هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

مدرسه هاگوارتز

لیگ کوییدیچ




پاسخ به: خورندگان معجون راستی
پیام زده شده در: ۱:۳۸:۱۳ پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰
#1
سلام باباجانیان!
-خب! نظرت چیه مستقیم بریم سراغ سوالا پیرمرد؟!
نظرم مثبته بابا جان، ولی عجالتا پیرمرد پدرِ شما هست. من کلا هیجده سالمه. 

1- نظرت درمورد طعم معجون چیه؟ راحت رفت پایین؟ تعریفی، تشکری، سپاسگزاری‌ای، چیزی نسبت به وزارت داری این تو و این تریبون؟
بابا جان همونطور که خارج سایت برات شرح دادم، من از بچگی ژنِ یبوست درم نهفته بوده. خیلی سخته... خیلی سخت. ساعات متمادی، همش سختی، همش عذاب. ولی خداروشکر معجون شما قبل از اینکه حتا پایین بره نتیجه بخش بوده، ضمن سپاسگزاری از وزارت درخواست میکنم یکمشو بدین ببرم خونه گریمولد. برای فامیل میخوام. 

2-اول از همه چرا انقدر دامبلدور دور از دسترسی هستی؟ معتقدی یه دامبلدور باید به تذهیب نفس بپردازه و میدان رو برای محفلی‌های تازه‌نفس خالی کنه تا با روحیات سفیدشون باعث پیشرفت و کامیابی جبهۀ سفیدی بشن؟
بابا جان من هی میام بیام، هی نمیام. یه جورایی این مسئله به مسائلی که تو سوالِ یک مطرح کردم شباهت داره. جدای از اون، من عقیده دارم محفل عرصه ی جوانانه. شاید همیشه جایی برای این بابای پیر باشه، اما در اصل محفل متعلق به بچهاست. این بابای پیر همینکه از دور مراقب بچها باشه کافیه. بهرحال، این دور از دسترس بودن منم موقتیه. برخلاف دفعات پیش که بعد از یه مدت دور از دسترس بودن کلا از دسترس خارج شدم، ایندفعه قراره نزدیک به دسترس بشم. 

3-یه دامبلدور روزش رو چطور شروع می‌کنه؟ مثلاً من به عنوان وزیر جامعه علاقۀ زیادی به کباب کوبیده و دوغ محلی برای صبحونه دارم... تو چطور؟
این بابای پیر با صدای پرندگان سفید عشق و روشنایی از خواب برمیخیزه، به این استخونای پیر روغن میزنه و شاید کمی طول بکشه، اما تقریبا همیشه موفق میشه تکونشون بده! بعضی روزا قبل از پرندگان سفید عشق و روشنایی بیدار میشم، چون حیوون خونگیم دوست داره شبا آتیش بگیره و این کارش یه جورایی گند میزنه به دکور اتاق. اما من درک میکنم. بعضی وقتا خودمم حس میکنم تو سینه این دلِ من میخواد آتیش بگیره. بخصوص وقتایی که هری-سرتونو درد نمیارم. 

4- از شروع کردن روز که بگذریم... می‌رسیم به یه موضوعی که خیلی وقته فکر من رو مشغول خودش کرده. واقعاً ساعت‌ها در طول روز به این فکر می‌کنم، موقع خواب ذهنمو به خودش مشغول می‌کنه و زندگی رو ازم گرفته... شما تو کافه محفل پاستا هم دارید؟
تو کافه محفل هر چیزی که بگی یافت میشه عزیز دل بابا. سوپ پیاز، پاستای پیاز، کباب پیاز، یخمک پیاز، پیاز سوخاری، کارامل پازیاتو، همه چی.

5-بعد از ناکامی سلاسِل و دامبلدور های پیشین، شما چه برنامه ای برای محفل ققنوس داری؟ بغل های گرم تر و سوپ پیاز های پر پیاز تر مهم ترین دغدغه ی شما و تمام دامبلدور های قبلی بوده؟
بابا جان من اسمشو ناکامی نمیذارم. شاید به اندازه ی شما مرگ نخورده باشن اما قطعا تهش مرگ گرفتن تو زمانی که بودن، نهایت زحمتشونو کشیدن و این محفل کوچیک از بودنشون نهایت لذت رو برد. من توی دوره ی دامبلدور های زیادی نبودم، اما اون یدونه ای که بودم نه تنها ناکام نشد بلکه بهترین و زحمتکش ترین عضوی بود که من توی خونه ی گرم و صمیمیِ گریمولد دیدم و میراثش هنوز با ما هست. بواقع من تلاش میکنم پا در جای پای دامبلدور های قبلی بذارم. با این تفاوت که، خب، اگه بچها منو بخوان، بیشتر بمونم. طرز کار محفل با مرگخواران متفاوته... محفل اعضای کمتری داره و من بعنوان بابای پیر محفل، آرزو دارم توی مدتی که با محفل هستم، مدتی که امیدوارم طولانی باشه، کاری کنم که بچهای ما، هرچند کم، تک تکشون همدیگه رو بشناسن و باهمدیگه دوستای صمیمی باشن. با اینکه من با مهمترین و فعالترین شناسه م توی مرگخواران بودم، اغلب دوستای صمیمی ای که پیدا کردم از محفل بودن و میدونم که شدنیه. همونطور که هریِ بابا یه زمانی به گابریل تیتِ بابا گفت، ما شاید کمتر باشیم اما پیوند بینمون ناگسستنیه!

6-میخوام بدونم توی محفل ققنوس، جایگاه پسر برگزیده، والا تره یا جایگاه دامبلدور... مرجع تقلید محفلی ها کدوم یکی از شماهاست؟
ما توی رنک های محفل چیزی بنام "مرجع تقلید محفل" نداریم بابا جان، اما مدال جذابترین عضو محفل معمولا به هری تعلق میگیره. البته رای ها معمولا مال چارلیه ولی من مدال هارو پخش میکنم پس خفه.

7-یکی از تکراری ترین سوالا... فلسفه ی پشت این ریشت چیه؟ جایی ساختی برای گنجشک های پناهنده و بی خانمان که بیان توش لونه کنن؟
بابا جان تا الان این ایده به ذهنم نرسیده بود ولی الان که میبینم ایده ی خوبیه. بالاخره پرنده های سفیدِ عشق و روشنایی هم نیاز به خونه ی گرمی دارن که پذیراشون باشه! در اصل این ریش رو یه شب که هری سردش بود زور زدم و در آوردم که بندازم روش. بعد دیدم چقدر روی صورتم نشسته، گفتم نگهش دارم.

8-شاید این سوال یکمی باعث بشه رابطه ی تو و هری پاتر شکر آب بشه... ولی به نظرت هری تا الان به این فکر کرده که از وقتی کودک بود هی الکی جام هاگوارتز و آبنبات بهش میدادی و نمیذاشتی اخراج بشه که وقتی بزرگ شد بهش بگی تو هورکراکسی و برو بمیر؟
سوء استفاده ی عاطفی؟
بابا جان من میخواستم هری رو امتحان کنم! میگن اگه دوستت داشته باشه برمیگرده. من میدونستم که هری نمیمیره. میخواستم ببینم جدی میگیره یا نه... که خب جدی گرفت و رفت مرد و روبیوس یکم ناراحتی کرد، راستش اینجاشو پیشبینی نمیکردم اما اصلا ایراد نداره.

9-شایعاتی هست که از دوره ی جوونیت به جا مونده... رابطه ی خودت و گریندلوالد رو چطور توصیف میکنی؟
گلرت... اون پسر منو یاد هری میندازه. آه از جوانی. به گفته ی رولینگ رابطه ی ما بسیار عمیق و آتشین -

10-چطور یهو آخر سال تحصیلی به این نتیجه رسیدی که باید به اون 4 تا بچه نفری 50 امتیاز بدی و جام اسلیترین رو از چنگش در بیاری؟ تا این حد عقده ای؟
هری میخواست اول شه و این یعنی هری باید اول شه. حالا یه جامه دیگه بابا جان. امسال نگرفتن سال بعد میگیرن. سال بعد نگرفتن سال بعد میگیرن. تو این هفت سال نگرفتن هروقت هری فارغ التحصیل شد میگیرن. یا هروقت من مردم و یه مدیر اسلیترینی از روی نعشم رد شد.

11-خدایی خودت به این نیروی عشقی که میگی معتقدی؟
از ته دلم بابا جان، بخصوص اوقاتی که با هری-سرتونو درد نمیارم. 

12- آیا این نیروی عشق مذکور میتونه همه چی رو شکست بده؟
بذار برات مثال بزنم بابا جان. توی سال هفتم فکر میکنی چی هری رو زنده نگه داشت؟ آفرین بابا جان، نیروی عشق! عشقِ متقابل بین من و هری! همونطور که گفتم من برای اینکه عمق رابطه مونو بسنجم به هری گفتم بره بمیره. از قدیم گفتن، ماهی رو اگه سفت بگیری از دستت میپره در میره بابا جان. برای همین من به هری گفتم کلا بره بمیره. اونم بهم ثابت کرد که اگه دوستت داشته باشه برمیگرده، و پست های این اپِ مشنگیِ اینستاگرام بیراه نمیگن. 

13-چرا هری پاتر نتونست با نیروی عشق سدریک دیگوری رو نجات بده؟ حیف نبود پسر به این قشنگی؟
عخی... عخی. پسر قشنگی بود. خیلی خودشو میگرفت و لجبازی میکرد در برابر نیروی عشق، ولی پسر قشنگی بود. راستش اینم یه مثال دیگه ست برای این مسئله که شیلنگ عشق هری فقط و فقط به سمت منه. بعد خیلی یهویی هم از بین ما رفت. هری تا میومد عشق رو در بیاره و پیچ و مهره هاشو سفت کنه و راه بندازه و بندازتش به جون لرد سیاه یکم طول میکشید.

14-عه... ها! گذاشتی هری بعد از نور سبز و اون حرفا، بمونه پیش خاله ش. که از دنیای جادویی دور باشه.... آفرین.
خاله ش گفت ما مواظبشیم، منم گفتم چرا که نه! هر کسی لیاقت یه شانس دوباره رو داره. البته گند زدن.

15-برمیگردیم سر گریندلوالد... میشه از اول خودت بگی که اون روز که خواهرتو بدبخت کردید چه اتفاقی افتاد؟
بابا جان من قبل از اون روز ده ها بار به گلرت گفته بودم دست به ریشم نزن، بعدها بچه ای بدنیا میاد بنام هری پاتر که این ریش فقط مال اونه. ولی این بچه هروقت شوخیش گل میکرد، دست میزد به ریشِ بابا. منم گفتم عه؟ خوبه منم دست بزنم به چیزی که نباید؟ و اونم گفت خوارتو میکشم من حالا ببین. این وسط یه نفر فدا شد اما مهم اینه که هممون اون روز درس بزرگی گرفتیم.

16-چند صد هزار بار بهت پیشنهاد وزارت رو دادن... چرا انقدر لوسی؟ گرچه خوبه که قبول نکردی. کی از من بهتر و شایسته تر!
بابا جان وزارت به گروه خونی من نمیخوره. همینکه محفل کوچیکی باشه و باباش باشم برای من کافیه. البته هر بار که به من پیشنهاد وزارت میدادن، من میرفتم از هریِ بابا مشورت میگرفتم. اونم جوابی بجز "پروفسور بذارین بخوابم چهار صبحه" و "این مصداق بارز مزاحمته" یا مثلا "پروفسور باز شروع نکنید اگه به پلیس خبر بدم دستگیر میشید" بهم نمیداد. برای همین هم من اینو جواب منفی تلقی کردم.

17-راجع به سنگ جادو... چرا به ذهنت رسید که یه جوری تنظیمش کنی که وقتی یه نفر نیت پاکی داره توی جیبش ظاهر بشه سنگه؟ انقدر اعتقاد به نیروی پاکی و محبت و عشق؟
عرضم به خدمتت بابا جان که، خیلی وقت ها پیش میومد که من به سنگ جادو نیاز داشتم، حال نداشتم برم برش دارم. و از اونجا که همیشه نیتم پاک بود، سنگ خودش میومد به خونه.

18-فلامل رو از کجا یافتی اصن؟ چرا چیزی ساختید که هیچ هدف خاصی به جز طولانی تر کردن عمر فلامل نداشت، و از اون طرف با ارباب مخالفت میکردی با این کار؟ مگه هدف ها یکی نبود؟
فلامل خوشگل تر بود بابا جان. برای زیبایی چهره شهر هم که شده لرد باید هرچه زودتر بای بای.

19-"دلت برای مرده ها نسوزه هری... برای زنده ها دلسوزی کن. و بیشتر از همه برای کسانی که بدون عشق زندگی کردن" (آلبوس دامبلدور-یادگاران مرگ)
لطفا این جمله ت رو تفسیر کن. چرا من باید دلم به حال زنده ها بسوزه؟ چی شده مگه؟ اصلا من قبلش هم دلم برای مرده ها نمیسوخت.

بابا جان کجا دیدی مرده ای رو خفت کنن و سی تا سوال بذارن جلوش؟ کجا دیدی مرده ای از یبوست رنج ببره؟ کجا دیدی مرده ای مجبور شه بابت اینکه تو‌ ماموریت پست زده عذرخواهی کنه؟

بعدم این عشق... مگه میذارن؟! من یه بار فقط عاشق یه سیب شدم... میگن تو غیر عادی ای. چرا دنیا حاضر نیست با گرایش های مختلف کنار بیاد؟ چرا رعایت حال بقیه رو نمیکنی موقع حرف زدن؟ 
باباجان من خودم سلطان گرایشات متفاوتم. تو این دوره زمونه متاسفانه کسی اهمیت نمیده که طرف سیبه یا نه، بیشتر اهمیت میدن سیبش ماده ست یا نره. و اینکه سیبش زیر هیجده ساله یا نه. سر این مسئله من همیشه دچار مشکل شدم. ولی همونطور که برایان سیندرفورد، عضو فقید محفل همیشه میگفت، باید به همه عشق ورزید، زنده و مرده، انسان و حیوان، کوچک و بزرگ!

20-برگردیم سراغ محفل... بچه ها قراره دوباره دور هم جمع بشن؟ قراره دوباره با کمبود آذوقه و سوپ توی محفل رو به رو بشیم؟
بچها هرچقدرم دور برن، در نهایت به این خونه ی کوچیک برمیگردن باباجان. تابحال هم با کمبود سوپ روبرو نشدیم، چون تو حیاط خودمون پیاز پرورش میدیم.

21-آقا جدی چی دیدی تو آینه؟ حالا به کله‌زخمی گفتی جوراب ما هم گفتیم باشه... ولی الان دیگه مجبوری؛ راستشو بگو.
...آخه خجانت میکشم.

22-بزرگترین ترست چیه؟ یه روز بلند شی ببینی آب‌نباتاتو بهت نمیدن؟ ها چیز... مثل اینکه این برای یه مهمون دیگه بوده. تو همون بخش اولو جواب بده. 
باباجان شاید کلیشه ای بنظر بیاد، اما محفلِ کوچیک ما هرچقدر هم خلوت شده باشه، چراغش هیچوقت خاموش نشده. من از روزی میترسم که این اتفاق بیفته، و میدونم تا زمانی که من زنده ام بچها اجازه شو نمیدن.

23-فکر کن انداختیمت توی آزکابان و دوتا درخواست بیشتر اجازه نداری داشته باشی... اون دوتا چی‌ان؟ بگو که هروقت انداختیمت فراهم نکنیم به ریشت بخندیم. 
کمی آب و یک بسته چیپس، اگه دارید.
کمی جوراب و یک بسته آبنبات لیمویی، و اگه میشه یه دونه هری برام بیارید.

24-خودمونیم...مرلین وکیلی اون اشیا نقره ای توی دفترت به چه دردی میخوره؟
استفاده خوبی دارن. ذکر کردنش مناسب فضای فعلی نیست.

25-چرا هیچ وقت به فکر ترمیم دماغ شکسته ت نیفتادی؟ با این وضعیت دماغای عملی هیچ وقت وسوسه نشدی؟ یا وسوسه شدی اما اعتقاد به زیبایی در نچرال بودن مانع شده؟
بابا جان میترسیدم لب بالام بی حرکت شه. این دماغ قدیمی برای من یادگار خاطرات زیادیه.

26-کاشف به عمل اومده که به چندین زبان زنده، مرده، پوسیده، کپک زده و... دنیا تسلط داری. از زبان مردم دریا گرفته تا زبان مار ها! از بچگی کلاسای زبان فشرده میرفتی؟ یا به صورت خودآموز یاد گرفتی؟
نه من از بچگی دوست داشتم اپلای کنم. برای همین به ماما گفتم برام دی‌وی‌دی های فرندزِ ماری رو بخره و پاپا هم موافقت کرد. آیلتسِ ماری‌م ۷ و نیمه، متاسفانه سر لیسنینگ یکم خراب کردم. دوتا گربه خیابونی دم پنجره هی فیش فیش میکردن با هیس هیسِ ممتحن قاطی میشد. مردم دریا هم که زیاد زبان خاصی ندارن. فقط مهم اینه که هنگام شنا مثل یه دست و پا چلفتی، بپایی که تو مسیر دهن کوسه نیفتی. بقیه ش خودش حل میشه‌.

27-داشتن داداشی که عاشق بزه و به سمت ملت کارخرابی بزا رو پرت می کنه چه حسی داری؟ راستی بحث شکستن دماغ شد، تا حالا به فکر حل اختلافات قدیمیتون با داداشت آبرفورث نیفتادی؟ به نظر میاد دل پری ازت داره!
هر کسی بهرحال گرایشات خودشو داره باباجان. من خودم اگر میتونستم کارخرابی هری پاتر هارو به سمت ملت پرتاب میکردم.
اون بچه هم فقط سر اینکه ریش من ازش بلندتره عقده ای شده. شاید یه روز ریشمو کوتاه کردم و رفتم به دیدنش.

28-راستی چرا مربای تمشک دوست داری...چرا مثلا مربای گل محمدی نه؟ جریان این رمزای دفترت چیه؟ آخه شاخ سوسک؟ آب نبات لیمویی؟ نوشابه گاز دار ترش؟!
بابا جان خلاقیت رمز پیشرفته. ضمنا مربای تمشک جذابیت خودش رو داره اما مربای موردعلاقه ی من مربای پیازه.

29-برسیم به یه سوال کلیشه ای که تو دوره بچگی از هممون می‌پرسیدن! مامانتو بیشتر دوست داری یا باباتو؟!
هر چهار نفر بی مزه اند.
...بله شش بی مزه.

دامبلدور صغیر تفریحاتش چی بود؟ کتاب میخوند یا با جادو خودشو از سقف آویزون می کرد؟
از کارخرابی های بزِ پروازی جاخالی میداد.

30-یه بار یادمه گفتی کسایی که عاشقشونیم حتی بعد از مرگشون هم هیچوقت واقعاً ترکمون نمیکنن... خیلی این جمله رو قبول دارم. منم یه قاچ پیتزا داشتم شب گذاشتم تو یخچال صبحش نجینی خورده بودش... هنوز که هنوزه رنگ قارچای روش تو ذهنمه.
خودت تجربه مرتبط با این حرفت داری که اضافه کنی؟
خودم نه ولی برادرم بچه که بود یه بز داشت، بدون اینکه بهش خبر بدن قربونیش کردن. تا یه ماه تو خواب بع بع میکرد.

هی! به عنوان سوال سی و یکم و آخر... با نیروی عشق میشه از آسمون غذا ظاهر کرد؟ 
نه ولی میتونی کسی که عاشقته رو مجبور کنی بره برات غذا بگیره.


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: ضروريات محفل
پیام زده شده در: ۱۹:۲۶ شنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۰
#2
خلاصه تا پایان این پست: بدلایلی دامبلدور و یوآن بدن ها و چهره هاشون باهمدیگه جابجا شده، اما دامبلدور اون روز با لرد قرار مذاکره داره و نمیتونه با بدن یوآن بره. وقتی محفل رو جمع میکنن که ازشون کمک بگیرن، میبینن محفلی ها هم همه با همدیگه یا با مرگخوارا جابجا شدن، مثلا جرمی با پلاکس.

_میگم که، من دیگه تو این بدن دمم به باسنم وصل نیست، بجاش روی چونه‌مه!

از میان افرادی که به دستور یوآن دامبلدور نما به صحنه‌ی جرم دعوت شده بودند تا خبر مهم را بشنوند کسی نخندید، بجز یکی دو تا تازه وارد که هنوز به یوآن عادت نداشتند. بقیه فقط با وحشت خیره شدند، دهان ها باز و چشم ها خالی، ماه در دهانشان هزار تکه، چرا که این جفنگیات از دهان دامبلدور داشت در می آمد؛ دامبلدوری که در آن لحظه ایستاده بود و باسنش را در حرکات دورانی به سمت جمعیت تکان میداد تا اثبات کند دم ندارد. ملت محفل انواع سبک بازی ها را در طول این سالها از دامبلدور دیده بودند، اما بخاطر خدا، پیرمرد داشت ردایش را بالا میزد باسنش را نشان جمعیت بدهد.

آن سوی اتاق، پیرمرد بینوایی که در بدن عنتر و منترِ یوآن گیر افتاده بود، با نگرانی سررسیدش را چک میکرد. نگاهش در صفحه ی تاریخِ آن روز از روی گزینه های "به ریشم روغن بچه بزنم" و "کرم موبر جدید رو امتحان کنم شاید اثر داد" و "بابت اینکه چرا یوآن وجود داره گریه کنم" گذشت و با وحشتی فزاینده روی گزینه ی "با لرد جهت برقراری صلح مذاکره کنم" متوقف شد. دامبلدور نمیتوانست با دم و گوش نارنجی برود پیش لرد. اینجوری صلح هیچوقت برقرار نمیشد. دیگر نمیتوانست پیشنهاد بدهد یوآن را جهت شکنجه و آزمایش های انسانی/حیوانی به مرگخواران تحویل بدهند تا صلح برقرار شود، چون یوآن... آه. دامبلدور حتا نمیخواست در فکرش هم قضیه را به زبان بیاورد.

آن سوی اتاق، دامبلدوری که سخنرانی اش را به پایان برده بود، آخرین نمک هایش را هم ریخت.
_آره دیگه خلاصتا‌... ما ایجور شدیم. ممنون میشیم یه دستی برسونید... یا شایدم پایی!

اتاق در سکوت مطلق فرو رفت. البته عمده دلیلش این بود که محفل کلا چهار تا عضو هم نداشت و چندان همهمه ای نمیتوانست شکل بگیرد. چند ثانیه ای طول کشید تا کسی سکوت را بشکند.
_محفل چه سوت و کور شده!

این دیالوگ به خودی خود موردی نداشت، اما چیزی که بعد از آن از زبان گوینده، که کسی نبود جز جرمی در آمد، بیش از پیش به وحشت دامبلدور و یوآن افزود. جرمی دستش را به موهایش کشید، انگار بخواهد فر های نداشته اش را بخواباند، و گفت:
_از جماعت سفید اصلا انتظار نداشتم.

دامبلدور از پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش به معاون و دست راستش نگاه کرد که توسط یک مرگخوار تسخیر شده بود، مرگخواری نقاش که اصلا با او سر صلح نداشت.


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: نقد پست های انجمن محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
#3
جرمیِ بابا درخواست نقد داد و بهونه ای شد که بگم عزیزان دلِ روشنایی، از این ببعد هر کس نقد خواست من اینجا منتظرشم. زیاد پست بزنین و زیاد درخواست نقد بدین. به پدر و مادرتونم احترام بذارین.

نقل قول:
سلام عزیز دل بابا!

سلام پروفسور! خوش برگشتین، البته اگه واقعا برگشتین و پسفردا دوباره نمیخواین وانمود کنین هیچ اتفاقی نیفتاده!
آبنبات های لیموییم سلام میرسونن پروفسور، کتی و پلاکس و دیزی هم سلام میرسونن! امیدوارم که-آم... چی؟

بررسی پست شماره 123 ویلای صدفی، جرمی استرتون

بابا جان من در این پستت نسبت به پست های قدیمیی که ازت خوندم پیشرفت میبینم. طنزت هدفمند تره و شوخی هات جالب ترن. منتها هنوزم گوشه و کنار پستت قسمت هایی دیده میشه که نمیشه درست تشخیص داد هدفت از اونجا گذاشتنشون چی بوده. مثلا پاراگراف شروع پستت یکی از همین قسمت هاست، که من عقیده دارم میتونستی هدفمند تر و برنامه ریزی شده تر پستت رو شروع کنی.

نقل قول:
دامبلدور وارد خاطره بعدی شد. این بار بالاخره در جایی خشک فرود آمده بود، بنابراین ریشش را چلاند تا آن را خشک کند اما باز هم ریشش آب داشت. آب زیادی به ریش دامبلدور جذب شده بود و همین باعث شد که او چندین بار ریشش را بچلاند. در هر بار چلاندن، میزان زیادی آب از ریش او خارج می شد. بالاخره بعد از مدتی ور رفتن با ریش هایش موفق شد که کار را به پایان برساند.

این مسئله که توی پست قبل گفته بود هر فلش بکی که دامبلدور بهش میرفت بارون و خیس و اینا بوده و تو توی پست خودت این مسئله رو برعکس کردی حرکت خلاقانه ای بود، اما میتونستی بیشتر و بهتر ازش استفاده کنی. این پاراگراف نسبتا طولانیه اما هیچ پانچ‌لاین و شوخیِ خاصی توش وجود نداره. توصیف چلونده شدن ریش دامبلدور و خشک نشدنش منو خندوند، اما بهتر بود یه شوخیی چیزی هم اون وسط میگنجوندی. مثلا انقدر طول کشید تا دامبلدور ریششو برای بار دوم بچلونه، که دریاچه ای که از چلوندنِ اول ایجاد شده بود تبخیر شد و میعان شد و دوباره توی این فلش بک هم بارون گرفت. چمیدونم.

نقل قول:
- بابا جان، تام، این در به بیرون باز میشه یا به داخل؟
- ما تام نیستیم بی خرد. در هم به هر دو طرف باز میشه. درمون بسیار تواناست.

بنظرم این دو تا دیالوگ بخوبی درون مایه شخصیت ها رو به نمایش گذاشته و میپسندم. نحوه ی حرف زدن لرد شبیهشه، گرچه "بی خرد" بنظرم برای اون موقعیت و همچنین برای لرد کمی زیادی ادبی بود.

نقل قول:
در آن لحظه دامبلدور علاقه خاصی به گفتن جمله «بچه بیا پایین» داشت اما به علت برخی محدودیت های سنی از انجام این کار خودداری کرد. جلو تر رفت و خود سابقش را دید. کمی چپر چلاق به نظر می رسید و شیرین می زد.

این پاراگراف خیلی خنده دار بود. خیلیا. اینکه دامبلدور میخواست بگه بچه بیا پایین سرمون درد گرفت خنده دار بود، اما کاری که بعدش انجام دادی حالت شکستن دیوار چهارم رو داره، یعنی فضای داستان رو بشکنی و بگی دامبلدور بعنوان یه کرکتر آگاه بود و میدونست که پستش داره تو سایت خونده میشه، پس این حرفو نزد. من خودم قدیم زیاد این کارو میکردم، اما الانا دیگه شخصا چندان نمی پسندمش، نظر شخصی منه. ولی بهرحال، استفاده ت ازش رو دوست داشتم.

توصیفی که از دامبلدور قدیمی کردی واقعا خنده داره. کمی چپر چلاق بنظر میرسید و شیرین میزد. استفاده از کلمه ی "چپر چلاق" توی زمینه ی ادبیِ پستت خنده دار ترش کرده، و این مسئله که خودش رو از دور دید و فهمید که شیرین میزنه واقعا جالب بود.

نقل قول:
- سلام بابا جان! من خودتم از آینده. حالا لطف کن و دیالوگ معروفتو بگو.

این بنظر من کمی یهویی اومد. ایرادی نداره در خودش به تنهایی، اما بهتر میبود اگر یه دلیلی برای دامبلدور ردیف میکردی، که زود بخواد از اونجا بره. بخصوص که لرد هم اونجاست و این دوتا باهم خوب نیستن و دشمنن، و میتونستی از همین استفاده کنی که بخواد زود بره. این مسئله که لرد و دامبلدورِ آینده همدیگه رو ملاقات کنن میتونست شامل طنز باشه، و میشد ازش استفاده کرد.

نقل قول:
دامبلدور دیگر که خودش را دیده بود پشم هایش ریزش کردند. البته پشم های دامبلدور آن قدری بود که هر چقدر بریزند باز هم از تعداد آن ها کم نشود.

این خیلی جالب بود. اغراقِ بیشتر جالب ترش هم میکرد. مثلا بگی دامبلدور روی کوهی از پشم های خودش ایستاده بود و هر بار که فکر میکرد این کوه دیگه بلندتر نمیشه نگاهش به خودِ آینده ش می افتاد و یه دور دیگه پشماش میریخت. تا اینکه شبیه اون عکس نفرین شده از ابیِ بدون ریش شد.

نقل قول:
- خب... این لباس هایی که پوشیدی در حال حاضر بسیار خز و سمی تشریف دارند.

من راستش نفهمیدم این دیگه چه جور نشونه ایه و چه ربطی داره.

نقل قول:
- اممم... از سایه ها نترس، تو تانوسی بابا جان!

اتفاقی نیفتاد. دامبلدور قدیمی هم متوجه این شد.

- از سایه ها نترس، تو... ناموسی بابا جان!
-
- اممم... پا بوس؟

این بخش جالب ترین بخش پستته که بخوبی ادامه ش هم دادی. این مسئله که دامبلدور خنگوله و کمی زوال عقل داره سوژه ایه که چند وقتی بود خودمم بهش فکر کرده بودم، و بنظرم خیلی خلاقانه بود که تو پستت این سوژه رو معرفی کردی.

در کنارش، میتونستی برای اضافه کردنِ طنزش بگی دامبلدور اول چندتا جمله بی ربط میگه، مثل اینکه دلت برای مرده ها نسوزه هری و اینا.

نقل قول:
جرمی که می خواست خود را به هر نحوی که شده وارد سوژه کند اسهال فضل اظهار فضل کرد و گفت:

اینجا باز هم دیوار چهارم رو شکستی و گفتی جرمی میدونست توی داستانه و میخواست وارد سوژه بشه. همونطور که گفتم، من این کارو قبلنا زیاد میکردم. و بنظرم ایرادی هم نداره، اما بهتر بود یه ورودی برای جرمی درنظر میگرفتی. چمیدونم، آسمون میشکافت و جرمی میفتاد پایین. نه اینکه از اول همونجا بوده باشه. جا داشت هنوز.

نقل قول:
همه به فکر فرو رفته بودند. حتی مرگخوار های سفید هم در حال تفکر بودند. بعد از مدتی تفکرشان آنقدر عمیق شده بود که متوجه جرمی نشدند که دستش را برده بود بالا تا برای دستشویی رفتن اجازه بگیرد.

این رو دوست داشتم. این همون کاریه که توی پاراگراف اول پستت نکردی، اضافه کردن شوخیِ رندوم به یه موقعیتِ جدی.

نقل قول:
- من به این نتیجه رسیدم که به این کار ما دو نفر میگن خوددرگیری.

اینو هم خیلی دوست داشتم. یعنی تمام این مدت داشت به این فکر میکرد که اسم این کار چیه.

نقل قول:
- تو چالوسی بابا جان؟

عالی.

نقل قول:
دامبلدور دیگر مثل خود گذشته اش رد داده بود. بنابراین کتی را که دم دستش بود نیشگون گرفت.

اینجا یکم توصیف بیشتری نیاز داشت. چرا واکنشش این بود؟ توصیفات فرصت های توعن برای وارد کردنِ طنز، و از این فرصت بنظرم اینجا کمی بیشتر میتونستی استفاده کنی.

نقل قول:
کتی جیغی بلند کشید. دامبلدور قدیمی بدون لحظه ای درنگ رو به کتی کرد و گفت:
- چرا ترس؟ از سایه ها نترس، تو فانوسی بابا جان!

در آخر، این رو دوست داشتم که دامبلدور نمیتونه از عمد جمله معروفشو بگه و حتما باید یه اتفاقی بیفته. خلاقانه بود.

جرمیِ بابا، از خوندن پستت خیلی لذت بردم! "ایراد" خاصی نداشت به اون نحو، فقط چیزهایی توش بودن که میتونستن بهتر شن. طنز های به جا و جالبی داشتی و نثرت ساده و مستقیمه. همین فرمون برو جلو، و امیدوارم بازم اینجا ببینمت!
خداحافظ بابا جان!


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۴:۰۰ دوشنبه ۲۴ آبان ۱۴۰۰
#4
خلاصه تا پایان این پست: دامبلدور توی پورتالی افتاده که میبردش به خاطرات رندومی از گذشته های دور و نزدیکِ محفلیا و مرگخوارا، و فقط در یک صورت میتونه از یه خاطره به خاطره بعدی بره، اونم اینه که صاحب خاطره ی مبدا، دیالوگ معروف یا تکیه کلامش یا سوژه شخصیتیش رو بگه. الانم غیب شده و تو پست بعدی باید ظاهر شه.


همه چیز سم بود. بچه روی دامبلدور جیش کرده بود، لی لی و جیمز روی شرفش پی پی کرده بودند و خودش هم در اثر اینهمه عقب و جلو کردن در زمان کمی عرق کرده بود. این بار که فرود آمد، زمین زیر پایش نرم بود. دیگر در فرود آمدن ماهر شده بود، برای همین فقط کمی سکندری خورد. قطرات باران موهایش را به سرش چسبانده بودند و دامبلدور نمی‌دانست چرا نمیشود بخاطر خدا یکی از این فلش‌بک ها خشک باشند.

دور تا دورش تا چشم کار میکرد علف زار عظیمی گسترده بود. چشمانش را پشت شیشه های نیم دایره ای عینکش ریز کرد تا صاحب خاطره را پیدا کند، اما نتوانست او را بیابد؛ نه تا زمانی که قلموی چوبی آغشته به رنگی از بالای درختی در مقابلش پایین افتاد.

_لعنت... کی میخواد تا اون پایین بره...

نقاش که هنوز مهمان ناخوانده اش را ندیده بود، سعی کرد از شاخه ای که روی آن نشسته بود پایین بیاید، اما حجم عظیم فرهای موهایش تقریبا تمام شاخه ها را با خود پایین کشید. دستش را بالا برد تا موهایش را آزاد کند، شاخه از زیر پایش در رفت و تلو تلو خورد و همراه با افتادنِ چند برگ، نقاش از موهایش آویزانِ درخت شد.

زیر لب غر غر کرد و دست و پا زد، اما تعجب نکرد، انگار کارِ همیشه اش باشد. اما تفاوت این بار با دفعات قبل، صدایی بود که تقلایش را قطع کرد.
_کمک نمیخوای بابا جان؟

به منشا صدا که نگاه کرد، پیرمردی را دید که از پایین به او لبخند میزند، و قلمویش را برایش بالا گرفته است.
_اینو لازم داشتی پلاکسِ بابا؟

پلاکس اخم کرد. قطرات رنگ قرمز زیر باران روی ریش های دامبلدور میریختند و باعث میشدند شبیه یک قاتل دیوانه بنظر برسد.
_تو اینجا چیکار میکنی؟

دامبلدور با خونسردی پلک زد.
_طبیعیه، درکت میکنم. گیج شدی، و شاید حتا کمی میترسی.
_نمیترسم، فقط میخوام بدونم تو-
_راستشو بخوای، منم میترسم.
_پروفسور...
_اما آیا زیباییش در این نیست که باهم بترسیم؟
_اینجا حیاط خونه ریدل هاست...

دامبلدور مکث کرد. حالا دیگر واقعا کمی ترسیده بود. نفس عمیقی کشید، نمیخواست بگذارد این مسئله خونسردی اش را مختل کند.
_میدونم اون بالایی و شرایطت سخته بابا جان، اما یه درخواست برات دارم. دیالوگ معروفتو بگو‌.

با اضطراب به ساختمان و رفت و آمد داخلش چشم انداخت.

_دیالوگ معروفمو بگ-
_وقت نداریم بابا جان، لطفا؟ بخاطر زمانی که پروفسور پیرت بودم؟
_آم... خب من پلاکسم... نقاشی دوست دارم!

هیچ اتفاقی نیفتاد، و پروفسور کمی این پا و آن پا کرد. پلاکس کم کم داشت مضطرب میشد.
_آم... با جرمی دوستم؟!

دامبلدور لبخند معذبی زد. میتوانست مرگخوارانی را ببیند که از ساختمان بیرون و به سمتشان می آمدند.
_بابا جان اینا الان میان میفهمن من از محفلم پوست کله مو میکنن.
_محفل؟! محفل چه سوت و کور شده راستی!

خوشبختانه، پلاکس بدون آنکه خودش بخواهد این بار جرقه را فعال کرده بود. یکی از مرگخواران برای پیرمردی که خیس و آب کشیده جلوی پلاکسِ آویزان ایستاده بود دست تکان داد.
_هی، تو! تو شبیه پروفسور-

اما پروفسور دیگر رفته بود.


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: دنیای وارونه
پیام زده شده در: ۰:۵۶ یکشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۰
#5
پست پایانی

_آره، درسته، تو یه جادوگری تام!

لرد سیاه با حیرت به دامبلدور خیره شد. البته دامبلدور به سختی دیده میشد، برای همین چشم هایش را جمع کرد.
_اما... اما من فقط تامم!
_خب، فقط تام، تو یه جادوگری!

دامبلدور نمیدانست چیِ این صحنه ها برایش آشنا است، انگار این دیالوگ ها را در یک فیلم دیده بود. از طرفی دیگر، فقط تام قصد نداشت از موضع خودش کوتاه بیاید.
_من فقط تامم!

پروفسور اصرار کرد.
_خب، فقط تام، تو یه جادوگری!

لرد سیاه پا کوبید و لب ورچید.
_اما من فقط تامم!

پروفسور به مهربانی و خونسردی اش معروف بود، اما این بار واقعا احساس میکرد خونش دارد به جوش می آید. از بین دندان هایش گفت:
_باشه فقط تام، اما تو یه جادوگری!

لرد سیاه لخ لخ کنان پاپوشِ کهنه اش را در آورد و مثل یک چوبدستی به سمت پروفسور گرفت.
_گوش کن پیرمرد بوگندوی کوچیک، من فقط تامم!
_تو گوش کن، فقط تام-
_نه!

لرد سیاه قصد نداشت گوش کند. پاپوشش را بالا گرفت و تلپی کوبید روی کله ی پروفسوری که روی میز مقابلش ایستاده بود. صدای "عیح" ملایمی به گوش رسید و پروفسور صاف شد. سپس بعد از چند ثانیه با صدای تلقی به حالت سه بعدی برگشت، و پا به فرار گذاشت. هر چند قدم یک بار لرد دوباره میکوبید روی سرش و دامبلدور با عیحی پهن میشد و با تلقی جمع میشد، تا اینکه از لبه ی میز سقوط کرد و توی مایع سبز رنگ و سردی افتاد.

سرما وجود پروفسور را فرا گرفت، در مایع غلیظ دست و پا میزد اما نیرویش برای اینکه خودش را روی آن نگه دارد کافی نبود. به زیر کشیده شد و در همان حال با باقی توانش فریاد زد.
_تو یه جادوگر-قلپ قلپ...

دامبلدور در تلاش برای نفس کشیدن، چند جرعه از مایع سبز رنگ را فرو داد. سرخ شد و کبود شد و سیاه شد و کم کم چروکیده تر از چیزی شد که بود و مثل یک آلوی پلاسیده، تالاپی به انتهای پاتیلی که بنظر میرسید حاوی یکی از معجون های قدیمی هکتور باشد برخورد کرد. سپس، اتفاقات عجیب پشت سر هم افتادند. احساس کرد سرش از مایع سبز رنگ بیرون میزند و احساس کرد پاتیل برای باسنش زیادی کوچک است. برخورد هوای سرد به موهایش را حس کرد و سپس ضربه ی خفیفی را که از پاپوش لرد سیاه به سرش وارد شد، ضربه ای که حالا دیگر نمی توانست لهش کند.

دامبلدور معجون قدیمی هکتور را خورده بود و بزرگ شده بود.

چند ثانیه به لرد سیاه که پاپوش به دست روبرویش ایستاده بود خیره شد، سپس ریشش را توی پاتیل چلاند و این کار تقریبا پاتیل را مثل روز اولش پر کرد. پاتیل را زیر بغلش زد و به لرد سیاه پشت کرد تا برود باقی محفلی ها را پیدا کند. فقط تام هم پاپوشش را پایش کرد و رفت توی باغچه حلزون له کند.


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۸ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#6
سوژه جدید

احساس خستگی میکرد، اما وقتِ زیادی نداشت. کارت دعوت ها فرستاده شده بودند و فردا همان موقع، محفلی ها می آمدند بازگشت پروفسورشان را جشن بگیرند. ویلای صدفی ابدا توی موقعیت مناسبی برای مهمانی گرفتن نبود. میز ها خاک گرفته بودند، یخچال خالی بود و یوآنی نبود که با شوخی های باکیفیتش کمردرد حاضرین را برطرف و پوستشان را شفاف کند. پروفسور دامبلدور که اینجا دیگر از کریچر هم نمی توانست کمک بگیرد، در ها را گردگیری کرد، دیوار ها را گردگیری کرد، زمین را گردگیری کرد، و درحالیکه داشت پنجره ها را گردگیری میکرد دیگر کم کم خسته شد و کمی آهسته تر گردگیری کرد.

دیوارها را تزئین کرد، چراغ های مشنگی را به سقف آویزان کرد و تابلوی "خوش اومدم" را دم در برافراشت و آن موقع بود، درست در لحظه ای که از صندلی پایین آمد و عرق پیشانی اش را با پشت دست گرفت، که آن صدا را شنید. صدای وز وز خفیفی که انگار از همه سمت شنیده می شد، و بطرز عجیبی دامبلدور را به سمت خودش می کشاند. در جستجوی صدا به طبقه ی بالا رفت، سپس دوباره برگشت پایین. زیر شیروانی را گشت، و حیاط را هم همینطور. و در نهایت، زیر تنها درختِ محوطه ی ویلا پیدایش کرد، درختی که سالها پیش، زمانی که همه شان هنوز جوان تر بودند، خودش کاشته بود. پورتال بزرگ و آبی رنگی، درخشان و چرخان، هوا را در خود میکشید و به او چشمک میزد. با صدای وز وزش فرایش می خواند، و دامبلدور، با اینکه میدانست هنوز غذاها را آماده نکرده است و پرده ها را وصل نکرده است، یک قدم به سمتش برداشت.

ذهنش کار نمیکرد، و غرایزش هم همینطور. پاهایش بی اختیار به سمت چیزی قدم برمیداشتند که اگر آنقدر درخشان و وسوسه برانگیز نبود می شد به یک سیاهچاله ی کوچک تشبیهش کرد. نزدیک تر و نزدیک تر شد، هرچه نزدیک تر می شد فکرِ غذاهای آماده نشده و مهمان های ناامید و کادو های کاغذپیچ نشده بیشتر و بیشتر به خاطره ای گنگ و دوردست می ماند. پایش را بلند کرد تا قدم به داخلش بگذارد، و با اولین تماس، با صدای "پاق" نه چندان بلندی، به زمان و مکانی بسیار دور منتقل شد.

درون پورتال-کودکیِ یوآن

پروفسور با سر توی وانِ آبی فرود آمد که در کمال وحشت، خیلی زود متوجه شد درون آن تنها نیست. درحالیکه خودش را با احتیاط عقب می کشید و پاهایش را توی شکمش جمع میکرد، چون راستش را بخواهید وانِ خیلی کوچکی بود، به پسربچه ای خیره شد که با دو گوشِ روباهیِ نارنجی رنگ و دمی نصفه و نیمه بیرون از آب، به او زل زده بود. پروفسور اخم کرد، و پیشانی اش را مالید، چون کودک برایش خیلی خیلی آشنا بود اما نه به اندازه ی کافی که بتواند او را بشناسد.

بنظر میرسید که پسرک از ظهور ناگهانی یک پیرمرد در وان آبش ابدا تعجب نکرده است. به دامبلدور خیره شد و لبخند زد.
_نمیخوای بپرسی شاهدم کیه؟!

دامبلدور هنوز نمیدانست در چه موقعیتی قرار دارد، و اینکه آیا این کودک میتواند خطرناک باشد یا نه، برای همین سریعا به خواسته اش تن داد.
_...شاهدت کیه پسرم؟

پسرک دم نارنجی رنگش را توی دستش گرفت و مثل پنکه سقفی چرخاند.
_...دمم!
_حالا شناختمت.
_

دامبلدور تلاش کرد با کودک حرف بزند، اما برای این کار زیادی دیر بود. همین که یوآن دیالوگ معروفش را به زبان آورد، چیزی در فضای حمام تغییر کرد، انگار با گفته شدنِ دیالوگِ معروفِ یوآن چیزی فعال شده باشد. صدای "پاق" کوتاهی به گوش رسید، و در یک چشم بهم زدن، پروفسور که مثل یک اسفنجِ خیس نم پس میداد و به اندازه ی یک غول غارنشین گیج بود، به زمان و مکان دیگری منتقل شد.


برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: کافه محفل ققنوس
پیام زده شده در: ۰:۵۲ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰
#7
پست پایانی

لرد سیاه بوی مرگ میداد، اما لااقل از بوی پیاز بهتر است. نمیشد دقیقا تصمیم گرفت وقتی کنار هم نشسته بودند کدامشان از حضور دیگری بیشتر اذیت می شد، اما لرد سیاه بود که اول اعتراض کرد.
_میشه انقدر پاتو روی زمین نکوبی؟ مکدرمون میکنه.

دامبلدور که عادت داشت موقع بافتنی بافتن زیر لب آواز بخواند و با پایش هم روی زمین ضرب می گرفت، شال گردن نیمه کاره ی صورتی رنگش را پایین آورد و از پشت آن به لرد سیاه خیره شد. صدای پایش روی زمین دیگر به گوش نمیرسید.
_چشم. میخوای با یه بغلِ دوستانه ازت دلجویی کنم؟ صداهای تکراری می‌تونن آزاردهنده باشن.
_همین که پاتو نکوبی ما خوشحال و راضی میشیم و نیازی نخواهد بود-
_میخوای درباره تجربه‌ت صحبت کنی تام؟ با یه بغل چطوری؟ گاهی وقتا گریه به آدم کمک میکنه از نظر روانی تخلیه شه.

لرد بدش نمی آمد کمی گریه کند.
_نه، ممنون. نمیخوایم تو رو بغل کنیم، بو میدی.
_دلت برای اونایی نسوزه که بو میدن، تام، دلت برای اونایی بسوزه که دماغی ندارن تا بو ها رو حس کنن.

دامبلدور با لبخندی مودبانه منتظر ماند تا لرد به حرفش بخندد، اما لرد نخندید. هفت هشت ساعت بود که در کافه محفل ققنوس منتظر برگشت یارانش نشسته بود، و آنها هنوز نیامده بودند. بنظر میرسید کارِ نیک بیشتر از چیزی که فکر میکردند طول کشیده باشد.
_چرا انقدر عصبانی هستی تام؟ میخوای درمورد دلیلش صحبت کنی؟ من شنونده ی خوبی هستم.
_گفتیم که. نمیخوایم. منتظریم اون سه ابله برگردن تا بتونیم بریم خونه و پاهامون رو بذاریم تو آب داغ.

دامبلدور مهربانانه لبخند زد.
_اینجا هم آب داغ داریم تام... با کلوچه ی نارگیلی، و یه لیوان شیرکاکائوی ولرم. نظرت چیه؟

لرد سیاه احساس میکرد جایی درونِ قلبِ سرد و سنگی اش از این پیشنهاد گرم شده است. او از این احساس متنفر بود. دامبلدور که میدانست دارد پیروز می شود، بافتنی اش را بالا آورد و روی پای لرد انداخت.
_بیا... کمکت میکنه تا گرم بشی. میدونم که اینجا نمیتونه مثل خونه ت برات خوشایند باشه، اما تو مهمون منی تام. من تمام تلاشمو میکنم که بهت خوش بگذره.

لبخند ابلهانه و مهربانانه اش هر لحظه بطرز تهدید آمیزی پررنگ تر می شد و لرد سیاه از اینکه این لبخند به او آرامش میداد بسیار عصبانی بود. احساس کرد میخواهد با دوتا دست هایش دامبلدور را خفه کند، بلکه آن لبخند از روی صورتش پاک شود. دستش را بالا آورد، دندان هایش را به هم فشرد، و جایی از صورتش که قرار بود ابرو هایش باشد را در هم کشید. دستانش بجای اینکه به سمت گردنِ دامبلدور بروند، به میله های بافتنی اش چنگ زدند و قبل از اینکه دامبلدور بخواهد اعتراضی کند، هرکدامشان را در یک گوشِ پیرمرد فرو کرد.

دامبلدور همچنان لبخند میزد. میله ها را از گوش هایش در آورد، و خون را با بافتنیِ صورتی رنگ از روی ریش هایش پاک کرد.
_شوخیِ جالبی بود تام. من یکم پیر شدم... معنیشو نگرفتم، و یکمی هم درد داشت. اما معلومه درک درستی از مقوله ی طنز داری. میخواستم این بافتنی رو وقتی تموم شد بدم بهت...
_ساکت شو...
_...اما حالا که دیگه کثیف شده مجبورم یکی دیگه برات ببافم. چه رنگی دوست داری؟
_گاااااااااغ!

لرد سیاه دست هایش را بالا برد و از عصبانیت مثل یک غارنشین فریاد زد. سپس بلند شد و یکی از میز ها را با لگد واژگون کرد. با اشتیاق منتظر ماند تا عصبانیت دامبلدور را ببیند. دامبلدور با لبخند از جایش بلند شد.
_میدونم، حوصله ت سر رفته. من میزبان بدی ام.

خودش هم با لگد یکی دیگر از میز ها را انداخت.
_اگه این سرحالت میاره، بیا اینجا رو داغون کنیم! بالاخره تو مهمونِ منی و-
_میدونی چیه؟ ما اون سندِ کوفتی رو نمیخوایم.

لرد درحالیکه پاهایش را روی زمین میکوبید به سمت در رفت.
_مرگخوارانمون میتونن توی زندان بپوسن، هیچی ارزشِ معاشرت با تو رو نداره.

دامبلدور دنبالش دوید و در را برایش باز کرد. همانطور که این کار را میکرد، تند تند هم حرف می زد.
_میدونم که خوب سرگرمت نکردم، اما یه شانس دیگه بهم بده تام. البته که من به تصمیمت برای رفتن از اینجا هم احترام میذارم، اما صرفا بشدت داشتم از همصحبتی ت لذت میب-

در توی صورت دامبلدور کوبیده شد، و صدای آپارات کردنِ لرد سیاه را شنید. کافه در سکوت فرو رفت، و دامبلدور با لبخند به در خیره شد. شانه هایش را بالا انداخت، و بدون اینکه عجله ای داشته باشد سراغ میز ها رفت تا سر جایشان برشان گرداند.


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۵ ۳:۲۵:۲۴

برید کنار پیری نشید!


پاسخ به: اتاق ضروریات (محل جلسات الف دال)
پیام زده شده در: ۱:۱۶ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰
#8
نقل قول:

الیور وود نوشته:
سلام🙋‍♀️
من میخوام عضوی از محفل ققنوس باشم
پس لطفا من رو توی الف دال عضو کنید


سلام الیورِ بابا! خوشحالم که میخوای بیای پیشمون.
اینو برای نفرات بعدی که درخواست عضویت دارن میگم که گمراه نشن: ببین بابا جان، فعالیت الف.دال متوقف شده و روش عضوگیری محفل یه نموره تغییر کرده. الان دیگه برای عضوگیری باید به اینجا مراجعه کنی، اما چون زحمت کشیدی و پیام دادی دیگه مشکلی نیست و نمیخواد اونجا پست بزنی. من بزودی (امروز) برات یه پیام شخصی با جغدی بسیار فرتوت اما مطمئن میفرستم و توضیحات عضویت رو بهت میدم.
موفق باشی پسر جان!



پاسخ به: دره گودریک
پیام زده شده در: ۴:۱۶ شنبه ۷ فروردین ۱۴۰۰
#9
خلاصه تا پایان این پست: هری اول دراکو مالفوی رو توی گودریک هالو میبینه، و بعد هم دونه دونه باقی مرگخوارا رو میبینه. بعدشم میبینه که کلا تمام مرگخوارا ریختن تو خونه ی قدیمیِ پدر و مادرش جشن تولد گرفتن. برای همین با پروفسور دامبلدور تصمیم میگیرن باقی محفلیارو خبر کنن و ته و توی ماجرا رو در بیارن و بفهمن تولدِ کیه.

مسئله اینجاست که سایت خلوت شده بود و بعضی ها از این فرصت استفاده کرده بودند که همه چی را بریزند توی همه چی. مسئله اینجاست که، پروفسور دامبلدور بجز پست خاک بر سری زدن کاری بلد نبود اما واقعا دوست داشت کاری کند. او حتا حوصله نداشت پست های این سوژه را بخواند، چونکه همه چیِ این سوژه در همه چیِ این سوژه است و نکرده اند حتا چهارتا رودولفی، جرمی استرتونی چه میدونم شخصیت های شناخته شده ای داخل کنند. اما پروفسور دامبلدور که داخل کردن را خوب بلد بود، خودش را به سوژه داخل کرد، آپارت کرد توی گودریک هالو و مثل یک هالو شروع کرد به قدم زدن. میدانست که یوآن ابرکرومبی بابت این شوخی آخری خیلی بهش افتخار میکند.

از آنجا که چیزهای موردعلاقه اش در جهان جوراب های پشمی و آبنبات لیمویی بودند، یک بسته آبنبات لیمویی در دست داشت و یک جوراب پشمی هم روی سرش کشیده بود، چون آبنبات ها را در اصل دزدیده بود. داشت از هوای مطبوع بهاری لذت میبرد و پرندگان را دست می انداخت، که یک نفر دوان دوان از پشت به او نزدیک شد. پروفسور این کار را هم خوب بلد بود، یکهو شبی نصفه شبی میدیدی پشت سرت ایستاده و آبنبات میک میزند. اعضای محفل هم کم کم از او یاد گرفته بودند و این شد که هری پاتر توانست تا یک قدمی پروفسور بیاید و پروفسور تازه آن موقع از حضور او باخبر شد. هنوز شخصیتش شکل نگرفته بود برای همین ابتدایی ترین دیالوگی که میتوانست بگوید را این پا و آن پا کنان تحویل داد.
_اوه! آم... هری! اینجا چیکار میکنی پسرم؟

هری که دیگر شناسه اش بسته شده بود نمیدانست دقیقا چطور باید رفتار کند، پس همان رویه ی پروفسور را پیش گرفت.
_اوه! آم... پروفسور! دراکو اومده به گودریک هالو!
_چه جالب هری!

کمی دو نفری این پا و آن پا کردند، چون هیچ کدامشان نمیدانست چه بگوید. یک جور هایی به پشمِ پروفسور بود که دراکو آمده است. پشم زیاد داشت و میتوانست تمام مرگخواران را به آنها ارجاع دهد، با اینکه بعضی هایشان واقعا خطرناک بودند. اما بنظر میرسید مسئله برای هری واقعا با اهمیت باشد.
_باید یه کاری کنیم پروفسور!

راستش پروفسور واقعا قصد نداشت کاری کند. برای همین سعی کرد بحث را عوض کند.
_اون... اون خونه ی پدر و مادرته هری؟
_کدوم، پروفسور؟
_همونی که... آم...

پروفسور مطمئن نبود.
_...همونی که رودولف لسترنج همین الان رفت داخلش؟

هری مطمئن نبود.
_آره خودشه.

هری و پروفسور به رودولف لسترنجی چشم دوختند که کیک تولد به دست وارد خانه ی قدیمی پاتر ها شد که حالا روی درش حلقه ی گل چسبانده بودند و از درونش صدای افراد زیادی به گوش میرسید. به دنبالش فنریر گری بک هم در زد و با استقبالی گرم مواجه شد و بعد هم در را برای هیچ و پوچ باز کردند و کلی هم تحویلش گرفتند، پروفسور حدس زد که بانز باشد.

مسئله حالا مهم شده بود. چهارتا عجوج مجوج ریخته بودند در خانه ی هری اینا برای یکی از خودشان تولد گرفته بودند، و مهمتر از همه، هری اینا را دعوت نکرده بودند. به پروفسور بر خورد، و تصمیم گرفت هر طور شده بفهمد تولدِ کی است.



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۸:۵۷ دوشنبه ۲ فروردین ۱۴۰۰
#10
نام: آلبوس دامبلدور
جبهه: بابا جان...؟

سلام فرزندِ بابا. من آلبوسم. پدرت. بله، پدرت. در ناحیه شونه ها و بین ابروهات کمی تنش میبینم فرزندم، اگر شل کنی برات توضیح میدم منظورم چیه. حتا تو تام، ابرو نداری ولی شونه که داری. منظورم اینه که من بابای محفلم، جایی که از درهای کوچک و نمورش قهرمانان زیادی قدم به داخل گذاشتن. و به بیرون. زیادم این کارو میکردن. آخه دس به آب تو حیاطه.
شعار اصلی من پیروی همه جوره از عشق و دوستیه، عشق بورز تا دنیا به روت عشق بورزه! باور کن فرزندِ بابا، زمانی که شیلنگ عشقو وا کنی دنیا شیلنگ های زیادیو به روت وا میکنه. در های زیادی هم به سمتت گشوده خواهند شد، ولی مهم نیست چون تو محفل ما فقط یه در داریم و اونم درهای رحمت الهیه. تو محفل پیاز میخوریم، عشق میورزیم و نور الهی رو در آغوش میگیریم. حتا تو تام. برای تو هم پیاز هست، خجالت نکش.
اهم. کجا بودیم. قرار بود خودمو معرفی کنم. بذار فرزند بابا، اول از همه با رد کردن شایعاتی که درموردم دست به دست میشه شروع کنم، و بگم اتفاقا من بابای لطیف و مهربانی هستم و با بچها میانه ی خوبی دارم. دروغ میگن. در برابر ناجوانمردی و بی عدالتی نمیتونم سکوت کنم، برای همینه که اکثر مواقع نمیتونم سکوت کنم. برخورد پیش میاد گاها، اما بی عدالتی ریشه کن میشه بجاش. البته اکثر مواقع همینم نمیشه. دائما بدنبال گسترش آرمان های عشق و نیکی ام، و بجز تهدید از هر روشی برای افزودن اعضای ارتش پاکِ دوستی استفاده میکنم. حتا تطمیع.
عاشق آبنبات لیمویی و جوراب های گرمم، پیاز و هری رو هم خیلی دوست دارم. ما هر شب تو محفل سر این مسئله بحث میکنیم که پیاز سبزیِ برگزیده ست یا میوه ی برگزیده، اما بر همگان آشکاره که هری پسرِ برگزیده ست.
الانم بیشتر از این دم در واینستا بابا جان. بیا تو که سرده.

---
تایید شد. خوش اومدین.


ویرایش شده توسط تام جاگسن در تاریخ ۱۴۰۰/۱/۲ ۱۹:۱۷:۵۶






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.