هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: فن فیکشن هری پاتر و میراث شوم
پیام زده شده در: ۰:۵۵:۰۹ یکشنبه ۷ شهریور ۱۴۰۰
#1
قسمت ششم

من زیاد پدرم رو یادم نمیاد وقتی کوچیک بودم زندانی شد، حدود سه ماه پیش قبل از اینکه نامه هاگوارتز بیاد، از آزکابان برام نامه ای اومد که مخفیانه نوشته شده بود، پدرم برای اولین بار برام نامه نوشته بود بعد از معذرت خواهی از اینکه منو و مادر رو تنها گذاشته. نوشته بود که زندان خیلی بهش سخت میگذره و تنهاست، دوست داره منو برای یه بارم که شده قبل مرگش ببینه و برای همین ازم خواست اگه به هاگوارتز رفتم انتقامش رو از هری پاتر بگیرم

پدرم نوشته بود که میراث لرد سیاه هنوز از بین نرفته و اگه من موفق بشم تمام مرگخوارها همراه پدرم از آزکابان بیرون میان و میتونیم دوباره به قدرت و جایگاه خودمون برگردیم، جایگاه و مقام و میراث برای من مهم نبود، ولی دوست داشتم شبیه اون خانواده هایی باشم که موقع سوار شدن قطار هاگوارتز دیدم، خانواده های کامل و خوشحال. من پدرم رو از اون شب بعد خوندن نامه اش بارها دیدم اما فقط توی رویام حالا وظیفه من بود تا رویا رو تبدیل به واقعیت کنم، مگه جادوگر بودن معنایی دیگه ای هم داره؟

صبح اول

زودتر از هم اتاقی از خواب بیدار شدم، دیشب زیادی غذا خورده بودم تو ضیافت سال اولی ها و بخاطر همین شب نسبتا راحت خوابیدم، نسبتا راحت چون باید به صدای خوردن امواج آب به پنجره اتاق عادت میکردم

اما حالا که صبح شده بود رد نور سبز رنگ روشنی از پنجره، اتاق رو روشن کرده بود، میدونستم که دیگه نمیتونم برگردم به رختخواب. هیجان زده تر از اونی بودم که خوابم ببره! امروز اولین روز من در هاگوارتزه. بالاخره قراره جادو یاد بگیرم

از تخت پایین لغزیدم و کنار پنجره تکیه دادم، به دریاچه سیاه خیره شدم، حق با پرایس بود در هوای روشن روز همه چیز بهتر دیده میشد، حتی میشد موجودات داخل آب رو دید، چشمانم گرد شد وقتی یه هشت پای عظیم الجثه رو دیدم
دراکو! دراکو بیدار شو
چیه؟ چی شده؟ پسر بلوند خواب آلود زمزمه ای کرد: خفه شو اودیم
دراکو من هشت پای دریاچه رو از پنجره مون دیدم
مالفوی در حالیکه زیر لب به من فحش میداد از تخت پایین امد و به آرامی از میز کنار پنجره بالا رفت، ایستاده روی میز توانست دیدی به درون دریاچه بزند
جلوی چشم ما پاهای هشت پای معروف هاگوارتز خودنمایی میکرد
لبخندی زدم و به مالفوی گفتم: خب ما اول صبح هشت پا رو دیدیم طبق رسوم باید برای ما خوش شانسی بیاره
_ساعت الان دقیقا چنده؟ مالفوی با صدایی گرفته ازم پرسید
اوه من یه ورد واسه این بلدم، اینو تو یه کتاب خوندم حالا میتونم امتحانش کنم
در حالیکه مالفوی بهم خیره شده چوبدستیم رو از روی میزم برمیدارم و چرخش کوچکی بهش میدم تمپوس
دو عقربه سبز رنگ از سر چوبدستیم بیرون زد و در هوا نقش بست

نگاهی به عقربه ها انداختم"ساعت شش و نیم صبحه. حدودا. عقربه ها ممکنه دقیق نباشن" دستی به چونه ام کشیدم
_چی؟ واسه چی منو بیدار کردی؟

خب نمیخواستی نامه ای که دیشب نوشتی رو به جغد دونی ببری؟ چطور میتونی همچین روزی رو بخوابی؟ قراره بالاخره جادو یاد بگیریم
_من میرم که دوباره بخوابم، برو یکی دیگه رو بیدار کن و هیجانت رو باهاش شریک شو

ظاهرا مالفوی عصبانی بود
یعنی میخواهی بزاری من همه چی رو به عهده بگیرم و مسئول من باشم؟
حس رئیس مآبانه مالفوی رو قلقک دادم
_من میخوام بزارم تو اولین نفری باشی که بقیه رو کله سحر از خواب بیدار میکنه
شاید حق با مالفوی باشه. اگه بقیه شاهزاده های خون خالص نصف مالفوی اول صبح بداخلاق باشن بیدار کردنشون واسه جایگاه من تو گروه عاقبت خوبی نداره
تصمیم گرفتم دوشی بگیرم و به بقیه فرصت بیدار شدن بدم
بعد از اینکه چیزایی رو که نیاز داشتم از کمد برداشتم از اتاق زدم بیرون و به سمت اتاق مشترک به راه افتادم
فکر میکردم تنها باشم اما با تعجب بلیز زابینی رو هم در اتاق مشترک دیدم
"میبینم که تو هم خیلی سحر خیزی"
کی میتونه بخوابه؟ من سالهاست منتظر این لحظه بودم
تازه من باید یه نامه به جغددونی ببرم بهتره قبل از شروع کلاس ها برم

بلیز برای لحظه ای فکر کرد: "ایده بدی نیست منم باید یه نامه برای مادرم بنویسم راستی دوست تو هم اتاقی من شد"
با تعجب به بلیز نگاهی انداختم، دوست من؟
"اره پسره رافائل راس، یکم درشته"
اوه فراموش کرده بودم ما با هم دوستیم! دیشب ندیدمش تو اتاق مشترک

_انگار تو راهروهای قلعه گیر بدعنق افتاده بود و از دستش فرار کرده بود ولی پشت دیوار سنگی مونده بود چون رمز رو نمیدونست، آخر شب پرایس آوردش تو اتاق من.

خیلی سخت بود تا جلوی زابینی صورتم رو ثابت نگه دارم، سر صبح خبری خوشحال کننده تر از این؟

به راهروی اتاقم برگشتم
روی یه حس کنجکاوی تصمیم گرفتم چیزی رو امتحان کنم، رو به روی اتاق کرب و گویل ایستادم تصمیم گرفته بودم ببینم میتونم درو باز کنم یا نه، چون در اتاق من و دراکو قفلی نداشت، به نظر هیچ کدوم از اتاق ها قفلی نداشت.

دستمو روی دستگیره در گذاشتم. هیچی، انتظار نداشتم البته که باز بشه، بعد از امتحان کردن دستگیره در زابینی و نات یادم اومدم که در اتاق خودم قفل نبود، احتمالا جادویی در کار بود که فقط به صاحب اتاق اجازه ورود میداد، منطقیه.

تو فکر که بودم متوجه میلی سنت بالسترود نشدم که با چشم های پف کرده داشت میومد بیرون
"چرا اینجایی؟"
تو هم سحرخیزی میلی؟ میخوام برم جغددونی، نامه ای اگه داری میتونی با من بیای
میلی اخمالود شد
_من..من جغد ندارم! تیکو یه گربه است
تیکو؟... خب ایرادی نداره میتونی از جغد من استفاده کنی، خودم نامه ای ندارم که بفرستم میدونی، فقط میخواستم یه سری به جغدم بزنم
"واقعا؟"میلی با دهان باز بهم خیره شد
"همینجوری میذاری جغدتو قرض بگیرم؟"
معلومه، خوب نیست که بقیه جغدها نامه ببرن و وینگ گری پرواز نکنه. نامه تو رو ببره دیگه تو جغددونی تنها نمیمونه
میلی لبخند ریزی زد و زیر لب گفت: ممنون گانتر
دوباره با طلسم ساعت رو نگاه کردم، ساعت هفت و سه دقیقه بود به اتاقم برگشتم و دوباره سعی کردم مالفوی رو بیدار کنم، بلندشو شاهزاده همه دیگه کم کم دارن پا میشن. مالفوی غرولندی کرد.
تصمیم گرفتم برای جبران وقت های اضافه کتابی همراه خودم بیارم ولی برنامه کلاس ها رو نمیدونستم، اسنیپ گفت جمعه معجون سازی داریم اسنیپ همچنین تهدید کرد کاملا آماده بیاییم سر کلاس...


فن فیک میراث شوم یه فن فیک معمولی نیست، اینتراکتیوه! برای اطلاع بیشتر به صفحه تلگرام یا اینستای من سر بزنید. با نام patronusfanfic


پاسخ به: فن فیکشن هری پاتر و میراث شوم
پیام زده شده در: ۱۶:۱۱:۰۵ پنجشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۰
#2
قسمت پنجم

سال اولی ها با هدایت ارشد پرایس به اتاق مشترک برگشتند، اسلایترین های سال بالاتر که تا پیش از این کنار شومینه لمیده بودن یکی یکی متفرق شدند، صدای پچ پچ هاشون و نگاه های دزدکیشون به سال اولی ها توجه من رو جلب کرد.

-نشون دادن اتاق های ما چه فایده ای داشت اگه میخواستی قبل از اینکه بریم تو ما رو برگردونی؟ پانسی پارکینسون اعتراض کرد

_"ساکت!" پرایس هیسی کرد_ رئیس گروه ما دوست داره سال اولی ها رو از شب اول ملاقات کنه

در زمانبندی مشکوکی تا پرایس اینو گفت ورودی سنگی اتاق مشترک چرخی خورد و مردی ایستاده در چهارچوب در نمایان شد، او با قدم های آهسته و در حالیکه شنل سیاه رنگش به طرز تحسین برانگیزی پشت سرش میخزید به سمت ما حرکت میکرد
موهای بلند و چرب و مشکی پرکلاغی، پوست سفید مات آفتاب ندیده دماغ بزرگ عقابی چشمان سیاه نافذ که شباهت به تونلی بی انتها داشت... من این مرد را میشناختم سوروس اسنیپ

"به اسلایترین...خوش آمدید"
اسنیپ به آرامی سخن میگفت طوری که اتاق مشترک کاملا ساکت شد
"من سرپرست شما و استاد معجون سازی هستم، شما گروه بندی شدید اینجا چون مکار و جاه طلب هستید، بیشتر شما اصیل زاده هستید و شاید جاه طلبی بخاطر اشتیاق براورده کردن انتظارات میراث شماست، یا شاید بخواهید میراث خودتان را بجا بگذارید"
برای لحظه ای نگاه خیره اسنیپ رو روی خودم حس کردم، نگاه خیره پروفسور اسنیپ میتونست نفس آدم رو در سینه حبس کنه، توانایی این مرد در ارعاب بقیه شگفت انگیزه

وقتی توجه اسنیپ رفت روی تریسی دیویس صدای جیغ خفه اش به گوش من رسید
میدونستم تریسی دیویس از معدود سال اولی های دورگه اسلایترین هست
بخاطر همین همیشه آویزون دوست خون خالصش گرین گراس میشه


_بسیاری از دانش آموختگان اسلایترین تبدیل به پر نفوذ ترین اشخاص جامعه میشوند اما مثل هر چیز دیگه ای این میراث هزینه ای دارد، بخاطر میل ما به حفظ سنت ها و استفاده از مکر و حیله برای رسیدن به اهداف بلند پروازانه خودمان بدون توجه به هزینه اش اکثریت مطلق همکلاسی های شما به شما به چشم متقلبان شیفته جادوی سیاه نگاه میکنند، در واقع همواره در هر شرایطی سه چهارم مدرسه بر علیه شما خواهد بود. فقط جادوگرانی با توانایی و استعداد بالا می توانند چنین در مقابل این خصومت یکدست شده و متحد بایستند.

حرف های اسنیپ توجه همه رو جلب کرده بود

_و بخاطر این دشمنی که بقیه دانش آموختگان نسبت به گروه ما دارند من انتظار دارم که تمام اسلایترین ها با هم متحد باشند، کسی که در این اتاق مشترک کنار شما ایستاده، تنها متحد شماست، باید از همدیگر پشتیبانی کنید هر اختلافی که بین ما هست باید داخل همین اتاق مشترک بماند و همینجا حل بشود.

_اگر بفهمم یکی از اسلایترین های گروه من بیرون از این اتاق جلوی چشم بقیه گروه ها با هم گروهی اش دعوا کرده، بسیار ناراحت خواهم شد و کسی که باعث ناراحتی من بشه حتما رنج خواهد برد.

هوای اتاق بخاطر تهدید های پرفسوراسنیپ انگار واقعا سرد تر شده بود
سردی که تا پشت ستون فقرات همه رفته بود هیچکس نمیخواست از ناراحتی اسنیپ رنج بکشه
حرف های اسنیپ در مورد اتحاد گروه هم منو به فکر وادار کرد، یعنی باید هر غلطی که بقیه کردن منم ازشون حمایت کنم؟

_به عنوان سرپرست شما وظیفه منه تا اطمینان پیدا کنم تحصیل شما بدون هیچ مشکلی پیش برود، اما اگر مشکلی پیش آمد، شخص من شش ارشد کاملا توانا را انتخاب کردم اگر با مشکلی که ارشد ها میتوانستند حل کنند پیش من بیایید، حتما از تلف کردن وقت من پشیمان خواهید شد.

اسنیپ بعد از یه مکث کوتاه ادامه داد

_اولین کلاس معجون سازی شما روز جمعه خواهد بود، من انتظار دارم همه شما کاملا آماده وارد کلاس شوید و مباحث را خوب خوانده باشید، اجازه نخواهم داد اسلایترین های زیر دست من در معجون سازی عملکرد ضعیفی نشان بدهند.

شنل پرفسور اسنیپ چرخی در هوا زد و دور خودش پیچید، پرفسور با قدم های بلند چرخید و از اتاق مشترک با سرعت خارج شد.

بعد از چند لحظه سکوت نگاهی به مالفوی که کنارم ایستاده بود کردم:
-عجب، خب خدا رو شکر پرفسور ترسناکه طرف ماست
_اسنیپ پدرخوانده منه
مالفوی با افتخار جوابمو داد
-همیشه اینقدر جدی و ترسناکه؟
بلوند رنگ پریده برای لحظه ای فکر کرد
_راستش... اره حتی بیرون از مدرسه هم همینجوریه
-پس منو هم تو غم خانواده ات شریک بدون
مارکوس فلینت ارشد تنومند سال ششمی با پوزخدی بر لب جلو آمد: امسال کسی گریه نکرد؟ دیویس نزدیک بود خودشو خیس کنه. دختر دورگه سرخ شد، اما دافنه گرین گراس دستشو روی شونه ی دوستش گذاشت و جواب داد: اینجا هیچکس گریه نکرده. فلینت شکلکی دراورد، "پس من یه گالیون به پرایس بدهکار شدم"

ظاهرا دیدار پرفسور اسنیپ از سال اولی ها و ترسوندنشون از رسوم سالیانه است، انگار منبع تفریح سال بالاتر ها هم بوده اصلا بخاطر همین بعضی ها نشسته بودن تو اتاق مشترک.

"نمایش تموم شد دیگه"

ارشد پرایس به بقیه اعلام کرد

_"خب سال اولی ها فردا روز اول تحصیل شماست و بهتره برید استراحت کنید همه برن تو رخت خواب زود باشید کسی غر نزنه"

از گوشه چشمم پنسی پارکینسون و دفنه گرین گراس و میلی سنت بالسترود رو دیدم که با هم مشغول پچ پچ بودن، یه چیزهایی در مورد تعویض اتاق شنیدم، انگار دخترها هم از وضعیت تقسیم اتاق ها راضی نبودن، راهی راهروی پسران شدم همه تقریبا وارد اتاق خودشون شده بودن، یادم افتاد که هم اتاقی من کیه، برای لحظه ای دم در مکث کردم نفس عمیقی کشیدم و در اتاق مشترکم با مالفوی رو باز کردم.

اتاق سنگی بسیار جادار بود دو تخت بزرگ در سمت مخالف اتاق قرار داشت که روی هر دو را با ملافه نقره فام پوشانده بودند و پرده های زمردی دورشان پیچیده شده بود

چمدونم پایه تخت سمت راست گذاشته شده بود پشت سرم کنار دو طرف در کمدهایی قرار داشت برای آویزون کردن ردا و یه آینه هم کنار کمدا بود تا بتونیم با خوش تیپ کردن خودمون به میراث اسلایترین احترام بگذاریم! روبروی من تنها یک پنجره قرار داشت که رو به دریاچه سیاه باز میشد، دو طرف پنجره دو شمع روی شمعدونی نصب شده بود و روی دو میزی که بین تخت ها قرار گرفته بود نورافشانی میکردن، روی میز سمت چپ دراکو نشسته بود و قلم به دست چیزی مینوشت

_دارم نامه ای برای مادر و پدرم مینویسم تا بهشون خبر خوشحال کننده رو بدم که افتادم تو گروه اسلایترین همونطور که انتظار میرفت"

احتمالا مالفوی تحت تاثیر سخنرانی اسنیپ میخواست برخورد دوستانه تری داشته باشد ولی مشکل من همین بود که چیزی برای جواب دادن نداشتم.

-خوشحالم که افتادم تو اسلایترین به کلاه گروه بندی گفتم منو بندازه اینجا" به راحتی به مالفوی دروغ گفتم.
_خوب کاری کردی این نشون میده باهوش هستی و فهمیدی بهترین گروه کدومه برخلاف اون پسره پاتر

"خب سلام منو به مالفوی بزرگ برسون"
"باشه"

مالفوی بدون اینکه از روی نامه اش سر برداره جوابمو داد.
به طرف چمدونم رفتم و وسایلم رو بیرون کشیدم، بعد از چیدن وسایلم لباس خوابمو پوشیدم هم اتاقیم نامه اش رو تموم کرد و شمع ها رو فوت کرد تا اینجا شب اول در هاگوارتز همون جوری بود که انتظارش رو داشتم.


فن فیک میراث شوم یه فن فیک معمولی نیست، اینتراکتیوه! برای اطلاع بیشتر به صفحه تلگرام یا اینستای من سر بزنید. با نام patronusfanfic


پاسخ به: فن فیکشن هری پاتر و میراث شوم
پیام زده شده در: ۲۳:۲۵:۱۴ دوشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۰
#3
قسمت چهارم

نور درون اتاق به سبزی میزد وقتی از پنجره به بیرون نگاه کردم متوجه واقعیت ترسناکی شدم، بیرون پنجره اتاق اسلایترین میخوره به آب های تاریک دریاچه سیاه

وقتی روشنایی روز باشه قشنگ تر دیده میشه، اینو ارشد پرایس بهم گفت وقتی نگاه کنجکاوم رو به آب های قیرمانند دریاچه دید

وقتی هوا روشنه آب خیلی تاریک نیست بعضی وقتا اگه شرایط آب خوب باشه میتونی هشت پای دریاچه بزرگ رو از پنجره ببینی، فکر کن اینجا یه کشتی غرق شده است، امواج آب اثر آرام بخشی داره که بهش عادت میکنی
با تعجب نگاهی بهش کردم مقایسه اتاق مشترک با کشتی غرق شده خنده دار بود ولی ظاهرا ارشد اسلایترین جدی بود

دیمون بقیه سال اولی ها رو همراه من کنار دو راهرویی که از اتاق مشترک جدا میشدند جمع کرد و گفت: خوابگاه شما اینجاست، دخترها رزالین رو دنبال کنید راه رو به شما نشون میده، پسرا بیان دنبال من

مالفوی و راس دوباره با هم سر اول صف بودن رقابت میکردن، البته که هر جا مالفوی میره کرب و گویل اسکورتش میکنن، من و تئودور نات و بلیز دوباره ته صف بودیم

در حالی که با خستگی به سمت خوابگاه پسران میرفتیم به توضیحات پرایس گوش دادم

اتاق خواب های ما با ریونکلاو و گریفندور فرق میکنه، اونا برای هر سال یه طبقه جداگانه دارن ولی ما چون زیر دریاچه هستیم، فضای بیشتری داریم و همه اتاق ها تو همین طبقه زیر کف دریاچه هست، شما ها دوتایی تقسیم بندی میشید

ارشد اسلایترین با انگشتش به درهای شماره داری اشاره کرد که جای پلاک اسمشان خالی بود.

کرب و گویل، اتاق اول از سمت چپ برای شماست. نات و زابینی اتاق دوم، اودیم و مالفوی اتاق اول از سمت راست

عجب شانسی! برای هفت سال باید با مالفوی هم اتاق باشم

-چی؟!

پسر مو بلوندی که حالا دیگه هم اتاقی من حساب میشد با چهره ای ترسیده به پرایس خیره شد، ظاهرا فقط من نبودم که از این وضعیت ناراحت بود

-داری میگی من باید اتاقم رو شریک شم؟ پدرم گفت که اگه کلاه گروه بندی منو بندازه اسلایترین میتونم اتاق خودم رو داشته باشم

اتاق خصوصی در صورتی ممکنه که تعداد سال اولی ها فرد باشه، امسال اسلایترین ها زوج هستند پس همه هم اتاقی دارن اگه ناراحتی یا مشکلی داری ساعت ده شب به بعد نیمکت داخل اتاق مشترک خالی میشه میتونی اونجا بخوابی ولی فکر نکن چون پسر مالفوی هستی ما اتاق شخصی میدیم بهت

ارشد پرایس برخورد سردی با مالفوی داشت

گونه ها مالفوی از خشم یا شایدم خجالت سرخ شده بود ولی بر خلاف تصور ساکت موند و جوابی نداد.

خب گروه بندی امسالم انجام شد ولی هنوز نمیتونید برید اتاق خودتون، یه کاری مونده که قبل از خواب باید انجام بشه...


فن فیک میراث شوم یه فن فیک معمولی نیست، اینتراکتیوه! برای اطلاع بیشتر به صفحه تلگرام یا اینستای من سر بزنید. با نام patronusfanfic


پاسخ به: فن فیکشن هری پاتر و میراث شوم
پیام زده شده در: ۱:۵۵:۴۹ جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰
#4
قسمت سوم

شنیدن صدا در حالت عادی طبیعیه یا نه؟ اکثر مردم صدای خودشون رو توی ذهنشون میشنون ولی در این لحظه من در تاریکی با صدای دیگری تنهام

لحظاتی قبل اسم منو خوندن و الان در تاریکی زیر لبه های کلاه گروه بندی زمزمه ای میشنوم

... جالبه..... جالبه
.... خیلی باهوش خیلی با انگیزه
ولی ذهنت درگیره، خودت کدوم گروه رو دوست داری؟


کلاه ازم پرسید، زیر لب گفتم: منو بنداز گریفندور

ها؟ مطمئنی؟ واقعا میخواهی بیوفتی تو گریفندور؟ عجب متاسفانه چاره ای نیست پس بهتره بری توی


اسلایترین

با تعجب کلاهو از سرم برداشتم این چیزی نبود که خواستم

به طرف میز گروهم رفتم و نشستم، غرق فکر بودم که دستی به شونه ام زد

نگاهی به دشمن قدیمی و همگروهی جدیدم انداختم

- تبریک میگم که اومدی اینجا! من از اولم بهت باور داشتم

البته که رافائل هم در اسلایترین افتاده بود. کلاه رو هنوز روی سرش نگذاشته بود که انتخاب شد

به کلی جشن بزرگ اول سال و شام پذیرایی همراهش رو فراموش کرده بودم، بقیه شب حواسم پرت بود، دامبلدور یه چیزایی در مورد تمرین کوییدیچ و مرگ فجیع در راهروی طبقه سوم گفت، برای من مهم این بود که چطور وارد سالن گریفندور بشم؟

بالاخره همراه بقیه گروه دنبال دو ارشد اسلایترین به راه افتادیم، مالفوی و رافائل راس مسابقه گذاشته بودن که کی سر صف باشه، از الان معلومه کیا قراره سر مقام قلدر سال اولی ها با هم رقابت کنن

ارشدها میخواستن مستقیم ترین مسیر از هال بزرگ تا سالن اسلایترین رو نشون ما بدن، ظاهرا این مسیر رو باید به خاطر بسپاریم.

دیمون پرایس، ارشدی که راه رو نشون ما میداد داشت از تاریخ گروه اسلایترین میگفت که به ذهنم رسید حالا که قرار نیست توی گریفیندور باشم، راه رفتن به سالن و خوابگاه گریفیندور رو پیدا کنم. اگه میخواستم به هری پاتر برسم باید راه ورود به خوابگاهش رو پیدا کنم

در حالیکه بقیه اسلایترین ها به سمت پلکانی با پله های بلند میرفتن پشت دیوار از صف جدا شدم، از مزایای ته صف بودن اینه که کسی منو دنبال نمیکنه

با قدم های بلند و سریع طوری که انگار سالهاست در این قلعه زندگی کردم به راه افتادم، میدونستم که یه برجه، البته که تابلویی وجود نداشت که مسیر برج گریفیندور و سالن عمومی هری پاتر رو نشون بده از یکی اتاق های راهرو صدای خنده شیطانی اومد که موهای پشت گردنم رو سیخ کرد. کنجکاو شدم که برم طرف اون صدا.

اگه رو هوا معلق نبود فکر میکردم یه آدم معمولیه، کت قرمز رنگی داشت که با کلاه زنگوله دار و کفش های لنگه به لنگه اش همرنگ بود.

-تو کی هستی؟

چشمان درشتش برقی زد: من بدعنق هستم وروجک منو نمیشناسی؟

دوباره نگاهی بهش انداختم: تو روح مزاحم هاگوارتز هستی

دودی از دماغش بیرون زد: مزاحم؟ تو بدون اجازه اومدی توی اتاق من

اینجا اتاق توئه؟

بدعنق چشمانش رو ریز کرد و انگشتش رو به سمت من دراز کرد: تو با ردای سبزت نباید اینجا باشی

سری تکون دادم: گوش دادن تاریخ پر افتخار گروهم خسته کننده بود، اومدم اینجا
بدعنق خنده ریزی کرد: آره خیلی خسته کننده است تو تازه بار اولته، ببین چه حوصله ای از من سر رفته

بعد انگار چیزی دوباره یادش اومده باشد چرخی توی هوا زد و به سمت من شیرجه رفت به سختی از جلویش پریدم کنار. روح مزاحم با انجام مانوری که فقط برای یه روح ممکنه، از دیوار عبور کرد و دوباره به طرف من برگشت در حالیکه قهقه اش صدای راهرو رو پر کرده بود.

خب حالا که اومدی اینجا بیا بازی کنیم من یه معما میگم و تو باید جواب درست رو انتخاب کنی وگرنه نمیگذارم از اینجا بری بیرون.

به چشمای زرد بدعنق که نگاه کردم فهمیدم بهتره به حرفش گوش کنم سری به تایید تکون دادم

بدعنق نیشش را بیشتر از حدی که برای هر موجود زنده ای ممکن باشه باز کرد و در هوا چرخی زد و مستقیم به من خیره شد، درحالیکه تعظیم مسخره ای میکرد گفت: خب مرد جوان

بعضیا دوستم دارند و بعضی ها ازم متنفرند، ذهن و ظاهر را تغییر میدهم، اگه مراقبم باشی بلندتر میشم، برای بعضی گمراهی میارم و برای بعضی معما میشم، بعضی میخوان منو پنهان کنن ولی همواره نمایان میشم، مهم نیست چقدر تلاش کنی هرگز کم نمیشم. من چی هستم؟
کمی فکر کردم جواب باید بین کلمات باشه، جواب معما چیه؟


-جواب سن آدماست.

نیشخند بدعنق روی لبش خشکید، درحالیکه روی هوا معلق بود تعظیم کرد

دقیقا! آفرین پسر نشون دادی که کله خوبی روی تنت هست.

بدعنق بهم گفت: خب درست جواب دادی حالا میتونی بری!... چی شده... چرا هنوز اینجایی، راه برگشتو بلد نیستی؟

-پس جایزه ام کو؟

چی؟ قرار نبود جایزه بگیری! همین که میتونی بری جایزه است. حالا برو رد کارت

وقتی دید هنوز تکون نمیخورم پوزخندی زد و گفت: خب حالا از من چی میخواهی مثلا؟

-رمز عبور خوابگاه گریفیندور

بدعنق با اخم بهم زل زد: شوخیت گرفته؟ من هرگز نمیام رمز عبور گریفندور رو به تو بدم، اصلا از کجا بدونم این رمزو؟ من میتونم از دیوار رد بشم نیازی به رمز ندارم، تو اگه نمیتونی مشکل خودته

پس چطور باید رمز گریفیندور رو پیدا کنم؟ با ناراحتی پرسیدم
نمیدونم، از یه گریفیندور بپرس! حالا با زبون خوش برو رد کارت، جای تو اینجا نیست

در مسیر برگشت به حرف بدعنق فکر کردم. از یه گریفیندور بپرسم؟ کدوم گریفیندور؟ وقتی از یک دالان سیاه چال مانند مرطوب که با نور مشعل روشن شده بود رد شدم و در نهایت کنار یه دیوار سنگی سرد ایستادم، فهمیدم که دیر رسیدم و ارشدها بقیه رو بردن داخل اتاق مشترک اسلایترین، پشت در موندم

نتیجه رفتن دنبال رمز عبور گریفیندور این بود که حالا رمز عبور اسلایترین رو هم نمیدونستم. اما من نیازی به رمز ندارم شاید دیمون پرایس وقتی داشت تاریخچه اسلایترین رو برای سال اولی ها توضیح میداد اینم بهشون گفته باشه که اتاق مشترک طوری طراحی شده تا بعضی ها همواره بتونن واردش بشن، بعضی ها که استعداد خاصی در اسلایترین دارند.

جلوی دیوار سنگی ایستادم و گفتم:

§§§ باز شو §§§

دیوار سنگی شروع به چرخیدن کرد و جلوی چشمانم تبدیل به دری شد که با عبور ازش وارد اتاق مشترک اسلایترین شدم باید آهسته طوری کنار بقیه خودم رو جا بدم که متوجه تاخیر و غیبتم نشوند


فن فیک میراث شوم یه فن فیک معمولی نیست، اینتراکتیوه! برای اطلاع بیشتر به صفحه تلگرام یا اینستای من سر بزنید. با نام patronusfanfic


پاسخ به: فن فیکشن هری پاتر و میراث شوم
پیام زده شده در: ۱۵:۱۰:۵۶ دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰
#5
قسمت دوم: الیواندرز

بالاخره لحظه موعود رسید، خرید چوبدستی روز هیجان انگیزی برای هر جادوگریه، در حالیکه با تعجب به تاریخ مغازه الیواندرز خیره مانده بودم به آرامی درو هل دادم و وارد شدم، مغازه جو سنگین و خفه ای داشت

صدای پایی از پشت سرم شنیدم، مرد لاغر اندامی با موهای خاکستری و چشمان نقره ای درخشان در حالیکه به من خیره شده بود با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت

-سلام مرد جوان! چرا تنها آمدی؟
- سلام آقای الیواندرز
- بیست و سه سانتیمتر تقریبا انعطاف ناپذیر با هسته ریسه قلب سیاه هبریدی
- ببخشید؟
- چوب دستی پدرت، برای دوئل فوق العاده بود
در سکوت روی پاهایم جابجا شدم
- اوه امیدوارم ناراحت نشده باشی؟ بگذریم
ولی چوب دستی مادرت هم خیلی نجیب بود

آقای الیواندرز به چونه اش زد و ادامه داد: هجده سانتی متر قابل انعطاف با هسته موی تک شاخ، درسته؟

شانه بالا انداختم

دوست نداری در مورد چوبدستی خانواده ات صحبت کنی؟ الیواندرز با اَخم نگاهی به من کرد

- خیلی خب بیا در مورد خودت صحبت کنیم! بیا جلوی این پیشخون وایسا، فکر کنم دست راست باشی آره؟
سری به تایید تکون دادم. استاد چوب دستی بعد از متر کردن دستانم و یادداشت برداشتن به سمت عقب مغازه رفت و به سرعت با جعبه های چوبی روی هم رفته ای برگشت
-امتحانش کن
اینو بگیر دستت، هسته موی تک شاخ و صنوبر، 16 سانتی متر زیبا و انعطاف پذیر، فقط یه تکونی بهش بده
چوبدستی رو چرخوندم ولی یهو از دستانم کنده شد! آقای الیواندرز روی هوا گرفتش

نه... این یکی رو امتحان کن آبنوس، 14 سانتی متر، محکم، با هسته پَر ققنوس
بچرخونش


چرخوندمش ولی هیچ اتفاقی نیوفتاد

آقای الیواندرز که دوباره اَخم کنان به من نگاه میکرد ازم پرسید: صدا رو میشنوی؟
- کدوم صدا؟
- یه صدایی مثل غرش با تُن ریز از یکی از جعبه ها، جالبه! خیلی جالبه، یه لحظه به من اجازه میدی؟

الیواندرز با عجله منو پشت پیشخون تنها گذاشت، نگاهی به قفسه های خاک گرفته کردم. هیچ صدایی نمیشنیدم، شاید بالاخره استاد چوبدستی خرفت شده؟
الیواندرز با جعبه ای مشکی برگشت و بدون اینکه چیزی بگه بهم اشاره کرد تا بازش کنم

داخل جعبه چوب دستی قهوه ای روشن با اندازه متوسط بود. همین که چوبدستی رو به دست گرفتم چیزی شبیه گزگز همزمان با غلغلک در کف دستم حس کردم و صدای دست زدن الیوندرز رو شنیدم

آفرین! خیلی جالبه خیلی خوب چوب سرخدار و ریسه قلب شاخ دم مجارستانی 17 سانتی متر با انعطاف پذیری محکم، برای جادو های پیچیده مناسبه در نتیجه ممکنه در ابتدای کار یکم سخت باشه ولی عوضش وقتی رامش کنی وفاداریش خدشه ناپذیره

با دهان باز به چوب دستی جدیدم نگاه کردم، آقای الیواندرز طوری ازش تعریف میکرد انگار داره یه اسب به من میفروشه
بعد از تشکر و پرداخت پول در حال بیرون اومدن از مغازه بودم که با اجتماع بچه ها و پدران و مادران روبرو شدم، کنار فروشگاه مرغوب ترین وسایل کوییدیچ.

ظاهرا بچه ها علارغم پیام اخطار واضحی که داشتن دسته جارو برای سال اولی ها را مجاز نمیدانست، هنوز به دید زدن تجهیزات کوییدیچ علاقه داشتند. من ولی اینقدر وقت ندارم و باید برای سفر آماده باشم.

ایستگاه کینز کراس

در حالیکه حواسم بخاطر همهمه مسافران پرت شده بود یادم افتاد که چرا از شلوغی خوشم نمیاد زودتر از موعد اومده بودم و داشتم وقت تلف میکردم

هنوز اسمی برای جغدم انتخاب نکردم. چیز زیادی از نامگذاری پرنده ها نمیدونم، نگاهی بهش انداختم، انگار خوابیده بود. ضربه ای به قفسش زدم

جغد خاکستری رنگ سرش رو برگردوند و به من خیره شد، چشم های بزرگ زردی داشت، خیلی زود از بیدار کردنش پشیمونم کرد، جغد عصبانی بال هایش را بهم میکوبید و هوت میکرد، دوباره به قفسش زدم تا ساکت بشه ولی اینبار صدایش در کل تونل ترکید

هوت! هوت! هوت! هوت! هوت! هوت

تلاش های بی فایده من برای ساکت کردن هوت های آزار دهنده باعث خنده ی مسخره بقیه و خجالت زدگیم شد. می دونستم باید زودتر اسمی انتخاب کنم تا توجهش رو جلب کنه

سریع یاد خوراکی افتادم که وقت خرید جغد بهم فروختن، با عجله از داخل کیفم بسته شکلات مانند رو پاره کردم و یه دونه برایش انداختم
بلند داد زدم ساکت شو وینگ گری! به نظر موثر بود

اینبار جای هوت هوت خرخر خشمگینی میکرد، به هر حال بخاطر بال های خاکستری اش به نظرم اسم مناسبی بود

بالاخره عقربه کوچک ساعت ایستگاه نزدیک عدد یازده ایستاد، وقتش بود
از روی نیمکت پایین پریدم، قفس جغد و چمدان رو محکم گرفتم
مادر گفته بود که باید به سکوی نه و سه چهارم برم. رسیدم بین سکوی نهم و دهم. درست موقعی که دو تا پسر دیگه داشتن از نرده عبور میکردن

با تمام توان دویدم و از بین مسافران جاخالی دادم سرعتم زیاد بود و چمدون داشت از کنترل خارج میشد، با اینکه میدونستم قراره از مانع رد بشم ناخودآگاه چشمامو بستم.
وقتی دوباره چشمامو باز کردم قطار سرخ رنگ و بزرگ هاگوارتز جلوم بود

صدای سوت قطار و همهمه جمعیت مسافران آزار دهنده تر از قبل بود وقتی برای تماشا نبود چون بلندگوی ایستگاه اعلام کرد که قطار به زودی حرکت میکنه، زود سوار شدم و به سمت انتهای قطار حرکت کردم، صدای سوت برای بار آخر شنیده شد و قطار به آرامی شروع به حرکت کرد. بچه ها از پشت پنجره برای خانواده هاشون دست تکون میدادن.

در حالیکه دنبال کوپه خالی بودم به این فکر میکردم که چی میشد اگه منم خانواده عادی داشتم تا بتونم از پشت پنجره قطار باهاشون خداحافظی کنم؟ بالاخره در یکی از کوپه ها رو باز کردم و دوباره پسری رو دیدم که دنبالش بودم

-ببخشید این صندلی ها خالی هستند؟

یکی از دو بچه داخل کوپه در جوابم گفت: اره، بیا تو

بعد از اینکه به من کمک کردن چمدونمو جا بدم، کنار پسر مو قرمز نشستم چند دقیقه ساکت بودیم تا اینکه پسر مو قرمز سکوت رو شکست:

- من رون ویزلی هستم، اینم هری پاتره

باید وانمود میکردم که تعجب کردم
-اوه... واقعا؟ هری پاتر معروف؟

سری به نشانه تایید تکون داد

-از دیدارتون خوشوقتم، اسم من گانتر اودیمه

پسر مو قرمز چشمانش گشاد شد و از دهنش پرید

-اودیم؟ عجب! چرا اومدی تو این واگن؟

هری پرسید: منظورت چیه رون؟

-خب.. میدونی تو هری پاتری و اسم اودیم

قبل از اینکه ادامه بده حرفش رو قطع کردم: چیزی که میخواد بگه راجع به خانواده منه، بقیه جادوگران امیدوار بودن یه اودیم دیگه درکار نباشه، میدونی پدرم از طرفداران دیوانه وار مردی بود که پیشونی تو رو زخمی کرد

هری که دهانش باز مونده بود دستی به پیشونی اش کشید، فضای کوپه دوباره مثل یخ خشک شد، قبل از اینکه تصورات هری و رون از کنترل خارج بشه، لبخندی زدم و دست هامو بردم بالا: البته من مثل بقیه اودیم ها نیستم

فضا بین من و هری و رون بعد از مدتی گرم شد و شروع کردیم به صحبت با هم، فهمیدم که هری تازه با دنیای جادوگران آشنا شده و تا چند وقت پیش با خانواده ماگل ها زندگی میکرده، بهترین راه برای شناخت هری پاتر این بود که بهش نزدیک تر بشم برای همین همه حواسم به صحبت های هری بود، رون به نظر نگران بود تو کدوم گروه میوفته، من البته میدونستم قراره کجا باشم

بعد از مدتی ساکت شدم هری به نظر گرسنه بود و رون مشغول جمع کردن کارت از بسته قورباغه شکلاتی بود، یه شکلات هم به من داد، عکس کارتم سالازار اسلیترین بود، کنار پنجره قطار نشستم و به بیرون نگاه کردم، تا چشم کار میکرد درختان سر سبز بود

در کوبه کشیده شد، پسری دنبال یه وزغ بود که گمش کرده بود، رون بهش گفت ما ندیدیمش و بعد از اینکه پسرِ گریان رفت، ادامه داد: اگه صاحب وزغ بودم گم و گورش میکردم
به فکر فرو رفتم، حالا که هری پاتر رو دیدم، چطور از هاگوارتز اخراجش کنم؟

صدای باز شدن دوباره در اومد، دختری با موهای پر پشت و ردای هاگوارتز اومد داخل واگن "کسی از شما یه وزغ دیده؟ نویل گمش کرده" لحن رئیس مابانه ای داشت.

بهش گفتیم که ما ندیدیمیش

" رون با ناراحتی جواب داد اما دختر دیگر گوش نمیداد و به چوب دستی که دست رون بود خیره شده بود
اوه، دارید جادو میکنید؟
بقیه جمع شدن تا رون موشش رو جادو کنه ولی نگاه من روی دختره خیره موند که خیلی تند حرف میزد

دندون های جلوییش یکم بزرگ بودن و پوست روشنی داشت

البته که جادوی رون کار نکرد و دختره در مورد اینکه تاریخچه هری پاتر رو از خودش بهتر میدونه توضیح داد
به نظر میومد خیلی کتابخون باشه، کتاب های درسی رو حفظ کرده بود و فکر نمیکردم کس دیگه ای به فکر اینکار باشه

وقتی از کوپه رفت بیرون کنجکاوی من بیشتر شد
رون آرزو کرد با این دختره توی یه گروه نیوفته، وقتش بود بیشتر فکر کنم برای همین از کوپه خارج شدم و رون و هری رو تنها گذاشتم.


فن فیک میراث شوم یه فن فیک معمولی نیست، اینتراکتیوه! برای اطلاع بیشتر به صفحه تلگرام یا اینستای من سر بزنید. با نام patronusfanfic


فن فیکشن هری پاتر و میراث شوم
پیام زده شده در: ۲۰:۱۲:۰۳ یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰
#6
مقدمه: این فن فیک در مورد سال اول تحصیلی هری پاتره و داستان از دید یه اسلایترینه.

فصل اول

اگه بتونید کاری کنید که لرد سیاه هم نتونست انجام بده شما از اون بهتر نیستید؟ میخوام کسی رو شکست بدم که لرد سیاه رو شکست داد، وقتی تونستم پسری که قسر در رفت رو از صفحه روزگار محو کنم!

خبر رو که شنیدم با پودر پرواز به کوچه دیاگون اومدم و خودم رو از کوچه های پشتی بیرون کشیدم، امروز صبح برای اولین بار اسمش توی پاتیل درزدار به زبون ها افتاد.

به بازار جغد ایلوپز رفتم و یک جغد خاکستری گرفتم. بعد از چرخیدن در فروشگاه پاتیل و عطاری و خرید لوازم تحریر تقریبا تمام کوچه دیاگون رو گشتم فقط ردا فروشی خانم مالکین مونده بود، بالاخره پیداش کردم.

خیلی از جادوگران پسر بچه ای رو که در این فروشگاه هست به اسم میشناسن، هری پاتر معروف! خیلی ها دوسش دارند، پسری که زنده ماند تا زندگی بقیه ما رو خراب کنه، کنارش دراکو مالفوی روی چهار پایه ای ایستاده بود. آماده ی ردای خودش

من از مالفوی ها خوشم نمیاد خیلی ها باور دارن علت گیر افتادن پدرشون، پدر مالفوی بود که به لرد سیاه خیانت کرد. نمیدونم درسته یا نه
مشغول دید زدن پاتر بودم که دستی شانه ام رو گرفت.

به کسی که یقه ام رو گرفته بود زل زدم تا اینکه پوزخندی کریه بهم زد و گفت:

اینجا چکار میکنی گانتر؟

- همون کاری که تو میکنی راف، اومدم خرید کنم

اره اونم با جاسوسی از بقیه، بهت گفته بودم چشمای خیره ای داری؟

خودت اینجا چکار داری؟ مگه لوازمت رو نخریدی؟

همش رو نه، تو هم به نظر هنوز اینجا کار داری، سعی نکن حواسم رو پرت کنی گانتر دیدم که به اون پسره خیره بودی

کی؟ مالفوی؟ شروع کردم به خندیدن در حالیکه رافائل دست تنومندش را روی شانه ام قفل کرد

بین منو و راف شباهت هایی هست، هر دو پدرمون رو بخاطر جنگ جادوگران از دست دادیم، راف دوست داره بقیه فکر کنن گانگستره. ولی در واقع، راف فقط یه قلدر کله پوکه که بقیه بخاطر هیکل گنده اش ازش میترسن. مطمئنم راجع به سنش دروغ میگه روی نژادشم شک دارم احتمالا نیمه ترول باشه، لبخندی تمسخر آمیز به لبم میاد

راف در حالیکه سری به نشانه تاسف تکون میداد شونه ام رو رها کرد:

معلوم نیست چی تو سرته گانتر! مشکوکی میزنی، نمیخواهی بیای با بچه محلات بازی کنی؟

در حالیکه جای دستش رو از پیراهنم پاک میکردم صورتم سخت شد: برای چی؟ دنبال بازیکن میگردی؟ تو هنوز رسما جادوگر حساب نمیشی

راف خنده ای کرد: دیگ به دیگ میگه روت سیاه. ببین پیزوری من مطمئنم که کلاه گروه بندی منو میندازه اسلایترین و اونجا هم میشم سر گروه

در حالیکه انگشت اشاره درشتش رو نزدیک صورتم تکون میداد ادامه داد


تو اگه شانس بیاری میری ریونکلاو! تو جگر اسلایترین بودن رو نداری
توانایی رییس بودن نداری تو اصلا دوستی هم نداری همیشه تنهایی اگه من نباشم تا خدمتت برسم کسی حالت رو میپرسه؟ اون دفترچه چیه تو جیبت؟ اون الان دیگه مال منه!


من دوست دارم فکر کنم که روی اعصابم کاملا مسلطم ولی وقتشه یه جوری جواب قلدری راف رو بدم ولی نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو به طرف پاتر و محافظ خرس مانند همراهش که برایش بستنی خریده بود انداختم.

راف نگاهم رو تعقیب کرد و زبونش رو لیس زد: اون پسره کیه؟

از خریتش آهی کشیدم: نمیدونم! شاید دوست جدید مالفوی

راف دستش رو مشت کرد و گفت: معلوم نیست اصلا اسلایترین باشه پس برای چی دنبالش میکنی؟


دستشو پس زدم و راهم رو ازش جدا کردم راف در حالیکه دفترچمو برام تکون میداد فریاد زد

سلامم رو به خانواده برسون گانتر!
سری تکون دادم به تاسف. رافائل راس به هیچ اصولی پایبند نبود. یه اسلایترین واقعی


فن فیک میراث شوم یه فن فیک معمولی نیست، اینتراکتیوه! برای اطلاع بیشتر به صفحه تلگرام یا اینستای من سر بزنید. با نام patronusfanfic






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.