هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۳:۳۵:۰۴ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#1
تغییر جبهه! تغییر جبهه!

رز، من توسط بابا دامبلدور، هدایت شدم! بابا گفت برای اثبات حسن نیتم اینجا بیام!

میشه منم بپیوندم؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵:۲۳ جمعه ۲۲ مرداد ۱۴۰۰
#2
نام: رابرت هیلیارد.

گروه: ریونکلاو.

رتبه خون: دورگه.

پاترونوس: قوچ!

جارو: نیمبوس ۲۰۰۱.

چوب دستی: چوب درخت سپیدار و ریسه قلب اژدها.

ویژگی های ظاهری و اخلاقی: شوخ طبع - خسته - باحال - گاهی هم بداخلاق! - چشمانی پر رنگ تر از عسل - مو هایی فرفری و پریشون - حدودا ۱۷۰ متر.

معرفی کوتاه (شایدم بلند!): رابرت هیلیارد... معروف به رابرت میلیارد! فردی پولکی و عاشق تجارت و کسب و کار، او یک دورگه است و پدرش یک مشنگ است اما مادرش یک اصیل زاده واقعی است! او در سنین کم عاشق تجارت بود از همان سن با کسب و کار های کوچک مانند آدامس فروشی توانست تا سنی که درخواست نامه مدرسه علوم و فنون هاگوارتز آمد و او می خواست به دنیای جادویی برود که با خود گفت: "مگه بدون پول میشه؟!" و بعد هم رفت و حسابش را که حدودا یک میلیارد و نیم پول داشت را برداشت و به دنیای جادویی در کوچه دیاگون اولین قدم های جادویی اش را گذاشت و پولش را اول به تبدیل گالیون کرد و بعد بهترین تمام وسایل را خرید!
او در سال اول و دوم هاگوارتز توانست، تجارت حل تکالیف را در مدرسه راه بیاندازد و با این کار نانش را در روغن زد اما در سال سوم، در خارج از مدرسه یک دکه زد و وارد تجارت تقلب فروشی شد و از این کار توانست پولی حدودا سه برابر سود های دفعات پیش سود کند!
در سال چهارم دیگر با این بچه بازی ها خداحافظی کرد و وارد تجارت حمل فنون شد... او تمام فنون مورد نیاز را که بهش می گفتند به آنها یاد می داد و پول خوبی به جیب می زد و سال پنجم هم بر همین روال گذشت اما در انتهای سال پنجم او تصمیم می گیرد وارد تجارتی بهتر و قوی تر و پر پول تر شود بنابراین وارد تجارت قاچاق اسلحه جادویی تیر به همه جا انداز شد و هر روز نونش بیشتر از قبل در روغن غرق می شد ولی خوشبختانه بابا دامبلدور پشتش بود!


***


سلام، لطفا تغییر بدید!


انجام شد.


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۲ ۱۳:۲۸:۴۸

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲۳:۴۶:۰۵ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰
#3
سلام ارباب!
میشه اینو نقد کنید؟

ممنون!


نقد پست شما ارسال شد.






ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۲ ۲۲:۳۶:۰۳

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۳۱ پنجشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۰
#4
هافلپافی ها هنوز داشتند اسکورپیوس را با نگاه سرزنش آمیزی می نگریستند، اما دریغ از اینکه اسکورپیوس معنای نگاه آن ها را بفهمد! این سکوت برای مدتی ادامه داشت تا اینکه علیرضا گورکن صدای "عر عر" از خود در آورد...

-هوی مردک! بلند شو از رو علیرضای عزیزمون!
-راست میگه، بلند شو مردک!

بالاخره اسکورپیوس از روی علیرضا بلند شد و دستش را به کمرش گرفت و با صدایی گرفته که حاکی از درد سقوطش بود، گفت:
-حالا که هستین، خب زود باشید علائمش رو بگین دیگه!

آگلانتاین عصبی شده بود، یعنی چی که آنها وارد مذاکره با اسکورپیوس، اجل معلق آگلانتاین بشوند! و از طرف دیگر، یعنی چه که یک نفر نصف سود را بگیرد و یک گروه ۱۰۰ نفره هم نصف دیگر سود! مطمئنا درصد سود یک گروه باید بیشتر از درصد سود یک نفر باشد!

-هوی، تو اسکورپیوس! می خوای سر هافپافی ها رو کلاه بذاری؟ از نظر خودت این کار امکان پذیره؟ اون هم با وجود منِ تیزهوش؟

اسکورپیوس سرش را خاراند، مثل اینکه رو دست خورده باشد عصبی شد و با پرخاش و حالتی حق به جانب گفت:
-خب فیفتی فیفتیه دیگه! چون من ایده رو دادم من باید بیشتر بگیرم! اما از روی اینکه من خیلی منصفم پنجاه پنجاه کردم!
-فکر کردی با یه دسته گاو طرفی، احمق؟ هشتاد بیست، من پایین تر نمیام!

اسکورپیوس جوش آورده بود،‌ او می خواست جواب آب داری به اگلانتاین بدهد که ناگهان صدای رز را شنید...

-یعنی چی؟ شما روی غیرتتون قیمت گذاری می کنید؟ هرگز اجازه نمی دم چنین کاری بکنید! علیرضا نفس منه... عشق منه... و همینطور همه ما!

اگلانتاین و اسکورپیوس، هر دو چشمانشان از ناراحتی و تعجب پر شد! اگلانتاین بر خود لعنت می فرستاد که چرا اعتراض کرده است و اسکورپیوس نیز بر او لعنت می فرستاد که چرا اعتراض کرده است!

-رز، این بچه مو سفیده گفتش علیرضا رو عین روز اول میده بهمون دیگه! تازه سهممون هم بیشتر کرده!
-نه هیچ راهی نداره! من نمیذارم علیرضا رو بازیچه دستتون بکنید!

آگلانتاین اسکورپیوس را به گوشه ای دور از رز کشید و در گوشش گفت:
-این بیشرفی محضه! ولی می تونیم بدزدمش! اما اگه شرط هشتاد بیستیم رو قبول کنی!

اسکورپیوس آهی کشید و در ذهنش با خود به این نتیجه رسید که باز هم بهتر از هیچ چیز است و بعد با صدایی غمگین گفت:
-باشه!


ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۱ ۱۴:۰۷:۲۱
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۱ ۱۶:۲۸:۰۷
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۱ ۱۸:۴۸:۴۴
ویرایش شده توسط رابرت هیلیارد در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۲۱ ۱۸:۵۱:۲۶

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱:۳۷ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#5
پیتر نصفه و نیمه روی زمین افتاد و نعره زد:
-کجایین شما؟ چرا من رو نمی گییییییرییییییین!
مرگخواران تازه حواسشان به او جمع شد...

-با این چی کار کنیم؟
-یک پیتر نصفه و نیمه به چه درد ما می خوره؟
-همونطور عادیش بدردمون نمی خورد! چه برسه به نصفه اش!
-والا!

پیتر از شنیدن این حرفای مرگخواران خیلی غمگین و ناراحت شد، بالاخره او پیترشان بود، محافظ حقوق حشراتشان و... همین! او برای مرگخواران هیچ فایده ای غیر از این نداشت...
-پیتر! عزیز دل ماست! چرا این حرف ها رو پشتش می زنید؟!
این صدای لینی بود، یک پیکسی که تنها حشره مرگخواران تا آن روز بود!

-تو دیگه چی میگی لینی؟!
بلاتریکس-هاگرید این را گفت و بعد به روی لینی اخم کرد، هر چند که اخم در پشت چهره هاگرید معلوم نمی شد!
لینی ناراحت بود، اشک در چشمانش حلقه زده بود، اما گریه نکرد چون می دانست در میان مرگخواران جایی برای آدم های سوسول نیست پس به هر نحوی که بود خودش را به چپ و چال می زد تا اینکه بلاتریکس-هاگرید با شور و شوقی وصف نشدنی گفت:
-خب دیگه، وقتشه بریم تا شونه رو بدست بیاریم! هی شما که اون گوشه عین بز زل زدین، حواستون به اون هاگرید غوله باشه، نمی خوام وقتی بیام دردسری ببینم!
و بعد با جسم هاگرید شروع به راه رفتن کرد و به در خانه ۱۲ گریمولد رسید...
-عهههه کلیدا کو پس؟
بلاتریکس کلید ها را از جیب هاگرید برنداشته بود، او ناچار بود که در بزند پس به مرگخوارا علامت داد که برن و تو جنگل کنار خونه منتظر بمونن...

-عهههه! هاگرید! چه خبر؟
-ویزلی... عه چیز نه، آرتور!
-یک لحظه فکر کردم مرگخوار شدی منو صدا می زنی ویزلی! اما مرلین رو شکر نشدی!

هاگرید شیطانی خندید و گفت:
-معلومه که نمی شم! نمی خوای بذاری بیام؟
-چرا چرا بفرما!
بالاخره مرگخواران به داخل محفل راه پیدا کردند، حال یک ساعت نهایی شروع شده بود، یک ساعتی که تعیین کننده مرگ و زندگی بود!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰:۳۰ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#6
پس نیام بلا؟


رابرت عزیز

این که چقدر صبر کردین یا چند بار درخواست دادین برای عضویت مهم نیست. فقط از این نظر مهمه که علاقه تونو نشون می ده. چیزی که مهمه اینه که ایرادهاتونو برطرف کنین.

یه سری ایراد هست که بعد از ورود به گروه می تونین بر طرف کنین. من هستم. بقیه هستن. راهنمایی می کنیم. کمک می کنیم. ولی یه چیزایی هست که قبلش باید بر طرف بشه.
شما شدیدا در مورد سوژه ها و نحوه پیش بردنشون مشکل دارین. این یه اشکال اساسی و مهمه که قبل از ورود به گروه باید برطرف بشه. چون برای ماموریت ها مشکل ساز می شه. پست های اعضای خوب و تثبیت شده رو بخونین.
به این که چطوری سوژه رو پیش بردن دقت کنین. می تونیم خلاقیت به خرج بدیم. می تونیم تغییر ایجاد کنیم. ولی همه اینا باید سر جای مناسب خودشون باشن.

شخصیت هاتون هم مشکل داره. ولی این مشکل اساسی نیست. این راحت بر طرف می شه.

فعلا تمرکزتونو فقط روی سوژه و مسیرش بذارین. مطمئن باشین ما هم دوست داریم کلا همه به ما بپیوندن!



ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۴ ۱۸:۵۴:۴۰

بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: قرعه های اسرار آمیز هکتور
پیام زده شده در: ۱۳:۴۶:۱۳ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#7
سلام هک!
این از اولی
این از دومی

سه امتیازی بی زحمت!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۱۳:۴۳:۰۴ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#8
روزگارانی در دیاگون!


روزی روزگاری در کوچه دیاگون، رابرت هیلیاردی بود، پولدار!
این رابرت قصه ما سال اولی بود که قصد تحصیل و تسهیل در مدرسه علوم و فنون هاگوارتز را داشت! رابرت قصه ما برای خرید حیوان خانگی اش به مغازه حیوان خانگی فروشی در دیاگون مراجعه کرده بود...
-سلام جناب!
این صدای رابرت بود که به مرد پیر خمیده ای سلام می داد، پیرمرد با صدایی گرفته گفت:
-سلام بچه جون، چی می خوای؟
رابرت که چندان خوشی نداشت با نام بچه جون صدایش بکنند، صدایش را صاف کرد و رو به پیرمرد گفت:
-آقای محترم من بچه جون نیستم! لطفا حواستون به صحبتایی که از دهانتون در میاد باشه...
پیرمرد که عصبی شده بود، کمرش را صاف کرد و گفت:
-اووووو! ببین کی داره چی میگه! خوشم اومد ازت بچه! بگو چی میخوای؟
رابرت که کمی گیج و خوشحال شده بود، چند سرفه کرد و بعد با دست به یک گربه اشاره کرد و گفت:
-اون گربه رو میخوام، جناب!
پیرمرد کمی نگاه کرد ولی به دلیل کهولت سن نتوانست ببیند پس به رابرت گفت:
-میشه بیاریش؟
رابرت سر تکان داد و گربه را آورد و گفت:
-این، این گربه سیاهه، با پاهای سفید رنگ، خوشگله، نه؟
-آره، گربه آرومیه بچه! بخریش، حدودا میشه ۶۰ گالیون بخاطر خاص و آ...
رابرت که نمی خواست توضیح اضافه ای بشنود، گفت:
-آقا لازم نکرده توضیح بدید چرا قیمتش اینقدره! بفرمایید این پولتون.
و بعد رابرت گربه اش را بر روی شانه اش گذاشت و ‌گفت:
-خب گربه جون! اسمت رو میذارم نازپا! خوش اومدی نازپا جون!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۲۳:۵۷:۱۹ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#9
-اما فرزندم، شاید چند لاخه از ریش مبارکمان در اثر فشار کنده شود!
-خفه شو مردک!
لرد که می خواست هر چه زودتر از تیمارستان رها شود، با قصد ریش دامبلدور به سراغش رفت...
-نه فرزندم، نیا جلوتر، مرا عصبی نکن فزند خلافم!
-چییییی؟! لرد سیاه رو تهدید می کنی پیرمرد خرفت؟! به چه حق؟! هان؟!
دامبلدور که عصبی شده بود، اخمانش در هم رفت و پیرهنش را کند و تمام خالکوبی هایش که نشان از دوران تاریکی اش بود نمایان شد...
-می بینی بچه جون؟! برو با هم قد خودت بازی کن!
لرد که نمی خواست ابهتش در مقابل یک پیرمرد از هم بشکند، گفت:
-برو اون ور پیرمرد! برای ما بازی نیا، ما خود بازی ایم!
دامبلدور که حال بسیار عصبی تر از حال پیشش بود، ناگهان با یک بشکن چوبدستی اش را که یک چوبدستی کج و معوج مانند بود ظاهر کرد و بعد چوبدستی را به سمت لرد گرفت و گفت:
-ریدل دیگه زیادی شاخ شدی برا خودت، وقته یکی شاخاتو بشکنه...
لرد که تا به حال دامبلدور را به این شکل ندیده بود، حیرت زده شده بود ولی سعی کرد تا جایی که می تواند حیرتش را نشان ندهد و با عصبانیت رو به دامبلدور گفت:
-که اینطور! رو ارباب تاریکی چوبدستی می کشی! دامبلدور از حدت فراتر رفتی، پس من رو دعوت به دوئل می کنی...
و بعد لرد هم با یک بشکن چوبدستی اش را فرا خواند، دامبلدور که تازه به خودش آمده بود، گفت:
-چی شده فرزندم؟


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۰۷ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
#10
سلام پروفسور دراکولا... عه نه دلاکور!
تکلیف:
به عنوان تکلیف، مثل گابریل که به زور پیشگوییشو واقعی کرد، شما هم در قالب رول پیشگویی کنید و برای تبدیلش به واقعیت دست به کارای مختلف بزنید.
_______________________________
رابرت به عنوان آخرین نفر از کلاس خارج شد، او همیشه به عنوان آخرین نفر از کلاس خارج می شد چرا که اعتقاد داشت در خلوت بهتر می تواند وسایلش را جمع کند!
وقتی که داشت خارج می شد با خودش به پروفسور دلاکور بد و بیراه می گفت، بدون آنکه بداند پروفسور پشت اوست!
-رابرت چیزی می گفتی؟
رابرت که از ترس گرخیده بود با چهره ای رنگ پریده صورتش را برگرداند و با صدایی ریز گفت:
-نه پروفسور، چرا شما الان از کلاس بیرون اومدید؟
-باید به تو جواب پس بدم که چرا این موقع از کلاس خودم بیرون اومدم؟
-نه پروفسور، اما آخه...
-رو حرف استادت اما میاری؟ به استادت بد و بیراه میگی؟ رابرت تو باید سخت ترین تنبیه عمر بی ارزشت رو بشی! تو...
-پروفسور! تو رو خدا سخت نباشه!
-حرف استادت رو قطع می کنی؟ به تنبیه استادت اعتراض می کنی؟ رابرت جرمات داره سنگین تر میشه!
رابرت که نزدیک بود بزند زیر گریه ناگهان پروفسور را دید که با صدای بلند گفت:
-همه بیاین اینجا!
جادو آموزان که همگی به مرز دیوانگی رسیده بودند، خود را به کری و کوری زدند اما پروفسور به این راحتی پا پس نکشید او شخصا به دنبال جادو آموز های کر و کور رفت و آنها را هم آورد! تا اینکه با صدای بلند گفت:
-جادو آموزان، امروز رابرت می خواد برای اینکه از جرم هاش تبرئه بشه سه تا پیشگویی کوتاه مدت بکنه...
رابرت با شنیدن پیشگویی ناگهان بر خود لرزید، پروفسور با چشم و ابرو به رابرت علامت داد که بیاید و رابرت که نمی دانست چی کار کنه رفته وسط جماعت جادو آموز!
-عه خب چیز... سلام!
جادو آموزان با نگاه اتهام آمیزی به او نگاه کردند و بعد رابرت گفت:
-عه خب من پیشگویی می کنم... آهان!
رابرت ایده نابی به ذهنش رسید او رو به جادو آموز ها گفت:
-الان باید قهوه بخورید تا من پیشگویی کنم!
و بعد ناگهان با یک تکان دادن چوبدستی اش قهوه ها ظاهر شدند...
-خب بیاشامید!
پروفسور دلاکور و جادو آموزان با نگاهی اتهام آمیز تر به رابرت نگاه کردند و بعد با هم فنجون را هورت کشیدند:
-هورتتتتتتت!
رابرت سعی می کرد آرامشش را حفظ کند اما این کار بدون پول هایش بسیار سخت و طاقت فرسا بود، بلاخره رابرت به خودش آمد و گفت:
-خب الان همه قهوه‌شون رو خورده‌ن نوبت پیشگویی رسید، می خوام اولین پیشگویی ام رو درباره پروفسور بکنم، پروفسور لطفا فنجونتون رو بدید.
پروفسور با حالتی اتهام آمیز تر گفت:
-بیا رابرت.
و بعد فنجون را داد، رابرت به فکر این بود که چه خالی ای ببندد تا اینکه ناگهان چشمش به لرد افتاد، که در صد متری آنها داشت راه می رفت و به سمتشان می آمد، رابرت با صدای بلند گفت:
-پروفسور، پروفسور، الان یکی میاد که شما با دیدنش ویبره می رید و ناگهان لرد آمد و پروفسور شروع به ویبره رفتن کرد...
-وااای!
رابرت خواست از کلاس در برود اما نتوانست چرا که پروفسور یقه اش را از پشت به ستون گره زده بود...
-پیش بینی دوم!
رابرت یک آن گرخید به جادو آموزان و پروفسور نگاه کرد، او با یقه گره زده اش زیاد جایی نمی توانست برود بنابراین به سمت جادو آموز مورد نظر یعنی تری، چشمک زد و گفت:
-فنجونت رو بده تری!
تری پا شد و فنجان را آورد و بعد هم نشست و بعد رابرت گفت:
-هوممممم! تا دو دقیقه دیگه صندلیت میشکنه!
رابرت عاشق فن ها بی چوبدستی بود و سریع یک بشکن زد به سمت صندلی تری، تری گفت:
-اینکه چیزی نشد؟
شترققق!
صندلی تری شکست! رابرت خوشحال بود اما پروفسور نه! پروفسور رو به او گفت:
-خب بدک نبود، سومی هم بگو...
رابرت سه باره گرخید او دوباره فنجان پروفسور رو برداشت و بعد نگاه به وایتکس های آن طرف سالن کرد...
-پروفسور، پورفسور، بشکه وایتکس هاتون تا بیست ثانیه دیگه می ریزه...
-امکان نداره!
پلخخخخخخ!
تمام وایتکس ها ریخت، این پیش بینی رابرت درست از آب در اومده بود و او خیلی خوشحال بود، پروفسور شبیه دیوانه ها شده بود و گفت:
-آآآآآآآآآ!
و بعد با جیغ و داد شروع به دیویدن در سالن کرد، و جادوآموزان با لبخند به او نگاه کردند و رابرت هم ‌شروع به قهقهه زدن کرد!


بابا دامبلدور!

یه ریونی خفن...

Only Raven






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.