هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (I_am_Roksan_Weasley)



پاسخ به: سوروس اسنیپ عاشق و وفادار
پیام زده شده در: دیروز ۱۰:۴۱:۴۳
#1
ازدواج لیلی و اسنیپ!

رو به روی هم ایستاده بودیم،بالاخره داشتیم به هم می‌رسیدیم!
اشک شوق روی گونه ام سرازیر شد.
ما برای کنار هم بودن سختی کشیدیم...
همیشه در رویا میدیدم،پیراهن پفکی سفید رنگم را به تن دارم،خواهرم دنباله پیراهنم را می‌گیرد و با کسی که همیشه عاشق اش بودم ازدواج میکنم...
امروز با پیراهن گل گلی و ساده ای به مراسم آمدم!
امروز خواهری نیامده بود که همراهم باشد!
اما...
من با مردی که همیشه عاشقش بودم ازدواج میکردم.
با قاطعيت می‌گویم!
من راضی هستم!
من به سختی کشیدن کنار او راضی هستم!
_لیلی؟!
_جانم؟
_تو خوبی عزیزم؟
_هیچوقت اینقدر خوب نبودم...
اینقدر شاد بودم که نمیفهمیدم دیگران چه فکر می‌کنند،چه می‌گویند!
من به آرزویم رسیده بودم!
ما رسما زن و شوهر بودیم
به خانه کوچک و زیبایی رفتیم!
_دوستت دارم:)
_من خیلی بیشتر:)
(17سال بعد)
_پروفسور؟!
_بله؟
پدر و مادرم چطور مردن؟!
_مطمئنی که آمادگی این رو داری که بشنوی؟
_بله پروفسور
_یک شب...یک شب ولدمورت به خانه شما رفته.
به لیلی گفته...باید به جمع مرگخوار ها بپیونده
لیلی قبول نکرده و ولدمورت...
_اونو کشته؟!
_درسته.
_پس پدرم چی؟
_اون بعد از مرگ مادرت داغون شد.
سعی کرد اونو از بین ببره.
همه چی خوب پیش می‌رفت اما...
طلسم به یکی از مرگخوار ها خورد به اسم(بلاتریکس لسترنج)
_درسته.
_آه پسرم دیگه وقتشه که بری بخوابی!
_اما...
_نه برای امروز کافیه.


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: الگوی شما کدام شخصیت هری پاتر است؟ چرا؟
پیام زده شده در: ۱۴:۴۳:۵۰ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰
#2
اوهوم
بله هرمیون!
چون دوستای خوبی داشت
هوش تحسین برانگیزی داشت
خیلی هم دوست داشتنی بود


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: پستخانه ی هاگزمید(نامه سرگشاده)
پیام زده شده در: ۱۲:۵۵:۲۵ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
#3
فرستنده:رکسان ویزلی^^
گیرنده:سوپ های مادرم...

سلام سوپ دل ننشین
راستش را بخواهی امروز قصد داشتم برایت نامه ای بنویسم!
دیگر صبرم تمام شده.

تو نمی‌خواهی بس کنی؟
به مرلین یک بار دیگر بد مزه شوی میزنم چشمت را در میاورم
از وقتی مادرم دستور پختت را از دوست ماگلش گرفته من یک روز خوش ندیدم...
لطفا فقط سوپ مزه زهر مار نده

آخر نامه ها مینویسند دوست دار تو!
اما اینقدر مزه زر مار می‌دهی نمیتوانم بنویسم دوست دار تو اما...
اها منتفر از تو رکسان ویزلی


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۲:۳۳:۰۱ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
#4


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: اگه یه روز براتون یک نامه از یک مدرسه جادوگری بیاد چی کار می کنید ؟؟؟
پیام زده شده در: ۱۳:۰۹:۴۴ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰
#5
از خوشحالی گریه میکنم
بعد به بقیه میگم دیدین واقعی بود^^
و بدون شک میرم به مدرسه جادوگری


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱:۵۱:۵۳ شنبه ۳ مهر ۱۴۰۰
#6
این خاطره مربوط میشه به ترم اول کلاس های هاگوارتز...

رکسان همراه با لوسی در سرسرای بزرگ درحال خوردن شام شان بودند
پروفسور مک گوناگال برخواست
_سلام به همگی جادو آموزان
مطلبی هست که باید به اطلاع تون برسونم!
ما در هاگوارتز یک بازی خاص داریم که فکر میکنم بعضی هاتون در دنیای ماگل ها انجام داده باشید!
اسم بازی مافیا هست قوانین ش رو برای کسانی که ثبت نام کنند قبل بازی توضیح میدیم...
محدودیت سنی نداره،با هم گروهی تون بازی میکنید یعنی این که برای مثال هافلپافی ها با چندین هافلپافی دیگه بازی می‌کنند.تا فردا شب وقت دارید برای ثبت نام.!
رکسان که تا به حال بازی نکرده بوده هیجان داشت و می‌خواست هر طور که شده ثبت نام کند!
رکسان تا خود صبح چشم برهم نگذاشت از فکر بازی خواب بر چشمانش نمی نشست!
صبح شده بود رکسان که ردایش را پوشیده بود به سرسرا رفت و درحال خوردن صبحانه بود که چشمش به چهار ظرف افتاد
_سلام عزیزانم! صبحتون بخیر؛همون بازی ای که درموردش باهاتون صحبت کرده بودم.برای ثبت نام در اون کافیه اسم هاتونو رو روی یک کاغذ بنویسید و در اون ها بندازید در ضمن روی هرکدوم علامت گروه ها هست توی ظرف گروه خودتون بندازید! اگر غیر این باشه مجبور میشم محرومتون کنم
رکسان و لوسی بعد از صرف صبحانه شان با عجله نام هایشان را وارد ظرف گریفیندور کردند
و به اولین کلاس درسی شان که پیشگویی بود رفتند!

یک روز گذشت...

_رکسی، رکسی اینجا رو باش اسم ما هم هست
_وایسا ببینم وای آره درسته شماره پنج نوشته رکسان ویزلی هفت هم که تو لوسی ویزلی
پس از چند ثانیه رکسان جیغ جیغ کنان گفت:لوسی امشبه لوسی!!
لوسی که حرفی نمیزد و میخندید
شب که رسید رکسان و لوسی با هم به سالن عمومی رفتند و یک نفر که اسمش ارکوارت بود به آنها آموزش داد به نظر بازی جذابی بود!
لوسی و رکسان کنار هم نشسته بودند!
لوسی بالشتی قرمز را بغل کرده بود!
_من داوطلبم سر صحبت باشم!
رکسان مثل ادم های کاربلد حرف میزد

ان روز تمام شد و روز جدید امد!
_دیشب ناراحت کننده بود!
حمله شد دیشب به...رکسان جان!
رکسان به قدری عصبانی بود که فقط دوست میداشت روی مافیاهایی که به او حمله کرده اند یک آوراکدابرا اجرا کند!
رکسان خارج شد از بازی بله خارج شده بود!
اما تا اخر بازی پیش گاد نشست و با تاسف به همه نگاه میکرد...!
به لوسی ای که هوشش در این جهان نبود و در خواب به سر میبرد میشد گفت!
بله دوستان من این داستان اولین بازی رکسان شجاع ترین دختری بود که دیدم در هاگوارتز بود!


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: تنبیه سرای هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۶:۴۲:۰۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#7
دیگه قابل تحمل نبود...!
مادر کلویی با طلسم کرشیو باعث دیوانگی پدر من بود؛پدری که دیگر دخترش را نمیشناخت...
به لطف مادر کسی که برای خودش آزادانه میگردد
و این خانواده من بود که داشت تاوان میداد،این مادر من بود که تاوان میداد با تنها بودن؛من بودم که تاوان میدادم با یتیم بودن مرگ پدر ساده تر از این است که او تو را به عنوان غریبه ببیند و تو او را بشناسی
مادرم همیشه میگفت:مشخص نیست من به کی رفته ام که اینقدر انتقامجو هستم!
پدر خوانده ی من هری پاتر بود...!
او برایم نامه می‌نوشت او مرا میشناخت می‌دانست که نقشه ی انتقام در سر دارم
گاهی فکر میکنم شاید اسلیترین برای من مناسب بوده...
مادر کلویی شادی رو از خوانده ی ما گرفت او با پدرم ما را کشت منظورم خانواده ی ما،شادی و...
من هم میتونم با دخترش انتقام بگیرم:)
یک روز بعد...!
_من کجام؟؟؟
_حتی اگه بکشمت هم کسی نمی‌فهمه کلویی!
_وای ویزلی کمکم کن سریع!
_چوب دستیت پیش منه! فکر کنم وقتی مادرت اون زن دیوانه داشت پدرم رو... دیوانه می‌کرد همین طوری بودن نه؟!من قصد دارم اون داستان رو تکرار کنم نظرت چیه؟
_رک... رکسان خواهش میکنم نکن!
-شادی مونو گرفتین اون خانواده قشنگ رو میگم:)))
... کرشیو!
اون لحظه احساس قدرت میکردم... توی زیر زمین شون دختر دردونه شون دیوانه شه قشنگه مگه نه؟


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: در جستجوی راز ققنوس(عضویت)
پیام زده شده در: ۱۳:۱۰:۲۸ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#8
به نام مرلین سلام به روی ماهتون
منم میخوام بیام تو محفل
چیکارا باید بکنم؟
درضمن یک ویزلی هستم و تموم خانواده محفلی آن حیفه من نباشم
من عاشق دامبلدور و خدمت بهشون هستم، ایشون خیلی آدم بزرگی آن امیدوارم یک ذره هم که شده مثل ایشون باشم و به مرلین قسم ارزو دارم سیاهی رو نابوددددد کنم

رکسانِ بابا! تو ذاتا و خانوادتا یه محفلی واقعی هستی، و جات توی محفل همیشه برای ما خالیه تا زمانی که بیای. بزرگ هم خودتی، من کوچیکتم.
منتها مسئله اینجاست که، من توی فعالیتت هیچ پست ایفای نقشی ای ندیدم تقریبا. بهت پیشنهاد میدم توی تاپیک ها فعالیت کنی، با سوژه های اعضا آشنایی پیدا کنی و چندتا پست بزنی، و حتما حتما هم نقد بگیری از خودم. اونوقت دوباره برگرد همین جا، و درهای محفل و آغوش اعضا به روت باز خواهد بود!


ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۷ ۲۲:۳۷:۱۰

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
پیام زده شده در: ۱۲:۴۹:۲۹ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#9
نقل قول:
مکگوناگال:اوه سلام جادو آموزان عزیز؛ به هاگوارتز خوش آمدید. پیش از این که غذا هاتون رو ظاهر کنیم، میخواستم از دو تا از جادو آموزان تشکر کنیم با هم‌ لیلی لونا پاتر؛ رکسان ویزلی؛ ممنونم از تون بابت کمک به هاگوارتز؛ عزیزانم لطفا تشویق شون کنید!

من و لیلی بلند شدیم و از بچه ها تشکر کردیم؛ همه دست می‌زند به جز آلبوس سوروس
من و آلبوس که دیروز دعوای ناجوری کرده بودیم کسی نبود بهش بگه حداقل برای خواهرش لیلی لونا دست بزنه نه برای من
من و لیلی تا چند وقته دیگه داشتیم عضو محفل میشدیم
چندین سال از وقتی که منو آلبوس بهترین دوستای هم بودیم میگذره اون از وقتی که در گروه اسلیترین افتاد منو فراموش کرد، فکر می‌کرد من گریفی بودم و نمیشه دوست باشیم
لیلی لونا هم کلاس من نیست...
از وقتی وارد قطار هاگوارتز شدم دلم شور رزی رو میزد
این دختر کجا مونده؟
تا الان باید می‌رسید؛ با روش هایی که زن عمو هرمیون بلده باید رزی خانوم خیلی زودتر می‌رسید؛ اما اون گفته بود که میاد
نقل قول:
مکگوناگال:جادو آموزان عزیز؛ بفرمایید میل کنید ظرف های مقابل تون طوری طلسم شدن که کافیه با چوبدستی رو به بشقاب اسم غذای مورد علاقه تونو بگین تا توی بشقاب تون ببینیدش

پروفسور داشت داشت از نزدیکی ما رد میشد
گفتم:پروفسور؛ من نگران رز ویزلی هستم اون باید تا حالا می‌رسید؛
مکگوناگال:رکسان همراه من بیا باید باهاشون تماس بگیریم
توی راه پرسید:مطمئنی که میخواسته بیاد؟
نامه رز رو به مکگوناگال دادم
نقل قول:
سلام رکسی عزیزم! چطور مطوری دختر؟دلم برای هاگوارتز و تو تنگ شده خیلی زیاد:) خوشم که خواهم دیدتون:) توی قطار هاگوارتز میبینمت!

گفتم:پروفسور دوشیزه گرنجر چیزی نگفتن؟ با ترفند هایی که ایشون بلدن باید تا حالا رسیده بودن!
یک موش کوچک از وقتی که رکسان؛ لوسی و لیلی سوار قطار شدن همراه شان بود؛ ناگهان احساس کردم کسی پشت سرمه ای برگشتم و داد زدم :رزززیییییییی
رز:اون موش جذابو نشناختی تو
گفتم:تو دیوونه ای
بعد با خنده پیش پروفسور رفتیم و بعد هم برای صرف شام به سرسرای بزرگ رفتیم من پاستا ظاهر کردم
اون بهترین دوست منه و دیوونه ترینشون


ویرایش شده توسط رکسان ویزلی در تاریخ ۱۴۰۰/۶/۲۴ ۱۳:۲۹:۴۰

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده


پاسخ به: آينده ي سايت جادوگران؟؟( همه ميدانيم كه سرانجام روزي هري پاتر به پايان ميرسد)
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴:۵۲ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰
#10
نچ نچ نچ نچچچچچچ
ممکن نیست پایان هری پاتر
یعنی ما نمیذاریم تموم شه
من یکی تا فرزند ایدمو پاترهد نکنم ولش نمیکنم


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!
می جنگیم برای پیروزی!
برای عشق!
برای گریفیندور.
تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.