هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: گورستان ریدل ها
پیام زده شده در: ۱۴:۴۷:۰۳ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
#1
- عنکبوت پاپا رو فس کرده؟ یا فیسش کرده؟

نجینی تند تند به سمت اتاق لرد خزید.

در اتاق لرد

- حالا این دارو های عجیب رو از کجا بیاریم؟ از داروخانه میشه خریدش؟

مادام پامفری به بلاتریکس نگاه کرد.
- بله میشه! مگه دارو رو از کجا می خرن به جز دارو خانه؟

تق تق تق

- پاپای من کجاست؟ من فیس شدم. نگرانشم. عنکبوت پاپا ی منو چی فس کرده؟

بلاتریکس سعی کاری کند که نجینی عنکبوت لرد رو نبیند.
- لرد هیچیش نشده نجینی. فقط ما داریم سعی می کنیم که اتاقشو تمیز کنیم و از شر تار عنکبوت ها تمیزش کنیم.

- همراه با مادام پامفری این کارو فس می کنید؟

- بله.

نجینی مشکوک به بلاتریکس نگاه کرد.
- مهم نیست من میخواهم پاپامو فس کنم. می خوام ببینمش.



پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۸:۳۴:۴۹ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰
#2
آلانیس

vs

آنتونی


- خیلی قشنگه!

آلانیس هیجان زده، به ویترین مغازه ای زل زده بود.

- من باید بخرمش!

آلانیس باعجله وارد مغازه شد.
- من می تونم اون گوی برفی توی ویترین رو بخرم؟ همونی که یک دختر با شال و کلاه توش نشسته؟

مرد پشت پیشخان موشکافانه آلانیس را نگاه کرد.
- اگه پنجاه گالیون داشته باشی می تونی.

- مطمئن نیستم اینقدر داشته باشم.

سپس کیف پولش را روی پیشخان خالی کرد.
- یک گالیون، دو گالیون، سه گالیون...

پانزده دقیقه بعد

- چهل و پنج گالیون، چهل و شش گالیون، چهل و هفت گالیون... اوه تموم شدند! من فقط چهل و هفت گالیون دارم!

سپس به مرد فروشنده نگاه کرد که خوابش برده بود.

- هی! من گالیون هایم رو شمردم! برای شما گوسفند نشمردما!

- ب... بله؟... اوه! هنوز تویی؟ خب! پول هات کافی هستند؟

آلانیس لبش را گاز گرفت.
- خب... نه... اما...برام اون گوی رو نگه دارین. من اون گوی رو می خرم!

سپس همه گالیون ها را دوباره در کیف پولش ریخت و از مغازه بیرون رفت.

- من باید کار پیدا کنم! اون جوری می تونم دو گالیون دیگه به دست بیارم و اون گوی رو بخرم!

درهمان حال کاغذی روی شیشه ی مغازه توجهش را جلب کرد.

نقل قول:
موجودات جادویی!ساحرگان! جادوگران!
به یک عدد کمک آرایشگر نیازمندیم.
با دستمزد خوب. روزی 2 گالیون.
در صورت قبولی برای گرفتن کار جغدی به آدرس زیر ارسال نمایید.

هاگزمید، پلاک دوم، آرایشگری رز


- عالیه! من کارو می گیرم!

اما در همان حال نوشته ی دیگری هم بود.

نقل قول:
عزیزانی که این را می خوانید!
ما، ردا فروشی بنفشه، به یک عدد کمک فروشنده نیازمندیم.
روزی 2 گالیون.
اگر می خوهید کار را قبول کنید که هاگزمید، پلاک هشتاد و سه ردا فروشی بنفشه جغد بفرستید.


- به هردوشون درخواست می دم!

نیم ساعت بعد


آلانیس در حال کامل کردن نامه هایش برای کار بود.

- تموم شد!

جغدش را صدا کرد و نامه ها به پایش بست.
- خب جغد من! برو و نامه ها رو برسون.

دو روز بعد

- هوهوهـــــو

آلانیس باعجله به سمت جغدش در حیاط دوید.
- جغد خوب! مرسی.

آلانیس نامه هایش را باز کرد.

نقل قول:
دوشیزه شپلی عزیز!
درخواست کاری شما قبول شد! اگر هنوز هم مایل به انجام کار هستید فردا ساعت نه صبح به آرایشگری ما تشریف بیاورید.
با تشکر، آرایشگری رز.


نقل قول:
خانم عزیز.
درخواست کاری قبول شد. اگر هنوز کار را می خواهید 5 عصر در ردا فروشی ما حضور داشته باشید.
ردا فروشی بنفشه.


در همان هنگام آلانیس متوجه چیزی در نامه ی فرشگاه ردا فروشی شد.

- وای نه! گل بنفشه! اونا نمی دونستن من به گل بنفشه حساسیت دارم؟ نمی دونستند گل بنفشه باعث می شه من تبدیل به گل بنفشه شم؟

آلانیس فورا بنفشه رو به حیاط بغلی پرتاب کرد و سپس متوجه چیز ترسناکی شد.

- وای نه! انگشتام تبدیل به برگ شدند! موهام هم تبدیل به ساقه!

آلانیس آهی کشید.
- ردا فروشی بنفشه کار خیلی بدی کرد که تو نامه اش گل بنفشه گذاشت. مجبورم آرایشگری رو قبول کنم.

فردا

آلانیس نگران جلوی آینه ایستاده بود.
- انگشتای بیچارم برگ شدند. موهام هم خیلی زشت شده! من خیلی افتضاح شدم. اما شاید موی سبز الان مد باشه. شایدم همه ناخناشون رو شکل برگ لاک زده باشند و من عادی باشه!

که نبود.
وقتی در راه آرایشگری بود همه ی مردم با تعحب به او زل میزدند.

- خب رسیدم.

آلانیس دوباره نگران شد.
- مطمئنم همه من رو مسخره می کنند! اما خب میرم تو!

دلنگ دلنگ دلنگ

زنگ کنار در آرایشگاه با ورد آلانیس صدا داد.

- اوه! سلام مشتری جدیدی؟ حتما اومدی موهای افتضاحتو درست کنی! خب بفرما بشین اینجا!
زنی با آرایش غلیظ، ناخن های مانیکور شده و موهای سرخابی آنجا بود.

- اووم، نه! من مشتری نیستم. من کمک فروشنده ای ام که سفارش داده بودید!

- کمک فروشنده رو که سفارش نمی دهند.

سپس به سمت میزش رفت.
- خب! اگه قراره کمک فروشنده باشی بیا ببین کدوم از این لاک ها خشک شده اند، اون هایی که خراب اند رو بنداز دور.
سپس کشویی از میزش را باز کرد و صدها لاک داخلش را روی میز گذاشت.
- خب! شروع کن!

- چطوری ببینم خشک شدن یا نه؟

صاحب آرایشگاه در حالی که به سمت میزش می رفت گفت:
- بزنش رو ناخنت ببین درست می کشه یا نه.

نیم ساعت بعد


- بفرمایید! تموم شد. همه شونم درستند! هیچ کدومشون خشک نشده اند. فقط ناخن های من خراب شدند.

صاحب آرایشگاه از شانه کردن موهایش دست کشید.
- بسیار خب! حالا برو و اون قیچی ها رو تمیز کن.

- چشم.

یک ربع بعد.

-اوی! من دستم رو بریدم! اما قیچی ها تمیز شدند.

صاحب آرایشگاه به آلانیس نگاه کرد که مچش زخمی شده بود.
- تموم کردی؟ الان برو و اون موهایی که اونجا ریخته رو جارو کن.

آلانیس آهی کشید.

5 ساعت بعد

تا آن زمان صاحب آرایشگاه حدود هزار کار را به آلانیس داده بود.

- تموم نشد؟
-چرا! برو یک لیوان چایی برای من بیار بعد هم می تونی بری.

آلانیس فورا لیوانی چای به دست صاحب آرایشگاه داد.

- مرسی. اینم دستمزدت! می تونی بری. فردا هم میای؟

آلانیس در حالی که از در بیرون می رفت با تحکم گفت:
-نه!

وقتی از آرایشگری بیرون رفت به سمت مغازه ای که گوی را می فروخت راه افتاد. وارد شد.

- سلام! من همونم که گوی برفی رو می خواست می تونم بخرمش؟ پولش رو دارم.

مرد به آلانیس نگاه کرد.
- بسیار خب.

آلانیس تمام پول هایش رو پیشخان ریخت.

- این که یک گالیون کمه! فکر کنم ریاضی ات خرابه! متاسفم اما من دیگه نمی تونم اون گوی رو نگه دارم. می فروشمش.

- من اون همه تو آرایشگاه زجر کشیدم برای هیچ و پوچ؟



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۶:۴۹:۳۸ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰
#3
فرستنده:[/b] آلانیس شپلی
گیرنده: مرلین
آدرس: بالا ی ابر ها


مرلین عزیز!
پیامبر بزرگ! اگه واقعا قدرت برآورده کردن آرزو ها رو داری پس چرا آرزو های من برآورده نشده اند؟
برات یاداوری میکنم: من دیروز آرزو کردم که دگرگون نما بشم! شدم؟ نه! امروز صبح با هیجان بلند شدم و نشستم جلوی آینه، چشم هام رو بستم و خودمو با چشم های بنفش تصور کردم. وقتی چشم هامو باز کردم چشم هایم بنفش شده بود؟ نه!

یک آرزوی دیگه ام پرواز کردن بود حدود یک هفته پیش آرزوش کرده بودم. دوشنبه هفته پیش بلند شدم و رفتم تو حیاط. از دیوار بالا رفتم و آماده ی پرواز شدم، از اونجایی هم که نمی خواستم اگه پرواز کردنم بد بود زمین بیفتم و زخمی بشم، یک عالمه پتو و ملافه زیرم پهن کردم.
از روی دیوار پریدم، اما حتی یک لحظه هم تو آسمون نموندم! فوری افتادم روی پتو ها!

آرزو ی دیگه ای هم داشتم! اینکه روز ها باسرعت دوبرابر بگذرد و زودتر کریسمس برسه. اما وقتی دیروز از خواب بیدار شدم دیدم روزها هیچ تغییری نکردند و هنوز تا کریسمس روزهای زیادی مونده.

اگه این نامه به دستتون رسید( نمی دونم جغدم چطور میخواد بهتون برسه) لطفا آرزو های منو برآورده کنید!

خدانگهدار.



پاسخ به: دعواهای زندانيان
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲:۱۹ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#4
- باشه اصلا! قهر مال تو! من یک چیز دیگه رو انتخاب می کنم.

لیسا موهای هری را ول کرد.
- دیگه از قهر استفاده نکن. دزدیدن شخصیت بقیه کار خیلی بدیه! باهات قهرم!

لیسا درحالی که سعی میکردبه هری نه و محفلی های سلول نگاه نکند دوباره وارد سلول شد.

- باباجان، چرا داری سقف رو نگاه می کنی؟

- چون تنها جاییه که با نگاه کردن بهش قیافه ی نحس شماها رو نمی بینم!

شپلق

لیسا به میله های سلول خورد!
- سقف! تو باعث شدی با نگاه کردنت بخورم به میله ها! با تو دوبله قهرم! میله! تو هم باعث شدم سرم درد بگیره! با تو سوبله قهرم!

لیسا پس از ابراز قهر به سقف و میله وارد سلول شد و میله هایی که قبلا کج کرده بود را درست کرد.

- حالا تا با شما چوبله قهر نکرم بگین چطوری فرار کنم!
- چوبله هم داریم؟
- معلومه که داریم! پس به چهار برابر چی میگن؟
- اون وقت هفت برابر و هشت برابر که هردوشون می شن هوبله! چطوری بفهمیم منطور یک نفر از هوبله هشت برابر است یا هفت برابر؟
- جوابتو نمیدم! چون خوم باهات هوبله قهر کردم!
- هفت برابر یا هشت برابر؟

در آن لحظه دامبلدور مداخله کرد.
- باباجانیان من یک سری به مغزم زدم و فهمیدم اصلا هوبله نداریم! حالا تا کل ریاضی و ادبیات رو زیر سوال نبردید بس کنید این بحت رو! آفرین باباجانیان!

لیسا دوباره به بحث اصلی برگشت.
- من چطوری فرار کنم؟ اگه نگید با همه تون قهر می کنم!


ویرایش شده توسط آلانیس شپلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۱۴:۱۵:۳۵


پاسخ به: دارالمجانین لندن
پیام زده شده در: ۱۴:۱۰:۱۶ دوشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۰
#5
قبل از اینکه لرد چیزی بگوید مادربزرگ پلاکس به سمت قفسه آمد.
- وای، وای وای! این قفسه رو ببین! جذب مشتری با این قفسه ی های کهنه؟ خب مهم نیست! الان من هستم که به اینجا یک سرو سامونی بدم.

مادربزرگ پلاکس بلند شد و به سمت تلفن رفت.
- الو؟ سلام، لوازم خانگی جادوبلوم؟... خب من چند تا قفسه ی قشنگ چوبی، تابلو های قشنگ برای جذب مشتری و لوازم شست و شو و شوینده می خوام... مرسی... لطف دارید... نیم ساعت دیگه میارید؟...خدانگهدار!

مادربزگ پلاکس رو به لرد کرد.
- ارباب گوگولی پلاکس! من چند تا وسیله سفارش دادم، همینطور شوینده و این جور چیزها، مال گابریل خیلی کثیف و کهنه است.

قیافه ی گابریل در آن لحظه دیدنی بود.

- و من همینطور می خوام چند تا پرده ی قشنگ برا پنجره ی ها بدوزم و برنامه دارم که...

ناگهان گابریل از کوره در رفت.
- هی تو! چرا فکر می کنی از همه بهتری؟ مطمئنم تو به اندازه ی من پاکیزه نیستی! من هر روز بیش از ده لیوان وایتکس می خورم که بدنم میکروب نداشته باشه! حتی من با وایتکس حموم می کنم! می دونستی من یواشکی تو همه ی غذا ها شوینده می ریزم که همه سالم بمونن؟ من مطمئنم هیچ جای خونه ی ریدل نیست که حداقل یک بار در اثر وایتکس رنگش نرفته باشه! این چیزها تمیزی است نه پاک کردن همه جا با دستمال و سفارش دادن وسایل قشنگ!

- گب! تو توی غذا های ما وایتکس می ریختی؟



پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۶:۰۳:۳۱ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#6
آلانیس در حالی که دماغش را گرفته بود با صدای خفه ای گفت:
- باید خیلی مراقب باشیم، چون الان من اسپری ضد حساسیتم رو جا گذاشتم و باید مواظب باشم یکهو چیزیم نشه.
سپس طوری بامراقبت و اضطراب وارد کوچه دیاگون شد که انگار وارد صحنه ی جنگ می شود.
دور و بر را نگاه کرد از اونجایی که نه در کوچک شد نه رنگ پوستش آبی شد نفس راحتی کشید.
که نباید میکشید! چون درهمان لحظه هوا برعکس شد.

- کمک! من گیر کردم!
سپس دست و پا زد تا به زمین برگردد.
فایده ای نداشت.
- فکر کنم ناخن های اژدهای مغازه ی عطاری باعث شده این طوری بشم.
و به مغازه ی عطاری نگاه کرد.

- خب بهتره بریم به جایی که به چیزی که توش باشه حساسیت نداشته باشم.
به دور و بر نگاه کرد.
- خب! بستنی فروشی نمیشه! به نعنا حساسیت دارم و اونا هم بستنی نعنایی می فروشند. مغازه ی جغد ها هم نمیشه چون پر باعث میشه پر دربیارم.

بعد از اینکه مشکل تمام مغازه ها را شمرد به نتیجه ای رسید.
- هیچ مغازه ای نیست که به چیزی که توشه حساسیت نداشته باشم! بهتره بدون خرید کردن برم!



پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۳۶ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#7
بلاتریکس گفت:
- خب حالا خیلی هم مهم نیست! از یک حشره ی دیگه استفاده می کنیم. مثلا یک مگس!

در همان لحظه لینی با اخمی بر صورتش از پشت دیواری سرک کشید.
- می خواید من رو جایگزین کنید؟ اونم با یک مگس بیچاره که اصلا نمی دونه ماجرا چیه و مطمئنا در اثر اسید معده ی ایوا ذوب میشه؟ خب! لازم نیست خودم میرم!

سپس با بی میلی به سمت ایوا پرواز کرد.
- خب ایوا... دهنتو بازکن و بذار بیام تو.

- نه!

چنین پاسخی از ایوا بعید بود. خیلی هم بعید بود.

-چیزه... آخه...من یک بار لینی رو خوردم. بعد اونقدر بال بال زد و از گلوم بالا و پایین رفت که حالم بهم خورد و تفش کردم. من دیگه لینی رو نمی خورم!

مرگخواران با مشکل جدیدی رو به رو شده بودند.




پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۵:۱۴:۱۹ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۰
#8
سلام!

درخواست دوئل دارم با ایشون!
به مدت سه هفته.
هماهنگ شده.



پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۱۵:۱۶:۱۳ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
#9
- حتما ارباب!

بلاتریکس به طبقه ی پایین رفت و دور و بر را نگاه کرد. کسی به جز پلاکس آنجا نبود که مشغول کامل کردن نقاشی رنگ و وارنگ اش بود.

- پلاکس! پلاکس! ارباب کارمون داره، برو طبقه ی...

پلاکس رویش را به سمت بلاتریکس برگردادند.
- بلا! بلاتریکس! مواظب..باش.

در کسری از ثانیه بلاتریکس روی پالت رنگ پلاکس لیز خورد و پخش زمین شد. تمام رنگ ها روی موهایش خالی شدند و ظرف اکلیل هم روی صورتش فرود آمد. قیافه ی بلاتریکس خطرناک شده بود.

- حالا...آخه... ولی... خیلی هم زشت نشدی. چرا اون طوری به من نگاه می کنی؟

پلاکس برای پرت کردن حواس بلاتریکس از اتفاقی که افتاده بود گفت:
- راستی! ارباب چی کار داره؟

بلاتریکس از روی زمین بلند شد ردایش رو تکاند و اکلیل ها را از روی صورتش کنار زد. پس از نگاه سرزنش آمیزی به پلاکس گفت:
- بعدا می گم. فعلا باید بقیه رو پیدا کنم.

در اتاق لرد

- چرا ناراحت شدی ساحره ی نسبتا باکمالات؟

- شما به من گفتید ساحره ی...هق هق... نسبتا باکمالات! من همیشه... هق... سعی کرده بودم... کاملا باکمالات باشم...هق.
مثل اینکه ساحره ها بسیار لوس و ننر بودند.



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۶:۳۸:۱۹ چهارشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۰
#10
دیهیم ریونکلا


-------------------------------------------------------------------------

- من حوصله ام سر رفته!
آلانیس با کلافگی دور تالار ریونکلا میچرخید. هر از گاهی هم صندلی ها را واژگون میکرد.این بار درحالی که به دور و بر نگاه میکرد نگهان به میزی خورد، لیوان چایی افتاد و ردای سو را خیس کرد.

- اویــی! چی کار میکنی آلانیس؟ بعضی از ما داریم سعی میکنیم درس بخونیم و نمی خوایم که یک دفعه لیوان چایی بیفته رومون!
سو نگاه سرزنش آمیزی به آلانیس کرد.

- اوممم... خب... ببخشید دیگه. ولی خب من چی کار کنم؟

- چه می دونم! برو نقاشی بکش!
سو دوباره روی کتابش خم شد.

- برم نقاشی بکشم؟ مگه من بچه ی سه سالم؟
با این حال رفت تا کاغذ و مدادی پیدا کند، به هر حال نقاشی کشیدن از کاری نکردن بهتر است.

بعد از اینکه کاغذی پیدا کرد و مدادی برداشت با مشکل جدیدی رو به رو شد.
- من چی بکشم؟ سو من چی بکشم؟ نمی دونم چی بکشم.

سو که مشخص بود دلش می خوهد سر به بیابان بگذارد اولین چیزی که دید را گفت.
- چه می دونم؟ مثلا... روونا رو بکش.
و به مجسمه ی روونا اشاره کرد.

- باشه! میکشمش.

سو نفس راحتی کشید و به خواندن کتابش ادامه داد.

یک ساعت بعد

آلانیس به نقاشی اش نگاه کرد.
- یک چیزیش کمه! اما چی؟

به مجسمه و سپس به نقاشی اش نگاه کرد.
- آهان دیهیم نداره!

سپس شروع به کشیدن دیهیم کرد.

5 دقیقه بعد

- سو! سو! سو! من چطوری دیهیم ریونکلا رو بکشم؟ هر کاری میکنم نمیشه! اشتباه میشه!

سو که غرق در خواندن کتابش بود با شنیدن اسمش سرش رو بلند کرد.
- امم...ب..بله آلانیس؟

- من چجوری دیهیم ریونکلا رو بکشم؟

سو با حواس پرتی جواب داد.
- چه می دونم! برو پیداش کن بذار جلوت بعد از روش بکش.

- فکر خیلی خوبیه!
آلانیس از تالار بیرون رفت تا دنبال دیهیم ریونکلا بگردد.

در محوطه ی هاگوارتز


- خب این دیهیم کجا می تونه باشه؟
آلانیس با دقت همه جا را نگاه کرد.

- تو محوطه که نبود! باید برم توی قلعه را قلعه را بگردم.
در همان حال برقی از نوک برج ریونکلا توجهش را جلب کرد.

- اون دیگه چیه؟
کمی با دقتتر نگاه کرد.

- یوهو! دیهیم ریونکلا! من پیداش کردم! نوج برج ریونکلاست!
آلانیس از خوشحالی بالا و پایین پرید.

- حالا فقط باید برم و برش دارم!

با عجله به سمت زمین کوییدیچ رفت و نزدیک ترین جارو را برداشت.

- این خوبه.
بعد سوارش شد و بدون توجه به اینکه اصلا در سواری با جارو مهارت ندارد به سمت نوک برج ریونکلا حرکت کرد. در راه به جز کمی تلو تلو خوردن مشکل دیگری پیش نیومد.

- خب خوبه نزدیک شدم!

آرام آرام نزدیک شد تا توانست پاش رو روی برج بگذارد.وقتی آرام هردو پاشو روی نوک برج گذاشت جارو رفت و دیگر راهی برای پایین رفتن نبود.
- اوه. حالا چی کار کنم؟

ناگهان تعادلش را از دست داد و افتاد!

- یووهوو من تو هوا شناورم!
البته فقط تا زمانی که محکم زمین نخورده.

دوساعت بعد


- آلانیس! آلانیس! تو خوبی؟ نمردی که؟

آلانیس پس از سقوطش از برج بی هوش شده بود و مادام پامفری 1 ساعت تمام سعی کرده بود دست شکسته اش رودرست کند. الانهم روی تخت درمانگاه دراز کشیده بود. ریونکلاوی ها دورش جمع شده بودند.

- نه سو! نمردم! اما من اصلا خوب نیستم! دستم درد میکنه! و تو! چراگفتی برم دنبال دیهیم ریونکلا که مجبور بشم یک ماه آینده را با این گچ سبز بدرنگ بگذرونم؟

سو گیج شد.
- من گفتم؟ حتما حواسم پرت بوده.

- و من به خاطر حواس پرتی تو مجبورم یک ماه هیچ کاری با دست راستم نکنم!

و اینگونه دیهیم ریونکلا یک ماه از زندگی آلانیس را عوض کرد.







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.