هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دژ مرگ(شکنجه گاه جادوگران سفید)
پیام زده شده در: دیروز ۲۲:۴۲:۳۲
#1
فرد بعدی، ذهنش را برای بدست آوردن جواب، دار زد. تا نهایت، جوابی را پشت شیشه سرکه انگوری، در زیر زمین ذهنش یافت.
- شکست عشقی! دقیقا! شکست عشقی، قلب و روح را، میشکند. بشان، آسیب میزند. جواب همینه. مطمئنم!

مرگخواران، بر خلاف همیشه، سردرگم نشده، و زودی دست به کار شدند.

- هی، یوآن! باید کاری کنی که ارباب، شکست عشقی بخورن. شیرفهم شد؟

یوآن، بسیار گیج شد.
- اصن شکست عشقی، چی هست؟

هر کدام از مرگخوارن، دستمالی درآوردند و آبغوره شان، سرازیر شد. غم و اندوه، گلوی مرگخواران را، فشرده بود نمیگذاشت که حرفی بزنند. که نگهان مرگخوار مذکوری، به حرف آمد.
- شکست عشقی، یعنی اونقدر عاشق یکی بشی، که وقتی ولت کنه، در هم بشکنی.

بعد، در دستمالش فین کرد. یوآن، راه درازی را در پیش داشت.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه زونکو
پیام زده شده در: ۱۵:۵۳:۲۸ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
#2
تام، قیافه ی بدبخت بیچاره ها را، به خودش گرفت.
_ صد البته! من فرد سیاهی هستم، که پاکی به من روی آورده. میخواهم این باران سفیدی، سیاهی من را درون خودش بشوید. تنها یک کار لازم است، که من سفید شوم...

دامبلدور که تا آن لحظه، به دقت حرف های تام را شنیده بود، با شادمانی از جایش پرید.
_ چه کاری، بابا جان؟

تام، که از خوشحال نمی دانست چه کند، کمی بیش از حد، در گریه اش اغراق کرد‌.
_ اینکه شما، با تمام توان، بر من سیلی بزنید! اینست، راه سفید شدن.

دامبلدور نیز، که شادمان از اضافه شدن فرد دیگری به ارتشش در پوستش نمیگنجید، با تمام توان، روی صورت تام، سیلی زد. چند ثانیه، مردمک چشمان تام، از درد بالا رفت و فقط سفیدی بود. اما با ضربه ی پس کله ای دامبلدور، مردمک ها، سرجایشان برگشتند. تام، از جایش بلند و با تمام توانش، هوار زد.
_ دامبلدور، گناه کرد! اون، به من سیلی زد و بعدشم، یه پس کله ای نثارم کرد. بیاین با یه اردنگی، بندازینش بیرون!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۱۵:۳۲:۲۷ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰
#3
کتی، در حالی که از خستگی لای چشمانش چوب کبریت گذاشته بود، به سمت میز، خزید. وقتی به میز رسید، چوب کبریت ها شکست و قاقارو، دو چوب کبریت دیگر لای چشمان کتی، نهاد.
_ ام... سلام!

بلاتریکس، به کتی ولو شده و قاقاروی مضطرب، نگاه کرد.
_ نه حیوون قبول میکنیم، نه جادوگر خسته. تا با اردنگی ننداختمتون بیرون، از اینجا برین.

قاقارو، برای اولین بار، از اینکه حیوان صدایش کرده بودند، خشمگین نشد.
_ ام... آخه کتی، تموم شبو، داشت تمرین آکروبات میکرد، به مرلین! میشه یه چشمشو نشونتون بده؟

بلاتریکس، دستش را زیر چانه اش زد و دندان قروچه ای رفت.

_ فقط سی ثانیه زمان داره. بعد جوری لهتون میکنم که به عنوان فرش صحنه، نقش بازی کنین.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸:۵۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#4
کتیشون
vs
جیاناشون




-خنگ! میفمه ما اینجاییم.

کتی، در حالی که پشت مجسمه ای قایم شده بود و آبنبات چوبی میلیسید، قاقارو را سرزنش میکرد و قاقارو، داشت با نهایت صدا، جغجغه اش را رو زمین میکوفت.
- میشه هر وقت نیاز نیست بچه نشی؟

چند روز پیش، کتی دید زیر چشم های پروفسور ملانی، گود افتاده و سیاه شده است و سر کلاس، به جای اینکه آمپول را به بازوی بیمار بزند، نزدیک بود داخل چشمش فرو کند. و تنها ری اکشن این اتفاق:
- عه، ببخشید.

این بود.
اینچنین بود که کتی، شروع به تحقیق کرد، تا بفهمد چه بلایی سر پروفسور مورد علاقه اش آمده است.

- ببینم... میتونی عروسکتو به عینکت، ترجیح بدی؟

کتی و قاقارو، برای جاسوسی، لباس های بسیار لاکچری پوشیده بودند. جورابی سیاه با چهار تا سوراخ، به عنوان ماسک، ملحفه ای پاره پوره شده، برای شنل و جوراب هایی سایز بزرگ، به عنوان کفش.

- قطعا، ترجیح نمیدم. اصن بیا. مال خودت!
- سپاس فراوان، سرکار قاقارو.

کتی، با خوشحالی جغجغه را گرفت و رویش نشست.

- کتی؟
- هوم؟
- هر دفعه تکون میخوری، جغجغه هه صدا میده. چه فرقی کرد الان؟ بعدشم... مگه میخوایم بریم دزدی؟ چرا جوراب کشیدیم، روی سرمون؟ یا این جورابای جلف. من هر دفعه با مخ میام رو زمین. میخوام بدونم، به چه دردی میخوره؟

کتی، با تکبر، از جایش بلند شد و پایش به ملحفه اش گیر کرد و جلوی قاقارو، فرود آمد.
- داشتم میگفتم.

و پوزخند قاقارو را، نادیده گرفت.
- ملحفه، برای افزایش قدرته، جوراب، برای اینه که از رفتیم رو سرامیکا و یکی دنبالمون بود، زود لیز بخوریم و بریم و نقاب، برای اینه که اگه یه وقت، فیلچ دیدمون، نفهمه که ما، کی هستیم.
- ببخشید بین حرفت میپرم. اما میشه بپرسم کودوم دانش آموز هاگوارتز، یه حیوون پشمالو داره؟
- من!

قاقارو، پنجه اش را، وسط پیشانی اش کوفت.
- ولش کن اصن.

هر دو، سر کارشان برگشتند.

- طبق محاسبات، پروسفور ملانی، چند دقیقه ی دیگه، میرسه اینجا.

هر دو، مثل خرگوش، پشت مجسمه قوز کردند و منتظر سایه ی ملانی شدند، و وقتی سایه ای پدیدار شد، نزدیک بود از ترس، پس بیفتند.
- پروسفوره! بدو، بریم.
کتی، و قاقارو، پشت سایه ای که داشت، با هیجان، به سمت اتاق پروفسور ملانی میدوید، دولا دولا، میدویدند.
- بدو، قاقارو!

سرعتشان، اصلا خوب نبود. هر بار، پای کتی به جوراب ها گیر میکرد و قاقارو را هم، به زمین می انداخت. برای بار پنجم، موقع تلو تلو خوردن کتی، قاقارو به گوشه ای فرار کرد. در آخر، با مشقت های فراوان، به در اتاق پروفسور ملانی، رسیدند.

- اه! دیر رسیدیم. پروسفور، درو قفل کرده.
- اما...

قاقارو، دستش را درون کوله ی کتی کرد، و دو لیوان پایه باریک، درآورد.
- بیا، با اینا میتونیم بهتر بشنویم.

هر دو، لیوان ها را، به در چسباندند و خوب، گوششان را تیز کردند.

- امیدوارم، دیر نرسیده باشم.

کتی، با ذوق، به قاقارو اشاره کرد.
- صدای پروفسور ملانیه.

و هر دو، با دو صدا، که متعلق به دو مرد بود، از جا پریدند.

- نترس، گلوله های تفنگم، هنوز سر جاشونن.
- درسته، دستتو بزار روی سرت و بشین.

صدای نشستن کسی رو مبل، و باز کردن چیزی، به گوش رسید.

- امشب، شب دهمه. اگه این بار پولارو رد نکنی بیاد، شلیک میکنم.

قاقارو، با زحمت کتی گرفته بود، و نمیگذاشت با لگدی، در را باز کند. زمزمه اش، به گوش قاقارو میرسید.
- پروسفور در خطره!

صدای پروفسور ملانی، دو رگه شده بود.
- حتی اگه منم بکشی، جای اون پولارو، بهت نمیگم.

و بعد... صدای شلیک اومد.
کتی، فریادی زد و با طلسمی، در را منفجر کرد.
- پروسفور! خودم حسابتونو...

و با پروفسوری مواجه شد، که پای تلوزیون نشسته بود و خرچ خرچ، چیپس میخورد. از تلوزیون، برنامه ای پخش میشد.
- برنامه ی پول های مخفی شده، قسمت دهم.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: آیا من، مجرم هستم؟
پیام زده شده در: ۱۶:۱۵:۰۶ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#5
این، دستور
اینم، شکایت




-حتی فکر بیرون اومدن از اون اتاقم نکن!

کتی، در حالی که داشت کلید در اتاق قاقارو را در معده اش حضم میکرد، پشت میزش نشسته بود و دو دستی بر قابلمه ای میکوفت.
پس اتمام دادگاه، کتی، سریعا به خانه رفته بود و قاقارو را، در اتاقش زندانی کرده بود، سپس کلید در را، قورت داده بود.
- تا تو باشی، دیگه برای من، مجازات نتراشی.

و باز مشتش را، محکم روی قابلمه کوفت.

- کتی؟
- چته؟
- اصولا نباید در این شرایط بزنی تو سرت؟ چرا داری رو قالبمه... منظورم اینه که، قابلمه میزنی؟
- چونکه سرم... ببینم... توعم اصولا نباید داخل اتاقت باشی؟ چرا بیرونی؟

درست، قبل از شروع دعوایی بزرگ، زنگ در، به صدا درآمد و از پشت در، صدایی بلند شد.
- کتی، درو باز میکنی یا دستمو بزارم رو زنگو و برش ندارم؟
- الان میام، دیزی!

کتی، در حالی که پله هارا دوتا یکی پایین میرفت، یک پله را جا انداخت و با صورت در را باز کرد و سوراخی اندازه ی کله اش، روی روزنامه ی دیزی انداخت.
- ام... ببخشید!

دیزی، روزنامه اش را چوله کرد و داخل سطل زبانه انداخت.
- پنج گالیون طلبم!

پس چند دقیقه کلنجار رفتن و جفتک چارکش بازی کردن کتی رو مخ دیزی، وی، بالاخره موفق شد کتی را، صاف و بی حرکت روی صندلی نگه دارد.
- ولی فکر نمیکردم طلسم خشک شدگی، اینقدر کاربردی باشه. خب، کتی! بعد از تموم شدن حرفام، به حالت عادی برت میگردونم.

دیزی، صندلی تاشو ی بزرگی به همراه میز چوبی و تخته وایت برد، از داخل کیف دستی کوچک و گل منگلی اش بیرون کشید و فاز وکلا را به خودش گرفت.
- کتی عزیزم! در حاضر، تو خیلی بدبخت و بیچاره ای. اما با پولی که قراره بهم بدی، میخوام بهت یاد بدم که چجوری از خودت دفاع کنی.

کتی، با چرخاندن چشمانش، سوالش را مطرح کرد.
- تو کجا از خودت دفاع کنی؟ معلومه، تو مهمونی... خنگ! تو دادگاه! فک کردی مسخره بازیه؟

کتی، با چرخاندن چشمانش پیام غلط کردم را به دیزی فرستاد.

- خب، ادامه میدم. تو میدونی دقیقا زمانی که آب تام جاگسن بوی ماهی گرفت، قاقارو کجا بود؟

چشمان کتی درحدقه، لرزید.

- رفته بود... دست به آب؟ خب، بهتر از هیچیه. حالا، مدرک میخوایم... از قاقارو بپرس کی موقع رفتن دست به آب دیدتش.

کتی، چشمانش را ریز کرد.

- خب حالا! بیا. طلسم باطل شد.

کتی، با خوشحالی، از جایش جهید.
- قاقارو! دیزی میگه وقتی خواستی بری دست به آب، کی دیدت؟

دیزی، آهی کشید. مطمئن نبود که کتی، بتواند درست و حسابی از خودش دفاع کند.
- قسم میخورم پنج تا خونه اونور ترم فهمیدن، که قاقارو رفته بوده، دست به آب!

قاقارو، سلانه از سلانه از پله ها پایین آمد و با اردنگی کتی، جلوی پای دیزی، پهن شد.
- بزار فکر کنم... فهمیدم! پنج شیش تا مورچه، یه مگس، دوتا پشه، هفت تا خرخاکی...

دیزی، سرش را میان دستانش گرفت.
- قاقارو! ما به کسی احتیاج داریم که بتونه حرف بزنه، و شهادت بده! نه چن تا مورچه و خرخاکی!
- و لینی!
- گفتم ما... صبر کن، مطمئنی لینی هم دیدت؟

قاقارو، روی زمین خزید و زبانی برای کتی، درآورد.
- مطمئنم! خودم تا خواستم گازش بگیرم، فرار کرد.
- ایول! خب، فقط الان...
- ولم کن!

صورت دیزی، به سمت کتی برگشت، که لینی را از بالش گرفته بود و ماچش میکرد.
- لطفا، لینی! ما به تو نیاز داریم. قول میدم بعدش هر چی میخوای بهت بدم.
- واقعا؟
-به شرط اینکه اینم لحاظ کنی... قاقارو پنج هفتس ماهی نخورده!

لینی، در حالی که برق شرارت از چشمانش میبارید، رو به کتی کرد.
- خب، اوکیه. من حاضرم. راه بیفت بریم.

دیزی، وسایلش را درون کیف دستی اش جا داد و در را با لقد باز کرد.
- صبر کنین منم بیام.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۱:۵۹:۴۴ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#6
کتی، در حالی که جلوی کلاس راه میرفت و بر سر هر کسی که ذره ای سر و صدا میکرد، فریاد میزد، نوری از چوبش در کرد.
- ساکت باشین دیگه! عه!

دانش آموزان، آب دهانشان را قورت دادند.

فلش بک، صبح همان روز!

پروفسور دلاکور، در اثر سانحه ای، پایش شکسته بود، ( لیز خوردن در اثر ندیدن وایتکس ) و قرار بود با کشیدن قرعه، ببینند چه کسی قرار است که به جای او، کلاس را اداره کند.
- دانش آموزان گلم، الان این قرعرو میکشم ببینم کی در میاد.

گابریل، چوبش را به سمت تکه های چماله شده ی کاغذ گرفت و اسمی را زیر لبش گفت. همه ی بچه ها، کاملا مطمئن بودند که گابریل، چیزی به جز اسم کتی را به زبان آورده. ولی در کمال تعجب، روی کاغذی که باز شد، نوشته بود، کتی خوشگله.
- ایول!

کتی و قاقارو، در حالی که نگاهی مرموزانه رد و بدل میکردند، زدند قدش.
- خب، دانش آموزان جدیدم. سریع برید سر کلاس تا تنبیهتون نکردم!

تمام دانش آموزان، از هر چه میپرستیدند، تقاضای کمک کرده و به سمت کلاس راهی شدند. کتی و قاقارو نیز، با نگاهی تکبرانه، به سمت کلاس راه افتادند. گابریل، با وحشت و تعجب، به کاغذ ها نگاه کرد.
- من، قسم میخورم که اسم کتی رو، حتی به زبونم نیاوردم!

و وقتی که شروع به باز کردن کاغذ ها کرد، با این اسم ها رو به رو شد.
- کتی بل، کتی قشنگ، خانم بل، دوشیزه بل، سرکار قاقارو، عشقولیای کتی، کتی و قاقارو، قارغارو و پس کله ای!

پایان فلش بک

- درس امروز ما... تفه!

دانش آموزان، با وحشت، به کتی چشم دوختند.
- تف؟

کتی، به قاقارو نگاهی انداخت که داشت، فنجان هایی با تصویر کتی را، بین دانش آموزان، پخش میکرد.
- مبحث پیشگویی تف، بسیار مهمه. پیشگویی تف، اکثرا برای اینه که بفهمیم روزمون بده یا خوب.

فنجانی از جلویش برداشت و درونش تف کرد.
- تفتون رو قشنگ ببینین. اگه حباباش زیاد و بزرگ بود، یعنی روزتون خوبه. اگه کم و کوچیک بود، یعنی روزتون بده. و اگه کلا نداشت، یعنی قراره به رحمت مرلین برین.

سرش را بالا آورد و انبود دانش آموزانی مواجه شد که یا صورتشان سبز بود، یا در حال عق زدن بودند.
- خب، چون میبینم کار سختیه، به عنوان تکلیف بهتون میدمش. حالا... هر کس میخواد تف منو ببینه یا سوالی بپرسه، پس از یادداشت کردن تکالیف، داخل کلاس بمونه.

کتی، چوبش را به سمت تخته به حرکت در آورد.
1- حجم و تعداد حبابای تفتون رو بگین و شرح بدین که پیشگوییتون درست از آب در اومد یا نه.


گرچه، هیچ کس داخل کلاس نماند، اما کتی و قاقارو، از کلکی که زده بودند، بسیار خرسند بودند.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۱:۲۶:۰۲ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#7
فرستنده: کتی قل
دریافت کننده: دیزی کلان
آدرس: کوچه پص کوچه حا

صلام دیزی عزیز! از وغتی خوندن نوشطن یاد گرفطم، این بار اوله که دارم چیضی به جز مشغای مدرسه مینویصم. امیدوارم که هالت بد خوف باشه.
طازگیا، خیلی تهنا شدم. میدونی اظ کی؟ از وقتی که قارغارو، فک و فامیلاشو دعوت کلده خونمون. نضدیک دو حفتش که موندن. هنوزم قسد ندارن برن. نمیدونم که باید چه گلی به ثرم بگیرم. دیگه نه قظایی برام مونده، نه وصیله ی ثالمی. هر وغتم میخوام با قارغارو حرف بزنم، یکی از فک و فامیلاش، میاد یه کال جدید بلام میطراشه.
مبلام، همه پاره پاره شدن. سندلیام، دیگه پایه ندالن. باورت میچه؟ حفط روزه که حمین یه دونه لباث تنمه. میدونی چلا؟ چون لباثای من، همشون شدن ابزار باظی کردن پشمالو حا!
دیروز، خاصتم قارغارو رو به ظور، داخل اتاقم بکشم. اما، با موج خشمگین پشمالو حا مواجح شدم که میخواثتن، ثرمو از طنم بگیرن. غبل از طو، به پلاکس مراجعه کردم، و مطاصفانه جوابی نگلفتم. مسل اینکه، حنوز اظ دست من ناراهته. چون چند روظ پیش، پصر خاله ی قارغارو رو، فرثدادم پیشش. گفته بول که یه نغاشه. اما وغتی فرثتادمش، فهمیدم اون دخطر خاله ی قاقارو بوده و پصر خالش، همونی بودح که دندوناش، دو مترح.
خلاسه دیزی عظیظم! ممنون میلشم کح بحم یه راحکار بدی.
دوصتدار تو، کثی که دیوانه شدح اصت. کطی!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۹ ۱۵:۰۰:۰۰

ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۲۱:۰۲:۱۳ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#8
گابریل، همان طور که سعی میکرد در افق محو شود، به مادر بزرگ پلاکس، چشم غره میرفت. در واقع، از میشد با نگاه کسی را کشت، مادر بزرگ پلاکس تا حالا تکه تکه شده و جلوی دیوانه ساز ها، افتاده بود.

- مامان بزرگ، بسته ها رسید.

مادربزرگ پلاکس، با خوشحالی رفت و به بسته ها نگاهی انداخت.
- تا شما بسته ها بیارین داخل مغازه، منم میرم کسی رو که قراره کمکمون کنه، اینجا بیارم. مثلی که راهو گم کرده.

مرگخواران، با سردرگمی به هم نگاه کردند. گابریل، با عصبانیت جلو آمد.
- مگه من مردم که شما...

و با نگاه مرگخواران سکوت کرد. هر کس که در غذای مردم وایتکس میریزد، پای لرزش نیز مینشیند.
پس از چند دقیقه حمل باز و عرق ریختن مرگخواران، پنج درصد بار ها به داخل مغازه منتقل شد.

- بفرمایید داخل!

مادربزرگ پلاکس، برگشته بود؛ و... دامبلدور را با خودش آورده بود.
- این پیرمرد مهربون، قبول کردن که بهمون کمک کنن.


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۱۹:۲۴:۵۷ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#9
با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته.


سلام پروفسور!


پروفسور! بهم میگفتن شلخته! از قاقارو که پرسیدم گفت بدین معناست که تو بسی زیبا و قد بلندی. خیلی خوشحال شدم و شروع کردم به ماچ کردنشون. منتها، وقتی خواستم ماچشون کنم یه چیزی رو صورتشون زدن و فرار کردن. خیلی سردرگم شدم. چرا؟ همشم یه چیزی زیر لب زمزمه میکردن. کوردونا؟ کوره؟ کورنا؟ آهان کورونا بود! خلاصه، خیلی نفهمیدم چی بود ولی به راهم ادامه دادم. وسط راه، قاقارو رو با ده تا فالوده شیرازی معامله کردم. فکر خیلی خوبی بود. چون خیلی خوشمزه بودن و حسابی خوشم اومد. اما، آخرش قاقارو همه چی رو ریخت به هم. قبل از اینکه برگرده و فالوده ی آخرو هورت بکشه، فکر میکردم از دستش راحت شدم. بعدشم که قاقارو، مدام بهم میگه سنگ دل. دفعه ی آخری که گفت، نزدیک بود در دهنش چسب بزنم.
موقعی که برای بار دوم ایستادیم، به التماس قاقارو، یکی از قالیون های طلایی مو دادم و یه حباب ساز خریدم. چیز جالبی بود. حیف که قاقارو از وسط دو نصفش کرد و بعدشم زد زیر گریه.
یه چیز جالب! اونجا به ریش مرلین قسم نمیخورن. وقتی که برگشتم از حباب فروشه شکایت کنم، به ریش مرلین قسم خوردم من نشکستمش و خودش دو نصف شد. ( دلم برا گالیونم سوخت. ) بعد از اون مرده تا میتونست بهم خندید. گفت، بچه برو به بازیت برس. مرلین بیامرزتش.
خلاصه، آخرش خسته شدیم و پاشنه های کفشمون رو به هم کوفتیم و گفتیم هیچ جا بهتر از خونه نیست. شاید داخل خونه ظاهر نشدیم، اما دیزی پیدامون کرد و با اردنگی ازمون پذیرایی کرد.



ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۹:۰۴:۲۶ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#10
1. یادگرفتیم ارواح نفرینی ویژگی ها و اشکال گوناگونی دارن. ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی که گیرتون اومده رو با توجه به انرژی منفی تون شرح بدین. سه نمره
2. واسه مقابله با روح نفرینی از چه وسیله ای استفاده می کنین ؟ مراحل انتقال انرژی منفی به شی رو به صورت کامل توضیح بدین. دو نمره
3. گزارش کوتاهی از نبردتون با روح نفرینی تون شرح بدین. (غیر رول) پنج نمره
سوال اختیاری: استاد راکارو مشکل تمرکز داره و برای انتقال انرژی منفی باید، به چیزی که خیلی دوستش داره فکر کنه! اون چیز چیه؟ ( این سوال اختیاریه و فقط یه جواب داره، در صورت اینکه درست جواب داده بشه یک امتیاز اضافه بهتون تعلق داده میشه.)


سلام پروفسور!


1- پروفسور! روحی که به من دادین اول شبیه یه گردالی شد بعد دود کرد. مثل اینکه گیج شده بود. پس از چندین ساعت، با بزرگان، ( شامل دیزی و پلاکس ) به این نتیجه رسیدیم که من ترسی ندارم. ( بعد با پس کله ای قاقارو مواجه شدم با عنوان آدمی که ترس نداره به درد نمیخوره. ) اما در آخر، روح تبدیل به پری بزرگی شد با چوب جادویی و چشای درخشان. از اونا که آرزو رو برآورده میکنن. خیلی سردرگم شدم. اما قاقارو، از ترس پای دیزی رو برای اولین بار، گاز گرفت. مثل اینکه تا حد مرگ از اون چوب جادویی میترسید.

2- خب، قاقارو آخر سر از دست من استفاده کرد. محکم فشارش داد و بعد دستم آتیش سفید قرمز گرفت. بعد از ده دور دویدن به دور کلاس، قاقارو از دستم استفاده کرد و روحو دفع کرد. بعدا، به زور از زیر زبونش بیرون کشیدم که به چی فکر میکنه... آخه کی به صابون فیروز فکر میکنه؟ میخوام بدونم کی!

3- بسیار ساده و حساب شده بود، پروفسور! من دو اتاق میدویدم و قاقارو به دستم چسبیده بود. تا آخرش، پلاکس برام زیر پایی گرفت و افتادم تو دل روحه. روحه جیغ زد و بالا رفت. به زور، قاقارو رو به دستم چسبوندم و روحرو دفع کردم. خلاصه که خیلی آسون بود.

4-چاقو هاشون!


ارباب من Lord

گر کسی مرا ببیند نتواند که ببیند چون که او قارقارو نیست!

قاقاروی بدون مو!



تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.