هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۲:۳۷:۵۷ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#1
-خب سلام عزیزانم!
درس امروز رو شروع می‌کنیم با نام مرلین!

فلش بک

لوسی دیگر تحمل نداشت، دیگر نمی‌توانست.
او باید در مقام یک پروفسور واقعی تدریس می‌کرد، نه این که ساعت ها جیغ بکشد تا جادو آموزان به او توجه کنند.
ناگهان جرقه ای در سرش روشن شد!

مدتی بعد
بوی بعدی از معجون در حال جوشیدن می آمد.
تنها یک ماده مانده بود.
لوسی ماده آخر که یک تار موی آبی رنگ بود را در پاتیل انداخت...

پایان فلش بک
لوسی حالا ملانی بود، با این تفاوت که موهایش صورتی بودند و هر چه تلاش کرده بود نتوانسته بود آنها را به رنگ آبی در بیاورد.
-خب عزیزانم!
جرس امروز دراجی...نه چیز یعنی درس امروز جراحیه و بخیه کردن!

کلاه نوک تیزش را صاف کرد.
- توی بخیه کردن باید خیلی دقت کنید و خیلی خیلی ظریف عمل کنید تا بعدا جاش نمونه!
حالا برای اینکه بهتر یاد بگیرین، اول روی گوجه ها امتحان می کنیم!

این دفعه به جای کف زدن چوبدستی اش را تکان داد و موفق عمل کرد چون جلوی هر کدام از جادو آموزان، یک گوجه، انبر، تیغ و سوزن نخ ظاهر شد.
لوسی که ملانی بود به سمت میز ملانی رفت تا بخیه کردن صحیح را به جادو آموزانش یاد بدهد.
گوجه را در دستش گرفت و با تیغ، چاک کوچکی روی آن ایجاد کرد.
اتبر را آرام داخل کرد و یک تخمه گوجه را در آورد.
-خب حالا رسیدیم به قسمت اصلی، یعنی بخیه زدن!

گوجه را آرام و ظریف در دستانش گرفت و اولین دور را دوخت؛ اما همین که می‌خواست دور دوم سوزن را فرو کند، گوجه از زیر دستش سر خورد و محکم به دیوار خورد و هزار تکه شد و آب گوجه به همه جا پاشید.
گوجه های دیگر، با دیدن این صحنه وحشت کردند و از زیر دست بچه سر خوردند و از کلاس بیرون رفتند.
-برین بگیرینشون و بخیه شون کنید! اما حواستون باشه که گازتون نگیرن! وگرنه دچار بیماری التهاب گوجه می‌شین که اینطوریه که روی پوستتون گوجه در میاد!

و سریع از کلاس خارج شد و پشت دیواری پناه گرفت تا کسی متوجه قدش که در حال کوتاه شدن بود، نشود.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۱:۴۱:۴۷ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#2
-خب همه ساکت باشید!

جادو آموزان بیشتر صحبت کردند و کلاس بیشتر روی هوا رفت.

فلش بک، روز قبل.

لوسی بار دیگر به نامه ی پروفسور نگاهی انداخت و آهی از ته دل کشید.
نقل قول:
سلام لوسی عزیزم خوبی؟
ما این ترم برنامه ای داریم به اسم استاد بزرگ کوچک.
حالا توی قرعه کشی اسم تو در اومده و باید پیشگویی رو تدریس کنی!




- به من توجه کنید!
این بار کلاس ساکت شد و همه ی نگاه ها به طرف او برگشت.
-چیه لوسی؟
-چته؟ چرا رفتی اونجا وایسادی؟
-میخوای تمرین پیشگویی بدی؟ اون کارو معلم باید انجام بده گلم!

لوسی کمی فکر کرد، چند دقیقه ای مات و مبهوت به جادو آموزان زل زد و آنها هم به او زل زدند.
-این جلسه من تدریس می‌کنم!
-تو؟
-به چه مناسبت؟
- رو چه حسابی؟
-تو از ما کوچیکتر هم هستی پس بشین سر جات!

اما برخلاف تصور همه لوسی تسلیم نشد!
- نه خیر کوچیکتر نیستم!

سپس نفس عمیقی کشید و حالت چهره ی پروفسور دلاکور را به خود گرفت.
-خب سلام سلام صدتا تا سلام!
خوش اومدین به جلسه ی چهارم کلا...

جادو آموزان:

-داشتم می‌گفتم...
جلسه ی چهارم کلاس پیشگویی!

لوسی امان تفکر به جادو آموزان نداد.
-خب شروع می‌کنیم درس رو با نام مرلین!

سپس قیافه ی من پروفسورم به خود گرفت، کف زد و فنجانی روبه‌روی هر جادو آموز ظاهر...نشد!
لوسی قیافه ی من پروفسورم را نگه داشته بود و همچنان کف می‌زد اما اتفاقی نمی افتاد.
فکر کرد مثل شنل قرمزی در قصه های همیشگی شده است، پس تصمیم گرفت شنل قرمزی نباشد بلکه گلدی‌لاکس باشد و خود، دست به کار شود!

این شد که از کلاس خارج شد و درست لحظه ای که جادو آموزان می خواستند جشن بگیرند، با کوهی فنجان و یک فلاسک بزرگ قهوه بازگشت.

فنجان ها را یکی یکی جلوی جادو آموزان گذاشت و در آنها قهوه و ریخت و یک فنجان هم برای خود برداشت و به سمت میزش بازگشت.
قهوه خود را خورد و مانند دانشمندی که یک سلول تازه کشف شده را بررسی می کند، فنجان را جلوی چشمانش گرفت.
-خب من اینجا...دریا میبینم! این یعنی دو سال پیش من و مامان و بابا رفته بودیم کنار دریا!

تری که می‌خواست برای بار نمی دانم چندم هوش سرشارش را به رخ بقیه بکشد، دستش را بالا برد.
- احیانا این تعبیر آینده نیست؟

لوسی جا خورد.
-آها... چرا چرا آیندست! پس این یعنی... دو سال دیگه من و مامان و بابا میریم کنار دریا!
حالا دقت کنید.
برای تکلیف به گروه های دونفره تقسیم بشید و...

کتی دستش را بالا برد.
-میشه منو قارقارو یه گروه بشیم؟
-نه اون یه حیوون...

چند دقیقه بعد
لوسی با سر و صورت خونی و درب و داغان و موهای نصف کچل به طرف کتی و قارقارو، که ژست گرفته بودند و ناخن های خود را فوت می کردند، بازگشت.
-آره می‌تونین!

و از همان روی زمین حرفش را ادامه داد.
-برای تکلیف به گروه های دو نفره تقسیم بشین و این قهوه ها رو بخورید بعد فنجون هاتون رو با هم گروهیتون عوض کنین و تفاله ی قهوه ی اون رو از روی کتاب هاتون تعبیر کنید!

در این بلبشو، کسی متوجه روح کم رنگ و نامعلوم سبیل تریالنی نشد که بالای سر فنجان لوسی ایستاده بود و زمزمه می کرد:
-طوفانی بزرگ از طرف دریای سیاه به سمت هاگوارتز در حالی پیشوریه!
این طوفان انقدر بزرگ و سهمگینه که ممکنه همه ازش جون سالم به در نبرن!

--------------------
پروفسور سلام!
من چند روز روی این کار کردم و سری هم به کلاس پیشگویی نزده بودم.
اما الان بعد از ارسال متوجه شدم که سوژه ام با مال آرتیمیسیا یکیه!
فنجون قهوه!
اما خب رول هامون زمین تا آسمون تفاوت دارن.
مشکلی نداره که سوژه یکی هست دیگه؟


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۶ ۱۱:۴۷:۵۸

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۹:۵۵:۰۹ سه شنبه ۹ شهریور ۱۴۰۰
#3
پروفسور؟
-هااااامممممممم!...... هااااامممممممم....!
-پروفسور!

پروفسور دلاکور، چادر بنفشی را وسط کلاس گذاشته و در آن نشسته بود؛
حوله ای صورتی دور سرش پیچیده بود و هزار مهره و زنگوله های کوچک از آن آویزان کرده بود.
ناخن های بلندش را که لاک بنفش زده بود و روی گوی بنفش بزرگی که روی بالشتک بنفشی گذاشته شده بود، می کشید.
- ها؟
-بگین چی تو گوی من میبینین تا برم پی کارم دیگه!
-آها..!
بذار تمرکز کنم...
خب، توی گوی تو...کتاب! کتاب می‌بینم!
-یعنی توی کل زندگیم حواسم به کتاب باشه؟
- آره کتاب خودت، کتاب دختر خالت...
- من دختر خاله ندارم!
-پس دختر عموت!
-کدومش؟
-ای بابا بچه برو بیرون کچلم کردی! برو دیگه کتاب دیدم توی گوی ات!

و با اردنگی لوسی را از چادر به بیرون پرت کرد.
لوسی همانطور که زیر لب غر می‌زد، راه خوابگاه را پیش گرفت.
در راه پایش به آجر بیرون زده ای گرفت پخش زمین شد و صورتش طرح آجر های کف هاگوارتز را گرفت.
-آخه کی اینو گذاشته اینجا! برم آجر بذارم سر راهش؟ همین الان اردنگی خوردم بس نبود؟

و لگدی محکم از روی حرص به آجر زد.
طوری که آجر کنده شد و جلدی چرمی زیرش نمایان شد.
لوسی چیز را برداشت. آن چیز یک کتاب بود با جلدی سیاه چرمی، که زیرش نام تام رید..!
لوسی جیغ کشید و کتاب را به سمتی پرت کرد.
-آخخخخ! برای چی پرتم کردی؟ چشمم اومد تو دماغم!

لوسی با وحشت یک نگاه به دور و برش و یک نگاه به کتاب انداخت.
-تام ریدلم... پیشرفت کرده... دیگه به جای نوشتن... حرف میزنه..!
-تام ریدل کیه بابا؟! من یه کتابم فقط! اون اسم رو هم خودم گذاشته بودم تا بترسونمت! بیا ببین! میتونم برش دارم و اسم تو رو بذارم!

لوسی مردد کتاب را از روی زمین برداشت و فوتش کرد.
کتاب به سرفه افتاد.
لوسی نام خودش را دید که روی کتاب به چشم می‌خورد.
کتاب گفت:
-دیدی! تازه میتونم رنگمم تغییر بدم!

کتاب به رنگ سبز،قرمز،آبی،زرد،بنفش و صورتی در آمد و چشمان درشتش برق زدند.
دهان کوچکی هم داشت که موقعی که حرف میزد از داخل دهانش، صفحات پشت جلدش نمایان می‌شد.

وحشت لوسی بیشتر شده بود.
به سمت خوابگاه دوید و کتاب را به ملانی نشان داد.
-یه مرلین حرف میزنه!
-لوسی، درکت میکنم. به خاطر هاگ همه خسته شدن. بهتره یکم استراحت کنی...این یه کتاب کاملا معمولیه.
-ولی...ولی!

اما جوابی نگرفت.
کتاب به او پوزخند زد.
-کسی به جز تو که پیدام کردی نمیتونه صدام رو بشنوه یا چشم و دهنم رو ببینه! فقط کسی که منو پیدا کرده قادر به دیدن و شنیدن حرف هام هست! الکی تلاش نکن!

ترس لوسی کمی ریخته بود، طبق محاسباتش آن کتاب خطری نداشت.
- حالا.. به چه دردی می‌خوری؟

کتاب حس کرد به او توهین شده است.
-من؟ با من بودی؟ چطور جر..یعنی منظورم اینه که من خیلی کارها میتونم بکنم! می‌تونم خیلی قدرت ها رو بهت بدم!
-مثلا؟
-مثلا...چیز..قدرت پرواز کردن!
-خب اونو که با جارو می‌تونم!
-قدرت... حرف زدن با فامیلت اونور دنیا!
-آپارت..! پودر پرواز..! چند مدت اینجا..بودی؟
-خب..چیز... می تونم قدرت تغییر رنگ موهات رو بهت بدم!
- نه ممنون همین خوبه! سوالم رو جواب بده.
-خب...خیلی سال!

و قیافه ای ناراحت و مظلوم به خودش گرفت.
-تورو مرلین! بذار کتابت باشم! منم رو دوباره نذار اون تو! من مطالب زیادی براي همه درس هات دارم! قول میدم بذارم همه چیز داخلم بنویسی! تازه..! من مشاور خوبی هم هستم!

لوسی کمی فکر کرد...
کتاب کوچولویی که قادر به حرف زدن،پرواز کردن،تغییر رنگ دادن و ... بود که تازه می‌خواست مشاوره هم بدهد!
به نظرش بامزه آمد.
-باشه!

حالا لوسی صاحب کتابی شده بود که از همه ی کتاب های هاگوارتز اسرار آمیز تر بود.
تازه برای امتحانات هم به دردش می‌خورد.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۱۰:۲۳:۲۱ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#4
سلام پروفسور!


عصر بود.
لوسی و پدربزرگش، از هفته ی پیش قرار گذاشته بودند که عصر، جایی دور از چشم مالی، بنشینند و فیلم های جدید ماگلی ببینند و پیاز بخورند.
جایی که در آن قرار گذاشته بودند، تاریک و نمناک بود و بوی تسترال می‌داد؛ اما آرتور گفته بود که تنها جایی که مالی نمی‌تواند پیدایشان کند، همان انباری -7 بود.
در واقع مالی اصلا نمی‌دانست انباری ای در طبقه ی منفی هفت وجود دارد.
در واقع از وجود طبقه ی -7 بی خبر بود.
در واقع اصلا نمی دانست که طبقه ی منفی ای هم...
-ای بابا بسه دیگه! فهمیدیم که مالی نمی‌دونسته اونا کجان!
-باشه!

خب به ادامه ی داستان بر می‌گردیم.
لوسی با کاسه ی بزرگی پیاز، به انباری -7 رفت.
انباری واقعا جای بزرگی بود؛ اما جای کمی برای نشستن در آن یافت می‌شد، چون آرتور هر چه را که دم دستش آمده بود در آن ریخته بود.
از موتور سیریوس گرفته تا ویلچر و پرستاری که از اما برای تولدش هدیه گرفته بود!
در گوشه ای، یک مبل خاک گرفته و کثیف و رنگ و رو رفته، رو به یک تلویزیون ماگلی متوسط قرار گرفته بود.
لوسی روی مبل نشست و منتظر پدر بزرگش شد.

آرتور سر وقت رسید؛ اما حالت چهره اش فرق کرده بود.
انگار حوصله ی هیچ چیز را نداشت، حتی پیاز!
لوسی با دهنی پر از پیاز به طرف آرتور برگشت.
-بابابزرگ؟
-ها؟
-فیلم رو پلی کنم؟
-اره بکن

درتمامی مدت، آرتور به گوشه ای از انباری خیره شده بود.
نه لب به پیاز ها زد و نه حتی تکه ای از فیلم جدید مورد علاقه اش را دید!
رفتارش کمی...غیر عادی بود.

-خب دیگه خاموش کن بریم بالا
- وا! چرا؟ هنوز ۵ تا فیلم دیگه و یه عالمه پیاز مونده! شما خودتون گفتید که همه فیلما رو میبینیم!
-خاموش کن بچه! دِ میگم خاموش کن!
-چشم!

این رفتار آرتور عجیب بود. او تا به حال انقدر عجیب رفتار نکرده بود.
شاید از نظر بقیه چندان هم عجیب نباشد؛ اما از نظر لوسی خیلی عجیب بود چون پدربزرگش، همیشه مهربان بود و در همه ی مسائل آرام بود و هیچ وقت تند یا خشک برخورد نمی کرد.
آنها به طبقه ی بالا برگشتند.
مالی هنوز در آشپزخانه بود و سوپ پیاز می پخت و زیر لب غر غر می کرد.
تا آرتور را دید قیافه اش به حالتی در آمد که انگار سرش آتش گرفته است.
-آرتور!
معلومه تا الان کجا بودی؟

لوسی پشت دیواری قایم شد و آنها را زیر نظر گرفت.
آرتور به سمت همسرش برگشت.
-باز چی شده عزیزم؟
-بپرس چی نشده! کلافه شدم دیگه! شیر آشپزخونه چکه میکنه! در یخچال خراب شده!
فرچه ی جادوییم زنگ زده!
این نوه هات هم که اعصاب نذاشتن برام!
جیمز که یویوش رو فقط تو گوشام فرو نکرده تا حالا! اسنیچ لیلی هم رو هی دارم از تو غذا هام در میارم! دومینیک هم که همش داره بیلم میزنه! رکسانم که حاضر نیست از تو کیفم در بیاد و همش میگه میترسم میترسم! لوسی هم بس که جیغ زده جفت پرده گوشام پاره... گوش میکنی؟!
-آره عزیزم.

مالی به غر زدن ادامه داد؛ اما لوسی متوجه چیزی شده بود... آرتور روی مدل عادی هر روزش نبود... علاقه ای به فیلم های مشنگی و پیاز نشان نمی‌داد...خشک و تند شده بود...مدام آه می کشید...امیدی به زندگی ندا..
همان بیماری که دنبالش بود!
اسمش هم افوسوری؟ افروسوری؟ آها! پروفسوری بود!

لوسی فکر کرد، خیلی فکر کرد، چند روز فکر کرد تا به نتیجه ای درست و حسابی رسید!
مقداری بستنی شکلاتی برداشت و سه چهارتا پیاز در آن رنده کرد و توی زیبا ترین ظرف در دسترس ریخت پیش آرتور برد.
-بابایی؟
-ها؟
-چشماتو ببند دهنتو باز کن!
- نوموخوام!
-باشه بیا حداقل یه ذره از این بخور!
- نوموخوام!
-بابابزرگ!
- نوموخوام!

ساعات بعد با کُشتی و دعوا گذشت.
لوسی نتوانست قاشق بستنی را در دهن پدربزرگش فرو کند؛ اما گویی همین بازی کوچک کشتی موثر بود چون آرتور بلافاصله پس از آتش بس گفت:
-بچه جون اون ۵ تا فیلم جدیدی که گرفتم رو دیدیم همش رو ؟
-نه هیچکدومش!
-پس بدو که خیلی فیلم داریم که ببینیم!

و پاورچین پاورچین به انباری طبقه ی -7 بازگشتند.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: کلاس «ماگل شناسی»
پیام زده شده در: ۹:۴۷:۱۴ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#5
سلام پروفسور!
با توجه به ویژگی‌های شخصیت‌تون و اینکه جادوگر یا ساحره‌ی غیر ایرانی هستین، توضیح بدین (رول ننویسین!) که توی کشور ایران مشنگی چه اتفاقاتی براتون میفته. (10)
---

خب پروفسور سلام.
پروفسور من به شیراز رفتم چون میگفتن اونجا خوش آب و هوا و خیلی قشنگه ولی وقتی رفتم اونجا به شدت نا امید شدم.
حالا میگم چی شده بود.
من از شدت شوق و ذوق و هیجان و اینا، صبح ساعت ۴ بیدار شدم و ۶ رسیدم شیراز که میگفتن مرکز استان فارسه.
فکر کنم یه چیزی مثل همین ایالات مختلف آمریکا باشه.
خلاصه پروفسور...
من ساعت ۶ شیراز بودم یه دروازه بود که از توش رد می شدی و وارد شهر می شدی.
اسمش Quran gate بود ولی مردم اونجا میگفتن gh (ق)‌. من به شخصه مردم تا تلفظش کنم.
حالا بگم داخل شهر چی شد پروفسور
آقا من از همین دروازه ی نمدونم چی چی رد شدم و وارد شیراز شدم.
همون اول اولش، یه هتل خیلی بزرگ و قشنگ داشت که خواستم همونجا بمونم.
رفتم دیدم هتل بسته ست!
داشتم گشنگی تلف (طلف؟) می شدم رفتم یه چیزی بگیرم بخورم که دیدم تمام مغازه ها بسته هستن!
اها لازم نیست جیغ بزنم؟ می شنوین؟ چشم.

خب برمی گردم سر ادامه ی داستان.
نگاهی به ساعتم انداختم و ساعت ۶ و نیم بود، عجیب بود که اینجوری سوت و کور بود...
اون لحظه فکر کردم که:
یعنی چه بلایی سر مردم شهرش اومده بود؟...
نکنه!
وای نکنه سیل اومده همشون رو برده!
نکنه لرد ولدمورت اومده همه رو کشته!
نکنه دیوانه ساز ها حمله کرده باشن!
نکنه هیپوگریف ها اومده و همشون رو برده باشن؟..

خلاصه پروفسور!
با همین فکر ها و با قیافه ی هراسون رفتم و با یه لحجه ی افتضاح و همه چی درهم از چند تا مسافر پرسیدم که اینجا چه خبره و چرا اینجوریه نفهمیدن که!
مجبور شدم از مترجم کارخانه تولید چیز های گوگولی، توی همین چیز فسقلی که جلسه ی اول بهمون دادید استفاده کنم.
حالا اونا جواب دادن که "همه خوابن!"
آخه مگه الان وقت خوابه؟
خلاصه منتظر شدم تا ساعت نه و اینجا ها و تو این مدت تو شهر یه گشتی زدم.
شهر واقعا قشنگی بود، مخصوصا او طاووس اولیش رو من خیلی دوست داشتم.
آب و هواش هم عالی بود.

طرف های ساعت ۱۰ و اینجا ها بود که مردم یکی یکی و خمیازه کش از خونه هاشون اومدن بیرون.
تازه ظهر ساعت ۱۲ هم دوباره رفتن خوابیدن عصر ساعت ۵ اومدن!

والا پروفسور من به شخصه فکر میکنم مالیفیسنت به جای سرزمین شرقی اینجا رو طلسم کرده باشه!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۹:۴۱:۳۲ یکشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۰
#6
تاثیر معجون هکتور بود!
آن معجون نه تنها باعث تکثیر بلیط ها شده بود، بلکه باعث شده بود توانایی های پرواز، سخن گفتن و حتی گاز گرفتن هم پیدا کنند!

کتی و قارقارو هم به دنبال بلیط ها می دوییدند و موفق شدند یکی از آنها را بگیرند.
در کسری از ثانیه، فریاد اعتراض بلیط به هوا رفت!
- ولم کن!
- نمی‌کنم!
- ولم کن!
-نمی‌کنم!

تحمل بلیط تمام شد و کتی را گاز گرفت.
کتی شروع به تغییر کرد. پوستش مانند معجون های هکتور قُلقُل می‌کرد و دست و پایش در حال کوچک شدن و از بین رفتن بودند!
کمتر از چند ثانیه کتی تبدیل به بلیطی با مهر رسمی "دولت کج و کوله-ملت گوشت و دنبه" شد!

باقی بلیط ها هم مانند زامبی های آدم خوار، جادو آموزان هاگوارتز را گاز می گرفتند و به بلیطی مثل خودشان تبدیل می کردند.
این روند آنقدر ادامه پیدا کرد تا بالاخره جادو آموزی ریونکلایی از آن وسط ها جیغ کشید:
- نذارید گازتون بگیرن! تبدیل میشین به بلیط!

کتی که حالا بلیط شده بود به طرف جادو آموز ریونی برگشت.
-عه جدا؟

و دوباره نگاهی به سر و وضع بلیطی خودش انداخت.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۳۴:۲۹ شنبه ۳۰ مرداد ۱۴۰۰
#7
لوسی ویزلی V.S دافنه سبز چمنی گرینگرس

چشمانش را باز کرد.
نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت.
هنوز زود بود.
حوله اش را از دور موهای قرمزش که در آن حوله ی سفید، به شدت خودنمایی می کردند را باز کرد.
هنوز نم داشتند و کمی خیس بودند؛ با این حال وز شده بودند.
در این وضعیت با هویجی که برای سالاد فصل رنده شده باشد، مو نمی‌زد.
برایش مهم نبود، چون او عاشق رنگ موهایش بود.
- میدونی برفی؟
امروز روز خوبیه!
از وقتی بیدار شدم این رو حس کردم!
بیا بیرون رو ببین!
میبینی چقدر قشنگه؟
امروز حتی طبیعت هم قشنگه!

دست هایش را روی لبه ی پنجره گذاشت و رو به بیرون خم شد.
غافل از این که لبه ی پنجره خیس بود‌.
لیز خورد و به پایین پرت شد!

چند دقیقه طول کشید تا دوباره به برج گریف برگردد.
جلوی آینه رفتو خودش را نگاه کرد.
لباس هایش پاره پوره بودند و شاخ و برگ هایی در موهایش مشاهده می شد.
صورتش پر از زخم و چند تا از دندان هایش شکسته بود.

به خودش لبخند زد و با چوبدستی سر و وضعش را مرتب کرد.
موهایش را پست سرش جمع کرد، ردایش را پوشید و با عجله از پله ها پایین رفت.
با ذوق و شوق به سمت سالن دوئل رفت تا موضوع دوئلش با دافنه را ببیند.
چشم هایش از شدت ذوق برق می زدند؛ اما به محض اینکه موضوع دوئل را دید، برق چشم هایش خاموش شد.
"بدبیاری"
-این...
این خیلی...
خیلی موضوع به درد نخوریه!
هیچی به ذهنم نمی رسه!
موضوع به این مسخره ای خودش بدبیاری به حساب میاد اصلا!

با چهره ای درهم، به سمت خروجی رفت.
ناگهان پایش به چیزی گیر کرد و زمین خورد.
آخ و اوخ کنان بلند شد و نگاهی به چیز مورد نظر انداخت.
-معجون عشق؟ مال لاو لاوه؟
خواست چوبدستی اش را بردارد که متوجه اتفاق وحشتناکی شد.
چوبدستی اش... شکسته بود!

چند دقیقه ای با چشم های گشاد، به چوبدستی خرد شده اش خیره ماند.

در تمامی ۱۳ سال عمرش ۲ بار از ویزلی بودنش ناراحت شده بود.
بار اول هر زمان که جغدش، در ظرف غذا فرود آمده یا محکم به شیشه می‌خورد، و یک بار هم الان که چوبدستی اش نصف شده بود و حالا مجبور بود چوبدستی اش را با نوار چسب جادویی بچسباند.
بدون چوبدستی قادر به دوئل کردن نبود، پس چوبدستی اش را چسباند.
بعدا میتوانست نامه ای بنویسد و از پدر و مادرش بخواهد که چوبدستی جدیدی برایش بفرستند.

نگاهی به ساعت انداخت.
دیر شده بود! خیلی..دیر!

چند ساعت بعد
خسته و کوفته از جریمه ی سنگینی که به خاطر دیر رسیدنش به کلاس شده بود، روی تخت افتاد.
دوباره نگاهی به ساعت انداخت.
مرحله ی اول اردوی مدرسه ۱ ساعت دیگر شروع می شد.
می توانست کمی استراحت کند...

یک ساعت و ده دقیقه بعد

ملت گریفی کنار دریاچه جمع شده بودند و منتظر اتوبوس بودند.
-پس لوسی کو؟

این صدای ملانی بود که نگران و عصبانی، یک بار به ساعتش و یک بار به مسیری که به قلعه منتهی می‌شد، نگاه می کرد.

جیسون به دریاچه خیره شده بود.
-چند دقیقه دیگه صبر کنیم؟
-باشه.

چند دقیقه بعد
لوسی بیدار شد.
هنوز خسته بود؛ اما می‌توانست به اردو برود.
نگاهی به ساعت انداخت.
وحشت کرد!
سریع آماده شد و پایین دویید.
گریه اش گرفته بود.
از پله ها لیز خورد و یکی یکی از پله ها پرت شد.
بلند شد و ایستاد. خیلی آسیب دیده بود؛ اما توقف نکرد. دویید تا برسد.


جیسون هنوز به دریاچه خیره بود.
-نکنه افتاده تو... دریاچه؟
-نه بابا! به احتمال زیاد نمیاد.
-اوهوم.

سوار اتوبوس شدند و رفتند.

لوسی در حالی که جیغ می‌کشید می دویید.
رفتن اتوبوس را دید، فقط کمی دیر کرده بود.

-تو هم جا موندی؟

صاحب صدا، با نگاهی غمگین به اتوبوس در حال حرکت نگاه می کرد.

لوسی نگاهی به صاحب صدا انداخت.
-دافنه..؟ تو هم جا موندی..؟ چرا..؟
-منم مشکلای خودمو داشتم.
-خب الان چی؟
-هیچی! فکر کردی الکی غصه بخوری چی میشه؟ اتوبوس بر می‌گرده؟ نه...! بیا برگردیم به قلعه.
-باشه...

در راه گفتند و خندیدند. الان لوسی با دافنه احساس راحتی بیشتری می‌کرد، گویی صمیمیتی میان آن دو شکل گرفته بود.
لوسی حتی فکرش هم نمی کرد که روزی با یکی از اعضای اسلیترین صمیمی شود.

پایان


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۳۰ ۱۲:۴۵:۲۱

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۲:۰۱:۲۲ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
#8
جلسه دوم:
حالا، من ازتون می‌خوام خوب به گذشته‌تون فکر کنید. به خواب‌هایی که دیدید، و خواب‌هایی که بعدا مشخص شده پیشگویی بودن و به هر شکلی "تعبیر" شدن. تکلیف شما اینه که خاطره‌ی یکی از این خواب‌ها و نحوه‌ی تعبیر شدنش در آینده رو برام بنویسید.

------
لوسی به جستجو در مغزش پرداخت؛ اما پس از چند دقیقه مغزش ارور ۴۰۴ داد و جمله ی "اطلاعاتی یافت نشد" را جلوی چشم لوسی آورد.
لوسی بیشتر فکر کرد، خیلی بیشتر، بیشتر از خیلی بیشتر و بالاخره به نتیجه ای رسید.
میتوانست سراغ جیسون برود و از او کمک بخواهد، جیسون همیشه و در هر موردی به او کمک می کرد.

دقایقی بعد

نتوانست جیسون را پیدا کند.
هرجا را به ذهنش رسید گشت، در راهرو ها، در حیاط، در کشو ها، زیر کتاب ها و... .
جیسون نبود.

برای بار نمی دانم چندم، تیر لوسی به سنگ خورد.
انگار که با شروع هاگوارتز، نفرینی، طلسمی، یا چیزی شبیه به اینها فعال شده بود، چون تیرش همیشه می چرخید و سنگی پیدا می کرد و یک راست به همان میخورد، حتی اگر لوسی به سمت هدف شلیکش کرده بود.

البته که ناامید نشد.
تصمیم گرفت پیش اینیگو برود و از او کمک بخواهد،چون اینیگو چیزهای زیاد درباره ی خواب و تعبیرش و اینطور چیزها می دانست.

مدتی بعد

-گوگو؟
-ها؟
-کمک لازم دارم یکم...
-برای چی؟
-برای تکلیف کلاس پیشگویی...
میشه یکم درباره ی خواب ها توضیح بدی؟

گوگو با بی‌حوصلگی به لوسی خیره شد.
-ببین خواب ها سه نوع هستن.
خواب های چرت و پرت، که در اثر پرخوری در وعده شام هستند و چرت و پرت میبینی.
این خواب ها معمولا طولانی هستن و حتی اگه وسطش هم بیدار شی و دوباره بخوابی، باز هم ادامش رو میبینی.
نوع دوم رویا هست، که در این مورد معمولا چیزایی که توی روز اتفاق افتاده و چیز هایی که خیلی بهشون فکر میکنیم رو میبینیم.
معمولا طولانی نیستن و تعبیرشون ۱۸۰ درجه با خودشون فرق داره، مثلا تو خواب میبینی داری پیاز میخوری، بعد فردا صبح میبینی ملانی داره پیاز پوست میکنه، البته نه برای تو، میخواد سالاد درست کنه!
نوع سوم بهش میگن الهام.
یعنی چیزی بهت الهام میشه توی خواب و فردا یا بعدا توی دنیای واقعی همون دقیقا اتفاق می افته.
این نوع خواب ها خیلی کوتاهن و حداکثر ۲۰ ثانیه هستن.
چیزی که پروفسور دلاکور ازت میخواد همین الهامه.
فکر کن ببین چه خوابی دیدی که دقیقا توی دنیای واقعی اتفاق افتاده.
موفق باشی.

بعد خمیازه ای کشید.
-من باید برم دیگه کار دارم.
-باشه... ممنون که توضیح دادی

لوسی به خانه ی اول برگشته بود.
اما حداقل الان چیزهایی درباره خواب ها می دانست.
حدود ۵ روز هم وقت داشت، پس منتظر ماند و برای احتیاط شب ها هم چیزی نخورد؛ اما باز هم جوابی نگرفت.

شب آخر

-چطوره از خودم یه خواب در بیارم؟ پروفسور نمیفهمه... توی خواب های من نیست که... میگم فلان خواب رو دیدم ولی در حقیقت ندیدم...!

کمی مکث کرد.

- چطوره بکم خواب دیدم پروفسور دلاکور داره همه جا رو میشوره؟... نه این ضایع ست... چطوره بگم خواب دیدم لیسا با همه قهره کرده..؟ ...نه اینم ضایع ست...
پس چی بگم؟....

در همین فکر ها به خواب رفت.

لوسی فردا صبح، با دست خالی به کلاس پیشگویی می رفت که پایش لیز خورد و به پشت زمین خورد.
بلند شد و درحالی که دستش روی کمرش بود به در و دیوار نگاه کرد.
از در و دیوار هاگوارتز آب وایتکس و جوهرنمک پایین می ریخت و زمین از کف صابون و وایتکس پوشیده شده بود.
لوسی با تعجب به پروفسور دلاکور که تی در دست گرفته و دیوار ها را می‌سابید خیره شد.
-پرو..فسور؟
-بله؟
نپرس میدونم سوالت چیه!
همه جا تمیز بود و جای دیگه ای نمونده بود جز دیوار ها!


چشمانش را باز کرد.
با وحشت به در و دیوار خوابگاه خیره شد.
خواب دیده بود...
-بازم از این خواب چرت و پرت ها!

فردا صبح
تنها چیزی که با خواب دیشبش جور بود خالی بودن دست هایش از هرگونه گزارشی بود.
- خواب همچین غیر ممکنی هم نبود ها... حیف که یکم بعیده..

البته که بعید نبود، چون همینطور که راه می رفت که پایش لیز خورد و به پشت زمین خورد.
بلند شد و درحالی که دستش روی کمرش بود به در و دیوار نگاه کرد.
از در و دیوار هاگوارتز آب وایتکس و جوهرنمک پایین می ریخت و زمین از کف صابون و وایتکس پوشیده شده بود.
لوسی با تعجب به پروفسور دلاکور که تی در دست گرفته و دیوار ها را می‌سابید خیره شد.
-پرو..فسور؟
-بله؟
نپرس میدونم سوالت چیه!
همه جا تمیز بود و جای دیگه ای نمونده بود جز دیوار ها!

لوسی جیغ کشید! از آن جیغ های بنفش کبودش!

-چته بچه؟ چرا جیغ میکشی؟ گزارشت رو که نوشتی که؟ برو بشین سرکلاس تا بیام.
-بله پروفسور! البته که نوشتم!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۴۹ سه شنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۰
#9
من هستم!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۳:۴۷:۰۹ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#10
نام : لوسی ویزلی

مشخصات ظاهری: چشم قهوه ای، موی قرمز، به همراه قدری کک و مک.

گروه :گریفیندور

پاترونوس: گوزن

چوب دستی :چوب گردو،پر ققنوس، ۲۵ سانت

نژاد : اصیل زاده

جبهه: محفل ققنوس

حیوان خانگی : گربه سفید

مشخصات اخلاقی :
خیلی خجالتیه ولی وای به روزی که باهاتون آشنا بشه اینجوریه که دیگه به هیچ عنوان خجالتی نیست و یه ریز حرف میزنه و حرف میزنه و سرتون رو میبره، تازه حرف نمیزنه که جیغ میزنه! کلا جیغ جیغو هست و همیشه جیغ میزنه، میخواد حرف بزنه جیغ میزنه. به شدت شجاع و ماجراجو هست، خیلی هم لجباز!
علاقه مندی ها: کتاب،نقاشی،کلاس تغییر شکل.

مهارت های ویژه : جانور نما

جانور: گنجشک

شغل : جادو آموز

ملیت : بریتانیایی

پدر و مادر: پرسی ویزلی و آدری ویزلی

---
لوسی تک فرزند پرسی و آدری ویزلی در لندن متولد و در آنجا بزرگ شد
از بچگی دوست داشت به هاگوارتز بره و حتما توی گریفیندور باشه.
به داستان ها و افسانه ها و اسطوره ها علاقه ی زیادی داره.
معمولا جادو آموز درس خونی هست و امتحاناتش خوبه و تکالیف رو به موقع انجام میده.
همیشه شکل خودش هست و از جانور نمایی فقط در مواقع اضطراری استفاده میکنه،چون هرچی باشه اون هنوز یه جادو آموزه.

(سلام ببخشید هی میفرستم این دیگه آخریشه میشه جایگزین کنید.
ممنون)


مشکلی نیست هرچند بار که بخوای می‌تونی بیای.
انجام شد.


ویرایش شده توسط لوسی ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۶ ۱۴:۰۰:۵۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۶ ۱۴:۰۱:۲۵

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.