هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰:۳۳ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰
#1
بلاتریکس دستش را داخل موهایش برد و آنهارا بهم ریخت.
به جمع بچه ها نگاه کرد.
_کسی میخواد داوطلب بشه؟
هر کدام از کودکان پشت یکدیگر مخفی میشدند که آنهارا انتخاب نکنند. در میان جمعیت یکی از بچه ها که حدودا قدی متوسط با موهای بلوند داشت از جایش بلند شد و با ترس و صورتی بنفش رو به بلاتریکس گفت:
_م.... من... میشه برم دستشویی؟
بلاتریکس که عصبانی شده بود، نفس عمیقی کشید و رو به پلاکس گفت:
_طبقه ی سوم ببرش.... سریع بیارش
_چرا من ببرم!
_چون من میگم
_خب.... چرا راکارو نبردش؟
بلاتریکس چوبدستی اش را به سمت پلاکس گرفت و گفت:
_پلاکس.... بدجور اعصابم خورده... فقط ببرش

ولدمورت سریعا یکی از بچه ها را روی صندلی جلویش نشاند و گفت:
_گروه؟
بچه که از سفید به رنگین کمان تبدیل شده بود با ترس گفت:
_ســ..... سفیـــ..... نه...... نه..... سیاه


ولمورت سرش را تکان داد و گفت:
_عالیه
که ناگهان پنجره ها یکی به یکی سریع به شکستن کردند.


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: ویلای صدفی
پیام زده شده در: ۱۸:۵۴:۴۴ دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۰
#2
«درون پورتال»


دامبلدور که هنوز در شوک بود از بالا برروی زمین پرتاب شد.
_آییی.... سرم
دستانش را برای بلند شدن به آسفالت های داغ تکیه داد و خودرا بلند کرد.
دستی به صورتش کشید و در انتها دستش را به سمت ریشش برد و آبشان را گرفت.

لباسهایش که از شدت خیسی حالا به تنش چسبیده بودند را با دست تا حد امکان آبشان را گرفت.
از روی زمین بلند شد. به دور و اطراف نگاه میکرد.
انگار دنبال نشانه ای، پلاکی و یا حتی انسانی میگشت.

به پشت که چرخید ماشین بستنی فروشی را دید.
_انگار بازه..... ولی کو بستنی فروش؟

به سمت صندلی راننده رفت. راننده ای در ماشین نبود! به شیشه چسبید و بادقت نگاهی انداخت.
_نه انگار...... نیست

چند متر جلوتر تابلویی را دید. نزدیکتر رفت؛ تابلویی آبی رنگ بود که انگار نام خیابان را نوشته بود.

_نِوِرلَند؟

با دستش ، ریشش را خاراند.
_یعنی کدوم یکی از....

که ناگهان در خانه ای که روبروی ماشین بستنی فروش بود ، باز شد.
دختر بچه ای با کلاهی مشکی برسر ، پیرهن آستین کوتاه و دامن بیرون آمد.
صدای مادرش که از توی خانه داد میزد از بیرون شنیده میشد.

_آرتمیسیا!.....سریع برگردیا
کودک آرام قدم برمیداشت و به سمت ماشین بستنی فروشی میرفت.

دامبلدور همانطور که با چشمان گرد شده به کودک نگاه میکرد، به سمت ماشین بستنی فروشی رفت.
کودک وقتی به ماشین بستنی فروشی رسید، روی سینه ی پایش ایستاد و انگار درون ماشین دنبال کسی میگشت.

_خوش اومدی خانم کوچولو
بستنی فروش که روبروی کودک ظاهر شده بود، لبخند زنان به او نگاه میکرد.
کودک که از یهویی آمدن بستنی فروش تعجب کرده بود، چند قدم به عقب برداشت.

دامبلدور به بستنی فروش که رسید سلامی کرد و به کودک نگاه میکرد.
_سلام آقای محترم
_ممنون.... بی زحمت یک بستنی لیمویی میخواستم
سپس رو به آرتمیسیا ی کوچک کرد و گفت:

_شما چی میخواید..... بانوی جوان؟

آرتمیسیا که تعجب کرده بود سریع سکه هایش را جلوی صندوق گذاشت و گفت:
_ممنون..... من دارم خودم
دامبلدور لبخندی زد و گفت:
_باشه!
_همین الان میارم خدمتتون!

مرد بستنی فروش لبخندی زد و رفت.
آرتمیسیا ی کوچک پوفی کرد و دستش را زیر کلاه برد.
دامبلدور نگاهی کرد و گفت:
_چرا موهاتو زیر کلاه قایم کردی؟ آبی که قشنگه
آرتمیسیا از سفید به سرخ تبدیل شد و گفت:
_خجالت میکشم

«پاق»صدای ریزی شنیده شد و صحنه تاریک و مبهم شد. و دوباره به پورتال بازگشته شد.




با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۸:۵۱:۳۶ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#3
آرتمیسیا آرام وارد راهرو شد. در را به آرامی باز کرد. کسی در اتاق نبود.
_پس چرا گفتن بیام؟
آرتمیسیا که هنوز داخل راهرو بود، به اتاق نگاه میکرد.
_داری فضولی میکنی جادو آموز فضول؟
آرتمیسیا سریعا به عقب برگشت.

فیلچ پشت سرش بود. آرتمیسیا هول شده بود و تند تند سرش را به علامت منفی تکان میداد.
_م.. من آخه چرا باید فضولی کنم؟
_وقتی بردمت پیش پروفسور اونوفت متوجه میشی
_اما... من که....
ناگهان هرمیون به سمت در آمد.
_آرتمیسیا....؟
_آآ... آره خودمم
_بدو بیا تو دیگه.... همه منتظرن!
فیلچ که گیج شده بود به رفتن آرتمیسیا نگاه میکرد.

آرتمیسیا که همراه هرمیون وارد سالن شدند در را بستند.
هرمیون تک چشمی به آرتمیسیا انداخت و گفت:

_باید مراقب باشی!.... اگه کسی هم داخل سالن نبود بازم بیاتو چون اینجوری فکر میکنن اطلاعات رو میدزدی
آرتمیسیا با سر جواب مثبت داد و با هرمیون به سمت بقیه ی اعضا رفتند.


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۶:۱۸:۵۳ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰
#4
سلام من آرتمیسیا لافکین هستم همیشه دوست داشتم یکی از محفلی ها باشم و شناسم کاملا سفیده

سلام بر آرتمیسیا لافکین، من آلبوس دامبلدور هستم.
پست هات یه سری ایرادات اساسی داره، اما چیزی نیست که به راحتی حل نشه. با یکی دو بار نقد گرفتن و کمی تمرین نویسنده قابلی خواهی شد، و برای همین هم به این شرط تایید میشی که نقد بگیری و پست های بیشتری بزنی.
خوش اومدی!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۲ ۱۸:۲۱:۵۰

با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۹:۰۴:۵۵ یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰
#5
_خب او....
_لطفا میشه اول بریم یکجا بشینیم
_باشه! راه بیوفت
همگی به دنبال لرد سیاه به راه افتادند. لرد سیاه نیمکتی پیدا کرد و به همگی گفت:
_میریم اونجا بیاید!
وقتی به نیمکت رسیدند ارباب گوشه نیمکت نشست و مارخام گوشه ی دیگر.
کل اعضا سریعا نیمکت را تصاحب کردند و برای جا به سر و کله ی یکدیگر میزدند.
_برو اونر یکم
_اینجا جای من کسی حق نداره اینجا بشینه
یکی از اعضا از عصبانیت زیاد یکی دیگر را با لگد به دومتر آنطرف تر پرتاب کرد به طوری که برروی زمین افتاده بود.

_پس که دلت کتک میخواد
_نه بابا بیا جلو ببینم چند مرد حلاجی؟
هردو به سمت هم دویدند و برروی زمین پرتاب شدند. روی زمین مشغول کشتی گرفتن باهم بودند و از سرو کول همدیگر بالا میرفتند.
_بسه دیگه
صدای ارباب در کل محوطه پیچید. آن دو سریعا بلند شدند و دست به سینه ایستادند.
_برید یک جای دیگه! سریعا
همگی سریعا بلند شدند و پا به فرار گذاشتند. لرد سیاه رو به مار خام گفت:
_بیا بشین
مار خام بدون اینکه حرفی بزند روی نیمکت نشست.
_اول از همه باید به وزیر نزدیک بشی ماهم هر لحظه پشتتیم و متوجه حرفاتون میشیم گول زدن وزیر باتوئه بعد از این هاگزمید باید مال مرگخواران بشه یا حداقل نصف هاگزمید
_اما من.... آخه چجوری...
_چجور و چطورش به من مربوط نیست این کاریه که باید انجام بدی
لرد سیاه بلند شد و روبه مار خام گفت:
_حالا تصمیم داری جزوی از مرگخواران بشی یا نه؟
_ارباب! ارباب
آرکوارت که از ان طرف به سمت لرد سیاه میدوید فریاد میزد.
_چی شده؟
_وزارتخونه!... وزارتخونه متوجه شدن که ما توی هاگزمیدیم


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: شهربازي ويزاردلند!!
پیام زده شده در: ۱۲:۱۵:۵۶ شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰
#6
هری عقب عقب میرفت. انگار میخواست از تونل خارج شود.
_م... من... چرا باید همچنین.... کاری کنم...عزیزم؟
_چون دیگه منو دوست نداری
_این چه حرفیه....
سپس بدو بدو به عقب رفت که از تونل خارج شود اما انگار بقیه ی اعضا بیرون وسیله ای را جلوی تونل گذاشته بودند که هری نتواند بیرون بیاید.
هری با قدرت به در میکوبید.

جینی هر لحظه نزدیک تر می امد و چهره اش هرلحظه به البوس تبدیل میشد.
_بابا من ازت متنفرم
هری در لحظه ی سوم که به در کوبید بالاخره توانست به بیرون پرتاب شود.
_تو چرا اومدی بیرون؟
بلاتریکس که حالا بالای سر هری وایستاده بود، با اخم به او نگاه میکرد.
_تو برو تو... . تو چرا نمیری؟
_من نظارت میکنم
_عیب نداره.... همین الان کارت محول شد به من. ..

و بدون اینکه به بلاتریکس مجال حرف زدن بدهد اورا به درون تونل پرت کرد. وسیله ی بزرگی را سریعا جلوی تونل گذاشت و با صدای بلندی گفت:
_خوش بگذره


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۲۰:۵۴:۴۶ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#7
فرستنده:آرتمیسیا لافکین
گیرنده:H.h
آدرس:هاگزمید، کلبه ی شماره ی 56

شرح نامه


سلام بانوی هاگوارتز.... امیدوارم حالتان خوب باشد. آرتمیسیا لافکین هستم.
مفتخرم که با شما سخن میگویم. قبل از خداحافظی بگویم که این نامه گرسنه است ، به محض گرفتنش به آن ظرفی بزرگ از مخلوط معجون آویشن و عصاره ی گل گاو زبون بدهید.
«با تشکر»


ادامه با قلم نامرئی:بانوی من در طی این مدت اتفاق خاصی در هاگوارتز نیفتاده. مسابقه ی جام آتش در حال برگزاری است و هیچ نشونه ی شومی رخ نداده است.
نامه ها زیر نظر وزارتخونه بررسی میشن و من نمیتونستم موقعیت فعلی شمارو به خطر بندازم بانو. طی اطلاعات جدیدی که به دستم برسه شمارو مطلع میکنم. و همچنین همراه نامه معجونی که ازم خواسته بودین رو قرار دادم، برگه ی پوستی که اسم روش نوشته شده الکی هست تا وزارتخونه مشکوک نشود.
آخر هفته اگر بتوانم به دیدارتان می آیم. با آرزوی سلامتی، در پناه مرلین بزرگ



با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: کافه هاگزهد
پیام زده شده در: ۱۷:۱۳:۳۸ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
#8
بلاتریکس نگاهی مچش انداخت سپس سرش را خاراند. به اطراف نگاهی انداخت سپس مالیفیسنت را کشید و روی صندلی نشاند.
_همینجا میشینی تا من برگردم! شیرفهم شد؟
مالیفیسنت سرش را به نشانه ی تایید تکان داد. بلاتریکس روبه بقیه ی اعضا گفت:
_بدویید سریعا دنبالم بیایید!
همه ی اعضا پشت سر بلاتریکس راه افتادند؛ آرکوارت که از همه عقب تر بود سریعا کنار مالیفیسنت رفت تا سخنی بگوید.
_آرکوارت مگه باتو نیستم؟
آرکوارت بدون اینکه حرفی بزند به دنبال بلاتریکس رفت. بلاتریکس انها را ب ه نزدیک ترین کلبه خرابه برد و گفت:
_برای اینکه بندازیمش تو معجون، میخواد بهش علامتم بدیم
_چی؟ ولی اون فقط مخصوص مرگخوارانه که

_تنها ارباب میتونه اون نقش رو روی دست بندازه

_نباید اینکارو بکنیم!

_اینارو خودم میدونم ایده بدین... ایده!

هیچ کس پاسخی نداد که ناگهان بلاتریکس گفت:
_فهمیدم! بزنین بریم

اما وقتی رفتند... صندلی تر بود ولی مالیفیسنت نبود.کل اکیپ دربه در دنبال مالیفیسنت بودند که گروهی را با لباس های سیاه در گوشه دیدند. وقتی نزدیک شدند مالیفیسنت را در وسط جمعیت پیدا کردند.
_اها... ایناهاش... این بهم یاد داد
کل زنان شرور دور مالیفیسنت بودند که با دیدن بلاتریکس به او حمله ور شدند.
_میشه امضا بدی

_به منم خنده رو یاد میدی؟

_لباساتو از کدوم فروشگاه خریدی؟
بلاتریکس از وسط جمعیت کنار آمد، به سمت مالیفیسنت رفت و گفت:
_اینا اینجا چیکار میکنن؟
_میدونی.... از خندم فیلم گرفتم استوری کردم

_دیگه بسه! ارباب تکلیفتو مشخص میکنه
بلاتریکس آستینش را بالا داد، چوبدستی را روی علامت گذاشت . چشمانش را بست و زیر لب متنی را میخواند. مالیفیسنت که ترسیده بود رو به پلاکس گفت:
_داره چیکار میکنه؟

_ارباب الان میاد
و ناگهان پوف.... مه غلیظی اطراف را فرا گرفت.
_برای چی گفتید بیام اینجا؟
همه ی اکیپ سریعا مالیفیسنت را با انگشت نشان دادند


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: قوی ترین ساحره
پیام زده شده در: ۱۶:۰۲:۰۹ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
#9
قوی ترین جادوگر سیاه:بلاتریکس لسترنج
قوی ترین جادوگر سفید:هرمیون گرنجر


با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۵:۵۴:۵۸ پنجشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۰
#10
در خوابگاه گریفیندور


_یکی از گریفیندور ها قراره هفته ی آینده جشن برگزار کنه. امروز با لیلی تو حیاط نشسته بودیم، اومد کنارمون بعد بحث جشن و اینا شد گفتش هفته ی دیگه جشن داره. کل بچه ها رو دعوت میکنه. طبقه ی سوم توس سالن جشن میگیرن....
همانطور که جسیکا اتفاقات روز را برای آرتمیسیا تعریف میکرد، وارد سرسرا شدند و روی صندلی نشستند.
_میدونی چی گفت... بعدش گفت بخاطر مهمونی های ماگلی میخواد یکبار جسن بال ماسکر بگیره.... دعوت کنه چی میپوشی؟
_من نمیام
_برای چی؟
_از مهمونی های بزرگ خوشم نمیاد
_
_چرا اونجوری نگاه میکنی؟
_مگه میشه دعوتت کنن و نری؟
_آره میگم حالم خوب نبوده
_والا.... خود دانی
آرتمیسیا، مشغول خوردن غذایش شد. و با هر لقمه که به دهان میبرد ب ه جسیکا نگاه میکرد.

«سه روز بعد»

آرتمیسیا کتابهایش را جمع کرد و از کلاس پیشگویی خارج شد. کتابش را باز کرد و به برنامه اش نگاهی انداخت.
_اوففففف.... بالاخره تموم شد
کتابش را بست و به سمت خوابگاه به راه افتاد. به خوابگاه که رسید به سمت تخت رفت؛ کتابهایش را روی تخت انداخت و روی تخت نشست.
دلش برای خانواده اش تنگ شده بود. کشوی دوم میز کنار تختش را باز کرد اما به جای آلبوم عکس یک نقاشی آنجا بود.
جسیکا وارد خوابگاه شد. تخت جسیکا و آرتمیسیا کنار هم قرار داشت.
_کلاسات تموم شد؟
اما آرتمیسیا جواب نداد و به نقاشی خیره شده بود. باخودش گفت:این چه معنایی میتواند داشته باشد؟ روی کاغذ تنها یک قلم پر نقاشی شده بود.
آرتمیسیا دستی سرش کشید. جسیکا از پشت سر آرتمیسیا آمد و به نقاشی نگاهی انداخت.
_چیزی شده؟
_آلبومم.... آلبوم خانوادگیم نیست
_کجا غیبش زده؟
_نمیدونم.... فقط این نقاشی جاش بود
_پیدا میشه نگران نباش... لباساتو برو عوض کن پیداش میکنی.
ارتمیسیا با نقاشی به سمت کمد رفت تا لباسش را بردارد. جسیکا به سمت کمد رفت تا لباسش را عوض کند. وقتی که جسیکا شنل روی لباس را در آورد قلم پر ی برروی زمین افتاد.
قلم را با تعجب برداشت و با خود فکر کرد. به یاد آورد! این قلم، قلم همان دختر گریفیندوری بود. سریعا بیرون رفت و آرتمیسیا را صدا کرد . آرتمیسیا که هنوز لباسش را عوض نکرده بود بیرون آمد وگفت:
_چیزی شده جسیکا؟
_فهمیدم !
جسیکا قضیه را تعریف کرد
_بعد داد گفت این جمله نوشته نمیشه و انگار قلم پرش به لباسم گیر کرده و فکر کرده من برداشتم و چون تخت تورو با تخت من اشتباه گرفته آلبوم تورو برداشتن .... حتما تا الان متوجه شده که اون البوم مال تو بوده
آرتمیسیا سرش را خاراند. از جایش بلند شد. و به سمت در رفت. جسیکا باصدای بلند گفت:
_کجا میری؟
_آلبومم رو پس بگیرم
_نرو 2روز دیگه مهمونیه...وقتی رفتیم وسایلو هردو طرف پس میگیریم
ارتمیسیا برگشت و روی تخت نشست. و به آلبوم فکر کرد.


«دوروز بعد»

روز مهمانی بود اما برخلاف بقیه آرتمیسیا و جسیکا دعوت نامه ای دریافت نکرده بودند.
آرتمیسیا به خوابگاه رفت. جسیکا انجا بود. پیشش رفت و گفت:
_من البومم رو هرجور شده پس میگیرم
_خب چیجوری بنظرم فکر کرده من قلمشو برداشتم دعوتم نکرده.... حتما فهمیده آلبوم مال تو هست روش نشده دعوتت کنه!
_مگه نگفتی بال ماسکره؟ خب من برای پس گرفتن آلبوم میرم مهمونی
_نمیشه...
_چرا نشه؟
_.... اوفففف منم میام
_باشه.... خب دوتا ردای گریفیندوری نیاز داریم با دوتا نقاب قرمز
_نقاب با من
_باشه.... لباسا هم با من
سپس آرتمیسیا و جسیکا سریعا از خوابگاه به دنبال وسایل بیرون رفتند.
حدودا ساعت 7شب شده بود و مهمانی شروع شده بود.آرتمیسیا و جسیکا اماده به طبقه ی سوم رفتند. به محض ورود آرتمیسیا و جسیکا، هرکدام به یک قسمت جشن رفتند. جسیکا به سمت خوابگاه میرفت و از میان جمعیت آرام آرام جلو میرفت.
_خوش اومدید! میتونم کمکتون کنم؟
جسیکا برگشت. همان دختر گریفیندوری بود!
_ممنون
_خیلی.... چهرت برام آشناست... آم...
_من با یکی از دانش اموزا فامیلم!
_آها.... راستی اونموقع یک دختر کنارت بود میدونی کجا رفت؟
آرتمیسیا که از پشت آن دختر گریفیندوری با جسیکا باعلامت حرف میزد به وسط جمعیت رفت.
_ف.. فک...
آرتمیسیا که از آن طرف جمعیت دو دستش را به علامت مثلث گرفته بود، به جسیکا اشاره میکرد
_خ... خوابگاه رفت... فک.. کنم
_آها ممنون
و به سمت خوابگاه راه افتاد. آرتمیسیا از آن طرف به جسیکا اشاره کرد که به دنبالش بروند.
وقتی آن دختر گریفیندوری به در خوابگاه رسید گفت:
_آلبالو ی قرمز
و در سالن باز شد. دختر گریفیندوری به داخل رفت اما آنقدر نگذشته بود که بیرون آمد و به سمت جمعیت رفت.
_من میرم یا تو میری تو؟
_من میرم بازم ممنونم تا اینجا اومدی
به جسیکا چشمکی زد و رمز سالن را گفت و وارد شد.
وقتی وارد شد دختر دیگری با موی بلوند جلویش ظاهر شد.
_شما؟
_آمم.... یک سال اولی هستم
آب دهانش را قورت داد و گفت:
_اومدم وسایلمو بردارم
ان دختر نگاه مشکوکی کرد وگفت:
_آها... باشه
و بیرون رفت. آرتمیسیا پوف کشید و به خوابگاه رفت. بعداز مدت طولانی گشتن آلبومش را پیدا کرد. قلم پر را جای قبلی آلبوم گذاشت. آلبوم را داخل لباسش پنهان کرد و به سمت در سالن حرکت کرد.
در سالن که باز شد خیلی آرام به سمت راه پله هارفت. به راه پله ها که رسید نفس عمیقی کشید؛ نقابش را برداشت و از پله ها بالا رفت تا به خوابگاه خودشان برود که ناگهان بدعنق جلویش ظاهر شد.
_داشتی فرار میکردی؟
_چی؟.... نه... فرار چرا
_ای کلک..... از نقابت معلومه
_نه چه ربطی داره....
بدعنق خنده ی شیطانی زد سپس با داد و فریاد گفت:
_آهای مردم..... یک نفر توی راهرو ها داره پرسه میزنه! بدویید فرار کرد!
آرتمیسیا سریعا شنلش را به سمت بدعنق پرت کرد و به سمت سالن هافلپاف راه افتاد.
رمز را گفت و به محض رسیدن به سالن در بسته شد و بدعنق به تابلو کوبیده شد. آرتمیسیا نفس عمیقی کشید و به خوابگاه رفت.

آلبومش را روی میز کنار تختش گذاشت و روی تخت دراز کشید؛ به اتفاقات ان شب فکر میکرد. رسما اولین باری بود که بدون دعوتنامه به جشن رفته بود


ویرایش شده توسط آرتمیسیا لافکین در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۱۸ ۱۵:۵۸:۴۵

با موفقیت تنها یک قدم فاصله است تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.