هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۹:۰۵:۳۲ پنجشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۰
#1
بلاتریکس، دستش را به نشانه شروع دراز کرد. انتظار داشت حداقل صدای گریه ای کوچک را بشنود. اما، سکوت بود و سکوت. به سمت مرگخواران برگشت.
دیزی، تلمه ای آلبالویی رنگ را داخل دهان مرگخوران میکرد و پس از باد کردنشان، با نخی لب هایشان را به هم میبست.

- دیزی؟ داری چه غلطی میکنی؟
- بلات... بلاتریکس... اگه میشه ماموریتو یکمی عقب بنداز. یه چیزی... میتونی دوز تلمبمو بالا ببری؟

بلاتریکس، در حال گفتن کلمه ی آورا کادابرا بود، که لینی باد شده، چیزی را به زور روی کاغذ نوشت و دست بلاتریکس داد.
- بلاتریکس، خواهش میکنم زندش بزار. طبق ایدش، قراره با این کار، صدای گریه مون بره بالا.

بلاتریکس، کاغذ را مچاله کرد و با سوزنی که از داخل جیبش یابیده بود، لینی بدبخت را سوراخ کرد.
- دوباره تا سه میشمرم. یک... دو... سه!

دستش را دوباره به نشانه شروع باز کرد، اما باز هم، حرکتی از مرگخواران مشاهده نشد.
- مثل اینکه تنتون میخا...

پیس!
نقشه ی دیزی جواب نداده بود و مرگخوران، مانند بادکنک، در حالی چرخید بالای تابوت لرد سیاه بودند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵:۴۴ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#2
سلام اربابا!
خوبین اربابا!
میشه به این بنده ی حقیرتون لطف کنید اینو نقد کنید؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: افسانه لرد ولدمورت
پیام زده شده در: ۱۰:۱۰:۳۸ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#3
- سلام؟ اینجا شارژر فروشیه؟
- بله! بفرمایید داخل!

مرگخواران پس از دو هفته گشتن، با کمر های قوز کرده و ریش های درآمده، اربابشان را روی پیشخوان شارژر فروشی انداختند.

- با احتیاط، ملعون ها!

بلاتریکس، در حالی که داشت بدترین چشم غره اش آماده میکرد، دستور داد.
- هر چی پول ته جیباتون مونده، روی پشخوان بریزین.

در یک هفته ی گذشته، مرگخواران با خوردن شاخ و برگ درختان، زنده مانده بودند. به گفته ی بلاتریکس، پولشان باید صرف خریدن چیز های مهمی مانند شارژر برای اربابشان میشد.
اما پیدا کردن شارژر فروشی دیگری، آن هم بدون پرسیدن آدرس، ( بلاتریکس میگفت نباید غرورشان به عنوان مرگخوار زیر سوال برود. ) بسیار سخت بود.

- خب، پیری! بهترین شارژری که میتونیم با این پولا برای اربابمون بخریمو بیار.

پیر مرد شارژر فروش، لوازم ریخته شده روی میز را با دقت نگریست.
- حیوون قبول نمیکنیم!

بلاتریکس، با لبخند، پشمالو را از روی پیشخوان برداشت و درون حلق کتی، فرو کرد.
- پول بده. حیوونت به دردمون نمیخوره.

و پس از خالی کردن جیب های کتی روی پیشخوان، سر جایش برگشت.
- خب؟

پیرمرد، میدانست اگر کمی دیگر وقت تلف کند، قطعا سرش به باد میرود. نباید سر به سر بلاتریکس گرسنه گذاشت. هر چه روی پیشخوان بود را، درون کیسه ای ریخت و پس از رفتن به ته مغازه، با جعبه ای برگشت.
- بهترین شارژری بود که میتونستم بهتون بدم. حالا هم از مغازم بیرون برین!

مرگخوران خسته و گرسنه، اربابشان را روی کولشان گذاشتند و از مغازه بیرون رفتند. پس از پیدا کردن پریز برقی، شارژر جدید را درون پریز فرو کردند و سر شارژر را درون دماغ های لرد سیاه، فرو کردند. شکم لرد، درخشید و رنگ قرمز، پس از کمی سبز شدن، خاموش شد. شارژر، با زدن جرقه ای پکید و دود راه انداخت.
لرد، پس از اینکه کمی پلک هایش را باز کرد و به اولین مرگخوار بدبخت موجود کروشیو زد، باز شارژش تمام شد.

- ام، بلاتکریس... فکر کنم شارژره رو بهمون انداختن.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: مجله شايعه سازی!
پیام زده شده در: ۹:۴۶:۳۴ چهارشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۰
#4
چند لحظه ی پیش، گله ی پشمالو ها خبر داغ و دست اولی به من دادند که گفتم، بهتره شما نیز از آن بهره ببرید.
محفلی ها، دزد شدند!
طبق خبری که به من رسید، محفلی ها شب گذشته، به دلیل کمبود غذا و خسته شدن از خوردن پیاز، به خزانه ی پر و پیمان خانه ریدل ها دستبرد زدند، اما به دلیل نگهبان های قوی، گیر افتادند و هم اکنون در سیاه چاله های خانه ریدل ها به سر میبرند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۰:۰۶:۲۶ یکشنبه ۳ بهمن ۱۴۰۰
#5
لینی، تا مرز سکته کردن پیش رفت و برگشت.
- ارباب! صبر کنین!

پس از بال بال زدن های فراوان، لینی به لرد سیاه رسید که با شکوه و وقار فراوان، در حال حرکت به سمت پشت بام خانه ریدل ها بود.

- ارباب! بال! بال ندارین که!

لرد سیاه، با لبخندی عجیب و در عین حال ترسناک، به سمت لینی برگشت.
- به ما مربوط نیست! خودت یک کاری بکن.

و به راهش ادامه داد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: كافه سه دسته جارو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۰۰ چهارشنبه ۲۹ دی ۱۴۰۰
#6
پلاکس و دامبلدور، در حال تشویق کردن نارلکی بودند که پس از چند ثانیه پرواز، در حال تپه تپه کردن و وا رفتن بود.

- تو میتونی نارلک! آفرین!
- یه چیزی میبینم!

همه، حتی تام ریدل جوان نیز، با کنجکاوی به سمت نارلک برگشتند که در نقطه ای ایستاده بود و چیزی را نگاه میکرد.
- از رودخونه دو قدم برین جلوتر بعد بپیچین به سمت...

که پشمالوی ریزه پیزه ای، از نا کجا آباد درون هوا پیدا شد و نارلک بدبخت را پایین کشید.
- آفرین قاقارو! حالا میتونیم برا شام شبمون بپزیمش!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۰:۴۲:۲۷ دوشنبه ۲۰ دی ۱۴۰۰
#7
هیچکس نمیدانست که تام از مارمولک میترسد... البته، تا وقتی که تام با دیدن مارمولک بالارونده از لباسش، جیغ کشید و از حال رفت.
مرگخواران، خندشان را با نگاه بلاتریکس، فرو خوردند و سعی کردند که سر صحبت را با مارمولک باز کنند.

_ اهم... آقای مارمولک؟

مارمولک، با حرکت سریعی برگشت و کیف دستی در ابعاد خودش را، بر سر کتی کوفت.
_ آقا؟ بی نزاکت! من یه خانم متشخصم!

مرگخواران، کتی را درون جمعیت هل دادند تا حرف بیشتری از دهانش بیرون نیاید.
لینی، خنده ای زورکی کرد و آهسته، به مارمولک نزدیک شد.
_ ام... خانم متشخص مارمولک... ما یکم کمک میخوایم.

مارمولک، با عصابانیت، اسپری فلفلی از درون کیف دستی اش بیرون آورد و درون چشمان لینی پاشید.
_ انتظار دارین با این رفتاراتون بهتون کمک کنم؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹:۰۵ شنبه ۱۸ دی ۱۴۰۰
#8
- کتی!
- کتی و کوفت. با من حرف نزن فعلا!


قاقارو، در حالی که شکم گرسنه اش را گرفته بود و سعی داشت ملت پشمالو های گشنه را آرام کند، دمپایی از گوشه ی اتاق برداشت و به سمت سر کتی پرتاب کرد. دمپایی، بسیار زیبا، پای چشم ی کتی خورد و بادمجانی پای چشمش کاشت. قاقارو، نفسش را با ترس حبس کرد و منتظر شد تا کتی هوشیار شود. دخترک ریز نقش، پس از هوشیار شدن، کیسه یخی از یخچال بیرون آورد و با یک دست یخ هارا پای چشمش میفشرد، با دست دیگر، سعی داشت، ماسماسکی که ظهر همان روز خریده بود را روشن کند. پس از چندین ساعت دیگر کار بیهوده و شنیدن صدای شکم پشمالو ها، از جایش بلند شد و ماسماسک جدیدش را درون جعبه گذاشت.
- میرم بدمش تعمیر کار. روشن نمیشه.
- کتی! اول غذای مارو...

در، با صدای شرق، توی صورت قاقارو بسته شد.

- خانم، هیچ شکی نیست. این رایانه رو به شما انداختن. هم سوخته، هم تقلبیه!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۰:۵۴:۲۷ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
#9
اسکورپیوس، درحالی که هری پاتر را بغل کرده بود، پشت لرد سیاه پناه گرفته بود که او نیز پشت بلاتریکس پناه گرفته بود و بلاتریکس، در حالی که سعی میکرد قاقارویی که پایش را گاز گرفته بود کنار بزند، طلسم را به هر کسی که نزدیک لرد سیاه میشد، تقدیم میکرد.
- کتی! این جونور چندشتو از پام جدا کن!

کتی، در حالی که با دندان دم قاقارو را گرفته بود و سعی میکرد زیر جمعیت له نشود، از سر ناچاری، توپ شیطونکی را از جیبش درآورد و به سمت سر لرد سیاه، نشانه گرفت، سپس توپ را پرتاب کرد. توپ، بسیار دقیق، به پس کله ی لرد سیاه برخورد کرد.
- چه کسی توپ را بر پس کله ی ما زد؟
- ارباب!

لرد سیاه، سرش را به سمت کتی برگرداند.
- کتی منفور! تو بودی؟

کتی، فلاسکی را از کیفش بیرون آورد و در بغل لرد انداخت. دستش را دراز کرد و با کشیدن ردای بلاتریکس، خودش را بالا کشید. دست انداخت و دسته از موهای کله زخمی را کند و درون فلاسک انداخت.
- معجون مرکبه! بدین مرگخواران بخورن تعداد هری پاترا تکثیر شه. هم پولدار میشیم، هم مغازه خلوت میشه...

سپس، با اردنگی ناگهانی بلاتریکس، به درون جمعیت پرتاب شد.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: تولد هجده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۱۹:۵۲ پنجشنبه ۱۶ دی ۱۴۰۰
#10
ببین کی 18 سالش شده!
بیشتر از یه ساله با جادوگران آشنا شدم. لازمه تاکید کنم که قبل از آشنا شدن باهات، خیلی تنها بودم. خیلی خیلی!
اما وقتی باهات آشنا شدم، دوستای جدید پیدا کردم، جادوگری یاد گرفتم... و یه خانواده پیدا کردم!
امیدوارم تا ابد باهامون بمونی و بزاری خانواده ی قشنگمون، بزرگ تر بشه!

پی نوشت: بدون تو، قاقارو هم وجود نداشت. درسته قاقارو؟


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.