هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (اسکورپیوس.مالفوی.)



پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۲۸ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#1
فرستنده: اس اس پیوس[مخفف اسکورپیوس]
آدرس: نمی توانم چیزی بگویم، امیدوارم من را ببخشی


گیرنده: فرد منتخب
آدرس: هر جا که بتوانی آن راپیدا کنی!


سلام!
امیدوارم حالا که داری پیام را میخوانی من را مسخره نکنی چرا که این حرف من باید اعتماد تو را جلب کند. شاید با خودت فکر کنی چرا باید اعتماد تو را جلب کنم و باید به این سوالت این‌گونه پاسخ دهم که حرفی که میخواهم به تو بزنم یک راز است یک راز بسیار جالب.
تا حالا رازی را کشف کرده ای؟ اگر کشف نکرده ای باید به تو بگویم راز ها همیشه آدم ها را کنجکاو می کند. اگر بفهمی رازی در جریان است و فرصت کشف آن داری آیا راز را کشف نمی کنی؟ اگر جواب تو به این سوال نه است باید بگویم همین الان نامه را ببند و خودت را از شر فهمیدن این نامه خلاص کن چرا که این راز بزرگ است و به کسی نیاز دارد که بتواند آن آن را کشف کند.
بزار همین الان یک چیز را برایت معلوم کنم. اگر در حال خواندن این نامه هستی باید شجاع و نترس باشی چرا که این نامه ممکن است روی احساسات فرد تاثیر بگذارد. شاید من را بخاطر این نامه سرزنش کنی و شاید این حقت باشد ولی بذار یک را همین الان چیز بهت بگویم این نامه محرمانه است. شاید حتی خواننده این نامه به من بخندد و من را دلقک صدا زند و شاید حتی این نامه به دست ادم های نا اهل هم افتاده که من از این مورد متاسف هستم چرا که این نامه کپی دیگری ندارد و فقط یکی است یکی.
شاید الان داری من را بخاطر دور زدنت سرزنش میکنی. بهت حق می دهم ولی تو هم باید به من حق بدهی چون که این راز بسیار بزرگ و خطرناک است بسیار خطرناک. الان روی کلمه خطرناک تاکید کردم چرا که دوست دارم اگر شرایط خواندن این نامه را نداری از خواندن این نامه منصرف شوی. منصرف نشدی؟ اشکال ندارد مجبورم بهت بگویم...از همان اول هم باید بهت می گفتم. ولی میدانی این نامه روی من هم تاثیر گذاشته و من را هیجان زده کرده که این نامه را برای تو بنویسم و تو را از راز ی که فهمیدم باخبر کنم. می دانی بدترین چیز های موجود چیست؟ دانستن راز و ندانستن راز از آن هم بدتر است و حتی من این را می دانم دارم تو را اذیت می کنم چرا که اشتیاق تو دقیقه به دقیقه و خط به خط بیشتر میشود.
شاید تو از آن خواننده هایی باشی که نامه را از اخر میخوانی و باید بگویم من از این نوع خواننده ها بدم می آید...ولی تو ناراحت نشو، چون که نظر من اهمیت ندارد و راز این داستان با اهمیت ترین راز تو است. من آدم پر حرفی هستم و این همیشه خودم و دیگران را ازار می دهد مخصوصا خواننده های این نامه را. میخواهی نگرانت کنم؟اگر نمیخواهی این دو سه خط را نخوان و اگر میخوانی امید وارم نگرانم شوی. الان که دارم این نامه را مینویسم جانم در خطر است و هر لحظه ممکن هست دستگیر شوم ولی نترسید نامه را تمام میکنم! از ترس های من میتوان به دستکاری نامه اشاره کرد و اگر دیدید من در نامه پرحرف بودم - شما را دور زدم - سعی کردم درباره این راز توضیح دهم خودم آن را نوشتم و از کجا معلوم حتی این را هم تغییر نداده اند.
میروم سراغ راز: خیلی کنجکاو هستید؟ درست گفتم؟ افرین به خودم! بهت هشدار می دهم اگر ترسو هستی این نامه را ببند و آتش بزن و فکر کن نامه ای در کار نبوده. خب شروع میکنم هری پاتر را خوانده ای؟ اگر نخوانده ای میتوانی تا آن زمان خواندن این نامه را متوقف کنی و مشغول خواندنش شوی! میخواهم راز خودم را بیان کنم و الان خیلی هیجان زده ام...تمام هری پاتر واقعی است. تمام چیزی که رولینگ نوشته واقعی است. باورت میشه؟ دیگر نیش و کنایه دیگران را نمی خواد در مورد بچگانه بودن هری پاتر تحمل کنی. هیجان زده ای؟ من هم هیجان زده ام و حالا فهمیده ای! امید وارم راز را راز نگه نداری و آن را برای همه بگویی...امیدوارم به حرفم نخندی.

دوستدار تو: خودم


کسی ندید که؟




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۵:۵۵:۳۹ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰
#2
ایوا فکر کرد. چرا باید اصلا به کتی کمک میکرد. اون الان باید به فروشگاه های سرتاسر لندن حمله میکرد و شیر، مرغ تا جون آدمیزاد رو یک جا می‌بلعید. البته به این هم فکر کرد که لرد سیاه روی مرگخوارانش حساس است و اگر میدید کتی ناقص شده و ایوا که همراهش بوده هیچ کاری نکرده عصبانی می شد و آن وقت ایوا باید بی‌خیال هر چی غذا و فروشگاه میشد.

- گفتی مگس؟ مگس تو لونه ی زنبور ها؟
- آره، به همراه کلی تله و سیستم های دزدگیر که خیلی پیشرفته و مرگبارن و از کندو محافظت می کنند.
- اونوقت چرا یه کندو باید همچین سیستم های دفاعی ای داشته باشه؟
- زنبور ها و مگس ها بخاطر رعایت نشدن حقوقشون توسط آدم ها به لینی شکایت کردن و لینی براشون اینا رو تهیه کرده!

یک ایوا میدانست نباید جانش را بخاطر کسی به خطر بندازد .پس باز هم فکر کرد. یادش آمد روزی که در شهر در حال گردش بود و به فروشگاه ها و خوراکی های مردم حمله میکرد پوستری را دید که بجای اینکه آن را بخواند قورتش داد اما بخاطر مزه ی بدش بالایش آورد و سپس محتوای آن را خواند و حالا بخاطر مزه ی بد آن یادش بود چه چیزی روی پوستر نوشته.

نقل قول:
هر چی میخواین فقط زنگ بزنید.
شماره:7777777

چند دقیقه بعد


- به سامانه اس پیوس خوش آمدید .جهت درخواست عدد ۱ و سپس یک سکه را در درون تلفن بیندازید و سپس دکمه را فشار دهید و درصورت انتقاد لطفا قطع کنید.

ایوا بدون توجه به رفتار های کتی سکه ای از جیب کتی در آورد و در درون تلفن انداخت و سپس دکمه را فشار داد.

- مشترک گرامی لطفا صبر کنید تا تماس شما وصل شود.

ایوا منتظر ماند و سپس تلفن بوقی خورد و ایوا فهمید وقت شروع درخواستش است.

- سلام شما اب دهن مگس دارید؟
- گفتی آب دهن مگس؟ آره داشتم...ولی چند دقیقه پیش یه حشره آبی اومد و یه ذره در مورد حقوق حشرات ویز ویز کرد و بعدش کل آب دهن مگس رو پیش خرید کرد و رفت! ...ولی حالا برای شما اب دهن تسترال داریم میخوای؟
- نه ممنون!
- وقت ما رو گرفتی؟

سپس تلفن قطع شد. ایوا انتظار نتایج بهتری را داشت.

- بهتره همون راه عملی رو انجام بدیم!



ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۶ ۱۵:۵۹:۱۲

کسی ندید که؟




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۳:۳۷:۰۰ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#3
- تو اخراجی!

حالش خوب نبود. شغلش را از دست داده بود و از الان یک بیکار علاف بیشتر نبود. حالا چطور میخواست خرج خانواده اش را بدهد و شکم آنها را سیر کند؟ البته که این فکر هایش بیهوده بودند. مگر چند آدم درست حسابی دیده اند که زلزله بچه داشته باشد و بخواهد خرج آنها را بدهد؟ این فکر ها فقط باعث می شدند ناراحتی اش را توجیه کند وگرنه دلیل دیگری نداشت.

- آخه چرا؟
- چرا و درد! تو باید مشکل ایجاد کنی، کارت همینه... آخه اینجا ستاد بلا های طبیعیه! سیل رو ببین. تو اروپا کلی مشکل ایجاد کرده و هیچکی هم تا حالا کاری نکرده، و یا آتش سوزی رو نگاه کن...کلی از جنگل های روی زمین رو سوزونده و کلی آدم رو بی خونه کرده، اون وقت تو چی؟... رفتی تو ایران باعث زلزله شدی! مگه جا کم بود؟ اونا اینقدر مشکل دارن که کسی اصلا به تو اهمیت نمیده!
- این دلیل نمیشه که.
- دلیل میشه. حالا هم برو بیرون و در رو پشت سرت ببند.

و رفت بیرون. به همین راحتی اخراج شد. حالا دیگر فکر کردن و فکر نکردن روی حالش تاثیری نداشت.

بیرون از ستاد بلا های طبیعی

به خوبی به ساختمان ستاد نگاه کرد، چرا که دیگر اینجا را نمی دید و این آخرین حضورش در این مکان بود. به خاطراتش فکر کرد، به لحظاتی که با آتش سوزی و طوفان سر کشور ها آوار می شدند و مشکل می ساختند و کرم می ریختند؛ لحظات خوبی بودند ولی دیگر به پایان رسیدند.
- خداحافظ!

بلافاصله بعد خداحافظی صحنه جلویش به صورت مه در آمده و سپس محو شد. خودش را در پارک یافت. جایی که زلزله، بلاهای زیادی به سر زمین و ساکنانش آورده بود.

او جسم مادی نداشت و در واقع در هوا شناور بود و کسی او را نمی دید و به او سلام نمی کرد. حالا که اخراج شده بود سعی کرد مزایای این اخراج را ببیند ولی مزایایی ندید مگر بیکاری و اتلاف وقت.

سعی کرد جسم مادی ای به خود بگیرد، ولی در این کار موفق نشد. چرا که این کار را بلا های طبیعی به ندرت انجام دادند و این حرکت حتی به پشم نداشته شان هم نبود. آنها هیچوقت به اخراج شدن فکر نمیکردند.

- چرا نمیشه؟

مشغول انجام حرکت بود که ناگهان صدایی پر ابهت و خشن توجه او را جلب کرد.
- فرزند مان برو شکار اما دور نشو. حوصله نداریم در به در دنبالت بگردیم.
- فس پاپا! :nagini:

چهره فرد هم مانند صدایش با ابهت بود. ماری سبز و غول پیکر روی گردنش ول میخورد. صورت و سری بدون مو داشت که نور آفتاب را منعکس میکرد و صحنه زیبایی را پدید آورده بود. هاله ای سیاه از او منتشر میشد که باعث میشد نزدیک هر کسی شود بلافاصله پا به فرار بگذارد.
اینقدر محو شخص با ابهت شده بود که نفهمید تغییر شکل داده و به صورت کوتوله ای با کلاه بابانوئل در آمده است.

نام او را شنیده بود. ولدمورت کبیر و سیاه، بزرگترین جادوگر قرن.

- ولمان کن کوتوله بی قواره! ما ارباب ولدمورت کبیریم.

کوتوله-زلزله تا بزرگترین جادوگر قرن را دید به سمت او هجوم برد تا به مرگخواران بپیوندد و این چند ساعت بیکاری اش را جبران کند.
- من خواست مرگخوار شد.
- عین جن خانگی هم حرف میزنی؟ اگه میخوای مرگخوار شی برو تو تاپیک عضویت مرگخواران درخواست بده تا بلا بررسی کنه.
- من خواست الان مرگخوار شد.
-

چند دقیقه بعد-خانه ریدل ها

- یکی بیاید این را از ما جدا کند. کوتوله بد قواره بد فرم دروغگوی نفهم.
- ارباب این کیه؟
- به تو ربطی نداره اسکور... خودش میگه زلزله هست. کوتوله بد قواره بد فرم دروغگوی نفهم تظاهر کننده.
- هست ارباب! امروز تو روزنامه خوندم زلزله اخراج شده و به شکل یه کوتوله در اومده.
- گفتی زلزله؟

روز مسابقه رختکن تیم کوییدیچ، اسلایترین

- این کوتوله چیه اسکورپیوس؟
- بلا من بی گناهم، این تصمیم ارباب هست. گفته زلزله کاپیتان باشه و منم روش نظارت کنم.
- میخواین معجون بهش بدم؟
- بچه ها نگران نباشین، ما همگی میتونیم!
- ولی من هنوزم نگرانم بچه ها.
- بچه ها اسممون رو خوندن، بیاین بریم!

آن بغل ، ستاد بلا های طبیعی

- خودم شنیدم.
- یعنی مجبوریم؟
- چاره ای نداریم!
- اصن نقشه چیه؟
- نون خور اضافه! باید تو بازی به صورت نامحسوس شرکت کنیم و کاری کنیم ماموریت زلزله خوب پیش نره و از مرگخوارا اخراج بشه و همه ی توجه ها به ما جلب شه.

زمین بازی، ورزشگاه غول های روی غار نشین

- سلام خدمت تماشگران ریز و کوچیک و غول های درشت و هیکل دار! من یوآن آبرکرومبی هستم و امروز با متخصص کوییدیچ آقای کمالات پرست رودولف لسترنج خدمت تون هستیم تا بازی بین اسلایترین و هافلپاف رو گزارش و کارشناسی کنیم. ... آقای رودولف لسترنج خودتون رو معرفی کنید.
- سلام خدمت ساحره های عزیز و باکمالات! ... و بقیه!

- میریم سراغ معرفی بازیکنان تیم هافلپاف! دروازه بان، شتر، از مصر و بیابان ها...راستش من شنیدم این شتر رو فقط بخاطر کمبود بازیکن خریدن، قیمت ارزون و بازدهی پایین!


- شتر مونث هست یا مذکر؟

- آقای لسترنج، الان؟ لطفا بس کنید آقای لسترنج. ادامه میدیم...مدافعان جسیکا تازه وارد و دیوار دفاعی...چی؟ مگه این تقلب نیست؟ از پشت صحنه میگن نیست، ادامه میدیم... مهاجمان، زاخاریاس که فقط یه تکه روح ازش مونده و معلوم نیست میخواد نظارت بکنه یا نه.‌ آموس دیگوری پیر و فرتوت که توپ و سرخگون رو از هم تشخیص نمیده بدشانس. و آخرین مهاجم دسته بیل هست که میگن اسکورپیوس از تیم مقابل فروخته بهشون و در آخر جستجوگر شون نیکلاس که بیشتر از اینکه دنبال اسنیچ باشه دنبال پول و شهرت هست و ظاهرا کسی بهش اهمیت نمیده.

- سلام به ساحره های تیم هافلپاف!
همین که آقای رودولف گفت! بازیکنان هافلپاف وارد زمین میشن و حالا ترکیب تیم اسلایترین رو اعلام می کنم... دروازه بان خود دروازه بان هست. مدافع ها: بلاتریکس لسترنج خشن و خوفناک و اسکورپیوس...چیز هست انگار دارن میگن اسپانسر این برنامه هست...پوشک مای جادوگر بخرین ... و مهاجم ها: کاپیتان هکتور دگورث گرنجر...چی؟ کاپیتان نیست؟ بله انگار کاپیتانی این مسابقه بر عهده زلزله هست که بصورت کوتوله در اومده...ادامه میدیم! پلاکس بلک نقاش از فامیل های داوینچی و تینر دشمن داوینچی و هر چی پلاکس و پلاستیک...بازیکنان اسلایترین هم وارد زمین میشن.
- سلام پلاکس باکمالات.

- بله، ببینید یه گروه کوتوله هم وسط زمین هست و عینک دودی رو چشماشونه و کت سیاه پوشیدن... یکم عجیبه. به هر حال... بازی با سوت داور شروع میشه و همزمان هر سه گروه به توپ حمله ور میشن! بله کوتوله ای از جنس آتش توپ رو گرفته و به سمت آسمون پرت می کنه! قصدش از این کار چیه؟ همزمان با شوت شدن توپ دسته بیل به آسمون میره و توپ رو عین سوباسا و برگردون در هوا به سمت دروازه اسلایترین میفرسته و گل ...گل به نفع هافلپاف.
دوباره بازی شروع می‌شه. توپ رو اسلایترین میگیره و بازی رو از دروازه شروع میکنه. در یه لحظه زلزله توپ رو میگیره و با نیروی جنبشی قدرتمندی توپ رو به سمت دروازه هافلپاف شوت میکنه... و بله! توپ میره که گل بشه و نمیشه، سیل! سیل جلوی حلقه ها رو گیره و توپ گل نمیشه. عجب شانسی! هافلپافی شادی میکنند و بازی رو ادامه میدن. گل! چی شد یک دفعه؟ بله توفان و رعد برق توپ رو میندازن تو حلقه اسلایترین و بیست صفر میشه نتیجه! الان مجبورن یه توپ رو جایگزین توپ قبلی کنن... انگار توپ قبلی کباب شده و دل منم هوس کباب کرده هوس رطب کرده...

چلق! [صدای خش میکروفون]

- از الان من رودولف لسترنج هم کارشناسم هم گزارشگر و متاسفانه یوآن مشکلی براش پیش اومده و امکان همکاری نداره. و ساحره های عزیز زیبا و ...

چلق!

- آقای رودولف از کلمات معلوم الحال استفاده نکن!

- بله من رودولف لسترنج ادامه بازی رو گزارش میکنم!
ببینید چی شده تا من خواستم گزارش کنم هافلپاف به لطف قدرت های غیبی صد و ده به صفر جلو افتاده و تنها چیزی که میتونه اسلایترین رو نجات بده اسنیچ طلاییه... و اسلایترینی ها که اینو میدونن دارن میگردن دنبال اسنیچ طلایی تا به جستجو گرشون کمک کنن!


قطب شمال

اسنیچ طلایی یا همان گوی طلایی در کنار خرس های قطب ماهی شکار میکرد و غافل از اینکه به دنبالش میگردند تفریح می کرد و خوش می گذراند.

عده ای فرصت طلب مشنگ هم داشتند ازشان عکس می گرفتند تا در کانال های خودشان به عنوان موجود ماورائی ارسال کنند و ملت مشنگ را تعجب زده کنند.

از قرار معلوم، اسلایترینی ها امید بیهوده ای داشتند!


کسی ندید که؟




پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۷:۲۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#4

مرحله دوم جام آتش

- جون مادرت به جرم هات اعتراف کن تا مجبور نشدم شکنج ات کنم!
حالش اصلا خوب نبود. او را مسئول شکنجه کردن بدترین مجرم قرن کرده بودند و این برایش مسئله خوبی نبود. زندانی ای که بسیاری از شکنجه گر های وزارت خانه را شکنجه و دیوانه کرده و کمبود شکنجه گر به بار اورده بود.
سرنوشت او هم داشت مثل سرنوشت شکنجه گر های قبلی میشد و این برایش ناامید کننده بود.

- ددی من هری پاتر معروفه، و مادرم همسر ددی معروفه ...من بی گناهم!
- به شمشیر سرکادوگان به جرم هات اعتراف کن.
- کدوم جرم؟
- همه دیوارای هاگوارتز و لندنی که صورتی کردی، از توزیع عروسک بین بچه های هاگوارتز، از جیغ و لوس بودنت، کشتن چند نفر به خاطر بی احترامی به عروسک ها!
-
اسکورپیوس در اشتباه بود اعتراف گرفتن از ته تغاری خانواده پاتر لی لی لونا پاتر غیر ممکن بود مگر...
- خوب اشکال نداره...میگم همه دیوارای هاگواتز و لندن رو سیاه کنن و همه عروسک ها رو پاره!
- نه نکن این کار رو! من بر جرم ها اعتراف میکنم.

تیر اسکورپیوس گرفت.
خوب بود اعترافی کردی و الان مجازاتت رو وزارت خونه فرستاد و همون چیز هایی که گفتم اجرا میشه.


کسی ندید که؟




پاسخ به: سفر با زمان برگردان
پیام زده شده در: ۲۳:۲۸:۱۸ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#5
مرحله دوم جام آتش



نماینده اسلایترین

هوا روشن و خورشید در حال طلوع کرده بود. امروز روز سرنوشت سازی برایش بود. امروز باید خودش را برای مهمترین امتحان زندگی اش آماده میکرد.

- پسرم! صبحانه ات آماده شد، بیدار شو!
-
- پسرم بیدار شو دیر شد!
-
- د میگم پاشو. خستم کردی!
- چی چی شد؟ خواب موندم؟

به ساعت نگاه کرد. به موقع بیدار شده بود. عرق روی پیشانی اش را پاک کرد. این صحنه را در کتاب خوانده بود ولی برخورد مادرش ذره ای فرق میکرد که این چنان هم مهم نبود.

- عزیزم بلاخره بیدار شدی؟ زود بیا صبحانه بخور تا روی تسترالم بالا نیومده.
- چشم مامان!

تعجب کرده بود که مادرش زود اخلاقش عوض میشود و امروز هم این تغییر اخلاق و احساسات بیشتر بود. مادرش را سرزنش نمی‌کرد، چون امروز روز حساسی بود و مادرش هم نمی توانست احساساتش را کنترل کند حداقل امروز برایش این کار سخت تر بود.
لباس های خوابش در اورد و لباس هایی که مامانش تا کرده و انتخاب کرده بود پوشید و مرلین را شکر کرد که همچین مادری دارد.

- عجله کن عزیزم وگرنه صبحانه ات سرد می شه، زود تر بیا!
- چشم مامان الان تموم میشه.

پوشیدن لباس هایش را تمام کرد و در را باز کرد و آماده رفتن شد و از اتاقش خداحافظی کرد.
- خداحافظ!

رفت. اتاقش را ترک کرد و رفت.

- زود صبحانه بخور دیر شد.
- چشم مامان.

صبحانه خوردن را تمام کرد و آماده رفتن شد. قبل از رفتن همه چیز را با خودش تکرار کرد تا یادش بماند.

-اول کنترل، دوم فشاور نیاوردن به خود، سوم رها سازی!

باخودش فکر شاید اگر پدر داشت الان او هم در حال انرژی مثبت دادن به او بود و با نداشتن پدر کمبود بدی را در بدن خود حس میکرد. ولی مادرش برای او هم پدر بود و هم مادر.

فش!

خود را روبه روی وزارت سحر جادو اپارات کردند. ساختمان بزرگی بود با صدای عجیب و غریب از داخل آن. البته برای او آدم های این ساختمان ادم های خوبی نبودند، چون انها افراد فشفشه را خطر بزرگی می‌دیدند. برای همین امروز امده بود اینجا تا ازمون برای طلسم همه کاره بدهد.
طلسم هم کاره برای کسانی که جادو نداشتند نعمت بزرگی بود. هر فشفشه ای باید سعی کند طلسم همه کاره را به دستی انجام دهد تا مورد تایید واقع شود.

- عزیزم من اجازه ندارم باهات بیام، ولی برات ارزوی موفقیت می کنم.

مادرش او را ترک کرد. اما به محض رفتن مادرش تشنه به خون هایش ظاهر شدند.
- تو اومدی اینجا چیکار؟
- ما اصلا نیازی به تو نداریم بهتره بری!
- برو و دیگه بر نگرد.

اماده شد که درس درس حسابی به انها بدهد و برایش اصلا مهم نبود که این کارش چه نتیجه ای دارد.

چرق!

باید رفت روی پوست موزی و نقش بر زمین شد. پایش از درد کبود شده بود و راه رفتن را برایش سخت کرده بود.
- ببین به من چه ماموریتی دادن... باید از یه دست پاچلفتی مواظبت کنم.

این صدا چه بود و چرا از سر او شنیده میشد. این سوالی بود که حتی باعث شده درد از خاطر او برود.
- تو کی هستی؟
- من هستم .
- چی؟
- من اسمم ``.
- چی؟
- نمی‌دونم چی شده نمیتونم اسمم رو تلفظ کنم.
فقط ماموریت دارم مواظبت باشم.
- از من؟
- اره از تو! بیا حالا یه درس درست حسابی بهشون بدیم.

همزمان با حرف گوینده مرموز بچه های روبه رویشان قلنج های گردن و دستان شان را شکستند و مشت هایشان اماده.

- مرلین به دادم برسه! اومدی ازم مواظبت کنی الان انداختیم تو دردسر!
- نه، نگاه بکن! منو تو میتونیم...از این فرصت به عنوان چالش برای خودمون استفاده کنیم. تازه تو مبارزه منم راهنمایی ایت می کنم اخه خودم هم تو استفاده از توانایی های بدن استادم..
- زحمت میکشی واقعا.

با گفتن این حرف همزمان بچه ها با مشت های گره کرده از خشم به انها نزدیک می شوند تا انها را در جا کیش کنند.
البته او این را حدس زده بود. پس تمام قدرتش را گرفت فشرده کرد و آماده شد تا انرژی اش را ول کند که...
- همین الان خودتو بنداز زمین!
- چی؟ الان و این موقع؟
- جون خودت همین الان همین کار رو بکن.
- باشه.

خودش را انداخت. مانند کسی که بخواهد پولی از بیمه بگیرد و فیلم مانند خودش را نقش بر زمین کرد.

- اخ مردم! اخ مردم...ای کشتنم...خونم رو ریختند و خوردند...ای زدنم...ای...
- چرا داره اینطوری میکنه؟ مثل بی جادو بودن عقلم نداره؟
- زده به سرش!

کارش نتیجه داد.خودش را هم متعجب کرد.

- اهای شماها! چه کارش دارید؟ بزنمتون ده تا ازتون در بیاد؟

- ما؟
- نه جد اباد خودتون. بیاین کارتون دارم.
- غلط کردیم، به مرلین ببخشید مون.
- بخششی در کار نیست.

علت حرف گوینده مرموز را شنید. باورش نمیشد نتیجه بدهد. کاری که او نتوانست در تمام عمرش علیه دشمنانش انجام دهد را گوینده مرموز در عرض چند دقیقه انجام داده بود. حالش بهتر شد شاید بادیگاردش زیاد هم بد نبود.


کسی ندید که؟




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۲۱:۰۶:۱۵ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#6
این اصلا مارو ندید، ما کله ی ارباب ولدمورت کبیریم!
لرد سیاه یه نگاه به دیزی و نگاه به چهره پر ابهت خودش میندازه و سپس با فکر اینکه اگر به حالت قبلی خودمان برگردیم کاری میکنیم همه به ما توجه کنند به طور نامحسوس قل میخوره و عین توپ بولینگی که بخواد هدفش رو کله پا کنه حرکت می‌کنه و در حین راه رفتن به خاطرات قبل ناقص شدنش فکر می‌کنه و حسرت میخوره.

- کجا کجا باکمالات؟
این چه طرز حرف زدن با ماست؟ ما ارباب ولدمورت کبیریم، خجالت بکش ملعون!

اما رودولف هم مثل بقیه کسایی که لرد سیاه تا حالا باهاشون برخورد کرده حرفش رو نادیده میگیره.
- از کمالاتت بگو؟
- یکبار هم که باید به موقع پیدات بشه نیستت بلا! در ضمن کمالات ما به تو ارتباطی نداره.

واکنش لرد سیاه تاثیر برعکسی رو رودولف می‌ذاره. بهرحال رودولف هست همه چیزش برعکسه و الگوی رفتاری مناسبی نداره.
- چه زبون تندی، ازش کمالات جاری میشه.
-


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۶ ۲۱:۵۲:۳۲

کسی ندید که؟




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۲:۲۷:۵۷ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#7
- اینجا دیگه کجاست؟
لرد سیاه به فضای اتاق نگاه کرد. بنظرش اشنا می آمد. صدای قلوپ قلوپ در اتاق شنیده میشد. معجون های رنگ و وارنگ در اتاق خودنمایی می کردند و صاحب اتاق مشغول هم زدن چیزی در پاتیلش بود و همزمان اواز هم میخواند. لرد فهمید اتاق چه کی است، اتاق برترین و ناموفق ترین معجون ساز قرن هکتور دگورث گرنجر.

- کی بود؟
هکتور به محض اینکه صدای شکستن شیشه رو می‌شنوه به منبع صدا نگاه می‌کنه و فکری در ذهنش شکل میگیره.

- دستیار کروی سخنگو!
- ما دستیار کسی نیستیم، ما ارباب ولدمورت کبیر هستیم.
- معجون دوست داری؟
- متنفریم!
- پس دوست داری.

معلوم بود هکتور تحمل جواب منفی رو نداره.

- ما ارباب ولدمورت کبیریم و از معجون متنفریم!
- بیا بریم دستیار خوبم، می‌خوام روت معجون هام رو امتحان کنم.

ظاهراً بدشانسی های لرد سیاه داشت به اوج خودش می رسید.


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۶ ۱۲:۳۷:۳۲

کسی ندید که؟




پاسخ به: حمله!!!!!!
پیام زده شده در: ۱۱:۲۸:۵۱ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#8
چی؟ ما نارگیل هستیم؟ ما ارباب ولدمورت کبیر هستیم!

اما میمون بعد از حرف لرد سیاه لبخندش بزرگ تر هم میشه و در عین حال لبخندی شیطانی هم روی صورتش نمایان میشه.
- توپ نارگیلی!
ما توپ نیستیم! ما لرد سیاه هستیم!

از قضا همون روز میمون دومینیک دوست هاشم به خونه ریدل ها دعوت کرده بود و الان داشت می‌رفت توپ نارگیلی رو نشونشون بده تا باهم فوتبال بازی کنن.
- ما رو بذار زمین، ما توپ نیستیم!
- توپ نارگیلی.

بعد چند دقیقه میمون سر لرد سیاه رو می‌بره پیش دوستاش تا باهم یه دست فوتبال بازی کنن.
- بچه ها فوتبال!


کسی ندید که؟




پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۲۳:۳۹:۲۵ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰
#9
- ببین چه کار کردی!

خوشحال بود. امروز روز خوبی بود. البته از بعضی لحاظ، برای او تمام روز هایش ناخوشایند و بد بودند. اما در آن لحظه فکر می‌کرد که شاید توانسته مقداری از نفرت قبلی‌اش به اربابش را نشان بدهد.

آن روز، مثل همیشه از خواب بلند شده بود. اول از هر کاری ردای کثیفش را تکاند تا شاید کمی تمیزتر بشود، و بعد جای خواب کثیفش را مرتب کرد. باید قبل از همه بلند می‌شد و همه چیز را برای ارباب و خانواده‌اش آماده می‌کرد، چرا که انجام ندادن و ناقص انجام دادنش مساوی بود با از دست دادنِ بیشترِ وسایلی که دوست داشت.
- ارباب بد! ارباب بیشعور! وااااای جن بد از اربابش بد گفت، باید کتک خورد!

این روز ها خود درگیرے اش عود کرده بود. از اربابش بد مے گفت و بعد وقتے متوجه مے شد خودش را تنبیه مے کرد و قصه‌ی هر دقیقه اش بود.

هیچوقت اربابش را دوست نداشت و فقط مجبور بود به او خدمت کند و تازه چاره اے هم نداشت. او محکوم بود به خدمت کردن.
امروز بعد بلند شدن از خواب، اولین کارش درست کردن صبحانه بود و فرصت بسیار خوبے براے تلافے کردن.

او تصمیم گرفت صبحانه اے درست کند که همیشه یاد اربابش بماند و وقتے اربابش خواست از آن یاد کند چهره اش در هم برود.

سر میز- موقع صبحانه

- این دیگه چیه! چرا انقدر بد مزه‌ست؟
- من اصلا این کار رو نکرد.

پایان خاطره اول

به اینجا که رسید لبخندی زد و سپس دوباره مشغول فکر شد.

اتاق ارباب

- کے این کار رو با شلوار و رداے من کرده؟
- چے شده عزیزم؟
- لباسای من رو ببین! الان چجوری برم بیرون؟
- پناه بر مرلین!

حدس مے زد کار چه کسے باشد. کار جن دردسر سازشان بود. اگر جنشان جن خوبی نبود، به جایش او ارباب خوبی بود و می‌دانست جنش از چه تنبیهی بیشتر ناراحت میشود.

پایان خاطره دوم

جن خانگی اصلا از اربابش خوشش نمی‌آمد، چون او وسایل موردعلاقه و یادگاری هایش را میگرفت؛ برای همین قرار نبود این پایان خراب‌کاری‌ هایش باشد.

سالن اصلی

مهمانان در سالن اصلی بودند و مشغول حرف زدن با هم بودند. همه به شدت خوشحال بودند و همه چیز داشت به خوبی پیش میرفت.
جن خانگی همان‌جا فهمید چه کاری مناسب است و سپس تصمیش را گرفت و لبخند زد.

- وقت آوردن کیکه!

جن خانگی که از ذوق و شوق مهمانان و همچنین صاحبش خوشحال بود، کیک را از آشپزخانه خارج کرد و به جلو پیش رفت.

-

هیچکس نمی‌توانست پلک هم بزند. جن خانگی دردسر ساز کیک را با شدت به صورت صاحبش کوبیده و در رفته بود.

پایان خاطره آخر

با اینکه بعد از آن کارش حسابی از خجالت خودش درآمده و از خودش کتک خورده بود، اما این خاطره‌ ی خوبی بود. شاید در آینده تکرارش میکرد.


کسی ندید که؟




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴:۲۹ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰
#10

خلاصه:

لرد سیاه می خواد مثل دامبلدور مدیر مدرسه باشه. به دستور لرد، مرگخواران تعداد زیادی جادو آموز جمع می کنن و براش میارن. الان می خوان جادوآموز ها رو گروهبندی کنن. برای این کار احتیاج به یه کلاه دارن.


★★★


اما مرگخواران فکر های بهتری برای گروهبندی در ذهنشان داشتند و به نظرشان مناسب هم بود و حالا فرصت مناسبی برای بیان آن پیدا کرده بودند.

- شاید بهتره از روی کمالات شون دسته بندی شون کنیم و کسایی که فاقد کمالات هستن، مستقیم انتقال داده بشن به ازکابان!
- رودولف!
- هیچی میتونیم این بار رو بیخیال ساحره های باکمالات بشیم.
- شاید بهتره بر اساس علاقه به حشرات گروهبندی شون کنیم!
- یا شاید بر اساس علاقه به معجون سازی.

لحظه به لحظه و با بیشتر شدن پیشنهادات مرگخواران، میزان عصبانیت بلاتریکس هم بیشتر و بیشتر میشد. البته بلاتریکس همیشه عصبانی بود و این یعنی عصبانی کردن یک بلاتریکس عصبانی خطرناک هست.

- منو مسخره کردید؟ این چه پیشنهاداتیه که میکنید؟ مگه میخواهید مدرسه ارباب رو ورشکسته کنید؟
- اوم بلاتریکس!
- درد بلاتریکس! کروشیو بلاتریکس! تو دیگه چی میخوای؟
- چرا همه مون با همکاری با هم و با استفاده ویژگی ها و اخلاقش گروهبندی شون نکنیم؟

ظاهرا پلاکس به ایده ی خوبی اشاره کرده بود.

- بیاین همه مون با هم و با استفاده ویژگی ها و اخلاقش گروهبندی شون کنیم.
- اما این که پیشنهاد من بود.
-


ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۷:۵۸:۴۶
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۱ ۱۸:۲۴:۰۹

کسی ندید که؟








هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.