هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: دندانپزشکی دکتر گلگومات
پیام زده شده در: ۱۲:۴۴:۱۳ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
#1
پیتر با احتیاط به مامان مروپ نزدیک شد.

-هلو می خوری پیتر مامان؟

پیتر هلویی که مروپ به سمتش گرفته بود را کنار زد و با لبخند دندان نمایی جواب داد.
-نه! یه کار مهمی باهاتون داشتم.
-کار؟! چه کاری؟
-اول باید قول بدین که نه نیارین.
-خب بستگی داره چی باشه. اگه برای تام مامان و میوه هاش خطری داشته باشه من هیچ قولی نمی دم پیتر مامان!
-نه! برای ارباب خطری نداره. خیالتون راحت!
-خب پس باشه قول می دم.

پیتر که به هدفش رسیده بود از فرغونش یک گونی پیاز درآورد و آن ها را روی سینی مامان مروپ ریخت.
-بی زحمت با اینا یه سوپ پیاز درست کنین!

مامان مروپ به محض دیدن پیاز ها با وحشت از جا برخاست و جیغ بنفشی کشید.
-اینا چیه پیتر مامان؟! می خوای ما رو بکشی؟

پیتر که از عکس العمل مامان مروپ جا خورده بود در پی آرام کردن وی برآمد.
-نه! نه! مامان مروپ اینا بی خطرن! خطری برای کسی ندارن. نگاهشون کن گوگولیای بی آزارو!

و یک پیاز از توی سینی برداشت و به طرف مامان مروپ گرفت. مروپ اما انگار مشکلش با پیاز جدی تر از این حرف ها بود.
-بگیرش اونور پیتر مامان! بگیرش اونور وگرنه جور دیگه ای باهات برخورد می کنم!

و چاقوی میوه خوری چوبدستی اش را به سمت پیتر و پیاز های زبان بسته اش گرفت.
پیترکارهای عجیب مامان مروپ را که دید، کلا بی خیال پروژه ی مامان مروپ شد. گونی خالی پیاز ها را برداشت و اقدام به جمع کردن آنها کرد.
-باشه! باشه مامان مروپ! ولی یادتون باشه که قول داده بودینا!
-من؟! کی؟ کجا؟ من داشتم برای تام مامان سیب خورد میکردم که تو یهو اون پیاز های سمی رو ریختی قاطی میوه های مامان! یادم نمیاد قولی بهت داده باشسم! حالا هم سریعتر اون پیاز ها رو از تو سینی مامان جمع کن تا مامان مروپ بیشتر از این از دستت ناراحت نشده.

اما پیتر آنقدر درگیر جمع کردن پیاز ها شده بود که حرف های مروپ را نشنید. چرا که پیاز ها سر لج برداشته بودند و هر بار که پیتر دستش را به طرف سینی دراز می کرد، کوچک می شدند و خودشان را زیر میوه های مروپ قایم می کردند. پیتر چندین و چند بار سعی کرد اما نتوانست هیچ کدام آنها را بگیرد.
مامان مروپ که پشتش را به پیتر و پیاز ها کرده و دماغش را گرفته بود، زیر چشمی نگاهی به پیتر کرد.
-چی شد شفتالوی مامان؟ جمع کردی پیاز ها رو؟



پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۲:۱۳:۰۲ یکشنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰
#2
کتی دست ها و دهان پلاکس و ایوا هم پاهایش را گرفت و هر دو همزمان او را از زمین بلند کردند.
ایوا نگاهی به دو طرف راهرو کرد.
-خب حالا چیکارش کنیم؟

کتی عقب عقب به طرف یکی از درهای نیمه باز راهرو رفت.
-بیا ببریمش اون تو.

و به همراه ایوا، پلاکس را همانطور عقب عقب بردند توی اتاق. همین که در پشت سرشان بسته شد ایوا پاهای پلاکس را رها کرد و روی دیوار دنبال کلید برق گشت.
-اینجا چقدر تاریکه. بذار چراغ رو روشن کنم.
-نه! نه! ممکنه کسی نور زیر در رو ببینه و شک کنه. همین نور کافیه.

و چوبدستی اش را روشن کرد.
-خب ایوا! حالا طلسم فرمانو روش اجرا کن.
-من؟!
-نه پس من! نکنه بلد نیستی ورد رو؟
-چرا، چرا، بلدم.

ایوا چوبدستی اش را از معده اش درآورد و رو به پلاکس گرفت.
-وینگاردیوم له ویو سا!

بدن پلاکس ناگهان از روی زمین بلند شد و روی هوا شناور شد. کتی همانطور که طلسم ایوا را خنثی می کرد جیغ خفه ای کشید.
-چیکار داری می کنی؟! اون ورده معلق شدنه! طلسم فرمانو اجرا کن!
-آخ راست می گی، حواسم نبود. کروشیو!
-ایوا! دارم می گم طلسم فرمان!
-ام... ببخشید، اشتباه شد. استوپفای!
-ایوا! ایوا! ایوا! آخه من به تو چی بگم؟ به تو هم می گن مرگخوار؟! یعنی تو فرق طلسم بی هوشی با فرمان رو نمی دونی؟

و برای چندمین بار ورد ایوا را خنثی کرد.

-اصلا به من چه؟! تخصص من توی چیز دیگه ایه کتی! اصلا چرا خودت وردو اجرا نمی کنی؟

کتی که هل شده بود کمی این پا و آن پا کرد.
-خب من... چیزه... آخه...

در همین لحظه ناگهان صدای مرموزی از گوشه ی تاریک اتاق به گوش رسید.
-باید بگین ایمپریوس!



پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۲۲:۱۴:۳۱ جمعه ۷ خرداد ۱۴۰۰
#3
اما مدیر موزه به این راحتی ها دست بردار نبود.
- وایسا ببینم‌! اصلا مگه شما مشکلتون با کثیف بودن سالازار نیست؟ خب بدینش به من، من خودم تمیزش می کنم دیگه!
-تمیز کردن مگه الکیه؟! من با این همه شوینده و الکل و اسپری نتونستم تمیزش کنم اونوقت شما می تونین؟
-بله! بله! ما می تونیم! شما فقط اون سالازار رو بدین به من و نگران هیچی هم نباشید.
-نه جناب! من تا از شیوه ی تمیز کردنتون مطمئن نشم به هیچ وجه سالازار رو از سطلم درش نمیارم.
-یعنی چی؟! خب من تا سالازار رو نداشته باشم که نمیتونم تمیزش کنم! اونوقت چطوری می خوای مطمئن بشی؟!
-همین که از استاندارد بودن شوینده تون مطمئن بشم کافیه.

مدیر با قیافه ای وارفته گابریل را نگاه کرد‌. فکر اینجایش را نکرده بود. حالا از کجا باید یک شوینده پیدا می کرد؟ آن هم یک شوینده ی استاندارد! شروع کرد به این پا و آن پا کردن.
-خب... چیزه‌... می دونین... شوینده ی ما...

در همین لحظه از گوشه چشمش مستخدم موزه را دید که با یک چرخ دستی پر از مواد شوینده از آن جا رد می شد.

-... پیش اونه! هی تو! شوینده ها رو بیار اینجا بانو می خوان بررسیشون کنن.

مستخدم به طرف گابریل و مدیر رفت.

-خب، زود باش شوینده ها رو نشونش بده.

مستخدم از همه جا بی خبر، با گیجی چند بطری شیشه پاک کن از چرخ دستی اش درآورد و به طرف گابریل گرفت.

-خب می بینید که! همه ی مواد ما از مرغوب ترین و استاندارد ترین نوع خودشون هستن!
-درسته. ولی یه مشکلی هست...
-دیگه چه مشکلی؟! همشون که استانداردن!
-خب آره، ولی مشکل اینجاست که من همه ی این شیشه پاک کن ها رو قبلا امتحان کردم و هیچکدومشون نتونستن سالازار رو تمیز کنن.



پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲:۰۵ سه شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰
#4
با رو شدن دست ولدمورت و مرگخوار ها، محفلی ها حالا با سماجت بیشتری بر برگزاری مجدد مسابقه اصرار می کردند.
-بفرما! حالا ما هی میگیم تقلب شده، شما بگین نه.
-واقعا جای تاسف داره‌. آخه تقلب تا کی؟ تقلب تا کجا؟
-تاحقمون رو نگیریم، آروم نمی گیگیریم!

و آنقدر ادامه دادند که بالاخره لرد از کوره در رفت.
-ساکت! کی به شما ها گفته که ما مرگخوار هستیم؟ ما یک روح سرگردان هستیم. ما مرده ایم.

- به حق چیز های نشنیده! آخه کدوم روحی تا حالا جسم داشته که لرد دومیش باشه؟
-درست صحبت کن! لرد نه، جناب لرد!
-آقایون داور! دقت کنین مرگخوار ها تا کجا انکار می کنن تقلب کردنشون رو.
-چی می گی بابا؟ کدوم داور؟! اینا داور ها رو خریدن!
-حرف دهنت رو بفهم! ما داور ها رو خریدیم؟ حالا نشونت می دم!

داور ها که دیدند جر و بحث بین محفلی ها و مرگخوار ها بالا گرفته و دعوا دارد به جاهای باریک می کشد، تصمیم گرفتند کنترل اوضاع را به دست بگیرند.
-لیدیز اند جنتلمن! محفلیون و مرگخواریون! سکوت کنید لطفا. مایلیم اظهارات جناب لرد رو در مورد روح بودنشون بشنویم. خب می گفتین جناب لرد، چطوریه که شما الان با وجود روح بودنتون جسم دارین؟
-بله، می فرمودیم. ما با بقیه ی روح ها فرق داریم. ما روح خاصی هستیم. از همین رو ما برخلاف روح های دیگر جسم داریم.

مرگخوار ها شروع کردند به تایید کردن.
-آره، آره. شما که توقع ندارین روح ارباب مثل روح مردم عادی باشه؟ روح ارباب ما خاص و منحصر به فرده.همونطور که ارباب خودشون هم خاص و منحصربه فرد بودن.

و یکی یکی دستمال هایشان را درآوردند و الکی اشک هایشان را پاک کردند.

-ما اعتراض داریم! این که نشد مدرک برای روح بودن ولدمورت! روح بودن لرد باید ثابت بشه.

با این جمله ی زاخاریاس اسمیت، محفلی ها دوباره شروع به اعتراض کردند تا اینکه داور ها راضی به معاینه ی مجدد لرد شدند.
-باشه! باشه! سکوت لطفا! ما کارشناسمون رو برای بررسی دوباره می فرستیم.

لرد با شنیدن این حرف داور ها، فهمید که دوباره به دردسر افتاده است. او جان پیچ دیگری برای زنده ماندن نداشت و اگر کارشناس می فهمید که زنده است و کل ماجرای روح سرگردان چرندی بیش نیست، کارش تمام بود.
این شد که رو به مرگخوار ها کرد و طوری برایشان خط و نشان کشید که همگی آندراستند شدند و فهمیدند که پای کارشناس نباید به صحنه ی مسابقه برسد‌.
حالا مرگخوار ها مانده بودند و بلایی که باید هرچه زودتر سر کارشناس بخت برگشته می آوردند تا مانع معاینه ی مجدد لرد بشوند.



پاسخ به: آموزشگاه مرگخواری
پیام زده شده در: ۹:۱۵:۴۳ سه شنبه ۴ خرداد ۱۴۰۰
#5
کتی به محض خبر دار شدن از قصد شوم مرگخوار ها قاقارو را از دور گردن خود جدا کرد و به بغل گرفت و پا گذاشت به فرار. اما ملت مرگخوار به موقع جنبیدند و او را محاصره کردند.

-کجا با این عجله خانم بل؟ کار داریم باهات‌.
-من نمی خوام برم اون بالا!
-ولی ما می خوایم.
-آخه چرا من؟ مگه من چیکار کردم که می خواین پرتم کنین؟
-تو کاری نکردی کتی عزیز! واسه همینه که می خوایم پرتت کنیم بالا تا یه هوایی عوض کنی! تازه! شایدتو از ما خوش شانس تر باشی و اینجوری اثر فلفل ها هم از بین بره!
-ولی من نمی خوام! نمی خوام پرت شم! اگه بیفتم زمین و دست و پام بشکنه چی؟ اگه بمیرم چی؟
-چنین اتفاقی نمی افته کتی! ما هواتو داریم.
-اصلا چرا لینی رو نمی فرستین؟ اون که بال داره!

بلا که دیگر از حرف ها و غر زدن های کتی خسته شده بود پا بر زمین کوبان به کتی نزدیک شد.
-چون لینی سبکه! اگه بره اون بالا قطعا باد می برتش و بعد مجبور می شیم اسم لینی رو هم به فهرست گم شده هامون اضافه کنیم!

و رو به فنریر و رودولف کرد و با صدای بلند تری ادامه داد:
-شما ها هم زود باشید دیگه! سریع تر پرتش کنین بالا. باید زودتر از شر سوزش این فلفل های لعنتی خلاص بشیم.

فنریر و رودولف با شنیدن این حرف بلا به طرف کتی شتافتند و خواستند وی را به هوا پرتاب کنند اما کتی که جثه ی ریزی داشت از زیر دست آنها جاخالی داد و به سمت پیتر رفت. قاقارو را به دست پیتر داد و با بغض گفت:
-پیتر! مراقب قاقاروی من باش! اگه من برنگشتم ازش مراقبت کن! نذار دوری من اذیتش کنه.

پیتر که دلش به حال کتی سوخته بود برای اولین بار در عمرش با او موافقت کرد.
-باشه. خیالت راحت! مثل قاقاروی خودم ازش مراقبت می کنم.

اگر کتی در هر حالت دیگری بود قطعا از پیتر می پرسید "مگه تو ام قاقارو داری؟" اما خب در آن وضعیت آنقدر جدا شدن از قاقارو برایش سخت بود که اصلا به حرف های پیتر توجهی نداشت.

کتی خم شد و به قاقارو که حالا در دست های پیتر بود گفت:
-قاقارو مراقب خودت باش!

گوشش را جلو برد، مکثی کرد و ادامه داد:
-نه، نه، نگران من نباش! قول می دم زود برگردم پیشت. پسر خوبی باش.

و دستی روی سرقاقارو کشید.

بلا که دیگر از حرف های کتی خسته شده بود و سوزش فلفل ها امانش را بریده بود، به طرف کتی رفت، از پشت یقه اش را گرفت و او را کشان کشان به طرف فنریر و رودولف برد.
-زود باشین! سریع تر پرتش کنین!

فنریر و رودولف بلافاصله دست و پاهای کتی را گرفتند و با شمارش فنریر، او را به هوا پرتاب کردند. اما نتیجه کار آن چیزی نشد که بلا و بقیه مرگخوار ها انتظار داشتند! کتی، قاقارو قاقارو گویان، بالا و بالا تر رفت تا جایی که جز یک نقطه چیزی از آن باقی نماند. گویی فنریر و رودولف زیاده روی کرده بودند و وزن کتی خیلی کمتر از آن چیزی بود که آنها تصور می کردند.

بلا که با دیدن این صحنه و به باد رفتن آخرین امیدش برای دست یافتن به آب، شوک بزرگی بهش وارد شده بود، با چشمانی گرد شده به آسمان و نقطه ای که کتی درآن ناپدید شده بود زل زده بود.
-چی شد؟

پیتر همانطور که جلوی چشم های قاقارو را گرفته بود تا ناپدید شدن کتی ‌را نبیند، با آرنجش ضربه ای به پهلوی بلا زد.
-فکر کنم حالا به جای لینی باید اسم کتی رو به لیست گم شده هامون اضافه کنیم. این طور نیست بانو بلا؟



پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳:۴۳ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
#6
سلااام ! من برگشتم!
ده تا پست جدید زدم، نکاتی که جادو کار ها بهم گفتن رو رعایت کردم و روی سوژه پردازیم هم کار کردم.
یه درخواست نقد جدید هم دادم و توی تالار نقد بهم گفتن که از مرحله مبتدی بودن در اومدم و پیشرفت داشتم.
حالا می تونم عضو محفل بشم؟
قول میدم وقتی عضو شدم فعالیتمو بیشتر هم بکنم.

سلام. خوش برگشتی بزرگ ویزلی ها.
بله دیدم...و خوشحالم که گوش کردین و سطح نوشته‌هاتون خیلی بهتر شده. همون طور که جادوکارها بهتون گفتن جای پیشرفت هست و مسائل مهم‌تر برای یادگرفتن هنوز مونده، ولی با توچه به زمان کم پیشرفت خوبی داشتین و به شرط اینکه ادامه دار باشه به محفل خوش اومدین!


ویرایش شده توسط رز زلر در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۴ ۴:۳۲:۴۱


پاسخ به: انستیتو ژنتیکی دیاگون
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷:۰۱ شنبه ۱ خرداد ۱۴۰۰
#7
ملت مرگخوار با شنیدن این حرف بلاتریکس، هرکدام گوشه ای از سلول نشستند و شروع کردند به فکر کردن. البته همه به جز فنریر. چرا که او اصولا به فکر کردن اعتقادی نداشت. یعنی بیچاره مغزی نداشست که بحواهد با آن فکر کند.وی همینطور توی سلول بالا و پایین می رفت و به هر مرگخواری که می رسید می گفت:
-فک می کنی!
و می رفت سراغ مرگخوار بعدی. فنریر انقدر این کارش را ادامه داد که بالاخره تام از کوره در رفت. چیزی که اصلا سابقه نداشت.
-فنریر بس کن! داری تمرکزم رو به هم می زنی!
-چیی؟! با منی؟
-معلومه که با توام! مگه به جز تو چند تا فنریر اینجا داریم؟
-به من گفتی بس کن؟!
-آره دیگه! با تو بودم.
-من دارم تمرکزت رو به هم می زنم؟!
-آره! آره! آره! همهی اینا رو با تو بودم!
-حالا نشونت میدم!

و به سمت تام حمله ور شد. ملت مرگخوار با دیدن این صحنه، بیخیال فکر کردن شدند و تصمیم به مداخله گرفتند.
-هی فنریر! ولش کن!
-فنریر اگه همینطوری ادامه بدی گزارش کارت رو به ارباب می دم.
-تام گازش بگیر! از خودت دفاع کن!

اما نه تام و نه فنریراهمیتی به حرف بقیه نمی دادند. فنریر که از فرط گرسنگی، عقل از سرش پریده بود سعی داشت تام را به عنوان پیش غذا سرو کند و تام هم که دوری از ارباب بهش فشار آورده بود مقاومتی در برابر خورده شدن نمی کرد. سر و صدای مرگخوار ها همینطور داشت بالاتر می رفت که ناگهان صدای گرومپ گرومپ و خرد شدن چیزی توجه همه را به خودجلب کرد. مرگخواران همگی به طرف صدا برگشتند و با ایوایی مواجه شدند که داشت با حرص بتن های دیوار را از جا می کند و می جوید و قورت می داد‌. گویی سوپ پیاز های زندان خیلی به همش ریخته بود. مرگخوار ها با دیدن این صحنه، آنقدر هیجان زده شدند که تام و فنریر را به حال خود رها کردند و شروع کردند به تشویق ایوا.
-آفرین ایوا!تو بی نظیری! تو فوق العاده ای! تو بهترینی!
-آره! آره! بخورشون! همشونو بخور! تو می تونی!
-ایوا اگه بتونی همه ی بتن ها رو بخوری تا آخر هفته یه نشان مرگخوار نمونه برای امضات آماده می کنم!
- ایوا تو بهترینی! می دونستم ترشی نخوری یه چیزی می شی!
-حالا همه با هم: کی از همه مرگخوار تره؟ ایوا! ایوا!

ملت مرگخوار همینطور داشتند ایوا را تشویق می کردند که ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. ایوا از کندن و خوردن بتن ها دست کشید. دستانش را به هم زد، خاک آنها را تکاند و دور دهانش را پاک کرد. سپس عجیبی تزین و دور از ذهن ترین جمله ی ممکن را به زبان آورد.
- سیر شدم.



پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۸:۴۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۰
#8
در همان زمانی که کتی بل زیر دست آرایشگر با سشوار و تافت و اسپری هایی که یکی پس از دیگری به طرف موهایش می رفتند دست و پنجه نرم می کرد، ملت مرگخوار با سردرگمی بین جمعیت پاساژ دنبال دزد ها می گشتند. سر و صدا و شلوغی پاساژ به قدری زیاد بود که آنها هنوز متوجه غیبت کتی نشده بودند.

بلاتریکس که از آمدن به پاساژ پشیمان شده بود، با صدایی نه چندان بلند فکر می کرد:
-اه این مشنگا چه مغازه های مزخرفی دارن. نباید می اومدیم اینجا. اصلا باید بیخیال شونه ارباب می شدیم و یه شونه ی دیگه براشون پیدا می کردیم‌. چی؟! بیخیال شونه ی ارباب بشیم؟! چه افکار پلیدانه ای! چه خبیثانه! چه خودخواهانه...

بلاتریکس همانطور با خودش کلنجار می رفت و می خواست کروشیویی نثار خود کند که ناگهان یکی از مرگخوار ها رشته ی افکارش را پاره کرد.
-اووم... بلا... می دونی چیه...
-حرفتو بزن!
-خب... چیزه... ما الان نزدیک دو ساعته که داریم توی پاساژ می گردیم ولی هیچ اثری از دزدا پیدا نکردیم، بهتر نیست یه فکر اساسی بکنیم و انقدر بی هدف توی پاساژ نگردیم؟
-خب می گی چیکار کنیم؟ تو ایده ی بهتری داری؟

مرگخوار مذکور همینطور این پا و آن می کرد و در فکر بود چه جوابی بدهد، که پیتر نجاتش داد.
-من دارم! من یه ایده دارم!
-خب تو بگو. چیکار کنیم؟
-باید اینجا رو یکم خلوت تر کنیم!

ملت مرگخوار طی یک حرکت جمعی، با قیافه هایی که داد می زدند:« نه بابااا چشم بسته غیب گفتی!» لحظاتی چند، پیتر را پوکر فیس نگاه کردند و سپس سر بحث اصلی خود بازگشتند.
-تکرار می کنم، کسی ایده ای نداره؟
-می شه مهلت بدین یه کم فکر کنیم؟
-فکر کنین! سریع تر! نباید بیشتر از این ارباب رو منتظر بذاریم.

و ملت مرگخوار شروع به فکر کردن کردند. بلاتریکس نیز در این فاصله کوتاه، یک میز مزایده بر پا کرد و حال مرگخوارانی که فکر کردنشان زودتر تمام شده بود، به پای میز می آمدند و ایده ی خود را به مزایده می گذاشتند.

-خب به نظر من بهترین راه اینه که تعدادی از ماگلا رو بخوریم تا جمعیت کمتر بشه.
-خب کسی ایده ی بهتری نداره؟ ایده ی ایوا یک... ایده ی ایوا دو... ایده ی ایوا...
-با ماگلای اضافی معجون ضد ماگل درست کنیم!
-ایده ی هکتور یک... ایده ی هکتور دو... ایده ی هکتور سه... خب کسی نبود؟
-به جمعیت الکل بزنیم تا محو بشن! تازه اینجوری کرونا هم نمی گیرن!

بلاتریکس لحظه ای مکث کرد. خواست کروشیویی حواله ی گابریل کند اما به موقع جلوی خودش را گرفت. به هر حال این هم ایده بود دیگر! عجیب تر از معجون ضد ماگل و ماگل خواری که نبود!
-ایده ی گابریل یک... ایده ی گابریل دو... ایده ی گابریل سه...

بلاتریکس کم کم داشت می ترسید. چرا کسی ایده ای نداشت؟ یعنی ایده ی گابریل باید در مزایده برنده می شد؟ نه! بلا چنین اجازه ای نمی داد!
-ایده ی گابریل چهار... ایده ی گابریل پنج... ایده ی گابریل شش... ایده ی گابریل هفت... ایده ی گابریل هشت...

بالاخره!

-باید آژیر خطر رو فعال کنیم! اینجوری همه میرن بیرون!
-ایده ی تام یک... کسی نبود؟ پس ایده ی تام تصویب شد! آژیر خطر رو فعال می کنیم!

بلا آنقدر از رد شدن ایده ی گابریل خوشحال بود که متوجه نشد منظور تام از "همه" همه ی جمعیت بود، یعنی حتی دزد ها.



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۱۲:۲۶:۴۹ پنجشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰
#9
رودولف در وضع بدی قرار داشت. هنوز چند ساعت از خورده شدن بلاتریکس نگذشته بود و او در همین چند ساعت کوتاه برای اولین بار در عمرش حس آزادی را تجربه کرده بود و حالا نمی خواست به این راحتی ها این آزادی را از کف بدهد.

رودولف فکر کرد و فکر کرد. فکر کرد. خیلی زیاد فکر کرد. اما از آنجا که فکر کردن برای افرادی مثل رودولف چندان هم کارساز نیست، پس از آن همه فکر کردن به این نتیجه رسید که باید از ملانی کمک بگیرد.

-ملانی؟

ملانی در گیر راضی کردن زن ماگل بود.
-ببین عزیزم اصلا درد... چیه؟!
-چیزه، میگم، تو آمپول ضد تهوع داری؟
-آمپول ضد تهوع دیگه چیه؟
-آمپول ضد تهوع... خب آمپول ضد تهوعه دیگه!
-همچین آمپولی هنوز اختراع نشده رودولف.
-عه؟! پس ملت وقتی حالت تهوع می گیرن چیکار می کنن؟
-اومم... بذار فکر کنم... آهااا! عرق نعنا می خورن!
-عرق نعنا دیگه چیه؟

ملانی نگاهی به دور و برش کرد و وقتی مطمئن شد کسی حواسش نیست صدایش را پایین آورد و جواب داد:
-به ارباب نگیا، ولی یه جور معجون ماگلیه. معجزه می کنه!
-خب پس یکم از همین معجونا که گفتی بده.
-من که عرق نعنا ندارم، باید خودت بری پیدا کنی. راستشو بگو رودولف، باز چی شده؟ عرق نعنا رو برای کی می خوای؟
-هیشکی، هیشکی، پس گفتی عرق نعنا نداری دیگه؟ نمی دونی از کجا باید پیدا کنم؟
-نه من از کجا باید بدونم؟ حالا هم برو من کار دارم.

و دوباره سرگرم کل کل کردن با زن ماگل شد. حالا رودولف مانده بود و عرق نعنایی که باید هر چه زودتر آن را پیدا می کرد و به خورد ایوا می داد. رودولف برای او‌لین بار در عمرش از فکر ساحره های باکمالات بیرون آمده بود!



پاسخ به: ویلای بزرگ آباء و اجدادی بلک !
پیام زده شده در: ۱۱:۵۸:۳۴ چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۰
#10
تام فکر هایش را کرده بود، نمی خواست دوباره گیر فنریر بیفتد. این شد که برگشت و با نهایت سرعت شروع به دویدن کرد. اما فنریر به این راحتی ها دست بردار نبود.
-هی! وایسا ببینم!
-کمکک!
-فک می کنی!
-یکی نجاتم بده!
-فک می کنی؟
-ولم کن!

تام همینطور در حال دویدن بود و هر چند ثانیه یکبار به پشت سرش نگاه می کرد که ببیند چقدر با فنریر فاصله دارد که ناگهان... پاااق!
خورد وسط سینه ی رودولف!

-به به! چه تسترال با کمالاتی!

رودولف پاک قاطی کرده بود! تام تکانی به خودش داد و خواست از رودولف فاصله بگیرد، اما به ناگه متوجه شد که رودولف او را محکم گرفته و نمی گذارد از او جدا شود.

-ولم کن باید برم!
-چی؟! می خوای بری؟ به این زودی؟ مگه من می ذارم؟
-کمک!

تام همینطور دست و پا می زد و سعی داشت خودش را از بغل رودولف بیرون بکشد که در همین حین فنریر خودش را به آنها رساند.
-هی! اون نامزد منه! ولش کن!
-اگه نامزد توئه، پس تو بغل من چیکار می کنه؟

فنریر سکوت کرد. با این سوال رودولف تمامن منطقش زیر سوال رفته و سیم پیچ های مغزش اتصالی کرده بود.
-خب برای اینکه... برای اینکه...

فنریر لحظاتی چند، اندیشید و وقتی دید نتیجه ای حاصل نشد، فکر کردن را کنار گذاشت. جلو رفت و دست تام را به زور از بغل فنریر بیرون کشید.
-فک می کنی!

و شروع به کشیدن کرد!







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.