هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۹:۴۴:۳۶ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۱
#1
سلام اربااااب.
گفتم یه دقیقه از تو ویترین بیام بیرون، الان دوباره می رم تو.
دلم واستون تنگ شده بود ارباب.
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
هورکراکساتون سالمن؟
خودتون خوبین؟
سیاهیتون همچنان بالاست؟
ارباب بذارین پاتونو ماچ کنم.

میشه یه نقد روی این پستم لطف کنین؟

دیگه دیدم دو تا پست قبلش مال خودتونه واسه همین خلاصه نزدم.




نقل قول:
سلام اربااااب.
سلام تری قابل فروش!


نقل قول:
گفتم یه دقیقه از تو ویترین بیام بیرون، الان دوباره می رم تو.
و فکر نکردی شاید درست توی همین دو دقیقه مشتری ای پیدا بشه؟


نقل قول:
دلم واستون تنگ شده بود ارباب.
دل تنگ خوب نیست. مشتری نمی پسنده. یا خودت سایزش رو به حالت قبل برگردون یا رو قفسه سینت آب جوش بریزیم کش بیایی.


نقل قول:
خوبین؟ خوشین؟ سلامتین؟
اگه فروش بری بهتر، خوش تر، و سلامت تر خواهیم بود.


نقل قول:
هورکراکساتون سالمن؟
بهشون واکسن کرونا و آنفلوانزا زدیم. در اوج سلامت به سر می برن.


نقل قول:
خودتون خوبین؟
الان "خوبین" بالایی رو از کی پرسیده بودی که الان دوباره می پرسی؟ اون ما نبودیم که این یکی خودمون هستیم؟ اونجا بیخودی امیدوار شدیم که ازمون احوالپرسی شده؟


نقل قول:
سیاهیتون همچنان بالاست؟
همواره و تا ابد!


نقل قول:
ارباب بذارین پاتونو ماچ کنم.
خواهش می کنیم. این چه حرفیه. شما مشتری پسند باش. برای ما کافیه.


نقل قول:
میشه یه نقد روی این پستم لطف کنین؟
البته که می شه. با خوشحالی!


نقل قول:
دیگه دیدم دو تا پست قبلش مال خودتونه واسه همین خلاصه نزدم.
آفرین. کار خوبی کردی. یک ارباب باید بلد باشه بره دو تا پست رو بخونه.


نقد شما رو با مشتری جدیدی فرستادیم. رفتاری شایسته داشته باش.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۶ ۱:۱۴:۲۷



پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۹:۳۴:۳۷ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۱
#2
با اجازتون از عزاداری ارباب میام.
من برم ادامه عزاداریم.


خلاصه:

لرد ولدمورت در طی یک مسابقه از دامبلدور شکست خورده و طبق شرطی که قبل از مسابقه بسته بودن، لرد باید کشته بشه. مرگخوارا وانمود می کنن که لرد مرده و الان قراره زیرنظر مامورای وزارتخونه دفنش کنن.
مرگخوارا تصمیم می گیرن لرد رو طوری دفن کنن که زنده بمونه که بعدا بتونن برگردن و نجاتش بدن.
یه مراسم عزاداری دیگه هم کنار مراسم لرد در حال برگزاریه و بلا می خواد با ایجاد سر و صدا و پرت کردن حواس مامورا جای دو تا تابوت رو عوض کنه.
ولی همه مرگ‌خواران بعد از اینکه خودشونو برای بلندتر شدن صداشون باد کردن مثل بادکنک میرن هوا.




پاسخ به: آرایشگاه عمو آگریپا
پیام زده شده در: ۸:۴۱:۴۸ پنجشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۱
#3
ماموران که در فضای بین دو تابوت ایستاده بودند با قیافه‌ای ( ) شکل به مرگ‌خواران زل زده بودند که در آن لحظه داشتند با صدایی ناهنجار که شبیه صدای زنبور بود بالای تابوت لرد پرواز می‌کردند.
ماموری که به نظر می رسید مقامش بالاتر از بقیه باشد پوفی کشید؛ سری به نشانه تأسف رو به مرگ‌خواران پرنده تکان داد، و بعد از صاف کردن گلویش به سمت بلاتریکس رفت که لینی سوراخ شده را در دست گرفته بود و هر دو با قیافه‌ای مثل بقیه‌ی ماموران به مرگ‌خوار ها زل زده بودند.
- اهم... اههههمممم!
مامور بالاخره موفق شد بلاتریکس را از حالت خلسه‌ای که در آن فرو رفته بود خارج کند و بلاتریکس سرش را در حالی که زار می زد بالا آورد.(باور کنین خودمم نمی دونم می خواست فیلم بازی کنه یا واقعا از خنگ بازی مرگ‌خوارا گریه‌اش گرفته بود.)
- بله؟

- خانم محترم این چه وضعیه؟
مراسم تیغ‌پراکنی برگذار کردین، هیچی نگفتیم.
نشستین واسه اربابتون شعر خوندین، بازم هیچی نگفتیم.
اون که نگران عروسیشه!
اون یکی هم که... کوش؟... آها اوناهاش! نگران تابلوی نیمه تمومشه.

مامور داشت با دستش به کتی و پلاکس که در هوا بودند اشاره می کرد.
به نظر می رسید صبر مامور به پایان رسیده.
درست در همان لحظه که بلاتریکس داشت به این فکر می کرد که جواب مامور را چطور بدهد، باد مرگ‌خواران خالی شد و به نوبت شروع به افتادن روی زمین کردند.
تپ... توق... شپلق
- خانم بیاین این رفقاتونو جمع کنین. این دیگه چه شهر شامیه؟
مراسم سقوط بدون چترم داشتین و ما خبر نداشتیم؟
بابا، بیاین اینا رو بگیرین که ما کارمونو انج... آخ!

کلاه سو به شکل فریزبی به پس کله مامور خورده بود و او را بیهوش کرده بود.
بلاتریکس از فرصتی که ایجاد شده بود استفاده کرد و به بالا نگاهی انداخت؛ و تازه متوجه عمق فاجعه شد.
تری، لگدی نثار ایوان کرده بود که باعث فروپاشیَش شده بود و در آن لحظه استخوان های ایوان در چهار جهت جغرافیایی پراکنده شده بودند.
یکی از قمه های رودولف به تام خورده بود و اعضای بدن تام سرنوشتی همچون استخوان های ایوان پیدا کرده بودند.
باقی مرگخواران هم به اشکال مختلف به زمین می ریختند و زمین پر از مرگ‌خوارانی شده بود که یکی یکی سقوط می کردند.




پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۵۸:۱۸ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#4
از جاروی جیغ تا مرلین


VS


چهار چوبدستی دار


پست پایانی



- بیا پایین ببینم... تا حالا هم به احترام ارباب بهت چیزی نگفتم ولی دلیل نمیشه که نزنم فکتو بیارم پایین. تو هم شعور داشته باش دیگه.
بلاتریکس این جمله را خطاب به بچه ویزلی‌ای گفت که روی کله‌اش نشسته بود و داشت با موهایش بازی می کرد.

- اوهوی... حواسم بهت هستا.
جیانا از پشت میز آشپزخانه درحالی که کلاه بوقی گذاشته بود و داشت کیک می خورد این را گفت.
- تو دیگه چی می‌گی؟ تو اول بگو چه بلایی سر ارباب آوردین؟
- چشه مگه؟ داره با پروفسور می رقصه دیگه!
- چشه مگه؟ واقعا داری می گی چشه مگه؟ تو خودتو می زنی به نفهمی یا واقعا ن...
- دخترم آروم باش. دعوا نکنین! الان جشن صلحه ها.
دامبلدور که ظاهرا رقصیدنش تمام شده بود این را گفت و بعد هم رو به جمعیت کرد و چوبدستی‌اش را روی گلویش گذاشت. بعد با صدایی بلند شروع به صحبت کرد.
- جادوگران و ساحره‌ها... محفلی ها و مرگ‌خواران... مفتخرم در این لحظه اعلام کنم که آخرین و جذاب ترین بخش جشن صلح فرا رسیده. مسابقه کوییدیچ.

بلافاصله بعد از تمام شدن حرف دامبلدور همه ویزلی های با سرعتی باور نکردنی از راه پله ها بالا رفتند و سه ثانیه بعد با پرچم هایی با علامت تیم از جاروی جیغ تا مرلین برگشتند.
- خب اجازه بدین تنها تفاوت این بازی با باقی بازی ها رو توضیح بدم براتون. توی این مسابقات ما یک تیم از محفلی ها و یک تیم از مرگ‌خوارا رو نداریم؛ قرارا دو تیم داشته باشیم که هر کدوم دو عضو محفلی و دو عضو مرگ‌خوار داشته باشن.
به همین دلیل ما تیم از جاروی جیغ تا مرلین رو به نمایندگی از محفل انتخاب کردیم. بیاین بیرون فرزندانم.

اعضای تیم از جاروی جیغ تا مرلین از آشپز‌خانه به بیرون قدم گذاشتند. البته سیب و کیک قدم نگذاشتند. چون روی دست های ایوا بودند که با حالتی حریصانه به آنها زل زده بود.
- من با تام صحبت کردم و اونم گفت که اونا تیم چهار چوبدستی دستی دار رو انتخاب کردن.

همه مرگ‌خوار ها به جز اسکورپیوس و تریِ از همه جا بی خبر بعد از چند لحظه مکث برای کم نیاوردن از ویزلی ها به سرعت تکه هایی از لباس هایشان را کندند و بعد از نقاشی شدنشان توسط پلاکس آنها را روی نوک چوبدستی هایشان برافراشتند.
- آهای پروفسور... قولی که به ما دادیو که یادت نرفته؟
- نه تام بابا. یادمه. خب دوستان طبق درخواست تام عزیز قراره که مسابقه رو تو حموم برگزار کنیم. حالا هم بدویین بیاین که وقت تنگه.

دو ساعت بعد/ ورودی حموم شلمرود

محفلی ها و مرگخواران جلوی در حمام صف کشیده و منتظر باز شدن در ها توسط نگهبان بودند.
- خب بذارین ببینم... بلیطاتونم که حله... فقط می مونه حجابتون.
- جانم؟
کتی که تا آن لحظه داشت به پهنای صورتش می خندید به حالت پوکر فیس به نگهبان زل زده بود و این را گفته بود.
- جانم نداره خانم... اینجا حجاب اجباریه... شما واقعا انتطار دارین من این همه آدمو بدون حجاب راه بدم؟
نگهبان به صف طویل پشت کتی اشاره کرده بود.
کتی می خواست مخالفت کند ولی به یاد مجازات های دوران حجاب اجباری دولت زاموژسلی افتاد و پشیمان شد.
برای همین سریع روسری‌اش را که از زمان حجاب اجباری در کیفش بود سرش کرد و بعد از او همه از او تقلید کردند.

نگهبان نگاهی به افراد چادر پوش انداخت و در را باز کرد.
- آها... حالا این شد یه چیزی! بفرمایین تو حالشو ببرین.

دو دقیقه بعد همه سر جایشان مستقر شده بودند و منتظر آغاز مسابقه بودند. لرد و یوآن هم توی سوراخی روی یکی از طاق ها نشسته بودند.
- سلام... یوآن آبرکرومبی هستم و با گزارش اولین دوره مسابقات جشن صلح که واقعا برگذار شده در خدمتتون هستم. کتی بل رو می بینیم که به عنوان داور وسط زمین روی جاروشه و می خواد برای شروع بازی نات بندازه.
خب فکر کنم شیر اومد... نه خط اومده و حالا باید تیم چهار چوبدستی دار بازیو شروع کنن. از اونجایی که می دونین بازی قرار روی این استخر انجام بشه.
خب بذارین قبل از شروع مسابقه توجهتون رو به طاق های زیبای این بنای تاریخی... نه چیزه... پایینو نگاه کنین بازی شروع شد. سرخگون دست بوته، حالا پاسش می ده برای میگ میگ و اونم با سرعت فوق‌العاده‌اش به سرعت پیش میره و از زیر ریش دامبلدور رد می شه. حالا پرتش می کنه  برای شتر ولی موتویاما وسط راه سرخگونو می قاپه و بعد از دربیل زدن بوت و جاخالی دادن از بازدارنده‌ی هرکول سرخگونو برای کیک میندازه که... اوخ... خب کیک نتونست خیلی خوب توپو مهار کنه و توپ مستقیم وسط کله‌اش فرود میاد. البته به نظر می رسه مشکلی نیست چون هنوز داره با قدرت ادامه میده و حالا توپو از بین پاهای تیت به سمت دروازه می‌فرسته. حالا تنها کسی که دربرابر توپه مالفویه که به درستی جهت توپو تشخیص می ده و سرخگونو میگیر... نه خامه های کیک سرخگونو لیز کردن و سرخگون از دست های مالفوی خارج میشه و گللل. گل برای نماینده‌ی...

ادامه حرف یوآن در صدای پرش ها و فریاد های ویزلی های حاضر در ورزشگاه گم شد.
- خب دیگه ساکت شین دیگه... آها حالا خوبه. خب حالا سرخگون دوباره دست میگ میگه. میگ میگ اینبار از یک سوراخ توی بخش شرقی ریش دامبلدور رد می شه و بعد هم محکم توپو بین کوهانای شتر جاسازی می کنه.
شترو می بینیم که بعد از جاخالی دادن از سیب که به خاطر نبود بازدارنده ها خودشو به سمت شتر پرت کرده داره با سرعت به سمت دروازه تیم محفل می ره و از کنار ایوا که نمی دونه سرخگونو بگیره یا شترو رد میشه و با توپ وارد حلقه میشه. البته خودش وارد نمی شه و با سر توی آب سقوط می کنه ولی به هر حال گللللل. حالا باز مساوی میشه و... اوخ... سیب صاف اومد خورد تو کله لرد... یه لحظه لطفا. جناب لرد حالتون خوبه؟


لرد در حالی که سرش را می مالید گفت:
- چی؟ ما... اینجا کجاست؟چه خبره؟
- مسابقه کوییدیچ جشن صلحه دیگه جناب لرد. اینجا هم حموم شلمروده. اونجا هم زمین مسابقه‌است.

لرد که تازه گیجی‌اش پریده بود ناگهان رنگ صورتش از شدت عصبانیت قرمز شد.
- چی؟ ما رو برداشتین آوردین تو این مسابقه مسخره؟ ما اصلا اینجا چیکار می کنیم.
لرد نگاهی به مرگخوار هایی که با پرچم روی سکو ها بودند نگاه کرد.
- شما ها چطور جرئت کردین بیاین تو این مسابقه احمقانه؟ پاشین بریم ببینیم.

لرد داشت برمی‌گشت و به سمت در حمام میرفت که دامبلدور سوار بر جارو به سمتش رفت.
- تام... پسرم وایستا. یکدفعه چی شد؟ بیا مراسمو تمو... عووق...

همه از جمله مرگ خواران که داشتند پشت سر لرد می رفتن با شنیدن این صدا برگشتند. حتی لرد هم برگشت و با دامبلدور مواجه شد که گلویش را گرفته بود و سرفه می کرد.
یکدفعه بعد از سرفه‌ای محکم جسمی طلایی از دهان دامبلدور بیرون پرید و در دستانش جا گرفت.
دامبلدور در حالی که با ناباوری به گوی زرین خیره شده بود آن را بالا گرفت.
- ارتش روشنایی پیروز شد فرزندانم! تام ببین... هنوزم ایمان نمیاری؟
- ما رو از این قبرستون ببرین بیرون تا یه بلایی سر خودمون و این پیر خرفت در نیاوردیم.




پاسخ به: مجموعه ورزشی بارگاه ملکوتی (توپچی های هلگا)
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۰۰ جمعه ۱۱ شهریور ۱۴۰۱
#5
به خاطر یه مشت افتخار


VS


چهار چوبدستی دار



پست دوم



چند دقیقه بعد بلاتریکس هکتور را در اتاقش پیدا کرد که در میان وسایل معجون سازی‌اش نشسته بود و در حالی که سرش را می خاراند، بعد از این همه وقت هنوز سعی داشت بفهمد که چطور معجون بپزد.
- هکتور... پاتیلتو آتیش کن یه سم درجه یک بپز که کلی کار داریم.

هکتور سرش را بالا آورد و با چشمانی که داشت از حدقه در می آمد به بلاتریکس نگاه کرد.
- جانم؟ چیزی گفتین خانم فرفری محترم؟
- به من می گی فرفری؟ الان که مغزتو از اونورم سوراخ کردم می فهم...
بلاتریکس نفس عمیقی کشید و ادامه جمله‌‌اش را به همراه چند تا فحش آبدار در ذهنش نثار هکتور کرد. الان وقت این کار ها نبود از اسکور و تری دلش پُرتر بود تا هکتور.
- گفتم پاشو یه معجونی چیزی واسه این جیانا و گابریل درست کن که شرشونو از رو عالم بکنیم.

هکتور دوباره نگاهی به پاتیلش انداخت که در آن طرف اتاق افتاده بود و محتویاتش که آخرین تلاش هکتور برای ساخت معجون بودند روی زمین ریخته و نیمی از کفپوش اتاق را ذوب کرده بودند.
- ولی آخه من هر چی معجون درست می کنم یا اینجوری می‌شه یا مثل دیشبیه می‌ترکه.
- انفجار دیشب کار تو بود بی مغز؟ فکر کردم باز توپ بازدارنده اونا خورده به دیوار اتاقم! آخه من چه گناهی کردم که اتاقم باید بالای اتاق تو باشه؟
بلاتریکس بعد از گفتن این جمله ها نفس عمیقی کشید. فعلا هکتور را لازم داشت! بعد از پختن معجون برای کتک زدنش وقت داشت.
- خیلی خب عیب نداره! زود باش بلند شو. تو مثلا معجون سازی. تو می تونی! تو بهترین معجون ساز این اطرافی... پاشو یه معجونی چیزی درست کن دیگه.
- واقعا من بهترین معجون ساز این اطرافم؟
- خب البته به خاطر این که این اطراف هیچ معجون ساز دیگه‌‌ای نیست.
بلاتریکس این جمله را با غرولند و زیر لبی گفت و بعد به هکتور نگاه کرد و لبخند زد.
- البته که تو بهترینی. می تونی بهترین معجون هایی که تا حالا به عمرت دیدی رو درست کنی.
- پس منتظر چی وایستادین فرفری خانم زود باشین بیان کمک دست تنها نمی تونم.
- من بیام کمکِ... خیلی خب... بنال ببینم چی کار کنم.

چند ساعت بعد، با متحمل شدن تلفاتی که فقط شامل چند مورد سوختگی، پودر شدن بخشی از موهای بلاتریکس، محو شدن بخشی از دیوار و تکه تکه شدن ایوان بیچاره که داشت از جلوی در اتاق عبور می کرد می شد، بالاخره پروسه ساخت معجون به پایان رسید و بلاتریکس معجون صورتی رنگ آماده شده را در یک بطری خالی ریخت و سریعا از در اتاق بیرون پرید.
هکتور هم که هنوز خوشحال و سرخوش بود شروع به جمع کردن وسایل کرد.
- اِ... این چیه؟... پودر دندون مار افعی؟ توی کمد چی کار می کنه؟ مگه نباید بیرون باشه؟ تازه چرا هنوز پره؟ اون خانمه کُلشو خالی کرد تو معجون.

هکتور سرش را برگرداند و در میان ریخت و پاش پشت سرش شروع به گشتن کرد تا این که چشمش به یک بطری مشابه افتاد. با بدبختی از بین وسایل معجون سازی‌ای که روی زمین ریخته بود رد شد و بطری را برداشت تا نگاهی به آن بیندازد. بطری خالی بود. ولی مهم تر از آن نوشته‌ای بود که پشت بطری حک شده بود.

پودر گیاه ماری‌جوانا
بسیار خطرناک
در مقادیر بسیار کم استفاده شود.

نوشته خیلی مهم بود. ولی نه برای هکتور.
- یعنی چی؟ مهمه؟ فکر نمی کنم لازم باشه به کسی بگم. ولش کن.
بعد با انداختن بطری از پشت سرش به داخل سطل آشغال به جمله‌اش پایان داد و در حالی که سوت می زد به جمع و جور کردن اتاقش پرداخت.

نیم ساعت بعد/طویله خانه ریدل

- آقا به پیر به مرلین این نره. نمی شه دوشیدش.
تری این جمله را با اعصاب خورد خطاب به پلاکس گفت که طبق دستور بلاتریکس برای پرت کردن حواس اعضای تیم آمده بود.
- به من ربطی نداره. ارباب گفتن اگه این شتر می خواد اینجا بمونه باید یه کارایی‌ای هم داشته باشه یا شیر بده برم یا این که سلاخیش کنیم واسه شام فردا.
پلاکس در حالی که از جفتک های شتر جاخالی می داد این جمله را به اعضای تیم گفت که با قیافه‌ای پوکر‌فیس طور به او خیره شده بودند.
بالاخره گابریل سکوت ایجاد شده را شکست.
- آخه این عضو تیممونه نمی تونیم بدیم بخورینش که...
- خب پس شیرشو بدوشین بدین برم. الان مثلا این نارلکو نگاه کنین هر روز یه تخم لک لک تقدیم ارباب می کنه... وایستا ببینم! اصلا تو اینجا چی کار می کنی؟

نارلک بالش را از دست پلاکس بیرون کشید و در حالی که پر هایش را مرتب می کرد گفت:
- بلا گفت بیام بگم کار تموم شد. می تونین بیاین تو!

جیانا چشم هایش را تنگ کرد و نگاهش را از پلاکس به نارلک انداخت. حس کاراگاهی‌اش به کار افتاده بود.
- وایستین ببینم کدوم کار؟
- اِ... چیزه... منظورم شامه. پختنش تموم شد بیاین بریم که خیلی گشنمه.
نارلک این را گفت و با حلقه کردن بالش دور پلاکس او را هم سریع به سمت خانه کشید.
اعضای تیم هم از بس گرسنه بودند به دنبالشان به راه افتادند و بدون هیچ حرفی وارد خانه شدند. غافل از اینکه سم داخل غذایشان انتظارشان را می کشید. و البته نه فقط انتظار گابریل و جیانا.
بلاتریکس از بس عصبی بود دستش می‌‌لرزید و مقدار زیادی از سم هم در غذای اسکورپیوس و تری ریخته بود و در آن لحظه با صورتی قرمز در گوشه میز نشسته بود و با این که سعی داشت خودش را جدی نشان بدهد نشانه هایی از نگرانی در صورتش به چشم می خورد.
اعضای تیم در حالی که درباره بازی فردا حرف می زدند پشت میز نشستند و در میان نگاه های مشتاق سایر مرگ‌خواران شروع به خوردن کردند.




پاسخ به: مجموعه ورزشی طبقه هفتم جهنم (المپیک)
پیام زده شده در: ۱۹:۳۴:۱۳ دوشنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۱
#6
بدون نام


VS


چهار چوبدستی دار



پست اول



خانه ریدل/ جلوی در خزانه

- زود باش دیگه الان این پسره‌ی ملعون می‌رسه کلید می‌خواد. یه نفری نصف ثروت ما رو به باد داده. سریع تر قفل رو عوض کن!
لرد این دیالوگ را با تشر خطاب به قفل ساز بخت برگشته‌ای گفت که در حال عوض کردن قفل خزانه بود.

- چشم جناب لرد! ولی خب بالاخره دارم قفل عوض می‌کنم؛ یکم طول می کشه. الان تازه پنج دقیقه‌اس که شروع کردم.

لرد از پنجره نگاهی به حیاط خانه انداخت که در آن اسکورپیوس با مقنعه‌اش سوار بر جارو مشغول راهنمایی اعضای تیمش بود.
- به ما ربطی نداره! فقط تا آخر تمرین این ملعون وقت داری؛ اگه سریع تمومش نکنی تو می مونی و ما و چوبدستیمون.

- فسسس... پاپا فسسس.
لرد نگاهی به زیر پایش انداخت و با نجینی مواجه شد که داشت بین پاهایش می لولید.
- چی شده پرنسسمان؟ روحمان که چیزیش نشده؟
- پاپا... روح فسسس نه...پیتزا فسسسس!
- چی؟ بازم پیتزا می خوای؟ مریض می‌شی روحمون خراب می‌شه ها!
- پاپا... لطفا فسسس!
- پیتزا می دیم ولی این ماه باره آخره!
- باشه... فسس قبوله.

لرد در حالی که دم نجینی را گرفته بود و از در خارج می شد به بلاتریکس نگاهی انداخت و گفت:
- بلایمان... حواست به این ملعون باشه خرابکاری نکنه یه وقت!

لرد دم نجینی را کشید و به سمت آشپزخانه به راه افتاد.
وارد آشپزخانه که شدند بانو مروپ چادر به سر را دیدند که داشت با هدف کوچکی روی هوا که سیاه رنگ و گل گلی بود از قانون حجاب اجباری که وزیر تازه تصویب کرده بود شکایت می کرد. با کمی دقت بیشتر مشخص که آن نقطه سیاه رنگ لینی بوده که چادر به سر کرده.
- اِوا آووکادو مامان. تویی؟ به به پرنسس جانم که هست. چیزی می خواین؟

لرد در حالی که با گوشه چادرش خود را باد می زد گفت:
- دخترمان پیتزا می خواد. اومدیم بهش پیتزا بدیم.

بعد به سمت یخچال پیتزا ها راه افتادند، لرد در یخچال را باز کرد و با یخچال خالی رو به رو شد.
- کی پیتزا های پرنسسمان را خورده؟

نجینی بعد از رد کردن دو سه تا حمله عصبی با دمش به دست لرد ضربه زد تا توجه‌اش را جلب کند.
- پاپا... من پیتزا... فسسس!
- نگران نباش پرنسسمان الان همه رو احضار می کنیم که بیان پاسخگو باشن؛ بفهمیم کار کی بوده. لینی‌مان بیا!

لینی از کنار بانو مروپ پرواز کرد و به جلوی لرد آمد.
- بله ارباب کاری دارین؟

لرد دستش را به سمت لینی دراز کرد تا علامت شومش را فشار بدهد ولی از آنجایی که علامت لینی فقط به چشم خودش دیده می شد نتوانست پیدایش کند و لینی را در مشتش گرفت و فشار داد تا اون وسطا دستش به علامت هم بخورد.

دو ساعت بعد/پذیرایی خانه ریدل

- آقای محترم من هنوز منظورتونو متوجه نمی‌شم. شما می‌گین برم پیتزا ها رو بخورم یا اینکه پیتزا بدزدم؟

لرد در حالی که از شدت درماندگی با دم نجینی به سرش می کوبید که زیر چادرش خیس عرق شده بود کروشیویی حواله‌ی هکتور بدون مغز کرد.
- ما رو نگاه گیر چه ملعون هایی افتادیم! آخه ما چه گناهی مرتکب شدیم که باید مرگخوارامون اینا باشن؟ اَه... پختیم زیر این چا...
- آها فهمیدم! می خواین واستون معجون پیتزا بپزم؟
- بلایمااان... ما رو از دست این ملعون نجات بده! نفر بعدی رو بفرست تو.

بلاتریکس که پشت در داشت با موهایش ور می رفت و سعی داشت آن ها را زیر چادر فرو کند سریع به داخل اتاق دوید و بعد از بیهوش کردن هکتور با ملاقه‌ی خودش او را از اتاق بیرون کشید.
- ارباب دیگه کسی نمونده... این بی مغز آخری بود.
- پاپا... من پیتزا فسسسس...

لرد دستش را به سختی از پیچ و خم چادرش عبور داد و سر نجینی را نوازش کرد.
- ناراحت نباش دختر عزیزمان... دزد رو پیدا می کنیم.

لرد شروع به راه رفتن در طول اتاق کرد و داشت به دزد های احتمالی فکر می کرد که یکدفعه متوجه شد که نه کسی از دزدیده شدن پول هایش شکایت می کند و نه کسی از درد لگد خوردن فریاد می کشد.
- اسکور و تری کجان؟

بلاتریکس در حالی که هنوز سعی داشت مو‌های پرحجمش را به زیر چادرش هدایت کند گفت:
- دارن با اون دو تا محفلیا تمرین میکنن ارباب. الان چند روزه همش روی مبلای توی هال می خوابن که صبح زود برن واسه تمرین! دِ برین تو دیگه؛ الان باز این مأمورا میان واسه بازرسی!

یکدفعه لرد ایستاد و چراغی بالای سرش ظاهر شد که البته به خاطر کوتاه بودن سقف نصفش در سقف گیر کرد و شکست؛ ولی مهم نبود.
- برای چی واسه بازجویی نیوم... چی گفتی تو پذیرایی؟ یعنی نزدیک آشپزخونه بودن؟ زود باشین برین بیارینشون.


ده دقیقه بعد اسکورپیوس و تری در حالی به علت کمی مقاومت در چادر های خودشان گره خورده بودند جلوی لرد روی زمین در تلاش برای خارج شدن از هزارتوی چادرشان بودند. علاوه بر تری و اسکورپیوس، بلاتریکس کتی و پلاکس که دو مرگخوار تیم بدون نام بودند را هم برای بازجویی دوباره آورده بود و آن دو هم کنار تری و اسکورپیوس روی زمین پخش شده بودند.
- آی! تری لگد نزن از اون ور برو... این طرفم که بسته‌س!
- من نبودم بابا. پای کتی تو حلقته.
- اِی قاقارو بزنه به کمرت پلاکس. قلموتو از تو چشمم دربیار!
- می خوام ولی دستم زیر اسکور گیر کرده!

لرد که تا همانجا هم صبر و تحمل زیادی به خرج داده بود چوبدستی‌اش را به سمت توده سیاه‌رنگ جلوی پایش گرفت و با یک حرکت ملایم چوبدستی و پاره کردن چادر هر چهار نفر را آزاد کرد.
تری در حالی که سعی داشت با باقیمانده چادرش خود را بپوشاند کنار اسکورپیوس، پلاکس و کتی نشست و به لرد خیره شد.
لرد چوبدستی‌اش را در دستش چرخاند و بعد از تنظیم کردن چادر روی سرش آن را به سمت چهار نفری گرفت که جلویش نشسته بودند.
- خب... شروع می کنیم!


ببست دقیقه بعد بالاخره لرد از چرت و پرت گویی های مرگخوارانش به ستوه آمد.
- اَه... خسته شدیم دیگه. بالاخره کار کدومتون بوده؟
- ارباب ما که گفتیم کار ما ها نیست احتمالا کار اون یکی تیمه.
- نخیرم کار خودشونه.

لرد عرق پیشانی‌اش را پاک کرد و از جایش بلند شد.
- ما دیگه به ستوه اومدیم. همتونو به جهنم تبعید می کنیم هر وقت بالاخره تصمیم گرفین که کار کدوم یکی از شما ملعون ها بوده خبرمون کنین.
لرد این را گفت و چوبدستی‌اش را به سمت مرگخوارانش گرفت و با یک حرکت آنها را که سعی در فرار داشتند غیب کرد. بعد هم آن را به سمت محفلی های تیم های چوبدستی دار و بدون نام که پشت شیشه منتظر بودند گرفت و آن ها را هم محو کرد.




پاسخ به: چیژ کشان کریم آباد
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۰۲ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
#7
ترنسیلوانیا


VS


چهار چوبدستی دار



پست دوم


چند ساعت از رسیدن ناگهانی لرد و مرگ‌خوارانش گذشته بود و اعضای تیم روی چمن های محوطه مدرسه نشسته بودند و در حالی که سعی داشتند اتفاقات امروز را هضم کنند به غروب خورشید نگاه می کردند.
- آخه برای چی قبول کردی که براشون مسابقه بدیم؟
صدای جیانا بود که داشت از اسکورپیوس شکایت می کرد.
- خب به نظر خودت می تونستم قبول نکنم؟ ندیدی چقدر وسایلشون پیشرفته بودن؟ مطمئنم اگه بخوان می تونن تو یه چشم به هم زدن پودرمون کنن. تازه ما که بالاخره باید با ترنسیلوانیا بازی کنیم؛ حالا اگه نماینده اینا باشیم چی می‌شه؟
- آخه اینا معلوم نیست اصلا از کجا اومدن!
- خودشون گفتن دیگه. از یه جهان موازی اومدن. فقط یه چیزی... تاریخی که اینا گفتن ازش اومدن مربوط به قرون وسطا می شه. اینا چجوری انقدر پیشرفته‌ان؟

گابریل که بعد از چند ساعت حرف نزدن صداش کمی گرفته بود گفت:
- تو جهان های موازی هیچ چی بعید نیست. حتی اگه یه دایناسور سخنگو هم از یه جهان موازی بیاد تعجبی نداره.

تری از جاش بلند شد و رو به بقیه ایستاد.
- بچه ها من میگم بیاین مسابقه رو برگزار کنیم. اینا رو ولش کنین. بالاخره چه بخوایم چه نخوایم باید مسابقه بدیم. اینا خیلی قوی‌ان! دیدین که با هرکول چی کار کردن.

اسکورپیوس نگاهی به بدن نیمه بیهوش هرکول انداخت که دو متر آن طرف تر به این حالت () روی زمین افتاده بود و شتر داشت با سم هایش مشت و مالش می داد.
- خب تقصیر خودشه! می خواست عین دیوونه ها نپره طرف لرد سیاه!
- به هر حال باید مراقب باشیم. الانم بهتره بریم بخوابیم. باید فردا برای مسابقه آماده بشیم.


فردا صبح اعضای تیم بعد از دو ساعت گشتن دنبال شتر که غیبش زده بود و پیدا کردنش در حال چرا وسط چمن های محوطه به سمت دروازه های مدرسه به راه افتادند.
- نمی فهمم! چرا باید مسابقه رو توی لندن برگذار کنیم؟ همینجا توی هاگوارتز مگه چشه؟
- تری! از دو ساعت پیش تا حالا این بار صدمه که داری اینو میگی. گفتم که لرد گفته که تیم مورد علاقش مال لندنه. برای همینم مسابقه اونجا برگزار می‌شه...

اعضای تیم تا رسیدن به بیرون مدرسه با هم جر و بحث کردند ولی به محض پا گذاشتن به بیرون متوجه نکته مهمی شدند.
- اِ... اسکور!
- بله گابریل؟
- الان ما چجوری باید بریم به لندن؟
- میگ میگ!
اسکور پیوس چشم غره‌ای به میگ میگ رفت.
- ساکت باش میگ میگ سر و صدا نکن. خب به نکته خوبی اشاره کردی... راستش بهش فکر نکرده بودم. به نظرتون می‌شه برگردیم تو مدرسه و با پودر پرواز بریم؟
- فکر نمی کنم تو ورزشگاه لندن شومینه باشه که ما بخوایم بریم توش.
- مییگ مییگ!

با فریاد میگ میگ‌ اعضای تیم همه با تعجب به او نگاه کردند و حتی شتر هم دست از نشخوار کردن برداشت.
گابریل به میگ میگ که در آن لحظه دمش را به سمت اعضای تیم می چرخاند اشاره‌ای کرد و گفت:
- بچه ها فکر کنم منظورش اینه که دمشو بگیریم.

اعضای تیم همگی به سمت میگ میگ رفتند و دمش را گرفتند؛ البته به استثناء شتر که چون دست نداشت پشت میگ میگ نشست.
- خب الان چی شد؟
صدای اسکورپیوس بود.
- میگ میگ!

یکدفعه تمام اعضای تیم احساس کردند از زمین بلند شده‌اند و صورتشان کش می آید. تصاویر صحنه های اطراف به سرعت از جلوی چشمشان رد می شد و چیزی درست دیده نمی شد.
چند ثانیه بعد میگ میگ ترمز کرد و اعضای تیم به جلو پرتاب شدند؛ البته کسانی که دم میگ میگ را گرفته بودند خیلی پرت نشدند ولی شتر که پشت میگ میگ نشسته بود و دستگیره‌ای نداشت با پرتابی قوسی شکل با دیوار رو به رو برخورد کرد.
تری به سختی در حالی که هنوز از ترس تیک می زد بلند شد و خاک شلوارش را تکاند.
- فکرشم نمی کردم که یه روز اینو بگم. ولی واقعا اتوبوس شوالیه رو ترجیح می‌دم.

گابریل در حالی که کتاب هایش را که بعد از ترمز روی زمین پخش شده بود را جمع می کرد پرسید.
- خب الان اینجا کجاست؟ لندنه؟
- بله اینجا لندنه! به موقع رسیدین! مسابقه تا یک ساعت دیگه شروع می شه؟

همگی با تعجب به غریبه‌ای که در کنار دیوار به شتر تکیه داده بود نگاه کردند.
- اِ... ببخشید؛ شما کی هستین؟
- اوه... معذرت می خوام یادم رفت خودمو معرفی کنم. من کریم هستم. مدیر این ورزشگاه! البته اینجا همه کریمن! چون اومدین تو منطقه‌ای کریم آباد. ولی بعدا برای این حرفا وقت هست زود باشین بیاین رختکنتونو نشونتون بدم. اوه راستی این آقاهه هم با شماست؟ به نظر مشنگ میاد.
- ما مشنگ نیستیم؛ هرکولیم!
- خب پس همتون با هرکول بیاین دنبال من.


یک ساعت بعد اعضای تیم چهار چوبدستی دار داخل رختکن نشسته بودند و از پنجره با داخل زمین کوییدیچ نگاه می‌کردند.
صدای جمعیت کر کننده بود و مشخص نبود چه کسی دارد چه تیمی را تشویق می‌کند‌. بین جمعیتی که روی سکو ها نشسته بودند بخش های زیادی به رنگ قرمز دیده می شد که از حضور ویزلی ها خبر می داد.
از دریچه جایگاه گزارشگر مشخص بود و یوان آبرکرومبی که پشت میکروفون نشسته بود به خوبی دیده می شد.
در دوسمت یوآن هم لرد سیاه و دامبلدور نشسته بودند و منتظر ورود نماینده هایشان بودند.
داخل رختکن هم خیلی آرام نبود!
تری مرتب تیک می زد و همه جا را لگد مال کرده بود.
هرکول سومین جارویش را هم شکسته بود و داشت دنبال جاروی جدیدی می‌گشت.
میگ میگ هم مرتب دور رختکن می دویید و سر همه را برده بود.
اسکورپیوس می‌خواست بلند شود و اعضای تیمش را آرام کند که ناگهان صدای سوت داور برای ورود به زمین به گوش رسید.




پاسخ به: اسکله تفریحی
پیام زده شده در: ۲۲:۱۳:۲۴ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۱
#8
لرد سیاه نگاهی به صف مرگ خواران انداخت و منتظر داوطلبی شجاع شد ولی زهی خیال باطل. حتی یک مگس هم جلو نیامد.
- یارانمان! همین حالا داوطلبی از میانتان جلو بیاید و ضد عفونی شود.

لرد سیاه با امیدواری به مرگ خواران نگاه کرد ولی نه تنها کسی جلو نیامد بلکه همه یک قدم عقب تر رفتند.
دیگر داشت صبر لرد سیاه تمام می شد.
- باشد خودمان انتخاب می کنیم. اممم... تری تو بیا!

باقی مرگخواران قبل از عوض شدن نظر لرد سیاه تری را با اردنگی به جلو پرتاب کردند.
تری از جایش بلند شد و در حالی که از شدت استرس، پایش بندری می رفت با طلسم فرمان لرد جیغ کشان به سمت تونل ضد عفونی به راه افتاد.
مامور سریع در تونل را کامل باز کرد و تری را به داخل هل داد و بعد از بستن در و فشار دادن چند دکمه روی دیواره تونل روی صندلی‌اش نشست و منتظر ماند.
لرد سیاه و مرگ خواران با شگفتی به تونل خیره شده بودند.
ناگهان صدای تری به گوش رسید؛ ولی نه صدای جیغ دادش بلکه صدای خنده‌اش.
بعد از دو دقیقه خنده های تری متوقف شد و تری در حالی که هنوز لبخندی بر لب داشت از سمت دیگر تونل بیرون آمد.
- ارباب خیلی باحاله! عین حموم خودکاره. البته یکم قلقلکتون میاد ولی خیلی حال می ده.
بعد هم بدون توجه به مرگ خواران که منتظر دستور لرد برای هجوم به تونل بودند به سمت کشتی به راه افتاد.




پاسخ به: باشگاه اسلاگهورن
پیام زده شده در: ۱۶:۵۴:۲۹ چهارشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۱
#9
لرد سیاه در حالی که با خشم به اسلاگهورن نگاه می کرد و می خواست او را بچلاند با نفس عمیقی خشمش را فرو خورد.
- نفر بعدی جلو برود و جسمی فدا کند.
در همان لحظه نگاه لرد به راهرو افتاد.
- آن سگ چکمه پوش کیست که دارد فرار می...؟ تری!

تری در حالی که داشت خیلی سوسکی از راهرو فرار می کرد به سمت لرد برگشت.
- ووااق!
- به زبان آدمیزاد بگو. اینگونه متوجه نمی شویم.

تری ناچار به شکل انسانی‌اش در آمد.
- بله ارباب! با من کاری داشتین؟
- جایی تشریف می بردین؟
- ارباب با اجازه‌تون من یه جایی دعوت دارم باید رفع زحمت کنم.
- اول یه چیزی تقدیم این ملعون ها بکن بعد برو.
- ارباب من که چیزی ندا...
- بلایمان!

بئاتریكس در حالی که چوبدستی‌اش را به سمت تری گرفته بود از صف مرگ خواران خارج شد.
- کروش...
- نه غلط کردم. نزن... میدم. بفرمایین!

تری با چشم های گریانش دست هایش را به طرف پاهایش برد و چکمه هایش را در آورد و به اسلاگهورن تحویل داد.
اسلاگهورن چکمه ها را در دستش گرفت و نگاهی به آنها انداخت.
- خوبه. قدیمیه ولی پول خوبی بابتش می‌دن. با این حال... تو یه چیز دیگه هم بده.

لرد کمی فکر کرد. به تری که داشت زار می زد نگاهی کرد و باز فکر کرد. با بئاتریكس که چوبدستی‌اش را به سمت تری گرفته بود نگاهی کرد و باز هم فکر کرد‌‌.
رو به ایوان و رودولف کرد و گفت:
- بگردید اتاق این ملعون را.

تری از شدت شوکی که به او وارد شده بود غش کرد و لرد هم به سمت مرگخواران برگشت.
- تا این ها اتاق این ملعون را می‌گردند شما دست به کار شوید.




پاسخ به: ورزشگاه عرق جبین (کیو سی ارزشی)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۴:۲۰ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
#10


VS





پست دوم





چند روز از گرفتن بسته از مستر الاغ می گذشت ولی اسکورپیوس حتی یک کلمه هم درباره آن با اعضای تیمش صحبت نکرده بود و از آنها خواسته بود که ذهنشان را روی بازی پیش رو متمرکز کنند و تمرین کنند تا در صورت جواب ندادن نقشه آمادگی کافی داشته باشند.
فقط سه روز تا مسابقه مانده بود که هر سه عضو دیگر تیم با نوک خوردن از جغد سمج اسکورپیوس مجبور به بیدار شدن و دل کندن از تخت گرم و نرم خود شدند.
هر سه غرولند کنان به سمت سرسرای بزرگ رفتند، آنجا به هم پیوستند و به سمت محوطه مدرسه به راه افتادند.
به محض رسیدن به حیاط مدرسه نسیم صبحگاهی خنکی را حس کردند و در حالی که به غرولند کردن ادامه می دادند خمیازه‌ای نسبتا طولانی کشیدند.
خورشید تازه داشت از پشت کوه ها بیرون می آمد و اشعه های نورش پس از عبور از شبنم های روی برگ ها که خبر از باران دیشب می دادند به شکل رنگ های زیبایی روی زمین سنگ فرش شده می افتادند.
هنوز کسی بیدار نشده بود و همه جا را سکوتی دلنشین و آرامش بخش فرا گرفته بود که پرندگان با صدای زیبایشان سعی در شکستن آن داشتند.
هیچ کدام دلیل این همه تمرین را درک نمی کردند.
همین دیشب اسکورپیوس تا ساعت دو صبح مرتب به سراغشان می آمد تا درباره بازی صحبت کند و حالا هم...
- آخه کدوم احمقی تا حالا ساعت سه و نیم صبح پاشده تمرین کوییدیچ کرده که ما دومیش باشیم؟
- تری راستش یه نفر این کارو تو ژوئن سال ۱۹۵۳...
- خیلی خب بابا غلط کردم. باز این علامه دهر درونش فعال شد.
هر سه ادامه مسیر تا رختکن را در سکوت سپری کردند. به محض اینکه می خواستند وارد رختکن شوند صدایی به گوش رسید.
- پیس...

گابریل پشت ردای جیانا و تری را که داشتند وارد رختکن می شدند کشید و به سمت اسکورپیوس که سرش را از بین بوته‌هایی در نزدیکی زمین بیرون آورده بود اشاره کرد.
به سمت اسکورپیوس راه افتادند و بعد از رد شدن از بین بوته ها کنارش روی زمین نشستند.
قصد داشتند به محض دیدن اسکورپیوس سه نفری به سرش بریزند و حسابش را کف دستش بگذارند ولی با توجه به محل ملاقاتشان تصمیم گرفتن فعلا این کار را به طور موقت به تاخیر بیندازند و فقط به یک پس گردنی که از طرف تری زده شد اکتفا کردند.
اسکورپیوس که گردنش را می مالید بلافاصله بعد از نشستن آنها شروع کرد.
- خب! همونطور که حتما می دونین امروز تمرینی نداریم...

پایان این جمله مصادف بود با یک پس گردنی دیگر اما اینبار از جانب گابریل.

- اِ... نمی دونستین؟
- یعنی چی؟ یعنی می خوای بگی که ما رو بلند کردی آوردی اینجا که بگی تمرین نداریم؟

اسکورپیوس با بلند کردن دستش گابریل را ساکت کرد.
- آره تمرین نداریم. چون امروز نوبت تمرین تیم تف تشته.

تری با تعجب به اسکورپیوس زل زد.
- نکنه می خوای بریم جاسوسی‌شونو بکنیم؟
- نه! منظورم این نبود. کارمون در رابطه با اینه...
اسکور بسته‌ای را که از مستر الاغ گرفته بودند را از جیبش خارج کرد و روی زمین گذاشت.
- هر چی که هست طبق گفته مستر تا نیم ساعت دیگه راه می افته و هرکی اطرافش باشه رو برای مدت نسبتا کوتاهی ناپدید میکنه. باید برسونیمش دست تیم اونا.
- اون وقت چجوری؟
- راستش... یه نقشه‌ای دارم.

چند دقیقه بعد جیانا در حالی که بسته را در جیبش می چپاند از بوته ها بیرون آمد. نفس عمیقی کشید. به اعضای تیم تف تشت نگاهی انداخت که داشتند برای شروع تمرین آماده می شدند و به سمتشان به راه افتاد.
- سلام گودریک! چطوری؟

گودریک برگشت و با جیانا رو به رو شد که داشت قدم زنان به سمتش می آمد.
-‌ اوه... سلام جیانا اینجا چیکار می کنی؟

جیانا نفس عمیق دیگری کشید و چیز هایی که اسکورپیوس گفته بود را برای گودریک بازگو کرد.
- اِ... خب راستش ما تو خانوادمون یه رسمی داریم. قبل از مسابقه به تیم حریف یه هدیه کوچیک می دیم و کاپیتانشون هم باید اونو در حضور اعضای تیم باز کنه... بفرمایید!
جیانا بسته را در دستان گودریک گذاشت و عملا از آنجا فرار کرد.
بعد از دور زدن زمین کوییدیچ برای شک نکردن گودریک وارد بوته ها شد و کنار بقیه نشست.
- دفعه بعدی خودت باید بری سراغ اینجور کارا اسکور.

ولی اسکورپیوس فقط به گودریک زل زده بود که داشت اعضای تیم را صدا می زد تا بسته را باز کنند.
- فقط بیست ثانیه...
این را گفت و شروع به شمردن کرد.
- بیست... نوزده... هجده... هفده...
- میگم... گفتی شعاع قدرتش چقدره؟
صدای تری بود.

- گفتم که... دقیق یادم نیست! ولی فکر کنم یه چیزی حول و حوش شصت هفتاد متر بود. نه... هشت... هفت...
اسکور شروع به شمردن کرد و متوجه فرار اعضای تیمش نشد.
- سه... دو... یک... حالا وقتشه... اِ... کجا رفتین؟

درست در همان لحظه دستگاه در دست گودریک شروع به لرزیدن کرد و نور سبز آبی درخشانی از خود منتشر کرد که تمام ورزشگاه را روشن کرد.
بعد موجی از دستگاه خارج شد و بعد از محو کردن اعضای تیم تف تشت به اطراف حمله‌ور شد.
اسکورپیوس در حالی که با شگفتی به موج زل زده بود در آن بلعیده  شد؛ و اعضای تیمش که بیهوده جیغ زنان فرار می کردند هم در آن فرو رفتند.
چند ثانیه بعد نه خبری از اعضای دو تیم بود و نه خبری از زمان برگردان و موج درخشانش.
محوطه دوباره در سکوت مطلق فرو رفته بود.



اعضای دوتیم در حالی که روی زمین چمن پوش شده‌ای افتاده بودند از خواب بیدار شدند.
خورشید کاملا طلوع کرده بود و همه جا روشن شده بود. همگی از جای خود بلند شدند و به اطراف خود خیره شدند. خبری از زمین کوییدیچ و مدرسه نبود و انگار در وسط جنگلی بزرگ با درختان بلند و سرسبز ایستاده بودند.
طوطی ها از بالای سرشان عبور می کردند، سنجاب ها از روی درختان خزه گرفته با ترس به تازه وارد ها خیره شده بودند و سگ های آبی هم با سرعت در حال ساخت سدی بر روی رودی در همان کنار بودند.
اگر شرایط آن قدر دهشتناک نبود مطمئنا همگی از این همه زیبایی تحت تاثیر قرار می گرفتند.
گابریل از همه زودتر خود را جمع و جور کرد و سکوت را شکست.
- اینجا دیگه کدوم قبرستون درّه‌ایه اسکور؟ اون موج چی بود؟
تا اسکورپیوس خواست جوابی بدهد چند نفر از پشت درخت ها بیرون پریدند.
همه آنها به جز یکی لباس هایی از پوست گرگ پوشیده بودند و با چوبدستی های کج و کوله‌ای آنها را هدف قرار داده بودند.
- شما کی هستین؟
این همان شخصی بود که به جای پوست گرگ لباسی از جنس پوست خرس قهوه‌ای داشت.
- آلفرد؟

مرد چوبدستی‌اش را پایین آورد.
- گودریک؟
- تو اینجا چی کار می کنی؟ تو مگه نمردی؟
- می بینی‌ که زنده‌ام و صحیح و سالم اینجا وایستادم.

گودریک و مرد خرسینه پوش یکدیگر را در آغوش کشیدند و با دعوت گودریک برای صحبت و توضیح شرایط به پشت یکی از درخت ها رفتند.
درست در همین لحظه تری لگدی به اسکورپیوس زد.
- آخ... تری صد دفعه بهت گفتم هیجان زده که می شی اونوری وایستا پامو داغون کردی.

تری لگد دیگری به ساق پای اسکورپیوس زد و گفت:
- این یکی تیک نبود. کاملا واقعی بود. اصلا می فهمی چی کار کردی اسکور؟ اون آلفرد خرسینه پوش بود. تو کتابای تاریخی نوشته شده آلفرد خرسینه پوش به چهار بنیان گذار تو ساخت مدرسه کمک کرده. یعنی اگر این آلفرد خرسینه پوش باشه که مطمئنا هست این یعنی تو ما رو با زمان برگردونت عملا آوردی به عصر حجر.

اعضای تیم تف تشت که تازه متوجه ماجرا شده بودند داشتند به سمت اسکورپیوس حمله‌ور می شدند که گودریک و آلفرد از پشت درخت ها بیرون آمدند.
آلفرد به سمت بازیکن ها رفت و لبخندی زد.
- سلام! من آلفرد خرسینه پوش هستم. رئیس جادوگر ها.
گودریک همه چی رو برام تعریف کرد. به زمان ما خوش اومدین.
راستش زمان برگردونتون رو افرادم برداشتن.
اگر می خواین پسش بگیرین باید کاری رو انجام بدین.
راستش الان در حال حاضر تیم های ما بازیشون افتضاحه.
چندین ساله که آرزو به دل موندم که یه بازی درست و حسابی ببینم.
گودریک گفت که قرار بوده که مسابقه‌ای رو برگذار کنین. شما مسابقه رو برگذار کنین و منم زمان برگردونتون رو پس می‌دم. چطوره؟

همگی با تعجب به او خیره شدند و در نهایت با دیدن سر تکان دادن گودریک به نشانه اینکه حرفش را قبول کنند مسابقه را پذیرفتند.



در سه روز بعدی اعضای دو تیم در آلونکی در نزدیکی زمین کوییدیچی عهد قجری شب را صبح می کردند و صبح تا شب هم مشغول تمرین بودند.
علاوه بر این آلونک آلفرد سه نفر را هم برای کامل شدن ترکیب تیم چهار چوبدستی دار معرفی کرده بود.
اوّلی مشنگی قوی هیکل به اسم هرکول بود که می‌توانست حتی بزرگترین درختان را با مشتی خورد کند.
دوّمی پرنده‌ی آبی رنگ نسبتا بزرگی به اسم میگ میگ بود که سرعت فوق‌العاده‌ای داشت.
و آخرین فرد هم شتری بود که معلوم نبود دقیقه چه مهارتی دارد.

سه روز مهلت تمام شد و روز مسابقه فرا رسید. اعضای هر دو تیم در آلونک منتظر توصیه های نهایی کاپیتان خود بودند.
از بیرون صدای هیاهوی جمعیت به گوش می رسید.
هیچ کدام فکرش را هم نمی کردند که روزی در عصر حجر کوییدیچ بازی کنند.








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.