هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵:۰۰ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#1
در روزگاران قدیم، که دایناسور ها و اژدهایان همه چیز را لت و پار میکردند و درختان خون خوار، هر چه را که نزدیکشان میشد مییخورند و جادوگران هم چوب های خود را بر سر و دماغ یکدیگر فرو میکردند، 4 دوست بودند که اشتباهی وارد داستان شده بودند.

- فکر میکنم سر پیچ اشتباه پیچیدیم. قرار بود به رول کتی بریم. اینجا کجاست؟
- کتی، صد هزار بار بهت گفتم باید به سمت راست بپیچیم!
-پلاکس! این رول منه! من دارم این رولو مینویسم! این رول منه نه تو! و آدرسشم من بلدم، نه تو!
- بسه. دیگه دعوا نکنین. سرمو بردین. بیایین راه بیفتیم داره شب میشه. تا حالا 4 بار آدرسو اشتباه اومدیم. کتی مطمئنی آدرسو درست یادداشت برداری کردی؟

کتی، شکاکانه به دیزی نگاهی انداخت و سرش را در نقشه ی بزرگی که نصف اندازه ی خودش بود، فرو کرد.
-آره. مطمئنم!

پلاکس آهی کشید و برای صدمین بار تلاش کرد کاغذ آدرس را از کتی بگیرد.
- میتونی بدیش به من. اینجوری دیگه راهو اشتباه نمیریم و زود میرسیم.

و با این حرف، قاقارو غرشی کوچک و ترسناک به پلاکس کرد. پلاکس کمی عقب پرید و لبخندی زورکی کرد.

- واقعا؟
- آره واقعا!

کتی هم که خسته و بد عنق شده بود، کمی غرغر کرد و بالاخره تسلیم و کاغذ را به پلاکس داد.
- بیا!

در همان لحظه، جرمی به ساعتش نگاهی انداخت و با لحن خسته ای گفت:
- نمیشه. اگر الان بخوایم از اون دروازه رد بشیم و به یه رول دیگه بریم دایناسور ها میخورنمون. آسمونو نگاه کنین! اونها در شب از همه چی خطرناک ترند. ما اونقدر در حواسمون به جر و بحث بود که متوجه نشدیم وارد رول اشتباه شدیم و از دروازه دور شدیم.

راست میگفت. موقع آمدن سر هر چیزی که با یکدیگر مخالف بودند، بحث میکردند. بیشتر از همه، کتی و پلاکس!

- بهتره همین جا یه ذره اتراق کنیم. من یکم خوراکی آوردم. بیایین بشینیم...

ناگهان، غرشی سهمگین فضا را پر کرد. پلاکس، دیزی و جرمی بالافاصله از جا پریدند اما کتی هیچ واکنشی نشان نداد و شروع کرد به باز کردن کاغذ دور ساندویچش.
- تقصیر خودتونه. میخواستین اول به قاقارو غذا بدین.

هر 3 سرشان را جوری به سمت قاقارو چرخاندند که نزدیک بود رگ گردنشان بیرون بزند. قاقارو، با غرور دم پشمالویش را دورش پیچید و غری کوچک کرد.
- تقصیر خودتونه. باید اول به من غذا میدادین.

هر 3 نفر، سگرمه هایشان را توی هم کشیدند و به زوجی که دست روی دست هم گذاشته بودند تا سکتشان بدهد، خیره شدند. کتی شانه اش را بالا انداخت.
- به من مربوط نیست خودتون حلش کنین.

پس از چندی آتش بس کردند و شروع کردند به غذا خوردنشان.

- آتیشمون داره خاموش میشه. جرمی، چراغ قورو بده! میخوام برم چوب بیارم.

کتی، نگاهی به صورت جرمی انداخت و چماغ بزرگی از کیفش درآورد و به سمت دیزی گرفت.
- حتما چوبتو خونه جا گذاشتی...

نگاهی به بقیه دوستانش کرد و دید آنها هم همچنین وضعی دارند.
مثل اینکه هیچ کدوم چوبمونو نیاوردیم. جرمی هم یادش رفته بیاره. بیا با این مشعل درست کن و برو.

دیزی با صورتی به شکل علامت سوال به کتی نگاه کرد که خودش را روی کنده چوبی که نشسته بود، جمع کرده بود.

- تو که چیز به این بزرگی رو تو کیفت جا کرده بودی، سختت بود اون چراغ قورو ورداری بیاری؟

کتی چند ثانیه به دماغ دیزی خیره و شانه اش را انداخت. از کیفش، چیز پف دار سفیدی بیرون کشید و رفت زیر پتو تا خوراکی نیمه شبش را بخورد.

-هی کتی! گفته باشم... قاقارو رو خودت باید بگیری تو بغلت تا خوابش ببره...

جرمی که دید خمیازه ی کتی شروع شد، حرفش را با بغض ادامه داد.
- دیشب تو خواب کلی پنجول انداخت...

بالاخره هر سه، به خواب رفتند.

و این تازه اول راه بود...




پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵:۰۸ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹
#2
مرگخواران، بلند شدند تا به شارژر فروشی رفته و اربابشان را شارژ کنند.
- باید اول آدرسو رو کاغذ بنویسیم. اینجوری یادمون نمیره. کی مینویسه؟

طبق معمول همه مرگخواران خودشان را به آن راه زدند.
- من بلدما فقط دست خطم خوب نیست.
- منم بلدم فقط...
-خب منم...

و در آن لحظه همه با هم متوجه شدند که نه کاغذی دارند و نه خودکاری و آدرس را هم یادشان نیست.
- یعنی هیچ کدوم یادتون نیست؟

همه مرگخواران در برابر بلاتریکس گارد دفاعی گرفتند.
-خب چون زمان نداریم بعدا حسابتون رو میرسم. بریم از یکی دیگه بگیریم. این مرده کلا فایده نداشت از قیافش اصلا معلوم بود.

مرگخواران آهی از سر آسودگی کشیدند و به راه افتادند.

- اما...

همه از جایشان پریدند و به بلاتریکس زل زدند.
- باید همون لحظه رو کاغذ بنویسیمش.

همه به شدت سرشان را تکان دادند و به راه افتادند.



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۱۰:۳۲:۳۷ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹
#3
اسم گروه:یه چیزی فرض کن ( بستنی کیم)



ناگهان از آن بین، فردی نامعلوم به طرف ملانی و اما به راه افتاد.

-شما؟

فرد، عینک بزرگش را از روی چشمانش برداشت و صورت نیمه واضح کتی، نمایان شد.
-کتی... تویی؟

کتی بس که ریزه پیزه بود، هیچگاه کسی متوجه حضورش نمیشد اما حال تصمیم گرفته بود در این مهمانی، بسیار مشخص و در چشم باشد. بنابراین تا میتوانست به خودش زیرآلات و وسیله های تزئینی وصل کرده بود. کتی، با غرور تمام، به سمت جمع برگشت.
-آیا کسی در این جمع، مرا میشناسد؟

به علاوه اینکه نصف گریفی ها دستانشان را بالا بردند، نصف هافلی ها و تمام شبح ها نیز دستانشان را بالا بردند.

-عه... این همون خانم با شخصیت نیست که یک پشمالو هم داشت؟

وقتی قاقارو این سخن را شنید، از لای پالتوی فیل مانند کتی بیرون آمد و خود نمایی کرد.

- آره! همون خانم بزرگ و با کلاسی که دیدیم.
-آره همونه...
-خودشه...

و کتی نگاه پر افاده ای به ملانی انداخت.
- تلاشم به نتیجه رسید.

ملانی هنوز شکاکانه به کتی نگاه میکرد.
- این هارو از کجا آوردی؟

هر چه بود این سخن بسیار کتی را دست پاچه کرد.
-خب... شاید که از بعضی ها کش رفته باشم. البته... بعدا بهشون برمیگردونم.

کتی، خودش را جمع و جور کرد و باز، عینک غول آسایش به چشم زد.
- بگذریم. بریم سر اصل مطلب! طبق این سند، تمام مردان و زنان درون این مجله مال منه!

اما، هراسان برگه را از دست کتی قاپید و با این صحنه رو به رو شد.
-چی نوشته؟

کتی، تلنگری به کله ی اما زد و گفت:
- از بس کلاه برداری کردی کلت پوک شده.
-به چه جرعتی...

کتی لبخندی زد و مجله هارا از روی میز برداشت. از روی صحنه پایین پرید و اما با با یک گله شبح طلبکار و عاشق تنها گذاشت.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲ ۱۰:۵۸:۰۳
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲ ۱۱:۰۰:۲۰
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲ ۱۸:۰۶:۳۸
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۲/۲ ۱۸:۰۷:۳۸


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۰:۲۰:۱۷ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#4
-یکم ساکت باش دارم تمرکز میکنم!
- کتی، نمیتونم ساکت باشم. این... خیلی خوبه!

کتی، چشمانش را در کاسه چرخاند و باز روی دفترش خم شد.
- باشه یکم آروم تر باهاش بازی کن و آروم تر میو کن. پشمالوی خوبی هم باش. خب؟
- اوهوم!

قاقارو دلش میخواست کتی او را مانند یک انسان فرض کند. اما از بس دلش پیش قلب نرمی بود که کتی بهش داده بود، متوجه نشد کتی او را پشمالو خطاب کرده. قاقارو، کاملا در این حالت بود.
تصویر کوچک شده
- عاشقشم.

کتی نگاه خسته ای به پشمالو کرد. چوبش را بلند کرد و چادر را کمی تاریک تر کرد تا بتواند بخوابد.
- دیشب کلا بیدار بودم یکم آروم باش میخوام بخوابم.

و بلافاصله پس از گذاشتن سرش بر روی بالش، به خوابی عمیق فرو رفت. چون از دیشب خسته بودند و قاقارو به خاطر قلب، از جایش جم نمیخورد، چادر زده بودند و حالا هم همان جا به خواب رفته بودند.

پس از مدتی......

سوزی از سرما، کتی را از جا پراند.
- قاقارو؟

قاقارو هم مانند کتی، قلبش را بغل گرفته بود و به خواب رفته بود اما حالا...

- قاقارو؟

قاقارو به این شکل از خواب پرید.
تصویر کوچک شده
- هان، چته؟
- از این آسمون چی میفهمی؟

قاقارو که هنوز هم متوجه نشده بود قلبش نیست، به آسمان نگاهی انداخت.
- ما خیلی خوابیدیم. خورشید طلوع کرده و هوا یکم سوز داره. نسیمم میوزه. خب؟

کتی، نگاهی عجیب به قاقارو انداخت.
- مهم ترین و باز هم مهم ترین چیزی که باید میفهمیدی این بود که چادرمون رو دزدیدن.

قاقارو به طرز وحشتناکی از جا پرید.
- وای! یعنی قلبمم دزدیدن؟

و وحشت زده دنبال عروسک کوچکش گشت.
- نیستش.

قاقارو چکی به خودش زد تا اگر خواب است بیدار شود.
- نیستش. دزدیدنش!

کتی، لبخندی غمگین زد و قاقارو را بغل گرفت.
- بیا اینجا فعلا.

پشمالوی کوچک، مدام اشک میریخت. موهای نزدیک چشمانش به کلی خیس شده بود.
- حالا من چیکار کنم؟ وقتی قلبم نیست؟

و دستان پشمالویش را روی قلبش گذاشت. در همان لحظه کتی مصمم شد هر طور که شده، قلب را برایش پیدا کند.


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: خاطرات مرگخواران
پیام زده شده در: ۲۰:۰۳:۰۱ دوشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۹
#5
-ای عشق ابدی من! من عاشق...
- بعق! اه، چقدر این نویسنده ها مضخرف مینویسن.

از وقتی وزارت قانون منع انتشار کتاب ترسناک را گذاشته بود، کتی در سعی بود زمین را گاز بزند.
-پوف، حوصلم سر رفته.
- یک کاسه بگیر زیرش!

کتی، چشم غره ترسناکی به پشمالوی سخنگویش رفت.
- لطفا ساکت باش!
- چرا باید ساکت باشم وقتی میتونم حرف بزنم؟

کادوی تولد پلاکس، خیلی رو اعصاب کتی راه میرفت.
- به خاطر اینکه من میگم!

از روی تخت به پایین جهید و به سمت کوه کتاب هایی که گوشه اتاق پرت کرده بود رفت.
کتی، بدون کتاب؟ عمراً!
- تا حالا 9999999 هزار تا کتاب خوندم که 99 درصدشون عاشقانه بودم. چقدر مضخرف! تنها یک درصدشون بودن که عاشقانه نبودن و از همون دیزنی های آبکی بودن.

و زیر لبش زمزمه کرد.
- که به درد هیچی هم نمیخوردن.

کتابی نداشت و در خانه حوصله اش سر رفته بود.
- بریم بیرون؟
- ساعتو یک نگاه بنداز رفیق!

کتی از خشم اینکه پشمالویش چقدر زود پسر خاله شده، نفسش را تند بیرون داد.
- مگه چنده؟
- 1 نصفه شب.

اگر کتاب مناسب برای خواب نداشته باشی مشکلاتی هم برایت پیش می آید.
- مسخره! اشکالی نداره بیا بریم. خوابم که نمیبره.

لباس صورتی و سفید خانه اش را درآورد و شلوار بلندی به همراه بلوزی بنفش به تن کرد.
در کیفش را منتظر باز نگه داشت. پشمالو، متعجب نگاهش کرد.
- انتظار داری برم اون تو؟
- خب پس چجوری میخوای همراهم بیای؟
- بلدم پیاده بیام.

نفسش را بیرون داد
برخلاف انتظارش، پشمالو روی زیادی داشت. در کیفش را محکم بست و دنبال دم سیاه پشمالو به راه افتاد.
- باید برات اسم بزارم.
- من اسم دارم.

کتی شکاکانه، به پشمالوی سیاه و براق نگاهی انداخت. پشمالو چشمانش را دور کاسه چرخاند و به دماغش حالتی داد.
- کولوپورومالچالو فاکالولو ماسا کولی قاقارو!
- انتظار داری اینجوری صدات بزنم؟



کتی، دستانش را در جیب های شلوارش کرد و شانه هایش را پایین انداخت. پشمالو، زیر چشمی به او نگاهی انداخت.
- به معنی موجود بامزه و مامانی خشن!

کتی، پوزخندی زد و گفت.
- خشن روخوب اومدی.

و یک ربع بعدش هم طول کشید تا کتی، پشمالو را از پایش جدا کند. ناگهان ایده ای به ذهنش زد.
- فهمیدم!

ناگهان، مردی با لباس خواب، جلوی پنجره خانه کناری ظاهر شد و بر سرشان دادی کشید.
- بفهمیدن ساعت چنده!

کتی که از خجالت آب شده بود، روی زمین خم شد تا ایده اش را به پشمالویش بگوید.
- اسمتو میزارم قاقارو! حرفم نباشه!

و با نوک چوب دستی اش به دهن پشمالو ضربه زد. قاقارو که سعی میکرد دهنش را از هم باز کند و اعتراض کند، روی زمین غلت میزد.
و کتی با لبخندی به سمت سیاهی شب به راه افتاد.


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۹ ۲۰:۰۷:۰۸
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۹ ۲۳:۰۶:۵۰

There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۲۵:۲۴ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#6
هوا در لندن، مثبت پنجاه درجه بود. مگس در خیابان ها پرسه نمیزد. همه به خنک کننده ی مغازه ها و خانه ها پناه برده بود.
در این بین، کتی ماننده کاهویی پلاسیده، روی کاناپه وارفته بود. این کار از کتی که همیشه پر جنب و جوش بود، بعید بود. اما گرما، برکتی پیروز شده بود.

-پلاکس، حوصلم سر رفته. میشه برم بیرون؟

اگر کتی سرگرم بازی میشد، گرما یادش میرفت. اما پلاکس نمیخواست کتی آفتاب سوخته شود. پس اجاه نمیداد کتی پایش را بیرون بگذارد.
- چرا پا نمیشی تو خونه بازی کنی؟ من نمیخوام وقتی برگشتی شبیه ذغال بشی.

کتی در آن لحظه به جرمی خیره شده بود که جلوی صندلی روبه روی کولر نشسته بود و داشت لذت میبرد.
- جرمی نوبت منه!
- اما من که فقط ده ثانیس اینجا نشستم!

با هم قرار گذاشته بودند هر کدام، پنج دقیقه آنجا بشینند.
نفسش را محکم بیرون داد و رو به پلاکس کرد.
- من برای جنب و جوش توی خونه ساخته نشدم پلاکس بلک!

بلک را با حرص گفت.
- ببینم، دیزی داره چیکار میکنه اون بالا؟

پس از چند ثانیه فریادی شنید.
- دارم به جای کردن کار های بیهوده، کتاب میخونم. فهمیدی؟

کتی، هوفی کرد و باز روی کاناپه ولو شد.
کتی در این مدت، روی اعصاب و روان پلاکس و دیزی، جفتک چارکش بازی کرده بود. پس نمیشد انتظاری داشت.
- پلاکس، حوصلم...

پلاکس، از پشت صندلی بومش بلند شد و دست به کمر جلوی کتی ایستاد.
- چیکار میتونم بکنم که هم تو خونه بمونی، هم روی اعصاب و روانم راه نری؟

کتی جهید و بلند شد. دستانش را به کوفت و رو به پلاکس کرد.
- میتونم ببینم چی داری میکشی؟
- نه!

کتی کمی دمغ شد.
- پس میتونم بازی با کلماتمو شروع کنم؟
- نه!

این بازی، یکی از بازی هایی بود که همه اعضای خانه از آن بیزار بودند.
کتی باز روی مبل ولو شد.
- پلاکس حو...
- باشه شروع کن.

کتی باز از روی مبل، جهید.
- خب، شروع شد. از دیزی شروع میکنم.

قیلافه ای متفکر گرفت.
- دیزی شبیه... شبیه... شبیه یک آدم بزرگ حوصله سر بره. از همونا که خیلی رو اعصابن.

دیزی جلوی در ظاهر و به پلاکس خیره شد.
پلاکس، باز پشت چهار پایه اش نشست و شانه اش را بالا انداخت.

_جرمی شبیه یک... مرغه! از همون مرغ صورتیا!

جرمی به خودش زحمت نداد رویش را برگرداند.
کتی قهقه ای سر داده بود.
جرمی زیر لب زمزمه کرد.
- مسخره! هاها... خندیدم!
- پلاکسم شبیه... یک قورباغه گندس!

کتی از زور خنده روی زمین ولو شده بود.
پلاکس که اخمانش را در هم کشیده بود، به کتی نگاه کرد.
- چی باعث شد همچین فکری کنی؟

کتی بلند شد. خودش را جمع و جور کرد. و سینه اش را ستبر کرد.
- کتی هم شبیه...
- کلم بروکلیه!

همان لحظه جرمی این را زیر لبش زمزمه کرده بود.
و پلاکس و دیزی بعد از این حرف، از خنده منفجر شدند.

- خیلی بی نمکین!

دوباره روی مبل ولو شد و غر غر هایش را از سر گرفت.

- باشه کتی. میتونی بری بیرون. فقط قبلش باید بهت یاد آوری کنم که حتما باید کلاه و چترتو برداری.

کتی، از خوشحالی جیغی کشید و از روی کاناپه به زمین پرت شد. اهمیتی نداد و به سرعت بلند شد تا به اتاقش برود.
کاملا شبیه قحطی زده ها بود.
در این حین، پلاکس داشت با عذاب وجدانش مقابله میکرد، که چرا با کتی اینکار را کرده که حالا اینچنین رفتار کند.

پس از چند ثانیه...

-پلاکس، خوب شدم؟

کتی با کلاه نقاب دار و چتری با عکس اردک، که پنج سال پیش دیزی برایش خریده بود جلوی چهار چوب در امیدوار ایستاده بود.
پلاکس، دستش را زیر چانه اش زد و به فکر فرو رفت.
- باید یک سر برم خرید.

پلاکس پس از اینکه شال و کلاه کرد از خانه بیرون زد و به طرف مغازه ی کلاه فروشی لاپ لاپ به راه افتاد.

پس از چند دقیقه...

- ببخشید اون کلاهه که طولش یک متره چنده؟

پلاکس قصد داشت کتی را کاملا محافظت شده از خانه بیرون بفرستد.
پس از چک و چانه زدن سر ده و نه گالیون بالاخره با یک کلاه سفید بزرگ بیرون آمد.

- رنگ روشن کمتر گرمارو جذب میکنه. آره!

پس از آن به مغازه های چتر فروشی گل باقالی و لوازم محافظت پوست حاج خاتون برای تهیه بقیه لوازم مورد نیاز رفت.

پس از دو ساعت در خانه...

- بیا کتی. اگر میخوای بری بیرون باید آماده بشی.

کتی زیر لب زمزمه کنان گفت.
- باید از هفت خوان رستم رد بشم.

پس از سه ساعت...

کتی ماننده آن عروس ژاپی ها که تمام صورتشان سفید و لباشان سرخ بود، شده بود.
البته اگر کسی میتوانست او را زیر این کلاه و چتر بزرگ ببینید.

- حالا آماده ی رفتنی.

کتی کلاهش را بالا داد تا پلاکس بتواند صورتش را ببیند.
- اگر اینشکلی برم تو خیابون همه مسخرم میکنن، پلاکس!

پلاکس حرف کتی را نشنیده گرفت و نا گهان ایده قشنگی به ذهنش زد.
- وایسا میخوام نقاشیتو بکشم.

کتی صورتش زیر آن همه ضد آفتاب و سفید کننده قرمز شده بود.
- پلاکس دیرم میشه این زود میبنده.

پلاکس به سمت کتی برگشت.
- این کیه؟ کجا میخوای بری؟

کتی از هیجان دستانش را به هم کوباند.
- مغازه پشمالو فروشی!

پلاکس آهی کشید و به سمت میز اشاره کرد.
- برو روش وایسا تا بکشمت.

کتی، پوفی کشید و رفت روی میز ایستاد تا پلاکس نقاشی اش را بکشد.

پس از ۳۰ دقیقه...

پلاکس دستانش را به هم کوباند.
_تموم شد!

کتی از میز پایین پرید و به طرف بوم دوید.
_واقعا تموم شد؟

پلاکس، با هیجان سر تکان داد.

_اما این خالیه که!

کتی داشت، به بوم خالی نگاه میکرد و اخمی بزرگ در صورتش جا خوش ‌کرده بود. و مثل همیشه صورتش مانند یک کرم اخمالو شده بود.
پلاکس شانه بالا انداخت و خطوط نامرئی را دنبال کرد.
_ببین، این کلاهته. اینم لباساته. اینم موهات.

دستش را زیر چانه اش زد.
_اینم چوب دستیت.

کتی سر تا پا سفید پوشیده بود. پس نمیتوانست انتظاری داشته باشد.
_اوهوم. عالیه! میزنمش به در اتاقم.

آهی کشید و به سمت در دوید.
_خداحافظ پلاک...
_راستی کتی!

به طرفش دوید.
_برو لذت ببر.

و با لبخندی کیف پول کوچکی دست کتی داد. کتی هم با خوشحالی کیف پول را باز کرد.
_ با ۱۰ گالیون؟
_برو اینقدر غر نزن. زودم بیا.

پلاکس که اعصابش خرد شده بود، در را به هم کوفت.

_اوهوم.

پس از ده دقیقه جلوی مغازه پشمالو فروشی‌...

_یوهو! بالاخره رسیدم.

کتی، از خوشحالی در پوستش نمیگنجید. لی لی کنان از پله ها بالا رفت تا وارد مغازه بشود.

_سلام...

فروشنده با شک به کتی نگاه میکرد.قطعا از اینکه یک کلاه و چتر پا در بیاورند و به مغازه اش بیایند، تعجب میکرد.
کتی کلاهش را از صورتش کنار گذاشت.
_سلام! یک پشمالوی سیاه بزرگ میخواستم.

مرد با وحشت عقب پرید.
صورت کتی مانند روح ها شده بود.
آهی کشیده و دستمالش را در آورد تا صورتش را پاک کند.
_منم. و یک پشمالوی سیاه میخواستم.

فروشنده که انگار باز شک داشت، با احتیاط، به طرف قفسه پشمالو ها به راه افتاد.
- دو سایز داریم. کوچک و بزرگ. و رنگ های سیاه و قرمز و سفید. البته از بزرگ فقط برامون سفید و سیاه مونده.

کتی از خوشحالی جیغ کوچکی کشید.
- من یک پشمالو با آخرین سایز و رنگ سیاه میخواستم.

مرد به پیشخوان اشاره کرد.
- اونجا تحویل میگیرید.

کتی هم لی لی کنان تا پیشخوان رفت و در راه شعر خواند.
- یک پشمالو دارم خوشگله! فرار کرده زد دستم. دوریش برایم مشکله کاشکی اونو میبستم.
- خانم میشه 10 گالیون. اینم پشمالوتون!
کتی ذوق ذوق کنان، کیسه گالیون هارا روی پیشخوان گذاشت. و به طرف خانه به راه افتاد.
و پشمالویش هم، گامپ گامپ کنان، پشتش می آمد.

- سلام پلاکس!
- سلام کتی. پشمالوتو خریدی؟ کوش؟

کتی کنار رفت تا پلاکس پشمالویش را که اندازه کل چهار چوب در بود ببیند.... و پس از آن پلاکس دست کتی را گرفت تا بروند و پشمالو را تعویض کنند.

تمام!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۲۲:۳۸
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۲۵:۱۹
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۵:۴۵
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۶:۳۲
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۹:۴۷:۳۵

There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۸:۳۴:۰۷ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#7
سلام جادوگران عزیز!
واقعا خوشحالم که امسال برای تولدت پیشت هستم. واقعا نمیدونستم اگر نبودی من چیکار میکردم. ( احتمالا زیر کتاب و دفتر دفن میشدم.) ازت ممنونم که باعث شدی دوستای زیادی پیدا کنم. و خیلی خوشحالم هر دو توی یک ماه به دنیا اومدیم. و خوشحالم که به بلوغ رسیدی. امسال تولدت خاصه!
برای همین این پیام رنگی رنگی رو تقدیمت میکنم. دوستت دارم یک عالمه!
من به هر کی گفتم باور نکرد تو وجود داری. بین خودمون... کسی هم نفهمه بهتره اینجوری تو فقط مال خودمون میمونی!

از طرف کتی بل


پ.ن: کسی حق نداره سرمو کلاه بزاره و تیکه کیکمو کش بره. گفته باشم!


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۶:۴۳:۱۱ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹
#8
بلاتریکس خودش را لعنت کرد که چرا این فکر به ذهن خودش نرسیده.
- بله، منم میخواستم همینو بگم. متنها چون پیتر دهن گشادی داره نگذاشت من حرفمو بزنم.

مرگخواران پوزخندی زدند.

-مرگخوارای عزیزم! دلم میخواست همین الان چند تایی رو شکنجه کنم. چیز خنده داری گفتم؟

بلاتریکس که از خشم قرمز شده بود، این را بر سر مرگخواران هوار زده بود.
مرگخواران بی چون و چرا ساکت شدند. و از ترس خودشان را جمع کردند.
روی لبان بلاتریکس لبخندی سبز شد و این لبخند آینده ی خوبی نداشت.

- حالا هر کی بره برای خودش یک مو از یک دانش آموز بکنه...
- ولی بلاتریکس چجوری باید از دروازه ها رد بشیم؟

اخمی بزرگ جای لبخند شوم بلاتریکس را گرفت.
پیتر که انگار کسی حرفش را قطع نکرده، به صحبتش ادامه داد. سرفه ای کرد و ادامه داد.
- طبق مجاسبات من هاگوارتزی ها امروز برای رفتن به هاگزمید از مدرسه خارج میشن. و ما میتونیم...
- خودم میدونستم و میخواستم همینو بگم. پیتر انگاری دلت شکنجه میخواد!

پیتر آب دهانش را قورت داد و ساکت شد.

- بلاتریکس ما باید به یکی تبدیل بشیم که بتونه بین دانش آموزای هاگوارتز قدم بزنه و مشکلی براش پیش نیاد...

و پلاکس متوجه نگاه شوم بلاتریکس شد.
دیزی در گوش پلاکس پچ پچ کرد.
- پلاکس... بد بخت شدیم. کتی به باد رفت!
- پلاکس؟
- بله بلاتریکس؟
- چرا نمیری از دوست کوچولومون چند تا تار مو قرض بگیری؟
- کی رو میگی؟

بلاتریکس که با لبخند و بزرگ و شومی داشت نظاره میکرد، گفت:
- بل!
- ما کسی با اسم بل...
- خودت رو به اون را نزن! وگرنه...

پلاکس که هوس شکنجه نکرده بود، به زور لبخندی زد و گفت:
- موی کتی رو میخواید؟

بلاتریکس شومانه سری تکان داد.

چند ثانیه بعد...

پلاکس و دیزی، کتی را همان نزدیکی ها پیدا کردند. طبق معمول دور و بر مرگخواران.
پلاکس که عذاب وجدان گرفته بود، با قیچی بزرگی در دست داشت به دیزی که پشت بوته ای آن طرف تر قایم شده بود نگاه میکرد.

-پلاکس! اینجایی؟ کاری از دستم بر میاد؟

پلاکس، به زور لبخندی زد و گفت:
- میخوام... میخوام...

موهای سیاه کتی، آنروز دور صورتش حلقه های بزرگی زده بود و زیبا شده بود. موهایش بلند یا پرپشت نبود. کوتاه و فر بود.
به ذهن پلاکس رسید که اگر بیهوشش کند این کار راحت تر خواهد بود. کتی دلی ساده داشت و به راحتی قبول میکرد. اما... اینها موهایش بودند... برای گله ی بزرگی از مرگخواران. که با یکی دوتا تار مو حل نمیشد.

- کتی، بیا این آبمیوه خوشمزرو بخور.

خیلی راحت بود. کتی معجون بیهوشی را از دست پلاکس بیرون کشید و با یک حرکت همه را خورد.

پس از چند دقیقه ...


- بیا دیزی. خوابش برد.
- هوم.
- تو یا من؟

دیزی پشت چشم نازک کرد.

- اوکی فهمیدم من.

و با قیچی فر بزرگی از موهای کتی را برید.

- عذاب وجدانش سال های سال باهام میمونه.

قطعا کتی بهترین گزینه بود. همیشه دور بر همه چیز چرخ میزد. شاد و خوشحال... بی هیچ غمی.
قطعا اگر کسی هزاران کتی در اطراف هاگزمید میدید سکته میزد. اما اگر مخفی میشدند، هیچ شکی نبود.
فقط باید مانند کتی رفتار میکردند... به همه سلام میکردند و بپر بپر کنان میخندیدند.

پس از چند ساعت...

هزاران کتی پشت بوته ی بسیار بزرگی چنبره زده بودند.

- با علامت من... 1...2 ...3 بریم!

پس از مدتی هر یک از کتی ها در گوشه از هاگزمید قایم شده بودند.
در راه یکی از کتی ها بچه ای ایستاده بود. کتی که معلوم بود دارد اشکش از کتی بودن در می آید، سر کودک فریادی کشید و کودک با وحشت پا به فرار گذاشت. خب، این قطعا بلاتریکس بود.
کتی در تابستان هم چکمه میپوشید، کتی که یک قلمو پشت گوشش داشت، داشت به خودش چیز میگفت که چرا تا به حال حتی یک بار هم به کتی نگفته چرا همش چکمه میپوشی. پلاکس تصمیم گرفت بعدا حتما به این موضوع رسیدگی کند.
کتی دیگر در آن طرف داشت دنبال دست کنده شده اش میگشت که در راه کندن مو، فدا شده بود. خب... تام بسیار در گم کردن اعضای بدنش پیشرفت کرده بود. دو بچه با دیدن کتی دست کنده، پا به فرار گذاشتند.
و کتی دیگری هم ملاقه و پاتیلی در دست داشت. که قطعا هکتور بود.
در هاگزمید، همه کتی را میشناختند و هر دقیقه کسی برایشان دست تکان میداد و میگفت:
- سلام خانم بل!

اما چیزی که مرگخواران نفهمیده بودند این بود... هر یک در حال کندن موی کسی بودند. یکی از هافل پاف، یکی از گریفیندور، یکی از اسلیترین و یکی از ریونکلاو. یکی دانش آموز سال اول بود، یکی دانش آموز سال دوم و انواع سنین. تازه بلاتریکس هم یکی از موهای پروفسور هارا کنده بود... قطعا اگر اینچنین در راهرو های هاگوارتز راه می افتادند، همه شک میکردند!


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۲:۱۸:۰۱ چهارشنبه ۳ دی ۱۳۹۹
#9
گیاه با شاخ و برگ هایش جلوی شنل فرد سیاه پوش را گرفت.
- هی، وایسا ببینم! تو کی هستی؟

فرد سیاه پوش که وحشت زده شده بود، عقب پرید.
-چی... چی؟ من؟ هان؟

فرد سیاه پوش از وحشت نمیتوانست کاری بکند.
- تو... هستی؟ اینجا چی کار میکنی؟

او متوجه نبود که دارد فریاد میزند. به زودی مرگخوار ها سر میرسیدند. گیاه برگ هایش را جلوی دهان فرد گذاشت.
-شش! ساکت شو. چرا داد میزنی؟ بعدم ماسکتو بردار ببینم کس هستی!

فرد که داشت از ترس و شک نفس نفس میزد سرش را به علامت منفی تکان داد.
گیاه که عصبی شده بود، با توجه به نیروی گرانش، فرمول گاوس را اجرا کرد. پس فرد ساکت شد. و البته... اختیاری نبود. هم دهنش بسته شده بود هم دست و پایش.
گیاه، شنل فرد را عقب داد و ماسکش را کنار زد. که ناگهان...
-تو... تو...

گیاه که داشت از عصبانیت نفس نفس میزد، یک چک بر گوش کتی که از زیر شنل نمایان شده بود، خواباند.

- ممم... مممم...

گیاه شاخ و برگش را از جلوی دهن کتی کنار برد تا بلکه بتواند چیزی بگوید و از خودش دفاع کند. اما تا برگ ها از جلوی دهنش کنار رفت...
- کمک! کمک! مرگخوارا کمک. اربابا کمک!

کتی داشت از ته حنجره فریاد میزد بلکه کسی صدایش را بشنود. او داشت با تری به گیاه نگاه میکرد. و عرق از سر و رویش میچکید. داشت خاطراتش را مرور میکرد.
کتی داشت در راهرو های هاگوارتز راه میرفت تا به گیاه کوچکی برخورد. بدون هیچ رحمی، او را لگد کرد و با تمام وجود، لهش کرد. به همین دلیل بود که گیاه دیگر صاف و زیبا مانند گذشته اش نا ایستاد.

- برای چی اومدی اینجا؟

کتی لکنت کنان جواب داد.
-م...ن میخواستم ببینم الان... شایستگی دارم مرگخوار بشم؟
- آهان پس تو میخوای مرگخوار بشی...

در فکر بود تا هم انتقامش را از مرگخواران و اربابشان بگیرد. هم انتقامی سخت تر از کتی.
- میخوای زنده بمونی؟

کتی به زور آب دهانش را قورت داد و سری تکان داد.

- ببین، من یک کود خیلی مقوی میخوام. وسایلی براش لازم دارم. با اون میتونم...

و از فکر شوم خودش به خنده افتاد.
- اگر میخوای زنده بمونی، باید وسایلش رو برام فراهم بکنی.

کتی، از میان شاخ و برگ های گیاه به زمین افتاد. دستی به گردنش کشید و بلند شد.
- چه وسایلی باید برات بیارم؟

گیاه، دفترچه و خودکاری به کتی داد.
- یادداشت کن.
- اما من نوشتن و خوندنم اصلا خوب نیست.
- گفتم بنویس!

کتی، سری تکان داد و شروع به نوشتن کرد.
گیاه سعی داشت کار کتی را بسیار سخت کند.
- اوهوم، بنویس. یک تار موی بلاتریکس، یکی از اعضای بدن تام...

گیاه انتظار داشت کتی دهنش باز بماند یا شروع به غر غر کند. کتی واقعی اینقدر ساکت نبود.
- داری مینویسی دیگه؟
- اوهوم.

گیاه ادامه داد.
- یک مژه نجینی، ملاقه هکتور، یکی از بال های لینی، پیپ آگلا، قلموی پلاکس، میوه های بانو مروپ، یک دسته موی ملانی، یکی از ناخن های فنریر، یک چهارم معده ی ایوا و در آخر... چوب دستی لرد ولدمورت!

گیاه انتظار حداقل یک غر را در این مدت داشت. اما کتی حتی یک کلمه هم نگفت. روی زمین نشسته بود و داشت روی ورقش چیزی مینوشت.

- همرو نوشتی؟

اما کتی حتی سرش را هم بلند نکرد.
گیاه برگش را بلند کرد و ورق را به زور از دست کتی بیرون کشید.
و در کمال زیبایی... عکس پلاکسی بنفش را روی ورق دید.
کتی بلند شد دستش را به کمرش گرفت و پایش را به زمین کوفت.
- هنوز تموم نشده بود.

گیاه بر بدون توجه به کتی که داشت برگ هایش میکشید و ساقه اش را تکان میداد، لیست را روی کاغذی نو کشید و به کتی داد.
-اگر میخوای زنده بمونی اینهارو برو برام تهیه کن!

کتی وحشت زده به کاغذ نگاه کرد. و فریادی سر داد.
- تو از من میخوای اینهارو برات بیارم؟ برو بابا! من از جونم سیر شدم.
- میری یا دوستاتو دونه دونه بکشم؟

کتی بیچاره... چاره ای جز قبول کردن نداشت...


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳ ۲۲:۲۴:۰۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳ ۲۲:۲۶:۱۵
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۳ ۲۲:۳۳:۰۲

There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away


پاسخ به: مغازه اليواندر
پیام زده شده در: ۹:۵۹:۴۴ یکشنبه ۳۰ آذر ۱۳۹۹
#10
ویزو با روحیه ای جنگنده و قوی به سمت محل زندگی لرد سیاه به راه افتاد. پس از چند ساعت پرواز و جان کندن و رد شدن از بیابان ها و جنگل ها و رد شدن از انواع دشمن ها: آفتاب پرست، مارمولک!تازه یادش افتاد نمیداند لرد سیاه کیست. کجا زندگی میکند. و چجوری باید شکستش دهد. نا امیدی مانند یک آبشار داشت غرقش میکرد. سرش را به زیر انداخته بود و داشت ویزووو ویزووو کنان پرواز میکرد که ناگهان... با لینی برخورد کرد.

- هی مگس! جلوی بالتو نگاه کن!

ویزو سرش را به آرامی بالا آورد و لینی را دید.

- هی، چرا اینقدر ناراحتی؟ بار کشتی های غرق شدت چی بوده؟

صورت ویزو مانند یک علامت سوال بزرگ شده بود.

- هیچی، ولش کن. چرا ناراحتی؟

ویزو، ویزویزی کرد و گفت:
- ویز ویزو وازی ووزیو؟

لینی لبخندی زد و بال هایش را باز باز کرد و با غرور دستش را روی سینه اش گذاشت.
- من لینی وارنر هستم. یک پیکسی مرگخوار! یکی از یاران وفادار لرد سیاه، جلوی شما در حال پروازم.

ناگهان ویزو فکری به ذهنش رسید. لینی یکی از یاران لرد بود و او را بسیار خوب میشناخت. پس بهترین کسی بود که میتوانست جواب سوالاتش را بدهد.
سر کوچکش را با هیجان بسیار تکان داد و رو به لینی کرد.
- ویز واز وازو؟

لینی بادی در غبغبش انداخت و رو به ویزو کرد.
- اربابا، یک فرد بسیار توانا و باشکوه هستند. بهترین کسی که میتوانی تصور کنی. او در همه کار موفق و تواناست...

لینی همچنان داشت از لرد سیاه تعریف میکرد. اما ویزو به فکر فرو رفته بود.
آدم به این خوبی... چرا آنتونی میخواست او را نابود کند؟ و شک مانند پیچکی دورش پیچید و پیچید.


There are

My

Best

Friends

Only Griffindor

my ghagharoo Is rough Please stay away






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.