد و سعی کرد با ریتم آهنگ هماهنگ شود. آن طرف دیزی کَکِش هم نگزید. با خیال راحت به صندلی تکیه داده بود و جنگولک بازی های خانم شاکری را تماشا میکرد‌

-دوست دارم زندگی رو.اووو‌...اووو...دختر جون چرا داری منو نگاه میکنی‌. هرچی انرژی منفی داری بریز بیرون و از هوا انرژی مثبت بگیر.
-واقعا دلیل این همه شادی شما رو حس نمیکنم. میدونید خود خواننده اون آهنگ هم دیگه بعد خوندن اون ترک از خودش خوشش نمیاد.
-اوووم... چه جالب. مهم اینه که تونسته با این آهنگ معروف بشه و انرژی مثبت رو به همه تقدیم کنه.
-صحیح

زمان میگذشت و خانم روانشناس از آهنگ شاد به حرکات یوگا رسیده بود اما دیزی همان دیزی سابق بود و به جز دادن انرژی منفی هیچ کار دیگری انجام نمیداد. کم کم این بی خیال بودن دیزی توانست روی خانم شاکری تاثیرش را بگذارد.

-اوف‌‌! خستم کردی دختر جون.
دیگه فکری به ذهنم نمیرسه.

خانم شاکری این را گفت و رفت تا پنجمین فنجان قهوه اش را بنوشد.

-میشه من شانسمو یه کوچولو امتحان کنم و شما را با واقعیت هایی که تا الان ندیدید آشنا کنم؟
-این همه من روت کار کردم یه بارم تو این کار رو بکن.

زمانش رسیده بود تا هر آن چه بر او گذشته بود را ‌جبران کند. کتش را در آورد و عینکش را زد. بدون هیچ مقدمه ای سعی کرد وسط خال بزند‌.
-هر روز سر ساعت هشت صبح دم در کلینیک هستید. با خوردن یه قهوه سعی میکنید خودتون رو آروم کنید. از منشی تون متنفرید ولی به روش نمیارید. از دیدن این همه بیمار روانی حالتون بهم میخوره ولی حیف که نمیشه کاریش کرد. اگه کسی طبق خواستتون کاری رو انجام نده عصبی میشید...

-نفس بکش! چه خبرته؟ آروم. فرض کنیم این حرف ها درست ولی از کجا فهمیدی؟
برنامه کاریتون رو دیوار چسبوندید‌. خوردن پنج تا فنجون قهوه در دو ساعت یعنی معتاد قهوی هستید و دلایل بیشتر اعتیاد به قهوه برای کافئینی هست که داخلشه و خب کافئین آرامش بخشه. وقتی دیدید کارهایی که کردید روم اثر نذاشته عصبی شدید. بازم بگم؟
-فیلم کار آگاهی زیاد میبینی؟ یه پا شرلوک هلمزی برای خودت‌.
-شرلوک هلمز پرونده جنایی کشف میکرد اما من سعی دارم روی منفی آدم ها رو کشف کنم.
راستی یادتون باشه دیگه اون آهنگ رو پخش نکنید. خیلی وقتِ از رو مد افتاده.

دیزی این را گفت و از اتاق بیرون رفت. صدای شکستن چیزی را از درون اتاق شنید اما اهمیت نداد و با با لبخندی ساختگی رو به منشی کرد و از کلینیک بیرون رفت. هیچ‌کس تا آن موقع نتوانسته بود نگاه او را به زندگی عوض کند. زیر لب جمله ″منفی گرای اصل خودمم″ را زمزمه کرد و زیر بارون شهر لندن در میان شلوغی جمعیت گم شد.



ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱۰ ۱۲:۴۵:۳۷

They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: كلوپ شطرنج جادويی
پیام زده شده در: ۱۸:۳۸:۲۴ شنبه ۱ آذر ۱۳۹۹
#2
شطرنج یک بازی گروهی است، تمام مهره ها اهمیت خودشان را دارند، از شاه به آن بزرگی تا سرباز ریزه میزه ای که در اول صف قرار گرفته است. در بین آن همه هیاهو عده ای بدون نام در گوشه از زمین در حالی که عضوی از گروهشان در حال گریه کردن بود، مشغول چیدن استراتژی شدند.

-کتی میشه اینقدر گریه نکنی؟ هیچ کسی قرار نیست تو رو بزنه.هرچی تو خواب دیدی رو هم فراموش کن.
-آره کتی، سرمون رفت. بذار ببینم چی شد‌.پس اول سرباز و رخ باید وارد بازی بشن، برای بعدش هم فکر میکنیم، خب آخیش تموم شد.
-با این برنامه ای که ما چیدیم، سه تا برد رو شاخشه.
-دیزی و پلاکس اگه باختید هم فدا سر سرباز و رخ های تیمای دیگه مهم اینه که برای ما همون دیزی و پلاکس سابقید.

دیزی و پلاکس در پست خود نمی گنجیدند، از همان اول هم قرار بر این بود که دوستان خوبی پیدا کنند و وقتی درون میدان هستند، خوش بگذرانند. بنابراین سینه را سپر کردند به دل میدان زدند. تا چند لحظه دیگر دور اول مسابقات شروع میشد.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۹/۱ ۱۸:۴۵:۰۷

They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: برد شطرنج جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۴۴:۴۸ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۹
#3
رخ خاص و سرباز خاص بدون نام ها


VS


وزیر مارا


سوژه : حسادت


سیزدهم مارچ سال دوهزار بیست میلادی بود . برفی که از شب قبل باریده بود، خیابان های شهر لندن را سفید پوش کرده بود. بیشتر مغازه ها بسته بودند، اما دکه روزنامه فروشی مرکز شهر، برای آمدن مشتری ثابتش، منتظر مانده بود .

-این دختره هم که همیشه دیر میکنه، یکی نیست بهش بگه، مردم علاف تو که نیستن...
-مرسی که بهم گفتید.

با آمدن ناگهانی مشتری ثابت ، مرد روزنامه فروش که‌ جا خورده بود ،با حواس پرتی از روی صندلی چوبی اش بلند شد اما ناگهان سرش به سقف خورد و همانطور که سرش را گرفته بود، روی زمین افتاد.
-آخه دختر جون ،چند بار بهت بگم هر وقت میای یه اهمی ، اوهونی بکن، یهو دیدی یه روز سکته کردم از دست تو.
-ببخشید ، ولی شما هم داشتی پشت سرم حرف میزدید. روزنامه من کجاست؟

مرد روزنامه فروش همانطور که غر میزد از زیر میز کارش یک روزنامه نو را بیرون کشید و در دستان دخترک گذاشت.
-بیا ،این آخریش بود. دیزی یادت نره ، صفحه اول رو بخونی ، درمورد ، اون رفیق نقاشت، پلاکس نوشته.
-جه جالب، باشه حتما.

نقل قول:
موفقیت نقاش بزرگ

خبر دار شدیم، که نقاش بزرگ پلاکس بلک ساعاتی پیش پس از چندین ماه پشت درهای بسته ماندن توانست به جبهه سیاه بپیوندد و به همین مناسبت از اولین اثر خود رونمایی کرد . این موفقیت افزون بر شادی خانم پلاکس باعث شده است تا عکس وی در صفحه اول مجلات باشد و در چند روز اخیر حتی .‌..


دیزی همان جا ایستاد و نگاهی به صفحه اول انداخت.بعد از خواندن چند خط از صفحه اول روزنامه، آن را تا کرد و در کیفش گذاشت .

- چی شد ؟ چرا ادامه ندادی ؟
-به شما ربطی داره؟
-آره دیگه، هر روز که میومدی ،دهن اون روزنامه بدبخت رو از بس که میخوندی و ورق میزدی ، آسفالت میکردی. الان چیشده به چند خط راضی شدی؟ نکنه به پلاکس حسودیت شده؟
-منو حسودی؟ عمرا! خیر سرم پلاکس دوستمه.
-آهان ، صحیح منم که گوشام مخملی...
-بسه لطفا ! من رفتم، خداحافظ.

مرد روزنامه فروش راست میگفت، دیزی بعد از خواندن آن مطلب نسبت به پلاکس حس دیگری داشت، از طرفی بابت موفقیت پلاکس خوشحال و از طرفی نسبت به اینکه جدیدا همه جا حرف از پلاکس بود، حس بدی پیدا کرده بود. از دکه روزنامه فروشی تا خانه مشترکی که با پلاکس داشت راه زیادی نبود. با اینکه پلاکس از دیزی زیاد خوشش نمی آمد، قبول کرده بود تا با دیزی زندگی کند.خیلی زود به خانه رسید، کلید را از کیفش در آورد اما هنوز در را باز نکرده بود، که ناگهان صدای ترمز ماشینی، توجهش را جلب کرد.

-همین جاست ، فک کنم این دختر خانم بتونه کمکمون کنه. هی دختر خانم ، میشه چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
-مشکلی پیش اومده؟
-بله، خونه ی خانم بلک کجا میشه؟
همین خونست، چطور؟
-اومدیم، ببریمشون سر فیلم برداری.آدرس اینجا رو به ما دادن؛ شما ایشون رو میشناسید؟
-مایکل این چه سوالیه میپرسی ، وقتی این خانم قصد داشتن در رو باز کنن ،یعنی خود خانم بلک هستن دیگه.

دیزی که استاد ماهی گرفتن از آب گل آلود بود ،بدون معطلی خودش را جمع و جور کرد و سعی کرد ژست هنرمندان را بگیرد.اما در همان لحظه، وجدانی که سال ها بخواب رفته بود، بیدار شد و شروع به نصیحت کردن، کرد.

-کوتاه بیا دیزی! اگه لو بری که کارت تمومه.
-سلام، صبح بخیر ! بشین تا من کوتاه بیام، عمرا این فرصت طلایی رو از دست بدم.
-تو که آدم نمیشی، پس بذار منم حرف الکی نزنم . با اینکه میدونم آخرش چی میشه ولت میکنم.

وجدان حرف آخرش را زد و دوباره به خواب رفت.

بله ، خودمم .
-واقعا؟ پس چرا عکستون زمین تا آسمون با خودتون فرق داره؟
-عکسم ،اممممم.‌..

دیزی مشهور شدن را خیلی دوست داشت حالا چه با اسم خودش و چه با اسم دیگران.

-عکسم رو با جادو تغییر دادند. امان از دست این مطبوعات.
-جادو دیگه چیه؟
-جادو دیگه، همون جادوی خودمون.
-خانم مطمئنید درست تلفظ کردید؟

از قرار معلوم گروه فیلم برداری ، تعدادی مشنگ بیشتر نبودند، و خیلی راحت میشد سرشان را شیره مالید.

-وای ببخشید ، جارو . از خستگی اشتباه گفتم برگردیم سر کار.خب باید از کجا شروع کنم؟
-خب همانطور که قبلا بهتون گفته بودم ، شما خیلی با احساس وارد ماشین میشید، یه بوم نقاشی داخل ون هست، شما با همون احساس قبلی روی صندلی مقابل بوم می نشینید و شروع میکنید به خلق یک اثر هنری و ماهم با دوربین این لحظات احساسی رو ثبت میکنیم، آماده اید شروع کنیم؟

دیزی حتی نمیتوانست یک گل ساده بکشد چه برسد به اینکه یک اثر هنری خلق کند، بنابراین سعی کرد در کار گروه فیلم برداری سنگ اندازی کند.
-بله ولی آفتاب اینجا چشمم رو میزنه، میشه جای ون رو عوض کنید.
-باشه ، سوار شید تا بریم یه جایی که آفتاب نباشه .
-من از اینجا تکون نمی خورم، خونم رو که نمیتونم ول کنم‌.
-میخواید بریم داخل خونتون؟
-اممم، چرا که نه، فقط خونه یکم به هم ریخته ست ، باید مرتب شه.
-بچه ها مرتب میکنن.
-عه!چه بچه های خوبی.

دیزی در خانه را باز کرد و همراه گروه فیلم برداری وارد جایی که دیزی اسم آن را خانه گذاشته بود، شدند‌.
-گفتید یکم به هم ریخته، درسته؟
-بله. مگه مشکلی پیش اومده؟

خانه به اصطلاح نا مرتب پر بود از وسایل و لباس هایی که سر جایشان قرار نداشتند. به طوری که تلویزیون در انبوه لباس ها گمشده بود.
-چرا شما هنوز، دارید نگاه می کنید؟ مگه نگفتید خونه رو مرتب میکنید .
-بله، اما...
-بهونه نیارید دیگه ، شروع کنید تا زودتر به فیلم برداری هم برسیم .راستی یادتون نره ناهار رو هم آماده کنید .
-خانم بلک، بعد شما چیکار میکنید؟
-نظارت .
-

پلاکس بودن هر چقدر ضرر داشت، منفعت هم نیز داشت. دیزی در میان افراد گروه را می رفت و هر از گاهی هم به یکی از آنها گیر کوچکی میداد و میرفت تا اینکه بعد از مدت کوتاهی مدیر گروه که حسابی خسته شده بود، به دیزی نزدیک شد.
-خب خونه هم که تمیز شد، الان میتونیم شروع کنیم؟
-عه نشد دیگه! پس ناهار من چی؟
-خانم چه وضعشه! کار هارو ما انجام دادیم، شما گرسنت شده؟
-ناهار منو میارید یا.....

در همان لحظه در خانه باز شد و پلاکس واقعی شاد و خندان وارد حال خانه شد.

-هی دیزی کجا...اینجا چه خبره؟

گروه فیلم برداری هاج و واج مانده بودند، از طرفی به دیزی نگاه میکردند و از طرف دیگر به پلاکس.
-من دارم درست میبینم؟ مگه چند تا پلاکس بلک وجود داره؟ تو الکی گفتی پلاکس بلکی آره؟
-آقای محترم کسی به شما اجازه حرف زدن داد؟ پلاکس جان اینا رو من استخدام کردن خونه رو تمیز کنن؛ الان هم دیگه کارشون تموم شده .
-که ما اومدیم خونه رو تمیز کنیم ،آره؟
-بله دیگه، الان هم بفرمایید تا زنگ نزدم بیان جمعتون کنم‌.
-خانم محترم من برای شما دارم، حیف که نمیشه جلوی خانم بلک، دهنم رو باز کنم . بچه ها بیاین بریم.

گروه فیلم برداری بدون گفتن حرف دیگری مانند لشکری شکست خورده، یکی یکی بیرون رفتند و پلاکس و دیزی در خانه تنها شدند.
-آخیش، چقدر خوب تمیز کردن، قبول داری پلاکس ؟
-آره، خیلی خوب شده. میدونی سلبریتی بودن خیلی خرج داره، ساعتی صد گالیون باید خرج کنی. مردمم که مراعات حال آدم رو نمکینن، نه کرایه ای، نه کمکی، هیچی.
_این همه حرف زدی که به من بگی قید سلبریتی شدن رو بزنم؟
_نه این همه حرف زدم، که بگم یادت رفته قسط گالیون این ماهت رو بدی.

دیزی همان طور که به سقف خیره شده بود، من من کنان شروع به حرف زدن کرد.
- اممم، راستش رو بخوای ندارم.
-که اینطور! من روز اول به تو چی گفتم؟ بهت گفتم ندارم و نمیشه نداریم. آهان یه چیزی دیگه، قرار شد خودت خونه رو تمیز کنی نه بقیه. بازم مورد هست. میخوای بگم؟
-واقعا من باید برم؟ دلت میاد پلاکس؟
-پلاکس و زهر باسلیسک، بیا برو دیگه.
-من رفتم ولی اینو بدون من شش ساله دیگه دلم پز میزنه، برای اینکه یه لحظه ببینمت.

اینگونه بود که دیزی بعد از گفتن دیالوگ مورد علاقه اش، دم نداشته اش را روی کولش گذاشت و از خانه پلاکس بیرون رفت و بجای اینکه مشهور شود ، سرگردان در خیابان ها شد.






They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: هماهنگی های تیم ترجمه
پیام زده شده در: ۱۰:۲۹:۰۰ چهارشنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۹
#4
سلام . کوییرل با من .مهلت یک هفته.


They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: کافه تفريحات سياه!
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۰۳ سه شنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۹
#5
هوا کم کم در حال تاریک شدن بود و مرگخواران که پس از کیلومتر ها پیاده روی خسته شده بودند ،شروع به غر زدن کردند.
_من دیگه نمیتونم.
_یکی بیاد ما را کول کند تا دم خانه ریدل ها‌‌ ببرد. حال راه رفتن نداریم.
_عه وا ! مرلین از تو بعید بود.
_راه میاین یا همتونو یه کروشیو مهمون کنم؟

هیچ جمله ای مثل این جمله بلا نمی توانست محرکی برای دوباره راه افتادن مرگخواران باشد ، ملت،میخواستند دوباره به سمت خانه ریدل راه بیفتند که ناگهان دومنیک توجه ملت را به خود جلب کرد.

_دروغ گفتم‌.
_دومنیک مامان ، درمورد چی دروغ گفتی؟
_من هری رو نخوردم.
_بچه جون ، ملت که اسکل تو نیستن، تا چند ساعت پیش میگفتی خوردی،الان میگی نخوردی؟
_آره دیگه ، هری گفت اگه دروغ بگم که اونو خوردم ، صد گالیون جرینگی میره تو حسابم و منو پیشی هم قبول کردیم.
_هری رو تِخ میکنی یا ایوا رو بفرستم تو معدت ،هری رو بیارِ بیرون؟
_بچه هم بچه های زمان سالازار، بچه ها اون‌زمونا اسکل نمی کردن که.
_هری رو تِخ میکنی ، یا با زبون خوش کروشیو،یه کاری کنم تِخش کنی؟
_من به چه زبونی بگم ، هری رو نخوردم ، به پیر ،به مرلین نخوردم.

ملت مرگخوار که حال و حوصله شوخی نداشتند. برای حمله به دومنیک آماده شدند ولی در همان لحظه، گوزنی نقره ای با پوزخندی مضحک توجه همگان را به خود جلب کرد.

_اینجانب هری پاتر ،رسماً اعلام میکنم که دومنیک منو نخورده ، حالا اگه میتونید بیاین منو بگیرید.

سپس گوزن ، میگ میگ کنان، به سرعت نور محل را ترک کرد.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۲۰ ۱۳:۱۴:۴۷

They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۵۶:۵۴ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#6
کجا : چت باکس

یکی از جملات جا انداخته شده بود:
آقای یقخسمیایعمژدیاثهیمید ساعت پنج صبح همینجا با سوروس اسنیپ بخاطر هالووین مردم رو میترسودند.


They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۳:۳۸:۱۳ شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۹
#7
نقشه که دیگر خسته شده بود، برای ادامه ندادن جر و بحث های دو جبهه سفید و سیاه و جلوگیری از آمدن اسم خانم شاکری در سوژه ، با نه درصد شارژ باقی مانده اش سعی کرد، آدرس قصری که شیشه عمر در آن بود را خیلی واضح به همگان بگوید .

_این پیچو میبینین؟ بگین خب.
_خب !
_می پیچین به چپ ، بعد از اینکه پیچیدین به چپ ، بگین خب .
_خب!
_میرسین به یه چهار راه ، چهار راه اولی نه! دومی نه! رسیدین به چهار راه سوم ، یه نیش ترمز میزنین،بگین خب.
_خب!
_میرین دست راست ، می رسین به یه میدون .
_خب !
_خب به جمالت ، وسط میدون یه قصری هست ،تو اون قصره ، راهرو اول ،نه دومی ،ته راهرو،سمت راست یه اتاق کوچیک هست ،تو اون اتاق شیشه عمر همراه یه نامه منتظر شماست.
خیلی واضح آدرس دادم نه؟

ملت مرگخوار و ملت محفلی بعد از آدرس دادن اصفهانی نقشه، یک خودرو ماگلی از غیب ظاهر کردند و به همراه رهبر های تغییر شکل یافته ی شان به سمت قصر وسط فلکه راه افتادند ، آیا آن دو ملت میتوانستند به قصر برسند؟


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۰ ۱۴:۰۲:۵۴
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۰ ۱۴:۰۳:۴۵
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۱۰ ۱۴:۱۴:۱۶

They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۱۴:۴۵:۴۱ جمعه ۹ آبان ۱۳۹۹
#8
بعد از دقایقی نه چندان لذت بخش ، فنریر دامبلبز ( ترکیب دامبلدور و بز ) و لرد گوله(ترکیب لرد و زنگوله )را بالا آورد .
_بابا جان ، چند وقت بود مسواک نزده بودی ؟
_معده ای بود بسیار بد بو.

با بیرون آمدن کلمه ممنوعه از دهان لرد ، دامبلدور به میخ و لرد به چکش تبدیل شد و الان زمان تلافی آن همه تکان خوردن های زنگوله توسط دامبلبز بود.
_ما را تکان میدادی ملعون ، الان جوری در زمین فرو ببریمت که تا عمر داری یادت نرود.

لرد چکشی، مانند فیلم های هندی سه دور در هوا چرخید و محکم بر سر دامبلدور میخی پائین آمد . با این حرکت محفلی ها به سمت رهبر شان دویدند و مرگخواران قهقه را سر دادند.

_دامبلدوری هستیم ، در زمین فرو رفته.
_همچین تو را در زمین کوبیدیم ، تا در تاریخ جادوگری فراموش نشود.
_اهم ، انگار نه انگار که قرار بود من جای کلاغ رو بهتون بگم.

بعد از چندین اتفاق جور واجور ، بلاخره نقشه شارژ شده بود و زمان این بود، که محلی که کلاغ در آنجا بود، فاش شود.


ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۱۵:۰۲:۴۹
ویرایش شده توسط دیزی کران در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۹ ۱۵:۳۷:۱۱

They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۲:۳۸:۱۸ پنجشنبه ۸ آبان ۱۳۹۹
#9
فریاد بلا ،باعث شد حتی کار کیسه صفرا اکساندرا هم متوقف شود چه برسد به اتفاقات درون تالار هافلپاف . بعد از این فریاد بلا دوباره شروع به گشتن کرد . در معده ایوا از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشد به جز سر طراحی شده توسط مروپ بلا هرچه جلوتر میرفت ، خسته تر میشد ، دیگر به ته معده ایوا رسیده بود که چیزی عجیب توجه او را جلب کرد.

چند دقیقه بعد _درون حال خانه ریدل ها

_ارباب ، سر براتون پیدا کردم .
_چی برایمان آورده ای مارکو بلا؟
_سر میوه ای خرمالوی مامان رو پیدا کردی ، بلای مامان؟
_یه چیزی پیدا کردم ،بهتر از اون قبلیه.

بلا چیزی که به ظاهر سر بود را از لای پارچه ی کهنه ای در آورد و به نمایش گذاشت.
_اینه.نگاه کنید چقد شرارت از سر و روش میباره .

مرگخواران با تعجب ، به سر به اصطلاح شرور در دستان بلا نگاه میکردند و منتظر نظر اربابشان بودند.


They are
my
best
friends

~Only Raven~


پاسخ به: بررسی پست های خانه ی ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷:۰۹ جمعه ۲ آبان ۱۳۹۹
#10
سلام‌.
اگر زحمتی نیست،میشه این رو برام نقد کنید.
اینم خلاصه پست همراه یه کیسه آبنبات نعنایی.
«روز و روزگارتون آبنباتی»


سلام. خیلی ممنون که خلاصه رو فرستادی.
نقد شما با روباهی حیله گر فرستاده شد!


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۳۹۹/۸/۳ ۱۶:۴۵:۵۳

They are
my
best
friends

~Only Raven~






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.