هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بنیاد مورخان
پیام زده شده در: ۱۸:۵۱ پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱
#1
سلام
ترین های 1401 تابستان گریفیندور، برگزار نشد!
با تچکر!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: ورزشگاه آمازون (ترنسیلوانیا)
پیام زده شده در: ۲۱:۴۶ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#2
بدون نام

vs

ترانسیلوانیا


پست دوم


بازیکنان سردرگم، نصفی در هوا و نصفی روی زمین، بی هدف، سر جایشان ایستاده بودند. هیچکس نمیدانست چگونه باید در این زمین بازی کند. برای راه رفتن باید واقعی راه میرفتند یا راه دیگری برای اینکار بود؟

- شاید بد نبود اگه قبلش یه دوره ی آموزشی میذاشتیم.

تام، با تکان دستش، این موضوع را بی اهمیت جلوه داد.
- خود پروفسور الان طرز کارشو توضیح میده.

در آن سمت، پروفسور، رو به روی صفحه ی نمایشی که توهمات درون زمین غیر واقعی را نشان میداد، ایستاده بود و قهوه اش را هم میزد.
با اشاره ی تام، گلویش را صاف کرد و اماده صحبت شد.
- بازیکنان گرامی! همون طور که میبینید، زمین پیش روتون، توهمیه که من درستش کردم. طرز کارش اینطوریه...

سپس، با ذوق دستانش را از دو طرف باز کرد.
- تصور کنین تا اتفاق بیفته.
- تصور کنیم تا اتفاق بیفته؟

بازیکنان که کم کم قلق بازی دستشان می آمد، سوار بر جارو های تصوریشان، دور زمین کوییدیچ ویراژ میدادند.
کتی، تنها کسی کسی بود که هنوز پرواز نکرده بود.
- هر چیزی؟

با صدای انفجار بلندی، سر ها به سمت کتی برگشت، که حال، دوبال سفید رنگ از پشتش درآمده بود و چوب پری مهربان، در دستش خود نمایی میکرد.
دخترک ریز نقش، از شدت تلاش برای مهار کردن افکار و رویا های بچه گانه اش، قرمز شده بود.
قاقارو، بیش از این نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زیر خنده زد.
اتفاقی که برای کتی افتاده بود، ثابت کرده بود که هرچیزی عنوان شده توسط پروفسور، واقعا هرچیزی بود.
کم کم، تمام بازیکنان، در انفجار کوچکی فرو رفتند و به تصور مورد نظرشان درآمدند.
بر شانه ی جرمی، ققنوسی فسفری، چشم را میزد. آلنیس در آن سمت، گوسفند های توهمی را تکه و پاره میساخت، گرگ گیاه خوار نازک دل، میخواست تا میتواند از این فرصت برای گوشت خوار بودن استفاده کند. مدال مرگخوار نمونه ی سو لی، با عنوان « خرابکاری همه رو جمع میکنه و تو دل اربابش جا شده» روی سینه اش به چشم میخورد و او را ذوق مرگ میکرد.
داور، در سوتش دمید.
- بازی از الان آغاز میشه!

کوافلی در هوا پرتاب شد و کتی، فرشته ی مهربان شهر قصه ها، کوافل را در هوا قاپید.
ابتدا تعدادی سعی کردند با قدرت تصوری که بهشان اعطا شده بود، کوافل را در دست بگیرند. اما با صدای خنده ی پروفسور چلغو... چلبوسیان مواجه شدند.
- طوری درستش کردم که نتونین رو کوافل کنترلی داشته باشین.

جمعیت ناامید، لحظه ای مکث کردند، و سپس به بازی برگشتند.

- کتی، فرشته ی مهربون شهر قصه هارو میبینیم که عین فرفره به سمت دروازه حرکت میکنه... و با دفاع پشه که حالا نیشی اندازه ی یه نردبون داره، مواجه میشه.

تشویق ها خوابید و بچه که حالا در سکه های طلا و نقره در حال غرق شدن بود، فحشی نثار پشه کرد.
پشه، از شدت رکیک بودن فحش، جا خورد و تیری از نیشش در رفت و صاف، وسط دماغ بچه فرو رفت.
نفس ها در سینه حبس شد.

- کودوم از مادر متولد نشده ای منو نیش زد؟

چشمان جرمی که نزدیک بچه بود، از تعجب ده تا شد.

- ببین! کارت خیلی ناپسند... ینی چی؟ چرا نمیتونم فش بدم؟

مولانا که آسیب رسیدن به هم تیمی اش، غیرتش را بر انگیخته بود، سوار بر کتاب شعر غول پیکری، به سمت پشه رفت.
- این چه کاری بود، بنده ی از خدا بی خبر؟ دماغ این بنده ی بینوا اندازه ی بادمجان شده!
- تورو سننه.

نفس ها، بار دیگر در سینه حبس شد و سر ها به سمت پشه ی فحش بده برگشت.

- من... من... اینا اصن تو تربیت خانوادگی ما نیست! من از اول عمرم تا حالا یه فحشم نداده بودم!

میرزا پشمالو، تنها فرد حاضر در سالن که تصورش تنها به چوبی برای استفاده به عنوان جارو محدود شده بود، از این فرصت استفاده کرد و با پرتاب یکی از گوسفند های توهمی آلنیس، به سمت کوافل بغل کرده توسط پشه در آن سمت زمین، کوافل را گل کرد. یوآن، با آخرین توان حنجره اش درون میکروفن فریاد زد.
- گل! میرزا پشمالو زادگان رو میبینیم که با گل جانانش از این سر زمین تا اون سر زمین، تیم بدون نام رو به وجد آورده!

پشه، فحش رکیک دیگری داد و جلوی دهانش را گرفت.
دستی بر پس سر هاگرید فرود آمد و نوزاد اژدهای توهمی اش را از دستش انداخت.
- پخمه ی خپلو! یکم عرضه داشته باش و...

پارازیت بزرگی، وسط زمین کوییدیچ فرود آمد و صحنه ی بازی را مختل کرد.

- آنتن نمیده.

زمین زیر پایشان در حال فرو پاشیدن بود. هر چند لحظه، قطعه ی دیگری از زمین دچار پارازیت میشد. اختلال بزرگی در دستگاه به وجود آمده و عامل آن، پروفسور چلبوسیان بود که از شدت ذوق برای گلی که زدند، قهوه اش را روی یکی از دستگاه ها خالی کرده و بقیه دستگاه ها نیز، دچار مشکل شده بودند. اگر دیر میجنبیدند، پارازیت همه را میبلعید.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: تابلوي شني امتيازات
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#3
نمرات جلسه آخر و سوم مراقبت از موجودات جادویی و شبه جادویی:

گریفیندور
آستریکس: 30


ریونکلاو
آلنیس اورموند: 30


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۰:۵۶ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#4
نمرات جلسه آخر کلاس مراقبت از موجودات جادویی و شبه جادویی:




آستریکس: 30= 15+10+5

موقعی که داشتم کادوش میکردم سوراخ سوراخم کرد.
ولی واقعا پشمالوی مشکی خفنی داری!
کاش قاقاروهم عین پشمالوی تو بود.

آلنیس: 30= 15+10+5

دیدی چی شد؟
بس قاقارو خواست کاپ کیکاتو کش بره، جا به جا شدن.
راستی، کادوی عذر خواهیمو قبول میکنی؟
با پشمالوت ست کنین. بهتون میاد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۴۱ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#5
با سلام و هزاران هزار هزار درود!

پست اردوی کتی و پچمالو!

خلاصه سوژه تا انتهای پست کتی:

یه گربه معجون خبیث کننده رو خورده و غول پیکر شده. پس از غول پیکر شدنش، دامبلدور رو قورت میده و دامبلدور هم نتیجه میگیره که میتونه گربه رو کنترل کنه. اما گربه، شروع به گریه کردن میکنه. پروفسور فکر میکنه که با برگشتن به محفل، میتونه اوضاعو درسته کنه.
در اون سمت، گابریل و پیکت، فکر میکنن دامبلدور شرور و خبیث شده و میخوان از خباثت رهاییش بدن. پسمیخوان با چاپ یه خبر جعلی، دامبلدور رو به محفل بکشن و با انجام راه حل، خباثت رو ازش برهانند. غافل از اینکه دامبلدور همون لحظه در حال حرکت به سمت محفله.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۳۵ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#6
پست اردوی هاگوارتز:


- مگه کل هدفمون از اینکارا در آوردن پروف ازتو شکم گربه نیست؟

گابریل، شکلکی برای پیکت درآورد و راه حل ریزی که پایین صفحه ی طرز تهیه معجون خبیث کننده نوشته بود را، به او نشان داد.
- چوق بی مصرف! هدف ما رهایی پروف از سیاهی و خباثته.

پس از آن، با انگشت اشاره اش، چند بار روی طرز انجام راه حل ضربه زد و آن را روی هوا، به صورت سه بعدی شناور ساخت.
- اینجا گفته اول باید موردی رو که میخواین درمان بشه رو جلوتون بشونین و یه سی...

دخترک، به چشمانش شک کرد و روی راه حل زوم کرد.
- سیلی بزنیم؟ بعدشم...

چشمانش گرد شد و چند بار راه حل را پاک کرد و دوباره ظاهر کرد تا درست شود. مثل اینکه مشکلی نداشت.
- گفته باید اول یه سیلی نثار فرد مذکور بکنیم و با چوب دنبالش راه...

پیکت، با بی حوصلگی، کتاب را ورق زد.
- صفحرو اشتباه آوردی خانم نابغه. اون راه حل رفع پررویی بود.

گابریل، نفس راحتی کشید و راه حل درست را جایگزین قبلی کرد.
- راه حل میگه فرد مذکور باید داخل تشتی از دمنوش برگ زیتون حموم کنه و یه کفتر سفیدم برای یه شب، تو بغلش بگیره.
- این راه حل منطقی تره.

هر دو، با خشنودی سرشان را تکان دادند. سپس، روی مبل کز کردند تا راهی برای گیر آوردن دامبلدور پیدا کنند.

- - گب، میگما.
- چیه؟
- میدونی که پروف خیلی روی محفل حساسه. پس چطوره یه خبر جعلی به روزنامه بدیم تا چاپ کنن. با عنوان « محفل در حال نابودیست! پس دامبلدور کجا رفته؟» قسم میخورم که برمیگرده.

لبخند پت و پهنی روی لب های گابریل ظاهر شد.
- و وقتیم اومد، یه تله میذاریم تا گیرش بندازیم.

سپس، زدند قدش!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس تاريخ جادوگري
پیام زده شده در: ۱۹:۴۹ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱
#7
سلام پروفسور قشنگم!

نقل قول:
این جلسه موضوع درمورد شخصیت های تاریخیه عزیزان من، اما من محدودتون نمیکنم. شخصیت تاریخی میتونه جادویی باشه یا غیرجادویی. حتما نباید کار مهمی کرده باشه و میتونه فقط شاهد قضایا بوده باشه. در هرحال:
۱-به انتخاب خودتون یه شخصیت تاریخی رو انتخاب کنید و در قالب یک رول برخوردتون باهاش و اینکه چه اتفاقی میفته رو شرح بدید. ازش سوالی دارید؟ بهتون توصیه ای می‌کنه؟ چی شد که باهاش برخورد داشتید؟ در پرورش موضوع آزادید، طبق معمول خلاقیت و فکرکردن بیرون جعبه هم تو نمره دهی تاثیر خواهد داشت.(۳۰نمره)
نظرتون رو نسبت به کلاس و تدریسم رو بگید. چه منفی چه مثبت خوشحال میشم بشنوم.


کتی، فرد قد کوتاهی بود که ذهنش همیشه در ریاضیات سر میکرد. دفتر های چک نویس پر از معادلات بود. در وقت های خالی اش مسائل حل نشده را در ذهنش میپروراند و روش های غیر ممکن را ممکن میکرد.
اما، این اخلاقش کار دستش داده بود. چندین هفته بود که از خواب و خوراکش زده بود تا مسئله ای باز را بسته کند. اگر قاقارو را نداشت، قطعا از گرسنگی و تشنگی دار فانی را به دار میگفت. پشمالو کوچک، هر روز دو تخم مرغ برایش آبپز میکرد و با چند خرما و یک بطری آب، برایش میبرد تا روزش را با آن شب کند. سه چهار روز به همین منوال گذشت و قاقارو پس از مواجه شدن با دشنام کتی که میگفت بس تخم مرغ و خرما خورده شبیه مرغی شده که به جای دانه خرما میخورد، منوی غذایی را عوض کرد.
پس از به نتیجه نرسیدن کتی، دخترک بند و بساطش را جمع کرد و در کتابخانه خانه کرد.
وقتی دخترک قد کوتاه، کتابی با عنوان: « فراخواندن فردی معروف از دنیای مردگان.» را پیدا کرد، در پوستش نمیگنجید.
در حالی که دستش از شدت هیجان میلرزید، مراحلی که کتاب گفت را به اجرا در آورد.
- ابتدا تعدادی کاغذ آغشته به جوهر را چوله کرده و به شکل دایره، روی زمین قرار دهید. سپس، دستتان را درون جوهر کرده و اسم فرد را وسط آن بنویسید.
ورد عنوان شده را بخوانید و منتظر فردی باشید که فرا خوانده اید.

کتی، از شدت ذوق، جیغی زد و پس از انجام دو مرحله ی اول، کتاب را در دستان لرزانش گرفت تا ورد را از رویش بخواند.
- هم اکنون تورا فرا میخوانم، تا حاضر شوی و در خدمت این روح حقیر، در بیایی.
باشد که آسمان ها از تو خرسند شوند.

در وسط دایره، سوراخی ایجاد شد. انگار موش کوری آن را سوراخ کرده بود. خاک، به این طرف و آن طرف میپاشید و سوراخ گود تر میشد. تا جایی که صدایی همانند صدای خوردن بیل به فلز، ایجاد شد و پیکر مریم میرزا خانی، میان کپه ای از خاک، ظاهر شد.
دخترک به سمت قهرمان مورد علاقه اش پرید.
- نظری درباره ی الگوی اعداد اول نداری؟



پروفسور، شما تو این ترم یکی از فوق العاده ترین کلاس هارو داشتین و هر بار، موقع نوشتن تکالیفتون، به معنای واقعی کلمه از نوشتن لذت میبردم. مرسی که هستین!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس آموزش دوئل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱
#8
پیدانقل قول:
1. شما در جنگل ممنوعه صدرصد با یکی از گونه های، فوق روبه رو می شین، پس باید باهاشون دوئل کنید و این رو به صورت کامل شرح بدید، اینکه چجوری بهشون برخوردید، از چه روشی برای تشخیص و شکستشون استفاده کردید.( نه به صورت رول به صورت گزارشی و خاطره وار.20 نمره)
2. پس از شکست خون آشام، باید روی خون آشام تحقیق کنید و ویژگی های دیگه ش رو که پرفسور نگفته رو شرح بدید. این ویژگی ها می تونن هر چیزی باشن؛ از ویژگی اخلاقی تا ظاهری گرفته یا توانایی ها و قدرت هاشون(10 نمره)
هر چقدر پاسختون خلاقانه تر باشه نمره بیشتری بهتون تعلق می گیره. پس نترسید و خلاقیت خرج کنید.


1-
و 2
راستش پروفسور بعد از اینکه همه برای پیدا کردن خون آشام و گرفتن نمره پراکنده شدن، به این نتیجه رسیدم که هر چیم توی تاریکی راه برم نمیتونم یه خون آشام پیدا کنم که باهاش دوئل کنم.
پس به قاقارو گفتم دستمو گاز بگیره تا یه خورده ای خون بیاد و کارمونم راه بیفته. ولی در متاسفانه، قاقارو بسیار کم عقله و دستمو تا جایی گاز گرفت که نزدیک بود از جا کنده شه.
پس لگدی بهش زدم و به سمت دیگری پرتابش کردم.
در کمال تعجب، چشمان قرمزی در گوشه کنار جنگل روشن شدن. پس من از ترسم به سمت قاقارو دویدم و توی بغلم گرفتم تا ترسمو کم کنم. اما مجدد در کمال تعجب، چشم ها ناپدید شد.
به نتیجه ی جالبی رسیدم... خون آشام ها از پشمالو ها متنفرن!
با ترس و لرز، قاقارو رو که از وقتی دستمو ازش گرفته بودم دنبال اسباب بازی دندونی دیگه ای بود، پایین گذاشتم و رو به چشمای قرمزی که دوباره پدیدار شده بودند، برگشتم و یه کودومشونو به مبارزه طلبیدم.
خون آشامی که جرعت کرد بیاد جلو و باهام مبارزه کنه، شبیه یه انسان بود. گوشای معمولی، پوست معمولی، و لباس معمولی داشت. تنها فرقش با انسان ها چشمای قرمز رنگش بود. دور مردمکش، هاله ی ظریفی از نقره ای بود که خیلی خیره کننده بود. هنوز داشتم به چشم هاش نگاه میکردم که یهو ناپدید شد و چند ثانیه بعد، نفس سردش توی گوشم صدا میداد. سریع عقب پریدم و سعی میکردم با چشمای غیر مسلح و کندم، حرکتشو دنبال کنم. طبق چیزی که درباره ی خون آشامای انسان نما خونده بودم، باید سریع تر از این حرفا میبود. اما وقتی دوباره نگاهم خیره ی چشمای قشنگش شد، متوجه سلاح مخفیش شدم... چشماش! اون حریفو غرق چشماش میکرد و بعد به آسونی شکستش میداد. تو فکر این بودم که با چه روشی شکستش بدم، که بادی زیر دامنم زد و بعد خجالت زده کردنم، مشتی از ناخودآگاهم، محکم وسط صورتش فرود اومد و خون آشام بدبخت، کف جنگل پهن شد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۸:۴۱ سه شنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۱
#9
نقل قول:
۱- چهار مورد از چیزایی توی طبیعت یا دور و اطرافتون که میشه باهاش آینده رو پیشگویی کرد نام ببرین و طرز کار یکیشو توضیح بدین. (۵ نمره)


سلام پروفسور! بالشتتون به خیر! قاقارو ممنون!

1- پشه ها: بعضی مواقع پشه ها زودتر از ما خطری رو پیشبینی میکنن پس به سمت مکانی حرکت میکنن که احتمال وقوع خطر در اونجا کمتره. (برگرفته از کتاب پشه شناسی)
2- کف کفش! پروفسور، راستش کاربردی شبیه تفاله چای داره. ولی دقتش کمتره!
3- پشمالو های کور
4- بوقلمون
5- کتلت. راستش پروفسور مامانم هر وقت کتلت میپزه یه شکلی درمیاد. یه بار شبیه یه دمپایی شد... که صد البته یه کم بعدش مامانم با دمپایی افتاد دنبالم. از کجا میدونستم دستم یهو حرکت میکنه و صاف میخوره وسط ماهیتابه کتلتا؟

نقل قول:
۲- استفاده ازگوی پیشگویی رو ترجیح می‌دین یا روشای سنتی‌تری مثل تفاله‌های ته فنجون قهوه؟ چرا؟ (۱۰ نمره)


راستش پروفسور من به شخصه هیچوقت نتونستم از وسایل شکستنی به درستی استفاده کنم. هر بار بدنم برخلاف خواستم میزنه یه بلایی سرش میاره. پس مامانم تو خونه یه قانونی گذاشته:

- از این لحظه به بعد هیچکس حق دادن چیزای شکستنی به کتی رو نداره. اون باید غذاشو تو ظرف پلاستیکی و آبشو تو لیوان پلاستیکی بخوره.

پس طبق این قانون، من حق دست زدن به هیچ وسیله ی شکستنی شبیه گوی رو ندارم. مجبورم با همون تفاله ی اسپرسو سر کنم.

نقل قول:
۳- آینده‌ی خودتون یا یکی از اعضای سایتو پیشگویی کنین. توجه کنین که تکلیف بصورت رول نیست، صرفا یه توضیحی درمورد آینده‌شون و موقعیتی که توی اون زمان دارن بدین. (۱۵ نمره)


پروفسور، آینده ای که دارم میبینم مربوط به قاقاروئه... خیلیم بی ربطه راستش. تو این آینده که مربوط به چندین سال بعده، قاقارو زن گرفته... میزنم بعدی. آینده ی خیلی بی محتوایی بود.

آینده ی بعدی که دارم میبینم، مربوط به برنده ی جام قهرمان هاعه. تو این آینده پروفسور دامبلدور داره با کلی غرور، جامو میده به دست ملت... گریف!
صد البته که میده دست گریفیا.
جیانا داره از خوشحالی بالا پایین میپره و منم از ذوقم اینور و اونور میدوم. لحظه ای که پروفسور دامبلدور جامو میزاره توی دستای من، از خواب میپرم!
راستش پروفسور ترجیح میدم نخوابم تا بخوام همچین خواب خوبی ببینم و اونم واقعیت نداشته باشه.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
#10
  تف تشت 
  vs 
  بدون نام



پست اول




فلش_بک، جهنم

در اثر گرما، چند سال از سن عقلی بدون نام ها کسر شده بود و آنها، همانند کودکان دوساله، به این سمت و آن سمت میدویدند و از سر و کول ماموران جهنم بالا میرفتند.
آنها را گاز میگرفتند، موهایشان را میکشیدند، کتاب های شعرشان را بر سر آنها میکوفتند، سیرابی خطابشان میکردند، و تهدیدشان میکردند که اگر ساندویچ ماکارانیشان را بقاپند، تلافی خواهند کرد.

_ اونا به معنای واقعی کلمه اعصاب خرد کنن! 

تانوس و ماموران جهنم، پشت میز بزرگی که از سنگ های آتش فشانی ساخته شده بود، نشسته بودند. موضوع جلسه، بر روی تابلوی بزرگی ظاهر شده بود و بالای سرشان شناور بود.
موضوع: اذیت های اخیر اعضای بدون نام

_ راستش اونا افراد عجیبین. برخلاف بقیه که ناامید میشن و دلشون میخواد بمیرن، اینا بیشتر از قبل زنده میشن. قسم میخورم اگه چند روز بیشتر بمونن سقف جهنمو پایین میارن. 
_ بنظرم بفرستیمشون برن.

ماموران دیگر، به نشانه تایید سرشان را تکان دادند. اما تانوس، هنوز مردد بود.
_ اینطوری خیلی بهشون آسون میگیریم. 

ماموری دستش را محترمانه بالا آورد تا به او اجازه ی صحبت دهند.
_ میتونیم وقتی فرستادیمشون برن، یه نشانه شوم، مثل کمد قهوه ای نه چندان نوی شوم رو جلوی راهشون قرار بدیم.  

تانوس، لبخند شومی زد و با بشکن شومی، کمد جادویی قهوه ای نه چندان نوی شوم را، در سرنوشت شومشان قرار داد.

پایان فلش_بک

نزدیک ساعت یک ظهر بود که وسایل پیرزن مرموز، برای اسباب کشی رسید و دم در خانه جدیدش پیاده شد. پیرزن مو نقره ای، نسبت به سنش، با قدرتی تقریبا فرا انسانی، وسایلش را از پله ها بالا برد و به خانه ی جدیدش منتقل کرد. نزدیک عصر بود که تمام وسایل خود، جز کمد سنگینش را منتقل کرده بود. پیرزن مرموز، کمرش را صاف کرد و با صدای ترق تروقی که از استخوان هایش بلند شد، بیش از پیش احساس پیری کرد. بلوز صورتی رنگش، خیس عرق شده بود.
_ زیادی جوگیر شدم.

سپس لنگ لنگان، به سمت درمانگاه راه افتاد. کمرش صاف شده بود، اما دست ها و پاهایش خم مانده بود.

چند دقیقه بعد

_ چه کمد خوبیه. هر کی دورش انداخته آدم احمقی بوده. 

کتی، دور کمد قهوه ای و تقریبا نویی که در یک کوچه پیدا کرده بود، میچرخید و در فکرش، بردن کمد به مقر بدون نام ها را سبک سنگین میکرد.
در آخر، سرش را به سمت قاقارو تکان داد. پشمالوی کوچک، همانند رهبر ارکستری، دستانش را تکان داد و چند پشمالو، زیر کمد حاضر شدند تا آن را به مقر منتقل کنند.
چند دقیقه بعد، زنگ در مقر به صدا درآمد و کتی، با کمد قهوه ای نه چندان نو متحرکی، داخل شد.

_ این کمده رو از کجا آوردی؟ 

سر دخترک، سریع به سمت جرمی برگشت که کمد را برانداز میکرد.
ابتدا میخواست بگوید کسی کمد را دور انداخته بوده، اما تصمیم گرفت که اعتبار کمد را زیر سوال نبرد.
_خریدمش! برای این خریدمش که دیگه مجبور نباشم دعوای تو و پلاکسو سر اینکه کی لباساشو تو کمد بزاره تحمل کنم. 

به کمد قدیمی گوشه مقر اشاره کرد.
_ اون مال تو. این جدیده هم مال پلاکس.

پلاکس، با ذوق، کتی را بغل کرد و سپس، لباس هایش را از کمد قبلی بیرون آورد و پس از کمی جا به جا کردن کمد جدیدش و یافتن بهترین مختصات در مقر برای جای گذاری کمد، زبانی برای جرمی اخمالو که گوشه ای کز کرده بود، درآورد و شروع کرد به چیدن لباس هایش‌.
همه، جز جرمی که هنوز خصمانه به کتی نگاه میکرد، سر کارشان بازگشتند.
کتی و بچه، درآن سمت به خوراکی هایی که دخترک خریده بود، هجوم بردند و سعی کردند به مولانا که با حسرت به خوراکی ها خیره شده بود، توجه نکنند.
آلنیس نیز، سرش را در کپه ای از پشمالو ها فرو برده بود و خواب هفتمین سرگروه گرگ هارا میدید.

_ چه باد سردی میاد.

پلاکس، در حال چسباندن نقاشی های مورد علاقه اش از جمله، 《مینا لوزا》، 《شب کم ستاره》و 《ناهار آخر》 به در کمد بود که باد سردی از عمق آن شروع به وزیدن کرد.
دخترک مو مشکی، دستانش را دور بازو های سردش حلقه کرد، و از شدت تعجب، روی زمین افتاد. انتهای کمد، عمیق تر شده بود. به دستانش نگاه کرد که از شدت اشتیاق، برای لمس کردن انتهای کمد، مور مور میشدند.
دخترک، احمقانه ترین کاری که میتوانست را انجام داد.
پا به درون کمد گذاشت و در عمق تاریکی فرو رفت. البته، در را پشت سرش نبست. چون میدانست تنها آدم های احمق هنگامی که درون کمد میروند، در را پشت سرشان میبندند.

_ ام... جرمی... پلاکسو ندیدی؟

کتی، با انگشت های پفکی اش، دور مقر را میگشت تا اثری از دخترک نقاش پیدا کند.
_ قرار بود با هم بریم چند تا ردای جدید بخریم. 
_ حتما سرش با کمد جدیدش گرمه.
_ بنظرت اگه جلوی کمدش وایساده بود نمیدیدمش آقای نابغه؟

دخترک، زبانش را برای جرمی درآورد و به گشتن ادامه داد.
_ هنوز در رو روغن کاری نکردیم پس اگه پلاکس میرفت بیرون، میفهمیدیم.
_ منو دیگه مخاطبت قرار نده، کتی! گم شدن پلاکس به من مربوط نیست! 
_ بد اخلاق!

صدای داد جرمی، آلنیس و چند تا از پشمالو هارا از خواب پراند.
کتی، آهی کشید. روی زمین نشست و شروع کرد به لیسیدن انگشتان نارنجی رنگش.

_ بچه ها، فک کنم پلاکس تو کمد باشه. 

سر ها به سمت آلنیس که بوی پلاکس را تا درون کمد دنبال کرده بود، برگشت.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.