هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مرگ خواران دریایی!
پیام زده شده در: ۰:۲۰ چهارشنبه ۳ آذر ۱۴۰۰
#1
_ سدریک جـون؟!
_ بله؟
_ ســـدریـــک جــون!
_ بله؟
_ دهان کوسه دستای خودتو می بوسه!

آلانیس با شادی سرش را رو به سدریک تکان داد.
از قدیم الایام در دنیا به او گفته بودند: "بخور تا خورده نشی!" و او بالاخره توانسته بود این کار را انجام دهد.

مرگخواران نگاهی سرزنش آمیز به آلانیس انداختند.
_ معلوم هست چی کار می کنی؟
_ همیشه دوست داشتم یه بار این کارو با رو یه نفر بکنم، ولی متاسفانه همیشه بقیه اینو روم امتحان می کردن!
_ میگم تو اینجا به چیزی حساسیت نداری؟ گیاه باشی بهتری!

آلانیس با شنیدن این حرف، بهَش برخورد و بر روی ساحل، پشت به مرگخواران نشست.

مرگخواران نه فرصتی داشتند که از آلانیس عذر بخواهند و نه علاقه!
آنها فرصت را غنیمت شمردند و گوش، چشم و حواس خود را به سدریک جمع کردند.

سدریک برای اولین بار در عمرش، در طول بحث مرگخواران نخوابیده بود.

_ ســــد... ریـــــک؟
_ شوخی بود؟ چقدر مسخره! هاوووم، من برم بخوابم!

دستی ریز، شانه سدریک را گرفت.

_ سدریک... شوخی نیست! فهمیدی؟ حالام برو و هر چی زودتر بلا رو نجات بده!
_ اما... اما... اما من بابامو چی کار کنم؟ اگه قرصاشو یادش بره... همینطوری آلزایمرش کار دستش داده!
_ می بریمش خانه سالمندان!
_ اما اون نمی تونه تحمل کنه! روحیه لطیف داره! تازه بد تر از اون! بالشم! بالش عزیزم! از اون کی محافظت می کنه؟! اون نرم تر از پر قو... حتی پر لک لک...

با گفتن لک لک، نارلک چشم غره ای به او رفت.

_ عه... یعنی پشم گوسفند! آره، اشتباه اون از دهنم بیرون اومد! و پشم و پر های ترکیبی دیگه محافظت کنه؟! کی از اون بالشه که عاشق بالش اربابه محافظت کنه؟! کــی؟! هـــا، کـــــی؟!

لینی غرولندی کرد و انگشت اشاره اش را به سمت کوسه ی مذکور که با یکی از باله هایش سفت گلویش را گرفته بود، کرد و گفت:
_ باشه! تو برو، ما از همه اینا محافظت می کنیم! تــو فـقـط بـرو!



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱:۱۵ جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰
#2
سلام ارباب!

اربـــاب! بعد از مدت ها پستی زدم... نباید انقدر زود در خواست نقد بدم، اما سعی کردم نکاتی که گفتین رو رعایت کنم... موفق شدم؟

در ضمن خلاصه :

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. ولی بعد از اعلام پشیمانی لرد از کارهای گذشته، حکم به حبس ابد تغییر پیدا می کنه. مرگخوارا نقشه کشیدن که لرد رو در بیارن از تو تابوت و جاش مجسمه بذارن... اما پیش از اون باید مامورای دولت رو متفرق کنن!


سلام مایکل

ممنون بابت خلاصه.

فقط اینجا یادآوری کنم که چون من ازتون خلاصه درست و دقیق نمی خوام، این خلاصه ها به درد من می خورن، ولی به درد سوژه ها نمی خورن. توی تاپیکا نذارینشون. مثلا اینجا این سوال پیش میاد که وقتی حکم لرد حبس ابده، لرد توی تابوت چیکار می کنه!(جواب اینه که خودشو به مردن زده).

پست شما رو نقد کرده و به پشت میله های زندان فرستادیم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۹ ۲:۱۸:۳۱


پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۱:۰۵ جمعه ۲۸ آبان ۱۴۰۰
#3
در حالی که مرگخواران هنوز شیون و فغان می کردند، بلاتریکس لبخند عصبی ای بر لب داشت.
مرگخواران این لبخند او را دیده بودند؛ حتی نه تنها یک بار، بلکه بار ها و بار ها! بخصوص هر زمان که نام لرد را به زبان می آوردند و یا چه بسا به آن فکر می کردند!

_ بلا چرا گریه نمی کنی؟ چرا ناراحتی نمی کنی؟ ارباب ما رو تنها گذاشته، اون وقت تو شادی؟

بلاتریکس، پس از شنیدن حرف مرگخوار نگون بخت، جای لبخند عصبی اش اخم هایی در هم رفته و چشمانی به حالت تهدید آمیز درآمد. این خودش برای مرگخواران یک زنگ خطر بود و مرگخواران چند قدمی از او فاصله گرفتند.

_ احمق! زبونتو گاز بگیر! این یه نقشه اس برای نجات ارباب!

مرگخواران خیالشان راحت شد. اینکه بلاتریکس فقط به داد و هوار بسنده کرده بود و دست به چوبدستی نشده بود، خودش یه موفقیت بزرگ بود.

با فریادی که بلاتریکس سر داد، حواس هر کسی که آنجا بود -حتی ماموران دولت- به او جلب شد.
مرگخواران دوباره نگران شدند و کمی این پا و آن پا کردند و با اضطراب به ماموران دولت زل زدند.

یکی از ماموران که سربازی سبزه و بور بود، با حالت اطاعت مآبانه ای که نشان از عادت به بله چشم گفتن به مافوق هایش بود، گفت:
_ تو چه گفتی، ای سربـــ... خانم؟ راستی شما مجردی؟
سرباز دستی به موهایش می کشد و چشمانش را ریز می کند.

حال فرد دیگری که بسیار خشن تر و قوی تر از سرباز بود، با حالت عصبانی ای رو به سرباز گفت:
_ خفه شو، جک! تو حق نداری جلوی مافوقات حرف بزنی! فک کردی مخ این زن رو بزنی می تونی از سربازی در ری؟ نه! تا من زندم، نه!

جک با بازوانی لرزان به پشت مافوقش رفت.
مافوق چند قدم به سمت بلاتریکس برداشت و دوباره شروع به صحبت کرد.
_ اهم، اهم! شما مجردین احیانا بانو؟

بلاتریکس اخم هایش بیشتر در هم رفت.
گویا سربازان دولت یکی از دیگری پرت تر بود و اصلا متوجه حرفی که بلاتریکس زد، نشده بودند!

_ زود باشین، این تن لشارو متفرق کنین! ممکنه اگه ارباب زیاد تو تابوت باشن اذیت بشن!

مرگخواران با این حرف بلاتریکس به سمت ماموران به راه افتادند. برای نجات لرد باید هر چه زود تر می جنبیدند. تا الان هم وقت را خیلی تلف کرده بودند.
حتی با اینکه لرد بسیار توانا، دانا و صبور بود اما هیچ گاه بازی روزگار مشخص نمی کند که چه بر سر آدم می آورد. در این مورد نیز به همین صورت بود، معلوم نبود که لرد تا کی در تابوت دوام می آورد!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۱:۲۰:۲۲
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۲:۲۷:۱۲
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۱۰:۱۰:۲۴
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۱۰:۱۸:۰۳
ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۲۸ ۱۳:۴۰:۳۶


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸ چهارشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۰
#4
سلام ارباب جان!
چطورید؟
ارباب به نکاتی که گفتین توجه کردم دو پست زدم یکی اینه و دیگری هم این!
لطفا نقدش کنین!

ممنون ارباب!



پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
#5
-پرستار خنگ! زمانی نیاز داریم نیست و وقتی هم که میاید این گونه خشکش می زند!

پرستار با صدایی لرزان و چشمانی نگران گفت:

●دکتر... قاتل... یه قاتتتتتللللللل اینجاست!

○چی میگی پرستار؟! نکنه توهم زدی؟!

●نه دکتر... در رو باز کنید!

لرد با عصبانیت پیش خود گفت:

-چه کنیم؟! بگذار اندیشه کنیم ببینیم چه باید کرد؟

○وایسا الان در رو باز می کنم...

و بعد از دیدن آن صحنه، دکتر سکته قلبی کرد و به رحمت مرلین رفت...

●دکتر!

◎چیییییی؟ اون بی موعه این پیرمرد و دکتر رو کشت!

●باید به پلیس خبر بدیم!

◎شاید ما رو هم بکشه!

●چطوری؟ اون هیچی نداره!

◎همونطور که پیرمرد رو کشت!

●راست میگی! پس بهتره فرار کنیم!

◎آره بزن بریم!

و بعد پرستار اول و دوم دوان فرار کردند...

لرد که هنوز هم در حال فکر کردن بود با خود گفت:

-بگذار امتحانش کنیم شاید بیدار شد...

و بعد لرد راه های زیادی را امتحان کرد...

-هی دامبلدور! مردک پول هایت را زدند...

-عههه... یادم اومد! پیاز! راه حل تمام مشکلات!

و بعد لرد به دنبال پیاز رفت...

-هی پیاز ندارید؟!

-آهاااااا! اینم از پیاز! بگذار جلوی این دماغ بزرگش بگذاریم! هی دامبل, پیاز...

+آییی... پیاز! بده بخوریم فرزندم!

-من فرزند تو نیستم!

و بعد دامبلدور یک لبخند مضحک زد و لرد دوباره عصبی شد!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۲۲:۱۳:۰۱


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
#6
-نه، ارباب نمیاد، زود باش راه برو!

+عمو؟ چقدر عصبانی؟

-ساکت شو کتی!

+عمو؟؟!! اهم اهمممممم... آخ... هق... چرا گریه ام... هق... رو در آووردی؟

و بعد کتی هق هق شروع به گریه کرد!

-باشه باشه، بگو چی کار کنیم. فقط جان من گریه نکن!

+پس... پس... بریم بستنی بخوریم!

-چی؟؟... نه هیچی باشه باشه!

و بعد جیسون ناراحت و اخمو به همراه کتی که تازه اشک هایش تمام شده بود و لبخند بر روی صورتش آمده بود به نزدیک ترین بستنی فروشی رفتند...

-سلام، یک بستنی طبق هر چیزی که بچه دوست داره بهش بدین...

●عه... ببخشید اما کدوم بچه؟!

-این دیگه نمی بینش؟!

+عمو، عمو منو بلند کن منو نمی بینه!

-اوف! باشه بیا، بگو به آقا.

+آقا من بستنی قیفی موزی میخورم.

و بعد کتی با یک لبخند شیرین بهش نگاه کرد...

●باشه... بفرمائید آمادست!

+ممنون!

-چقدر میشه؟

●۶ دلار جناب!

-دلار ندارم اما بهت گالیون می دم... حرفم نباشه!

و بعد فروشنده با نگاهی پر از تعجب نگاه کرد...

●یعنی چی آقا؟

-ببین میکشمتا حرفم نباشه!

●باشه باشه، غلط کردم!

و بعد فروشنده زد زیر گریه و کتی و جیسون با لبخندی بزرگ بهش نگاه کردند!


ویرایش شده توسط مایکل رابینسون در تاریخ ۱۴۰۰/۴/۲۲ ۱۸:۴۵:۴۸


پاسخ به: فرهنگستان ريدل
پیام زده شده در: ۱۷:۰۱ سه شنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۰
#7
+باشه بیا بپرسیم.

-سلام جناب...

●بگو کارتو.

-خب ما...

●زودتر...

-خب اگه اجازه...

●بگو...

بعد کتی با حالتی عصبانی و اخمی تو هم رفته گفت:

+مردک یک لحظه ساکت شو! بخش شرکت کننده ها کجاست؟

●خب باشه... از اول می گفتین!

+تو جواب بده ما می خواستیم بگیم اما اجازه ندادی!

●خب... دعوا نداری که... طبقه پایین... دقیقا زیر اتاق بغلی!

بعد کتی با خشم و غضب بهش نگاه کرد...

-ممنون جناب!

و بعد کتی و پیتر سریع پله ها را دو تا یکی طی کردند و به طبقه پایین رسیدند....

+اوف. چقدر پله داشت نفسم بند اومد!

-زود باش اینجاست!

و بعد پیتر و کتی در اتاق را باز کردند و رفتند داخل...

●واااااااااااااااااااا. بری بیرون...

کتی و بل خشکشان زد...

+اه پیتر اتاق بغلیه.

-خب ببخشید ندیدم!



پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۱۳:۵۷ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
#8
سلام ارباب!
ارباب چطورید؟
نجینی جان چطورند؟
بهشون سلام برسونید!

نقدی خواستم بر روی پست زیر:

http://www.jadoogaran.org/modules/new ... wtopic.php?post_id=359325



پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۹:۰۲ دوشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۰
#9
-خب... یعنی هرکی که از ایوا حمایت کنه باید به ارتش وزارت خونه ملحق شه؟!

لوسی کمی فکر کرد... و باز هم فکر کرد اما در نتیجه گفت:

-الان وقت سوال پرسیدن نیست! زود باش بریم...

-باشه بابا، یکم آروم تر...

آنها از تالار گریفیندوری ها خارج شدند...

۱۰ دقیقه بعد...

-گب؟!

-گب!

-گگگگبببببب؟!

-اومدم، اومدم آرومتر چی شده؟

-زود باش باید بریم...

-کجا؟ چرا؟

-زود باش...

-پیتر تو بگو...



پاسخ به: نظر کلی تون درباره ی هری پاتر؟
پیام زده شده در: ۱۶:۱۹ یکشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۰
#10
خب،
کتاب هری پاتر: خیلی عالی بود.
فیلم هری پاتر: خیلی خوب بود.
شخصیت هری پاتر: کله زخمی، همینو بس!








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.