هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آموس.دیگوری)



پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۲:۵۶:۱۶ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#1
چشماشو باز کرد. توی یه محیط سرد و تاریک بود. دست و پاهاش به چیزی که گویا صندلی بود، بسته شده بودن. از همه اینا غیر قابل تحمل تر، بوی متعفنی به مشامش می‌رسید.
- پیتزا! کی اینو گذاشته اینجا؟... فقط نشونم بدین تا...

آموس نذاشت مروپ حرفشو تموم کنه. چراغ کوچیکی رو روشن کرد تا ژست خفنی که گرفته، دیده بشه.
- ببخشید خانوم، ولی شما توی پست تام جاگسن، با من ترکیب شده بودین، و طبق قوانین جام آتش، باید توسط من شکنجه بشین.
- کدوم پست؟ کدوم قوانین؟!
- خب... سوال خوبیه... کدوم پست؟ ما چرا اینجاییم اصلا.

مروپ با کلافگی سرشو تکون داد.
- فقط بیا زود تمومش کنیم. فقط باید هشت تیکه پیتزا بخورم، مگه نه؟

آموزش که گویا کم کم ذهنش شروع به کار کردن کرده بود، به سمت پیتزا رفت.
- نه، شما باید پیتزا خوردن فرزندتونو ببینید.

مروپ چند ثانیه ساکت شد. با خودش فکر کرد، نه، امکان نداره پسرش این کارو باهاش بکنه. امکان نداره در حضور مادرش بشینه و پیتزا بخوره. با این افکار، کمی خیالش راحت شد، اما وقتی دید دست آموس به سمت کنترل رفت و ویدیویی رو توی تلویزیون اجرا کرد، به حقیقت پی برد... پسرش در نبود اون، هر روز پیتزا سفارش میداد!

تا چهارمین تیکه پیتزا، جیغ مروپ قطع نشد. با گوشه چشم به آموزی نگاه کرد، که با خیال راحت نشسته و پیتزا میخوره و پیتزا خوردن لرد رو نگاه می‌کنه. دیدن دو نفر همزمان که داشتم پیتزا میخوردن، بدترین شکنجه دنیا بود... یا حداقل اینجوری فکر میکرد.

صدای توی ویدیو توجهشو جلب کرد.
- نجینی، دخترمون، داری چی میخوری؟
- فس فس.
- همین یک بار که مادرمون نیست سرمون غر بزنه نشستی پرتقال میخوری؟ بندازش کنار.

این کلمات و پرتاب شدن پرتقال توسط نجینی به سمت سطل آشغال، مثل تیری به قلبش فرو رفتن و مروپ از حال رفت. آموس هم که قلب ضعیفش نه تحمل ناسالمی پیتزا رو و نه تحمل دیدن این حال مروپ رو داشت، از حال رفت، و کسی از برگذار کننده های جام آتش متوجه نشد که کار شکنجه تموم شده یا نه.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۰۴:۲۴ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
- چرا من باید بازم ذخیره باشم؟ منم میخوام بازی... عـــــــــــچو!

کل تالار، با عطسه رز به لرزه در اومد. جسیکا سعی کرد آرامش خودشو جفظ کنه.

- برای این. رز، تو مریضی! تو سرما خوردی!
- سرما؟ سرما بهر من نسازد مشـ... عـــــــــچو!

شیشه های پنجره های مجازی فرو ریختن.
رز چند روزی بود که واقعا بدحال بود. لرزشش بیشتر شده بود و با عطسه های مکررش، آمار زمین لرزه توی کشور رو یه تنه بالا برده بود.
بازی های قبلی رو حاضر شده بود کوتاه بیاد، ولی این بازی آخر، خیلی دلش میخواست حضور داشته باشه... حتی اگه شده به عنوان تماشاچی! برای بار صدم صداش بلند شد.
- هنوز نمیفهمم چرا نمیتونم تماشاچی هم باشم!
- آخه رز، تو اگه با زمین تماس داشته باشی، خرابی بیشتری به بار میاری... آموس تو یه چیزی بگو!
- کی؟ من؟ چرا من؟
- کاپیتانی دیگه ناسلامتی!
- ایول. کاپیتان چی؟!
- سدریک، تو ناظری، تو پاشو یه چیزی بگو... سدریک؟

تازه اون لحظه بود که متوجه شدن صدای خروپف سدریک مدتیه قطع شده.

- سدریک کجاست؟
- سمعکمو فروختم برای بچم کلی پتو خریدم. نترسین، سوراخشون کردم میتونه نفس بکشه.

جسیکا و رز چشمشونو از کپه پتو برداشتن و دوباره بحثشونو از سر گرفتن؛ ولی جسیکا نمیتونست توی این بحث پیروز بشه. رز ارشد بود و با کوبوندن همین موضوع توی صورتش، بارها شکستش داده بود...

- قبوله.
- چی قبوله؟
- این یکی بازی رو هم من نمیام.

بازیکنای تیم جسیکا رو بخاطر این موفقیت بزرگش روی دست بلند کردن و بعد از چند بار بالا انداختن، همگی رفتن بخوابن که برای بازی فردا آماده بشن.
وقتی که رز مطمئن شد همه خوابن، گورکنش رو زد زیر بغل و آروم از خوابگاه بیرون رفت.

* * *

بعد از اینکه گزارشگر اسامی بازیکنا رو خوند و همه از رختکن بیرون اومدن، بازی شروع شد. هافلپافیا نگران رز بودن؛ کل روز خبری ازش نبود. البته کارش قبل از هر بازی ای همین بود؛ خودش رو با چیز دیگه ای سرگرم میکرد تا به فکر بازی نیفته. ولی اینبار دلشوره عجیبی داشتن.

- هکتور کوافل به دست جلو می‌ره. با لرزش هاش، بازیکنای هافلپاف رو جا می‌ذاره. نزدیک دروازه میرسه و...

نیازی نبود گزارشگر جمله رو تموم کنه. توپ با فاصله خیلی زیاد از دروازه به بیرون رفت. ولی تنها دلیلش لرزش های هکتور نبود.
بازیکنای کوییدیچ که توی هوا معلق بودن، اول متوجه نشدن. ولی یه نگاه به اطرافشون کافی بود تا متوجه بشن؛ جایگاه تماچیا به طرز وحشتناکی تکون میخورد، و دروازه ها سر جاشون بند نمیشدن.

- به نظرتون کار رزه؟

به بهونه پیدا کردن اسنیچ، نیکلاس رو فرستادن لای تماشاچیا.
گزارشگر که محکم خودشو به میزش چسبونده بود، به گزارشش ادامه داد:
- حالا از تیم هافلپاف، آموس کوافل به دست جلو می‌ره... تا اونجا که میبینیم... داره به سمت دروازه خودشون میره؟

گزارشگر درست میدید؛ به جز نیکلاس همه اعضای تیم جمع شده بودن که نذارن آموس گل به خودی بزنه، ولی اون با یه فریاد « اصلا کی هستین شما » توپ رو پرتاب کرد. در حالت عادی امکان نداشت توپ وارد دروازه بشه، ولی زمین لرزه، دروازه رو جوری تنظیم کرد که توپ درست از وسطش رد شد.

هیاهویی از طرف تماشاچیای اسلایترین بلند شد، ولی نه بخاطر امتیاز؛ بلکه بخاطر اینکه جایگاه تماشاچیاشون در حال فروپاشی بود.

در همین حال، نیکلاس در حال جست و جو برای پیدا کردن رز و اسنیچ، جایگاه ها رو زیر و رو کرده بود. مطمئن بود اثری از رز نیست. یعنی ممکن بود عامل زمین لرزه ها، رز نباشه...

هنوز این فکر کامل از ذهنش نگذشته بود که یه چیز کوچیک طلایی، خودش رو پرت کرد توی بغلش. اسنیچ بیچاره، دهن نداشت که بهش بگه چه اتفاقی براش افتاده. فقط با بال ظریفش به نقطه ای نزدیک دروازه روی زمین اشاره کرد، که بخاطر زمین لرزه اصلا مشخص نبود.

نیکلاس شونه ای بالا انداخت؛ بعد از بازی میرفت سراغش. پس فقط به بالا بردن اسنیچ و اعلام پیروزی اکتفا کرد.

- و نیکلاس فلامل از تیم هافلپاف، موفق به گرفتن اسنیچ میشه! و برنده این مسابقه کسی نیست جز... اسلایترین!

کمی طول کشید تا بقیه بفهمن چی شده. زمین لرزه که خفیف تر شد، چشم همه به جدول امتیازات افتاد.
هافلپاف: 150
اسلایترین: 160

- ولی چطور؟ اسلایترین که اصلا گل نزد!
- بحث همینه! آموس یه تنه با گل به خودیاش به خاک سیاه نشوندمون.
- یه تنه؟

جسیکا اینو گفت و رفت سمت شتر.
- چرا وظیفه تو درست انجام نمیدی؟ یه دروازه بانی ازت خواستیما! کار سختیه؟!
- البته که سخته! خودتون آدما هم به سختی از پسش بر میاین! من همینکه روی جارو وایسادم خودش خیلیه! تازه، این دروازه هم خیلی همکاری کرد باهاش. همش میرفت سمت پرتابای آموس!

اونقدر تیم مشغول دعوا بودن، که متوجه نشدن رز، آروم از زیر دروازه بیرون خزید و پاورچین به سمت خوابگاه رفت.
- حتی اسنیچ هم وقتی دید پشت سر هم عطسه میکنم فرار کرد. چرا فقط وقتی من سرما میخورم هیچکس نمیخواد باهام بازی کنه؟ حتی خودم و علیرضا دیشب زمینو تا زیر دروازه کندیم تا راحت بتونم بازی رو ببینم...


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مرلینگاه عمومی هاگزمید (تالار اندیشه)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۹:۳۰ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#3
توی دهکده هاگزمید، مدتی شایعه شده بود که مرلینگاه عمومی، تسخیر شده ست. با وجود اینکه وجود روح عادی بود، هیچکس به اونجا نمی‌رفت. تنها کسی که سالم برگشته بود، توی کافه نشسته بود و کل افراد کافه دورش جمع شده بودن. سوالای زیادی داشتن...

- جدی اونجا چند تا آدم تبدیل به عروسک شده و کشته شدن؟
- واقعا همه جا رو خون گرفته بود؟
- همه چیزو برامون تعریف کن!

مرد که تا الان سکوت کرده بود، کلاه گاوچرونیش رو بالا برد و یه پک به سیگارش زد.
- از کجا شروع کنم؟ همین که رفتم تو، یه نفر جیغ زنان خارج شد. آهسته آهسته رفتم داخل. یه سر و صداهایی از یکی از مرلینگاها میومد.
- سر و صدا؟ :ynai:
- سر و صدا... صدای یه دختر و پسر جوون. خواستم درو بشکونم و هر کسی رو، که چنین کار وحشتناکی کرده، به سزای اعمالش برسونم... ولی بعد پیش خودم فکر کردم، حقیقت مهم تره. پس آروم گوش واستادم...

مردم هیجان زده از سر و کول هم بالا میرفتن تا صدای مرد رو خوب بشنون.

- یهو صدای پسره رو شنیدم: مگه قرار نبود ما با هم کار کنیم؟ اینجوری نمیشه، باید تشنه خون باشی!

جمعیت تو سکوت هولناکی فرو رفت. تو مدت دو ساعتی که شایعه پخش شده بود، همه دلشون میخواست این داستانو بشنون، اما حالا دیگه مطمئنم نبودن.

- ب... بعدش؟
- دختره یهو قاطی کرد. سر و صدا مرلینگاهو برداشت. انگار یه غول داشت پاهاشو میکوبید زمین. جیغ گوشخراشی کشید: به بابام میگم! اصلا تو کی هستی که دستور میدی؟ من عروسک بازی دوست دارم!

مردم نگاه های وحشت زده ای به هم انداختن، بعد به سمت مرد برگشتن.

- بعد پسره با صدای بغض داری گفت: داری بابا داشتنتو به رحم میکشی؟ من مامان ندارم. مامان داشتنتو به رحم بکش اگه راست میگی.

اشک تو چشم مردم جمع شده بود.
- دختره چیکار کرد؟
- دختره چیکار کرد؟! با بی رحمی تمام مادر داشتنشو به رخ پسره کشید! چجوری؟! با فریاد گفت: مامان من امروز شیش صبح بیدارم کرد گفت هشت صبحه! بعد خودش تا لنگ ظهر خوابید چون گزارشگری کار خیلی مهمی نیست. هر چند بعد از چند تا بحث و جدلی اینو گفت، ولی مطمئنا برای این بود که کار زشتشو پنهان کنه!

مردم نچ نچ کردن. تا حالا داستان به این ترسناکی نشنیده بودن.
- بعدش چی شد؟
- هیچی. یه چیزایی راجب یه نفر به اسم هکتور و معجون و اینا گفتن، و اینکه شاید اونا تا ابد با هم یکی شده باشن. بعد یهو بحثشون بالا گرفت. دختره گفت من نمیخوام به یه تک فرزند لوس وصل باشم. پسره هم گفت منم نمیخوام به یه ته تغاری لوس وصل باشم. این گفت لوس، اون گفت لوس...
از این مکالمه خسته شدم. با عصبانیت لگد زدم در رو باز کردم و...
- و چی؟!
- و یه پسر دیدم... که داره با دستش حرف میزنه!
-
- و دستش دهن داره!
-
- و در واقع اون عروسکها آدم نبودن، عروسک بودن که از تو زباله ها جمع کرده بودن و میخواستن به مناسبت قهرمان شدن یه تیم مشنگی، قرمز رنگ کنن و بفروشن!

نصف مردم غش کردن. نصف دیگه که سر حال مونده بودن، مرد رو رو دستاشون بلند کردن و بخاطر این افشاگری بزرگ، سر تا پایش رو طلا گرفتن.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۵۴:۳۹ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#4
خلاصه : قانونی وضع شده که همه باید از سنت مانگو گواهی سلامت روحی و جسمی بگیرن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان با نسبت دادن بیماری های روحی و جسمی مختلف به مردم، کسب درآمد کنن. سنت مانگو اگلانتاین رو فرستاده که به مردم گواهی سلامت بده.

حالا اگلانتاین برگشته بیمارستان و اژدهای چارلی سوزوندش.

**********


آگلانتاین چشماشو باز کرد و خودشو توی تخت بیمارستان دید که انواع و اقسام سرم و دم و دستگاه بهش وصل بود.
خیلی طول نکشید تا یادش بیاد چه اتفاقی افتاده.

همون لحظه، یه پرستار وارد اتاق شد.
- چیکار می‌کنی آقا؟! باید استراحت کنید!
- من که دارم استراحت میکنم.

پرستار تازه کار که کل دوران تحصیلش، و حتی کودکیش، برای گفتن این جمله تمرین کرده بود، ضایع شد.
- خب، میخوای هم استراحت نکن.
- خانم پرستار، من چند وقته اینجام؟ بیست سال؟
- یه ربع حدودا. طلسمای فوق قوی روت اجرا کردیم تا باز سالم شدی.
- یعنی بیست دقیقه هم نشد؟

پرستار این حرفشو نشنید گرفت. سریع یه کاغذ در آورد و بهش داد. با دیدنش، برق از سر آگلانتاین پرید.
- بدهی چرا؟! من کارمند همینجام!
- همینه که هست! می‌دونی هزینه هر کدوم از این دستگاه چقده؟ اگه نمیخوای کارتو از دست بدی پاشو ادامه بده!

آگلانتاین با عصبانیت قلم کاغذشو برداشت و بیرون رفت و همچنان که زیر لب نفرین میکرد، دنبال بیمار جدید میگشت.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۱:۵۱:۵۸ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
#5
الو؟... صدام میاد؟... نمیدونم چی میگی! خب اشکال نداره، من میگم.

عاقو همین پریروز با بروبچ رفته بودیم گردش. هکتور یه چی داده بود، زدیم، اصلا نفهمیدیم معجون روی ماست، ما روی معجونیم، خلاصه خیلی جنسش خوب بود. نذاشت داداش پیرمون رانندگی کنه، گفت حواست نیست، به کشتن میدیمون. بعد خودش میانگین آمار کشته ها در سال رو تو کشور یه عالمه جابجا کرد.

بگذریم، گشتیم و گشتیم و گشتیم و کشته دادیم و اینا، آخر شب اومدیم همه بریم توی مسافرخونه تام بخوابیم، چون بچه ها زناشون خونه راهشون نمیدادن، تام هم راهمون نداد. گفت مشتریامونو منحرف میکنین. د آخه لامصب، منحرف کن ما خودش مشتری درجه یک خودته!

بگذریم، گفتیم این هم نشد، عب نداره! شب تو اتوبوس می‌خوابیم.
قبل خواب اومدیم بساط آتیش و کارت انفجاری پهن کردیم. وسط اتوبوس یه سوراخ گنده درست شد ولی اشکال نداره. هکتور گفت برای همه چی یه معجون داره.
نمیدونم چی شد، بحث رفت سر بدبختیامون. هکتور میگفت بلا توی خونه ریدلا راهش نامیده چون سر یه معجون یه بار خونه رو منفجر کرده بود. نزدیک خونه بشه کروشیو میخوره
ریگولوس هم که از بس موقع دزدی لو رفته بود دیگه طرفای خونه گریمولد، سایه شو هم با تیر میزدن.
داداش پیرمون خیلی افسرده بود. میگفت یه عشقی داره که یه مانع بزرگ سر راهشه.
منم که دیدم دارم کم میارم، لاتی شو پر کردم گفتم:
- بابا شما نمیدونین بدبختی چیه، دنبال بازی چیه! منو بگو که صبح تا شب دمنتورا دنبالمن!

یعنی حال میکردم این خوف‌و تو چشاشون میدیدما! یک ساعت درباره لذت شکنجه دادن خون کثیفا باهاشون صحبت کردم، یهو به خودم اومدم تا ای داد بیداد! رفقای ناباب منو دست بسته آوردن تحویل دمنتورا دادن! بابا ما حالمون خوب نبود یه چی گفتیم!
بعداً فهمیدم کار داداش پیرمون بود... بابای پیرمون البته. اتوبوسو برداشته، ننه ما رو برده ماه عسل. گفته هر وقت برگشتن درم میارن از این تو.

تو چی؟ از تو چه خبر؟... چی، ماچ میخوای؟ اشکالی نداره یعنی؟ یه آدم با یه دمنتور؟ اوکی.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۳ ۲۱:۵۶:۰۶

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۲۱:۵۳:۲۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#6
هافلپاف VS گریفندور

سوژه: خدا

- گفتم بشینین سر جاهاتون، میخوام استراتژی بازی رو بگم!

آموس اینو گفت و با عصبانیت به تیمش خیره شد؛ تیمش سر جاش نشسته بود، فقط از شدت خنده به این طرف و اونطرف قل میخورد. جسیکا دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره.
- این چه ریختیه برای خودت درست کردی، کاپیتان؟

بقیه از شدت خنده به اطراف پرتاب شدن. آموس به سر و وضع خودش نگاهی انداخت؛ یه عینک با دماغ گنده و سبیل، کلاه و لباس گشاد مکزیکی و کفشای دلقکی که پوشیده بود، ظاهر مسخره ای بهش میداد. اونقدر مسخره که خودش هم خنده ش گرفت، ولی به روش نیاورد.
- چـ... چشه مگه؟
- چش نیست، گوشه!
- اگه اینقد که تو طنز استعداد داری تو کوییدیچ هم داشتی، الان قهرمان بودیم، شتر.

اشک توی چشمای کسی که شتر خطاب شده بود، حلقه زد؛ ولی وقتی به این واقعیت تلخ پی برد که واقعا شتره، ضایع شد و رفت مثل بچه شتر سر جاش نشست.
- خب استراتژیتو بگو کاپیتان.
- استراتژی... اوم...

بیشتر از این هم از آموس انتظار نمیرفت؛ همینکه یادش مونده بود امروز بازیه، خودش خیلی حرف بود.

با صدای گزارشگر، در رختکن ها با صدای بوم عجیبی باز شد. دور تا دور زمین، با رعایت فاصله اجتماعی، یکی در میون شاگردای هاگوارتز و شیطانوارتز نشسته بودن. جیغ و ویغ عجیب شیاطین فضا رو پر کرده بود. وقتی که همه بازیکنا از رختکن بیرون اومدن، سوت شروع بازی زده شد.

- با عرض سلام و خنک باشید خدمت شنوندگان عزیز، گزارش بازی رو میشنوین از طبقه هفتم جهنم، که خیلی خیلی خنکه!

بازیکنا که انواع خنک کننده به جاروشون وصل کرده بودن ولی بازم کلاهشون ذوب شده بود، با خشم نگاهی به جایگاه گزارشگر که پر از نوشیدنی های خنک و کولر های گازی و گرون قیمت بود، انداختن، چند تا فحش روانه کردن و بازی رو شروع کردن.

- در سمت راستتون، شتر رو میبینید که محکم خودشو به جارو چسبونده که نیفته. در سمت چپتون هم الکس یه چیزی رو میبینید که روی جاروش لم داده. جلوتر، یک عده شیطون رو میبینین که سعی دارن آدما رو بخورن، ولی به دستور خدا سر جاشون نشستن.

شیاطین نگاه حریصانه ای به بغل دستی انسانشون، و نگاه اعتراض آمیزی به بالا مینداختن، و بعد به زمین بازی زل میزدن.

- بله، گرمای اینجا در حالت عادی طوریه که حتی شیاطین هم عذاب میکشن، ولی به خاطر گل روی هاگوارتزی ها، امروز گرما قابل تحمل تره.

گزارشگر لیموناد خنکشو نوشید. گرما شاید واسه اون قابل تحمل بود، ولی برای هاگوارتزی ها نه. هردوتا تیم امیدوار بودن یکی زودتر اسنیچو بگیره تا بازی تموم شه. تنها مشکلشون این بود که کسی نمیدونست توی بازی چه خبره، چون گزارشگر بجای گزارش بازی، راهنمای تور ارائه میداد و آبمیوه میخورد. زمین بازی هم از نور شعله های جهنم پر شده بود و چشم، چشمو نمیدید.

- بچه ها! باید با هم همکاری کنیم! اینجوری نمیشه!
- میگی چیکار کنیم زاخار؟
- در وهله اول باید کاپیتانو پیدا کنیم!

اونجا بود که هافلپافیا متوجه شدن آموس از اول بازی غیبش زده. با ظاهر جلفی که داشت، امکان نداشت توی زمین دیده نشه.
صدای جیسون، کاپیتان تیم رقیب، توجهشونو به خودش جلب کرد.
- اینجوری نمیشه! بیاین با همکاری هم، اسنیچو پیدا کنیم. حالا سر اینکه کی بگیرش، صحبت میکنیم!

اعضای هر دو تیم، شروع به گشتن کردن؛ هیزم هارو جابجا کردن، صندلی تماشاچیا رو کنار زدن، و...
در همون لحظه، یه بلاجر به جیسون خورد و اونو از بازی بیرون کرد. چون علاوه بر اینکه محکم بود، توی اون دمای بالا، داغ داغ شده بود و اگه به کسی برخورد میکرد، بدون شک بیهوش میشد. ولی جیسون هر کسی نبود! اون کاپیتان یه تیم بود، نه، دوتا تیم! یه بلاجر برای بیرون انداختنش کافی نبود...
توی همین فکرا بود که بلاجر دوم محکم به صورتش خورد و ایندفعه واقعا از بازی بیرونش کرد.

- حالا من ناظرتونم.

کسی حوصله جر و بحث با زاخاریاس رو نداشت، برای همین به یه "چرخوندن چشم تو حدقه" بسنده کردن و به گشتن ادامه دادن.
نیکلاس نگاهی به دور و برش انداخت و وقتی مطمئن شد کسی نمیبینه، روی جاروش لم داد و آبمیوه ای که قایم کرده بود رو درآورد بخوره، که نگاهش به چیز وحشتناکی افتاد.
- آموس؟! تو اینجا چیکار میکنی؟!
- هیس! صداتو میشنوه!
- کی؟!
- خدا!

و به بالا اشاره کرد.

::فلش بک::

آموس به دور و برش نگاه کرد. تا همین چند دقیقه پیش، خیلی درد میکشید. یهو دردش خوابید و وقتی چشماشو باز کرد، درد رفته و اطرافش پر از نور شده بود. سعی کرد همه چیزو به یاد بیاره... آره، وقتی میخواست به زور عصاش رو به یه زن غریبه بفروشه، شوهرش غیرتی شده و عصا رو فرو کرده بود تو حلقش.
یعنی مرده بود؟

نه، نمیتونست واقعی باشه! هنوز کلی کار داشت. هنوز کلی سمعک مونده بود که پسرش براش بخره و اون ببره بفروشه و برای پسرش پتو و بالش بخره. توی همین فکرا بود که صدای دلنشینی رو شنید.
- تو بنده خوبی نبودی آموس.

آموس یکه خورد. چون یادش نمیومد چیکار کرده. برای همین، صدای دلنشین شروع کرد به شمردن گناهانش. منتهی، هیچکدوم قابل پخش نبودن.

- حالا چی؟ میرم جهنم؟
- حالا که نه، ولی توی زندگیت یه روزی میری.
- زنده میشم؟
- اگه شروطی که بذارم رو قبول کنی.
- اگه قبول نکنم چی؟
- مستقیم میری جهنم.
- شروط چین؟

::پایان فلش بک::

- خب چیکار کردی؟ همه شروطو زیر پا گذاشتی؟
- همشو که نه، شیش تاشو.
- چند تا بودن مگه؟
- هفت تا.

نیکلاس خواست فقط شونه بندازه بالا و نوشیدنیشو بخوره، که یاد همه این هفتاد سال گذشته رقابت و کشمکش برای بدست آوردن بازو بند کاپیتانی افتاد.
- کاپیتان بشم یا خدا رو صدا...

آموس نذاشت حرفش تموم شه، سریع بازوبند رو داد به نیکلاس و هلش داد بیرون. بیرون رفتن نیکلاس از بین شعله ها همانا و توفانی شدن شدید آسمون هم همانا. صدای غرش بلندی توی کل سالن پیچید.
- بالاخره آمدی، آموس!

نیکلاس نگاهی به جای آموس انداخت، ولی آموس دیگه اونجا نبود. در عوض، متوجه شد نور شدیدی افتاده روش و همه نگاه ها به سمت اونه.

- آموس دیگوری؛ ما به تو گفته بودیم که دزدی نکنی، غیبت نکنی، دروغ نگویی، با دیگران به خوبی صحبت کنی، از جسم خود به خوبی مراقبت کنی، جنس مخالف را اذیت نکنی، و با پدر و مادرت با اخم نگاه نکنی... که تو تنها مورد آخر را رعایت کردی، چون پدر و مادرت نزد ما هستند!

روح پدر و مادر آموس از پشت سر خدا دست تکون دادن.

- و حالا، چون به شروط ما عمل نکردی، با ما می آیی!

نور خاموش شد و صدا قطع، و همه متوجه شدن خبری از نیکلاس نیست. البته، بخاطر اینکه نیکلاس هم مثل آموس پیر بود، کسی متوجه نشد نیکلاس رفته، نه آموس.
همهمه ای بین تماشاچیا پیچید. همه به این فکر میکردن که آموس چه آدم دو رو و دروغ گو و پستی بوده. حتی همگروهیاش هم ناراحت بودن که چرا بهش اعتماد کردن و بهش دستبند کاپیتانی دادن...

- پیداش کردم!

آموس اینو گفت و با جاروش بالا اومد. همه به چیز زرد رنگی که توی دستش بود خیره بودن. شبیه اسنیچ بود ولی بال نداشت. هم تیمیاش با تعجب بهش نگاه کردن.

- چیه خب؟ شعله ها شدید بودن، بالاش سوخت!

همه خواستن به داور نگاه کنن تا تصمیم نهایی رو بگیره، ولی از اونجایی که داور نداشتن، هافلپافیا با خوشحالی آموس رو روی دست گرفتن و با خودشون گفتن تا وقتی که برنده میشن، شخصیت هم تیمیشون اصلا مهم نیست! و همه دانش آموزا با خوشحالی از ورزشگاه خارج شدن.

کمی دور تر، پیش خدا

- محض احتیاط، اسنیچو با خودم آوردم که از اون ورزشگاه لعنتی نتونن بیان بیرون. مگه دستم به اون آموس لعنتی نرسه...
- هوی دیگوری، چیکار کردی هنوز داره برات گناه ثبت میشه؟
- تو کی هستی؟
- فرشته سمت راستت. فرشته سمت چپت گفت با لباس تیمتون یه اسنیچ تقلبی ساختی بازی رو بردین. این اسنیچ توی دستتو بده ببینم...


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۹:۳۰:۲۶ جمعه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۰
#7
- نه، چیز... منظورم اینه که... خب...

ولی منظورش دقیقا همین بود؛ فقط به درستی بیان نکرده بود. تا بخواهد فکر کند که چطور به درستی بیانش کند، صدای سر کادوگان، بار دیگر افکارش را پاره کرد.
- همرزم؟ رودولف مودولف اینا که نیستی؟
- نه.
- مطمئنی؟
- مطمئنم.
- مطمئنه.

تا آگلانتاین بخواهد به خودش بیاید، با یک دسته گل و یک جعبه شکلات، روی مبل نشسته بود و سر کادوگان در تابلویی جلویش.

- خب، بریم سر اصل مطلب. باید خونه و ماشین داشته باشی، شغل پر درآمد هم داشته باشی، مدرک دکترا هم داشته باشی. داری؟

سر کادوگان خیلی در نقشش فرو رفته بود. آگلانتاین فکر کرد.
- یه خونه نقلی دارم، ماشین هم یه تراکتور قرمز خوشگل دارم، تو بیمارستان هم کار میکنم...
- به به، یه خواستگار دکتر! دخترم، چایی رو بیار!

هر دو چند دقیقه ای منتظر نشستند، ولی از چایی خبری نشد. بعد از چند دقیقه دیگر انتظار، سر با دست به پیشانی خود زد.
- ای وای، تابلوی دخترمان بسیار کوچک است، نمیتواند چای بیاورد. چرا به ذهن تو نرسید، همرزم دکتر؟
- خب... صدای شما یه بار افکارمو مچاله کرد، یه بار پاره. نمیتونم فکر کنم.

سر کادوگان آه عمیقی کشید و به صدایش دستور داد افکار آگلانتاین را درست کند. صدا با بی حوصلگی به سمت افکار آگلانتاین رفت و بلافاصله بعد از اینکه تعمیرشان کرد، داد و فریاد آگلانتاین بلند شد.
- آقا یه ساعته مارو علاف کردین. اینجا ایرانه مگه؟ اینجا انگلیسه. ما اینجوری خواستگاری نمیکنیم که! شما هم مشکل "دختر شوهر ندهنده" دارین که میشه پونصد گالیون. تازه خرج افکار پاره و مچاله مو هم باید بدین که میشه صد گالیون. عزت زیاد!

راهش را کشید که برود، که سر از جا پرید.
- یعنی دخترم را گول زدی، همرزم؟
- نه، حلقه نیاوردم. دفعه بعد با حلقه میام
آگلانتاین این را گفت و به سمت نفر بعدی در محفل حرکت کرد.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۲:۲۳:۴۵ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#8
در طرف دیگه خوابگاه، اما با بی میلی، به جماعتی نگاه میکرد که بی صبرانه، به دستش خیره شده بودن...‌ درواقع به دسته گل توی دستش، و منتظر پرتابش بودن. اما ترجیح میداد همونجا بمونه و به جمعیت نگاه کنه که برای دسته گل، دست و پا میشکستن تا اینکه برگرده پیش...

برای دسته گل دست و پا میشکستن؟ همون لحظه، فکر خوبی به ذهنش رسید. دسته گل رو بالا گرفت و شور و هیجان جماعت رو دید.
- خب خب خب... هر کی دلش میخواد من دسته گل رو پرت کنم، پنج گالیون بده.

ملانی که فقط اومده بود غذا بخوره، با دیدن این صحنه، به گوشی پزشکیش نگاه کرد، و با کف دست به پیشونیش کوبید.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶:۰۳ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹
#9
نون های خیلی خامه ای تقدیم میکنند


- برین کنار بذارین باد...

اینیگو نتونست حرفشو تموم کنه، چون بلافاصله ماهیتابه مالی روی سرش فرود اومد. همچنان که روی زمین دراز کشیده بود و سرشو میمالید، به مقصد، که قابلمه مالی بود، نگاه کرد. باید توی شلوغی و هیاهو، تا اون سر سالن میرفت. با این فکر، آهی از ته دل کشید.

- هی.
- ها؟
- اینجام.

اینیگو به آدمای دور و برش نگاه کرد، اما کسی با اون صحبت نمیکرد.

- هوی.

بالاخره بعد از همت و تلاش بسیار، توجه اینیگو به پیرمردی جلب شد که چند متر اونور تر، روی زمین دراز کشیده بود. سینه خیز به سمت پسرمرد رفت.
- بله؟
- جنس میخوای؟
- نه خیر آقا. من پاک پاکم...

حرف اینیگو با دیدن اجناس پیرمرد ناتموم موند. یه عینک، یه سمعک، دوتا عصا...

- تازه یه آتل پا هم تو اتاق هست. اگه خواستی بدم خدمتت.
- اینا به چه درد من میخوره آخه؟
- خب ببین، اینجا درگیری شده، درسته؟ تو هم نه وسیله دفاعی داشتی و نه اسلحه، درسته؟ خب فقط با خرید عدد عصا، صاحب یک اسلحه مناسب و با خرید یک عدد عصای دیگه، صاحب یک وسیله دفاعی شوید. با عینک، حرکات دشمن را دقیق زیر نظر بگیرید و با سمعک، صدای دشمن را به وضوح بشنوید‌. قیمت فقط هفت هزار گالیون.

قیافه اینیگو که با معرفی هر جنس، شادتر میشد، یهو غمگین تر از قبل شد.
- ندارم که.
- خب... موردی نداره. کاسب خوب فکر اینجاشو هم میکنه. یه فکر خوب دارم.
- چه فکری؟
- با پیرزن گروهتون آشنام کن‌. همون که قیافه ش جوونه.

اینیگو باید انتخاب میکرد. یا بدون تجهیزات میرفت و ریسک شهید شدن در راه رسیدن به انتهای سالن رو میپذیرفت، یا با هدر دادن مقداری زمان، تجهیزات رو میگرفت و جون همه رو نجات میداد.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۰:۱۶:۲۲ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#10
- آها قرص!

آموس اینو گفت و بعد جیباشو گشت.
- این که سمعکه، برای کتی برداشتم، این لنزا هم برا لاوندره... این ویلچر هم واسه آلنیس...

حتی مرلین هم نمیدونست ویلچر به اون بزرگی، چجوری توی جیب آموس جا شده.
همچنان که آموس زور میزد تا ویلچر رو از جیبش بیاره بیرون، صدای قرچ قروچی اومد.

- به امید خودمان استخوانهایت بودند؟
- نه، من استخونام کاملا سالمن. این قرصا بودن.

اگه این حرف رو به کسی غیر از مرلین گفته بود، شاید باور میکرد؛ ولی خب، طرف صحبت آموس، مرلین بود که همه چیزو میدونست.
مرلین به آموس نگاه کرد که چند تا قرص از جیبش درآورد و بهش داد.
- میشه پونصد گالیون.
- پانصد گالیون؟! دوتا قرص را میدهی پانصد گالیون؟
- اگه این کارو نکنم که از زیر خرج زندگی در نمیام. شهریه سدریک، چشم و هم چشمی زن، دوا و درمون خودم. دلت میاد مرلین؟

مرلین یه نگاهی بهش کرد؛ نه، دلش نمیومد. از جیبش پونصد گالیون در آورد و بهش داد.
- بیا، این...

ولی آموس رفته بود. به محض اینکه پول با دستش تماس پیدا کرد، غیبش زد. مرلین زیر لبی غر غری کرد و تو فکر اینکه چطور یه پیرمرد با دیسک کمرش میتونه اینقد سریع بدوه، داد زد:
- بعدی.


گاد آو دوئل

با عصا






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.