هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (کلوریا_ادوارز%)



پاسخ به: سالن تئاتر هاگزمید ویزادیشن
پیام زده شده در: ۱۴:۴۴:۰۹ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#1
کمتر از پنج دقیقه دیگر نمایش شروع میشد، اما هنوز دامبلدور راضی به پایین آمدن نبود.
فاجعه ی خفناکی بود‌. یکی از مرگخواران بلند گفت: دو دقیقه دیگه نمایش شروع میشه، تو رو به مرلین قسم بیا پااااایین

- نه فرزندانم، من با این ریخت و قیافه و این بال ها پایین نمیام.

- یک دقیقه بیشتر وقت
نداریم،یکاری بکنییید.

- یک دقیقه هم خودش ۶۰ ثانیه اس نگران نباش، صبر کن فکر کنم.

اما هیچ فایده ای نداشت و در ثانیه های دیگر، نمایش شروع میشد.

ناگهان زنگ شروع نمایش به صدا در آمد، در حالی که دامبلدور هنوز اون بالا ایستاده بود و مرگخواران با وحشت به سالن تئاتر نگاه میکردند.

-بدبخت شدیم


با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۱:۵۵:۳۴ یکشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹
#2
هوای سرد و سوزناکی بود. آنقدر سرد که آب چشمه ها، گودال ها، رودخانه ها و....یخ زده بود. اما با این حال کمی آنطرف تر، در کوچه ی دیاگون، صدای همهمه ی مردم همه جارا پر کرده بود. انگار نه انگار ترم جدید هاگوارتز شروع شده و اگر چیزی هم بخرند برای سال آینده است‌. از اینها گذشته، مثل اینکه سوز و سرمای زمستان تاثیری در جمعیت و تردد ها نداشته.

کمی آنطرف تر، نزدیک مغازه ی چوب دستی فروشی، دختری با موهای طلایی رنگ دیده میشد. با پاهایش بر روی زمین پر از برف ضرب گرفته بود. منتظر بود، منتظر دختری که برایش خیلی ارزشمند بود.
کی فکرش را میکرد الیویا، دختری به آن مغروری عاشقانه رفیقش را دوست داشته باشد. یکی از خصوصیات مهمش وفادار بودن به کسی بود که دوستش دارد.
بالاخره دختری که الیویا انتظارش را میکشید، آمد و به سوی الیویا دوید. حال دگرگونش بیانگر خبر خوبی نبود!
الیویا با چشمانی پر از اندوه به چشمان مشکی روبه رویش نگریست.
برق اشکی در چشمان سبزش قابل مشاهده بود، اشکی که از تنفر در چشم هایش جمع شده بود، تنفر از فردی که خشم آن دو دختر را تبدیل به انتقام کرده بود.
آنا به الیویا نگاه کرد و زیر لب گفت: انتقامشو میگیرم‌.
الیویا با مشت های گره شده به زمین نگاه میکرد، آنقدر خشمگین بود که رنگ صورتش از شدت عصبانیت رو به سرخی میرفت.

اما چه کسی میداند که دلیل آن کینه و نفرت و انتقام و از همه مهم تر خشم الیویا و آنا چه بود؟......

پایان


ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۴ ۱۲:۲۱:۴۴

با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: تولد هفده سالگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۴:۵۱:۵۳ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#3
سلااااام
تولدت مبااااااااااارک من سه روز بیشتر نیست عضو شدما ولی خب خیلی اینجا باحاله
خوشحالم که تو تولد ۱۷ سالگیت شرکت دارم و ایشالله که تو تولد ۱۰۰۰۰۰۰۰ سالگیت هم باشم البته اون نوقع به صورت فسیل دیگه میام


با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۴:۰۵:۴۵ شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۹
#4
دوئل الیویا&ایلین

روی تختم نشسته بودم و کتاب معجون شناسی رو میخوندم، در اتاق با ضربه ای باز شد. بدون اینکه به در نگاه کنم گفتم: بهت یاد ندادن در بزنی؟

-وای ول کن تروخدا....باز که نشستی رو تختتو تو افکار مسخرت غرق شدی.

-کاره دیگه ای ندارم بکنم.

-تو مگه نمیخوای عضو مرگ خواران بشی؟

-خب آره، ولی چه ربطی داشت؟

-خب ببین ولدمورت به یه چیزی نیاز داره و گفته هرکس براش فراهم کنه جایزه خوبی داره.

-خب به سلامتی!

-خب به سلامتی و کوفت،خب تو اگه اون چیزی که میخواد براش ببری شاید عضو مرگ خواران بشی، یعنی به احتمال زیاد میشی.

-خب من از کجا بدونم اون چی میخواد...درضمن من اصلا از چابلوسی خوشم نمیاد.

-میدونم خوشت نمیاد ولی اگه میخوای عضو مرگ خواران بشی این بهترین فرصته.

-خب آره...ولی چی ببرم؟ من از کجا بدونم اون چی میخواد؟

-خب کاری نداره که به ظاهرش فکر کن، اون نه دماغ داره نه مو.
-منظورت اینکه براش مو ببرم؟

-خب تقریبا آره ولی ببین اگه یک نفر کچل باشه میتونه تحمل کنه ولی اگه دماغ نداشته باشه، تحملش عذابه.

-شوخیت گرفته؟ آخه کدوم احمقی حاضر میشه دماغشو به ولدمورت هدیه بده؟

-خب لازم نیس کسی داوطلب بشه، میتونیم خودمون اینکارو بکنیم.

-یعنی چی؟ دماغ خودمونو بدیم به ولدمورت ؟ شوخیت گرفته یوریکا؟

-اه نه چرا انقدر تو خنگی؟منظورم اینکه بریم یک نفرو پیدا کنیم که دماغش مناسب باشه بعد دماغشو بدزدیم.

-جک خنده داری بود. آخه احمق مگه چوب دستیه که بدزدیم اون لعنتی چسبیده به صورتش.

-تو نگران اون نباش من یه ورد جادویی بلدم که اینکارو برامون میکنه.

-باشه،ولی اگه گند بزنی تبدیلت میکنم به سوسک.

-بروبابا، ولی باشه قبول.

-خوبه..حالا از کجا شروع کنیم؟

-باید از هاگوارتز بریم بیرون.

-باشه،فقط چجوری؟

-خب معلومه دیگه، میپیچونیمشون‌‌.

-منظورت فراره؟

-خب یجورایی آره.

-نه من خوشم نمیاد.

-ببند دهنتو، حالا واسه من بچه مثبت شدی.... زود باش وقت نداریم باید بریم

-هوف..باشه

(لندن، انگلستان)


-اه صبر کن یوریکا چرا انقدر تند میری؟

-مثلا داریم واسه مرگ خوار شدن تو این همه بدبختی میکشیما.

-خب میدونم، ولی باید یکم استراحت کنیم همش داریم راه میریم، از نفس افتادم خب.

یوریکا دو قدم نزدیکم شد و گفت: اگه میخوای به موقع کارت انجام بشه و قبل از تو کسی دماغ یا هرچیزی که نیاز هست رو به لرد نده، باید سریع حرکت کنی‌.

اخمامو توهم کردم و گفتم: صدبار گفتم از چابلوسی نفرت دارم.

-میدونم، منم صدبار بهت گفتم این به نفع خودته، پس انقدر غر نزن و بیا.
نفسی از زور خشم بیرون دادمو به راهم ادامه دادم

تقریبا نیم ساعت گذشته بود و واقعا خسته شده بودم دلم میخواست لرد و خفه کنم... آخه به من چه که اون چی میخواد اه ولی خب باید واسه ی اینکه مخشو بزنم که برم جز مرگخواران اینکارو بکنم.

تو همین افکارم بودمو داشتم به زمینو زمان فحش میدادم که یهو یوریکا جیغ زد: وااای الیویا اون دماغ چطووره؟

-یجوری میگی انگار اومدی لباس فروشی.

-خب ول کن حالا نظرتو بگو.

-نه، فکر نکنم به صورتش بیاد.

-هوف... آها اون خانومه رو نگاه کن.

-کدوم؟

-همون که لباس صورتی و شلوار مشکی پوشیده موهاش هم فرفریه بلونده.

-آها...خوبه، ولی نه دماغش زیادی کج و خوله.

- اون پیرمرده که عصا گرفته دستش چی؟

-نه، اون بنده خدا خودش داغونه، دماغشم که بگیریم دیگه هیچی.

-هوف.. خب پس بیا به راهمون ادامه بدیم.

تقریبا نزدیک پنج ساعت بود که توراه بودیم، دیگه داشت جونم در میومد با عصبانیت کامل گفتم: تو نمیخوای بشینی من خسته شدم دیگه اه.
-ببین درکت میکنم،فقط یک کیلومتر جلوتر مثل اینکه یه دهکده وجود داره، میریم اونجا استراحت میکنیم‌.

-تو از کجا میدونی آخه، بازم داری امید الکی میدی؟

-نه بچه که بودم از اینجا رد شدم‌، یادمه که یه دهکده این اطراف بود.

-باشه... فقط بیا بدوییم زود برسیم، اینجوری تا نیم ساعت دیگه هم نمیرسیم.

-مگه نمیگی خسته شدی؟

-چرا خسته شدم، ولی اینجوری زودتر میرسیم که استراحت کنیم.

-باشه بدو.

شروع کردیم به دوییدن که چندتا کلبه دیدیم فهمیدیم رسیدیم به دهکده. اینور و اونور نگاه میکردم تا جایی مناسب برای استراحت پیدا کنم، چشمم به یه چشمه خورد، کمی اون طرفترش یک درخت سرو بزرگ خودنمایی میکرد و چمن های داغ زمین رو با سایه ی خنکش از دست خورشید نجات داده بود.

واقعا قشنگ و قابل تحسین بود! نسیم خنکی در لابه لای موهای طلایی رنگم شروع به وزیدن کرد و اون هارو به رقص در اورد.

نفس عمیقی کشیدم و ریه هامو پر کردم از هوای دلنشین و خوش آب و هوای اون مکان. به سمت یوریکا برگشتم و گفتم: فکر کنم اونجا برای استراحت جای مناسبیه.

-آره خیلی قشنگه، بریم بشینیم زیر درخت.

باهم به سمت درخت رفتیم و به تنه ی تنومند درخت تکیه دادیم.

انقدر خسته بودم که داشت خوابم می رفت بلند گفتم:یوریکا موافقی......
یوریکا پرید وسط حرفمو گفت :هییییس اونجارو نگاه کن.
نگاهش و دنبال کردم و رسیدم به یک عروسک چوبی و یک روباه و گربه.
چشمام چهارتا شد، باورم نمیشه اونا داشتن باهم حرف میزدن. دستم و روی چشمام کشیدم تا از چیزی ک میبینم مطمئن بشم. سمت یوریکا برگشتمو گفتم: یه پس گردنی به من بزن فکر کنم دارم خواب میبینم.

-نه احمق خواب نمیبینی، منم دارم میبینم.
خودمونو پشت تنه ی درخت پنهان کردیم و به حرفاشون گوش میدادیم.
یهو روباهه از عروسکه پرسید: پینوکیو دیروز چقدر شیرینی خوردی؟

که عروسکه پا تته پته جواب داد: امم فقط د..دو..تا
یهو دماغش بلند شد چشمام چهارتا شده بود از شدت تعجب. خنده ی گربه و روباه بلند شد که میگفتن: باز دروغ گفتی که.

وای من که دیگه داشتم گیج میشدم یکی هم نبود بهمون بگه جریان چیه.
بعد یک ربع اون دوتا (روباه و گربه) رفتن و از پشت درخت بیرون اومدم. میخواستم برم همه چیزو از همون عروسک چوبیه بپرسم که یهو یوریکا آستین لباسمو کشید و با صدای آروم ولی عصبانی گفت: کجا میری، زده به سرت؟

-میخوام برم دلیل این اتفاقو ازش بپرسم.

-نه صبر کن، یه نقشه دارم.

-باشه بگو.

-خب ببین باتوجه به چیزایی که من دیدم و فهمیدم، این عروسک وقتی دروغ میگه دماغش بلند میشه.

-خب؟

-تو میری و باهاش سر صحبتو باز میکنی و کاری میکنی که دروغ بگه، وقتی دروغ بگه دماغش بلند میشه و من راحت تر میدونم با استفاده از ورد، دماغشو از صورتش بردارم.

-بعدش باهم فرار میکنیم دیگه؟

-آره دیگه .... خب برو ببینم چکار میکنی.

-باشه.
رفتم سمت عروسکی که از مکالمه هاشون فهمیدم اسمش پینوکیوعه، بهش گفتم : پسر جون اسمت چیه؟

-پینوکیو

-آها... خب منم الیویا هستم. راستش من اون صحنه ای که دماغت بلند شد رو دیدم.

-خب... دیگه مهم نیست، همه اینو میدونن.

آه بلندی کشید و دوباره در افکارش غرق شد.
-خب ببین من میتونم یکاری کنم که دیگه دماغت بلند نشه.

-نه نمیتونی‌..اون فرشته کاری میکنه که وقتی دروغ بگم این اتفاق بی افته.

-خب ببین هرچی میگم گوش کن که دیگه این اتفاق نیفته.

-باشه... خب چکار کنم.

-من ازت چندتا سوال میپرسم، اونا رو به دروغ جواب بده.

-این چه کمکی به حال من میکنه؟

-خب من اینجوری میفهمم که چه معجونی رو باید برای تو درست کنم که این اتفاق نیافته.

-باشه... امیدوارم عین اون روباه و گربه، مکار نباشی!

-نه... خب ولش کن به سوالام جواب بده ولی به دروغ، چندبار تاحالا دروغ گفتی؟

-زیاد نگفتم.

دماغش یکم بلند شد. به یوریکا که پشت درخت پنهان شده بود و منتظر بود نگاه کردم، با لبخونی بهم فهموند که ادامه بدم.
-به نظرت بزرگترین کار بدی که انجام دادی چی بوده؟

-کار زیاد بدی انجام ندادم.

دماغش بلند تر شد، خب پس چرا یوریکا هیچ کاری نمیکنه احتمالا بازم باید ادامه بدم، پینوکیو پرید وسط حرفمو گفت: خب فهمیدی چه معجونی درست کنی؟

-عه اره دارم میفهمم، با یه دروغ دیگه حله، بهم بگو تاحالا دزدی کردی؟

-نه!
انتظار داشتم بگه آره چون داشت معکوس جواب میداد خدایا دیگه عروسکاهم دزد شدن چه انتظاری از بقیه میره، دماغش بلند تر شد.
وقت اجرای ورد بود.

از پینوکیو فاصله گرفتم تا جادو به من برخورد نکنه و دماغ خودم کنده بشه. یوریکا از پشت درخت، چوب دستیشو تکون داد و یه ورد عجیب غریب خوند که دماغ پینوکیو، به طور کل کنده شد.
پینوکیو داد زد : دمااااااااغم کنده شدد زشت شدمممممممم.....
همینجوری داشت حرف میزد و جیغ و داد میکرد که بهش اهمیت ندادمو سریع دوییدم سمت یوریکا. باهم شروع به فرار کردیمو از اون دهکده خارج شدیم. خودمم نمیدونم واقعا چجوری تونستم تا هاگوارتز این همه راهو بدوم .

به دیوار سالن تکیه دادیمو شروع کردیم به نفس نفس زدن، احساس میکردم قلبم میخواد کنده بشه.
یوریکا گفت: بدو باید به سمت قلعه ی لرد بری و اینو بهش بدی، دعا کن کسی زودتر از تو چیزی نیاورده باشه.

به سمت قلعه حرکت کردم و وارد قلعه ی ترسناکش شدم صدای لرد اومد:کی اونجاس؟

-منم ..الیویا شادلو، چیزی که به نظرم نیاز داشتید و براتون اوردم.

صدای قدم هاش نزدیک و نزدیک تر شد تا اینکه بالاخره کله ی کچلش شروع کرد به برق زدن

دماغ پینوکیو به سمتش گرفتم و گفتم: این چیزیه ک من اوردم.
با جادویی که یوریکا بهم یاد داده بود دماغو به صورتش متصل کردم، خیلی خنده دار شده بود قیافش، وااای دلم‌میخواست از خنده منفجر بشم.

نزدیک یک آیینه رفت و خودشو نگاه کرد، مثل اینکه خوشش اومده بود‌.

-بد نیس، به عنوان یک سال اولی کارتو خوب انجام دادی.

یه حس خوبی بهم دست داد احساس کردم خیلی خفنم. که صدای لرد منو از افکار خودشیفتگیم در اورد: به عنوان پاداش چی میخوای؟

-میخوام مرگ خوار بشم.

-خوبه... قبولی، فقط میدونی که اگه خیانت کنی کشته میشی؟

-بله میدونم، مطمئن باشید این اتفاق نمی افته‌.

از قلعه که بیرون اومدم یه جیغ از روی خوشحالی زدمو به سمت هاگوارتز حرکت کردم تا خبرو به یوریکا هم بدم.


ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۲۰:۰۹
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۳۰:۵۸
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۳۶:۴۵
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۴:۴۳:۴۰
ویرایش شده توسط الیویا شادلو در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۳ ۱۸:۱۷:۴۹

با افتخار شرارت رو میپذیرم🔥


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۳:۴۱:۲۰ چهارشنبه ۱۰ دی ۱۳۹۹
#5
سلام
میخوام بهتون بپیوندم درسته تازه اومدم ولی انقدر مصمم که میتونم عضو مرگ خواران بشم
من به خودم اعتماد کامل دارم لطفا عضویت من رو تایید کنید

سلام الیویا!
خوش اومدین به سایت.
خوبه که از بدو ورود می‌دونین می‌خواین چیکار کنین و توش مصمم هم هستین. اما متاسفانه فعلا خیلی زوده.
ببینین فعالیت سایت بر مبنای ایفای نقش و رول نویسیه و پس طبیعتا مبنای من برای تایید یا رد درخواست ها هم همینه.
من نیاز دارم تا کیفیت و کمیت پست‌های شما رو به همراه شخصیت پردازیتون بررسی کنم.
حالا کاری که میشه کرد اینه که شما شروع به فعالیت تو تاپیک‌های رول نویسی کنین.
با سوژه ها آشنا بشین، پست‌های اعضای قدیمی تر رو بخونین و شروع به نوشتن کنین. در این بین اگر به مشکلی بر خوردین یا کمکی احتیاج داشتین، ناظر تالار خصوصیتون، اعضای قدیمی سایت و جادوکارها می‌تونن کمکتون کنن.
ما منتظرتون می‌مونیم. نگران نباشید و بدون عجله، شروع به فعالیت کنین و ازش لذت ببرید.

موفق باشید.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۱۰ ۱۴:۲۹:۳۶


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷:۵۰ سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹
#6
تاریخ ارسال: ۱۳۹۹/۱۰/۹
پاسخ به شخصیت

نام: الیویا

نام وسط: الیزابت

نام خانوادگی: شادلو

نام کامل: الیویا الیزابت شادلو

نام کامل به انگلیسی:Olivia Elizabeth Shadlow

نام مستعار:‌ الی

جنسیت: دختر

تاریخ تولد : 15 آوریل

والدین:
پدر: دنیل شادلو
مادر: الیزابت شادلو

گروه: اسلیتیرین

چوبدستی: از چوب  یاس کبود. از جنس موی  تک شاخ فوق العاده انعطاف پذیر مناسب برای انواع سحر
و جادو ۲۷ سانتی متر



پاترونوس: پلنگ

جارو: آذرخوش ۷ گالیون

نژاد: اصیل زاده

حیوانات خانگی: گربه

قدرت های خاص: انجام جادو بدون چوب دستی

ویژگی های ظاهری: سفید پوست موهای طلایی و بلند و چشمان سبز بینی کوچک قدی متوسط رو به بلند ابروهای خوش حالت

ویژگی های اخلاقی: مغرور خودخواه از خود راضی علاقه مند به کمک کردن دیگران گاهی مهربان شوخ و طبع و بسیار بلند پرواز و جسور و شجاع

خلاصه زندگی نامه: دختری اصیل زاده که تک فرزند است و در گروه اسلیترین شروع به تحصیل در هاگوارتز کرده
بسیار علاقه مند به ماجراجویی و زندگی پر هیجان است
پدر و مادر او یک فرا جادوگر هستن

---
خوش اومدین.


ویرایش شده توسط کلوریا_ادوارز% در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۹ ۱۳:۴۷:۲۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۹ ۱۶:۴۴:۵۶


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۱:۰۴:۰۸ دوشنبه ۸ دی ۱۳۹۹
#7
سلام کلاه عزیز
صادقانه بگم من یه ادم مغرور و از خود راضی و کمی حسودم اما هیچوقت نمیخوام مردمو اذیت کنم
همیشه برای هدفم میجنگم و اولین جیزی که برام مهمه خودمو اهدافمن ادم بلند پروازی هستم و اصلا صبور نیستم دلم میخواد سریع به خواسته هام برسم هیچوقت نمیخوام از بقیه پایین تر باشم
الویتام هم اسلیترین و گریفیندوره
خودم فکر میکنم اسلیترین بیشتر به اخلاقم سازگاره
لطفا اسلیترین باشه چون بیشتر بهم میاد

---
اسلیترین!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلوریا_ادوارز% در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۸ ۲۳:۳۸:۰۵
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۹ ۰:۳۳:۲۹


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۵۶ یکشنبه ۷ دی ۱۳۹۹
#8
اروم اروم قدم بر میداشتم و در کوچه قدم میزدم ...

ماه نور سفید و تابانش رو به زمین میتابید و باعث شده بود اطراف کمی روشن بشه . نسیم خنکی رو در لابه لای موهام احساس کردم ، نفس عمیقی کشیدم و هوای مهتابی را درون ریه هایم جا دادم.

حس خوبی گرفتم کمی از نگرانی بی موردم کم شد شایدم بیمورد نبود ، کلا گیج شده بودم و احساس عجیبی داشتم احساسی که هیچوقت بهم دست نداده بود .
سرمو تکون دادم تا این افکار گیج کننده از ذهنم دور بشه .
نگاهی به جلوی راهم انداختم ، ادامه ی این راه مربوط میشد به خیابان ممنوعه !

تاحالا کسی وارد این خیابان نشده بود چون شایعه های زیادی بود که میگفتن هرکس وارد این خیابان بشه دیگه بر نمیگرده .

برگشتم تا راه اومده رو طی کنم میخواستم حرکت کنم اما حس مبهمی بهم میگفت : وارد شو تو باید‌ راز این خیابونو کشف کنی
حس کنجکاویم امونم نداد وارد خیابون شدم ، همینطوری به دورو بر نگاه میکردم و گیج و سردرگم بودم ، ناگهان احساس کردم چیزی جلوی پام افتاد نگاهش کردم مثل پاکت نامه بود خم شدم و برش داشتم بازش کردم داخل نامه نوشته شده بود : شما به هاگوارتز دعوت شده اید

هاگوارتز ؟؟ یکم برام عجیب بود اونجا کجاست اما بعد مدتها تحقیق فهمیدم و تصمیم گرفتم به اون مدرسه ی جادویی برم .

وقتی وارد مدرسه شدم و قوانین رو برامون تایین کردن نوبته انتخاب گروه ها بود . حس نگران کننده ای داشتم.

اسامی رو اعلام میکردند و بچه ها بین چهار گروه :( اسلیترین ، ریونکلاو ، هافلپاف ، گریفیندور ) تقسیم میشدند دوست نداشتم عضو اسلیترین بشم شایعه شده بود اکثر عضوای اسلیترین ادمای شرور و بدی هستن

بالاخره اسمم رو صدا زدن : کلوریا ادواردز

از سکو بالا رفتم و روی صندلی نشستم پروفسور کلاه رو روی سرم گذاشت، کلاه داد زد: گریفیندور

خیلی خوشحال شدم با لبخند به سمت هم تیمی های جدیدم رفتم و باهاشون آشنا شدم و خودمو معرفی کردم

---
سلام، به کارگاه خیلی خوش اومدی.
توصیف کردن و ابتدائیات نوشتن رو بلدی... این مشخصه.
ولی یه سری ایرادات هست که به ترتیب بهت میگم:
1- چند تا بخشِ کلی داشت پستت، که هر کدومش به تنهایی می‌تونه یه پست جدا باشه؛ بخش دریافت نامه، رفتن به هاگوارتز، یا حتی خود گروهبندی.
2 - هیچ جمله‌ای رو بدون علامت نگارشی (!-.-؟-؟!-... و...) نباید بذاری و علامت نگارشی هم به کلمه قبلی می‌چسبه و از کلمه بعدی فاصله داره.
3 - قبل از ارسال پست چک کن که مشکلات تایپی مثل "نوبته انتخاب..." نداشته باشی.

اما با تمام این‌ها، در سطحی هستی که از کارگاه عبور کنی... سعی کن ایرادات رو با ورود به ایفا برطرف کنی.


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کلوریا_ادوارز% در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۸ ۸:۱۶:۳۵
ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۳۹۹/۱۰/۸ ۱۸:۵۲:۳۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.