هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آموس.دیگوری)



پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۳:۲۳:۴۵ سه شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۹
#1
در طرف دیگه خوابگاه، اما با بی میلی، به جماعتی نگاه میکرد که بی صبرانه، به دستش خیره شده بودن...‌ درواقع به دسته گل توی دستش، و منتظر پرتابش بودن. اما ترجیح میداد همونجا بمونه و به جمعیت نگاه کنه که برای دسته گل، دست و پا میشکستن تا اینکه برگرده پیش...

برای دسته گل دست و پا میشکستن؟ همون لحظه، فکر خوبی به ذهنش رسید. دسته گل رو بالا گرفت و شور و هیجان جماعت رو دید.
- خب خب خب... هر کی دلش میخواد من دسته گل رو پرت کنم، پنج گالیون بده.

ملانی که فقط اومده بود غذا بخوره، با دیدن این صحنه، به گوشی پزشکیش نگاه کرد، و با کف دست به پیشونیش کوبید.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: خوابگاه مختلط هافلپاف!
پیام زده شده در: ۲۱:۵۶:۰۳ شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹
#2
نون های خیلی خامه ای تقدیم میکنند


- برین کنار بذارین باد...

اینیگو نتونست حرفشو تموم کنه، چون بلافاصله ماهیتابه مالی روی سرش فرود اومد. همچنان که روی زمین دراز کشیده بود و سرشو میمالید، به مقصد، که قابلمه مالی بود، نگاه کرد. باید توی شلوغی و هیاهو، تا اون سر سالن میرفت. با این فکر، آهی از ته دل کشید.

- هی.
- ها؟
- اینجام.

اینیگو به آدمای دور و برش نگاه کرد، اما کسی با اون صحبت نمیکرد.

- هوی.

بالاخره بعد از همت و تلاش بسیار، توجه اینیگو به پیرمردی جلب شد که چند متر اونور تر، روی زمین دراز کشیده بود. سینه خیز به سمت پسرمرد رفت.
- بله؟
- جنس میخوای؟
- نه خیر آقا. من پاک پاکم...

حرف اینیگو با دیدن اجناس پیرمرد ناتموم موند. یه عینک، یه سمعک، دوتا عصا...

- تازه یه آتل پا هم تو اتاق هست. اگه خواستی بدم خدمتت.
- اینا به چه درد من میخوره آخه؟
- خب ببین، اینجا درگیری شده، درسته؟ تو هم نه وسیله دفاعی داشتی و نه اسلحه، درسته؟ خب فقط با خرید عدد عصا، صاحب یک اسلحه مناسب و با خرید یک عدد عصای دیگه، صاحب یک وسیله دفاعی شوید. با عینک، حرکات دشمن را دقیق زیر نظر بگیرید و با سمعک، صدای دشمن را به وضوح بشنوید‌. قیمت فقط هفت هزار گالیون.

قیافه اینیگو که با معرفی هر جنس، شادتر میشد، یهو غمگین تر از قبل شد.
- ندارم که.
- خب... موردی نداره. کاسب خوب فکر اینجاشو هم میکنه. یه فکر خوب دارم.
- چه فکری؟
- با پیرزن گروهتون آشنام کن‌. همون که قیافه ش جوونه.

اینیگو باید انتخاب میکرد. یا بدون تجهیزات میرفت و ریسک شهید شدن در راه رسیدن به انتهای سالن رو میپذیرفت، یا با هدر دادن مقداری زمان، تجهیزات رو میگرفت و جون همه رو نجات میداد.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بارگاه ملکوتی، شعبه خانه ریدل!
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۲۲ چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۹
#3
- آها قرص!

آموس اینو گفت و بعد جیباشو گشت.
- این که سمعکه، برای کتی برداشتم، این لنزا هم برا لاوندره... این ویلچر هم واسه آلنیس...

حتی مرلین هم نمیدونست ویلچر به اون بزرگی، چجوری توی جیب آموس جا شده.
همچنان که آموس زور میزد تا ویلچر رو از جیبش بیاره بیرون، صدای قرچ قروچی اومد.

- به امید خودمان استخوانهایت بودند؟
- نه، من استخونام کاملا سالمن. این قرصا بودن.

اگه این حرف رو به کسی غیر از مرلین گفته بود، شاید باور میکرد؛ ولی خب، طرف صحبت آموس، مرلین بود که همه چیزو میدونست.
مرلین به آموس نگاه کرد که چند تا قرص از جیبش درآورد و بهش داد.
- میشه پونصد گالیون.
- پانصد گالیون؟! دوتا قرص را میدهی پانصد گالیون؟
- اگه این کارو نکنم که از زیر خرج زندگی در نمیام. شهریه سدریک، چشم و هم چشمی زن، دوا و درمون خودم. دلت میاد مرلین؟

مرلین یه نگاهی بهش کرد؛ نه، دلش نمیومد. از جیبش پونصد گالیون در آورد و بهش داد.
- بیا، این...

ولی آموس رفته بود. به محض اینکه پول با دستش تماس پیدا کرد، غیبش زد. مرلین زیر لبی غر غری کرد و تو فکر اینکه چطور یه پیرمرد با دیسک کمرش میتونه اینقد سریع بدوه، داد زد:
- بعدی.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مهد کودک دیاگون
پیام زده شده در: ۱۹:۲۳:۱۰ سه شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۹
#4
لرد چند تا نفس عمیق کشید تا به اعصابش مسلط بشه. غیر از تربیت کننده بچه، بقیه مرگخواراشو لازم داشت.
- فقط به ما بگین این بچه، حاصل تربیت کدومتونه؟ کاریش نداریم. میخوایم یه ذره باهاش حرف بزنیم.

چوبدستی لرد به طرز تهدید آمیزی توی هوا تکون میخورد و باعث میشد هیچکدوم از مرگخوارا، جرات حرف زدن نداشته باشن.

- هه، با اسباب بازی بچه میترسونی؟ محض اطلاتون، یه یارو منو ورداش برد یوخده تعلیمم بده، منتهی من یه دهه نودی خاص و مغرورم که نیاز به تربیت کسی چی؟ ندارم. خوش ندارم کسی تو کارام دخالت کنه. زدم دخلشو آوردم، الان پیش بر و بچز گرفته خوابیده. بزنین به چاک.
- بابایی این دروغ گفتن میشه. اینو من تربیتش کردن شدم. سدریک خودش رفتن کرد پیش بچه ها خوابیدن کرد. بچم خوب تربیت شدن شده؟ حالا میتونم مرگخوار شدن بشم؟

رابستن میخواست جواب بچه رو بده، ولی نگاه های تهدید آمیز لرد، باعث میشد نفس کشیدن هم براش سخت بشه، چه برسه به حرف زدن.
- ا... ارباب... تو... توضیح...
- توضیح نمیخوایم رابستن. این حاصل تربیت غیر مستقیم جنابعالیست. از جلوی چشممون دور شو تا خشممون گریبانگیرت نشده.

رابستن سریع بچه رو زد زیر بغلش و از اتاق خارج شد. لرد در حالیکه سرش رو بین دستاش نگه داشته بود و سعی میکرد بچه شر رو، که بلاتریکس طلسم زنان دنبالش دور اتاق میدوید، نادیده بگیره، رو به مرگخوارا کرد.
- تموم شدن بچه ها؟ نظر کارشناسیمونو اعلام کنیم؟


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: ضروريات محفل
پیام زده شده در: ۲۳:۵۱:۰۰ جمعه ۲۶ دی ۱۳۹۹
#5
ولی یوآن بیدی نبود که به این بادها بلرزه. یوآن برای خودش یه پا بید کتک زن بود. مدرک رسمی ش رو هم از خود بید کتک زن توی هاگوارتز گرفته بود، به طوریکه دکتر بهش گفته بود تا مدت ها نمیتونه از دم آسیب دیده ش استفاده کنه.

با یاد آوری این قضیه،چشماش پر اشک شد، ولی برای این که به خواننده اثبات کنه حرف های نویسنده درستن، بلند شد و سرپا ایستاد. جسم دامبلدور و جسم خودش چه فرقی داشتن؟ دامبلدور همیشه میتونست راه حل مناسب، هر چند عجیب و غریبی، برای مشکلات پیدا کنه. پس یه قدم به جلو برداشت و...

بوم!

با مخ زمین خورد. ظاهرا بدن دامبلدور با ریش بلند و پاهای لاغر و استخونی، زیاد هم شباهتی به بدن خوش فرم و خوش هیکل خودش نداشت. ریش دور پاهاش پیچ خورده بود و امکان هر گونه حرکتی رو ازش گرفته بود.

بوم!

با چشمای اشک آلود، به سمت صدا برگشت و دامبلدور رو دیده بود که روی زمین افتاده و دم نازنین یوآن، دور پاهاش پیچ خورده بود. نگاه یوآن، روی دمش و نگاه دامبلدور، روی ریش نازنینش بود.

ظاهرا هنوز توجه یوآن به اون همه آبنبات لیمویی و انواع و اقسام شیرینی و شکلاتی که توی ریش مخفی شده بودن، جلب نشده بود. هنوز فرصت داشت به بدنش برگرده و آبنباتاش رو نجات بده. با همه زورش، به سمت یوآن که توی بدن خودش بود، چرخید.
- باباجان، باید باباجانیان را جمع نموده، درخواست کمک بنماییم.
- موافقم پروف.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۲۸ یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۹
#6
- اگه گفتی این چیه؟
- یه بشقاب.
- اشتباه گفتی... این یه بشقاب محفلیه!

جرمی از صبح تا اون لحظه، این سوالو از همه محفلیا پرسیده بود و اگه خیلی خوش شانس بودن، وارد جزئیات نمیشد. اما آموس، آخرین قربانی اون روزش، اونقدر خوش شانس نبود.

- ببین، در واقع این یه بشقاب محفلیه، که یه پروف محفلی، توش غذا خورده. اینجا رو دقت کنید، این جای چاقوییه که پروف باهاش پیاز سوخاریشو قاچ کرده. اینم آثار کشیده شدن پیاز سوخاری، قبل از بلند شدن از توی بشقابه. اینجا هم...
- منم همينطور.

جرمی با تعجب به چهره خونسرد پیرمرد نگاه کرد. توی طول روز، اولین کسی بود که به سخنرانیش درمورد بشقاب خالی ناهار دامبلدور، علاقه نشون داده بود، هرچند، با یه عکس العمل عجیب و غریب. با خوشحالی، شونه بالا انداخت و به ادامه سخنرانیش پرداخت.

اگه جرمی یه لحظه از چشمای عقابیش استفاده میکرد، متوجه میشد آموس اصلا سمعکشو نذاشته و تقریبا، هیچی از حرفاشو نشنیده. در واقع آموس، فقط قسمتای مهمشو - از نظر خودش - شنیده بود.

- جرمی؟ تو چیزای محفلی دوست داری؟
- آره! یه کلکسیون کامل از بشقاب ناهار همه محفلیا جمع کردم. متاسفانه هرچی منتظر موندم، بشقابای شام رو نیاوردن که اونا رو هم جمع کنم. ميخواستم میزو بردارم که مالی ویزلی نذاشت.
- خب جرمی، میدونی این چیه؟
- اوم... یه... عصا؟
- اشتباه گفتی. این یه عصای یه محفلیه. اگه دقت کنی، آثار دستای یه محفلی رو اینجا میبینی...

چند دقیقه بعد، جرمی با خوشحالی، جعبه خیلی بزرگی رو به سمت اتاقش میبرد. با خودش زمزمه میکرد:
- این اولین کلکسیون "لوازم غیر ضروری یه پیرمرد محفلی" توی جهانه.

با این فکر، خوشحالی سر تا پای وجودشو میگرفت و حمل جعبه پر از عینک، ویلچر، دندون مصنوعی و... براش راحتتر میشد!
آموس همچنان که رفتنش رو تماشا میکرد، زیر لب گفت:
- به محفل خوش اومدی، پسر جوون.

و وقتی که خواست اولین قدم رو به سمت اتاق خودش برداره، با مخ زمین خورد. به هر حال، بدون عینک و عصا، حرکت براش سخت بود، حتی اگه نمیخواست بپذیره.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: بنگاه املاک گرگینه ی صورتی
پیام زده شده در: ۲۲:۵۰:۰۵ شنبه ۲۰ دی ۱۳۹۹
#7
خلاصه: فنریر صورتی شده. به دستور لرد سیاه، پلاکس شروع میکنه به رنگ کردن فنریر، اما رنگ مشکل داره و فنریر مثل مجسمه خشک میشه. لرد دستور میده فنریر رو بکوبن و دوباره بسازن، اما بعد از انجام عملیات، باید ویژگی جدیدی بهش اضافه شده باشه. مرگخوارا فنریر رو دوباره میسازن، اما اعضای بدنش سر جاش نیست. بلاتریکس از نتیجه راضی نیست.

***


- خب حالا میگی چیکار کنیم؟ دوباره بسازیمش؟

با یه نگاه به بلاتریکس، میشد فهمید جوابش چیه.

- آخه به زور چسبوندیمش. دوباره جداش کنیم؟ الان هم جدا کردنش سخت تره.
- نمیدونم چه فرقی کرده که جدا کردنش سخت تره، اما این دیگه مشکل من نیست، خودتون... این چرا اینجوری شده؟

مرگخوارا سعی کردن خودشونو به ندیدن بزنن... اما نمیشد. پایی که چند لحظه پیش از توی دهن ایوا بیرون آورده بودن و خیس شده بود، الان به جای سرش قرار داشت. بلاتریکس با عصبانیت به سمت تام برگشت.
- فقط پاهاش سر جاش بود که اونو هم جابجا کردین؟
- چیز... ببین بلا... پا خیس تف بود، برای همین لیز خورد رفت بالا.
- خب؟
- بعد از همون بالا، تف ریخت روی کل بدنش، الان دیگه بدنش خشک نیست. جدا کردنش سخته.
- تموم؟
- اوهوم.

بلاتریکس کروشیویی نثار تام کرد و وقتی مطمئن شد تا مدتی نمیتونه حرف بزنه، به سمت مرگخوارا برگشت.
- برام مهم نیست چجوری ممکنه پا از پایین لیز خورده باشه و رفته باشه بالا. هر چه سریعتر، یه راهی پیدا کنین اینو درستش کنین. یا دوباره خشکش کنین، یا همینجوری تیکه تیکه ش کنین.


ویرایش شده توسط آموس دیگوری در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۲۰ ۲۳:۰۵:۰۸

گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: نوزده سال بعد
پیام زده شده در: ۱۱:۰۵:۴۶ دوشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۹
#8
تا لیلی بخواد به خودش بیاد، بگمن در رفته بود و فقط گرد و خاک به جا مونده بود.

لیلی یاد لحظه ای افتاد که رودولف پرتش کرده بود بالا. هری و هرماینی پایین منتظر بودن تا بگیرنش و بلاتریکس دنبال رودولف افتاده بود. حالا مجبور بود خودش تنهایی دنبال پسرش بگرده.

اون طرف تر

هری و هرماینی همچنان به آسمون خیره شده و دستاشونو آماده نگه داشته بودن. هر لحظه ممکن بود لیلی بیفته. باید آماده میبودن...

- میگم هری... ما چند وقته این پایین منتظریم؟
- هوم... تقریبا... خیلی زیاد.

هرماینی دو دستی توی سرش کوبید.
- میدونی چند وقته وزارت خونه نرفتم؟! وزیر سحر و جادو ام ناسلامتی! اگه از وزارت برکنارم کنن چی؟ من باید برم.

هری به هرماینی نگاه کرد که چند متری دوید و وقتی یادش اومد که میتونه آپارات کنه، سریع به وزارت جادو آپارات کرد. هری هم نمیدونست که اون مدتی که اون دوتا منتظر افتادن یک عدد لیلی از آسمون بودن، تعدادی کریس و گابریل و تراورز و... صندلی وزارت رو تصاحب کردن.

- حالا من تنها دنبال مامانم بگردم؟


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: مجموعه تفريحي مادام رزمرتا
پیام زده شده در: ۱۹:۴۸:۵۷ پنجشنبه ۱۱ دی ۱۳۹۹
#9
- مگه دستم بهش نرسه! مرتیکه کلاهبردار! ...
- آروم باش الستور. هنوز هیچی معلوم نیست...
- اینجا بود، مگه نه؟ بگین که اینجا بود!
- کی؟

صورت پیتر که این سوالو پرسیده بود، فقط چند میلیمتر با صورت مودی فاصله داشت و خیس عرق بود. مودی محکم یقه پیتر رو چسبیده بود و فشار میداد.

- کی؟! معلومه... مرگخوار! بوی مرگخوار از این اتاق میاد.
- مرگخوار؟

فکر خوبی به ذهن بلاتریکس رسید. هم میتونست از شر مودی و دامبلدور خلاص شه، هم از شر شاهد جرمشون.
- آره یه مرگخوار اینجا بود.

پیتر، تام و مروپ، با تعجب به بلاتریکس نگاه کردن. مودی با تردید، نگاهی به هر چهار نفر انداخت.
- مطمئنی مرگخوار بود؟
- آره... مطمئنم یه مرگخوار بود. یه حرفایی راجب معجون مرکب زد و بعد خانم فیگ بیچاره رو بیهوش کرد. گفت اگه هر چه سریعتر یکی جلوشو نگیره، همین بلا رو هم سر وزیر میاره.

مودی شکاکانه همه رو از نظر گذروند، و بعد یقه پیتر رو ول کرد.
- خیلی خب... بریم آلبوس...

مودی و دامبلدور بیرون رفتن و مرگخوارا، متوجه نگاه مشکوک مودی قبل از خروج نشدن.
با رفتن اون دو نفر، بقیه نفس راحتی کشیدن.

- خب، شر مزاحما کم شد. بیاین ببینیم گرگا رو کجا گذاشتن.


گاد آو دوئل

با عصا


پاسخ به: هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۰ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#10
- من یه پیشنهاد دارم.
- یعنی روونا کجا میتونه باشه؟
- شاید جایی که من تو ذهنمه باشه.
- شاید باید براش تله بذاریم؟
- من فکر بهتری دارما!
- تله فکر خوبیه. یه پله از کتابا درست میکنیم، بعد...
- چرا کسی به حرفای من گوش نمیده؟

ظاهرا کسی حرفای افلیا رو نمیشنید... یا شاید نمیخواست بشنوه. کسی از نگاه کردن به افلیا هم خاطره خوبی نداشت، چه برسه به گوش دادن به حرفش!

افلیا هنوز هم باور داشت که مرگ ناگهانی و یا اتفاقات عجیب و گاها وحشتناکی که برای هر کسی که نزدیکش میشه، میفته، کاملا تصادفیه؛ برای همین، باور داشت که این تحویل نگرفتن همکلاسیاش، فقط و فقط به این دلیله که نمیشنون. پس به دور و برش نگاه کرد تا راهی پیدا کنه تا حرفشو به گوش بقیه برسونه.

کمی دور تر، روی صندلی، شی شیپور مانندی دیده میشد. افلیا به محض دیدنش، سریع به سمتش حرکت کرد. ظاهر شیپور، خیلی براش آشنا بود، ولی توی اون لحظه، خیلی براش مهم نبود. شیپور رو از روی صندلی آخر سالن برداشت و با تمام قدرت توی شیپور دمید... ولی هیچ صدایی در نیومد. خواست دوباره امتحان کنه که...

- چیکار میکنی دانش آموز خیره سر؟! کی بهت گفت بهم دست بزنی؟ گودریک یه دقیقه منو گذاشت اینجا رفت مرلینگاه. این شد اوضاع ما.

افلیا نا خودآگاه، شیپور رو زمین انداخت. درست لحظه ای که شیپور زیر نور قرار گرفت، افلیا فهمید چه اشتباهی کرده و شیپور، اصلا شیپور نیست، بلکه کلاه گروهبندیه!
- ب... ببخشید... نشناختم! آخه پاره پوره نیستی... و خیلی نو به نظر میرسی... و بد حرف میزنی!
- من؟ من بد حرف میزنم؟ تازه، همین چند روز پیش گودریک منو جادو کرد. من چرا باید پاره پوره باشم؟ یا کهنه؟

افلیا هیچ جوابی نداشت. کلاه این زمان، قطعا خیلی خام تر و سرکش تر از کلاه گروهبندی زمان خودشون بود. درسته که کلاه شیپور نبود، ولی توجه همه به افلیا جلب شده بود.

- باز چیکار کردی تو؟
- کار من نبود، خودش اینطوری شد.

کلاه خیلی عصبانی بود. اینکه ازش به عنوان یه شیپور استفاده شده بود، غرورش رو لکه دار کرده بود؛ ولی دلهره ای که توی چهره بقیه میدید، حالشو بهتر کرد.
- میدونین چیه، میخواستم به گودریک بگم دخل همه تونو بیاره. ولی چون امروز حالم خوبه، تصمیم گرفتم ببخشمتون. عوضش، ازتون یه چیزی میخوام.

دانش آموزا به هم نگاه کردن. اگه آینده همه شون به این کلاه گروهبندی بستگی نداشت، همین الان دخلشو میاوردن. باید سریعتر روونا رو پیدا میکردن و به زمان خودشون بر میگشتن.


گاد آو دوئل

با عصا






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.