هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۱:۲۴:۵۴ چهارشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۰
#1
نام: دافنه
نام خانوادگی: گرینگرس
لقب: دافنه سبز چمنی
جنسیت: مونث ، ساحره
ملیت: بریتانیایی
رتبه خون: اصیل زاده
جبهه : سیاه
گروه: اسلیترین
چوبدستی: چوب درخت گردو با مغزی از رگ های اسب تکشاخ
پاترونوس: اسب سفید
حیوان خانگی: مار پیتونی به نام رزی
جارو: چوب راش با استحکام بالا و سرعت ۶۰ کیلومتر بر ساعت
خصوصیات ظاهری: موی بلوند لَخت با چشم های سبزی فریبنده... قد متوسطا بلندی داره . موهاش دائما روی صورتش هست و کنارش نمی زنه.

خصوصیات اخلاقی: بشدت مغرور و ناسازگار هست و جنبه باخت و شوخی رو نداره کاملا بی جنبه هست . به جزئیات زیاد توجه می کنه و این برای بقیه ازار دهندست .

معرفی کوتاه : در انگلستان به دنیا اومد و همیشه به خاطر بچه دوم بودن مظلوم بود... . به اختراعات ماگلی ها علاقه زیادی داشت ولی از بچگی ارزوی رفتن به هاگوارتز و یادگیری علوم و فنون جادوگری رو داشت. بهترین دوستش لوسی ویزلی هست ولی علاقه زیادی به دوستی با دیگران رو ندارد. و کلا از بچگی دیر می کرده ... . حتی دیر هم به دنیا اومد.

علایق: کتاب خواندن، کوییدیچ، معجون سازی


-----------
جایگزین شه لطفا


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۰:۱۰:۵۴ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰
#2
غرورمندانه مانند همیشه وارد کلاس شد....
از عمد پاشنه کفشش را به زمین می کوبید تا جلب توجه کند.
جسورانه روبروی تمام جادو اموزان ایستاد و ...

_ خب صبح بخیر ! نامه ای بدستم رسید که الان می خونم براتون لطفا گوش بدید چون دوباره نمی خونم .

از ته کلاس فردی آهسته گفت : فکر می کنه کیه؟معلم؟عیش، دافنه کف کلاسی!

نامه پرفسور گابریل دلاکور

درود بر دافنه عزیز امروز سرما خوردگی شدیدی گرفتم که حتی توان راه رفتن رو از من گرفته ناچارم کلاس پیشگویی رو به تو بسپارم !
معلم خوبی باش ( پرفسور با کیه؟دافنه؟توقعات استاید چقدر بالا رفته) و تکلیف قابل قبولی بده که خودت از پسش بر بیای چون خودتم باید انجامش بدی افرین خوشگلم!

_ دافنه با پرفسور چی کار کردی؟ دزدیدش و مجبورش کردی نامه بنویسه؟

_تری توی گوی پیشگویی میبینم دماغ یکی قراره بسوزه .چه عجیب !

و نامه پرفسور دلاکور را بالا گرفت و امضای خوش خط و خال پرفسور جوابی کوبنده بود که خود پرفسور کلاس را به دافنه واگذار کرده .

_ چه بوی سوختی میاد تری مگنه؟

تری زیر لب گفت: بالاخره که دانش آموز میشی! اونوقت من می مونمو و تو یک چوب دستی زنجانی!

_ ساکت ساکت، دیگه می خوام کلاس رو شروع کنم.
به نام لرد کبیر ببخشید ببخشید منظورم مرلین کبیر بود!
خب خب ما می خوایم کف بینی رو یاد بگیریم.
برای اینکار نیاز هست که دست برتر یا دست قالبتون رو روی میز بگذارید!

ادامه داد: ای.... هیچی! کف دستتون باید رو باشه نه زیر. مرلین هر جا که هستی بیا منم ببر پیش خودت !

در ادامه گفت: ببینید کف دستتون چی مشاهده میکنید؟ باید با خطوط کف دستتون و میزان لطافت کف دستتون متوجه بشید که قراره توی آینده چه اتفاقی برای فرد میفته!

_ از اونجایی که کسی برای خودش نمیتونه کف بینی انجام بده برای بقل دستیتون انجام بدید‌.

_ پرفسور گرینگرس بغل دستی من ارتیمیسیا بود که نیومده میشه من برای شما کف بینی کنم !

_ باشه تری ولی خوب انجامش بده .

تری کف دست دافنه رو نگاه کرد و با قضب گفت: این چوبدستی زنجانیه رو میبینی؟ اینم یه میزه که دو نفر وایسادن روش و دارن دوئل می کنن! دیدیشون؟ فکر کنم تو آینده قراره با یکی دوئل کنی پرفسور گرینگرس.

_ از غذا های منم بانمک تری ! می دونستی؟

دافنه که از حماقت بقیه جادواموزان خونش به چوش آمده بود گفت : بسه دیگه ! می دونید وقت چیه؟ وقت تکلیفه.

تکلیف کلاس پیشگویی پرفسور گرینگرس

_ برای ۳ نفر کف بینی کنید
_ اسم و اصالت فرد رو بنویسید و ببینید چی در ایندشون دیدید
_ پیگیری کنید ببینید کف بینیتون واقعی بوده یا نه


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: باشگاه دوئل
پیام زده شده در: ۱۲:۲۹:۴۷ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰
#3
کتی بل vs دافنه گرینگرس


به مناسبت نزدیک شدن به ترم های آخر هاگوارتز کتی بل تصمیم گرفت تا جشنی را برگزار کند ... .
بیشتر مهمان هایش از دوستان صمیمی اش و هم گروهی هایش تشکیل شده بود و چند نفر از اعضای گروه های دیگر را هم دعوت کرده بود!
دافنه مثل همیشه مارش رزی را دور دستش پیچانده بود و با هم قدم می زدند.
_فیس...فی... هی دافنه دوباره چی شده ها؟

_فکر کنم چشمات ضعیف شده رزی ! مگه نمیبینی همه دارن درمورد یه مهمونی حرف میزنند؟ پس چرا من چیزی در مورد اون مهمونی نمی دونم ها؟ نکنه از هاگ اخراج شدم خودم خبر ندارم ...

_موقعی میگم زیاد فکر نکن برای همینه از بس فکر کردی مغزت تاب برداشته. حالا به خودت استرس وارد نکن بیا بریم یک چیزی بخوریم.

دافنه که همان لحظه می خواست رزی را خفه کند، از شانس خوب رزی، لوسی آمد و روی شانه دافنه زد!
_ چطوری سبز چمنی؟

_ به خوبی موهای شلخته تو که یادت رفته شونش کنی !

_میشه یک بارم که شده به جزئیات توجه نکنی؟ راستی می خوای برای مهمونی چی بپوشی؟
دافنه پیش خودش گفت : لوسی رو دعوت کرده من رو نکرده!؟ الان هم چیز رو از زیر زبون لوسی بیرون می کشم.
پس زیرکانه پاسخ داد: من دعوتنامم رو قبل از اینکه باز کنم گم کردم برای همین نه می دونم مهمونی کجاس نه میزبان کیه نه....

_باشه بابا فهمیدم بزار برات بخونم...!

دعوت نامه کتی بل

درود بر لوسی عزیز سشنبه بعد از کلاس جادوی سیاه پیشرفته ( اگر خون اشام یا مسموم نشدی ) به مهمانی من در خوابگاه گریفیندوری ها بیا تا به مناسبت نزدیک شدن به پایان ترم و ازادی از دست اساتیدمان جشن بگیریم! خدا نگهدار.

دافنه که فهمید قضیه از چه قرار است بدون اینکه از لوسی تشکر کند سریع به طرف اتاقش رفت تا با رزی حرف بزند.

_ رزی با قارقارو دعوات شده؟

_ چی میگی؟ قارقارو؟من؟

_ باشه پس نمی خوای حقیقتو بگی! تا یه هفته غذا برات نمیخرم تا...!

_ وایسا ! باشه باشه به ریش مرلین می خواستم بهت بگم اما....

رزی ادامه داد: من و قارقارو با هم دعوا کردیم و کتی از دست من ناراحت شد فکر کنم برای همین بود که ما رو دعوت نکرد، و سپس آهسته گفت من رو ببخش دافنه.
_ هعی رفیق عب نداره اگه تو و قارقارو نمی تونین با هم بسازین من مشکلی ندارم من خودم هم علاقه ای به رفتن به دورهمی یا جشن ندارم. چی بهتر از اینکه بخاری و روشن کنی و کتاب بخونی کنار بهترین دوستت؟
و بعد از گفتن این حرف دافنه با یک ورد لیوان خالی اش را با قهوه پر کرد... .


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: دفتر دوئل(محل درخواست دوئل)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۷:۰۹ دوشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۰
#4
درود بر ارباب و لیلی عزیز ! در خواست دوئل با ارتیمیسیا لافکین رو دارم! هماهنگ نشده هست متاسفانه... . امکانش هست ؟


زین پس، لینی رو لیلی صدا می کنیم. حقشه که لیلی باشه.

دعوت شما رو به آرتیمیسیا اطلاع دادیم.


ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۸ ۱۵:۲۵:۲۷
ویرایش شده توسط دافنه گرینگرس در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۸ ۱۸:۲۹:۱۲

واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: شركت حمل و نقل جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۳۵:۳۷ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰
#5
جادو اموزان که معلوم نبود چه بر سر عقلشان آمده بود می گفتنند: بله ما چیز مهیج و هیجان انگیز تری می خواهیم!
_ معلوم نیست بلیت شدن چه بر سر عقل هایتان آورده.
ایوا از شدت خشم خون در چشمانش جمع شده بود و سکوتی کوبنده کرده بود.
_هکتور جان دلم برای پاهای نازنین و عقل جادواموزان تنگ شده اگه بتوانی اثر معجون را برعکس کنیم فکر کنم بهتر برات تموم شه ...!

هکتور لرزه بر اندامش افتاد و با حالتی چاپلوسانه گفت: از بلیت بودنتان لذت ببرید تا من چاره ای بیابم.
هکتور پیش خودش گفت من ملت را از حالت بلیت بودن در بیاورم ارباب را چکار کنم که قدری بزرگ شده که غار های مریخ را میبیند؟
_یادم اومد ! یادم اومد! اثر معجونم ۲۴ ساعت بیشتر نیست نگران نباشید.
_هکتور من ۲۴ ساعت این بی عقل ها را یک جا نگه دارم؟
_چند ساعت از اون ۲۴ ساعت گذشته ایوا.

ایوا که صبرش به لبش رسیده بود گفت: دیدید که من چگونه این اتوبوس گستاخ را خوردم، دلم پر میزنه چندتا بلیت رو هم به عنوان دسر بخورم!چطوره؟
_ یه فکر خوبی به ذهنم رسید، خوب که چه ارز کنم عالی!
_چه فکری ها؟
_چرا از قسمتی از ارباب که روی زمین هستند شروع به بالا رفتن نکنیم تا به فضا برسیم؟محیط فضا هم دلچسب است هم مناسب!
_ مگر عقلت را از دست داده ای؟ فضا جاذبه ندارد اگر اینها گم و گور شوند کی مسئولیت می پذیرد؟


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاس «جادوی سیاه فوق پیشرفته»
پیام زده شده در: ۱۰:۳۷:۲۰ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
#6

سلام پرفسور راکارو
1. یادگرفتیم ارواح نفرینی ویژگی ها و اشکال گوناگونی دارن. ویژگی های ظاهری و قابلیت های روح نفرینی که گیرتون اومده رو با توجه به انرژی منفی تون شرح بدین.

روح نفرینی که به من داده شده بود قیافه بانمکی داشت و لپ های سرخ و چشم ها گرد گول زننده ای داشت ولی صدای ترسناکی از خودش در می اورد. دیدم داره اشیا رو معلق می کنه و من خیلی ترسیدم و تا دید که من ازش ترسیدم شروع به جیغ کشیدن و پرت کردن اشیای معلق به سمت من کرد.
وقتی از دستش قایم شدم هی اه می کشید. صدای اه کشیدنش خیلی خوفناک بود.

2. واسه مقابله با روح نفرینی از چه وسیله ای استفاده می کنین ؟ مراحل انتقال انرژی منفی به شی رو به صورت کامل توضیح بدین.

من که پشت دیوار قایم شده بودم، از صدای اه های تکراری و ترسناکش خسته شدم و از پشت دیوار بیرون امدم و سرش داد زدم که آیا می خواد این اه کشیدن ها را تمام کند که دوباره خشمگین شد و چند چیز دیگر به طرفم پرت کرد. من که از دستش به تنگ نا اومده بودم قلم پر دار مورد علاقم را دیدم سریع در دستم گرفتمش و چشمانم را بستم و به خانوادم و خاطرات خوبم فکر کردم... .

3.گزارش کوتاهی از نبردتون با روح نفرینی تون شرح بدین. (غیر رول)

بعد از انتقال انرژی ام به قلم پر مورد علاقه ام احساس سبکی و شادی می کردم. احساس می کردم پتانسیل هر کاری را دارم. چشمانم را باز کردم و با نیشخندی به روح نفرینی ام خیره شدم! روح نفرینی به حالت اولیه اش برگشت اما تمام وسایل های من شکسته بود متاسفانه .

سوال اختیاری: استاد راکارو مشکل تمرکز داره و برای انتقال انرژی منفی باید، به چیزی که خیلی دوستش داره فکر کنه! اون چیز چیه؟ پرفسور فکر کنم چیزی که خیلی دوست دارید نبرد هست.


ویرایش شده توسط دافنه گرینگرس در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۴ ۱۰:۴۰:۳۳

واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاس «شفابخشی جادویی»
پیام زده شده در: ۲۱:۴۲:۴۶ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰
#7
دافنه به محض تمام شدن کلاس پیشگویی سر خوش و خندان به خوابگاه اسلیترین می رفت.
توی راهرو ها با صدای بلندی می خواند: رز، رز،رزی جون، رز، رز رزی جون. دافنه به شدت خوشحال بود زیرا آن روز تولد رزی مار دافنه بود. در را باز کرد و وارد اتاق شد.

_سوپرایز! تولدت مبارک برات غذای مورد علاقتو اوردم.

رزی بی اعتنا رویش را پشت به دافنه کرد و پاسخی نداد... . دافنه که نگران شده بود گفت: رزی؟رفیق خوبی؟مثلا امروز تولدته ها ! رزی با صدایی ضعیف پاسخ داد : خیلی ممنون داف اما حال و حوصله جشن یا چیز دیگه ای رو ندارم.
دافنه در فکر فرو رفت که ماری به شیطونیه رزی چگونه می تواند اینقدر بی تفاوت نسبت به روز تولدش باشد. دافنه متوجه شد قضیه چیست و آرام زمزمه کرد امیدوارم که حدسم اشتباه باشه.
دافنه دوان دوان به اتاق پرفسور استانفورد رفت و اجازه گرفت و وارد اتاق شد... .
پرفسور در حال تمیز کردن نیدل های جادویی برای طب طبیعی جادویی بود که گفت : دافنه چه اتفاقی تو رو به اتاق من کشونده؟

_ مارم... ، مارم رزی افسرده شده پرفسور ! امروز روز تولدش هست اما نه لبخند می زند نه مثل گذشته شیطونی می کند و نه غر می زند.

پرفسور استانفورد نیش خندی زد و بی تفاوت گفت : عه چه خوب پس الان یه مریض داری که درمانش کنی !

_پرفسوررر! امروز روز تولدش است لطفا درمانش کنید! من شخصا مریض دیگری را می یابم و درمان می کنم اما نمی توانم ناراحتی و چهره غم الود رزی را ببینم !

_ دافنه تو یکی از نزدیکترین افراد به رزی هستی، به همین دلیل راحت تر می توانی درمانش کنی. لطفا برو به تکالیف انجام ندادت برس تا منم به کار هایم برسم .

دافنه از اتاق پرفسور خارج شد . بغضی در چشمانش جمع شد بود. زیر لب گفت : من هر کاری برای رزی می کنم .
هیچ غذایی برای رزی بهتر از موش نبود ! پس دافنه آماده شد تا بهترین شکارچی موش هاگوارتز بشه.

اول از تله موش استفاده کرد. موش نزدیک تله شد و تا پنیر را دید به دافنه که پشت دیوار قایم شده بود گفت : دافنه گرینگرس از پنیر های بهتری استفاده کن اینا دو ماهه کپک زده. و پا به فرار گذاشت.

از ۱۰ تله کنار هم استفاده کرد . ۳ تا موش متوسطا بزرگ نزدیک تله ها شدند ولی تا خواستند در دام تله ها بیفتند دافنه سرفه ای کرد و موش ها پا فرار گذاشتند... .

_ من دافنه گرینگرس تونستم خواهرم رو با اون بزرگی اذیت کنم ! نتونم چندتا موش فسقلی رو بگیرم؟

و سطل کنار دستش را برداشت و از میان تله ها رد شد و سطل را روی سر یکی از موش ها گذاشت و گفت : گفتم حاضرم برای ماری هر کاری انجام بدم .
موش را از دم گرفت و پیش رزی رفت... .
رزی تا موش ها را دید خوشحال و سر حال به طرف دافنه خزید و گفت: بدو بزارش زمین دافنه منو منتظر نزار. رزی مشغول خوردن موش شد که توجهش به دافنه جلب شد بود که سر تا پا خاکی بود و به خاطر تله ها موش لباسش پاره شده بود.

_ دافنه خوبی؟ چه بلایی سر خودت اوردی ؟
دافنه خندید و گفت: هیچی فقط مریضم را درمان کردم !


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: کلاس «پیشگویی»
پیام زده شده در: ۱۱:۱۱:۲۹ سه شنبه ۲ شهریور ۱۴۰۰
#8
دافنه نیز به اتاق پرفسور دلاکور رفت تا ببیند که چه در گویش دیده.
تق تق!
_اجازست بیام تو پرفسور؟
_ اوه سلام دافنه ! بیا تو ....

پرفسور دلاکور به دافنه گفت که چه چیزی در گویش دیده و دافنه از اتاق گابریل خارج شد. لوسی که دم در منتظر دافنه بود گفت: عه دافنه پرفسور تو گوی تو چی دید؟ها؟
_هیچی، البته هیچی که نه یه عالمه پول دید!
+چه باحال به من گفت تو گویت کتاب دیدم.....
دافنه از بی حوصلگی لوسی را پیچاند تا به خوابگاه اسلیترین برود و اندکی فکر کند. روی تختش نشسته بود و فکر می کرد که ناگهان مغزش جرقه زد و فهمید که چرا گوی یک عالمه پول را نشان داده .
قلم و دفترچه اش را برداشت و شروع کرد به نوشتن تکلیف کلاس... .
_ هفته قبل _
مسئله از این قرار بود که با شروع شدن ترم جدید هاگ دافنه وقت های ازادی گیر می آورد و تنهایی در راهرو ها قدم می زد .

روزی دافنه در حال قدم زدن در راهروی غربی هاگوارتز بود که پایش را ناگهان روی اجر لقی گذاشت.
خم شد تا ببیند چرا لق است که متوجه شد زیر آن چیزی پنهان شده! اجر رو برداشت و با کاغذی ربرو شد که از ظاهرش می توانست حدس بزند، که کاغذ متعلق به گذشته ها دور است.... .

_عوققق! باورم نمیشه که دستم رو روی زمین گذاشتم تا یه اجر رو بردارم.

با کنجکاوی تمام کاغذ را سریع باز کرد و دید آن یک کاغذ ساده نبوده بلکه کاغذ، نقشه یک گنج است.
آن را سریع در جیب لباسش گذاشت. آرام قدم می زد تا به خوابگاه اسلیترینی ها برسد!
وارد شد و سپس نقشه گنج را سریع بیرون اورد تا برسی اش کند، تا نقشه را دید متوجه شد گنج جایی نزدیک جنگل ممنوعه دفن شده . دافنه فردای ان روز به محض تمام شد کلاس شفا بخشی به اتاقش رفت و رزی ( مار پیتون شیطون دافنه) را روی دستش گذاشت و نقشه را برداشت و به طرف جنگل راه افتاد.
دافنه از تنهایی رفتن به جنگل فوبیای خاصی دارد چرا که زمانی که در جنگل تنهاست احساس می کند فردی نگایش می کند به همین دلیل رزی را با خودش می برد.
دافنه به جایی که احتمال می داد گنج مدفون شده رسید و با وردی خاک ها را کنار زد.

_ وای رزی میبینی؟یه گنجه! احساس می کنم در خوابم، منو گاز بگیر تا بفهمم.

دافنه تا یادش امد دارد به مارش رزی می گوید گازش بگیرد سریع داد زد: واهای نه منظورم.......هیچی.
دافنه حرفش را خورد و با قیافه پیروزمندانه ای به گنج نگاه می کرد.

_رزی ما که بی پول نیستیم ولی خب این گنج شاید یه روزی به کارمون بیاد، شاید باهاش جاروی پرنده جدید بخرم یا همش رو بدم و باهاش غذا بخرم شاید هم با تمام پولم روزنامه خریدم! پس باید یه جای دیگه قایمش کنیم ! فکر خوبیه نه؟

ماری به خودش قوسی داد و گفت: فیسسسسس،فسسس،فیسسس. دافنه خندید و گفت:اها باشه.
دافنه تنها کسیت که زبان رزی را میفهمد. حتی دلیل خریدن رزی هم همین بود که تا وارد مغازه شده بود رزی شروع به حرف زدن و غر غر کردن کرده بود و دافنه هم از او خوشش آمد و خریدش.
دافنه خاطره خریدن رزی برایش زنده شد بود و در حال فکر کردن به آن خاطره دلنشین بود که رزی با دنبش به دست دافنه زد تا هوشیارش کند.
_چرا میزنی؟دردم گرفت!
_فیسس مگر نمیبینی یه گنج به عظمت تمام دردسر هایت جلویت هست!فییس بیا قایمش کنیم تا کسی نیومده... .
دافنه گنج را جای دیگری دفن نمود و نقشه ای را طراحی کرد تا هر وقت خواست به راحتی بتواند محلی که گنج در ان دفن شده را بیابد. غروب زمانی که داشت به خوابگاه اسلیترینی ها بر می گشت آن را در چمدوشنش پنهان کرد... .
_ حال _
دافنه همه اینها را برای پرفسور نوشت ارزو کرد که دوباره مانند جلسه پیش نمره کمی نگیرد....


واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: یاران لرد سياه به او مي پيوندند(در خواست مرگخوار شدن).
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱:۵۵ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
#9
سلام بر ارباب بزرگ من! سلام بر بلا!
من خیلی علاقه خاصی دارم به خدمت به ارباب بزرگ و افتخار بزرگیست که در اختیار ارباب باشم . امیدوارم که مرا به عنوان نوکر و مخلص خود بپذیرید!

1- هرگونه سابقه عضویت قبلی در یکی از گروه های مرگخواران / محفل را با زبان خوش شرح دهید:
متاسفانه از بی لیاقتی ام هیچوقت نتوانستم عضو مرگخواران باشم چون خودم رو لایق ارباب نمی دانستم !

2-به نظر شما مهم ترین تفاوت میان دو شخصیت لرد ولدمورت و دامبلدور در کتاب ها چیست؟
ارباب بزرگ با اینکه سر تا پا از دامبلدور متفاوت است اما کوچک ترین تفاوت انها این است که ارباب قدرت بالایی دارد و حتی بزرگترین جادوگران هم از قدرت ارباب هراس دارند تفاوت دوم این هست که دامبلدور ضعیف و پیر بود فکر کنم پیرمرد بد بخت الزایمر هم دارد ! در هر صورت ارباب قابل مقیاس با هیچ کس نیست ارباب برتر است !

3- مهم ترین هدف جاه طلبانه تان برای عضویت در گروه مرگخواران چیست؟
نشان بدهم که جادوگر لایقی هستم و بعد از تمرینات زیاد لیاقت مخلصیه ارباب را دارم

4-به دلخواه خود یکی از محفلی ها(یا شخصیتی غیر از لرد سیاه و مرگخواران) را انتخاب کرده و لقبی مناسب برایش انتخاب کنید.
لوسی مو هویجی

5-به نظر شما محفل ققنوس از چه راهی قادر به سیر کردن شکم ویزلی هاست؟ در اصل خوراک ویزلی ها عصاب است برای کسی عصاب نمی گذارند و دائما در حال خوردن عصاب بقیه هستند.

6-بهترین راه نابود کردن یک محفلی چیست؟ زمانی که خواب هستند بالای سرشان بروید و بگویید لرد ولدرمورت، آن وقت به محض شنیدن اسم ارباب به خوابی ابدی میروند !

7-در صورت عضویت چه رفتاری با نجینی(مار محبوب ارباب)خواهید داشت؟ براش با بهترین گوشت ها غذا هایی درست می کنم که تا به حال نخورده ! اگر سیر نشده یک مشنگ را در کوچه ای بمبست گیر می آورم و تحویلش میدهم تا میل کند!

8-به نظر شما چه اتفاقی برای موها و بینی لرد سیاه افتاده است؟دماغ و موهای ارباب عذاب وجدان گرفتند و خودشان را بی لیقات در برابر ارباب می دانستند و زمانی که ارباب در خواب بوده فرار کردند!

۹-یک یا چند مورد از موارد استفاده بهینه از ریش دامبلدور را نام برده، در صورت تمایل شرح دهید.
حیف جنس بدی دارد که حتی برای قلم موه هم مناسب نیست اما می شود به عنوان یادگاری به دیوار آویزانش کرد، برای دکور یک خونه عالیه!

امیدوارم مرا بپذیرید مرگخواران یک دافنه گرینگرس کم داره


سلام دافنه!
قطعا و بدون شک جای شما بین ما خالیه و دوست داریم که خیلی زود بیای بهمون بپیوندی. اما قبلش چندتا کار هست که باید انجام بدی.
ببین دافنه، در قدم‌ اول، منتظر جواب نقدت باش تا ایرادات پستت رو بهت بگم، بعد باید سعی کنی اونا رو رفع کنی و کیفیت پست‌هات رو بهبود ببخشی. چرا باید پیشرفت کنی؟ چون جبهه مرگخواران یه گروهه و فعالیت انفرادی هر عضوش، به نام گروه دیده میشه. در نتیجه هر مرگخوار، باید به سطح قابل قبولی برسه. جدا از اون، ما معمولا فعالیت‌های گروهی و ماموریت داریم که اینا اینقدر شلوغ میشن که لازمه هر عضو به تنهایی بتونه سوژه رو مدیریت کنه. پس لازمه به سطح متوسط گروه برسی تا بتونی پا به پای بقیه پیش بری.
در این بین، از خوندن پست‌‌های سایرین غافل نشو که کمک خیلی خوبی بهت می‌کنه.

موفق باشی.


ویرایش شده توسط بلاتریکس لسترنج در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲ ۲:۰۱:۱۸

واقعیت توهم است . طلا بخر!


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۴:۴۲:۱۶ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
#10
جادوگر زیرک گفت : بله اینطور است ! حالا بگویید چرا مریضان باید به اندازه شدت بیماریشان هزینه بدهند؟ها؟
اگلانتاین بدون اهمیت به جمله جادوگر پاسخ داد:اگر شما مامور هستید آیا کارت یا چیزی دارید که من مطمئن شوم مامورید؟
جادوگر باری دیگر با زیرکی پاسخ داد:جواب سوال را با سوال نمی دهند دکتر! زمانی که آمدند و در سنت مانگو را تخته کردند میفهمید که من مامور هستم یا نه !
جادوگر باورش شده بود که مامور است انگار که سال ها مامور بوده و در خیلی جاها را تخته کرده!
اگلانتاین که هراس به جانش افتاد کمی پیش خود فکر کرد .اگر این جادوگر مامور نباشد چی؟ اگه مامور باشد چی؟ولی من مطمئنم مامور نیست پس بگذار درسی به او بدهم که یادش بماند با دکتر جماعت طرف نشود!
اگلانتاین پاسخ داد: چرا اینقدر موضوع را عوض می کنی؟من در محاسبات ذهنیم متوجه شدم که ۴۰ دقیقه دیگر به رحمت مرلین می روید! برای ما که فرقی ندارد، می توانید همین حالا کل مال اموالت را بدهی . اگر مردی هم باز مال و اموالت مال ماست!
جادوگر داشت باورش می شد که دقایقی دیگر می میرد. اما پیش خود گفت که اگر اگلانتاین واقعا یک دکتر باشد پس چرا علائم بیماری را نمی گوید؟ پس برای اینکه مطمئن شود که او راست می گوید پرسید: پس قبل از مرگم حداقل بگوید علائم بیماری چیست؟چه بلایی قرار است سر من بیاید؟
اگلانتاین با جوابی کوبنده گفت: در ساعات آخر عمرت به فکر فرو می روی و در فکر به اتاق قرمزی میرسی که بدون اینکه کنترلت دست خودت باشد درش را باز می نمایی و یک راس به رحمت مرلین می روی......


واقعیت توهم است . طلا بخر!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.