هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۴:۴۸:۱۷ سه شنبه ۴ آبان ۱۴۰۰
#1
چیکار؟
کهنه های بچه ولدمورت رو می شستن.


جمله کامل:
پسرِ پدرِ پسرِ شجاع، روز تولد پینوکیو توی فروشگاه لوازم جادویی همراه پدر ژپتو، کهنه های بچه ولدمورت رو می شستن!



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۲:۴۴ یکشنبه ۲ آبان ۱۴۰۰
#2
سلام لرد!
درخواست نقد این پست دوئلم رو داشتم.
امکانش هست؟



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۰:۵۳:۳۹ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰
#3
من! vs یکی از ویزلیا!

سوژه: ماموریت اول



گردگیری و چیدن وسایلش توی اتاق جدیدش تازه تموم شده بود. بخاطر خستگی زیاد روی تختش ولو شد ولی همون لحظه، مالی با قیافه ای در هم توی چهارچوب در ظاهر شد.
- آلنیس اگه کارت تموم شده بیا آشپزخونه.

و بعد بدون هیچ حرفی رفت. آلنیس به دست هاش تکیه داد و چند لحظه ای توی همون حالت به رفتار مالی فکر کرد. نکنه کاری کرده بود که محفلیا از دستش ناراحت بودن و همین اولی کاری عذرش رو خواستن؟ یا شاید هم مالی فقط بخاطر شیطنتای فرد و جرج عصبی بود و ربطی به آلنیس نداشت...

حدس و گمان رو کنار گذاشت و از روی تخت بلند شد. از پله ها پایین رفت و وارد آشپزخونه شد. فکر می کرد محفل مثل همیشه شلوغ باشه ولی برخلاف تصورش، فقط سیریوس دور میز نشسته بود و به نقطه ای رو به روی خودش خیره شده بود.
سیریوس با دیدن آلنیس بهش اشاره کرد که روی صندلی رو به روش بشینه.
به نظر نمی اومد از دستش عصبانی یا ناراحت باشه؛ فقط داشت با جدیت به آلنیس نگاه می کرد.

- امم اتفاقی افتاده سیریوس؟ پروف نیستن؟
- نه پروفسور نیست. ولی گفت بهت بگم که یه کار مهم داریم برات.
- چی؟ ماموریت؟! ولی من هنوز یه هفته هم نیس که اومدم محفل! منظورم اینه که... همیشه به تازه واردا همون اول، کار مهم می دین؟
- خب نه همیشه. این مسئله یه دفعه پیش اومد و بخاطر اینکه بقیه سرشون با مسائل مهمتری گرمه فکر کردیم میتونیم به تو بسپریمش. در ضمن، این یه جور آزمون هم حساب میشه.

آلنیس باز به فکر فرو رفت. این چه آزمونی بود که تازه بعد از عضویت میخواستن ازش بگیرن؟ یعنی اگه رد میشد از محفل می انداختنش بیرون؟!
- حالا... این ماموریت چیه سیریوس؟

- ساعتی بعد –

آلنیس خیلی سریع از پشت میز بلند شد و سمت در خونه گریمولد رفت. قبل از اینکه از در خارج بشه بلند و با لحنی که معلوم بود دلخور شده گفت:
- با تمام احترامی که برای پروفسور قائلم، ولی لطفا بهشون بگو که من این کارو انجام نمیدم!

بعد در رو محکم پشت سرش بست و شروع به قدم زدن تو خیابون کرد.

- واقعا نمیفهمم، آخه پروفسور چجوری میتونه همچین چیزی گفته باشه! یعنی از دستش خسته شدن و فقط با گفتن اینکه "این کار به نفع خودشه" میخوان خودشون و منو گول بزنن؟ ولی... سیریوس گفت این یه آزمونه... شاید کار درست همین بوده که قبول نکنم! اره اونا میخواستن اینطوری منو امتحان کنن! احتمالا وقتی برگردم میگن که توی این آزمون قبول شدم!

آلنیس روی پاشنه پا چرخید و خواست از همون راهی که اومده بود برگرده که صدای آشنایی به گوشش خورد.
به اطرافش نگاه کرد و شخصی توی پارکی که اون طرف خیابون بود توجهش رو جلب کرد.

آلنیس از عرض خیابون رد شد و با دهن باز به پیرمردی که چهارزانو روی چمنای پارک نشسته بود و گربه سیاهی رو به زور توی بغلش گرفته بود نگاه کرد.

- مینروااا چقد دلم برات تنگ شده بود! پس بالاخره موهاتو رنگ کردی!
- آ... آموس...؟

آموس دیگوری با شنیدن صدایی از پشت سرش، به سمت آلنیس برگشت.
- با منی؟ آموس کیه من لوسیوسم!
- داری چیکار میکنی؟! با گربه بدبخت چیکار داری ولش کن!

گربه چنگی به آموس انداخت ولی آموس نادیده اش گرفت و در عوض گربه رو محکم تر بغل کرد.
- دختره ی بی تربیت بهت یاد ندادن با بزرگترت درست حرف بزنی؟ این گربه نیست و مینروائه! یکی از برترین استادای یه مدرسه جادویی!

آلنیس گربه رو از دستای آموس آزاد کرد. آموس خیلی سریع بلند شد و باعث شد کمرش صدای "قرچ" بدی بده.

- آموس منو نشناختی؟ آلنیسم!
- عه آلبوس! کم پیدا بودیا!
- کجام شبیه آلبوسه آخه. میگم آلنیسم! اِوِرموند!
- چه شوخ شدیا کلک! خب آل نیستی دیگه! اُوِرمود دیگه چیه؟ باز از جوونکای محفل اصطلاحای ماگلی یاد گرفتی؟

آلنیس تصمیم گرفت بیشتر از این با آموس بحث نکنه چون بی فایده بود.
- آره اصلا من خود آلبوسم. دارم برمیگردم محفل، تو هم میـ...

آلنیس با آوردن اسم محفل یاد کاری که بهش محول شده بود افتاد. اون تصمیمش رو درباره ماموریت گرفته بود، ولی با دیدن آموس و وضع خرابش دوباره افکار مختلف به مغزش هجوم آوردن و دچار تردید شد. پس فکر کرد بهتره توی راه تصمیم نهاییشو بگیره.

وقتی به آموس گفت که میخواد به سمت خونه گریمولد بره؛ آموس هم عصاشو برداشت و باهاش همراه شد.
هنوز چند قدمی نرفته بودن که آموس شروع کرد به رفتن توی کوچه پس کوچه ها.
- اوا... عه! این خونه من و عیالم بود! سدریکو همینجا بزرگ کردیم! یه حوض کوچولو هم وسط حیاط داشتیم!
- آموس! به خودت بیا! هنوز یه تیله برات باقی... اوه نه اون دیالوگ یکی دیگه بود...

آموس با صدای آلنیس جا خورد.
- آلبوس! تو خونه منو چجوری پیدا کردی!

آلنیس دید اوضاع آموس واقعا بده.
تصمیمشو گرفت. قطعا رد کردن ماموریتی که بهش داده بودن، تصمیم درستی برای سربلندی از این آزمون نبود.
- انتخاب راحتتر میتونه انتخاب درست نباشه! این امتحان قطعا باید یکم چالشی باشه؛ پس پروفسور نمیاد رد کردن ماموریت که خیلی کار راحتیه و تو همون دقیقه اول انجامش میدم رو به عنوان گزینه درست قرار بده...

وقتی تحلیل هاش تموم شد و فکر کرد به نتیجه درست رسیده، سعی کرد پیرمرد رو از جایی که خونه قدیمیش می نامید دور کنه و به سمت خیابون اصلی ببره.
هر از گاهی، آموس دوباره سمت کوچه ها می رفت و تا وقتی که به محفل برسن، ادعا کرد که بیست و سه تا از خونه های توی مسیرشون، خونه اون و همسرش بودن و سدریک رو اون جا بزرگ کردن!

آلنیس به جای اینکه به سمت خونه شماره دوازده گریمولد بره، مستقیم به مسیرش ادامه داد.
آموس که به طرز عجیب و غیر منتظره ای حواسش سر جاش اومده بود یه لحظه وایساد.
- مگه نگفتی میخوای بری محفل؟ محفلو که رد کردیم! تو هم آلزایمر گرفتی آلبوس؟
- چرا نه آخه چرا دقیقـــــا باید همین یه جمله ام رو یادت مونده باشه؟ اصلا چجوری یادت مونده!
- چیو یادم مونده؟

آلنیس حرفی نزد. هر حرفی که بینشون رد و بدل میشد باعث میشد آلنیس باز به درست بودن تصمیمش شک کنه. ولی دیگه تا اینجا اومده بود و باید تا آخرش می رفت.

چندتا خیابون رو که رد کردن، به ساختمون سه طبقه ای با نمای سفید رسیدن که بالای درش، تابلوی بزرگ «خانه سالمندان» به چشم میخورد.

- ای ناقلا! کسی چشمتو گرفته آلبوس؟ اتفاقا خوب شد منم آوردی... سدریکو که فرستادم دانشگاه تنها شدم. شاید منم یکیو دیدم از تنهایی دراومدم مرلین رو چه دیدی!

آلنیس وارد ساختمون شد و آموس هم پشت سرش. آلنیس به سمت دفتر خانه سالمندان رفت و از آموس خواست که همونجا منتظر باشه.
آلنیس کمی با مسئول اونجا صحبت کرد و بعد شروع به پر کردن فرمی کرد که بهش داده شد. دقایقی بعد، همراه با مسئول خانه سالمندان از دفتر خارج شد و به سمت آموس رفتن.

- پدرجان چند لحظه منتظر بمونید الان پرستارا میان به اتاقتون راهنماییتون میکنن.

آموس با تعجب سر تا پای مرد کت و شلواری که همراه آلنیس از دفتر بیرون اومده بود رو برانداز کرد.
- آلبوس این چی میگه؟ اتاق چیه؟

آلنیس سرش رو پایین انداخت و چیزی نگفت. پرستاری به سمت اونها اومد و سعی کرد آموس رو همراه خودش ببره؛ ولی آموس عصاش رو توی هوا تکون می داد و مقاومت می کرد.
- اینا میخوان منو اینجا حبس کنن! من هنوز جوونم! کلی آرزو دارم! آلبوس تو یه چیزی بهشون بگو!

آلنیس در حالی که سعی می کرد گریه نکنه گفت:
- باور کن اونا گفتن به نفع خودته...!

بعد از خانه سالمندان خارج شد و به سمت محل استقرار محفل ققنوس حرکت کرد تا انجام ماموریتش رو گزارش بده...


- فلش بک –

مالی با اخم به سیریوس نگاه کرد و با لحن تندی گفت:
- چندبار پروفسور بهت گفته نباید تازه واردا رو سر کار بذاری؟! بچه که نیستی آخه!

سیریوس دست هاش رو به هم گره کرد.
- سرکار چیه، فقط یه شوخی کوچولوئه که یخش وا بشه!
- شوخی؟ واقعا اسمش رو میذاری شوخی؟!

مالی نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
- حالا چی میخوای بهش بگی؟
- میگم دامبلدور گفته آموسو باید بذاریم خانه سالمندان چون وضعش خرابه و روز به روز داره آلزایمرش بدتر میشه. اونجا لااقل ازش بهتر مراقبت میکنن. بنظرت با اینا قانع میشه دیگه؟
- چرا با خود آموس در میون نمیذاری؟
- هر چی هم بهش بگم دو ثانیه بعد یادش میره فایده ای نداره. میشه بری و به تازه وارده بگی بیاد تو آشپزخونه؟

مالی با اخم از پشت میز بلند شد و به سمت راه پله رفت ولی یهو وایساد. انگار که مطمئن نبود این شوخی سیریوس مشکلی ایجاد میکنه یا نه.
- ولی مسئولیت هر اتفاقی که بیفته رو باید قبول کنی چون خیلی ناعادلانه س که یه تازه وارد از همه جا بی خبر بخاطر شوخی تو توی دردسر بیفته! هر خرابکاری ای هم بکنه خودت تنهایی باید درستش کنی!

سیریوس سری به معنای تایید تکون داد و مالی با قیافه ای درهم، که نشون میداد هنوز کامل به انجام این کار راضی نیس، از پله ها بالا رفت.

- پایان فلش بک -



ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳۰ ۰:۵۷:۲۰
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳۰ ۰:۵۸:۳۵
ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۷/۳۰ ۰:۵۹:۳۱


تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۹:۵۹:۱۹ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#4
سلاملکم!
درخواست دوئل با چارلی ویزلی!
هماهنگ شده.
به مدت یک ماه.
تشکرات!



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۰:۳۰ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#5
فرستنده: آلنیس اورموند
آدرس فرستنده: زیرزمین خانه ریدل ها
گیرنده: کاترینا اورموند
آدرس گیرنده: عمارت اورموند ها


مادر عزیزم، سلام.
امیدوارم حالت خوب باشد.
شاید الان تعجب کنی که چرا دخترت پس از مدت ها برایت نامه ای نوشته. فقط می خواستم حالی از تو و پدر بپرسم.
البته یک مشکل کوچکی هم برایم پیش آمده و دیگر دستم به دامنت ننه...

راستش دو روز پیش، دوستان مرگخوارت آمدند و من را گروگان گرفته و به محل استقرار خودشان بردند. حالا هر چه من می گفتم عزیزان، پدر و مادرم از آدم های خودتان هستند؛ گوششان بدهکار نبود و می گفتند پارتی بازی نداریم. محفلی محفلی است دیگر؛ حتی اگر کل خاندانش مرگخوار باشند.
تا جایی که دیدم، لرد بینشان نبود. فکر کنم رفته است صفا سیتی و جوج زنی با خانم بچه ها. این بیشتر نگرانم می کند چون می بینم بزرگتری بالای سر این مرگخوارها نیست.

خلاصه که در بد مخمصه ای و بین بد کسانی گیر افتاده ام.
البته از حق نگذریم، بعضی هایشان انسان های خوبی اند. (البته اگر بشود انسان حسابشان کرد؛ می دانی که، جانوران مختلفی بینشان هست.)

اوضاع اینجا کمی بلبشو ست. البته نه آنقدری که اذیتم کند. به هر حال من که در زیرزمینم و اطلاع زیادی از اوضاع آن بالا ندارم؛ فقط زیادی بالای سرم می لرزد. هر موقع آمدی خانه ریدل ها، بی زحمت بهشان بگو کمتر ورجه وورجه کنند.

همان روز اول پشم هایم را تراشیدند و سدریک شان با آنها برای خودش بالشتی درست کرد. روونا را شکر حداقل بدون کاربرد نماند پشم هایم.

خودم هم بدون کاربرد نماندم.
هکتور بعضی وقت ها یواشکی می آید و معجون هایش را روی من امتحان می کند. باید می بودی و قورباغه شدنم را می دیدی.
یادت باشد بعدا دستور معجون "قورباغه شو"یش را از هکتور بگیری.

مرگخواران ریونی شان تقریبا هوایم را دارند. البته داشتن هوای دیگران در فرهنگ مرگخواران کمی فرق دارد؛ خودت که می دانی. ریونیان شان حداقل بهم کروشیو نمی زنند. (البته به جز دیزی که بخاطر گل خوردنمان در کوییدیچ، حسابی از خجالتم در آمد.)

راستش اینجا پیاز نمی دهند بخورم. در اصل چیزی نمی دهند بخورم، اگر هم بدهند تکه نان خشکیست تحفه درویش تا از گشنگی تلف نشوم و بعد بدهندم به نجینی شان که خوراک زنده نوش جان کند.
البته دیشب لویی پیدایم کرد. بویایی اش از هر جغدی که می شناسم بهتر است. به خودم رفته قربانش بروم.
هر از گاهی برایم غذا می آورد و از پنجره کوچک زیرزمین به دستم می رساند. ولی غذاهایش پیاز ندارند؛ احتمالا چون بو می دهد سمتش نمی رود. خلاصه که مولتی پیازین خونم افتاده است بدجـــــور.

اینجا در زیرزمینشان اسکلت نگه می دارند. حدسم این است که اینها متعلق به محفلی های بیچاره ای بوده که قبلا خوراک نجینی شدند.
البته نگران نباشی ها! من خورده نمی شوم؛ حداقل امیدوارم خورده نشوم. یک بار نجینی آمد طرفم، من هم دمش را گاز گرفتم و گریه کنان گذاشت رفت. البته دقایقی بعد با بلاتریکس برگشت و از بعدش چیز زیادی به یاد ندارم؛ فقط ناگهان همه جا تیره و تار شد.

زیاد حرف زدم...
اصل مطلب اینکه... لطفا، خواهشا، تمنا می کنم هرچه سریع تر بیا و من را از دست دوستان مرگخوارت نجات بده.
امیدوارم وقتی این نامه را می خوانی به جمع استخوان های اینجا نپیوسته باشم...
(ببخشید اگر خط خطی شد، لویی حواسم را پرت می کرد.
راستی، آن جویدگی کنار کاغذ هم کار لویی است. یک وقت فکر نکنی از شدت گشنگی کاغذ خوردم ها!)


از طرف گل دخترت، آلنیس

تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: استادیوم آزادی
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴:۲۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#6
ریونکلاو

vs

گریفیندور

سوژه: هواپیما




- چرا هیشکی نمی گه اینا چطوری کار می کنن؟!
- این از پرواز با اژدها هم سخت تره!
- اصلا نمی شه رو زمین بازی کنیم؟


فلش بک

راهروهای مجموعه ورزشی آزادی

بازیکنان ریونکلاو، شاکی به دنبال سو به طرف رختکن گریفیندور حرکت کردند.
آنها نامه ای را که در رختکن خود پیدا کرده بودند، کار بازیکنان گریفیندور می دانستند و عصبانی از شوخی بیجای آنها، می خواستند حسابی از خجالتشان در بیایند.
ولی وسط های راه، ریونکلاوی ها با دیدن تیم گریفیندور که به سمتشان می آمدند متوقف شدند.

- لی.
- سوآن.

کاپیتان های دو تیم به محض رویارویی با یکدیگر، چشم غره ای به هم رفتند.
- اصلا شوخی جالبی نبود!

آن دو همزمان با هم گفتند و بعد با تعجب به همدیگر نگاه کردند.
سو در حالی که کاغذ مچاله شده ای که در دستش بود را باز می کرد گفت:
- ما... ما فکر می کردیم کار شما بوده!
- ما هم همینطور!

آنها با ناباوری نامه هایشان را جا به جا کردند و سو برای هم تیمی هایش بلند شروع به خواندن کرد.

نقل قول:
بازیکنان محترم تیم گریفیندور،
مدیریت ورزشگاه آزادی به اطلاع می رساند؛ به علت غیر جادویی بودن ورزشگاه و استفاده از آن برای ورزش فوتبال، پیرو رعایت کردن اصول ورزشگاه، استفاده از جارو و قالیچه پرنده حین مسابقه امروز قدغن می باشد.
لذا خواهشمندیم مسابقه خود را کاملا غیر جادویی و عادی، روی زمین برگزار کنید.
با سپاس فراوان، مدیریت


- جدی جدی ازمون می خوان کوییدیچ رو بدون جارو بازی کنیم؟ اونم رو زمین؟! پس چی شد آرمان های گودریک و روونا؟

جیسون و سو که اضطراب و خشم را در صورت هم تیمی هایشان دیدند، تصمیم گرفتند کاری کنند. پس از یک صحبت کوتاه، به نتیجه رسیدند.
جیسون با حرکت دستش همه را به سکوت دعوت کرد.
- بچه ها، گوش کنین. قرار نیست هر چی اونا گفتن ما قبول کنیم.

سو در حالی که همراه جیسون، وسط دایره ای که بازیکنان گریفیندور و ریونکلاو تشکیل داده بودند ایستاده بود، حرف کاپیتان گریف را ادامه داد.
- الان همه با هم میریم دفتر مدیریت و با آرامش و ملایمت بهشون می گیم که نمی تونیم اینطوری بازی کنیم. قطعا با آرامش و دوستی همه مشکلات حل می شه عزیزانم.

دفتر مدیر

مدیر ورزشگاه که نیش لینی در چشمش و چاقوهای آرکو زیر گلویش بود، با اشاره دست از آنها خواست کمی عقب بروند.
لینی و آرکو منتظر دستور کاپیتان هایشان بودند و سو با تکان دادن سرش، به آنها فهماند نیش و چاقویشان را غلاف کنند.

- دوستان عزیز جادوگر، من نمی تونم بهتون اجازه بدم از جارو هاتون استفاده کنین.

بازیکنان دو تیم با شنیدن این جمله باز حالت تهاجمی گرفتند.

- عزیزانم گفتم آرامــــــــــــــش. لبخند بزنین، آفرین. به موقعش می ذارم تیکه پاره اش کنین.

سو جمله آخر را زیر لب، طوری که مدیر نشنود گفت.
مدیر از سو تشکر کرد و ادامه داد.
- ولی به جاش، شاید بتونیم یه چیز دیگه در اختیارتون بذاریم.
- ای بلا... می خواستی اژدها بهمون بدی؟ خب چرا زودتر نگفتی!
- نه دوستان اشتباه متوجه شـ...
- هیپوگریف؟
- اون مگه یه خط باستانی نبود؟
- می خوای تسترال سواری کنیم؟
- نه! چیزی که می خوام بهتون بدم...
- کفتر کاکل به سر های های؟!

مدیر ورزشگاه که داشت دود از گوش هایش بیرون می زد، نفس عمیقی کشید.
- می تونم به بچه های بالا بگم که به هر کدومتون یه هواپیمای تک سرنشین بدن.

- هواپیـشما؟
- نه نه هواپیما.
- خب منم می گم هواپیِ شما دیگه.
- نه عزیز جان این کلا اسمش هواپیماست... مهم نیست. حالا می تونین با خیال راحت به رختکن هاتون برگردین.

بازیکنان گریفیندور و ریونکلاو در حالی که هاج و واج به همدیگر نگاه می کردند، شانه ای بالا انداختند و از دفتر مدیر بیرون رفتند.

پایان فلش بک


پانزده هواپیمای کوچک و یک نفره از چمن های استادیوم فاصله گرفتند و همه آنها به غیر از یکیشان، که متعلق به داور بود، به طرز افتضاحی پیچ و تاپ می خوردند و پرواز عجیبی داشتند.

- به نام خدا. سلام عرض می کنم خدمت بیننده های عزیزی که هم اکنون دارن از شبکه سه سیما این مسابقه عجیب و جادویی رو تماشا می کنن. من جواد خیابانی هستم و قراره که دربی جادوگرها رو براتون گزارش کنم. تیم گریـ... گرامافون...؟ آها بله اشاره می کنن که گریفیندور هستش... بعله تیم گریفیندور رو ملاحظه می کنید که در هواپیماهای قرمز و تیم روبان کلاه... معذرت می خوام یکمی اسماشون عجیبه... تیم ریونکلاو هم در هواپیماهای آبی هستن. دوستان لطف می کنن و ترکیب دو تیم رو الان نمایش می دن...

ریونی ها و گریفی ها درگیر راندن هواپیما بودند و توجهی به گزارشگر بازی نشان نمی دادند. آنها حتی حواسشان هم نبود که باید کوییدیچ بازی کنند.
علیرضا فغانی که توسط مدیریت ورزشگاه آزادی به عنوان داور بازی انتخاب شده بود، سوتی زد و دریچه ای زیر هواپیمایش باز شد و توپ فوتبالی از آن بیرون افتاد.

جیسون که توپ روی سر هواپیمایش افتاده بود، به خودش آمد. ولی با دیدن توپ سیاه و سفیدی به جای کوافل سرخ رنگ، هنگ کرد و با استفاده از بی سیمی که در هواپیما بود از هم تیمی هایش کمک خواست.
- بچه ها این چیز گردی که افتاد رو هواپیما چیه؟ چیکارش کنم؟
- این توپ کوییدیچ مشنگاس. فکر کنم باید با همین بازی کنیم. پاسش بده به بشکه!
- خب چجوری پاس بدم؟!
- از بال های هواپیما کمک بگیر جیسون کن. دوتا اهرم کنار صندلیت رو بکش.

جیسون و بقیه بازیکنان گریفیندور با شنیدن حرف آرکو، اهرم ها را کشیدند تا ببینند چه می شود.
با کشیدن اهرم، تعادل هواپیما به هم خورد. هر اهرم مربوط به چرخیدن به یک سمت بود. توپ روی بال های هواپیمای جیسون قل می خورد و از سمتی به سمت دیگر می رفت.

- حالا این سمت می بینیم بازیکنان سرخپوش دارن خیلی ناهماهنگ هواپیما هاشون رو می چرخونن. توجه کنین، کسی که داره هواپیما رو کنترل می کنه قطعا داخل هواپیماست دوستان. حالا کاپیتان تیم گریفیندور توپ رو روی بال راست قل می ده و برای بشکه شون می ندازه. بشکه کنترل هواپیما رو از دست می ده و یه چرخش 180 درجه می زنه و برعکس می شه و توپ رو از دست می ده.

بازیکنان ریونکلاو هنگامی که گریفیندوری ها مشغول چرخیدن بودند، دفترچه راهنمای استفاده از هواپیما را خوانده و تقریبا در خلبانی مهارت پیدا کرده بودند.

تری به سرعت زیر هواپیمای بشکه قرار گرفت و توپ روی هواپیمای تری افتاد.

- بازیکنان آبی پوش هم از همون روش قل دادن توپ روی هواپیما استفاده می کنن. ولی ظاهرا اونا مسلط ترن. حالا بوت پاس... در اصل قل می ده برای یوتاکا. یوتاکا و بوت یکم قل کاری می کنن. راکارو هواپیماش رو بین اونا میاره و توپ رو ازشون می قاپه. به سمت دروازه تیم ریونکلاو می ره که وارنر یه توپ دیگه رو به سمتش می فرسته. گفتین اسم این توپه چیه؟ بلاجر؟! یعنی بدون جر؟ به حق چیزای نشنیده.

لینی هواپیمایش را عمودی کرد و با بال آن محکم به بلاجر کوبید.
از آنجایی که آرکو تا به حال با هواپیما جاخالی نداده بود، فکر کرد مثل پرواز با جارو فقط باید کمی کنار برود ولی آن مقدار برای جاخالی دادن یک هواپیما از بلاجر کافی نبود.
بازیکنان گریفیندور منتظر بودند که یکی از بازیکنان تیمشان را از دست بدهند ولی اتفاق خاصی نیفتاد.
با برخورد بلاجر، هواپیما فقط کمی لرزید و بدنه اش غُر شد؛ ولی همان لرزش هم کافی بود تا توپ روی هواپیمای جرمی بیفتد.

- گریفیندور توپ رو از دست می ده. حالا استرتون مستقیم به سمت دروازه اونا می ره. یوتاکا و بوت دو طرفش هستن ولی استرتون ترجیح می ده خودش توپ رو پرتاب کنه. یه حرکت چرخشی و... یه گل... گــــــــل... گــــــــــــــــــــــــــــــل! نـــــــــــــــــــــــه...

الکس با هواپیمایش کل دروازه را پوشش داده و اصلا حلقه ای مشخص نبود که توپ بخواهد از درونش عبور کند. مدیریت ورزشگاه فراموش کرده بود حلقه ها را متناسب با اندازه هواپیماها سفارش بدهد.

توپ با برخورد به هواپیمای الکس کمانه کرد و دست جیسون افتاد. جیسون به آرکو پاس داد و آرکو که به خاطر آورد بشکه دفعه قبل عملکرد بدی از خودش نشان داده بود، تصمیم گرفت دوباره به جیسون پاس بدهد.
وقتی جیسون به فاصله کمی از دروازه ریونکلاو رسید، هواپیما را کج کرد و نزدیک بود که توپ درون یکی از حلقه های کناری بیفتد ولی آلنیس سریع هواپیما را جلوی هر سه حلقه آورد و از گل زنی گریفیندور جلوگیری کرد.

- گل زنی با وجود هواپیماها تقریبا غیر ممکنه و مهاجمای دو تیم هم به همین نتیجه رسیدن و دست از تلاش برداشتن. مدافعا هم چند دقیقه قبل فهمیدن که با برخورد توپِ بدون جر به هواپیما اتفاق خاصی نمیفته و همون موقع بیخیال شدن.

خیابانی راست می گفت. هواپیماهای همه بازیکنان در ارتفاع کمی از زمین ثابت مانده و از ادامه بازی منصرف شده بودند چون کاری از دستشان بر نمی آمد؛ نه می توانستند گل بزنند و نه با بلاجر حریف را لت و پار کنند . البته به جز جستجوگر های دو تیم؛ زیرا فقط آنها می توانستند به این بازی کسل کننده خاتمه دهند.
آقای فغانی هم که دید با این اوضاع خطایی پیش نمی آید که بخواهد بگیرد، فرود آمد و رفت تا به کار و زندگی اش برسد.

- عجیبه که مهاجما با وجود اینکه دروازه بان همدیگه از دروازه شون محافظت نمی کنه نمی رن گلی به ثمر برسونن. شاید واقعا روندن هواپیما براشون سخته و تنبلیشون میاد. هافبک های دو تیم... عذرخواهی می کنم فکر کردم پست های این بازی مثل فوتبال خودمونه. عرض می کردم، جستجوگرهای دو تیم هم هنوز چهارمین توپ بازی رو ندیدن و تو ارتفاع زیادی در حال پروازن. بازی واقعا خسته کننده شده و 25 دقیقه اس که اتفاق خاصی نیفتاده. خدمت بینندگان عزیزی که تازه به جمعمون اضافه شدن عرض کنم که بازی بدون گل مساویه و همه بی صبرانه منتظریم یکی از جستجوگرها توپ آخر رو بگیره و بازی رو تموم کنه. پیشنهاد می کنم بریم و یه آگهی بازرگانی ببینیم تا هنوز سر و کله اون توپ پیدا نشده.

هر کس مشغول کاری بود. اما و پیتر با استفاده از بلاجر ها "یه قِل دو قِل"، و آمانو و جرمی با استفاده از بال های هواپیمایشان با هم "نان بیاور کباب ببر" بازی می کردند.
جیسون و آرکو با بی سیم هایشان حال یکدیگر را می پرسیدند و به جوک های هم می خندیدند و بشکه هم یواشکی به حرف هایشان گوش می داد و از خنده ریسه می رفت.
الکس و آلنیس و تری مشغول "گرگشان به هوا" بودند. دیزی جدول حل می کرد و لینی هم سعی می کرد از پرواز هواپیما تقلید، و شبیه آن پرواز کند.
خلاصه که سرشان با تفریحات مشنگی و غیر مشنگی مختلفی گرم بود.

سو و چوب ماهیگیری ولی آن بالا حوصله شان به شدت سر رفته بود و چون کسی را نداشتند تا با او بازی کنند، با لب و لوچه ای آویزان روی صندلی خلبانی ولو شده بودند. (هر چند چوب ماهیگیری لب و لوچه ای نداشت که آویزان باشد.)
سو شروع کرد به همینطور بی هدف دکمه ها را زدن. با چند دکمه اول اتفاق خاصی نیفتاد؛ فقط راهنماهای هواپیما روشن شد و برف پاک کن حرکت کرد و چراغ جلو نور بالا زد. ولی دکمه قرمز رنگی کنار اهرم کنار صندلی اش توجهش را جلب کرد.
- بچه ها کسی می دونه این دکمه قرمزه چیکار می کنه؟

بقیه ریونکلاوی ها صدایش را از بی سیم نشنیدند.

- خب باشه. امتحانش که ضرری نداره.

ولی سو سخت در اشتباه بود.
زدن آن دکمه همانا و پرتاب شدن صندلی اش به بیرون همان.
صندلی کمی که در هوا بالا رفت، چتر نجاتی ازش بیرون زد و سو که با کمربند به صندلی بسته شده بود با سرعت خیلی کمی به سمت پایین حرکت کرد.

آقای خیابانی که موقع پخش آگهی بازرگانی، دست به آب رفته بود؛ برگشت و با آن صحنه عجیب مواجه شد و پس از مدت طولانی ای سوژه خوبی برای گزارش پیدا کرد.
- بینندگان عزیز همونطور که ملاحظه می کنین سو لی اخراج شده. البته کاری نکرد که اخراج بشه... پس ظاهرا این یه تعویض زودهنگام برای تیم ریونکلاست. اوه بله... از اتاق فرمان اشاره می کنن لی فقط از هواپیماش پرت شده بیرون و تعویض یا اخراجی در کار نیست. الان باز این سوتیای منو پخش می کنن تو فضای مجازی.

سو که داشت آرام آرام پایین می آمد، متوجه حرکت هواپیمای چوب ماهیگیری شد.

- چوب ماهیگیری توپ چهارم بازی که اسمش اسنیچه رو دیده! اون از نبود جستجوگر آبی پوش استفاده می کنه و به سمت اسنیج می ره!

چوب ماهیگیری برخلاف بشکه، شیء ای بود بسی کار بلد. او دکمه ای را فشار داد و درِ بالای سرش باز شد. قلابش را از هواپیما بیرون انداخت و سعی کرد اسنیچ را به دام بیندازد.

آن طرف، سو همچنان داشت خیلی آرام پایین می آمد. او تقلا کرد و خواست سریع تر خودش را به اسنیچ برساند. مدام طناب های چتر نجاتش را می کشید و از این طرف به آن طرف می رفت.

دقایقی بعد، چوب ماهیگیری و سو و اسنیچ به یک ارتفاع رسیدند و در یک خط قرار گرفتند. ولی قلاب چوب ماهیگیری که پرتاب شده بود تا اسنیچ را بگیرد، به چتر سو گیر کرد و از هواپیمایش به بیرون کشیده شد.
چتر نجات سو توسط قلاب پاره شد و چوب ماهیگیری و سو، هر دو روی زمین سقوط کردند.

- جستجوگر های دو تیم زیر چتر گرفتار شدن و معلوم نیست سالم هستن یا نه. اسنیچ هم دیگه دیده نمی شه. باید ببینیم آقای فغانی سوت پایان بازی رو می زنه یا نه. شاید هم یه وقت استراحت اضطراری بده.

آقای فغانی که رفته بود به کار و زندگی اش برسد، دوباره برگشت و کنار چتر نجات پهن شده روی زمین ایستاد. دوازده هواپیمای دیگر آرام روی زمین فرو آمدند ولی تا خواستند پیاده شوند، سو و چوب ماهیگیری چتر نجات را کنار زدند. در دست سو چیز طلایی و براقی نمایان بود.
اسنیچ که هنگام سقوط سو و چوب ماهیگیری لای چتر نجات گیر کرده و با آنها پایین آمده بود، حالا در حالی که همچنان به طناب های چتر گیر کرده بود در دست سو جا خوش کرده بود.
بازیکنان ریونکلاو از هواپیماهایشان پیاده شدند و سو را از لای چتر نجات بیرون کشیدند و روی دست هایشان بلندش کردند.

- تیم آبی پوش ریونکلاو 150 به صفر برنده این مسابقه می شه! تبریک به تمام طرفداران این تیم. یه تشکر ویژه از مدیریت مجموعه ورزشی آزادی که امکان این رو برای جادوگران عزیز خارجی فراهم کردند که...

بقیه حرف های گزارشگر اهمیتی برای دیگران نداشت.
بازیکنان گریفیندور با لب و لوچه ای آویزان (تاکید می کنم، هر چند بشکه و چوب ماهیگیری لب و لوچه ای نداشتند.) راهی رختکنشان شدند.
ریونکلاوی ها هم همانطور که سو را روی دستشان نگه داشته بودند، با قر های ریزی به سمت رختکن رفتند تا قر های درشت ترشان را آنجا خالی کنند.



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۳:۵۸:۳۰ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#7
داخل کلاس شفابخشی غوغایی به پا بود. جادوآموزان از نبود استاد استفاده کرده و کلاس را روی سرشان گذاشته بودند. آنها وسط کلاس می زدند و می رقصیدند و کوچکترین اهمیتی به تاخیر پروفسور نمی دادند.

- ساکت ساکت یکی تو راهروئه! بچه ها یکی داره میاد!

با این حرف جادوآموزی که بیرون کلاس نگهبانی می داد، بقیه ساکت شدند و کلاس را مرتب کردند. سر جاهایشان نشستند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده بود.
چند لحظه بعد، پروفسور استنفورد به همراه آلنیس وارد کلاس شدند. پروفسور به نظر حال چندان خوبی نداشت؛ کمی سرفه می کرد و رنگش هم پریده بود.
- سلام بچه ها. من امروز حالم زیاد خوب نیست و بخاطر همین آلنیس به جای من تدریس می کنه. البته من هم اینجا هستم اگه آلنیس کمکی لازم داشت.

ملانی به سمت تختی که گوشه کلاس قرار داشت رفت و رویش دراز کشید.
آلنیس دست هایش را به هم زد و به قیافه های متعجب جادوآموزان نگاه کرد.
- بله همونطور که پروفسور استنفورد گفت این جلسه من معلمتونم. خب ما امروز یه بیمار توی کلاسمون داریم و قراره که درمانش کنیم.

بعضی جادوآموزان چشم هایشان را در حدقه چرخاندند و نفس صدا داری کشیدند.
آلنیس به واکنش آنها توجهی نکرد و ادامه داد.
- و قراره که یه روش جدید درمان هم یاد بگیریم! میخوایم که پروفسور استنفورد رو با طب سوزنی درمان کنیم!

ملانی با شنیدن جمله آخر آلنیس شوکه شد و خواست از روی تخت بلند شود که آلنیس مانعش شد.

- من گفتم قرص های مشنگی رو تدریس کن؛ نه طب سوزنی! تازه میخوای رو استادت هم امتحانش کنی؟!
- سخت نگیر پروف جون! بچه ها باید چیزای جدید تر و خفن تر یاد بگیرن!
- وقتی خودت بلد نیستی چطوری می خوای بهشون یاد بدی آخه؟!
- هه، منو دست کم گرفتی پروفســــور!

با اشاره آلنیس، حلقه ای از جادوآموزان مشتاق و کنجکاو دور تخت ملانی تشکیل شد.
آلنیس دستکش طبی دستش کرد و جعبه چوبی تقریبا بزرگی را روی میز کنار تخت گذاشت.
- طب سوزنی یه روش درمان ماگلیه که فیزیکیه. خیلی هم راحته، فقط باید سوزنو فرو کنین تو بدن بیمار!

پروفسور استنفورد با چشمانی گرد و نگران به آلنیس نگاه کرد که سوزن ها را از جعبه بیرون می آورد.

- شوخی کردم. همینطور الکی هم نیست! طب سوزنی تقریبا برای هر بیماری ای موثره؛ فقط بسته به نوع بیماری، سوزن ها و نقاطی از بدن که باید سوزنو بهش بزنین فرق می کنه.

ملانی سعی کرد یواشکی جیم شود ولی غیب شدن، آن هم جلوی این همه جادوآموز کار راحتی نبود.
- حالا... می خوای این جلسه فقط به صورت تئوری درس بدی و جلسه بعد خودم عملیش رو به جادوآموزا نشون بدم؟
- از سوزن می ترسی پروفسور؟
- چی؟ من؟! نه فقط مطمئن نیستم این کارو بلد باشی. این یه چیز کاملا تخصصیه؛ یه سال اولی که نمی تونه یهو یادش بگیره!
- ناسلامتی ریونی ام ها!

آلنیس سوزنی را به جادوآموزان نشان داد.
- الان مریضی پروفسور چیز خاصی نیست. ممکنه مسمومیت غذایی یا سرماخوردگی یا حتی افتادن فشار باشه. پس از سوزن معمولی استفاده میکنیم. البته مثلا برای آبله اژدهایی باید از میخ استفاده کرد دیگه!

بعد همان سوزن را در شقیقه پروفسور فرو کرد و چهره پروفسور در هم رفت.

- توی این مورد، سوزن ها باید دور صورت، روی دماغ و بالای ابرو ها قرار بگیرن. با ظرافت کامل، انگار که داریم گلدوزی می کنیم باید سوزن ها رو تو پوست فرو کنیم که بیمارمون دردش نیاد.

جادوآموزان نمی دانستند گلدوزی چیست، ولی با توجه به ظرافتی که آلنیس به خرج داده بود، قطعا کار ظریفی نبود.
ناگهان یکی از درسخوان های کلاس، در حالی که کل مدت داشت نوت برداری می کرد دستش را بالا برد.
- استاد؟ طب سوزنی چطوری قراره پروفسور استنفورد رو درمان کنه؟
- سوال خوبی پرسیدی! و احتمالا جواب خوبی هم داره... خب... چرا خودت تحقیق نمی کنی و جلسه بعد بهمون نمی گی؟ اصلا بچه ها همتون برین تحقیق کنین!

بقیه جادوآموزان برای جادوآموز خرخوان خط و نشان کشیدند و با اشاره به او فهماندند که بعد از کلاس به حسابش می رسند.
در این بین آلنیس تمام سوزن ها را در صورت ملانی فرو کرده و با رضایت به حاصل کارش نگاه می کرد.
- بفرمایید تموم شد! معمولا توی طب سوزنی بیمارتون در نهایت شبیه جوجه تیغی میشه.

جادوآموزان که خیلی با جوجه تیغی آشنایی نداشتند، متوجه شوخی آلنیس نشدند و با قیافه هایی که یک «این دیگه چه چرتی میگه؟» خاصی در آن موج می زد به یکدیگر نگاه کردند.
آلنیس که متوجه گیجی آنها شد سعی کرد با مثال دیگری توضیح دهد.
- یعنی شبیه شاخدم مجارستانی میشه.

جادوآموزان تازه متوجه شدند و آرام و به زور به جوک لوس آلنیس خندیدند.

- پروفسور اورموند میشه توضیح بدی من چرا الان حالم بهتر که هیچ، بدتر هم شده؟

آلنیس به صورت تیغ تیغی و شاکی ملانی نگاه کرد.
- امم خب شاید طول می کشه که تاثیرشو نشون بده... نمی دونم.
- ولی من می دونم! چون این سوزنایی که تو صورت خوشگلم فرو کردی سوزن ته گرده نه سوزنای مخصوص این کار!

آلنیس با دیدن چهره عصبی ملانی راهش را از میان جمعیت باز، و فرار کرد. به دنبالش، پروفسور استنفورد در حالی که سوزن ها را از صورتش جدا می کرد و روی زمین می انداخت از کلاس بیرون رفت.
بعد از چند لحظه، در حالی که خیال جادوآموزان راحت شده بود که این جلسه تکلیفی ندارند، آلنیس سرش را از چهارچوب در داخل آورد و تکالیف را روی هوا ظاهر کرد.

- یه بیمار رو با استفاده از طب سوزنی درمان کنید. بگین چه بیماری ای داشته، چه نوع سوزنی براش در نظر گرفتید و چرا اون نوع سوزن رو انتخاب کردید.
و یادتون نره درباره نحوه عملکرد طب سوزنی و اینکه چطوری بیمارا رو درمان می کنه تحقیق کنین!


پروفسور استنفورد که دنبال آلنیس می گشت تا همان بلا را با سوزن ها سرش بیاورد؛ یقه اش را گرفت و کشید و استاد جوان و جدید شفابخشی از دید جادوآموزان ناپدید شد.


ویرایش شده توسط آلنیس اورموند در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۰ ۰:۰۶:۰۴


تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۹:۴۰:۵۸ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#8
سلام پروفسور!


پس از اتمام زنگ تفریح، جادوآموزان دسته دسته وارد کلاس شدند. آنها با دیدن آلنیس که پشت میز معلم نشسته بود تعجبی نکردند؛ زیرا از قبل بهشان اطلاع داده بودند که پروفسور دلاکور نمی تواند این جلسه بیاید و پروفسور اورموند قرار بود به جایش تدریس کند.
ولی چیزی که سال اولی ها را متعجب می کرد، دکوراسیون کلاس بود.
آلنیس از نبود پروفسور دلاکور استفاده کرده و آتش های جادویی کوچک و مهار شده ای در قسمت های مختلف کلاس ایجاد کرده بود. برای بهتر و طبیعی تر کردن فضا، چوب و شاخه های کوچک درختان هم در آتش انداخته بود. (هرچند بدون آنها هم آتش پابرجا بود.) قطعا اگر گابریل آنجا بود اجازه نمی داد کلاس را کثیف کنند و این همه دود و خاکستر به راه بیندازند.
روی هر آتش، قوری چای نسبتا بزرگی در حال دم کشیدن بود. بوی چای و چوب سوخته فضای کلاس را پر کرده بود.

جادوآموزان در گروه های سه و چهار نفره دور آتش نشستند. با آمدن همه، آلنیس در کلاس را بست و رو به روی آنها ایستاد.
- سلام سلام به همکلاسیای... ینی جادوآموزای گلم! خب خیلی سریع میریم سراغ درس امروز که وقت کم نیاریم و مجبور نشم زنگ تفریحتونو بگیرم.

آلنیس رو به جادوآموزان چهار زانو نشست و ادامه داد.
- همونطور که حتما تا الان متوجه شدین، امروز قراره بهتون یاد بدم چطوری فال چای بگرین! ولی قبل از اون، صفحه 163 کتابتون رو باز کنین که از روش بخونیم.
دراوایل قرن بیستم چای از آسیا به کشورهای اروپایی صادر شد و استفاده از چای رواج یافت. به همراهش، فالگیری چای هم تبدیل به سرگرمی محبوبی شد. قبل از آن فال قهوه در اروپا پرطرفدار بود.

آلنیس همینطور از روی کتاب می خواند و برای جادوآموزانی که حوصله شان سر رفته و کنار آتش خوابشان گرفته بود توضیح می داد. وقتی حس کرد به اندازه کافی اطلاعات داده است، کتاب را سریع و محکم بست.
با حرکت ناگهانی آلنیس، جادوآموزان هشیار شدند و به او نگاه کردند.

- چای رو هم میشه به تنهایی دم کرد و هم ترکیبی با گیاهای مختلف. دوتا عنصر خیلی مهم توی فالگیری چای وجود داره؛ موردی که می خواین درباره اش پیشگویی کنین و نوع چای، که این دوتا به همدیگه بستگی دارن. مثلا برای پیشگویی آینده نوزاد معمولا از چای زعفرون یا چای سیب استفاده میشه، یا برای پیشگویی زمان مرگ، که البته زیادم دقیق نیست از چای فلفلی یا چای و نعنا کمک می گیرن.

آلنیس به سمت نزدیک ترین آتش خم شد و قوری را از روی آن برداشت.
- من براتون چای دارچین رو آماده کردم. این و چای سبز برای پیشگویی های ساده و پیش پا افتاده استفاده میشه؛ مثلا اتفاقی که تو یه ساعت آینده براتون میفته و از این دسته پیشگویی های ابتدایی.

جادوآموزی که داشت بساط خرما و قند و استکان کمرباریک را از کیفش بیرون می آورد دستش را بالا گرفت.
- پروفسور اجازه! میشه تو لیوانای خودمون بخوریم؟

آلنیس از اینکه پروفسور خطابش کردند حسابی ذوق کرده بود.
- بله حتـ... چی؟ نه! فال چای فقط با فنجون امکان پذیره. البته پیشگو های حرفه ای عقیده دارن که این کار باید با فنجون های مخصوص فالگیری انجام بشه؛ ولی بنظر من که لزومی نداره. حداقل واسه تازه واردا.

بعد فنجانی را برداشت و برای خودش چای ریخت و شروع به خوردن آن کرد.
وقتی چایش تمام شد، فنجان را رو به جلو گرفت.
- حالا می خوام یکی تون داوطلب شه و بهم بگه تو فنجون من چی می بینه.

جادوآموزی خودش را روی زمین کشید و جلو آمد؛ فنجان را از دست آلنیس گرفت و سعی کرد آن چه را می بیند تحلیل کند.
- خب... تو فنجونتون هیچی نیس. یعنی سفیده؛ و این شاید به این معنیه که شما... روح سفیدی دارین پروفسور...؟

آلنیس باز با شنیدن کلمه پروفسور ذوق زده و پاهایش شل شده بود.
- کـــــاملا درسـ... وایسا ببینم، یعنی چی هیچی تو فنجونم نیست؟!

بعد یک نگاه به فنجان انداخت و سپس قوری چای را چک کرد.
- کدوم تسترالی توی قوری صافی گذاشته!

آلنیس قوری دیگری را برداشت و بدون چک کردنش، باز برای خودش چای ریخت. پس از سر کشیدن چای، با فنجانی خالی از تفاله مواجه شد. چای چند قوری دیگر را هم امتحان کرد و انگار که بدش هم نمی آمد چند فنجان چای بخورد.
جادوآموزان هم پوکر فیس به معلمشان که مثلا قرار بود برایشان تدریس کند نگاه می کردند.

- یعنی بین این همه قوری، یکیش نیس که صافی نداشته باشه؟

ناگهان جادوآموزی از انتهای کلاس پیش آلنیس آمد و چای درون قوری اش که بدون صافی دم شده بود را به او نشان داد.

- آفرین صد آفرین هزار و سیصد آفرین! حالا خودت بیا فالمو بگیر.

آلنیس پس از سر کشیدن هشتمین لیوان چایش، فنجان را به دست جادوآموز داد و منتظر ماند.
جادوآموز مذکور اول فنجان را به جهت های مختلف چرخاند و از زاویه های مختلف تفاله درونش را بررسی کرد. بعد نگاهی به کتابش انداخت و در آخر، وقتی به نظر می رسید به نتیجه رسیده است لب به سخن گشود.
- تفاله های توی فنجون شما شبیه به توالت فرنگی برعکسه! و این می تونه این معنی رو بده که شما در آینده ای خیلی نزدیک نیاز به دست به آب پیدا می کنین!
- نه عزیزم حتما داری اشتباه می کنی. همچین نمادی اصلا وجود نداره. احتمالا اون یه چکشه که توی فالگیری چای به معنی...

آلنیس نتوانست جمله اش را تمام کند چون دل پیچه عجیبی سراغش آمد. او همانطور سر جایش کمی جابجا شد ولی دل پیچه شدید تر می شد. هشت فنجان چای کار دستش داده بود.
با عجله به سمت در کلاس رفت.
- ببخشید بچه ها من باید برم... دستشویی... کلاس تمومه، میتونین برین!

ولی بعد انگار که چیزی یادش آمده باشد ایستاد و با حرکت چوبدستی اش، تکالیف روی هوا پدیدار شدند.
- و اینکه تکلیف هم دارین!
برای یه نفر با استفاده از چای، پیشگویی کنید. بگین از چه نوع چایی استفاده کردید و چرا اون رو انتخاب کردید. اگه درباره مورد خاصی پیشگویی کردید حتما بنویسید. نشانه هایی که توی فنجونش دیدید رو همراه با معنی هاش بنویسید. میتونید از فنجون های خاص فالگیری هم استفاده کنید و اگه این کارو کردید حتما توضیح بدید چه فرقی با فنجونای عادی داشت.
همین دیگه! موفق باشین!



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۰۸:۴۹ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#9
سلاااام پروفسور!

توی یک رول برام یک بیمار مبتلا به افسردگی رو پیدا کنید، خودتون یا اطرافیانتون فرقی نداره. توضیح بدید بابت چی افسرده س، چی میشه که می فهمید بیماره، چه علائمی داره.
و در آخر چه دارویی رو براش تجویز می کنید و داروتون چه تاثیری داره.
اگه معجونه مواد تشکیل دهنده ش رو توضیح بدید و بگید چرا ضدافسردگیه، اگه خوراکی نیست از چی تشکیل شده، چرا به ذهنتون رسیده، چه تاثیری داره.
اینا همه چیزاییه که میخوام توی داستانتون ببینم.

________________________________________________


آلنیس پس از گذراندن چندین کلاس، به سمت خوابگاهش راه افتاد تا کمی استراحت کند. موقعی که در خوابگاه را باز کرد، جغدش، لویی را دید که بالای تخت نشسته و سرش را زیر بالَش فرو برده. با صدای قدم های آلنیس، لویی سرش را بیرون آورد و به او نگاه کرد.

- عه لویی تو اینجایی! فکر کردم الان پیش بقیه جغدایی. نامه برام اومده؟

آلنیس لبه تخت نشست. ولی لویی جوابی نداد و رویش را به سمت دیگری کرد.

- لو؟ لولو؟ حالت خوبه؟
-
- لااقل میشه بگی چه اتفاقی افتاده؟ داری نگرانم می کنی!

آلنیس لویی که پشتش را بهش کرده بود روی زانو اش نشاند و شروع به نوازش سرش کرد.
- آخه یهو چت شد جوجوی قشنگم...

لویی انگشت آلنیس که می خواست زیر نوکش را ناز کند گاز گرفت.

- ببخشید حالا چرا پاچه میگیری! خب جغد قشنگم...
- هـو...(1)
- چیزی میخوای؟ نون خشک بدم بهت؟
-
- پیازم نمیخوری؟
- هـــــــــو!(2)
- ولت کردم که اینطوری شدی! هی میگم با جغدای برج بغلی نپر گوش نمیدی که! اینم نتیجه اش!

ولی لویی توجهی به آلنیس نکرد و دوباره سرش را زیر بالَش برد. با لرزش بال هایش، آلنیس فهمید که جغدش دارد گریه می کند!
با دیدن وضعیت لویی، صحبت های پروفسور استنفورد در ذهن آلنیس تداعی شد. یعنی ممکن بود حیوانات هم افسردگی بگیرند؟
آلنیس لویی را تکان داد.
- لو تو افسردگی گرفتی؟ آره؟!
- هو هوهـــو!(3)
- اینی که گفتم اسم یه بیماری بود.
- هاو...(4)

لویی کمی فکر کرد. بعد شانه ای بالی بالا انداخت و گفت:
- هو هو.(5)

آلنیس که خودش داشت بخاطر افسرده شدن حیوان خانگی اش افسردگی می گرفت، با فکری که به ذهنش رسید ناگهان از جا پرید و باعث شد لویی بترسد و حالت تدافعی بگیرد.

- فهمیدم چیکار باید کنیم! بیا ببینم...

آلنیس ساعدش را جلو آورد و لویی رویش نشست. بعد با هم به طرف برجی که جغد ها در آن نگهداری می شدند راه افتادند.
هنگامی که وارد آنجا شدند، آلنیس لویی را روی میله ای در نزدیکی خودش نشاند و وقتی با قیافه متعجب و کنجکاو او رو به رو شد برایش توضیح داد.
- دیگه وقتشه برات آستین بالا بزنم.
- هـــــو؟!(6)
- وجود یه مونس و همدم تو زندگی باعث میشه دیگه افسرده نباشی! حالا یه بانوجغد انتخاب کن که بریم واسه خواستگاری!
- هـــــــــــــــو هوهو هــو!(7)
- الان افسرده ای، این چیزا حالیت نیس. همین الانشم واسه ازدواج دیر شده! یکم دیگه بگذره باید یه دَبّه بگیرم ترشی بندازمت!

ولی لویی تا خواست اعتراض کند، چشمش به جغد سفیدی افتاد که با آرامش و وقار پرواز کرد و در یکی از حفره های بالایی داخل برج نشست.
چشم های لویی شبیه قلب شد و ناخودآگاه لبخند پهنی زد. از خوشحالی بال هایش را تکان داد و به سمت جغد سفید پرواز کرد.

- ماشاالروونا چه عروس با کمالاتی!

بعد از چند لحظه، لویی به سمت آلنیس برگشت و روی دستش نشست.
- هو هو هـــــــــــــــــــو هوهوهو!(8)
- خوشحالم که همسر آرزو هات رو پیدا کردی... برو مادر برو به زندگیت برس.

بعد لویی پیش جغد سفید برگشت؛ دو جغد با هم دور برج پرواز کردند و از پنجره بیرون رفتند.
آلنیس که تمام این مدت دستمال توری سفیدی را در دست گرفته و اشک های شوقش را با آن پاک می کرد زیر لب گفت:
- هق هم پسرم دوماد شد هم تکلیف شفابخشیم انجام شد.

و به سمت خوابگاهش حرکت کرد.


روز بعد، با صدای آشنایی از خواب نازش بیدار شد و همین آشنا بودن صدا کمی برایش عجیب بود.
- لو... وایسا ببینم، لویی؟! تو اینجا چیکار می کنی؟!

لویی و همسرش، پشت پنجره اتاق آلنیس آشیانه درست کرده و مشغول هو هو کردن بودند.

- زنت دادم که بری یه زندگی مستقل داشته باشی! من که نمی تونم از دوتا جغد مراقبت کنم بچه!

لویی لبخندی زد و سرش را کج کرد. بعد همسرش، که او هم لبخندی زده بود، بلند شد و از آشیانه بیرون آمد و چیز های گرد سفیدی نمایان شد که همسر لویی تا چند لحظه پیش رویشان خوابیده بود.

- وای نه... وای نــــــه! آخه چجوری از پنـــــج تا جغد مراقبت کنـــم!


----------------------

1 : ولم کن...
2 : دِ میگم ولم کن!
3 : خودتی!
4 : اها...
5 : چه میدونم.
6 : چــــــی؟!
7 : من زن نمیـــــــــــخوام!
8 : ازت متشکرم مادر مهربان و فداکارم! این لطف تو را هیچ وقت فراموش نخواهم کرد! (بله، اون یه جمله در زبان جغدی اینقدر معنی طولانی ای داره. )



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۹:۵۲:۰۸ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#10
دیهیم ریونکلاو


با قیافه ای آویزون تو حاشیه جنگل ممنوع قدم می زد. چندتا از سال بالاییا بهش گفتن سوسوله و اینکه نمیتونه یه گرگ وحشی باشه از روی ضعفشه، وگرنه همه گرگا درنده و خونخوارن!
این خیلی آلنیس رو ناراحت کرده بود. هیچ وقت به این فکر نکرده بود که ممکنه بقیه بعنوان یه موجود ضعیف بهش نگاه کنن.
ولی هر چی که بود، فعلا گذشته بود و آلنیس نباید خودشو درگیرش می کرد. بخاطر همین توپش رو که تمام این مدت با دندوناش نگه داشته بود روی زمین قِل داد. موقعی که بهش رسید، دوباره اون رو با پوزه اش به جلو هل داد و دوباره و دوباره این کار رو تکرار کرد.
توی یکی از دفعاتی که توپ سبزش رو با پوزه اش شوت کرد، توپ با برخورد به سنگی، از مسیرش منحرف شد و به داخل جنگل ممنوعه رفت.
آلنیس با ترس و اضطراب به شاخه های در هم تنیده درختا نگاه کرد که باعث می شدن نوری به داخل جنگل نرسه.
از اسمش معلوم بود؛ ورود به این جنگل ممنوعه... شاید باید به یه پروفسور می گفت؟
ولی نه؛ اگه باز فکر می کردن بچه سوسوله چی؟ بخاطر یه توپ بره و یه معلم خبر کنه؟! عمرا! باید نشون می داد ضعیف نیست و خودش می تونه از پسش بر بیاد.
به دنبال توپش، وارد جنگل شد. پوزه اش رو روی زمین گذاشت و بو کشید. هنوز چند قدمی جلو نرفته بود که بوی دیگه ای توجهش رو جلب کرد. بوی جدید رو دنبال کرد و به نقطه ای از زمین رسید که ظاهرا منشاءش بود. زمین رو با پنجه هاش کند و خاک رو کنار زد و چیزی که زیر خاک دفن شده بود، باعث تعجب و حیرتش شد.
نیم تاج نقره ای که با دقت و ظرافت، به نگین ها و الماس های آبی رنگ آراسته شده بود و زیبایی و جلوه خاصی داشت. کلمات حک شده زیر نیم تاج که می گفت «عظیم ترین سرمایه آدمیان هوش بی پایان است.» شک آلنیس رو به یقین تبدیل کرد.

- یعنی... یعنی من واقعا دیهیم ریونکلاو رو پیدا کردم؟!

اون کلا فراموش کرد که بخاطر چی به جنگل ممنوعه اومده بود. نیم تاج رو با دهنش برداشت و با نهایت سرعت از اونجا خارج شد و به طرف قلعه دوید.
موقعی که به خوابگاهش رسید، به حالت انسانیش دراومد. دیهیم ریونکلاو رو روی سرش گذاشت و برای اینکه کسی متوجه نشه، یه کلاه بافتنی هم رو سرش کشید. بعد به سمت کاغذ پوستی ای رفت که باید روش تکلیف درس تاریخ جادوگریش رو می نوشت.
- خب درباره اولین وزیر سحر و جادو باید بنویسیم. بذار ببینم اون کتابه که از کتابخونه... وایسا ببینم... اصلا کتاب می خوام چیکار! اینکه مشخصه، اولیک گامپ اولین وزیر سحر و جادو بود که در سال هزار و هفتصد و...

آلنیس همونطور که اطلاعاتش رو زیر لب می گفت، اونا رو روی کاغذ وارد می کرد. اون چیزایی رو می نوشت که توی هیچ کتابی گفته نشده بود. مثلا چرا یه جادوآموز باید بدونه اولین وزیر، عادت داشته قبل از جلسات مهمش دست توی دماغش کنه و محتویات داخل دماغش رو زیر میز کارش بچسبونه؟!
بعد از اینکه یه مقاله بلند بالا درباره گامپ و زندگی شخصی و کاریش نوشت؛ یادش افتاد که کلاس معجون سازی داره. به طرف دخمه ها حرکت کرد و وقتی وارد کلاس شد، پروفسور اعلام کرد که قراره امتحان معجون سازی بگیره.
در حالی که همه جادوآموزا داشتن غر می زدن؛ آلنیس با اشتیاق منتظر بود پروفسور بگه قراره چه معجونی درست کنن. هر چی بود فرقی نمی کرد، آلنیس طرز تهیه همه معجونا رو یهویی بلد شده بود.
موقعی که اسم معجون اعلام شد، جادوآموزا باز اعتراض کردن که اصلا همچین چیزی تدریس نشده. ولی آلنیس با خیال راحت داشت مواد اولیه رو بر می داشت و به نکاتی که پروفسور می گفت توجهی نمی کرد؛ هر نکته ای بود خود نیم تاج بهش می گفت.
معجون آلنیس خیلی زود درست شد. جادوآموزا که خیلیاشون هنوز حتی شروع هم نکرده بودن، با تعجب به پاتیل اون نگاه کردن. حتی پروفسور هم از معجون خوبی که آلنیس درست کرده بود حیرت زده شد.
آلنیس بعد از اینکه نمره کاملی توی درس معجون سازیش گرفت، کمی توی راهرو ها قدم زد و همون سال بالایی هایی رو دید که مسخره اش کرده بودن. اونا درگیر حل کردن تکالیفشون بودن و انگار بدجور توی یه سوال مونده بودن. آلنیس به سمتشون رفت و در عرض چند ثانیه سوال رو حل کرد.

- ولی... تو هنوز این درسا رو نخوندی!
- هوش منو دست کم نگیر.

البته منظور آلنیس، هوشی بود که نیم تاج ریونکلاو بهش بخشیده بود. کلاه بافتنیش رو تا روی گوشاش پایین کشید و از اونجا دور شد.
نزدیکای غروب، به سمت کلاس پیشگویی حرکت کرد. وسطای کلاس، پروفسور دلاکور ازش خواست جلو بیاد تا پروفسور بهش بگه توی گوی درباره اش چی میبینه.
اون همونطور که دستش رو دور گوی حرکت می داد و چشماش بسته بود گفت:
- هوم... اتفاقای خوبی نیستن... هوش سرشار همیشه خوب نیست دوشیزه اورموند...!

حرف های پروفسور دلاکور آلنیس رو به فکر فرو برد. چرا هوش سرشار نباید خوب باشه؟ تا اینجا که با دیهیم ریونکلاو همه چی خیلی خوب پیش رفته بود. ممکنه توی پیشگویی اشتباهی پیش اومده باشه؛ همیشه که درست از آب در نمیاد!
بعد از اتمام کلاس، در حالی که ذهنش درگیر صحبت پروفسور دلاکور بود مستقیم به سمت خوابگاه رفت.
در حالی که کلاه و نیم تاج هنوز روی سرش بودن روی تخت دراز کشید. چشماش رو بست و سعی کرد بخوابه تا یکم ذهنش آروم شه؛ ولی بی فایده بود.
به هر چیزی که فکر می کرد، نیم تاج ریونکلاو باعث می شد تحلیل ها و اطلاعات بی پایانی از اون چیز وارد ذهنش بشه. حتی به خوابیدن هم که فکر می کرد، لیست بی انتهایی از فواید و ضررهای خواب براش پدیدار می شد. اون الان همه چی رو می دونست و با این حجم از اطلاعات که توی مغزش وول می خوردن هیچ وقت نمی تونست بخوابه.
خواست نیم تاج رو از سرش برداره که باز افکار مزاحم بهش هجوم آوردن و از این کار منصرفش کردن. اگه یکی بدزدتش چی؟ اگه گم بشه چی؟ حتی ممکنه بیفته و بشکنه! نه، نمی تونست ریسک کنه. ولی اینطوری هم نمی تونست بخوابه!
چند ساعتی رو همینطور گذروند در حالی که از اطلاعات داخل مغزش کلافه شده بود. شاید پروفسور دلاکور راست می گفت... هوش سرشار زیادم چیز خوبی نیست.
بالاخره تصمیمی که فکر می کرد عاقلانه تره رو گرفت. به حالت جانورنماش در اومد. دیهیم ریونکلاو رو با دندوناش برداشت و به سمت جنگل ممنوعه راه افتاد. مسیر کمی رو طی کرد تا به چاله ای که همون روز خودش کنده بود رسید. دیهیم رو به سر جاش برگردوند و روش رو دوباره با خاک پوشوند. بعد هم راضی از کاری که کرده بود به طرف قلعه برگشت.
درسته آلنیس ریونکلاوی بود، ولی واسه عقل کل بودن ساخته نشده بود...



تصویر کوچک شده


#با_حیوانات_مهربان_باشیمتصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.