هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۱:۴۹:۳۵ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
#1
((دپارتمان بازی ها و ورزش های جادویی در کمال تاسف اعلام می دارد که وقوع وضعیتی اضطراری در زمین کوییدیچ هاگوارتز منجر به زخمی شدن تعداد بسیار زیادی از بازیکنان و تماشاچیان شده است.خواهشمند است که مرکز جلوگیری از سوانح جادویی هرچه سریعتر برای کشف علت فاجعه و جلوگیری از آن اقدام به اعزام نیرو به زمین کوییدیچ کند.

پی نوشت:بنا بر حدس های زده شده و طبق شواهد و مدارک فعلی،امکان حمله ی مجدد دمنتور ها وجود دارد.

امضا:الکساندرا ایوانوا))


هکتور ناگهان سکوت کرد و به‌همراه آن سکوت سنگینی در فضای مرگخوارانه حاکم شد.
تنها یک فکر در ذهن همه ی مرگخواران جولان میداد.جنایت!
چشمان مرگخواران از شرارت درخشید.هرکسی در خیال و تفکر خود غرق بود.
بلاتریکس به کروشیو های آبداری فکر میکرد که میتوانست روی موجی از انسانهای وحشت زده اعمال کند.لینی به مغز هایی فکر میکرد که با حرکت چوبدستی اش به فضا میپاشید و مورگانا به چند مورد جدید برای تبدیل به ترشی های نیمه زنده می اندیشید.

لحظه ای بعد مرگخواران به دود تبدیل شدند و قهقهه زنان به سمت زمین کوییدیچ به پرواز در آمدند.
و‌ مورگانا که هنوز مرگخوار نبود،درحالی که ده کلاغ او را با پنجه گرفته بودند و با بدبختی در آسمان میکشیدند،به عنوان یک اسلیترینی وفادار،به دنبال مرگخواران به راه افتاد.
اما آنها آنقدر غرق در شوق بودند که رقیبان سرسخت خود،دمنتور ها را فراموش کرده بودند.



ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۶ ۱:۵۲:۳۹
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۶ ۱:۵۴:۰۲
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۱۶ ۱:۵۶:۴۳

در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: ضرب المثل های جادویی
پیام زده شده در: ۱:۱۶:۲۶ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
#2
ولدمورت که عاشق بشه،غورباقه ابو اتی میخونه(آب که سر بالا باشه غورباقه ابو اتی میخونه)

رمز تاز در بیابان غنیمت است.(لنگه کفش در بیابان غنیمت است)



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۱:۰۷:۲۱ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
#3
با کی؟

با‌ ولدیمیر پوتین


در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: مغازه ی ویزلی ها!
پیام زده شده در: ۰:۲۰:۲۵ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
#4
- که موهای سرمان رشد میکند؟.مارا بازی میدهید؟حالا کاری میکنیم که پشم هایت موهایت برای همیشه ریزش کند.

صحنه آهسته شد.لرد در برابر چشمان وحشت زده ی کتی چوبدستی اش را بالا آورد.کتی دیگر چیزی برای گفتن نداشت.قارقارو را در بغل گرفته بود و در انتظار مرگ دردناکی بود که لرد نثارش میکرد.اما در تاریکترین لحظات زندگی همواره نوری میدرخشد.همچون تضاد ملموس دو چشم سرخ و خشمناک لرد، میان کپه ی پشم روی صورتش.فریاد سهمگین لرد خالی از لطف نبود.او با این کار،ناگزیر تمام خادمانش را فراخوانده بود.پس آن لحظات به اخرین لحظات عمر کتی تبدیل نشد.بلاتریکس سر بزنگاه در را باز کرد‌ و با وحشت پرسید:چی شده؟کی مرده؟نجینی طوریش....

زبان بلاتریکس با دیدن چهره ی لرد بند آمد.حالا میتوانست برای سکوت ایلی از مرگخواران پشت سرش، در لحظه ورود به اتاق دلیل قانع کننده پیدا کند.

- چ...چه‌ بلایی سرتون اومده ارباب؟

ناخوداگاه نگاه مرگخواران به سمت هکتور برگشت.اما هکتور که اینبار به طرز عجیبی کاملا بیگناه به نظر میرسید گفت:
انصافا من نبودم اینبار‌‌‌‌...

نگاه سردرگم مرگخواران به سمت ارباب برگشت و با دنبال کردن منتهی الیه نگاه ارباب،نگاهشان رو کتی متوقف شد.

کتی عقب عقب رفت:من...راستش...نمیخواستم اینطوری بشه...راستش...قرار بود این معجون برای رشد مو باشه نه تعویض صورت...

لینی که‌ از وحشت بالهایش بی حس شده بودند گفت:تعویض صورت؟اگه این صورت لرد نیست پس صورت لرد کجاست؟...

نگاه مرگخواران ناخوداگاه به سمت قارقارو برگشت.صورت لرد روی بدن قارقارو به آنها لبخند میزد.
لینی از وحشت غش کرد.

نارلک از آنجایی که به عنوان یک غیر انسان همیشه سریعتر واکنش میداد،در هوا پرید و درست رو به روی‌کتی فرود آمد.

- ارباب اجازه بدید خودم با نوک‌ تیزم چشماشو از کاسه در بیارم.

و نجینی با خشم‌ شروع به فس فس کرد: نه پدر...بذار من برای شام بخورمش.

لرد ولدمورت به بیرحمی معروف بود.اما مرگخواران خود را به همین راحتی نمیکشت.پس تصمیم گرفت یک شانس به کتی بدهد.او نجینی را با نوازش آرام کرد و به نارلک گفت:
عقب بایست لک لک سلطنتیمان!ما تصمیم گرفتیم به کتی رحم‌نموده و به مرگخواران یک‌ شانس برای برگرداندن صورتمان بدهیم.

کتی‌ نفس راحتی کشید.در همین حین متوجه شد قارقارو پاچه شلوارش را میکشد.قارقارو از میان پشم هایش یک تراکت تبلیغاتی بیرون کشید و به دست کتی داد.

(( بشتابید!بشتابید!
مغازه ی فرد و جرج،با جدیدترین و متفاوت ترین آپشن ها در خدمت شماست!
قویترین ضد طلسم ها و ضد معجون هارو بهتون ارائه میدیم.
۱۰۰ درصد تضمینی با نازل ترین قیمت
آدرس:کوچه ی دیاگون))




در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۲:۴۴:۱۹ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰
#5
درود روشنایی کور کننده ی مورگانا بر چشمان همیشه بیدار و هشیار و ضد ضربه ی ارباب عمارت ریدل ها.
خوبید؟مادرتون خوبه؟

بلاتریکس عزییییزم چطوره؟

راستی دخترتون اخیرا تو مزایده برای خرید تاکسیدرمی ترول با قیمت ۱۰۰۰۰ گالیون پیروز شد.بهتون تبریک میگم چقدر شما دست و دلباز هستید.خوشا به احوال دخترتون.اصلا آدم حض میکنه‌.

چه میکنید با جهنم؟با قفل تالار اسرار؟راستی بعد از اونهمه گیر کردن با دامبلدور تو یه کوچه تنگ و باریک،سلامت تاریکیتون برگشت؟

بگذریم
درخواست نقد داشتم
سعی کردم این یکی به کوتاهی حرفام نباشه.


در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲:۳۰:۵۲ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰
#6
مورگانا که هم یک مورد تاکسیدرمی جدید و هم فرصت را مناسب میدید، یک پس گردنی به جاناتان زد:
تو‌ نمیخوای هیج غلطی بکنی؟

- قار! به من چه آخه؟

- اگه جغده رو راضی کنی و دلشو به دست بیاری که نامه رو بهت بده،قول میدم موقع تاکسیدرمیش چیزای تو بدنشو بدم خودت بخوری.دلت دل و جیگر تازه نمیخواد؟

جاناتان با اینکه روباه نبود،با این حرف ها شیر شد و با سینه ای سپر کرده بادی در غبغب انداخت‌.

- لیدیز اند جنتلمن!فقط یه پرنده است که زبون یه پرنده رو میفهمه!بسپریدش به من!

و‌‌ پرواز کنان به بالای درخت رفت و کنار جغد نشست.

- به به چه سری چه دمی عجب پایی!چه جغد زیبایی!

جغد سفید زیبا پر و بال خود را تکانی داد.با چشمان طلایی خود نگاهی به جاناتان انداخت و بعد با صدای مردانه ی جغدی شروع به صحبت کرد:
به به‌ میبینم که یه نمونه خاص از کلاغ ها به تورم خورده....

کم مانده بود پرهای جاناتان برای چندمین بار در عمرش ریزش کند.به راستی که تا کنون در چنین مورد عجیبی از تمایلات در همنوعان خودش برخورد نکرده بود.وضعیت کثیف بود،زشت بود،مستهجن بود.اما وقتی جاناتان به صاحب مهربان و به مرگخواران مهربانتر و منتظر زیر پایش نگاه کرد،تصمیم گرفت از همین راه قضیه را حل و فصل کند.
جغدِ پیرِ پرحاشیه،چشمان خود را شهلا کرده بود و به جاناتان نزدیک و نزدیکتر میشد.

- داشتی میگفتی پسرم.راستی اسمت چی بود؟

مغز کوچک جاناتان به سرعت چرخ دنده های ساعت کار میکرد.به نامه ی بسته شده به پای جغد پیر نگاه کرد.باید راهی برای کش رفتن نامه پیدا میکرد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: زمان برگردان مرگخواران
پیام زده شده در: ۱:۵۹:۳۵ پنجشنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۰
#7
لرد که متوجه شده بود هنگام چرخاندن زمان سرگردان چندین تن از مرگخواران را هم تصادفا با خود اورده است در دل به روح پاک مرلین لعنت فرستاد و گفت:حالا که دم من شدید و آمدید،کمی هم فایده از خودتان نشان بدهید!

کتی که از جیسون بسی عبرت گرفته بود خنده اش را خورد و گفت:امر بفرمایید ارباب.

-‌ امشب باهم میرویم به عمارت ریدل ها،شما باید پیش از رسیدن مرگخوارانِ ارباب جوانتان،پدرمان را از عمارت ریدل ها بیرون بکشید و در جایی پنهان کنید!به بقیه مرگخواران هم بگویید که تا آن موقع وقت دارند که برای ما یک معجون مرکب پیچیده از خودمان تهیه کنند!وگرنه همه تان را در همین زمان سر به نیست خواهیم کرد!

- ولی ارباب..معجون مرکب پیچیده ساختش چند روز طول میکشه.ضمنا از کجا باید موی شمارو پیدا کنیم بریزیم توش؟

- این قسمتش به ما ربطی ندارد.تا امشب وقت دارید!



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
پیام زده شده در: ۰:۰۹:۳۳ شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰
#8
بانوی سفید پوش برای اولین بار در تمام عمرش لباس سیاه به تن کرده بود.
زمان برایش نمیگذشت.انگار نمیتوانست ثانیه های بعدی را بپذیرد.زیرا ثانیه ها با خود باور می آوردند.باور به اینکه او چه کسی را از دست داده است.
مرثیه ی باد از میان شاخه های عریان درخت شنیده میشد.زمین سرد بود و هوا بوی مرگ میداد.دنیا آینه شده بود.شاخه ی درختان در بالا و ریشه ها در زیر...ابر ها در بالا و سنگ ها  در زیر...خورشید در آسمان و ((آینا))،خفته زیر خاک...
مورگانا زانو زد.بار دیگر تنهایی را با تمام وجود احساس میکرد.دوستش...خواهرش...مهربان ترینش...اکنون در زیر خاک بود و وجود کوچک مورگانا کمتر از آن بود که روح خاک را در آغوش بکشد.
اما بخشی از روحش را همانجا تا ابد رها میکرد.روحش باد میشد و بر بالای مقبره ی آینا میوزید...باران میشد و خاکش را میشست...سنگ میشد و همانجا تا ابد می ایستاد.
مرثیه ی باد پایان نداشت
زمان از ناراحتی حس حرکت نداشت
و مورگانا اشک میریخت
و اشک میریخت
و‌ اشک...


ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۷ ۰:۴۳:۴۶
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در تاریخ ۱۴۰۰/۱۲/۷ ۰:۴۶:۳۹

در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: پارک جادوگران
پیام زده شده در: ۱۰:۴۲:۴۰ دوشنبه ۲ اسفند ۱۴۰۰
#9
و خرگوش هم در جواب فریادی به همان بلندی کشید.این فریاد ها ادامه یافت و در این میان لینی بیچاره بود که داشت پرده ی گوشش را از دست میداد.

سوزانا(فریاد):حالا چونه نزن دیگه!ارباب خیلی برات مایه میذاره ها.هر روز یه ویزلی میدیم بخوری.

شاه خرگوش(فریاد):نه نمیام نه نمیخوام.ویزلی ها کلسترولشون بالاس برام ضرر داره.ایش

گوش های تیز لرد که از شنیدن این فریاد های نکره به سطوح آمده بود،به همراه یاران و کل تالار اسلیترین که درباره ی فریاد ها کنجکاو شده بودند در حیاط خانه ی خاله گرگه تلپورت کردند.
مورگانا با دیدن خرگوش به این بزرگی و وحشتناکی دلش غنج رفت.

- خرگوش خوشگله؟میای بریم قلعه ام تاکسیدرمیت کن...چیزه...تاکسیدرمی هامو نشونت بدم؟

ارباب که در همان نگاه اول،خرگوش بزرگ را پسندیده بود چنان نگاهی به مورگانا کرد که او از همانجا تا آخر پست یکی از کلاغ های سفید خود را تسخیر کرد و روی شاخه ی درخت نشست.

سوزانا(فریاد):دیدید چی براتون پیدا کردم ارباب؟

در معرض فریاد های مکرر بودن لینی را نیمه شنوا کرده بود.با این حال وقتی حرف از تقلب میشد،لینی در حالت ناشنوایی هم شنوایی داشت.

- دروغ میگه ارباب اول من پیداش کردم.

ارباب که به هر حال برایش مهم نبود چه کسی خرگوش را پیدا کرده گفت:خب،ما همین را پسندیدیم،بیاریدش.

اما به نظر می آمد خرگوش بیشتر ارباب را پسندیده تا ارباب،خرگوش را.همه به خرگوشی نگاه کردند که برای مدتی سکوت اختیار کرده بود.مردمک چشمان خرگوش چند برابر بزرگ شده بود و چند دقیقه ای میشد که به ارباب خیره شده بود.

- دیدید؟خودش با دیدن ما رام شد.خودت با ما بیا خرگوش!

اما اینگونه هیجان داشتن همراه ریزش آب دهان از لب و لوچه کمی مشکوک به نظر میرسد.به خصوص وقتی خرگوش بزرگ به طرز عجیبی شکار قبلی خود یعنی لینی را رها کرد(؟!)

لینی:فرار کنید ارباااااب!



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady


پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۳:۳۸:۳۷ شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰
#10
همانطور که لینی با نگرانی مگس را معاینه میکرد،ناگهان حس کرد پشتش سبک تر شده.درحالی که آن اتفاق شوم را حدس میزد،به پشتش نگاه کرد.
و‌ جای یکی از بالهایش را خالی دید.متاسفانه این تسترالی بود که دم در هر مرگخواری مینشست،جلوی در خانه ی تام،حتی جلوی در خانه ی نجینی!اما اینبار تسترال مذکور،گویی ماموریت داشت روی لینی بنشیند،نه جلوی در خانه اش.

لینی به صورتش خنج می انداخت و زجه میزد:ای داد بیداد.ای اماااان!آخرش کار خودتون رو کردید؟بال خوشگلم رو ازم گرفتید؟

ایوا درحالی که بال چیده شده را در کیفش میگذاشت گفت:دیگه ببخشید.مجبور بودیم.

و رو به کتی کرد:خب کتی؟بریم که یه تار مو از بلاتریکس بگیریم.

آن موقع از آن موقع هایی بود که پیکسی درون لینی توسط اژدهای درونش خورده میشد و خون جلوی چشمش را میگرفت.پس از ارباب،بالهایش عشقش بودند،زندگیش بودند،ناموسش بودند!لینی قادر بود تا به تنهایی تک تک خال موهای بلاتریکس را بکند.

- منم میام باهاتون!اصلا خودم براتون موهای بلاتریکس رو از ریشه در میارم!

هیچ چیز جلودار لینی نبود،لینی با چشمانی خونین و شیطانی،با سرعت در پی یافتن بلاتریکس میدوید و دور میشد.



در این درگه که گَه گَه کَه، کُه و کُه،کَه شود ناگَه

به امروزت مشو غره که از فردا نِهی آگه!


The white lady






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.