هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (الکس.ویلیام)



پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳:۳۴ یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۴۰۰
#1
سلام پروفسور!
حالا، من ازتون می‌خوام خوب به گذشته‌تون فکر کنید. به خواب‌هایی که دیدید، و خواب‌هایی که بعدا مشخص شده پیشگویی بودن و به هر شکلی "تعبیر" شدن. تکلیف شما اینه که خاطره‌ی یکی از این خواب‌ها و نحوه‌ی تعبیر شدنش در آینده رو برام بنویسید!


~~~~~


الکساندر با چشمانی گشاد شده از کلاس خارج شد، او در هفته پیش کابوس های زیادی دیده بود، اما هیچ کدامشان تا به حال تبدیل به واقعیت نشده بود...
-عه! پروفسور!

پروفسور تی‌ای بزرگ در دست داشت و یکسره داشت می شست و می سابید و زیر لب به لکه بزرگی که روی زمین بود بد و بیراه می گفت.
-لکه بی صاحاب! لکه بی تربیت! لکه بی ادب! چرا اینجا افتادی؟ لکه بی لیاقت!
-پروفسور، اینجایین؟!
-لکه بی نزاکت! لکه کثیف!

در این میان که پروفسور مشغول جنگ با لکه بود، جادوآموزان می رفتند و می آمدند و کر کر زیر لب می خندیدند، تا اینکه ناگهان یکی از جادوآموزان به یک نفر دیگر تنه زد و آن یکی جادوآموز با سر و نوشیدنی اش پخش زمین شد...

-چی؟! مگه نمی بینی مشغول کارم! ای بی لیاقت! ای حادوآموز بد!
-پروفسور، خب حالا چیزی نشده، یک تیکه نوشیدنی دیگه! نوشیدنی روشناییه!
-احمق! نوشیدنی روشنایی نیست! آب روشناییه، یک تیکه نیست دقیقا نود و نه و نهصد و نود و نه هزارم سی سیه! تازه هم چون کره ایه جاش دائم الوجود هست، چرا هیچ کس به تمیزی اهمیت نــــــــــــــــــــــــمــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــده!

الکساندر در این میان داشت پروفسور رو بر و بر نگاه می کرد، یعنی همه جادوآموزان آن اطراف بعد از شنیدن حرف آخر داشتند این کار را می کردند!

-پروفسور، می تونم یه چی بگم؟
-الکس! مگه حال منو نمی بینی؟ الان وقت حرف زدنه با من؟

پروفسور که جادوآموز بیچاره را در هوا برده بود، اصلا حواسش بهش نبود، و فقط حواسش به لکه بود که داشت با یک دست آن را تمیز می کرد، تا اینکه الکس با دست به جادوآموز اشاره کرد و گفت:
-پروفـــــــــــــســــــــــــــــور! جــــــــــــــــــادوآمـــــــــــــــــوزو! داره از دهنش کف میاد بیرون!

پروفسور با شنیدن صدای الکس، با پرخاش و خشم گفت:
-بــــــــــرو بــــــــابـــــــــا! بهتر که از دهنش کف میاد بیرون... اما نه! زمین رو کثیف می کنه! وای!

پروفسور جلوی دهان جادوآموز را گرفت و با حالتی پر از اضطراب و ترس و نگرانی و بغض کرده رو به جادوآموزان گفت:
-واااااااااای! زود باشید یک ملافه بیارید! زود بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــید!

جادوآموزان با سرعت شروع کردند به دنبال ملافه گشتن، اما پیدا نکردند، بار هم گشتند و باز هم پیدا نکردند، تا اینکه کتی فریاد زد:
-تو سطل آشــــــــــــــــــــــــــغـــــــــــــــــــــــــــــال! نایلــــــون آشــــــــــــــــغالی!

جادوآموزان هجوم بردند به سطل آشغال و نایلون آشغالی را درآوردند و بعد پروفسور جادوآموز بیمار را در درون کیسه انداختند و پروفسور با متانت گفت:
-ببرینش پیش خانم پامفری... عه نه ایشون بازنشست شدند! ببریدش پیش پروفسور استنفورد!

جادوآموزان او را بردند، اما الکس نرفت و گفت:
-پروفسور؟ حالا می تونیم حرف بزنیم؟
-نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!

الکس عین بید بر خود لرزید و از شیشه راهرو به سمت حیاط هاگوارتز پرید!
-آخ آخ! چقدر پشتم درد می کنه! خب حالا برای تکلیف چی کار کنم؟

و بعد دوباره غم هایش یادش آمد و همچنین خوابی که دو شب پیش دیده بود...

فلـــش بــــک

-هان! ها، ها، ها! هان! نه، پسر، پـــــــــــــــــــــــروفسور!
-الکـــــــــــــــــس، بیدار شو!

این صدای ملانی بود، رئیس گروه گریفیندور و معلم درس شفابخشی جادویی!

-چی شده پروفسور؟
-الکس، خب ضایع است، خواب دیدی دوباره، عین سه شب پیش!

فلـــش بــــک اندر فلـــش بــــک

-عا! عااااا! غودا! پسر بیچاره، نجاتت می دم، پــــــــــــــــــــروفسور!
-الکس، الـــــــــــــــــــکـــــس، خواب دیدی!

الکس با چهره ای عرق ریزان بلند شد و گفت:
-پروفسور؟ چرا اینجایید؟
-خب خواب دیدی!
-آهان، باشه، باشه ببخشید، بیدارتون کردم...

پایان فلـــش بــــک اندر فلـــش بــــک

-آهان پروفسور! ببخشید، خیلی ببخشید! نمی دونم چرا اینطوری شدم...
-خب حالا چی خواب دیدی؟
-یک پسره داشت از دهنش کف میومد بیرون، یکی دیگه هم بود داشت تی می کشید شبیه پروفسور دلاکور بود ولی اصلا به من گوش نمی داد... خیلی بد بود.
-سر کلاسای پروفسور دلاکور زیاد حاضر میشی؟ زیادی به حرفاش گوش میدی؟ چیزی مصرف کردی؟ بگیر بخواب بابا!

و بعد پروفسور در تالار رو سفت بست به طوری که چند تا از لوستر ها سقوط کرد!

پایان فلـــش بــــک

الکس، تمام مشکلاتش حل شده بود! او حال با لی لی رفتن شادی می کرد و با خودش آهنگ "همه چی آرومه" می خوند و به سمت پروفسور دلاکور می رفت تا تکلیفش را تحویل بدهد!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۱:۵۲:۳۵ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#2
سلام بر ارباب عزیز و بلاتریکس عزیز!
راستش در ابتدا در توهم سفید بودن بودم اما بعدش دقیقا زمانی که ابهت ارباب رو دیدم، توبه کردم! به دربار مرلین توبه کردم! حال اومدم توبه ام رو عملی کنم!

1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید.
اول در توهم سفیدی بودم! اما بعد با دیدن ارباب توبه کردم و به راه راست تاریکی رفتم!


2-به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
دامبلدور زمان سیاه بودنش عشق بود! عشقققق! اما وقتی پیر شد متاسفانه به علت کهولت سن مغزش درست کار نمی کنه! پس مهم ترین تفاوت مغز داشتن و نداشتنه!
(پ. ن: ارباب مغز دارن، زیادم دارن@_@)


3- مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
کتک خوردن از ارباب!


4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
هرمیون گرنجر=خبر چین!


5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟
با خوردن خودشون!


6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟
پخ کنیم، از ترس می میرن!


7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟
خودمو پیشکششون می کنم!


8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟
اینطوری زیبا ترن!


۹-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
به عنوان هیزم میندازیمش تو شومینه!

می‌دونم زوده اما دوست دارم به همین زودی زود بیام تو.


سلام الکساندر!
آفرین که توبه کردی، درهای خانه ریدل به توبه کنندگان بازه!
نقل قول:
می‌دونم زوده اما دوست دارم به همین زودی زود بیام تو.

باور کن که ما هم دوست داریم شما به همین زودی بیای تو. اما نمیشه.
ببین پست هات رو خوندم. خلاقیتت خیلی خوبه. ایده پردازیتم خوبه. اما مساله اجرای این ایده‌هاست. ایراداتی که از نظر ظاهری و از نظر سوژه و شخصیت پردازی پست هات دارن باید رفع شن تا بتونی بیای تو و پا به پای بقیه تو فعالیت‌های گروهی شرکت کنی.
حالا کاری که باید بکنی، اینه که درخواست نقد بدی و بعدش، شروع کنی به پست زدن، با توجه به نکاتی که بهت گفته میشه. یعنی این ایراداتت رو رفع کنی و سطح کیفیت پست هات رو بالاتر ببری.
یادت باشه خوندن پست‌های اعضای قدیمی و جا‌افتاده تو سایت هم بهت کمک می‌کنه.
در این بین اگر سوالی هم داشتی می‌تونی ازم بپرسی.

موفق باشی.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۶ ۱۲:۱۵:۱۶

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: مغازه ی بورگین و بارکز
پیام زده شده در: ۹:۵۰:۱۸ شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰
#3
لرد-رودولف اصلا از این شرایط راضی نبود و نقطه مقابل آن یعنی رودولف-لرد بسیار از این شرایط راضی بود...
-بیا بریم بیرون رودولف و مزاحم اوقات شریف ارباب نشیم و منم یک درس درست حسابی به تو بدم!
لرد-رودولف نزدیک بود از خشم منفجر شود! اما منفجر نشد و با پرخاش رو به بلاتریکس گفت:
-یعنی چی که بیا بریم بیرون بلا؟ خب این مردک ملعون اصول لرد بودن را اصلا بلد نیست!
بلاتریکس خشمگین شده، هر چند که رودولف-لرد دستورات چرتی به او می داد اما این دلیل بر این نبود که او وفاداریش نسبت به او تغییر کند.
-رودولـــــــــــــــــــــــــف! از حدت گذشتی! خیلی هم گذشتی! بیا بریم، ای خـــــــــــــــــائن کثیف!
و بعد بلاتریکس که از خشم صورتش قرمز شده بود، لرد-رودولف را روی دوش زد و به رودولف-لرد گفت:
-اربابا، ما می رویم امرتان را انجام دهیم و این مردک را ادب کنیم!
رودولف-لرد حال زیاد خوش خوشانش نبود، اگر لرد به بلاتریکس حقیقت ماجرا را می گفت چه؟ اگر بلاتریکس آن را می فهمید چه می شد؟ او باید هرچه زودتر فلنگ را می بست و در می رفت، تا اینکه یکی از ساحره ها رو به رودولف-لرد که حال کمی حول کرده بود، گفت:
-عه... چی شد؟ آهان تویی، ساحره با کمالات! البته نسبتا با کمالات!
ساحره با شنیدن حرف آخر رودولف-لرد غمگین شد و افتاد...
-عه، چی شد ساحره نسبتا باکمالات؟
ساحره دیگر حرف نمی زد، او لال شده بود و فقط زانوی غم بغل گرفته بود!

بیرون از اتاق، بلاتریکس و لرد-رودولف


-حالا یک درسی بهت میدم که تا صد سال یادت نره، رودولف!
لرد-رودولف که خوشش نمی آمد یکسره در هوا باشد با صدایی خشمگین گفت:
-بلا ما را پایین بگذار!
بلاتریکس گوشش بدهکار نبود، او با پرخاش گفت:
-نه، رودولف!
لرد-رودولف نعره و فریاد زد...
-بـــــــــــــــــــــــــلا مــــــــــــــــــا را بـــــــــــــــــــــگــــــذار زمـــــــــــیــــــــــــن!
بلاتریکس از صدای لرد-رودولف نترسیده بود اما گوشش درد گرفت پس او را بر روی زمین انداخت و لرد-رودولف بلافاصله او را گرفت و سریع به آشپزخانه برد و گغت:
-بلایمان ما ارباب واقعی هستیم نه اون ملــــــــــعـــــــــــون!
بلاتریکس به آن راحتی حرف او را باور نکرد و گفت:
-اگه واقعا ارباب هستی به این سه تا سوالی که می پرسم جواب بدی!
لرد-رودولف سریع گفت:
-باشد بلایمان!
-اگر واقعا ارباب هستی باید بدونی که مادرت اغلبا طرفدار چه نوع غذایی است!
-اینکه دیگر ضایع است! سبزیجات!
بلاتریکس کمی سرش را خاراند و بعد با لحنی کمی نرم تر گفت:
-خب سوال دوم، نام پدر پدر بزرگ ارباب چیست؟
-ضایع است دیگر، کروینوس!
بلاتریکس این دفعه چانه اش را خاراند و با لحنی بسیار نرم تر گفت:
-نام فامیلی پدر پدر بزرگ ارباب چیست؟
-گانت دیگر!
-آه ارباب شما خودتونین!
و بعد بلاتریکس سفت لرد را بغل کرد...
-خب دیگر بس است، لهمان کردی! باید هرچه زودتر آن مردک ملعون را نابود کنیم!
بلاتریکس که ناگهان اخم هایش در هم رفت، گفت:
-خودم میکشمش!
-نه بلا، باید برای برکناری اش ازهوشمان استفاده کنیم نه از زورمان! برو مرگخواران را جمع کن!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: موزه جادو و تاریخ جادوگری
پیام زده شده در: ۱۶:۲۱:۱۳ جمعه ۱۵ مرداد ۱۴۰۰
#4
سالازار اسلیترین مردی نبود که بگذارد کسی زیر قولی که به او داده است بزند، پس دستانش را که از فرط پیری و کهولت سن چروک شده بود بالا برد و گفت:
-پس حمام وایتکسمان کو؟
مدیر موزه از ترس لرزه بر اندامش افتاده بود, گابریل هم داشت لرد را بدرقه می کرد و از او طلب بخشش می نمود که همه با شنیدن صدای سالازار سرشان را برگرداندند و به او خیره شدند، سالازار که خوشش نمی آمد یکسره به او زل زده باشند با صدای جیغ مانندی گفت:
-چیه؟! چتونه؟! چرا به من زل زدین؟! خب برین دوش وایتکس منو بیارین دیگه!
لرد که عصبی بود رو به گابریل گفت:
-بفرما، جمع کن دست گلت رو گب!
-نه من نکردم ارباب! ارباب حرف این خادم بدشانس رو باور کنید! تو رو مرلین!
و بعد گابریل با نگاهی اتهام آمیز و شرلوک هلمزی به مدیر موزه نگاه کرد و گفت:
-یه کاسه ای زیر نیم کاسه است! چرا روتو بر می گردونی مدیر؟
مدیر از ترس رویش از نگاه به گابریل برگرداند و داشت از ترس تعداد آثار موزه را می شمرد...
-هی، مدیر با توام!
مدیر که می دانست دیگر راه فراری نیست سرش را برگرداند و به اطراف نگاه کرد و شروع به دویدن کرد، لرد در همین حین با حالتی متفکرانه گفت:
-نه گب! او متهم نیست! مگر جد ما از کسی دستور می گیرد؟ صد در صد خیر!
گابریل داشت از درون منفجر می شد! او شروع به ویبره رفتن کرد و گفت:
-پس... چرا... فرار... کرد ارباب؟
لرد کمی فکر کرد و بعد دست به چانه گفت:
-شاید از ابهتمان ترسید!
گابریل داشت جلز و ولز می کرد، صد در صد دلیل فرار مدیر موزه و جیغ و دادش ابهت لرد و سالازار نبود، مطمئناً او کاری کرده بود که سالازار اکنون عاشق دوش وایتکس بود ولی گابریل چیزی بروز نداد و گفت:
-ارباب... خب حالا چی کار کنیم؟
لرد چیزی به ذهنش برای پاسخ به گابریل نیافت پس سعی کرد به جای ایده دادن، مسئولیت را از روی دوش خودش بردارد...
-کنیم؟ کنیم درست نیست! کنی درست است! تو یک کار می کنی گابریل!
گابریل کمی فکر کرد و باز هم فکر کرد و باز هم فکر کرد که ناگهان صدای یک نفر را شنید که در دو خیابان آن ور تر داشت می گفت:
-مننن کردمممممممم! منننننن کردممممممممممممممم!
گابریل به دور از چشم لرد سریع در موزه را بست و با سرعتی هم اندازه سرعت نور به دو خیابان آن ور تر رفت و با صحنه عجیبی رو به رو شد... او مدیر موزه را دید که دیوانه شده بود! و بعد گابریل با حالتی به معنای «ما اینیم!» به مدیر موزه نگاهی انداخت و گفت:
-بالاخره پیدات کردم، وقتشه که اعتراف کنی به جرم سنگینت!
و بعد دست و پای مدیر موزه رو گرفت و پیش لرد برگشت...
-سلام ارباب! من برگشتم با گناهکار این گناه!
لرد عصبی بود چرا که تاکنون داشت با سالازار پیر سر و کله می زد پس با خشم و غضب به گابریل گفت:
-تا الان کجا بودی گب؟ مگر نمی دانی جد ما تحمل وقت تلف کردن را ندارد!


ویرایش شده توسط الکساندر ویلیام در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۵ ۲۱:۰۶:۰۳

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: باکینگهام پلیس(قلعه مرموز لندن)
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸:۰۸ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#5
-وویی! حالا چی کار کنیم؟
این صدای کتی بود، کتی ای که حال از نگرانی شروع کرده بود به خوردن ناخن ها قاقارو!
-بروبچ اگه تیکه های منو بفرستید تو اتاق دامبل چی؟
تام با نگاهی پر از سوال به مرگخواران نگاه کرد، اما آنها هیچ حواسشان به تام نبود چرا که هاگرید داشت با موتور پرنده اش تو آسمون جولون می داد و حواس همه رو به خودش جلب کرده بود...

-واو! چقدر کارش درسته!
-آره بابا! خیلی خفنه، حیف هاگرید به این خفنی!
-به به!

بلاتریکس خشم از چشمانش می بارید و صورتش رو به قرمز شدن می رفت، بالاخره این کار مرگخواران زیر پا گذاشتن غرور مرگخواریشان بود و زیر پا گذاشتن غرور مرگخواری، خیانت به لرد بود...
-چی کار می کنید، احمقا؟
مرگخواران که با شنیدن صدای بلاتریکس مثل بید بر خود لرزیدند با سر علامتی به نشانه این که با آنها چی کار دارد، انجام دادند و بعد گفتند:
-چیه بلا؟
بلاتریکس لحظه به لحظه بیشتر قرمز شد، او تحمل این اوضاع را نداشت، پس با پرخاش به مرگخواران، گفت:
-واقعا چیه؟ شما چطوری اینقدر آرومید؟ هاگرید اون بالا است! می دونید اگه ما رو ببینه چی میشه؟
مرگخواران برای مدتی فکر کردند و باز هم فکر کردند و باز هم فکر کردند ولی به نتیجه ای نرسیدند! تا اینکه بالاخره جینگولک بازی هاگرید تموم شد و با موتور جادویی اش به سمت پایین داشت می آمد و می گفت:
- برید اونور! هاگرید ابرقهرمان داره میاد!
حواس همه مرگخواران به او جلب شد، بالاخره هاگرید بر روی زمین آمد و هرچه دود از اگزوز موتورش خارج می شد را تو دهان مرگخواران خالی کرد، او بدلیل اینکه عینک داشت آنها را نمی دید، تا اینکه عینکش را برداشت...
-چی مرگخوارا؟ نکنه شما قصد حمله دارید؟ من بهتون این اجازه رو نمی دم!!!
و بعد با هیکل غول مانندش روی مرگخواران پرید. حال بلاتریکس ایده ای به ذهنش رسیده بود...
-هی، هک! کجایی؟ معجون مرکب پیچیده می خوایم!
صدایی بم از زیر هیکل هاگرید آمد، که این را می گفت:
-من اینجوووم! چرا می خوای؟
بلاتریکس متوجه صدای هکتور شده بود، پس سریع چوبدستی اش را در آورد، بالاخره او وفادارترین مرگخوار ارباب بود و هچنین زیر هاگرید نمانده بود پس باید کرد، او چوبدستی را به سمت هاگرید که اصلا حواسش به او نبود گرفت و گفت:
-ایمپریـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو!
هاگرید طلسم فرمان شده بود، او حال دیگر هرکاری که بلاتریکس می گفت انجام می داد...
-هاگرید، هاهاهاها! از رو مرگخواران بلند شو!
هاگرید بلند شد و به صورت ایستاده نظام ایستاد، بلاتریکس داشت قهقهه می زد و مرگخواران نیز شاد و خوشحال بودند...
-خب هک! بده معجون رو...
هکتور پاتیلش را درآورد و به بلاتریکس داد...
-خب تو هاگرید! یک تیکه از موت رو بکن!
و بعد هاگرید یک تیکه از موی سرش را کند و یک سوم سرش تاس شد...
-من این قدر نخواستم! ولی خوبه...
و بعد بلاتریکس مو رو داخل معجون ریخت و آن را هورت کشید و بعد شروع به تغییر شکل داد...
-آییی! آی! هاهاها!
حال دو هاگرید داشتند، یکی افسون شده و دیگری تغییر شکل داده...
-خب بلا حالا چیکار کنیم؟
-خب اوشکولا! ضایع است ما الان به داخل محفل نفوذ می کنیم و شونه و نصف دیگه پیتر رو برمی داریم!
مرگخواران تازه موضوع به دستشان آمده بود، پس هاگرید را با طناب به درخت بستند و بعد شروع به قهقهه ای شیطانی زدند!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۱:۰۴:۱۴ پنجشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۰
#6
اگلانتاین خسته و کوفته بود، بعد از اینکه این همه بیمار را تیغ زده بود وقت پیپ کشیدن و استراحت کردنش رسیده بود...
-تو چرا اینجایی؟!
این صدای اسکورپیوس بود، همون تازه واردی که برای بیشتر پول درآوردن سنت مانگو آمده بود. اگلانتاین از او اصلا خوشش نیامده بود، چرا که بالاخره علاوه بر اینکه باید پول هایش را تقسیم می کرد، یک ناظر هم بالای کاراش بود...
-تو اینجا چی کار می کنی؟!
اسکورپیوس با حالتی متفکرانه و دانشمندانه گفت:
-اومدم دنبال تو اگلا!
اگلانتاین او را می شناخت، اما پیگیر بودنش را خیر! اگلانتاین با خشم و غضب گفت:
-خب الان وقت استراحتمه!
-وقت استراحت؟! واقعا وقت استراحت؟! انسان ها برای موفقیت باید از استراحت...
دوووم، دوووم، داباستی دوبوسکی!
ناگهان زمین سنت مانگو لرزید و صدای پیری که سعی می کرد فریاد بزند از پنجره به گوش می رسید...
-گورکن ننه هلگا!
اگلانتاین و اسکورپیوس به سمت پنجره رفتند و جمعیتی از هافلپافی ها را دیدند که می گفتند:
-گورکن ننه هلگا! عشق ما، عشق ما!
اگلانتاین تازه فهمیده بود چه شده است، آن روز تولد علیرضا بود! معروف به گورکن ننه هلگا!
اگلانتاین چون خودش هم هافلپافی بود یک دست به سمت اسکورپیوس نشان داد و گفت:
-بای بای اس اس بابا!
و بعد اگلانتاین از پنجره پایین پرید و به جمع هافلپافی ها پیوست، حال که اسکورپیوس متعجب مانده بود حوضش!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: روزی در کوچه دیاگون
پیام زده شده در: ۲۲:۲۵:۱۱ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#7
-اینجا دیگه کجاست؟
این صدای الکس بود که با تعجب داشت به مغازه ای که پر از چوبدستی ها با طرح های مختلف نگاه می کرد، پدرش در همین حین گفت:
-شاید چوب فروشیه؟
مادرش که به جزئیات توجه بیشتری داشت، با دست پلاکارد بالای مغازه را نشان داد و گفت:
-نوشته مغازه چوبدستی های اولیوندور...
و بعد مادرش، الکس را به سوی جلو هل داد و گفت:
-پسر عزیزم، برو چوبدستی ات رو بگیر!
-مامان؟ شما نمیاید؟
-نه پسرم، برو دیگه. لوس بازی در نیار!
در همین حین یک پسر با ردایی شبیه ردای الکس ولی بزرگ تر و سن و سال دار تر وارد مغازه شد.
-برو دیگه پسرم!
الکس با نارضایتی وارد مغازه شد...
-عااا، این رو امتحان کن، مطمئنم این دیگه کار می کنه...
و بعد با یک تکان چوبدستی ناگهان تمام وسایل و ورقه هایی که در وسط اتاق پخش بود جمع و مرتب شد...
-خب پسرم، دیدی درسته؟ حله برو در پناه مرلین! خب سلام اون یکی پسرم، بیا این رو امتحان کن...
و بعد الکس چوبدستی را گرفت و آن را تکان داد و بعد همه ی اتاق به هم ریخته شد...
-خب این نشد، بیا این...
و باز هم اتفاق دفعه پیش افتاد...
آقای اولیوندور ۵ یا ۶ دفعه دیگه امتحان کرد، ولی باز هم نشد تا اینکه به هفتمین چوبدستی رسید و آقای اولیوندور گفت:
-بعید می دونم، اینم کار کنه، ولی امتحان کن...
و دست بر قضا اتاق مرتب شد...
-چقدر جالب! چوب یاس کبود با مغز موی دم تک شاخ... ترکیب خاصیه... این از دوره پدربزرگم فروخته نشده بود! به امید مرلین برات کار می کنه! میشه ۳۰ گالیون.
و بعد الکس سی گالیون رو به آقای اولیوندور داد و آقای اولیوندور هم چوبدستی را به او داد، الکس با سرعت رفت بیرون از مغازه و رو به خانواده اش گفت:
-خب حله دیگه؟ بریم خونه!
و بعد الکس و مادر و پدرش به سمت خیابون عادی رفتند و کوچه دیاگون را وداع گفتند!


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: اتوبوس شووالیه
پیام زده شده در: ۲۰:۵۷:۵۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#8
مرگخواران که خروپفشان به هوا رفته بود گوششان به صحبت های لرد بدهکار نبود اما بلاتریکس هنوز سعی داشت تا پاسخی به اربابش بدهد.
-ارباب... عوققق... ارباب.. عوقققق... من... عوققققق... حالم... عوقققققق... بده... عوقققققققق...
لرد که هیچ کدام از صحبت های بلاتریکس را نفهمیده بود، با حالتی خشمگین به سمت مرگخواران و بلاتریکس نگاهی انداخت و بعد با حالتی خشمگین گفت:
-ای بی عرضه ها! حال چه اندیشه ای را عملی کنیم؟ حال جگر چه کسی را پیشکش نجینیمان کنم؟ حال نجینیمان را...
-هوی، بپرید پایین! توقف مانع کسب است!
این صدای راننده بود که با حالتی نخراشیده وسط صحبت لرد گفت، لرد که حال عصبی و خشن تر از پیش بود با صدایی بلند رو به راننده گفت:
-ای مردک ملعون! به چه حق با لرد به بزرگی ما به اینگونه سخن می گویی؟ تو لیاقت زنده ماندن نداری ای ملعون!
محفلی ها که در این حال داشتند بل بشوی میان لرد و راننده را می دیدند که ناگهان ویلبرت رو به یارانش گفت:
-آقااااااااااا! زود باشید، زود باشید فرار کنید، تا دوباره این «اسمشونبر» به سراغ ما نیومده، زود باشید، زود باشید...
محفلی ها که کمی شوکه شده بودند همه به دنبال ویلبرت راه افتادند که ناگهان جلوی در اتوبوس صدای یکی آمد که به در تکیه داده بود...
-آگایون! جایی تشریف می بردین؟ راستی ساحره با کمالات ممالات ندارین؟ عه دارین که! ای ساحره با کمالات اسمت چیه؟
که ناگهان ویلبرت و زاخاریاس و هری جلوی رودولوف را گرفتند و با صدای بلند گفتند:
-از قدیم گفتن با غیرت محفلی جماعت بازی نکن، مرگخوار!
و بعد شروع به کتک زدن رودولوف کردند و در همین حین بلاتریکس از آن سوی اتوبوس گفت:
-رودولوف... عوقق... احمق... عوققق... بی شعور... عوقققق!
بل بشویی بزرگ در اتوبوس شوالیه صورت گرفته بود، از یک طرف لرد و راننده، از طرف دیگر مرگخواران خاپالوف و از طرف دیگر رودولوف و غیرت محفلی ها!


ویرایش شده توسط الکساندر ویلیام در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۳ ۲۱:۴۹:۰۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: خانه شماره دوازده گریمولد
پیام زده شده در: ۱۵:۳۷:۴۰ چهارشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۰
#9
-یعنی چی آلبوس؟ تو حق نداری این کارو کنی!
این صدای سیریوس بود که با خشم و هیجان داشت صحبت می کرد. دامبلدور در پاسخ به سیریوس که ایستاده بود و داشت با خشم به افراد دور میز نگاه می کرد، گفت:
-بشین، سیریوس. این تصمیم رو من می گیرم، رئیس محفل منم و این من هستم که تصمیمات نهایی برای محفل رو می گیرم...
سیریوس با خشم به سوروس نگاه کرد...
-تصمیم اونه، نه؟ اون می خواد ما رو تو تله بندازه، آلبوس خودتو به اون راه نزن. اون می خواد عین جیمز و لیلی ما رو هم بکشه...
بعد از آخرین حرف سیریوس سکوت مرگباری در خانه دوازده گریمولد بوجود آمد. حتی سیریوس هم از ادامه دادن حرفش صرف نظر کرد. سکوت برای مدت مدیدی ادامه یافت. ریموس سرش را سفت گرفته بود، آرتور هی به ساعتش نگاه می کرد، مالی با موهایش بازی می کرد، دامبلدور به شیشه های نمناکی که قطرات باران بر رویش جریان داشت زل زده بود، سوروس به گردنبند نقره ای رنگش که بر رویش نام لیلی حک شده بود نگاه می کرد و سیریوس داشت به عکس دوستش جیمز نگاه می کرد. بالاخره ریموس سکوت را شکست و دستش را بر روی شانه سیریوس و گذاشت و به او گفت:
-سیریوس، بیا طبقه بالا، باید باهات صحبت کنم...
سیریوس عکس جیمز را در جیبش گذاشت و با خشم و هیجان گفت:
-چی شده؟ می خواین منو ساکت کنین؟ من هیچ جا نمیام، ریموس.
دامبلدور با صدای بلند گفت:
-سیریوس، با ریموس برو و به صحبتاش گوش بده، همییییین الان...
سیریوس قصد قبول کردن صحبت های دامبلدور را نداشت ولی آرتور با سر به سمت ریموس اشاره و تو گوش سیریوس به صورت زمزمه مانند این جمله را گفت:
-سیریوس، شاید اگه صحبت های ریموس رو بشنوی نظرت عوض بشه، به صحبتاش گوش بده، مطمئنم پشیمون نمیشی...
و بعد سیریوس در آشپزخانه را محکم بست و با ریموس به سمت طبقه بالا رفتند...
سیریوس که عجله داشت و نمی خواست هیچ کس سوروس را باور کند رو به ریموس با تندی گفت:
-چیه؟ چی شده؟
ریموس که مثل همیشه آروم بود رو به سیریوس گفت:
-سیریوس، اینا نقشه است نقشه دامبلدور...
-نقشه اش برای چی؟ برای اینکه سوروس ما رو لو بده؟ برای اینکه ولدمورت ما رو مثل جیمز بکشه؟
ریموس که انگار خسته و کلافه بود، گفت:
-ببین برای اینکه بفهمیم سوروس جاسوسه یا نه... حالا فهمیدی؟
سیریوس تازه خیلی از موضوعات برایش روشن شده بود، این هوشمندانه ترین راه برای تشخیص بود. سیریوس حالا کمی آرام شده بود، چرا که دیگر می دانست دوستان و یارانش در محفل بخاطر تصمیم اشتباه نخواهند مرد...


ویرایش شده توسط الکساندر ویلیام در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۳ ۱۶:۴۷:۳۴

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۱۷:۴۵ سه شنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۰
#10
نام: الکساندر.

نام خانوادگی: ویلیام.

گروه: گریفندور.

چوبدستی: چوب درخت یاس کبود و موی دم تک شاخ!

رتبه خون: مشنگ زاده!

پاترونوس: پلنگ.

جبهه: سفیدی.

جارو: آذرخش.

معرفی کوتاه: الکس در یک خانواده مشنگ در مشنگ زاده شد، خانواده ای که هیچ نسل از آن جادوگر نبود و الکس اولین جادوگر خانواده بود...
در ابتدا وقتی که نامه هاگوارتز اومد مادر و پدرش بسیار ناراحت و نا امید شدند، ولی هیچ گاه او را ترک نکردند. آنها از کل فامیل طرد شدند ولی هیچ گاه هیچ کدام امیدشان را از دست دادند.
وقتی که وارد هاگوارتز شد، دوستان زیادی نداشت چرا که خیلی درس می خوند و همه درس ها را با بالاترین نمره پاس می کرد. حتی بسیاری از استادان از دست او خسته می شدند و کار های غیر شدنی از او می خواستند.
الگوی جادویی او آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور بود. دامبلدوری که گذشته چندان خوبی نداشت اما الکس با این شرایط دامبلدور و تصمیماتش را تحسین می کرد و همیشه با نگاهی افتخار آمیز به او نگاه می کرد.


تایید شد.


ویرایش شده توسط الکس.ویلیام در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۲ ۲۳:۱۷:۵۰
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۳ ۰:۱۸:۵۵
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۰/۵/۱۳ ۱۴:۰۵:۴۰

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


الکساندر ویلیام!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.