هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: تابلوی شن پیچ زندان (اعلامیه های آزکابان)
پیام زده شده در: ۰:۴۴:۴۲ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#1
به نام دولت کج و کوله- ملت گوشت و دنبه


خانم کتی بل با توجه به اظهاراتی که شما در این پست داشتید، گربه شما قاقارو در ساعاتی که جناب جاگسن بوی ماهی گرفتند در مرلینگاه به سر می برده است.
با توجه به شناخت من(بنده در دانشگاه آزاد توکیو شش واحد درس گربه شناسی پاس کرده م!) گربه ها از مرلینگاه استفاده نمی کنند!
و شما به یک شاهد در پستتان اشاره کردید‌ که شاهد شما واجد شرایط شاهد بودن نیست! (قد شاهدان باید بیشتر از ده سانتی متر باشد و حشرات مخصوصا پیکسی های آبی، واجد این شرایط نیستند.)
با توجه به کم بودن مدارک، واجد شرایط نبودن شاهد و صغر سن متهم، شما را به دلیل سهل انگاری در تربیت بچه گربه مذکور، مجرم و زندانی آزکابان اعلام می کنم!

مجازات شما به شرح ذیل است:

مجازات اجباری: زدن دو پست در دو تاپیک دلخواه در دهکده هاگزمید.
مجازات اختیاری: دوئل کردن با زندانبان آزکابان که بنده می باشم!

توجه داشته باشید که اگر مجازاتتان در ظرف یک ماه انجام نشود، دسترسی ایفای نقشتان گرفته می شود.

باشد همگی در راه وزارت خورده... چیزه رستگار شویم!


پ ن: دولت کج و کوله- ملت گوشت و دنبه دولت حق می باشد و دراین راستا ما در تلاشیم حق کسی ضایع نشود و اصلا هم رشوه بگیر و اهل پارتی بازی نیستیم و هر کس که اینطور فکر کند سریعا غذای وزیر گرامی عزیزمان می شود بیاید و اعتراض کند، ما قطعا به شیوه های نوین پاسخ گوی شما هستیم!

تصویر کوچک شده



ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۷ ۰:۵۵:۱۹



پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۵:۴۸:۱۳ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
مرحله دوم جام آتش





رو به روی پیرمردی که موها یش به سفیدهی گرویده بود نشسته بود. تنبیه سرا ساکت و آرام بود. صدایی به گوش نمی رسید و تنها نوری که فضا را روشن می کرد انعکاس نور شمعی کوچک به روی پنج جفت چاقوی ریز بود. پسر ده چاقوی ریز را با انگشتان دستش به رقص در می آورد.

- می گن کارت با اینا خیلی خوبه.
پیرمرد در فین فین کنان این ها را گفت. چشمان ریزش پسر رو به رویش را می پاییدند. اگر دقت می کردی می توانستی رنگ ترس را در چشمان ریزش بیابی.
پسر از جایش بلند شد و قدمی به سمت پیرمرد برداشت؛ پیرمرد در خودش مانند موشی جمع شد و دستانش را روی چشمانش قرار داد.
- جون به جونت کنن موشی و ترسو، پیتر پتی گرو!

نوک چاقوی تیزش رو به گلوی قربانی بخت برگشته نزدیک کرد.
- وقتشه شکنجه ت کنم! باید تقاص پس بدی موش ترسو!

چشمان ریز پیرمرد در حال تکان خوردن بودند، کل عمرش را از این و آن دستور گرفته بود و شکنجه شده بود، حال پسرکی که نصف سن او را هم نداشت، می خواست شکنجه اش کند. با بالا رفت دست پسر چشمانش را بست. آیا این اتمام کارش بود؟ اتمام کار؟ در کل زندگی اش به چیز خاصی دست نیافته بود. زندگی اش سرتاسر دروغ، نیرنگ و خیانت بود. بنابراین مرگ بهترین انتخاب نبود؟
بعد گذشت چند دقیقه وقتی که چیزی احساس نکرد چشمانش را گشود. پسرک با پوزخند بی رحمانه ای به او می می نگریست.

- حتی ارزش این رو نداری که چاقو هام بهت بخورن، ترسوی بزدل! چطوری تو رو فرستادن گریفیندور؟ مایه شرم گریفیندوری!
چشمان ریز پیتر پر از اشک شد، این چیز تازه ای نبود خودش هم می دانست که ارزشی ندارد و به درد هیچ کاری نمی خورد. در تاریکی تنبیه سرا آرام آرام اشک ریخت. با حرکتی شمع کوچک خاموش شد و همه جا در تاریکی و ظلمت فرو رفت، اما صدای خوردن چاقو ها به هم سکوت را می شکست.
پسرک آهی کشید به سمت در خروجی پا تند کرد.
- به نظرم نکشتنت بدترین شکنجه محسوب میشه.
سپس از پله ها بالا رفت و از نظر محو شد و پیتر پتی گروی مفلوک را با اشک هایش تنها گذاشت.




پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۵:۵۶:۴۲ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#3
فرستنده: ارکوارات ساکورا راکارو نادم و پشیمان
گیرنده: جیسون کن بهترین آنکی دنیا
آدرس: خوابگاه پسران گریفیندور


کنیچیوا جیسون کن!
نمی دونم از کجا شروع کنم، ولی همین اول کاری بهت می گم که واقعا پشیمون و نادمم. از این که اصلا دوست خوبی برات نبودم؛ از همون اولش تو همیشه هوای من رو داشتی اصلا واست مهم نبود با پسر مو سفید عجیب غریبی که با مورچه ها حرف می زنه دوست باشی.(نمی دونم شاید دلیلش این بود که خودتم مو سفید بودی!)

بگذریم، واقعا متاسفم که همیشه اذیتت کرده م، تو همیشه هوامو داشتی و من می خواستم مراقبت باشم مثل وقتی که عروسک تدیت رو با چاقو تیکه تیکه کردم چون فکر می کردم نفرین شده ست یا وقتایی که با مسواک تو مسواک می کردم دندونامو، فکر می کردم این یه نوع روشیه که محبتمو ابراز می کنه ولی از شانسم تو وسواس داشتی؛ البته بگذریم که الکس بهم گفت ربطی به واسواسی بودن نداره و هیشکی با مسواک دیگری مسواک نمی کنه! ببخشید که یه دفعه به بهونه اینکه از تاریکی می ترسی اومدم و تشک پهن کردم تو اتاقت، راستش خودم از تنهایی می ترسیدم، چون کل روز باهمیم... خب شبا می ترسم تنها باشم. ببخشید هیچوقت تنهات نمی ذارم و همیشه آویزونتم، فکر کنم یکم سخت باشه اینکه همیشه مجبور باشی من رو اینور و اونور تحمل کنی! و واقعا عذر می خوام که امروز عصبانیت کردم! من فکر می کردم اون یارو بهت نزدیک شده تا بهت صدمه بزنه به خاطر همین کشمش، نمی دونستم فقط می خواد باهات دوست بشه، ولی بهت قول می دم جسدش رو یه جای خوب دفن کنم و مراسم آبرومندی واسش برگذار کنم!

گومناسای جیسون کن! گومنه!
حالا می شه منو از اینجا بیرون بیاری تا باهم حرف بزنیم؟ اینجا خیلی تنگه به زور دارم این نامه رو می نویسم! اگه منو ببخشی قول می دم ارکوی خوبی باشم از این به بعد و بازم آنکی های ابدی باشیم!


قربانت ارکو!




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۲:۴۵:۵۵ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#4
مرحله دوم جام آتش



نماینده گریفندور


- مطمئنی طرز کارش رو بلدی؟

با اعتماد به نفس نگاهی به سر تا پای هم سفرش انداخت.
- معلومه که مطمئنم! مثل اینکه خودم...
قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند، چیزی با شدت بر ملاجش کوبیده شد.

- اینقدر قپی نیا، آخه چرا من با این دلقک هم سفر شدم؟
- مون منبور مودی؟ (چون مجبور بودی؟)

در صدم ثانیه نگاهش به طرف هم سفرش که دولپی مشغول خوردن همبرگر، پر گوشتی که لذیذ به نظر می آمد، چرخید.
- اونو از کجا پیدا کردی؟

هم سفرش غذایش را قورت داد.
- از اون رستواران بغلی.
- تو این بر بیابون رستوران کجا بود...
باورش نمی شد وسط بیابان یک فست فودی به اسم " اصغر فنگ پز" سبز شده بود.

- ولی من یادمه که وقتی داشتیم از اینجا رد می شدیم، همچین چیزی وجود نداشت. ولی خب لنگه کفش تو بیابون نعمته!

هم سفر که داشت آخرین لقمه های همبرگرش را گاز می زد، گفت:
- این آخریش بود و گفتن بعد از دوازده شب، رستوران تبدیل به توآلت عمومی می شه.
سپس نگاهی به ساعتش انداخت.
- یعنی دو دقیقه بعد.

و درست سر ساعت دوازده، شکل رستوران تغییر کرد و تبدیل به توآلت عمومی شد! هاج و واج به توآلت عمومی که دو دقیقه پیش رستوران بود، خیره شد.
- من گرسنه مه!
- به من چه...
تا به خود بیاید همبرگر از دستانش قاپیده شد بود و ثانیه بعد در دهان هم سفر بود.

- با چه جرئتی همبرگرم رو...
قبل از اینکه بتواند جمله اش را کامل کند زمان برگردانی که چند دقیقه پیش در دست داشت، از دستش افتاد و دو نیم شد.

- شکست!
- می دونم!
- تنها راهمون برای خارج شدن از اینجا!

هم سفر کله اش را خاراند.
- چی کار کنیم؟
کمی فکر کرد و گفت:
- به نظرم تا صبح بمونیم، ببینیم چی می شه.
و اینگونه بود که هم سفران تا صبح فردا کپه... چیز خوابیدند.


فردا صبح


چشمانش را گشود. به دستانش نگاه کرد، همه چیز عادی بود، اما گویا یک چیز عادی نبود.
- گشنمه! می خوام همه چیز رو بخورم!

صدایی از درونش فریاد زد.
- اون دیالوگ منه!
- تو اون تو چی کار می کنی؟

صدا کمی فکر کرد.
- نمی دونم از وقتی بیدار شدم همین جا بودم!

این اصلا شرایط راضی کننده ای نبود. او خودش را می خواست اصلا دوست نداشت یک کنه ی لوده درونش باشد، خواست کمی فکر کند، اما قار و قور شکمش مانع این کار شد.
- دیدی چی کار کردی؟ عین تو شدم! همش گرسنه مه! ارباب عمرا دیگه منو قبول کنن.

هم سفر چشمانش را چرخاند. در این حین جرقه در ذهنش شکل گرفت.
- ببین منو تو با هم ترکیب شدیم تو بدنی و من ذهن! گرسنگی من ویژگی تو شده پس منم مغز تو رو دارم.
- غیب گفتی!

هم سفر بدون توجه به هم سفرش ادامه داد.
- ما وقتی از بیابون سر دراوردیم کاملا نرمال بودیم این وسط مسطا، یه سری اتفاق افتاده که باعث این پدیده شده.

پوفی کرد و گفت:
- حالا می گی چی کار کنیم؟
- صبر کن دارم فکر می کنم... آهان فکر کنم فهمیدم چه اتفاقی افتاده!

با بی حوصلگی پرسید:
- چی شده؟
- این نفرین زمان برگردانه! زمان برگردان از ما ناراحت شده که شکونیدمش، باید به هم وصلش کنیم.

کمی مسخره به نظر می آمد اما امتحان کردنش بی ضرر بود.
با کمی گشتن زمان برگردان های دونیم شده را یافتند.

- حالا با چی بچسبونیمش؟
- تف!
- ایییییی!
اما برای گفتن این حرف دیر شده بود، زیرا مقداری زیادی آب دهان به دستش مالیده به دو طرف شکسته زمان برگردان، زد.

- من چرا همچینک شدم؟
- چه جالب نمی دونستم قابلیت کنترلت رو هم دارم.

بعد از چسباندن زمان برگردان، بلافاصله، هیچ اتفاقی نیوفتاد.
هم سفر که گیج شده بود، کله اش را خاراند.
- نمی دونم چی شده؟ مثل اینکه محاسباتم غلط از آب دراومد.
- یعنی چی؟ پس چی کار کنیم؟ چه جوری از اینجا خلاص شیم؟

صدای قار و قور شکم گرسنه اش در کل بیابان طنین انداخته بود.

- شرمنده م فکر کنم تئوری که دادم کلا غلط بود!
- دوباره بگو چرا من باهات هم سفر شدم؟











ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۰ ۲۲:۵۷:۵۲



پاسخ به: دعواهای زندانيان
پیام زده شده در: ۱۸:۲۵:۳۵ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#5
- باز شد؟
- آره!
- به همین راحتی؟
- آره!
- هری بازش کرد؟ چطور؟
- یعنی می گین به من نمیاد بتونم در باز کنم؟
صدای هری پاتر بود که با بغض به محفلیون و محفلیات می نگریست.

- باز شروع شد!
- چطور می تونین همچین حرفی رو به من، پسر برگزیده بزنین؟

دامبلدور به هری نزدیک شد تا کنترل اوضاع را به دست بگیرد.

- نیاین نزدیک پرفسور! شما همونی بودین که می خواستین منو مثل خوک بزرگ کنین!
- اشتباه شده بابا جان اون دیالوگ سوروس بود نه من!

پسر برگزیده به جنون رسیده بود.
- آی زخمم! وای زخمم!

لیسا دم گوش آلنیس زمزمه کرد.
- همیشه اینطوریه؟

آلنیس، مشت مشت پفیلا در دهانش می گذاشت.
- نه تیک عصبیه یه خورده صبر کنیم خودش خسته می شه تموم می کنه!

هری حال در حال کندن موهای خویش بود.
-چطور دلتون اومد؟ من پسر جیمز و لیلی ام!
هری چشم هایش را تا جایی که می توانست باز کرد.
- چشمامو ببینین! چطور دلتون اومد به چشمایی که شبیه چشمای لیلیه توهین کنین؟!

لیسا از دیدن اوضاع به وجود آمده و دعوای محفلی ها خسته شده بود، به سمت در قدم برداشت تا قبل از اینکه خیلی دیر شود، فرار کند.

- حالا که اینطوری شد اصلا در رو می بندم ببینم شما چطوری قراره بازش کنین؟!
در صدم ثانیه هری در زندان را بست و سنجاق را دو نیم کرد.




پاسخ به: اعلام جرم
پیام زده شده در: ۱۷:۳۵:۱۶ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#6
بابت تاخیر به وجود اومده واقعا عذر می خوام!


به نام دولت کج و کوله ملت گوشت و دنبه




جناب خانم کتی بل طبق این پست وشهادت جامعه جادوگری، شکایتی از طرف یکی از مامورین دولت از شما صورت گرفته!

شما تا 72 ساعت فرصت برای دفاع در تاپیک آیا من مجرم هستم دارید.

تا باشد در سایه وزارت رستگار شویم!




تصویر کوچک شده





پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۰:۰۹:۰۴ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#7
- ضربه عالی ای بود بلا سان!

بلاتریکس در حالی که سر لرد را در آغوشش می فشرد چشم غره ای برای ارکو رفت.
- فکر نکن من این گلدون خوشگل رو می دمش دست تو! این گلدون فقط باید تو اتاق من باشه!

ارکو به پهنای صورتش لبخند می زد.
- داری اشتباه می کنی بلا سان! این که گلدون نیست این جا چاقویی ایه که من تازه سفارش داده م.
- نخیر! این گلدون با رایحه اربابه!

ارکو با دو دستش سر لرد را گرفته بود و می کشید.
- اشتباه می کنی بلا سان دلیل اینکه بوی ساما رو می ده اینه که من با رایحه ساما سفارش داده بودم.

در آن بحبوحه لرد که از فشار دستان دو مرگخوارش به تنگ آمده بود به سخن آمد.
- ولمان کنید! سرنازنینمان حساس است!

اما بلاتریکس و ارکو گوششان بدهکار نبود و با تمام قدرت می کشیدند. در همان حین در صدم ثانیه، سر لرد از فشار کشش زیاد، به هوا پرتاب شد و در دور ترین نقطه خانه ریدل ها افتاد.


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۵ ۲۰:۲۶:۵۱



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۸:۲۴:۵۶ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#8
مرحله اول جام آتش



نماینده گریفیندور

در حالی که از خستگی نای راه رفتن نداشت، در جنگلی بزرگ می گشت. می گفتند که جنگل ممنوعه پر از موجودات عجیب و اسرار آمیز بود، حال خودش هم جزو این موجودات محسوب می شد. سرش را چرخاند و نگاهی به دم آسیب دیده اش انداخت. چقدر زمان داشت برای اینکه به حالت اولیه اش برگردد؟ آیا درمان می شد؟ البته این اولین بارش نبود که با چنین دردسری روبه رو می شد. به هر حال بیشتر عمرش در تعقیب بود.

" کار زیادی از دستم بر نمیاد، همیشه همینطور بوده. همیشه تنهایی مبارزه کرده م..."

با گفتن این حرف خودش را سرزنش کرد. چطور می توانست جنگیدن دوستانش را نادیده بگیرد؟ چطور توانسته بود چنین فکری بکند؟

" اونا همیشه از من شجاع تر بوده ن. همه شون!"

البته این فقط در حد حرف بود. شجاعت مثال زدنی اش همیشه ورد زبان همکلاسی هایش بود. اما همه چیزش را از دوستان عزیزش داشت.
لبخند تلخی بر لبانش نشست. گروه چهار نفری شان در کل مدرسه مشهور بود. مگر می شد خاطراتش را از یاد ببرد. آری اگر دوستانش نبودند او نیز نبود.

" شاید اگه الان اینجا بودن از حرفم خنده شون می گرفت؛ ولی من از درون ضعیف بودم."

با پیچیدن دردی عمیق درون پایش از راه رفتن ایستاد. نگاهی دقیق به درخت روبه رویش انداخت.

" وقتشه!"

لحظه ای بعد موجود پشمالویی که دقایقی قبل در جنگل پرسه می زد، ناپدید شده بود و جایش را به قامت بلند مردی میانسال داده بود. روی کنده درخت نشست تا نفسی تازه کند. با دقت نگاهش را تا سر تا سر جنگل سوق داد. چقدر مانده بود تا به مقصدش برسد؟
جنگل ساکت بود و موجود عجیب غریبی در نزدیکی پیدا نمی شد.، فقط و فقط تاریکی مطلق.

" چی شده پیرمرد! از تاریکی می ترسی؟"

با فکر کردن به این حرف خنده اش گرفت؛ سپس خودش جواب خودش را داد.

" حالا اونقدر ها هم پیر نیستم."

دستی به صورتش که با ده سال قبلش تفاوت آشکاری داشت کشید.

" حداقل از نظر سنی!"

نگاهی به پای زخمی اش انداخت. آنقدر ها هم که فکر می کرد جدی نبود. بعد از یک ساعت دوباره به راهش ادامه می داد، البته امیدوار بود که در راه با موجود عجیبی برخورد نکند، زیرا دیگر توان جنگیدن نداشت.

" چقدر غرغرو شدم! کل اهدافم رو از یاد برده م."

با گفتن این حرف چشمانش را بست و به صدای جنگل گوش داد. صدایش متفاوت از چیزی که می شناخت بود؟ حس می کرد حتی حال و هوای جنگل نیز با وقتی که جوانتر بود با دوستانش به اینجا می آمدند، متفاوت بود. شاید هم او تغییر کرده بود، به هر حال هر کسی که پا به سن می گذارد، با جوانی اش متفاوت است.
موهایش را از روی صورتش کنار زد. به هدفش فکر کرد. آیا به موقع می رسید؟ آیا می توانست او را ملاقت کند؟ آیا او حرفش را باور می کرد؟

" همه اینا به شانسم بستگی داره و اینکه تا چه حد شبیه باباشه."

با گفتن این حرف لبخند محوی بر روی لبانش شکل گرفت و در خاطرات خوب گذشته غرق شد. روز هایی که با دزدی از آشپزخانه و شب های که با پرسه های یواشکی در جنگل می گذشت. همه و همه یادآور روزهای شیرینی بود که هرگز باز نمی گشتند.
بدون اینکه بداند به خواب عمیقی فرو رفت و در رویای بودن دوباره در مدرسه ای که پر از خاطرات و تلخ و شیرین بود، گم شد. البته شیرینی اش بیشتر از تلخی اش بود زیرا تنها راهی که می تونست ننگی که گریبانش بود را از یاد ببرد همان خاطرات بود.
صبح فردا با قطره ی شبنمی که روی صورتش می خورد، بیدار شد. صدای پرندگان در سرتاسر جنگل شنیده می شد و نسیمی صورتش را نوازش می داد.

" صبح شده؟"

جواب را با گشودن چشمانش و نور خورشیدی که به چشمانش برخورد می کرد، یافت. دستش را سایبان کرد و به دور دست خیره شد. برج هاگوارتز را از فاصله نه چندان دور می دید. پس برخلاف تصورش راه زیادی نمانده بود.
از جایش بلند شد و خود را تکاند. حال که قلعه را دیده بود بر تصمیمش مصمم تر بود بدون تردید به راهش ادامه داد. نباید اینبار شکست می خورد باید همه چیز را درست می کرد.

" من دارم میام، فقط یکم صبر کن!"


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۵ ۱۸:۳۸:۴۱



پاسخ به: دفتر اساتيد
پیام زده شده در: ۲۰:۵۹:۳۳ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
#9
فلامل سان!

واقعا عذر می خوام موقع تصحیح یادم رفته نمره شما رو اضافه کنم وگرنه تکلیفتون تصحیح شده.

اگه مدیر گرامی اجازه بدن من پست رو ویرایش کنم، نمره شما رو به لیست نمرات اضافه می کنم!

امتیاز شون ۷/۵ بود.


ویرایش شده توسط اركوارت راكارو در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۳ ۲۲:۰۸:۳۷



پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۲۱:۲۵:۲۰ جمعه ۱۲ شهریور ۱۴۰۰
#10
نمرات جلسه آخر کلاس جادوی سیاه فوق پیشرفته




گریفیندور: 9/3

جیانا ماری: 8/5
کتی بل: 9
آرتور ویزلی: 10 +1
آستریکس: 9



اسلیترین: 9/3

دافنه گرینگراس:8
آلبوس سوروس پاتر:9+1
گابریل دلاکور: 10



ریونکلاو:9/7

آنتونی گلدشتاین: 8/5
سولی: 10 + 1


هافلپاف:8

آرتمیسا لافکین:8
جسیکا ترینگ: 7/5
رامودا سامرز: 7/5
آگاتا تراسینگتون: 7
سدریک دیگوری: 10



جواب سوال اختیاری: جیسون کن بود!
بله آفرین به کسایی که درست گفتن و معلوم بود که دقت کافی داشتن!



---------
ویرایش مدیریت مدرسه:

سقف امتیاز برای کلاس های عمومی 10 است و امتیازات تشویقی خاص کلاس های اختصاصی می باشند. در نتیجه تک امتیاز مربوط به سوال آخر در امتیازات نهایی لحاظ نمی شوند.


ویرایش شده توسط حسن مصطفی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۳ ۷:۳۸:۲۷







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.