هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴:۱۶ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
فرستنده: اما ونیتی
آدرس فرستنده: پشت مبل

............................................................................
گیرنده: موهای سبیل لرد
آدرس گیرنده: اون دنیا- بخش به دنیا نیامده ها


سبیل عزیز، سلام
خوب هستنید؟ اون دنیا خوبند؟ به فرشته ها سلام برسانید.

تا حالا قسمت نشده بود خدمتتان نامه بنویسیم و شرفیاب شویم. من اما ونیتی هستم. در این دنیا یک کلاهبردار ساده هستیم ولی خیلی به لرد ارادت داریم. البته لرد معمولا ارادت ما را خیلی دوست ندارد. راستش در همین باب هم مزاحمتان شدیم.

میگویند شما عزیز دردانه لرد هستید و خیلی شما را دوست دارد. راستش میخواستیم مرگخوار شویم ولی خب یکم یواشکی.
شما نیست دنیا نیامده اید نمیدانید جو اینجا چطور است.راستش ما زبانمان لال یکم با این محفلی ها مراوده داریم و اگر مرگخوار شویم یکم اوضاع مالیمان حالش بد میشود. ما خیلی مرگخوار خوبی میشویم. تازه انواع کلک ها را هم بلدیم و یکم پول داریم که تقدیم پاتیل خیرات لرد میکنیم.

میشود به خواب لرد بیایید و ازشان بخواهید ما را یواشکی مرگخوار کنند؟ دستتان درد نکند!
مثلا به لرد بگویید به جای آن نشان معروف برایمان تتو کیتی بزند. نمیشود؟
اگر شما به لرد بگویید مطمئنم که قبول میکنند. آخر نیست شما هرگز به دنیا نیامده اید خیلی خاطرات سیاه و عزیز است .
نگران نباشید. راستش از خجالتتان در میاییم. یک خانم ابرو با کمالات داریم که برایتان تیغ زده و میفرستیم اون دنیا، که دیگر تنها نباشید. از مرلین خواستیم که این نامه را به دستتان برساند.

همیشه پرپشت و ضخیم باشید.

قربان شما
اماونیتی- مرگخوار یواشکی شما


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۳:۵۹:۲۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
گریفیندور .vs ریونکلاو

سوژه:هواپیما


آرتور داد زد:
- اخه خیار دریایی با خودت چه فکری کردی؟ آزکابان از این خوابگاه ورت داره!
و چند شمعی که بالای شومینه بود را به سمت مبل پرت کرد. جیسون به موقع هیزمی که آرتور از روی زمین برداشته بود را از دستش گرفت و گفت:
- خب حالا! الان دیگه کار از کار گذشته! منطقی باش!
اما که پشت مبل قایم شده بود و از پرتاب شمعها در امان مانده بود، با صدای ارامی گفت:
- من که گفتم ببخشید! من اصلا یادم نبود مسابقه داریم خب!
با گفتن این حرف آرتور مانند آتش شومینه قرمز شد و سعی کرد جیسون را کنار بزند و فریاد زد:
-ببین چی میگه؟ مسابقه به این بزرگی رو آدم یادش میره؟ اصلا تو تیم برات مهمه؟
شانس با اما یار بود که جیسون به سختی آرتور را نگه داشته بود که به سمت مبل حمله ور نشود وگرنه آرتور با هیزمی که دوباره از زمین برداشته بود واقعا خطرناک به نظر میرسید.
لوسی که روی مبل نشسته بود و با یک دست ملانی بیهوش را باد میزد و با یک دست اما پشت مبل را پوشش میداد، گفت:
- پدربزرگ الان میزنی یک عضو تیمو ناقص میکنی! الان این به نفع تیمه؟ من میگم...
حرف لوسی نصفه ماند چون آرتور که نتوانسته بود خودش را به مبل برساند، هیزمش را پرت کرده بود و هیزم هم به جای صورت اما روی دست بی نوای لوسی فرود آمده بود. چند ثانیه بعد این اتفاق همه در سکوت به دست لوسی خیره شدند. بعد از چند دقیقه، لوسی چنان از ته دل شروع به فریاد زدن کرد که نه تنها عصبانیت آرتور را محو کرد بلکه ملانی بیهوش را هم بیدار کرد.

حقیقت این بود که اما فقط چند روز ملانی را در کمد زندانی قایم کرده بود که به جای او به سر کلاس شفابخشی برود. ولی در حین این چند روز لینی برای حفظ حقوق حشرات به فدراسیون کوییدیچ شکایت کرده بود و فدراسیون هم در اقدامی بی سابقه همه را مجبور کرده بود که در فرم حشرات در بازی بعدی شرکت کنند و برای رسیدن به این هدف باید قرص هواپیما را قورت میدادند که آنها را شبیه به هواپیمای مشنگی کند که نزدیکترین گزینه به حشرات بود.
البته فقط تیم ریونکلاو از این قضیه خبر داشتند و در طی همین چند روز قرص های هواپیما را که بسیار گران هم بودند از کشورهای مختلف خریداری کرده بودند. برای تهیه قرص مرغوب چند کشور مشهور وجود داشت که معمولا فقط یک قرص در طی یک سال درست میکردند و برای تیم باید از کشورهای مختلف قرص خریداری میشد. البته فدراسیون برای ملانی هم پنج تا جغد فرستاده بود که همه بی جواب مانده بودند.
تیم گریفیندور وقتی از قضیه خبردار شده بود که فقط دو روز تا مسابقات مانده بود و دیگر فقط یک کشور آسیایی عجیب به نام ایران مانده بود که قرصهای با رده پایین تولید میکرد و همه تیم مجبور بودند که از آنجا قرص تهیه کنند.
مشکل این بود که قرصهای هواپیمای ایرانی عوارض داشت. مثلا همیشه فرد را به هواپیما تبدیل نمیکرد و مواردی از خارپشت و نهنگ ماده هم دیده شده بود . مدت اثر قرص ها هم نامعلوم بود و تا وقتی که قرص با بدن فرد حال میکرد اثر داشت و بعد ناگهان اثرش تمام میشد. به همین دلیل احتمال سقوط و له شدن اعضا و مغز فرد همیشه وجود داشت.
با این شرایط هیچ ورزشگاهی حاضر نشده بود که میزبان بازی ریونکلاو و گریفیندور باشد ،چون مسلما هیچ کس نمیخواست مرگ بازکینان در کارنامه زمینش ثبت شود. تنها جایی که قبول کرده بود میزبان بازی ها باشد خود ایران بود که با عوارض قرص آشنا بودند و طی یک رسم عجیب معمولا از اتفاقات تراژدی طنز میساختند و خیلی هم له شدن مغز افراد روانشان را بهم نمیریخت. اما تیم ریونکلاو به کم کاری تیم گریفیندور اعتراض کرده بودند و داور ایرانی مسابقات هم که فردی به نام " مختار صقفی" بود قبل از شروع بازی پنجاه امتیاز به ریونکلاو داده بود. آرتور و بقیه اعضای گریفیندور با شنیدن خبرها خیلی عصبانی شده بود و قضیه به شکستن دست لوسی ختم شده بود.

روز مسابقه، اما و بقیه اعضای تیم قرار بود که از طریق شومینه و سیستم دودکشی پیوسته به ایران منتقل شوند.اما واقعی سعی میکرد خیلی به اعضای تیم نگاه نکند چون انقدر به او چشم غره رفته بودند که اما واقعا داشت حس میکرد که در لحظه ممکن است چوبدستیشان را دربیاورند و او را طلسم کنند. حتی جیسون که منطقی ترین عضو گروه بود واما به پشتیبانیش امید داشت، آنقدر ارتور را محکم نگه داشته بود که مچ دستش آسیب دیده بود و ملانی داشت به جای او در بازی شرکت میکرد.
اما که جرئت نداشت پیش قدم شود آخرین نفر وارد شومینه شد. بعد از چندین بار پیچ خوردن و بالا و پایین شدند. پای اما در مشتی زغال فرو رفت. شومینه ایرانی ها خیلی عجیب بود. فقط یک ظرف پایه دار پر از زغال بود وهیچ سقف یا دیواری نداشت.
یک فرد خمیده که کنار ظرف پایه دار نشسته بود با صدای خش داری گفت:
- داداش! از بساط بیا بیرون دیگه. منقلمون سرد شد باو!
اما با تعجب از منقل بیرون امد و به اعضای عصبانی تیم ملحق شد که همه در کنار دیوار نیمه فروخته ایی کنار هم ایستاده بودند. ملانی با تعجب نامه ایی را از جیبش بیرون آورد و گفت:
- اینجا دیگه کجاست؟ ورزشگاه آزادی پس کو؟ این خرابه چیه مارو فرستادن؟
ارکو به اطراف نگاه کرد و گفت:
- شاید اشتباه اومدیم؟....ای خدا ببین به خاطر یک نفر باید چقدر زجر بکشیم!
بلافاصله بعد از حرف آرکو صدای بوق بلندی درفضا پیچید. همه به طرف صدا برگشتند و مینی بوس قرمزی را دیدند که برایشان چراغ میزند. چند ثانیه بعد راننده سرش را از پنجره بیرون آورد و گفت:
- گریفیسدور؟ بیایین بالا دیرمون میشه!
اعضای تیم وارد مینی بوس شدند و در حالی که روی صندلیهای کهنه و بدبو مینشستند،پیتر گفت:
- اولا گریفیندور! این جادویی نیست؟ با این ماسماسک مشنگی میخواییم بریم؟ اگر مسابقاتو میدادن دست لرد این اتفاقا نمیوفتاد!
راننده بدون آنکه برگردد فریاد زد:
- نه بچه جون! ما تحریمیم داش! تازه میخواستن براتون وانت آبی بفرستن، شانس اوردین من اومدم!
دیگر کسی اعتراضی نکرد چون اگرچه نمیدانستند وانت آبی چیست ولی معلوم بود که وضع وحشتناکتری از حال فعلیشان دارد.
اما روی یکی از صندلی های تکی نشست و سعی گرد به آشغالهای درز شیشه و گرد و خاک صندلی توجهی نکند. سفرشنا تا ورزشگاه آزادی نیم ساعت طول کشید ولی همه اعضای تیم به محض پیاده شدن روی زمین ولو شدند و اما هم که نزدیک بود بالا بیاورد روی زمین نشست و چشم هایش را بست. اما بارها در هواهای طوفانی جارو سواری کرده بود و حتی یک بار هم چند دقیقه سوار اژدها شده بود ولی هیچ کدام ازآنها با تکانهایی مینی بوس ایرانی برابر نبود. اما انقدر بالا و پایین شده بود که فکر میکرد جای معده و مغزش جابه جا شده است. متاسفانه وقت استراحت زیادی نداشتند چون یکی از کمک داوران به نام " کیان ایرانی" سراغشان آمد و آنها را به گرمکن ورزشگاه برد.

در گرمکن بلاخره برایشان قرصهای ایرانی هواپیما آوردند. قرصها هر کدام یک رنگ بودند و بوی نعنا میدادند. اما با شک به قرص قرمزی که برایش آورده بودند نگاهی انداخت و چشمهایش را بست و قرص را دهنش انداخت و قورتش داد. همه اعضای تیم چند لحظه بهم خیره شدند ولی هیچ کس تغییری نکردو اتفاقی نیوفتاد.
ملانی به سمت در رختکن رفت و گفت:
- بازی یکم دیگه شروع میشه....بذار ببینم این قرصها چرا اثر نمیکنن..
با بیرون رفتن ملانی اما فرصت را غنیمت شمرد و گفت:
- اهم...من میدونم اشتباه کردم ولی هیچ وقت نمیخواستم به تیممون آسیبی برسه...ببخشید دیگه...توی بازی سعی میکنم جبران کنم.
الکس گفت:
- حالا چیزیه که شده... بذار اول ببینیم هواپیما میشیم یا نه.
چند دقیقه بعد ملانی با سینی پر از لیوان چایی که داخل هر کدامشان پر از نبات بود وارد شد و گفت:
- بیایین یه چایی نبات بخورین! این ایرانیا میگن این قرص هواپیماشون طبعش سرده باید یه چایی نبات بزنین که فعال شه! بعد خوردن بیایین بیرون، وقت نداریم.
همه به سرعت لیوان چایی نبات را سر کشیدند و به سمت زمین به راه افتادند. استادیوم آزادی به خاطر بیماری جرونا که خیلی در ایران شایع بود خالی از تماشاچی بود و جمله های تبلیغی مثل " صابون فقط گلنار" یا " آروغ بعد دوغ آبعلی میچسبه " به چشم میخورد.
اما کمی بعد از ورود به زمین احساس کرد چیزی از شانه هایش بیرون میزند. از روی شانه هایش به پشتش نگاه کرد و دید بلاخره دارد بال هواپیما درمی آورد ولی انگار تغییرات بیشتر از اینها بود. اما در واقع داشت از کمرش پر درمی آورد و روی پایش مارک " ایران خروس" ظاهر شده بود.
اما با وحشت به سمت آرکو برگشت و گفت:
- این هواپیما ایرانی چرا اینجوریه؟ ایران خروس چیه؟
اما وضع آرکو باعث شد از اعتراضش پشیمان شود. آرکو بالهایی با موتور زیرش درآورده بود و چند برگ سبز م روی پیشانیش داشت. مارک روی پایش بسیار بزرگتر از اما بود و نوشته بود:" اکبر نعنایی 2"
بقیه اعضای تیم هم وضع بهتری نداشتند. الکس یک بال داشت و "شیشلیک ایر" شده بود، پیتر بالهای کوچکی داشت و تمام سرش به رنگ زرد در آمده بود و روی پایش مارک" جوجه کشی اصغری" ظاهر شده بود. وضع ملانی از همه بدتر بود ، او به جای بال هواپیما ، پنکه هیلیکوپتری روی سرش درآورده بود و از دستهایش چندین تکه آهن بیرون زده بود و روی کمرش نوشته شده بود: "فولاد سپاهان"
اما با حسرت به تیم ریونکلا نگاه کرد. همه بالهای زیبا و سفید درآورده بود و به جای ظاهر شدن نوشته های تیم گریفیندور، پلاکهای کوچکی به سینه هایشان زده بودند که اسم کشورشان را نشان میداد مثل: قطر ایر، فرانس ایر و...
اما همین چند لحظه پیش به اعضای تیم گفته بود که در بازی جبران میکند ولی با وضعی که داشتند ، این اتفاق خیلی غیرممکن بود. بلاخره اعضای افسرده گریفیندورو اعضای پرانرژی ریونکلاو شروع به پرواز کردند. جای گیری در زمین کمی تغییر کرده بود چون کسی نمیتوانست کنار پره های هلیکوپتری ملانی بایستد و همچنین موتور هواپیمایی پیتر دود بدبویی بیرون میداد که حتی خودش هم بیحال کرده بود.
مختار که داور مسابقه بود میکروفن را در دست گرفت و شروع کرد:
-یاوران ما! این بازی است برای سنجش مردانگی و مهارت شما! خطلا نکنید و یکدیگر را زخمی نکنید وگرنه با شمشیرمان آشنایتان میکنیم! افراد ما برایتان روی زمین تشک می اندازند که اگر هم سقوط کردید به دیار باقی نروید. خب بعد از انداختن تشک ها شروع میکنیم!
تشکهای قرمز تمام زمین سبز را پوشاند و بازی شروع شد.
اما با دم خروس مانندش در هوا چرخ میزد و به حرفهای گزارشگر گوش میکرد:
- با تشکر از تشک هاله که اسپانسر بازی شدن و تشکهای آلبالویی شونو هدیه دادن! خب...آلنیس با نماد گرگ روی هواپیماش داره جلو میره و اکبر نعنایی 2 رو دور میزنه....انگار اکبر نعنایی کمی با تنظیم بالهاش مشکل داره....آلنیس پاس میده به دیزی....چه میکنه این هواپیمای انگلیسی....جلو میره و لینی با بالهای زیباش داره پشتیبانیش میکنه....میخواد شوت کنه! آیا شیشلیک ایر میتونه جلوشو بگیره؟ گل؟ نه! به بال شیلیک ایر برخورد میکنه!
اما جلوی الکس ایستاد و به او علامت داد که پاس بدهد. انگار وضع او کمی از بقیه بهتر بود. پس باید بیشتر تلاش میکرد.
گزارشگر ادامه داد:
- خروس ایران توپو میگیره و جرمی با موتور قطری داره راهشو سد میکنه! بالهاشون به هم گیر کرده و بعله! خروس ایران خودشو نجات میده و جلو میره! آلنیس به دروازه برگشته و با بالها و دستهای باز داره از دروازه محافظت میکنه! خروس ایران جلو میره....و در لحظه آخر پاس میده به فولاد سپاهان! و شوت میکنه....خب توپ توی پره ها گیر کرد وپاره شد! انگار داور میخواد اخطار بده.
مختار ملانی را پایین کشید و به او اخطار داد که باید بتواند خودش را با وضعیت هلیکوپتریش وفق بدهد. در همین حین اما پیش تیمش برگشت و همه را جمع کرد. اوضاع اصلا خوب نبود و با یک باله بودن الکس و بوی بد پیتر به نظر نمیرسید وقتی برای بازی جوانمردانه داشته باشند. پس فقط یک راه بای می ماند.
اما در حالی که سعی میکرد به بوی مرغ مانند پیتر توجهی نکند ، با صدای آرام گفت:
- بچه ها فقط یک راه داریم! باید این هوایپماهای ایرانی رو بکنیم توچششون! یعنی قشنگ عذابشون بدیم! پیتر، تو میری نزدیک آلنیس که تو دروازش و با بوت گیجش میکنی! آرکو تو میچسبی به لینی، میگن پیکسی ها از نعناع بدشون میاد! کلاه سو لی و شلوار جرمی هم میسپاریم به هلیکوپتر ملانی که پر پرشون کنه! دیزی و امانو هم من پر خروس میکنم تو دماغشون! هوی جستجوگر! همه مسابقه روی دوش توعه چون احتمال گل زدنمون پایینه و تو باید سریعتر اسنیچ رو بگیری! همه موافقن؟
همه سری تکان دادند و به طرف ماموریتشان به راه افتادند.اما نقشه را برای ملانی هم توضیح داد و بلاخره با اصرار او را راضی کرد.

توپ جدید آورده شد و بازی از سر گرفته شد. به نظر میرسید نقش پیتر از بقیه مفیدتر بود چون کمی بعد از شروع مجدد بازی گزارشگر گفت:
- ام...به نظر میرسه آلنیس دروازه بان ریونکلاو کمی مشکل داره! رنگش سبز شده و .....اوه بالا آورد! فکر کنم باید از زمین خارج شه! ریونکلاو باید به فکر دروازه بان جایگزین باشه.
انگار شانس بلاخره به گریفیندور روی آورده بود چون بازیکن جایگزین ریونکلاو جاگسن بود که بالهای "بویینگ 099" را درآورده بود. اما بالها به شدت بزرگ بودند و جاگسن که نمیتوانست آنها را کنترل کند فقط توانست چند ثانیه پرواز کند و بعد سقوط کرد. درنهایت به ناچار آمانو در دروازه ایستاد.
گزارشگر ادامه داد:
- این بازی خیلی عجیب شده...تیم ریونکلاو انگار انرژی قبل رو نداره! سو لی در کنار زمین به علت نصف شدن کلاهش به دست فولاد سپاهان داره گریه میکنه! داور این کار رو خطا نگرفته و بازیکن جرمی رو میبینم که پشت صندلی تماشاگران خودشو قایم کرده! چه میکنه این هلیکوپتر ایرانی! لباسها و کلاه ها وپرهای همه رو ریخته.... خروس ایران دوباره توپ رو در دست داره و جلو میره....به لینی میرسه و...اوه لینی دفاعی نمیکنه و انگار داره از دست اکبر نعنایی فرار میکنه! خروس ایرانی جلو میره و شوت میزنه! گل! آمانو هم انگار مثل آلنیس بیحال شده و نتونست توپو بگیره!
اما با خوشحالی مشتش را در هوا تکان داد. اگر این طور پیش میرفتند ،شاید امیدی بود. برای پیتر که این بار آمانو را با بوی مرغی اش بیحال کرده بود دستش را تکان داد و تصمیم گرفت که در حین فرو کردن پر خروسش در دماغ بازیکنان ریونکلایی با جستجوگر دنبال اسنیچ بگردد.
گزارشگر ادامه داد:
- انگار تیم ریونکلاو دیگه جونی براش نمونده! یک سری بازیکن در حال عطسه ان و سولی همچنان داره گریه میکنه و ....اکبر نعنایی داره سایه به سایه لینی رو دنبال میکنه! اصلا توپ کجاست؟ خروس ایران چرا داره دور زمین میچرخه؟ چه بازی عجیبی شده!.....او خدای من باورم نمیشه! اسنیچ گرفته شد! تیم گریفیندور با اسپانسر ایرانی میبره! ایرانی قهرمان! ایرانی هم زبان!

اما شادی تیم گریفیندور خیلی دوام نیاورد چون بلاخره تنها بال الکس هم ناپدید شد و الکس بر روی تشک ها سقوط کرد. اما انگار تشک ها آنجور که باید محافظ نبودند. چون الکس همراه با اما یک هفته در بیمارستان بستری شد. البته اما سقوط نکرده بود بلاکه آرتور برای زدن هیزم به سرش تا ایران آماده بود.



جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۳۲:۱۳ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#3
"مشتری"
کلمه ایی که اکثر مشاغل عاشقش بودند. ولی این مساله در مورد کلاهبردارها صادق نبود. مشتری کلاهبرداری فقط دردسر خالص بود. مشتریها معمولا افراد آب زیرکاه و شیطانی بودند که در جامعه وجه خوبی داشتند و به همین دلیل هم میخواستند کسی به جای آنها کلاه برداری کند. این مسائل را اما به خوبی میدانست. در حقیقت چند باری درگیر این افراد شده بود و به سختی توانسته بود خودش را از مخمصه نجات دهد.
ولی این بار انگار راه فراری نداشت.

در حالی که آه میکشید وارد کلاس شفابخشی شد.
بچه های کلاس که منتظر ملانی بودند با دیدن اما چهرهایشان به علامت سوال تبدیل شد. اما سعی کرد قیافه حق به جانبی بگیرد و شروع کرد:
- خب ملانی امروز مریضه و من به جاش اومدم که کلاس روی جارو نمونه!

دیزی که در ردیف اول بود گفت:
- اخه چطور ممکنه؟ تو تا دیروز کنار ما لوله کاغذ سیاه میکردی!

- ساکت! همین الان پنج امتیاز ازت کم شد! بعدشم این فرمی که مدیر برام صادر کرده! چون من خفن ترین فرد بعد ملانی توی گروهم، منو به جاش انتخاب کردن!

بعد فرمی که با امضای دامبلدور جعل کرده بود روبروی قیافه بچه ها گرفت. در دلش از ملانی که با دستهای بسته توی کمدش زندانی کرده بود، معذرت خواست. چاره ایی نداشت، مجبور بود.
این بار مشتریش لرد بود، اما نه به این دلیل که وجه خوبی داشت بلکه به این علت که مشکلی بود که خودش درست کرده بود. قضیه از این قرار بود که هکتور به دستور لرد معجونی برای جوشهای بلا درست کرده بود ولی معجون جوش های معمولی صورت بلا را به جوش های بزرگ چشمک زن تبدیل کرده بود که هر روز رنگ نور چشمک زنشان عوض میشد. لرد هم که نمیخواست به اشتباه خودش و هکتور اعتراف کند، در خفا اما را تهدید کرده بود که بلا را درمان کند. از آن طرف هم به بلا گفته بود اما استاد هاگوارتز است و نیازی به نگرانی ندارد.

بچه ها با دیدن فرم ساکت شده بودند و اما شروع کرد:
- خب بچه ها! امروز یه درس خیلی جالب داریم! میخواییم درمان یه بیماری پ.ستی رو پیدا کنیم! جوشهای چشمک زن! کسی درموردشون میدونه؟
دست لوسی بالا رفت. بعد از اجازه اما گفت:
- جوشهای چشمک زن نوع شدید نفرت پوستی اند....و.... دیگه درمانشونو یادم نمیاد!

همه کلاس خندیدند و اما گفت:
- بسه! خیلیم خوب گفت. نفرت های پوستی نوعی بیماری پوستی اند که معمولا در اثر درمان اشتباه به وجود میان و علتشم اینه که معمولا درمانگر از مریضش متنفره. برای همینم خیلی مهمه که عاشق بیمارانمون باشیم.

کتی گفت:
- خب یعنی مریضمونو بوس کنیم و نازش کنیم خوب میشه؟
اما عینک بدون شیشه ایی ک برای حفظ ظاهر گذاشته بود روی دماغش گذاشته بود را بالا داد و گفت:
- خب معلومه که نه! اتفاقا چون مریض جوشم زده الان به خونتون تشنه است و عمرا بذاره بوسش کنید. ولی دقت کنید گفتم چشمک زن نه؟ این یه نشونه است. رنگهای جوشها یه ترتیب خاصی دارن و درست وقتی که رنگشون سبز میشه باید پمادی که با پولک پا ماهی درست کردین روش بذارین.

بچه ها مشغول نوشتن شدند و اما با نگاه با ساعتش فهمید که زمان مناسب رسیده است. صدایش را صاف کرد و گفت:
- خب! برای اینکه بهتر یاد بگیرین من یه بیمارو دعوت کردم که بیاد و شما روی جوشهاش پماد بزنین!

بلافاصله بلا با صورتی که رویش تور انداخته بود وارد شد. اما کمی عقب رفت و صورتش را پشت یه قفسه دارو که نزدیکش بود پنهان کرد. اصلا نمیخواست بلا صورتش را ببیند. درمانی که برای جوشها گفته شده بود، فقط در بعضی موارد جواب میداد و اما تصمیم گرفته بود که اگر درمان جواب نداد، از گوشه و کنار غیب شود و بلا عصبانی را با بچه ها تنها بگذارد.
از همان پشت قفسه ها گفت:
- چند کاسه پماد روی میز کناریتون هستن! با رعایت احترام بیمار شروع کنید!
بلا روی یکی از صندلیهای ردیف اول نشست و تورش را کنار زد. بچه ها با دیدن صورت بلا جا خوردند. صورت بلا پر از جوشهای سبز بزرگی بود خاموش و روشن میشدند.
بلا که از نگاه بچه ها حرصش گرفته بود،گفت:
- به چی زل زدین؟ به من گفتن اینجا محیط علمیه! ولی انگار باید از چوبدستیم استفاده کنم...

اما میخواست چیزی بگوید اما انگار بچه های کلاس زرنگتر از این حرفها بودند. همه در سکوت به سرعت دست به کار شدند و پماد را به جوشهای بلا مالیدند. بعد از این که کارشان تمام شد، همه از بلا فاصله گرفتند و به صورتش خیره شدند. طبق دستورالعمل درمان بعد مدت کوتاهی باید جوشها همه قرمز میشدند و بعد کاملا محو میشدند. اما کم کم داشت خودش را برای ملاقات با مرلین اماده میکرد که ناگهان صورت بلا مثل گوجه قرمز شد و جوشها کم کم محو شدند.
بلا که خوشحال به نظر می آمد، با آینه جیبی اش صورتش را چک کرد و بعد از جایش بلند شد و با غرور گفت:
- بلاخره وجود بی ارزشتون به درد خورد! شانس آوردین نمیکشمتون!
بعد بدون هیچ حرف دیگری از درمانگاه بیرون رفت.
همه بچه ها با تعجب و عصبانیت به رفتن بلا نگاه کردند. بلاخره اما که باورش نمیشد همه چیز تمام شده از پشت قفسه بیرون آمد و گفت:
- خب آفرین بهتون! خسته نباشین! برای تکلیف جلسه بعدتون برام پیدا کنید اگر رنگ جوش ها روی بنفش گیر کنن باید چی کار کنیم.

اما در میان غرغر بچه ها از کلاس بیرون رفت . با خودش فکر کرد ملانی چند روز میتواند در کمد دوام بیاورد چون واقعا دلش میخواست برای تکلیفی که جوابی برایش وجود نداشت از همه بچه ها امتیاز کم کند.


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۴۹:۵۳ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#4
کلاه گروه بندی

اما عاشق شرط بندی بود .
شاید این تنها نقطه ضعف اما بود چون تنها چیزی بود که باعث می شد پول دست بدهد.
ولی افراد کمی از این موضوع خبر داشتند و اما توانسته بود به خوبی این راز را پنهان کند. اما همیشه هم موفق نبود.
با خودش فکر کرد اصلاً نباید به کافه سه دسته جارو می رفت یا شاید اصلاً نباید سر آن نیز می‌نشست. اما به هر حال همه این کارها را انجام داده بود و با دیزی شرط بسته بود که می تواند کلاه دامبلدور را از دفترش کش برود.

الان که روبروی دفتر دامبلدور ایستاده بود کاری که نقشه اش را کشیده بود بسیار غیر ممکن تر به نظر می رسید .
چند روزی بود که جلوی دفتر دامبلدور کشیک می داد بالاخره توانسته بود نحوه پدیدار شدن پله را پیدا کند. ولی دیگر وقتی برای ترس نبود.
بعدم طاووس خزنده که پیش دیزی گرو گذاشته بود بیشتر از همه ترس ها می ارزید. در حالی که دستهایش عرق کرده بود و نفس هایش تند شده بود به سمت راه پله به راه افتاد. وقتی که از پله ها بالا رفت متوجه شد دفتر دامبلدور بسیار بزرگتر از تصورش است. همه چیز در دفتر پیدا میشد.
از کتاب گرفته تا موجودات خزنده تا گوی فراموشی و بسیاری چیزهای جادویی دیگر که اما حتی فرصت نکرده بود نامشان را بداند.
باعجله نور چوبدستی اش را روشن کرد و دنبال کلاه مخصوص دامبلدور گشت که در زمان جشن ها یا وقایع مهم بر سرش می گذاشت. اما انگار کلاه آنجا نبود هر چه بیشتر می گذشت بیشتر ناامید می شد.
در حالیکه ترس را فراموش کرده بود و داشت کشوهای کنار کتابخانه را میگشت صدای شنید. دامبلدور قرار بود تمام شب را در وزارتخانه در جلسه باشد ، پس حتماً یکی از اساتید بود که داشت از پله ها بالا می آمد.
اما با عجله پشت گلدان بزرگی که کنار میز بود قایم شد. وقتی صدا پا نزدیکتر شد توانست عطر پروفسور مک گونگال را تشخیص دهد.
خوشبختانه پروفسور به سمت مخالف اما در اتاق جلو رفت و مشغول پیدا کردن یک کتاب شد. اما که حتی سعی می کرد نفس هم نکشد بی صدا پشت گلدان نشست.
در حینی که حواسش به صداهای سمت پروفسور مک گونگال بود متوجه جعبه چوبی شد که زیر میز گذاشته شده بود. بلاخره پروفسور مک گونگال از دفتر بیرون رفت.اما که از استرس در طی چند دقیقه چند کیلو کم کرده بود، روی زمین ولو شد. بعد از اینکه کمی حالش جا آمد دستش را دراز کرد و جعبه چوبی را از زیر میز بیرون کشید. با باز کردن در جعبه لبخند شیطانی روی لبهایش نقش بست.
کلاه را پیدا کرده بود.
باعجله کلاه را زیر ردایش جا داد و از دفتر بیرون رفت.
نمی‌توانست برای دیدن قیافه بهت زده دیزی کران صبر کند. کم کم به خوابگاه نزدیک می شد که صدای او را از جا پراند
_هوی چاقال! گشنمه!

اما ایستاد و به اطرافش نگاه کرد در آنجا هیچ تابلوی نبود و و کسی هم در نصف شب در راهروها پرسه نمیزد.
صداباز گفت:
_ مگه نمیگم گشنمه! احمق چیزی هستی?
اما با تعجب فهمید صدا از ردایش می یابد البته دقیق‌تر این بود که صدا از کلاه زیر ردا می آمد.
اما با تعجب کلا را بیرون کشید و تازه متوجه شد چه اشتباهی کرده است به جای کلاه مخروطی زنگوله دار دامبلدور کلاه گروه بندی را با خودش آورده بود.
کلاه باز گفت:
_ حیف که دست ندارم وگرنه زده بودم تو گوشت! وقتی آدم گروگان می گیری باید فکر غذاش هم باشی.

اما بدون انکه جوابی به دهد سعی کرد مسیر آمده را برگردد و کلاه را سر جایش بگذارد ولی صدای آژیر بلند او را از جا پراند.
تمام قلعه با نور با نور قرمز چشمک زنی روشن و خاموش می شد و صدای آژیر بلند در همه جا پیچیده بود . به طوری که همه بچه ها از خوابگاه هایشان بیرون آمدند و اما هم که دیگر فرصتی برای برگشت به دفتر دامبلدور نداشت. سعی کرد خودش را در میان جمعیت گم کند البته یادش ماند که دستش را روی دهن کلا هم بگذارد که مبادا او را لو دهد.
صدای صدای دامبلدور را شنید که انگار در میکروفون جادویی پخش میشد:
_ یک دو سه امتحان میکنیم! یک دو سه ...خوب فرزندان گلم !از اما میخوام که هر جایی هست همونجا بمونه تا بیایم ازش کلاه رو بگیریم.

اما از وحشت باورش نمی شد که در همان ثانیه اول لو رفته باشد. چند دقیقه بعد پروفسور اسنیپ و مک گونگال آمدند و او را کشان کشان تا یکی از اتاق‌های خالی بردند.
بالاخره دامبلدور آمد و هر سه با لبخند عجیبی به ما خیره شدند.
اما که واقعاً ترسیده بود گفت حالا می دونم قرار تنبیه بشم ولی واقعا چه جوری پیدام کردین
اسنیپ گفت:
_واقعاً فکر کردیم واسه چنین کلاه مهمی دزد گیر نمیذاریم؟

_واقعاً دزدگیر داره؟ و چرا وقتی برش داشتم کار نیفتاد؟
_ چون گاهی اوقات کلاه میبریم اطراف دفتر گردش. وقتی از یه جایی به بعد دورتر میشه تازه به کار می افته

_جلل مرلین!

دامبلدور با مهربانی مشکوکی گفت:
_ میدونی باید تنبیه بشی فرزندم؟ ولی چون ما طرفدار روشنایی و این حرفاییم فقط کافیه دو هفته از کلاه مراقبت کنی.

اما با ناباوری قبول کرد. به نظرش این تنبیه خیلی کمی بود ، تازه میتوانست پز کلاهش را به دیزی هم بدهد.

البته در طی چهار روز متوجه شد کاملا اشتباه میکرده است.
کلاه فوق العاده ایراد گیر بود. برای همه وعده ها استیک گراز پر دار و نوشیدنی بنفش تیغ دار میخواست که غذای بسیار گرانی بود.شب ها اما باید با کرم مخصوص صورتش را ماساژ میداد و قبل از خواب برایش حداقل ۳۰۰ صفحه کتاب میخواند و صبحها چهل دقیقه او را مقابل نسیم صبحگاهی میگرفت که روحیه اش تازه شود.
در روز پنجم آنقدر خسته بود که کلا سر کلاس پیشگویی چرت میزد. پرفسور دلاکور داشت در مورد گوی پیشگویی صحبت میکرد و اینکه میتواند آینده را نشان دهد ولی ذهن اما فقط درگیر دستورات نهار کلاه بود و به درس توجهی نداشت.

ناگهان چیزی به ذهنش رسید. به سرعت روی گویی که در میز جلویش بود خم شد و بعد از چند لحظه با فریاد گفت:
_ پرفسوووور! واقعا گویی داره آینده رو نشون میده! روشتون جواب داد!
پرفسور دلاکور گفت:
_ منکه روشی نگفتم....ولی حالا چی دیدی؟
_ دیدم که کلاه گروهبندی رو میدم به دیزی!

پرفسور دلاکور با افتخار برایش دست زد و قیافه دیزی دیدنی بود.
دیگه خواب اما پریده بود چون قرار بود به زودی از شر کلاه خلاص شود.


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۳۴:۲۲ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#5
سلام بر پرفسور پرفسورا

-هوی! تو افسرده ایی؟
- واااااییی! ترسیدم بابا!ونیتی تویی؟! نه افسرده نیستم!
- چند سکه بهت بدم افسرده میشی؟
- چی میگی؟ معلومه که نه! برو کنار ببینم!

این چندمین نفری بود که اما در وسط راهرو خفت کرده بود و مثل بقیه نتیجه ایی نداشت. اما واقعا درک نمیکرد که چرا بقیه در ازای چند سکه خوشگل حاضر نیستند کمی ادای ناراحتی دربیاورند. حالا که ملانی مجبورش کرده بود برای بیرون رفتن از قلع حتما تکلیف کلاسش را بیاورد ، باید هر طوری که شده یک فرد افسرده را گیر می آورد.

هوا داشت تاریک میشد که به این معنی بود که همه به خوابگاه هایشان برمیگشتند و احتمالا قرار نبود کسی دیگری را در راهرو شکار کند. با ناامیدی آهی کشید و به سمت خوابگاه گریفیندور به راه افتاد.

اصلا این افسردگی دیگر چه مرضی بود؟ وقتی پول هست چرا کسی باید ناراحت باشد؟
وقتی هم که نیست کافی است جیب یک مغز پروانه ایی را برای پ.ل درآوردن سبک کرد. به همین راحتی!
اما با خودش فکر کرد میتواند یک کلاس ضد افسردگی برگزار کند و پول خوبی به جیب بزند. ظاهرا این افسرده ها حتی این اصول پایه هم بلد نبودند.پس اما میتوانست به آنها یاد بدهد!
با این فکر لبخند زد. زیر لب گفت:
-بیا! ببین حتی فکرشم شادم میکنه!به این دکترا چی یاد میدن واقعا؟

در همین فکرها بود که به تابلوی بانوی چاق رسید. با بیحالی اسم رمز را گفت:
- پیاز سوخته!
اما بانوی چاق توجهی به او نکرد. حواسش کاملا پرت گره زدن طناب ضخیم قرمز رنگی بود. در کمال تعجب اما وقتی گره زدنش تمام شد ، حلقه طناب را از گردنش رد کرد و آن را از دو طرف کشید. صورتش داشت کم کم بنفش میشد که اما متوجه قضیه شد و فریاد زد:
- چی کار میکنی؟ الان خفه میشی و خونت....یعنی رنگ ات میزنه بیرون ها!

بانوی چاق کمی طناب را شل کرد و گفت:
- منم همینو میخوام! دیگه خسته شدم از خودم! از این اضافه وزن! چقدر متلک نقاشی های همسایه رو تحمل کنم! تو هم برو پی کارت! میخوام توی این ثانیه های اخر تنها باشم!

اما اولش واقعا استرس گرفته بود ولی با حرفهای بانوی چاق لبخند موذیانه ایی روی لبش نقش بست. بلاخره موفق شده بود. او یک افسرده واقعی پیدا کرده بود. ان هم بدون آنکه یک سکه خرج کند. حالا فقط باید درمانش میکرد.
با چاپلوسی گفت:
- کی گفته تو چاقی؟ تو فقط وضوح ات بالا است بابا! این همه جلال !این همه شکوه!

اما بانوی چاق شروع به گریه کردن کرد و گفت:
- دروغ نگو! خودم میدونم الان همه لاغر دوست دارن! مثل اون داف الدوله که توی راهروی چپ طبقه هفتمه! میدونی کلی از نقاشیها هر روز میرن دیدنش؟ منم میخواستم لاغر کنم ولی نمیتونم!

اما که از گریه بانوی چاق گیج شده بود گفت:
- خب...میخوای بهت پول بدم؟ اونجوری خوشحال میشیا!

اما بانوی چاق فقط با شدت بیشتری گریه کرد. پس همه چی با پول درست نمیشد. اما با خودش فکر کرد این افسرده ها واقعا موجودات عجیبی هستند.
بعد در حالی که سعی میکرد جز پول به راه حل دیگری فکر کند گفت:
- خب....لاغری دیگه؟ غذاتو باید کم کنی!
بانوی چاق در وسط گریه اش گفت:
- کم ...هق....کردم....هق....ولی اینجوری بیشتر غمگین میشم.....هق....
اما ناگهان به یاد آورد که ملانی گفته بود یکی از عوارض افسردگی پرخوری است که افراد برای فرار از ناراحتی شان انجام میدهند. پس احتمالا بانوی چاق هم همین حالت را داشت و با رژیم گرفتن حالش بدتر مشد. باید فکر دیگری میکرد.
ناگهان گفت:
- اها! ورزش! ورزش چطوره؟ هم لاغر میشی و هم شادت میکنه.
بانوی چاق که گریه اش بند آمده بود در حالی که داشت با انتهای طناب قرمز دور گردنش بازی میکرد گفت:
- اینم امتحان کردم....ولی میبینی که لباسم چقدر پف پفیه! خواستم یکم درازنشست برم یه ور دامنم کاملا جر خورد! دیگه مجبور شدن برام نقاش بیارن که درست کنه. کلی هم سرم غر زدن که تابلومو خراب نکنم.
دیگر فکری به ذهن اما نمیرسید. سعی کرد چیزهایی که ملانی در کلاس گفته بود به خاطر بیاورد:
- افسرده ها ناراحتن....باید کاری کنیم خوشحال بشن و بفهمن مهم اند...مهم....مهم....اها! فهمیدم! اگه کسی تو رو همینطوری دوست داشته باشه حله دیگه؟ دیگه لاغرم نمیخواد بشی!
- خب آره...ولی اخه کسی که دوستم نداره.
- فقط بسپارش به خودم!

تنها چند ساعت بعد از این مکالمه سر بانوی چاق به قدری شلوغ شده بود که افراد گریفیندور دیگر به راحتی نمیتوانستند به خوابگاه رفت و آمد کنند. بچها ی گروهای مختلف ، اساتید و حتی روح ها به بانوی چاق سر میزدند و کلی از او تعریف میکردند. بانوی چاق هم تمام جریان لاغری را فراموش کرده بود و حتی میخواست برای دیدارش از این بعد نوبت بگیرند.
در واقع حدس اما درست بود. همه چیز راه حل یکسانی داشت. فقط کافی بود برای درج یک آگهی در پیام امروز پول بدهد. در آگهی نوشته شده بود:
نقل قول:
طلسم خوش شانسی بانوی چاق!
فقط با تعریف از تابلوی بانوی چاق تا پنج روز بیمه خوش شانسی میشوید! کاملا مجانی! بشتابید و در ایام امتحانات خودتان را خوش شانس کنید!
آیا در عشق شکست خورده اید؟ با تعریف از بانوی چاق میتوانید برای بردن قلب معشوقه خود خوش شانس شوید!


همه چیز با پول حل شده بود! به همین راحتی!


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۷ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#6
اسلیترین VS. گریفیندور

سوژه: جادوگران


اما کارت صد و شصت و هفت را روی بقیه کارت ها گذاشت. خانه کارتی که درست کرده بود ارتفاع خیلی خوب پیدا کرده بود و اما خیلی برایش ذوق کرده بود، چون اولین بار بود چنین کارهایی می کرد.

در واقع همه به خاطر ه شیوع یک بیماری شدید و ناشناخته به نام پیفیلیوس گمبلوس مجبور شده بودند در خوابگاه بمانند. این بیماری ناشناخته چند نفر را به زامبی های متحرک تبدیل کرده بود، برای همین قلعه منع عبور و مرور را وضع کرده بود که افراد بیشتری مبتلا نشوند. ولی از شروع حبس خوابگاهی چهار هفته می‌گذشت و افراد مبتلا به طرز عجیبی کم نشده بودند. در آخر مجبور شده بودند چند غول غارنشین را در ورودی هر خوابگاه قرار دهند که اجازه خروج کسی را ندهد.


- الان داری چه غلطی می کنی؟

دست اما که داشت کارت صد و شصت و هشت را روی بقیه کارتها می‌گذاشت لرزید و باعث شد خانه زیبایی که برایش شش ساعت وقت صرف کرده بود به یکباره فرو بریزد.
با عصبانیت به طرف منبع صدا برگشت و ملانی را دید که با موهای قرمز و چهره ایی از عصبانیت بفنش شده بود، بالای سرش ایستاده است.
در حقیقت بچه ها از فرط بیکاری موهای ملانی را در یک شب قرمز کرده بودند و او هرچه ورد و طلسم باطل کن صرف کرده بود نتوانسته بود آنها را دوباره آبی کند.
اما که میخواست حرص خانه کارتی باد برده اش را خالی کند با بدجنسی گفت:
- میگم این چهره عصبانیت خیلی با موهات ست....

اما ملالی نذاشت جمله اش را تمام کند و پس گردنی محکمی به او زد و گفت:
- مگه بهت نگفتم امروز بازی داریم ؟خودتو تو جمع کن دنبالم بیا؟

اما در حالی که بلند می‌ شد با تعجب گفت:
- مگه نگفتند بازی به خاطر بیماری کنسله ؟میخوایم بریم بیرون؟ زامبیا کم شدن؟

ملانی با بی حوصلگی جواب داد:
- نخیرم! تازه چند مورد جدیدم هم مبتلا شدن! برای همین مدیریت تصمیم گرفته برای سرگرم شدن بچه ها هم که شده بازی رو حتما برگزار کنه
اما و ملانی به کنار شومینه رفتند.
آرتور با کتاب عجیب و سیاه رنگی روی زمین نشسته بود و مدام دکمه های عجیبی که در یک سمت آن بود را فشار میداد. طرف دیگر کتاب سیاه مانند سفید بود و نور یکنواختی بیرون میداد.

ملانی به آرتور گفت:
- بیا این یکی هم بفرست ببینم چی میشه

ارتور که رنگش پریده و سرش را بالا آورد و گفت:
-اگه اینم بمیره چی؟!
اما با تعجب گفت:
- کی بمیره؟ من؟ جریان چیه؟

ملانی با لبخند عجیب به سمت اما برگشت و گفت:
- این دستگاه مشنگی و آرتور کمتر تغییر داده که بتونیم توش بازی هم انجام بدیم. از اینا به اسلیترین هم دادیم ولی الان دقیقا نمیدونم چه جوری کار میکنه!

اما که تازه متوجه شده بود فقط خودشان سه تا در وسط خوابگاه هستند پرسید:
- دقیقا بقیه کجان؟
ملانی با لبخندی که کم کم داشت ترسناک می شد گفت :
-رفتن تو لپ تاب! الان تو هم می پیششون

قبل از اینکه اما چیزی بپرسد آرتور توضیح داد:
- این جعبه مشنگی که بهش میگن لپ تاب! توش یه شبکه است که مثل نخ به همه جا وصله .تصمیم داشتیم از این طریق با هم بازی کنیم و بچه ها را کوچک کردم فرستادم تو جعبه با هم بازی کنند که دیگه بیماری برامون مشکلی ایجاد نکنه. ولی هر کاری می کنیم نه معلومه بچه ها کجان و نه اینکه دارن اونجا چیکار میکنن! فکر کنم این که جادو را وارد این ماسماسک کنیم اشتباه بوده!

اما که کمی گیج شده بود گفت:
حالا من چیکار کنم؟ من که چیزهای مشنگی چیزی سرم نمیشه!

ملانی با سرش به آرتور علامت داد و کمی اما را سمت لپ تاب هول داد. آرتور یکی از دکمه ها را زد و ناگهان دستهایی از قسمت نورانی بیرون آمد و اما را که فریاد می کشید به درون خودش کشید.
در آخرین لحظه که اما داشت توسط صفحه نورانی بلعیده می شد صدای ملانی را شنید که گفت:
- اونا رو پیدا کن و فقط سعی کنین بیاین بیرون! تو تنها امید مونی!


لحظه بعد اعمال وسط یک خیابان بزرگ ایستاده بود. همه جا ساکت بود. اما به اطرافش نگاه کرد با تعجب دید دو طرف خیابان در پیاده‌روها افراد یک شکلی که روی لباسهایشان یا صفر یا یک نوشته شده بود در جهت های مختلف بدون اینکه حرفی بزند در حال رفت و آمدند. همه افراد شبیه هم بودند و حتی رنگ لباس هایشان و و نحوه راه رفتن شان هم شبیه بود و فقط عدد روی لباس هایشان فرق می کرد.
اما با ترس به یکی از افراد که در نزدیک شد و پرسید:
- ببخشید شما تیم گریفندور رو ندیدین؟
فردی که اما از او سوال کرده بود عدد صفر روی لباسش داشت و بدون اینکه حالت چهره اش تغییر کند گفت:
- اگر منظورتون بازی کذاییه سایته، باید بری به قهوه‌خونه جادوگران!
بعد دستش را به سمت راست اما بلند کرد و بدون اینکه چیز دیگری بگوید به راهش ادامه داد.

اما به سمتی که فرد صفر نشانش داده بود به راه افتاد و بعد از چند لحظه توانست قهوه خانه جادوگر را ببیند.قهوه خانه بوی دود و چایی و تخم مرغ میداد و دو فرد بسیار قدبلند و هیکلی با سیبیل های بلند جلوی ورودی آن ایستاده بودند.

بین دو مرد بلند صف طولانی از افرادی بود که هرکدام یک برگه را به سینه هاش آن چسبانده بودند. اما به صف نزدیک شد و بالاخره توانست روی برگ‌ها را ببیند .اسم های روی برگه ها کلمه های عجیبی بودند مثل "محمد ۵۵"، ،الکس rar"، "جوجوی مامانم" و مثل اینها .
اما هیچ کاغذ و مدادی اطرافش نمی دید که بتواند برگهای مثل اینها برای خودش درست کند، بنابراین تصمیم گرفت بین شلوغی افراد خودش را وارد قهوه خانه کند.
کمی که صف جلو رفت اما متوجه شد آن دو فرد قد بلند و هیکلی جلوی قهوه خانه همه برگها را چک میکنند و بعد از پرسیدن چیزی به نام "شناسه و رمز " به افراد خاصی اجازه ورود می‌دهند.
اما هیچ ایده ای نداشت که شناسه و رمز چه چیزهایی هستند و اکنون که به در قهوه خانه نزدیک شده بود. برای فرار کردن دیگر خیلی دیر بود .ناگهان در حالی که چند نفر بیشتر با افراد قوی هیکل فاصله نداشت ، نفر جلوش به یکباره غیب شد و برگه ای که دستش بود به زمین افتاد.
کسی پشت سرش گفت :
-فکر کنم برقش رفت! آفلاین شد که!

اما بدون جلب توجه کسی به آرامی برگ را برداشت و روی سینه اش چسباند روی برگه نوشته شده بود : "شناسه: سگ سبیل --رمز :۱۲۳۴"

بلاخره به در قهوه خانه و افراد هیکلی رسید و آنها نگاه وحشتناکی به اما انداختند.
اما با امیدواری برگه روی سینه اش را نشان داد و سعی کرد لبخند بزند و گفت:
- اومدم جادوگران واسه بازی!
فقط قوی هیکلی که نزدیک تر بود گفت:
شما عضو هستید اجازه ورود به سایت را دارید.

اما با خوشحالی وارد قهوه خانه شد .فضای قهوه خانه انگار بی انتها بود. همه جا را دود و بوی قلیان قهوه پر کرده بود.
همه جور افرادی در قهوه خانه بودند :از بچه‌های کوچک شش ساله تا یکسری پیرمرد هایی با ریش های بلند ، خانم های با لباس اشرافی و یا یکسری افراد وحشتناک با صورتهای زخم خورده و اخم های ترسناک.

همه بخش های قهوه خانه شبیه هم بود ولی کمی که گذشت اما متوجه شد در هر کناری یک تابلوی خیلی کوچک نورانی در هوا شناور است.
مثلاً نوشته شده بود محفل ، زندان آزکابان، کوچه دیاگون و امثال اینها.

در پشت این تابلو های درخشان افراد مختلف دور یک میز عجیبی جمع می شدند و انگار داشتند بازی مثل شطرنج می کردند چون اما میتوانست مهره های رنگی و عجیبی را از فاصله دور هم ببیند.
همزمان بعضی ها داد می زدند، بعضی ها می خندیدند و بر تعداد هم با هم حرف می زدند. جالب‌تر اینکه قهوه خانه انگار روح هم داشت چون بعضی از افراد از بقیه کمتر بودند و بالای سرشان نوشته شده بود old . کسی به آنها توجهی نداشت.

اما که سعی می کرد به کسی نخورد یا مشکلی ایجاد نکند در میان تابلو های درخشان دنبال افراد گریفیندور میگشت. بلاخره چشمش به تابلوی درخشانی افتاد که نوشته بود: کوییدیچ.

اما با شغل به طرح تابلو درخشان و افرادی که پشت تابلو جمع شده بودند رفت.
به محض اینکه به آنها نزدیک شد متوجه شد همه افراد قوی هیکل دارای سیبیل های بزرگ هستند. جمع آنها بیشتر از آن که شبیه بازیکنان کوییدیچ باشد شبیه شبیه زندانیان بخش زورگیری آزکابان بود
.
ناگهان یکی از افراد که از بقیه بزرگ تر بود و زخمی روی صورتش داد گفت:
- به !اصغر سگ سیبیل! میای کویی بزنیم دادا؟ این چه قیافه واسه خودت درست کردی آواتار جدیده؟

اما که نمیدانست چه بگوید فقط با سر تایید کرد.

فرد دیگری که روی صندلی نشسته بود و روی سینه اش نوشته بود "سلطان غم مادر" با خنده گفت:
- دادا هنوز نفهمیدی این آواتار اما ونیتیه؟ داداشمون از اول بازیکنش انتخاب کرده! هلاک انتخابتم سگ سبیل!

همه خندیدند و اما هم لبخند زورکی را روی لبهایش نشاند.

فردی که اسمش را گفته بود ناگهان دستش را کشید و آن را را پشت میز نشاند. بقیه هم کم در صندلی هایی که کنار میز بودن نشستند. اما با تعجب به میز نگاه کرد.
میز در حقیقت یک زمین کویدیچ مینیاتوری بود. اما که بیشتر گیج شده بود با خجالت پرسید :
آقایون! داداشا! یکیتون یه توضیح میده اینجا چه خبره؟

فردی که روبرویش بود و سیبیل های بزرگ نارنجی داشت با ذوق گفت:
- داداشیمی! توضیح بدم؟ رو چشمم خوراکم توضیحه سطان!....
بعد ادامه داد:
- این زمینه که الان داریم عرق جبین داداش ! فقط دست بهش نزن چون خیلی داغه ! سایت اومده یه سری بازیکنی برا همون ایجاد کرده! خدا! انگار بازیکنان واقعین! داداش همه بازیکنی داریم یه اما ونیتی مون کم بود اونم همینجوری یه دونه کاغذی گذاشتیم. تو میتونی که الان همین شکل با همین بازی کنی!

اما می خواست معنی سایت را بپرسد ولی توجه به مهره های رنگی زمین مینیاتوری جمع شد.
مهره های عادی نبودند بلکه کاملا از صورت و چشم داشتند و با کمی دقت متوجه شد کاملاً تکان میخورند. چقدر صورتهایشان آشنا بود....
اما کمی به سمت میز خم شد و بلاخره توانست صورت اعضای تیم گریفیندور را ببیند. مهره ها با چشم و ابرو به او علامت میدادند و انگار سعی میکردند تکان بخورند ولی نمی توانستند. تیم حریف هم اسیلیترین بودند و همین وضعیت را داشتند و اما میتوانست قیافه وحشت زده چند نفرشان را میشناخت تشخیص دهد.


سعی کرد بدن کوچک شده جیسون را بردارد و از زمبن بیرون بکشد ولی مهره تکانی نخورد.
یکی از افراد سر میز پرسید:
_ داری چیکار می کنی داداش! آقای همسایه زحمت کشیده مهره‌های به این خوشگلی درست کرده نشکنیشون! اینا تا بازی تموم نشه درنمیان که!

اما متوجه شد آقای همسایه باید جادوگر خیلی ماهری باشد که بتواند افراد را . کوچک کرده و به مهره های بازی تبدیل کند. اصلا نمیخواست با او روبرو شود پس مجبور بود بازی را تمام کند و همه افراد تیم را نجات دهد.
بنابراین سعی کرد مثل بقیه حرف بزند و پرسید:
داداشا بخواهیم بازی کنیم چیکار کنیم؟

همین که این حرف را زد تابلوی نورانی کوچکی در هوا ظاهر شد که نوشته بود : لاگین به بازی
فرد کناری اما گفت:
-بیا دسترسی بهت دادم بزن روش سلطان!

اما به ارامی تابلو را لمس کرد. به محض لمس تابلو سبیل بزرگی مثل سبیل بقیه روی صورتش ظاهر شد و مهره کاغذی که در زمین به اسمش خودش بود رنگ لباس تیم گریفیندور را گرفت.

ناگهان صفحه ی کوچیکی دو جلوی همه افرادی که پشت میز بودند ظاهر شد. روی صفحه چندین مربع کوچک بود که روی هر مربع یک حرف الفبا به چشم میخورد.
کسی در آن سر میز گفت :
_ به به کیبوردمونم ظاهر شد! گزاشگرم فعاله.... بریم!

در کمال تجربه اما دید همه افراد روی کیبوردهای جلوی خود خم شده و مشغول زدن دکمه ها شدند. صدایی ناگهان در فضا پیچید.
_تیم کوییدیچ اسلیترین و گریفندور داره شروع میشه میریم که یه بازی عالی را ببینیم....

اما که جای سیبیل تازه درآمد اش میخارید سعی کرد تمرکزش را روی زمین بازی بگذارد.

گزارشگر که معلوم نبود صدایش از کجا می آید بازگفت:
- می‌ بینیم که بازی رو هکتور از تیم اسلیترین شروع می کنه!
در همان لحظه مهره که به شکل هکتور بود شروع به حرکت کرد و به زمین گریفیندور نزدیک شد. اما با تعجب متوجه شد فردی در سر میز مدام جمله‌ هایی را از زبان هکتور می‌نویسد و جمله ها در هوا ظاهر میشوند:
هکتور دو قدم جلو رفت و و ملاقه معجون سازی اش را دو بار در هوا تاب داد.

گزارش کار دقیقاً شبیه این جملات را تکرار کرد و هکتور هم بعد از یک ثانیه هم این حرکات را انجام داد.

اما بالاخره متوجه روند بازی شده بود پس آنها بودند که مهره های کوچک را کنترل می کردند. برای همین هم از اعضای تیم نمی توانستند به میل خودشان از زمین بازی بیرون بیاید گزارشگر ادامه داد:
- الان می بینیم که جیسون با یک کتاب که به فرق هکتور میزنه حمله هکتور رو خنثی میکنه! و از اون طرف مقابل گابریل و وایتکس ریزان جلو میاد!
اما خیلی دلش می خواست به آنها بگوید که اصلاً بازی بلد نیستند و کاری که می کنند مثل عروسک بازی است ولی چاره ای نبود باید تو هم مثل هم آنها بازی می کرد.

اما شروع به زدن دکمه های حروفی کرد که جلوی رویش بود و گزارشگر ادامه داد:
- از مدافعین گریفیندور اما وینیتی را می بینیم که با بال های اژدها مانندی که ناگهان از پشتش بیرون زده به تیم اسلیترین حمله می‌کنه ....بعله میبنیم که از دهن و نوک جاروش هم داره آتیش بیرون میزنه سر راهش موهای بلاتریکس رو هم میسوزونه و جلو میره و پاس میده به الکس و ....الکس هم جلو میره و شوت میکنه....گل! امتیاز به نفع گریفیندور!

دستهای اما از بس با سرعت دکمه های کیبورد را فشار داده بود ،دستش درد گفته بود. بعد از گل ، سیبیلو هایی که سمت اما کنار میز نشسته بودند با شادی فریاد کشیدند.
- جون بهت الکس بابا!
- حبس ابدتم اصغر الکسی!

اصغری که در نقش الکس بود و یک خالکوبی بزرگ از لنگر کشتی روی بازوی برهنه اش داشت با غرور لبخند زد و تشکر کرد. لبهای اما اویزان شدند. چرا هیچ کس تلاشهای اژدها وار او را ندیده بود؟

گزارشگر ادامه داد:
- میبینیم که اسلیتیرین داره حمله رو اغاز میکنه...توپ دست...نه توی پاتیل هکتور جلو میره...پاس میده به پلاکس...ولی پلاکس توپو ول میکنه که روی دیواره های ورزشگاه نقاشی بکشه...توپ میوفته دست پیتر...


صدای گزارشگر با فریاد یکی از کنترل کننده های اسلیترین قطع شد.
- چنگیز دادا! داری چی کار میکنی؟ توپو بهت دادم تا تو ول کنی بری روی دیوار ورزشگاه نقاشی بکشی؟
چنگیز گفت:
- دادا! خو نقاشی دوست دارم! تازه لردم گفته عشقمو به رخ همه بکشم! جونم فقط لرد!

- الان لرد کجاست وسط بازی؟ این دیوارا انقدر داغه که چیزی روس وایمیسه چاقال؟ همش ذوب میشه!

ولی انگار این جرف برای چنگیز اهمیتی نداشت چون مهره پلاکس همچنان داشت روی دیوار نقاشی میکشید.

با ساکت شدن بحث، گزارشگر ادامه داد:
- پیتر با پیرهنی که روش نوشتن "تا جون دارم،لردو دوست دارم!" جلو میره... توپو پاس میده به جیسون و....ولی مالفوی توپو ازش میگیره....
اما که نسبت به بقیه کندتر بود، سعی کرد با سرعت بیشتری دکمه ها را فشار دهد و بازی را نجات دهد.
گزاشگر گفت:
- مالفوی به جلوی دروازه میره و با سگ پرنده اش....بله اون یه سگ پرنده رو وارد بازی کرده! توپو به سگ پاس میده !سگ در هوا چرخش میخوره.... و با پنجه اش شوت میزنه به سمت دروازه....گل؟نه الکس توپ رو میگیره!
اما بلاخره صبرش تمام شد و گفت:
- اقا این چه جور بازیه؟! سگ پرنده؟ پرتاب با ملاقه؟ باید درست و طبق قوانین بازی کنیم!

فرد روبروی اما که کنترل کننده هکتور بود،گفت:
- داداش خودت بال اژدها درآوردی ما چیزی گفتیم؟ انصاف انصاف قدیمیا! بعدشم همسایه جون گفته سبک بازی آزاده! اصن دوست داریم اینجوری باشه؟ مشکلی داری؟ میخوای بیرون بازی حلش کنیم؟

اما که حتی اندازه قطر یکی از بازوهای مرد نبود، سعی کرد بحث را عوض کند:
- خیلی خب بابا!....این جستجوگر ما کجاست؟ اصلا بازی نمیکنه!

کنترل کننده جیسون به فردی در انتهای میز اشاره کرد و گفت:
- هستش ولی نیستش! حال نداره دادا! یکم امتیاز بیاریم خودش راه میوفته!

اما که دیگر داشت نا امید میشد، دوباره شروع به تایپ کردن کرد. بازی را باید با تلاش خودش تمام میکرد.
گزارشگر دوباره شروع کرد:
- اما ونیتی توپو تو دستش داره و بال زنان جلو میره....هکتور پاتیلشو به سمتش پرت میکنه و بال چپ اما به دیواره های داغ ورزشگاه میخوره....بال چپش میسوزه و اما با یک بال خودشو تو هوا نگه داشته!توپو پاس میده به آرکو! ارکو چاقوزنان جلو میره! تیم اسلیترین از ترس جاقوها نمیتونن توپو ازش بگیرن! به نزدیک دروازه میرسه و چاقوشو توی توپ فرو میکنه.....و چاقو رو پرتاب میکنه! گل! گلللل! امتیاز به نفع گریفیندور!

دوباره صدای شادی کنترل کننده های گریفیندور به هوا رفت.
- داش گلمی تیمور ارکو! بیا چاقوتو بزن تو قلبم!

- تیمور! اسلی رو تیکه تیکه کن دادا!

اما با خوشحالی به انگشت هایش استراحتی داد. مرلین را شکر کرد که سیبیلو های گریفیندور بازیکن های خوبی بودند.

گزارشگر ادامه داد:
-بلاخره جستجوگر اسلیترین خودی نشون میده و داره زیگزاگی وسط زمسن جارو سواری میکنه! در کنار زمین پلاکس رو میبینیم که اثر مونالیزاشو از نیم رخ لرد روی دیواره ورزشگاه ثبت میکنه و نقاشیش داره قل قل میزنه! مالفوی توپ رو میگیره و جلو میره....جیسون رو دور میزنه! اما ونیتی جلوشو میگیره! میبینیم که اما دوباره بال درآورده ولی بال جدیدش کفتریه و پر داره! سعی میکنه پرشو تو چشم مالفوی فرو کنه! مافوی توپو پاس میده به بلا و بلا به سمت دروازه شوت میکنه! گلللل! امتیاز به نفع اسلیترین!

دستهای اما از شدت دکمه زدن میلرزید. فکر نمیکرد دیگر بتواند مهره اش را سریع جلو ببرد. همین الان هم از دستش در رفته بود و برای خودش بال کفتر ایجاد کرده بود. باید بازی را تمام میکردند. ببرای همین لنگه کفشش را در آورد و به سمت سیبیلوی جستجوگر پرتاب کرد. کنترل کننده جستجوگر که خواب بود با ضربه کفش اما از جا پرید و به گیجی به اطرافش نگاه کرد.

اما به سمتش فریاد زد:
- اگر سینچ رو تا 5 دقیقه دیگه نگیری، پا میشم میام سبیلاتو از ته میزنم!

انگار تهدید اما کارساز بود چون جستجوگر کاملا فعال شد و شروع به بازی کرد اما تا چند گل بعدی اثری از سینچ نبود. بعد از سه گل از طرف گریفیندور و دو گل از طرف اسلیترین بلاخره گزارشگر فریاد زد:
- سینچ دیده شد! جستجوگر اسلیترین با باله های ماهی اش داره به سمت زمین پرواز میکنه و جستجوگر کریفیندور با رد شدن از کف وایتکس گابریل به سمتش میره! او! هر دو از روی سبزه های کف ورزشگاه رد میشن و یه قسمت نقاشی پلاکس رو خراب میکنن! انگار پلاکس به دیوار راضی نیست و الان داره سبزه ها رو رنگ میکنه! دارن پا به پای هم جلو میرن! جیسون یه کتاب به سمت جستجوگر اسلیترین پرتاب میکنه و بعلهههه به سرش میخوره! توپ توی دستهای جستجوگر گریفیندوره! گریفیندور برنده شد!

این آخرین کلماتی بود که اما شنید. دوباره دستهای درخشانی او را گرفتند و از پشت به درون چیزی کشیدند. چند لحظه بعد اما و بقیه اغضای تیم بیهوش روی زمین خوابگاه گریفیندور افتاده بودند.
پلک های اما چند لحظه باز شد و قیافه متعجب آرتور و ملانی را بالای سرش دید ولی نتوانست چیزی بگوید چون از درد دستش دوباره بیهوش شده بود.





جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۵۱ چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰
#7
سلام پرفسور جذابم!

به نظر می‌آمد که داروی توهم زا نه تنها سرعت قارقارو را زیاد کرده بود بلکه او را به بسیار چابکتر هم کرده بود. مثل دود شدن نمرات مجنون سازی گریفندور در کلاس اسنیپ قارقارو هم ناپدید شده بود.

اما که با عده ای از دانش آموزان حدود چند ساعت بود که تمام قلعه را می دویده بودند،دیگر خسته شده بود بنابراین تصمیم گرفت یواشکی در حیاط استراحتی بکند.
روی تخته سنگی نشست و فوت کن جادویش را از جیبش در آورد چون قلعه به دلیل کم آبی کولر های جادو ایشان را قطع کرده بود هر دانش‌آموز فوت کنی داشت که به شکل یک پیر مرد پشمالو بود که وسط ریشه‌هایش به صورت آدم فوت کرد. منتها انگار فوت کن پیازخورده ایی به اما افتاده بود چون بوی بسیار بدی می‌داد و او مگر در مواقع خیلی ضروری مثلا الان که داشت می پزید به ندرت از آن استفاده می‌کرد.

اما که اعصابش خورد شده و به پیرمرد فوت کن گفت:
_ ناموسن چی خوردی حالمو داری بهم میزنی!

صدای پشت سرش گفت:
_ چیزی نخورده احمق جان باید دکمه پیازش را خاموش کنی!

اما سریعاً برگشت ولی پشت سرش کسی نبود فقط سگ هاگرید را دید که بین چمن ها نشسته بود و به او نگاه می کرد.
با خودش گفت:
_ خوب دیگه گرما مغز مو پخته و خل شدم!

فنگ گفت:
_ نه علائم گرمازدگی شامل قرمزی و بی حالی و عرق فراوان است شما هیچ کدام را ندارید در این کلاسها چه چیزی به شما یاد می دهند دانش آموزان احمق!

اما گفت:
احمق خودتی یعنی چی که برای....
اما جمله اش را نیمه گذاشت الان با فنگ حرف زده بود!
به سرعت به فنگ گفت:
_ تو که حرف نزدی؟زدی؟نه سگ عادی که حرف نمیزنه...نکنه بوی پیاز این فوت کن دیونم کرده؟

فنگ با قیافه‌ای گرفته گفت:
_ با ما بودی؟ تف مرلین بر تو باد! ما انسانی با درک و با کمالات هستیم! اگرچه انسانیت به جسم یا حیوان بودن نیست باید روح تو انسان باشد!

فنگ در حین گفتن این جمله جلوتر آمد و اما بالاخره توانست جای گاز قاراقارو را روی پای او ببیند. نفس راحتی کشید. چون در چند ثانیه گذشت واقعا احساس می کرد مغزش به سیب زمینی آپز تغییر کرده است. تا حالا قارقارو حیوانی را گاز نگرفته بود و فنگ اولین قربانی بود،البته به نظر میرسید گاز قارقارو در حیوانات برعکس عمل میکند؛ چون فنگ واقعا با کمالات شده بود. اما به خودش یادآوری کرد حتما این مورد جدید را به ملانی گزارش دهد.

اما که حواسش جمع شده بود، ناگهان رفتارش را عوض کرد و گفت:
_ بله شما درست میفرمایید جناب فنگ اشتباه از من بود چشام یکم ضعیفه!

فنگ با تاسف به اما نگاه کرد و گفت:
می دانیم. هم مغزتان ضعیف است هم چشمهایتان! در این مدرسه چیزی را به شما یاد نمی دهند که به دردتان بخورد! این بود آرمانهای هاگوارتز؟ آرمانهای گودریک؟ شما به کجا می روید؟

اما که کمی به فنگ نزدیکتر شده بود به آرامی آمپولش را از کیفش در آورد و زیر ردایش قایم کرد و با بدون فکر جواب داد:
_ بله بله درست میگید...دیگه کاری نمیشه کرد....
ولی در لحظه ایی که میخواست آمپول را تزریق گند فنگ دستش را بلند کرد و با حرارت فریاد زد:
_ نه! ما نباید تسلیم شویم! شاید این سرنوشت بزرگ ماست!باید گودریک زمانه باشیم! اکنون که تو را در این زاری میبینم دانش آموز حقیر؛ عزمم را جزم میکنم و مبحث فنگ شویی را تاسیس میکنم! مغزها و باورهایتان را میشورم!

وضع اما واقعا زار بود. انگار توهم فنگ بدتر شده بود.اما فکرش را به کار انداخت. باید کاری میکرد.
با چاپلوسی گفت:
_ چه باحال! من که به خشک شویی نیاز داشتم! جدا بو پیاز میدم!ولی میدونی باید قبل تاسیس مجموعه ات باید جوجه تیغی زده بشی!قانونه!
_چی چی زده بشویم؟ به گمالات ما برنمیخورد؟
_جوجه تیغی زده! یک سری جوجه تیغی جادویی هست که تیغاشو جدا کردن که کمالاتو قشنگ پر میده بالا!

فنگ دستش را داز کرد و اما آمپول را برای تزریق جلو آورد. دستش؟ سگها دست داشتند؟نه؟
اما میخواست بیشتر فکر کندولی سرش گیج رفت و همه چیز تاریک شد.

کتی و پیتر و الکس، اما را که بیهوش بوددروی تخت درمانگاه گذاشتند.
ملانی که کنار تخت ایستاده بود گفت:
_دقیقا چند تا آمپول بهش زدین؟

الکس خسته جواب داد:
_ فکر کنم پنج تا! تازه شانس آوردیم وگرنه فنگو کشته بود!فکر کنم گاز قارقارو زیادی روش اثر کرده بود چون میخواست یه هویجو تو دماغ اون بدبخت فرو کنه...


جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۵۴ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#8
سلام بر پرفسور تیز و برنده

1. مزایا و معایب این طلسم رو نام ببرید؛هر چه قدر خلاقانه تر بهتر.(چهار نمره)
مزایا:

1- میتونیم در حین دزدی ازش برای پرت کردن حواس ملت و زدن جیبشون استفاده کنیم
2- قبل دادگاه روی طرف مقابل اجرا میکنیم و تو دادگاه ادعا میکنیم که طرف دیوونه است .
3- میتوانیم در تبلیغ وسایل الکی شکجه که میخواییم تو پاچه ملت کنیم ازش استفاده کنیم. به این صورت که یک پدر تسترالی رو گیر می آوریم و در حین استفاده از محصولمون ، یواشکی روی طرف ازش استفاده میکنیم.
4- وقتی میخواییم از کلاس فرار کنیم روی سوگلی پروفسور ازش استفاده میکنیم.
5- گم شدیم و میخواهیم کسی ما رو پیدا کنه، روی نزدیکترین فرد اجرا میکنیم.

معایب:
1- خیلی طول میکشه و تبلیغ منفی برای وسایل الکی شکنجه مون میشه. بنابراین باید در طلسمی بعد از تبلیغ فرد را بیهوش کنیم.
2- نمیخواهیم پیدا شیم چون کار بدی کردیم.
3- اگر سوگلی کلاس هم خوابگاهی مون باشد، شب نمی ذاره بخوابیم.

2-یه خاطره کوتاه از اینکه خودتون از طلسم استفاده کردین رو شرح بدین.تاکیید می کنم که شرح بدین!(چهار نمره)
یک بار برای تبلیغ آژیر خطری که آژیر نبود از این طلسم استفاده کردم. در واقع لوسی ویزلی رو با وعده سوپ پیاز گول زدم و در پشت پرده طلسمو روش اجرا کردم. آژیرهامون فروشی داشت که بی سابقه بود. مخصوصا مشتری ها از اینکه آژیر صدای ویزلی زجر کشیده میداد خیلی خوششون اومده بود. البته بعد از فروش مجبور شدم یه جوراب تو دهن لوسی فرو کنم که تا فروش فرداش ساکت باشه. اتفاقا در هر سه روز فروش سود کردم

3. چه بر سر جادو آموز پررو اومد؟ سی هشت ساعت عذاب جادو آموز رو به صورت گزارش، شرح بدین. تاکید می کنم به صورت گزارش نه رول!(دو نمره)

در دو سه ساعت اول که همه سعی داشتند اون بیچاره رو ساکت کنن ولی چون علاوه بر پر رو بودن،پر شانس هم بود، همون لحظه شجریان جادوکار زاده که میدونین از بزرگان موسیقیه از زیر پنجره کلاس میگذشت و نعره های ایشون رو شنید و خوشش اومد. میگفت جنس نعره هاشو دوست داره. سی و پنج ساعت بعدی جادوکار و شجریان تو استدیو در حال تمرین نوت ها با نعره بودند. اتفاقا تازگیا پوستر کنسرتشم دیدم. هیپوگریف شود سبب خیر دیگه.




جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۳:۰۹:۵۴ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#9
هافلپاف VS گریفندور

سوژه: خدا


بوم!

چشم های اما قبل از اینکه بتواند آنها را کامل باز کند بسته شد. نه به این دلیل که خسته یا خوابآلود بود، بلکه به این علت که برای چندمین بار از تخت طبقه دوم به زمین سقوط کرده بود. در حقیقت این سقوط های از تخت به فرش تقصیر اما نبود، تقصیر خشکمالی و خشکسالی بود.
به علت خشک مالی و تبخیر شدن عجیب سکه های بودجه هاگواتز، تخت یک طبقه نازنین اما را گرفته بودند و او و لوسی را مجبور کرده بودند که از تخت دو طبقه تسترال در رفته ایی استفاده کنند. تازه به علت خشکسالی هم جریان کولر جادویی شان مدام قطع و وصل میشد و بدن بیچاره اما در تمام طول شب ، بین صحرا و قطب شمال در رفت و آمد بود. بنابراین صبح ها مغز اما آنقدری آنتن نداشت که یادش بیندازد که تختش طبقه دوم است و در نتیجه معمولا صورتش روی فرش کف اتاق نیمرو میشد.
اما که امروز حتی بیشتر از روزهای دیگر از سقوطش دردش گرفته بود زیر لب گفت:
- ای بر پدر...

با سرازیر شدن ژله سبزی بر تمام بدنش و صدای خوردن چیزی به زمین حرفش نصفه ماند و جمله اش را عوض کرد:
- این دیگه چیه؟ اه! چه لزجه!

پیتر که داشت از زمین بلند میشد جواب داد:
- پامو شکستی! ای بابا....این آب دماغ حلزون دریاییه که جنابعالی حرومش کردی! اه! میخواستم قبل مسابقه انرژی بگیرم ها!

اما که با اکراه داشت مایع لزج را از صورتش کنار میزد گفت:
-چیییی!؟ از آب دماغ حلزون دریایی؟ خجالت نمیکشی اومدی تو خوابگاه دخترا؟ مسابقه چیه؟

پیتر با نگاه عاقل اندر آب حلزون دریایی جواب داد:
- اولا که اینجا راهروعه! کدوم خوابگاه دخترا!؟ بعدشم یادت رفته که امروز مسابقه داریم؟ نگا دفاع تیم ما رو! بدو بیا تو زمین که تمرینات قبل مسابقه داریم!

اما با مغزی که تازه آتنش بالا آمده بود یادش امد که دیروز به علت خشک مالی شدید تر خوابگاهشان را گرفته بودند و دیشب در راهرو خوابیده بود و بعله امروز مسابقه داشتند.....

زمین کوییدیچ

اما که مجبور شده بود برای پاک کردن اثرات حلزونی پیتر دوش بگیرد و با عجله بیرون بیایید، بیشتر از اول صبح بدنش درد میکرد و سرش هم کمی گیج میرفت ولی قبل از آنکه فرصت نگرانی پیدا کند فریاد ملانی او را از جا پراند.
-رزم آوران و عقابهای سلحشور! امروز روز مهمیه! روز اول مسابقاته! و من ازتون خواستم که یکم زودتر بیایین که یک سری اموزشات حمله ببینین. اینم مربی تونه! ابی گولاخ! معروف به رد چاقو در ابرو و فن کف ماهی!
و مرد قد بلند و عضله ایی کنارش را نشان داد. ابی گولاخ سبیل بزرگ و جاهای زخم های متعددی داشت و با تتوی "بکش کنار، اوف میشی" روی بالای سینه اش هیچ شباهتی به مربی نداشت.
الکس که کنار اما بود پرسید:
- برای چی باید اموزش ببینیم؟ مگه جنگه؟ چند تا توپ و جاروعه دیگه!

ملانی که انگار منتظر همین جمله بود فریاد دیگری زد:
- بعله جنگه! جنگ قهرمانی! و ما نمیدونیم تیم حریف قراره با چی بهمون حمله کنه! چون چاقو رو میشه زیر ردا قایم کرد، به نظرم این سلاح خوبیه! زود باشین به صف شین! وگرنه همتون از فردا شب کنار اما و لوسی تو راهرو میخوابین!

قیافه رنگ پریده اما به قدری شبیه گربه باران خورده بود که همه به صف شدند که به وضعیت او دچار نشوند. ابی گولاخ مدل چوبی تمرینی را آورد و بعد از چند حرکت در هوا، چاقو را در پهلویش فرو کرد. همگی سرشان را تکان دادند. هیچ کس چیزی نفهمیده بود.
ملانی به هر کدامشان یک چاقو بزرگ داد و گفت:
- خب روبروی هم وایسین، فنو بزنین!

جیسون با لحنی خشک گفت:
- روبروی هم؟ چرا از این مدل چوبیا نمیدین بهمون؟
-بودجه نداریم! همین یکیو داشتیم که اونم چاقو خورد. بهتره از الان روی ادم تمرین کنین که حسابی حرفه ایی بشین! تا وقتی همدیگرو نکشین اوکیه. اگه اعتراضی دارین به راهرو اشاره میکنم!

همه جفت شدند و اما روبروی الکس قرار گرفت. حالا سرش بیشتر از قبل گیج میرفت ولی سعی کرد روی چاقو تمرکز کند. صدای ملانی را شنید که به آنها میگفت شروع کنند. چاقویش را لرزان به سمت الکس گرفت و چاقوی الکس را که داشت نزدیکش میشد دید....

بوم!

اما دیگر سرگیجه نداشت. فقط یک دفعه هوا خیلی خیلی گرم شده بود و به جای الکس دختر موقرمزی جلویش لبخند میزد.
-عهه....الان چی شد؟

دختر به برگه ایی که دستش بود نگاه کرد و گفت:
- هیچی تو مردی! ....خب اینم دفاعشون....تیم اینا کامله!

اما که ارور 404 در صورتش پیدا بود گفت:
- جانم؟! من مردم؟ چرا اونوقت؟ همینجوری الکی؟

- الکی که نه...چاقو خوردی دیگه! نگران نباش همه تیمتون با هم مردین! قشنگ دل و روده همدیگرو با چاقو سفره کردین.

اما به کنارش نگاه کرد. دختر راست میگفت تمام اعضای تیمش کنارش ایستاده بودند ولی ظاهرشان فرق کرده بود. خیلی رنگ پریده بودند و به جای ردای کوییدیچ لباس قرمز پولکی چسبانی تنشان بود.
اما به لباس های خودش نگاه کرد، خودش هم همچین لباسی تنش بود ولی نکته مهم را تازه دیده بود.

- یا پیاز آرتور! پاهام! پاهام کوش؟

در واقع نه اما و نه هیچ کدام از اعضای تیمش پایی نداشتند. بلکه بدن رنگ پریده شان در پایین تنه جمع میشد و کم کم محو میشد. درست مثل....
صدایی پشت سر اما گفت:
- روح شدی دیگه! روحا که پا ندارن!

اما برگشت. پشت سرش آموس و بقیه اعضای تیم هافلپاف جمع شده بودند. انها هم ظاهری مثل تیم گریفیندور داشتند با این تفاوت که لباس پولکی چسبانشان زرد بود.
اما با وحشت پرسید:
- واقعا مردیم؟ وایسا....شما دیگه چرا مردین؟ اینجا کجاست؟

آموس با بی حوصلگی گفت:
- یه از مرلین بی خبری کلا جو جنگ راه انداخته بود. واسه ماهم مثل شما مربی جنگی اوردن اونم جنگ با صاعقه جادویی....دیگه نتیجه اش هم داری میبینی دیگه. بعدشم معلومه دیگه! اینجا جهنمه! اونم طبقه هفتم! زدی یکو با چاقو کشتی انتظار داشتی کجا ببرنت؟

اما میخواست دوباره سوال بپرسد که چند نفر با عصاهای بلندی که از آنها آتش بیرون میزد، همه انها مجبور به راه رفتن شناور بودن کردند. بعد از چند لحظه اما متوجه شد که به سمت استادیوم بزرگی میروند و فریاد های عجیبی به گوشش میرسد.
از الکس که نزدیکترین فرد به او بود پرسید:
- میشه یکی بگه اینجا چه خبره؟ ....اهم....راستی ببخشید کشتمت!
- داریم میریم بازی کنیم! انگار اون دنیا حوصله شون سررفته بوده، ما که همه با هم مردیم فکر کردن بازیو همینجا تو جهنم برگزار کنن که سرحال بیان....اشکالی نداره، به هر حال منم کشتمت دیگه.

تیم ها وارد استادیوم بزرگی شدند. دور زمین کوییدیچ شلعه های بلند آتش به چشم میخورد و حتی دروازه های دو طرف زمین هم در آتش میسوخت. روی صندلی های استادیوم، موجودات بسیار عجیبی نشسته بودند که یا آتش گرفته بودند، یا اندام های عجیبی داشتند. ولی در قسمت کوچکی در سمت راست استادیوم خبری از آتش نبود و کاملا نورانی به نظر میرسید. کسانی که در آن قسمت نشسته بودند، ظاهر انسانی داشتند و در وسط آنها پیرمردی بامزه و تپلی با موهای سفید نشسته بود.
اعضای تیم ها در جایشان مستقر شدند. البته چون شناور بوند دیگر احتیاجی به جارو نداشتند.

گزارشگر بازی که یک کپه خاکستر بود و اصلا دهان یا جسمی نداشت با حرارت شروع به صبحت کرد:
-صبح شنبه جهنمی تون بخیر! به همه اهالی جهنم و چندین عضو بهشتی که برای دیدن بازی اومدن خوش آمد میگم. بذارین بدون هدر دادن وقت بریم سراغ بازی! ....بازی شروع میشه!

اما بقیه حرفهای گزارشگر را نشنید چون در حال فرار کردن بود.
بازی جهنمی با چیزی که آنها بلد بوند خیلی فرق داشت. توپها گوی های آتشینی بودند که دنبال بازیکن ها میرفتند که آنها را بسوزانند و اسنیچ هم چشم یکی از تماشاچی های جهنمی بود که به جای بال داشتن، با مژه زدن پرواز میکرد.
در این شرایط هیچ کس نمیتوانست بازی کند. همه یا در حال نعره زدن و سوزانده شدن و یا در حال فرار بودند.
بلاخره بعد از نیم ساعت اما توانست نزدیک داور بازی که گربه ایی با دندانهای خونین بود، بشود و پرسید:
- این بازی کی تموم میشه؟اوخ! مگه نمردیم چرا آتیش اینجا درد داره؟

گربه با لبخند چندشی گفت:
-تا هر وقت که چشمو بگیرین یا امتیازتون برسه! نگرانش نباش تا ابد وقت داریم! بعدم....جهنمه دیگه! اینم جزئی از عذابتونه.

یکی از توپها اتشین به سمت اما حمله کرد و او فرصت نکرد سوال دیگری بپرسد. در حینی که داشت شناور شده فرار میکرد با خودش فکر کرد باید کاری کند.شاید اگر بازی را ببرند، بتوانند تخفیفی در مجازاتشان بگیرند. در همان لحظه نگاهش به قسمت بهشتی استادیوم افتاد. با خودش فکر کرد آنها حتما کمکش میکنند. بهر حال بهشتی ها باید مهربان باشند.
بلاخره بعد از هجده بار دور زدن توانست از شر توپ آتشین خلاص شود و به جایگاه بهشتی ها رفت و به پیرمرد بامزه وسط جمع گفت:
- امم....میگم من واقعا قاتل نیستما! یعنی اینا اشتباه زدن ما رو آوردن اینجا! شما حتما آدم خوبی بودین که رفتین بهشت نه؟ میشه کمکمون کنید؟

پیرمرد لبخند شیرینی زد و گفت:
- اما ونیتی....حتی اگه الکسم نکشته بودی، اونقدری کلاهبرداری کردی که اینجا باشی...بعدشم من که "آدم خوب" نیستم من خدام!

وقتی در یک ثانیه مرده باشید، در طبقه هفتم جهنم باشید، مثل بچه قورباغه دم داشته باشید و از دست توپ های اتشین جهنم فرار کنید، دیگر از دیدن خدا هم تعجب نخواهید کرد.بنابراین اما ادامه داد:
- عه وا! خدایا! چه افتخاری!...من همیشه فکر میکردم خدا باید یه جور دیگه باشه! شما خیلی گوگولی این!

- خدا از دید هر کسی یه شکله! مهربون ترین شکلی که میتونه تصور کنه! مثلا تو چشم هم تیمیت آرکو الان یه چاقوی آشپزخونه گل گلی ام در ضمن بیخود تلاش نکن، من همینجوری دارم از بازی لذت میبرم بنابراین دخالتی نمیکنم!
در همان لحظه فریاد بلندی به گوش رسید. گوی آتشینی زاخاریاس و نیکولاس که در گوشه ایی پناه گرفته بودند را، همزمان سوزانده بود و به طرز عجیبی به آنها چسبیده بود و جدا نمیشد. اما متوجه شد توپهای آتشین به تدریج وحشی تر میشوند و حلقه آتش دور زمین هم مدام تنگ تر میشود. باید زودتر یک فکری میکرد. چاره ایی نداشت. او تنها یک استعداد داشت و آن هم کلاه گذاشتن سر بقیه و گول زدنشان بود.
صدایش را صاف کرد و گفت:
- میگم پروردگار بزرگ و توانا! برام عجیبه که دارین لذت میبرین، اخه احساس نمیکنین اینا دارن مسخره تون میکنن؟

خدا که داشت به نیکولاس نیم سوخته میخندید جواب داد:
- ههه....چرا مسخرم کنن؟

- اخه شما رو مجبور کرد بیایین تو جهنم....اونم یه قسمت کوچیک...تا بازی رو به روش جهنمی ببینین! اینا میخوان قدرتشونو به رختون بکشن!

خدا کمی اخم کرد و اما با امیدواری ادامه داد:
- راست میگم! مگه نباید شما قدرت برتر همه جا باشین؟ اینا چطور جرات کردن این بازیو اینجا برگزار کنن؟ باید می اوردن تو بهشت که شما مجبور نشین تا اینجا بیایین! باید دوباره قدرتتون رو بهشون نشون بدین که حساب کار دستشون بیاد!
خدا که واضحا عصبانی بود گفت:
- واقعا منظورشون این بوده؟ این خیارشورهای دریایی چطور جرات کردن!؟ همه تون رو نابود کنم خوبه؟
-ها؟ نه نه! اینجوری که کسی نمیمونه قدرتتون رو یادش بیاد! مثلا....مثلا.....میتونین بازی رو ببرین که همه بدونن فقط خدا است که میتونه هر بازی رو ببره!

- بازی رو ببرم؟...این که کاری نداره! کنارش شمام رم تبدیل به لوبیا کنم بهتر نیست؟

اما که نمیخواست وضعشان از این بدتر شود سریع گفت:
- نههه!....همون بازی کافیه! ما بندگان شما همه این اتفاقات رو تا ابد بازگو میکنیم وقدرت شما تا همیشه باقی میمونه! کسی حرف لوبیا رو که باور نمیکنه!

خدا کاملا گول خورده بود. در حقیقت اما برای این کار به خودش افتخار میکرد ولی متاسفانه مرده بود و نمیتوانست پز این اتفاق را به کسی بدهد.
خدا با چهره عصبانی شروع به بزرگتر شدن کرد تا جایی که قدش به حلقه های دوازه های آتشین رسید. با صدایی که چندین برابر بلندتر شده بود، گفت:
- از اونجایی که احساس میکنم به بارگاهم توهین شده، میخوام بهتون نشون بدم بازی یعنی چی ....اینجوری یادتون میاد قدرت اصلی مال کیه؟

استادیوم تقریبا ساکت شد. ناگهان خاکستر گزارشگر پرسید:
- الان خدا تو کدوم تیمه؟

اما سریعا گفت:
- خدا با ماست! پولکی قرمزا!

تیم هافلپاف که گیج شده بودند میخواستند اعتراض کنند ولی خدا با پرتاب اولین توپ و گل کردن آن در دروازه هافلپاف جای هیچ گونه اعتراضی را باقی نگذاشت.

خدا با چنان سرعتی گل میزد که دیگر توپ دیده نمیشد و فقط نوری از توپ آتشین از دست خدا تا دروازه نشان دهنده حرکت توپ بود. به همین ترتیب در عرض یک دقیقه امتیاز گریف پولکی به 25000 رسید. اعضای هر دو تیم چون میخواستند حداقل روحشان سالم باقی بماند، در گوشه ایی از استادیوم پشت خدا جمع شده بود و هیچ کدام نه جرات کمک و نه جرات دفاع در برابر او را نداشتند.
همه منتظر بودند که بازی با چنین امتیازی تمام شود ولی انگار امتیاز مورد نیاز در جهنم، بینهایت به اضافه یک بود و معلوم نبود که چه موقع به آن برسند. بنابراین اما که واقعا از گرمای بیش از حد کلافه شده بود سعی کرد باز به خدا نزدیک شود. به هرحال مرده بود، بدتر از این که نمیتوانست بشود.
- اهم! ای بزرگ و توانا! دهنمون از توانایی گل کردنتون کف کرده....یعنی میگم خیلی خفن اید ....فقط این چشم پرنده هم بگیرید، بازی تمومه و دیگه قدرتتون خار هیپوگریفی شده در چشم این جهنمیا!

خدا لحظه ایی از گل زدن ایستاد و گفت:
- اینو میگی؟ این خیلی وقته تو مشتمه!
و بعد چشم مچاله شده را در کف دستش نشان داد.
ناگهان صدای بلندی به گوش رسید و زمین شروع به لرزیدن کرد. همه کسانی که در استادیوم بودند میدویدند و جیغ میزدند. اما که ترسیده بود ، دوباره به سمت داور گربه ایی رفت و پرسید:
- ما بازیو بردیم نه؟ الان جایزه نداریم؟ چه اتفاقی داره میوفته؟

گربه که دیگر لبخند نمیزد گفت:
- جایزه؟ هییی....نفهمیدی چی کار کردی نه؟ شما بازیو نبردین! خدا برده!اونم از جهنم! برای همین همون مجازات میشیم! میریم هفت طبقه پایین تر! طبقه چهاردهم! اونجا جایی که حتی جهنمم نمیتونه تصورشو کنه!
اما باورش نمیشد.این درست نبود. آنها نمیتوانستند هفت طبقه پایین تر بروند.هفت طبقه گرمتر!آنها...

بوم!


- چرا زدی تو سرش؟ خب میزنن تو سر ادم غش کرده؟
-مگه نمیگین سرما خورده غش کرده؟ گفتم شاید سرماشو تف کنه!
- خدایااااا!!! اصلا کی تو رو راه داده استر؟ تو اصلا تو تیم نیستی! برو بیرون!

چشمهای اما بسته بود ولی متوانست دعوای بین آستر و ملانی را بشنود. دیگر گرمش نبود ولی باز سرش گیج میرفت. با بی حالی چشم هایش را باز کرد.

-ببین خودش به هوش اومد! گفتم سرماشو تف میکنه!

پیتر که بالای سر اما بود گفت:
- این بدبخت دیشب تو راهرو سرما خورده! نگا قیافه شو! انگار روح دیده!

اما آرام گفت:
- خدا رم دیدم! تازه برامون یه عالمه گلم زد! ما بردیم!

همه در سکوت به اما خیره شدند و بعد از چند لحظه آرکو گفت:
-گفتم کار با چاقو استعداد میخواد! نگفتم؟ تا چاقو رو دید غش کرد و الان اون یه گردو مغزی هم که داشت از بین رفته! ملانی این واسه ما دفاع نمیشه! دفاع ذخیره نداریم؟

ملانی که با ساعتش نگاه میکرد گفت:
- نخیر! بودجه نداریم! دیگه زمانیم نداریم که بگردم دنبال بازیکن جدید! ولش کنین، پاهاشو چسب میزنم به جارو! همینجوری دکوری جلو دروازه نگه اش دارین شاید یه توپی چیزی بهش خورد، افتاد خطا گرفتیم!

بقیه بلافاصله با حرف ملانی موافقت کردند و اما که همچنان بی حال بود روی زمین رها شد. لبخند زد. هم زنده شده بود و هم بازی را برده بودند. حالا مهم نبود که همه این اتفاقات در ذهن او رخ داده بود.



جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۸:۰۸:۴۵ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰
#10
سلام پروفسور عزیزم!
___________
به عنوان تکلیف، مثل گابریل که به زور پیشگوییشو واقعی کرد، شما هم در قالب رول پیشگویی کنید و برای تبدیلش به واقعیت دست به کارای مختلف بزنید.
___________

اما باورش نمیشد که این بهترین کلاس عمرش باشد.

در واقع ملانی مجبورش کرده بود سر کلاس پیشگویی باشد وگرنه اما هم قبلا این کلاس را گذرانده بود و هم علاقه ایی به این جور کارها نداشت، چون به نظرش همه این پیشگویی ها رسما یک نوع کلاهبرداری بود، خب او که خودش در این زمینه خبره بود، دیگر نیازی به این کلاس ها نداشت.
قسمت بدتر قضیه این بود که افراد پیشگو اصلا این حرفها را قبول نداشتند و کارشان را هنری و مهم میدانستند.

ولی انگار این کلاس فرق داشت. استادشان، پرفسور دلاکور، رسما داشت به آن ها کلاهبرداری یاد میداد و این چیزی بود که اما عاشقش بود. حالا که قرار بود اینطور پیشگویی کنند؛ اما بزرگترین پیشگوی قرن میشد.

بنابراین دستش را بالا گرفت و با حالت داراماتیکی گفت:
_استاد.....من فکر کنم چیزی رو دیدم که جادوکار ناخودآگاهم بهم میگه .....اوه اوه....داره واضح میشه! .....یخ! قراره همه قلعه یخ بزنه!همه جا  قطعه های بزرگ یخ میبینم!

همه با نگاهی پر از " این دیگه رد داده" به اما خیره شدند و پرفسور گفت:
_ امم... این خیلی خوبه داری تلاش میکنی ولی فکر  میکنم جادوکار ناخودگاهت اون طرفه کره زمینه! چون الان اینجا تابستونه عزیزم!

همه کلاس خندید و اما با اعتماد به نفس گفت:
_به زودی اتفاق میوفته پرفسور! پیشگوی درونم هیچ وقت اشتباه نکرده!

در همین لحظه زنگ خورد و پرفسور در اخرین لحظه گفت:
_همه تکالیفتونو بیارید....منتظر پیشگویی تو هم هستم وینیتی!

اما به محض تمام شدن کلاس به سرعت به خوابگاه برگشت و به زیر تختش شیرجه رفت و جعبه آبی کوچکی را بیرون کشید. چند وقت بود میخواست از آن استفاده کند و بلاخره زمان مناسبش فرا رسیده بود.
با ذوق در جعبه را باز کرد و پارچه چرمی تا شده ایی را از آن بیرون کشید.
در لای پارچه؛ چند تیکه مو بود. اما یکی از موها را بیرون کشید و با دقت در جیبش گذاشت و به سمت سرسرای بزرگ دوید.

در هاگوارتز میتوان به چند طریق چیزهای ممنوعه را به دست آورد.
یا اینکه خودتان آنها را بسازید؛ یا از بیرون بیاورید و یا بخرید.اما در اثر تجربه متوجه شده بود که دو راه اول دردسر فروانی داردو بهترین راه گزینه سوم است. بنابراین به جای ساختن معجون تغییر شکل با هزاران دردسر به راحتی یک شیشه از ان را از "جیمی جون دل" که از بچه های هافلپاف بود،خرید. در واقع این پسر میتوانست هرچیزی در جواب سوالش که "چی میخوای جون دل؟" بود را در ازای مبلغ مناسب تهیه کند.
اما تا شب صبر کرد و بعد از خوردن معجون و عوض کردن لباسهایش به سمت کلبه هاگرید به راه افتاد.

بعد از در زدن؛ هاگرید در را باز کرد:
_عه پروفوسور مک گونگال! سلوم! خوش اومدین! چی شده  که شوما این موقع اینجا اومدین؟

اما که الان در ظاهر پرفسور مک گونگال بود سعی کرد مثل او خشک و رسمی حرف بزند:
_ سلام هاگرید! راستش من برای ارتقا دانش بچه ها و آشتی جادوکاران و طبیعت وحشی یه فکری داشتم که فکر میکنم فقط تو میتونی عملیش کنی.

_ منو موگویی؟ چی هست؟

اما که سعی میکرد مشکوک به نظر نرسد با لحن غمگینی گفت:
_ خب راستش یه سری اژدهای کله غازی اهل داهات اطراف یورکشایر رو دست وزرات خوته موندن! حیوونکیا جایی برای موندن و تخم گذاری ندارن! از اونجایی که قلبم خیلی براشون گیلی ویلی میره میخواستم بگم بیاریمشون اینجا! هم اونا خونه دار میشن و هم بچه ها تجربه بزرگ کردن اژدها رو پیدا میکنن! برای همین ازت میخوام بری بیاریشون!

در حقیقت اگر هاگرید کمی دقت میکرد  متوجه میشد که اما نه تنها شبیه به پرفسور مک گونگال حرف نمیزد بلکه ایده اش بسیار دورتر از منطق پرفسور و حتی مدرسه بود ،ولی ایده بزرگ کردن اژدها مانند تفی بود که شمع منطق هاگرید را در همان ثانیه  اول خاموش کرده بود، بنابراین با فریاد هیجان زده ایی گفت:
_ یا خودا! من خیلی دلم تنگ شوده واسه بزرگ کردن آژدها! اسمشو بذاریم نوربرت؟

اما که خیالش راحت شده بود، گفت:
_اره اره هرچی تو بگی!فقط یه چیزی این باید یه راز بین ماها بمونه! که همه با دیدن اژدها سوپرایز بشن! بعدا هرچی شد بگو من گفتم. بعدم زود وسایلتو جمع کن که راه بیوفتی به سمت یورکشایر!
هاگرید که رسما داشت بالا و پایین میپرید گفت:
_ باوشه حتما! اخ جوون قراره بازم نوربرت داشته باوشم!

و بعد بدون خداحافظی برای جمع کردن وسایلش به درون کلبه دویید.
اما که قسمت اصلی نقشه اش را به خوبی انجام داده بود با آرامش به سمت قلعه قدم زد. حالا فقط باید منتظر آمدن اژدها میشد.
............

_هاگرید! عقلتو از دست دادی؟ این چیه با خودت آوردی؟ بدبختمون کردی!!!
پروفسور مک گونگال حقیقی با چهره قرمز شده داشت سر هاگرید فریاد میکشید.

چند اژدهای سبز آبی بزرگ با چشمهای عجیب چپ شده به طور عمودی به دیواره قلعه چسبیده بودند و یکی به صورت برعکس در آب دیارچه شناور شده بود.

قبل از آنکه هاگرید بتواند جواب دهد، ملانی که از اساتید تازه وارد بود گفت:
_اینا کله غازی دهاتی اند ....و بله بدبخت شدیم.

مک گونگال به سمت او برگشت و پرسید:
_ واقعا؟ نمیشه بفرستیمشون برن؟

_ دقیقا مشکل همینه! چشمهای چپ شونو دیدیدن؟ خنگ اند خنگ! نمیبینین مثل پشه چسبیدن به دیوار قلعه؟ اونیکی که معلوم نیست چرا تو دریاچه برعکسه!؟   مثل بقیه اژدها ها پرواز  نمیکنن که، عاشق سنگ های گرم اند که بچسبن بهش! و تادا! قلعه ما بهترین جاست!
بعد از حرف های ملانی، دیگر نه تنها مک گونگال بلکه بقیه اساتید مثل پاپکورن قرمز شده و منفجر شدند. در کنار آنها دانش آموزان هم وحشت کرده بودند و بیرون قلعه جمع شده بودند و به اژدها های عجیب نگاه میکردند.

هاگرید که برای دفعه ۱۲۴ ام به مک گونگال گفته بود که از خودش اجازه گرفته و با فریاد جدیدی مواجه شده بود، یک باره گفت:
_ اها، فهمیدم! باید کاری کونیم که قلعه یخ بزنه! اینا از یخ و سرما فراری اند!

بعد از پیشنهاد هاگرید؛ یکی از اساتید هم در یکی  از کتابهای کتابخانه مطلب مشابهی را پیدا کرد. ولی از آنجا که منجمد کردن  همه قلعه عملا غیر ممکن بود؛ تصمیم بر این شد که جاهایی که استفاده ندارد را منجمد کنند و در بقیه جاها برای دور کردن اژدها تکه های بزرگ یخ بگذارند.

در میان تعجب و چشم های درشت شده همه بچه های کلاس؛ پیشگویی اما به واقعیت عجیبی تبدیل شد. ولی نکته مهم این بود که هدف اصلی اما نمره کلاس پیشگویی نبود. در حقیقت  هاگوارتز تکه های یخ  را از " آقای یخ زاده اصل" که فردی از قطب شمال بود خریده بود. برای اما که حتی نقش پروفسور مک گونگال را بازی کرده بود، تبدیل شدن به آقای یخ زاده مرموز که کاری نداشت.



جوری سر ملت کلاه گذاشتیم که فک کردن کلاه گروهبندیه!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.