هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (آماندا.ویلیامز)



پاسخ به: ماجراهای کاشت مو
پیام زده شده در: ۲۰:۵۸:۱۹ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
#1
خلاصه:
لرد ولدمورت تصمیم گرفته تا مو دار شه، مروپ هم برای اون با میوه یک کله و مو درست میکنه، اما ایوا اونو می‌خوره. مروپ و بلاتریکس داخل معده ایوا میرن تا کله رو پیدا کنن، اما همونجا گیر می‌کنن. حالا در حالی که ایوا گشنه‌ش شده، مرگخوارا باید کاری کنن تا ایوا بالا بیاره. برای همین رفتن خرید و چون پولی برای خرید ندارن، قبول کردن که دیزی به عنوان پول، جای یه صندوقدار کار کنه...
****************


مشتری با چهره‌ای بی حوصله به دیزی و مرگخواران عجیب و غریب پشت سرش نگاه می‌کرد.
دیزی با جدیت چندین بار روی دستگاه‌های اطرافش کوبید. با چشمانی که «چجوری از این خرابکاری‌ای که دارم می‌کنم جون سالم به در ببرم؟» به ریونکلاوی‌ها نگاه کرد. آنها هم نمی‌دانستند و شانه‌هایشان را برای پاسخ بالا بردند.
در همین حین مشتری تقریبا فریاد زد:
-چیکار می‌کنی؟! گفتم برام اینا رو حساب کن، نگفتم با اون چوب عجیب و غریبت دکمه‌های دستگاه رو امتحان کنی! الان میرم اعت‍-
-نه نه! صبر کنین! این چه کاریه! دور از فرهنگ و ایناست! درسته؟

مرد با کف دستش، محکم روی پیشانی‌اش کوبید.
-من این چیزا حالیم نیست. حساب میکنی یا میرم-
-ببخشید.
-بله؟!
-من ازتون خیلی عذرمی‌خوام بابت این اتفاق.

آماندا جلو آمد. درحالی که عذرخواهی می‌کرد، با دستش که پشت کمرش پنهان کرده بود، به زن صندوق دار میز کناری اشاره کرد.
اما دیزی منظورش را نفهمید!

-من واقعا عذر می‌خوام آقا. تازه کار هستن. شما کنار بیایید.

آماندا به عنوان یک انگلیسی می‌دانست «عذرخواهی» می‌تواند زمانی زیادی برایشان بخرد. پس بحث عذرخواهی را باز کرد و مرد هم شروع کرد به گفتن عذرخواهی‌های متقابل.

-نه من واقعا عذر می‌خوام که انقدر عصبی شدم.
-مشکلی نیست. حق دارین. من بابت تاخیر کارتون ازتون عذر می‌خوام.

میان عذرخواهی‌های مرد برگشت و دیزی گفت:
-من یادم نمیاد کارش چی بود و ما برای چی اینجاییم. دیدم دعواست گفتم عذرخواهی کنم که وقت بخرم. زودتر یه کاریش کن. دلایل عذرخواهیم داره تموم میشه!

دیزی سرش را تکان داد و با چشمانی که «از عمر محفلی‌ها کم کن و بر عمر لرد بیافزا!» را می‌گفتند، به آماندا نگاه کرد. سپس سرش را خم کرد و زیر لب گفت:
-چی کار کنیم؟!


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: آکادمی هنر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۶:۲۱ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
#2
بلاتریکس این بار هم در تلاش این بود که به کسی حمله‌ور نشود. با چهره‌ای خسته و عصبی به اسکورپیوس زل زد. اسکورپیوس همچنان به بازی کردن وزیدن باد در برگ‌های ساختگی‌اش ادامه داد، تا اینکه بلاتریکس با کف دستش روی میز کوبید و فریاد زد:
-ما تو فیلم نیازی به درخت نداریم. اگه هم داشته باشیم، یکی ظاهر می‌کنیم!

اسکورپیوس که قلبش از این حرف بلاتریکس شکسته شده بود، با چهره‌ای ناراحت نگاهش کرد.
-واقعا درخت نمی‌خوایین؟ قول میدم واقعا ساکت باشم و نخندم.
-چیزی گفتی؟!
-نه نه.
-پس برو و وقتم رو نگیر.

اسکورپیوس رفت و در گوشه‌ای سعی کرد درخت بهتری باشد. شاید می‌توانست برای بار دوم قبول شود.

-نفر بعدی!

از میان جمعیت، دختر خسته‌ای جلو آمد.

-گفتم که. بازیگر خسته قبول نمی‌کنیم.
-مگه دارین بازیگر انتخاب می‌کنین؟

بلاتریکس تعجب کرد. اما زود خودش را جمع کرد و با خشم به دختر نگاه کرد.
-تو کی هستی؟!

دختر کاغذی از جیبش در آورد و شروع به خواندن کرد.
-اسم من آماندا مورفئوس ویلیامز هستش و متولد ۲۰ فوریه هستم. من یه ساحره‌ی اصیل زاده هستم. یه قدرت عجیبی دارم که...

به نظر می‌آمد آماندا حتی خودش را هم نمی‌شناسند. چون با تعجب متن‌های روی کاغذی که خودش نوشته بود، را می‌خواند.
بلاتریکس با بی‌حوصلگی دستانش را در هوا تکان داد و دندان قروچه‌ای کرد.
-اینا به چه درد من می‌خوره، آماندا؟ بگو برای چی اومدی؟

آماندا کاغذ را در جیب هودی‌اش فرو کرد. نفس عمیقی کشید تا حرفش را درست بیان کند.
-نمی‌دونم.

همه دهانشان باز مانده بود. آماندا قطعا می‌توانست هدف خوبی برای حمله‌ور شدن و نگینی شدن توسط بلاتریکس، باشد.

-راست می‌گم. یادم نیست. شاید اومدم کتاب بخرم. یا شاید اومدم غذا بخورم.
-مگه اینجا رستوران یا کتابخونه‌ست؟!

از میان جمعیت، مرگ‌خواری مجهول کنار گوش آماندا چیزی را زمزمه کرد.
-خودت برو نگینی شو تا خودش نگینی‌ت نکرده.

آماندا کتابی با اسم «چگونه به خود حمله‌ور شویم و درست و حسابی خودمان را نگینی کنیم! همراه عکس متحرک از مراحل!» ظاهر کرد. سپس رفت تا گوشه‌ای، دور از بقیه، به خواندن کتاب و نگینی کردن خودش بپردازد.

-نفر بعدی؟


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: شهر لندن
پیام زده شده در: ۲۰:۵۵:۳۷ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۴۰۰
#3
جیسون همانگونه ایستاده بود و با شک به وزارت‌خانه نگاه کرد.
او می‌دانست این وزارتخانه دیگر مثل قبل نمی‌شود، مگر حقیقت بر ملا شود.

-چیه؟ مگه من خوردمش که اینجوری بهم زل زدی؟!

جیسون یکّه خورد. سرش را بلند کرد و به دنبال منبع صدا گشت.

-دنبال کی می‌گردی؟
-کی داره این حرف رو می‌زنه؟
-من. وزارتخونه. انتظار داری کس دیگه‌ای باشه؟!

جیسون این بار با تعجب به ساختمان رو به رویش نگاه می‌کرد.
مگر وزارتخانه صحبت می‌کرد؟!
وزارتخانه اهمیتی به چهره‌ی کاملا متعجب و بهت‌زده‌ی جیسون نکرد و «ایش»ی گفت تا سکوت را بشکند.
-الان به نظرت به من می‌خوره کسی رو خورده باشم؟
-از کدوم لحاظ منظورته؟
-وا! کلی گفتم.
-خب به طور کلی می‌تونم بگم آره. تو در واقع همه رو خوردی.

وزارتخانه دوباره «ایش»ی نثار جیسون کرد و او را متعجب نگه داشت. تا اینکه بعد از چند دقیقه جیسون به حرف آمد.
-یعنی الان این در که در وزارتخونه‌ست، دهن توئه؟! یعنی الان ایوا‌ئی که حق ویلبرت رو خورده، تو خوردیش؟!
-ای وای! نه! من فقط یه ساختمون عادیه‌ام! ایش ایش ایش! بهم برخورد!

قطعا از الان به بعد وزارت‌خانه ساختمان عادی‌ای جیسون نخواهد بود. با اینکه قبلا هم وزارت‌خانه جای عادی‌ای نبود ولی الان دیگر خیلی غیرعادی شده بود. سکوت برقرار بود تا اینکه، صدای قدم‌های آرام شخصی به گوش جیسون رسید. سرش را برگرداند و دختری لاغر که در هودی مشکی رنگش گم شده بود، را دید.

-این وزارتخونه مثل من فراموشی داره ها!
-مگه توام صداشو شنیدی؟!
-صدای کیو؟
-وزارتخونه رو دیگه.
-یادم نیست. شاید شنیده باشم.
-پس چرا اینجایی؟!
-نمی‌دونم. دیدم کلی آدم اینجاست، منم اومدم.
-آها، پس تو...

وزارتخانه میان گفتگوی جیسون و آماندا پرید.
-الان یعنی منو فراموش کردی؟! چقدر شماها بی‌رحم و خائن هستین. وای وای واااییی!

جیسون با کف دستش به صورتش کوبید و وقتی دستش را از روی چشمش برداشت، آماندا را ندید. سراب دیده بود یا دختر انقدر زود رفته بود؟!
جیسون برگشت و بدون اهمیت به این حقیقت که گریه‌های وزارتخانه را فقط او می‌شنود و این چه معنی‌ای می‌دهد، منتظر بالا آوردن ایوا رو به روی در ایستاد.

-میگم... جدی جدی منتظری وزیر بالا بیاره؟
-آره. حالا من یه سوال بپرسم. ایوا...

ناگهان دستی روی شانه‌ی جیسون نشست.
هاگرید بود.
-با خودت حرف میزنی؟
-آم...

جیسون پاسخی نداشت. در عوض دلیلی جور کرد که هاگرید برود.
-بریم از آخر سکانس قبل.

جیسون گلویش را صاف کرد و دوباره جدی به در وزارتخانه نگاه کرد.
-به زودی همه‌ش رو بالا میاری!


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: آبدارخانه وزارت سحر و جادو
پیام زده شده در: ۱۷:۲۴ چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۰
#4
ایوا نگاهی به سر تا پای شخصی که برای گرفتن شناسنامه آمده بود، انداخت. لبخندی زد و باعث شد فکری در سر مروپ شکل بگیرد. مروپ نگاهی به تام انداخت. تام هم به او نگاه کرد. مروپ همچنان به او نگاه میکرد. متقابلا تام هم به مروپ نگاه می‌کرد.

-عه! تام مامان! چرا اینجوری زل زدی به من؟!
-چون شما زل زده بودین بهم.
-من داشتم سعی می‌کردم بدون... فراموشش کن!

مروپ برای چند لحظه از تام ناامید شد.
خب او انتظار داشت تام به عنوان یک ریونکلاوی این را بفهمد که می‌خواهد با حرکات چشم نقشه را به او بگوید!
به هر حال تام موضوع را نفهمیده بود و همچنان گیج رو به روی مروپ ایستاده بود.

مروپ با نگاهی پر از تاسف به تام نگاه کرد.
-نظرت چیه که اون جادوگر رو بدیم ب‍...

جیغ یکی از کارمندان وزارت‌خانه میان حرف مروپ بلند شد. تام و مروپ برگشتند تا ببینند که چه کسی جیغ زد. اما وقتی برگشتند، کسی نبود به غیر از الکساندرایی که شکمش را نوازش و دور دهانش را پاک می‌کند.
تام آب‌دهانش را قورت داد.
-ایوا زده تو کار آدم‌خواری؟!

الکساندرا با خوردن یک ساحره دیگر، مهر تایید به حرف تام زد. همان موقع بود که تام از شدت ترس جیغ نازکی زیر لب کشید.
-بانو، چیکار کنیم؟!
-گ‍- گفتم که اون ج‍- جادوگر رو بدیم بخوره.
-الان من میدم بهش بخوره!

تام با سرعتی که نویسنده از توصیف آن عاجز است، به سمت جادوگر بخت‌برگشته دوید و او را به سمت الکساندرا هل داد. مروپ از دور برای تام دست زد. الکساندرا نفس عمیقی کشید و جلوی چشمان تام، جادوگر را خورد. اینگونه شد که تام دوباره با همان سرعت وصف نشدنی به سمت در خروج دوید و حتی نیم نگاهی به پشت سرش نکرد.
حال وزارت‌خانه و کارکنانش مانده بودند با یک وزیر خیلی گشنه!


You forget what you want to remember
You remember what you want to forget


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۴:۱۳ پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۰
#5
اطلاعات شخصی
نام: آماندا
نام خانوادگی: ویلیامز
نام کامل: آماندا مورفئوس ویلیامز
تاریخ تولد: ۲۴ فوریه ۲۰۰۴
محل تولد: نامعلوم
ملیت: بریتانیایی
محل زندگی: لندن - انگلیس
تایپ شخصیتی: INTP یا منطق‌دان

دنیای جادویی
گروه هاگوارتز: ریونکلاو
جبهه: مرگخواران
رده‌ی خونی: اصیل زاده (به گفته بانو الیزابت)
پاترونوس: نهنگ ۵۲ هرتزی
چوب دستی: چوب درخت مانگرو، رگ هیولای کراکن، ۱۴ اینچ و انعطاف پذیر.
حیوان خانگی: گربه مشکی با چشمان طلایی رنگ.

ظاهر و اخلاقیات
چهره: موهای کوتاه، لخت و مشکی. چشمان طوسی. پوست سفید یا رنگ‌پریده. قد ۱۷۵ سانتی‌متر و وزن ۵۲ کیلوگرم.
ظاهر: تو سه حالت دیده میشه! لباس ریونکلاو تنشه، یا هودی آبی/مشکی پوشیده. بین ماگل‌ها هم لباس طوسی میپوشه. کلا نمیخواد تو دید باشه!
اخلاقیات: ساکت و عاشق کتاب و موزیک. خوابالو و آنتی‌سوشال. فراموشی داره؛ فقط آهنگا و کتاباش یادش می‌مونن و حتی اسم آدما رو هم فراموش می‌کنه. همیشه خوابه؛ سر کلاس، سر غذا، سر کوییدیچ. به طور خلاصه همه جا خوابه، همه چی رو هم سریع فراموش می‌کنه!

علایق و تنفرات
علایق: پتو، هندزفری، پلی‌لیست آهنگاش، همه‌ی کتاب‌ها
تنفرات: ورزش کردن، بازی کردن و ماجراجویی
عادت‌ها: خوابیدن، آهنگ گوش دادن و درس/کتاب خوندن

زندگی شخصی
والدین: آماندا نمیدونه خانوادش یا حتی والدینش کی هستن.
توضیح کوتاه از گذشته: آماندا یه دختر عجیب و غریبه. اون هیچی از دنیای قبل از ده سالگی‌ش یادش نمیاد. تنها چیزی که آماندا به خاطر داره اینه که یه روز از خواب بیدار شد و روز تولد ده سالگی‌ش بود پیش آدمایی که نمی‌شناخت. شاید یه اتفاقی اون موقع افتاده که آماندا همین الان هم فراموشی داره. آهنگ‌ها و کتاب‌هاش هستن که هرگز فراموششون نمی‌کنه. اون اکثر اوقات اسم آدما رو هم فراموش می‌کنه و به خاطر همین به دردسر میوفته.
آماندا از بچگی تو یه یتیم خونه تو همراسمیت زندگی می‌کرد. بانوی یتیم خونه‌ی مجیک (Magick) که اسمش مادر لیزی یا بانو الیزابته، بهش درباره زندگی گذشته آماندا یه چیزایی گفته. اینا چیزایین که آماندا یادش مونده و روی یه کاغذ نوشته تا یادش نره.
از هرچی و هرکس متنفره. به خاطر همین همش تو اتاقشه و باعث شد خواب‌آلو به نظر بیاد. البته اون خواب‌آلو هست. به قدری که کل اوقات در حال گوش دادن به موزیک خوابش می بره. می‌پرسین کی آهنگ گوش میده؟ اگه اونو بدون آهنگ و کتاب پیداش کردین، تبریک میگم، شما نادرترین لحظه عمرتون رو دیدین! اینکه عجیب هست رو انکار نمی‌کنه. بر خلاف شخصیتی که داره، میشه گفت این تنها چیزیه که انکارش نمی‌کنه.

نکات تکمیلی
وقتی دارین حرف می‌زنین و می‌فهمین اون به شما خیره شده، دیگه حرف نزنین. اون یا خوابه (با احتمال ۸۰٪) یا داره فکر می‌کنه. باهاش جاهای عجیب قرار ندارین. یادش می‌ره. اون به صورت پیشفرض فقط نیزه کتابخونه. با آهنگ، کتاب و پتو میشه مخشو‌ زد تا باهاتون دوست بشه. از حرفای تکراری یا سوالاتی که به مسخره کردنش برگرده، متنفره. مثلا نپرسین منو یادته؟ چون دقیقاً همون لحظه یادش میاد! لطفا اگه گفت خوابش میاد، از اطرافش دور بشین، چون روی سر یا شونه شما خوابش میبره و خب... خواب آماندا انقدر عمیقه‌ که جنگ غول‌های دستشویی هم بیدارش نمی‌کنه!
در کل این دختر عجیب و غریب رو تنها بذارین؛ میخواد بخوابه!


----------------------------------------


سلام!
یادم نمیاد چرا ولی فکر کنم قرار بود اینو بذارمش اینجا.
حالا میشه بگین الان که فرستادمش چی میشه؟


تایید می‌شه دیگه.

تایید شد.


ویرایش شده توسط آماندا.ویلیامز در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۳ ۱۴:۱۶:۳۴
ویرایش شده توسط آماندا.ویلیامز در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۳ ۱۷:۲۳:۳۶
ویرایش شده توسط گابریل دلاکور در تاریخ ۱۴۰۰/۸/۱۴ ۲۲:۴۹:۵۶






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.