هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۲۱:۳۵:۳۱ دوشنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۰
#1
کتی از پشت در صدای جیغی شنید. سریع چشمش را به دریچه کلیدی که چند دقیقه پیش لینی از ان وارد اتاق شده بود چسباند و در حالی که تک چشمش داشت از کاسه در می امد پرسید:
_ چی شدهههه؟؟؟
لینی جیغ خفه دیگری کشید
_ چشمااااممم!!چشمااااممممم!!!
_ چشمات چی شده؟
_ همین حالا از دستشون دادم.
_ ببینم تو اصلا کجایی...
ناگهان چند اتفاق همزمان افتاد:
۱: کتی متوجه کپه ای مو روی فرش قدیمی شد که در حال تکان خوردن بودند
۲: کله ی کوچک لینی از بین طره های کلاه گیس در امد و رو کرد به مبل در نتیجه نگاه کتی هم برگشت سمت مبل
۳: کتی دید ارباب روی مبل خفته و.. دماغ در اورده...؟ و لباس های بلاتریکس را کش رفته؟
۴ : کتی متوجه شد موجود درازکش روی مبل نه لرد سیاه بلکه بلاست که کله کچلش زیر نور افتاب برق می زند.
۵: کتی جیغ کشید.
_ ساکتتت شوووو احمق!!! الان بیدار میشه!
کتی فورا دیوار جنبی چهارچوب در را گاز گرفت تا صدای جیغش را خفه کند. لینی که روحش از دیدن این صحنه اسیب دیده بود سعی کرد ارامشش را حفظ کند. کتی در تلاش بود بفهمد هنوز تحث تاثیر توهمات معجون است یا نه...
_ هی! حالا چیکار کنم؟... این که مو نداره.
کتی نفس نفس زد
_ میریم سراغ پلن بی.
_ پلن بی چیه؟
_ بریم ببینیم کجا قبر منو بکنیم.
_ خیلی موافقم.
صدای لینی خیلی رضایتمند به نظر می رسید.
کتی به این فکر می کرد که بلا همیشه موی دماغ او می شود که ناگهان ایده ای به ذهنش رسید!
_ لینی؟!! صدای منو میشنوی؟
_چیه؟
_ درسته که کله ش مو نداره ...ولی دماغش که...
_ اییییییی!!!حرفشم نزن...



پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
پیام زده شده در: ۲۳:۱۶:۴۲ یکشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۰
#2
جاناتان که قصد داشت جغد شهوتی را پر به سر کند در حالی که روی شاخه نازک درخت عقب می رفت،کمی این بال ان بال کرد.
_ چیزه..من..جناب..من چیزم..اها من کلاغ وزیرم..یعنیییی کلاغ وزارت خونه ام!!!
جغد چینی به صورتش داد.
_ چییی؟!چشمم روشن! از کی تاحالا به جای جغد کلاغ استخدام می کنن؟
جغد سر تا پای جوناتان را با بی رغبتی برانداز کرد
_ بگو ببینم دست پرورده کودوم وزیری که کلاغ می خره رنگ می زنه به جای جغد؟
جوناتان نگاهی به قواره مورگانا که زیر درخت حریصانه انتظار می کشید انداخت. بی نوا فکر اینجایش را نکرده بود. با درماندگی گفت:
_ وزیر..لی فای.
_ اسمشو نشنیدم. تو کودوم وزارتخونه کار می کنه؟
_ وزارت.. مبارزه با استفاده های دکوری از موجودات زنده.
_ چی چی؟
_ اسمشو نشنیدی؟عجیبه.. وضع جرم و جنایت خرابه ها! واسه همینه که وزیر لی فای ..هه هه ..هر روز دارن ترفیع می گیرن و هرررر روز هم به.. سخاوتشون افزوده می شه.
مورگانا با ولع به جغد زل زد. جغد که از این حرف به وجد امده بود در حرکتی فوری پرید جلو و جاناتان را غافلگیر کرد.
_ بگو ببینم جوجه، می تونی به رییست سفارش منو بکنی؟ ..اخ کمرم شکست از بس که این ور و اون ور فرستادنم. احمقا فکر کردن ما جغدا حقوق بشر نداریم!!! می رم نامه برسونم میشم توپ جمع کن. تازه...
جغد دست برداشته بود به ناله و مویه .جاناتان که از فرط خوشحالی چشمانش برق می زد گلویش را صاف کرد و گفت:
_ قارر پس دنبالم بیا!
از شاخسار درخت پر زد و نشست روی شانه بانوی سفید. مورگانا چشم هایش را ریز کرد و در کمال تعجب دید که جاناتان موفق شده پرنده را به دنبال خود بکشاند. جغد معلق و دو به شک بین اسمان و زمین بال می زد. ناگهان قوه خباثت مورگانا به کار افتاد و تصمیم گرفت یکی از هزار سنجابی که در طول راه محض تفریح جمع کرده بود که بعدا اگر شد ترشی بیندازدشان ، را حرام این جغد خوش بر و رو کند پس دست به جیب برد و سنجابی را بیرون کشید و انداخت جلوی جغد.
چند دقیقه بعد جاناتان ذوق مرگ شده بود و یک لحظه ام صدایش را نمی برید و همین طور قار قار می کرد.
پرنده پیر میان انبوه برگ های خشک روی زمین، بی حرکت افتاده بود. در فاصله ای اندک از لاشه جغد قطره های داروی بیهوشی روی جیب خونین و پر از جک و جونور مورگانا با وزش سوز می خشکید. هکتور دوید و نامه را از پای جغد باز کرد.
ظاهر مواج و لک به لک لوحه به خوبی نشان می داد مربوط به کدام وزارتخانه است با این حال بلند خواند:
دپارتمان بازی ها و ورزش های جادویی در کمال تاسف اعلام می دارد که وقوع وضعیتی اضطراری در...




پاسخ به: گـِـُلخانه ی تاریک
پیام زده شده در: ۱۹:۱۸:۴۷ یکشنبه ۱ اسفند ۱۴۰۰
#3
لینی لگدی به قواره در زد سپس با مشت های گره خورده وارد شد و غرید:
_بلااا!!! بیا اینجا باهات کاری نداررم!
و چون با عزمی خوفناک به بلا نزدیک می شد او نیز به طور غریزی پا به فرار گذاشت. لینی در حالی که دور اتاق به دنبال ان توده موی عظیم متحرک گذاشته بود،به کتی اشاره ای کرد و کتی با چهره ای بی گناه قیچی باغبانی را به سمتش پرتاب کرد. لینی عربده کشید:
_ من عصبانی امممممم!!!!!
بلا در حالی که روی مبل های پوسیده می پرید و با چوب دستی اش به طرف لینی صاعقه پرتاب می کرد فریاد زد:
_ هیچکس حق نداره به موهای من نزدیک بشه..مگرنه..
در این هنگام دامنش به دسته مبل گیر کرد و نقش بر زمین شد. لینی فرصت را غنیمت شمرد و پرید روی او.
_کتیییی!!! دستا!!
کتی وردی خواند و دست های بلاتریکس میان طنابی به هم چفت شدند. در این زمان لینی با خنده ای مخوف...
_یاحح یاح یاححح!!
که البته از پسش بر نیامد ، دسته ای بزرگ از موهای بلاتریکس را قیچی کرد. برای لحظه ای تمام اتاق در سکوت سنگینی فرو رفت. نفس همه در سینه حبس شده بود که بلاتریکس دندان سایید و فریاد کشید:
_ می کشمتووونننن!
حالا نه تنها از عصبانیت لینی کاسته نشده بود بلکه از کله بلا هم دود بلند می شد . انگاه پشت سر کتی در شکسته شد و لرد پس از ورود تانکری غضبناکش فریاد زد:
_ چه کسی به گلخانه ما دستبرد زده؟
وقتی کتی نگون بخت خود را در میان نگاه ها و داد و بیداد تهدید امیز سه قربانی خطرناکش یافت ناگهان حس کرد باید خودش را به شیوه ای نجات دهد. بلند تر از همه شان جیغ زد:
_ اروم باشیدددد!!!!...
همه به او خیره شدند
_ نفس عمیق بکشید‌. چشماتونو ببندید و به چیزای مثبت فکر کنید...دم.. بازدم..دم ..بازدم.
لبخند ملیحی زد:
_ به این فکر کنید که از نقطه ای در کهکشان به کره زمین نگاه می کنید، که..که چقددددررر بی اهمیت و ریز به نظر می رسه..
_ ما همین گونه هم همه را ریز می بینیم.
کتی زورکی خندید و پیش خودش فکر کرد چرا کسی زود تر به فکر برگذاری کلاس های کنترل خشم برای مرگ خواران نیافتاده؟



پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱۷:۴۲:۲۷ شنبه ۳۰ بهمن ۱۴۰۰
#4
هنگامی که لرد پلک هایش را باز کرد تصویر محوی از برجی بلند در مقابل چشمش نقش بست. ناگهان به این فکر افتاد که نکند مرگ خوار ها رفته اند پاریس، شهر عشق و شعر را فتح کرده اند و برج ایفل را هم گذاشته اند مرکز فرماندهی؟! ای احمق ها اخرش هم با این لوس بازی ها جلال و جبروت لرد را به بازیچه گرفتند. اما کمی بیشتر که چشمانش را باز کرد متوجه شد لینی با قیافه ای عبوس و در هم فرو رفته بالای سرش قد علم کرده، معلوم شد برج زهرمار است.
_ چه شده است؟ چرا ایستاده ای بر و بر مارا تماشا می کنی؟
لینی بهت زده به تته پته افتاد.
_چیزه...ارباب..من..شما..
یکدفعه بغضش ترکید و هق هق کنان گفت
_ ارباب من خدمتگراز..خدمتگذار.. حوبی بودم. ارباب این حق من نبود
دماغش را بالا کشید
_ فقط می حاستم..می خواستم نجاتتون بدم..مگرنه من کی باشم که..هققق..ارباب منو بیرون نکنین شب عیده..خرج زندگی بالاس..ایححح
_ خفه شو یک دم بگذار ببینم به کدامین زبان چرت و پرت می گویی!!!
لینی دست از گریه برداشت و چشمانش را ریز کرد
_ یعنی نمی ندازینم بیرون؟
_ نه احمق!! حال سریع بحران را شرح بده.
لینی که پشتش به این حرف گرم شد در حالی که لبش را گاز می گرفت گفت:
_ شما داشتین سقوط می کردین منم..منم می خواستم نجاتتون بدم و افسونی رو اجرا کردم که تبدیل به پرنده بشین ولی مثل اینکه فقط پاهاتون..
لرد سرش را بالا اورد و ناگهان با یک جفت پای مرغابی به جای ساق های همایونی و دلربایش مواجه شد
لحظه ای بعد صدای جیغی از طرف خانه ریدل ها به هوا رفت.



پاسخ به: ايستگاه كينگزكراس
پیام زده شده در: ۱۸:۱۴:۳۹ جمعه ۲۹ بهمن ۱۴۰۰
#5
_بریزین پایین
جادو اموزان از در به پایین سرازیر شدند. اما منظره ای که دیدند چندان خوشایند نبود. اتوبوس روی صخره ای سنگی رو به دریایی متلاطم پارک شده بود. اسمان ابری و تاریک بود و هر از گاهی صدای رعد و برق از مرکز هیبت در مه فرو رفته برجی به گوش می رسید.
_ اینجا کجاست؟
نارلک که خودش هم دقیقا نمی دانست به اسکورپیوس طعنه ای زد تا اظهار نظر کند. اسکورپیوس با لبخند رضایتی گشاد دستی بر کمر زد و گفت:
_ نزدیکی ازکابان! از توی زیگیل مپ پیداش کردم.
چند جادو اموز از این ور و ان ور جمعیت به محض شنیدن این که در چه مختصاتی قرار دارند جیغی کشیدند و غش کردند.
_ اخی از خوشحالی به رحمت مرلین رفتن!
نارلک با دست نداشته اش یکی کوبید توی سر بی کرک و پرش.
اسکورپیوس اشک شوقش را از گوشه چشم پاک کرد و خطاب به جادو اموزان گفت:
_ زود باشین دیگه چرا وایسادین؟ می دونم تاحالا این همه امکانات تفریحی یه جا ندیده بودین ولی فرصتو از دست ندین... در ضمن فقط حق دارین تا جایی که نشونه گذاری کردیم شنا کنین. ای بابا گله نکنین خب واسه ی امنیت جانی خودتونه!!
و انگشتش را به سمت موانع نشانه گذاری (سه سوسمار غول پیکری که از چند متر ان طرف تر خر خر کنان لبخند می زدند) گرفت.
_ اها اینم دمنتورا ! بالاخره رسیدن. قراره توی اون دکه هه ازتون پذیرایی کنن. خوش باشین.
و همان طور که جادواموزان از دست پاچگی زیر کتاب هایشان پناه گرفته و با صورت هایی احمقانه این ور و ان ور می دویدند و جیغ می کشیدند، نفس راحت و اسوده ای کشید و کرم ضد افتابش را از سبد پیکنیک در اورد .



پاسخ به: ملاقات های کنار دریاچه
پیام زده شده در: ۲۱:۲۹:۵۰ پنجشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۰
#6
_ هی تو! حواستو جمع کن.
دونده مزاحم ناگهان ایستاد و به طرف ان ها برگشت.
_ چه اتفاقی افتاده؟ او شما سه تا.. سوزانا؟
_ هی!نورین!
سوزانا عصبی خندید و سعی کرد گردنبند ها را زیر ردایش پنهان کند.
دخترک عجیب و غریب سال بالایی با نگاهی مرموز نزدیکشان شد و ناگهان با حرکتی ظریف ردای سوزانا را کنار زد.
_ این گردنبندو یه جا دیدم! اها! گردنبند..نلی؟
_در واقع لینی..
_ ساکت شو هری!!
صورت هرمیون از تاسف مچاله شد.
_ چرا دوتاس؟... دزدیدینش؟
_ نههه!
سوزانا جیغ کشید. چشم های نیمه باز و بی روح نورین ناگهان برق زد و نیشخند کجی روی لبش ظاهر شد.
_ بعدم یه نسخه تقلبی ازش ساختین تا سر لینیو کلاه بزارین و نسخه اصلیو توی حراجی های شبانه هاگزمید بفروشید به یه کلکسیونر که بهتون گفته مبلغ خوبیو بابتش میده ولی شما چند تا بچه این که فقط با زبون چربش خامتون کرده نه نه ..یا شایدم سحرتون کرده اما شما نمی دونین که اون در واقع مستخدم ارواح گرینگوتزه و فقط می تونه با این گردنبند تاریخی اونا رو از زندانی پنج بعدی که با جادوی سیاه توسط انجمن نوابغ معماری جادویی توی عمیق ترین چاله های گرینگوتز ساخته شده ازاد...
_هی چی داری می گی؟
سوزانا با بی حوصلگی به نورین که به نظر می رسید وارد دنیای دیگری شده نگاه کرد
_ داره داستان سر هم می کنه. زود باشین بریم.
ان ها نوک پا نوک پا به قصد ترک کردن محل دور می شدند که نورین به خودش امد.
_هی کجا دارین می رین؟
سوزانا در حالی که با لبخندی گشاد دندان هایش را نشان می داد بی ان که دهانش را بجنباند گفت:
_ زود باشین فرار کنین‌. طبیعی باشین .وانمود کنین نمی شنوین.
هرمیون شروع کرد به سوت زدن کرد و رون در حالی که کله اش را می خاراند و عقب می رفت به افق های دور خیره شده بود.
_ من ..من می تونم به لینی بگم.. بیاین به این فکر کنیم که چه بلبشویی ممکنه به راه بندازه!
پوزخند کج نورین کج تر شد. یکم کج تر می شد از لبه صورتش سقوط می کرد.
گروه چهار نفره دزد ها کمی حساب کتاب کردند و دست اخر مجبور شدند همه چیز را برای او بازگو کنند.
_ می تونم کمکتون کنم. فقط به شرط این که ..بزارید من جسد جورجی رو دفن کنم.
به نظر نمی رسید خواسته معقولی باشد اما به هر حال کجای این عجیب الخلقه ی استخوانی معقول بود؟ ضرری که نداشت .. بین خودمان بماند مراسم کفن و دفن هم خرج روی دستشان نمی گذاشت
_ قبوله.
***
برج ستاره شناسی


نور ابی و ارغوانی رنگ غروب از پنجره های برج که تا سقف کشیده شده بودند روی پنج جادو اموز سایه انداخته بود. همان طور که از زیر مجسمه های پایه ستون های سرامیکی می گذشتند رون به خود لرزید.
نورین کمی دور شد و مدتی بعد با دفترچه ای برگشت روی زمین نشست و بساط قلم و جوهری را که همراه دفتر اورده بود پهن کرد و با حالتی دیوانه وار شروع کرد به نوشتن.
_ چیکار می کنی؟
_ نمایشنامه مو می نویسم.
_چی؟ دیوونه شدی؟ قرار بود کمکمون کنی! این کارا..
_ دفتر با شبکه ای از اطلاعات کتاب ها پیوند خورده کلماتی که من توش می نویسم در لایه های زیرین به ورد ترجمه میشن و وقتی زمان مشخصش برسه کلمه های من اگه خونده بشن برای چند صدم ثانیه قدرت اینو دارن که جادوی اجرای اتفاقات رو عملی کنن. اونا فقط نمایشنامه نیستن.. یه تاتر کاملن.
فک رون افتاد. هرمیون هیجان زده شده بود.
_ چطوری اینکارو...
نورین چشمک زد.
_ حالا گوش کنین. گردنبند اصلی توی گردن سوروس اسنیپ شروع به درخشش می کنه. گردنبند تقلبی باعث میشه افسون عشق به اجرا در بیاد و برای یک روز لبریز از عشق یکی از افراد حاضر در قلعه بشه. فقط یه روز وقت دارید.
نورین خندید. مثل اینکه از سناریوی احمقانه خودش خیلی لذت برده بود.











پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۴۷:۵۷ دوشنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۰
#7
نورین کرکبی
گروه: ریونکلاو
ویژگی های ظاهری: بعد از ناکامی مشهودش سو تغذیه داره و اونقدر لاغر مردنیه که استخون دنده ها و قفسه سینه ش کاملا قابل رویته قدش متوسط رو به بلنده. پوست به سفیدی گچه و به کبودی می زنه .موهای سیاه-خاکستری نا مرتب گره خورده که به طرز ناشیانه ای با چاقو کوتاه شدن. معمولا زیرپوش های نخکش و شلوار های جین کهنه و رنگ و رو رفته می پوشه. کتونی های سیاه رنگ ساق بلندش رو از توی سبد خیریه پیدا کرده.
ویژگی های اخلاقی:
بدبین و سرگردون در مورد ادم های اطرافش/ کم حرف/عمیق/ نور گریز
/ ضد اجتماعی / متوجه جزییاتی که کسی نمی بینه می شه.
چوبدستی: چوب درخت سپیدار، ریسه قلب اژدها
جارو: ماه نورد
داستان زندگی:
در دوران تحصیل در هاگوارتز متوجه استعداد خود در نویسندگی شد و از سال سوم تحصیلی شروع به نوشتن با نام مستعار برای مجلات دنیای جادوگری کرد. پس از فارغ التحصیلی مدتی خبرنگار روزنامه پیام امروز بود در همین زمان طی ازمایشاتی غیر قانونی، دمنتوری را در دخمه ای تاریک زندانی کرده و با دوست خود در جهت ثبت نظریات ناگفته ای در رابطه با این موجودات به همکاری پرداخت سپس به دلایلی خود داوطلب شد تا جسمش را برای مشاهدات علمی در اختیار دمنتور محبوس قرار دهد. برای مدت های طولانی ادامه دادن این کار باعث شد روحش ذره ذره خورده شود. سر انجام دمنتور توانست فرار کند و ازمایشات ناقص ماند، همچنین روح او هم نیمه جان.
شور زندگی را از دست داد و حقایق پیرامون را به طرز عمیق و تکان دهنده ای می بلعید. از شغلش نیز استعفا داد.
زمانی که بالاخره دوباره قلم به دست گرفت ، متوجه شد پس از همه ی انچه بر او گذشته ، هیچ ایده ای برای نوشتن ندارد. پس بدل به نویسنده ای اشفته و عصبی شد که چشمه ی ایده هایش به زجراور ترین شیوه ممکن خشکیده بود، در منطقه ای فقیر نشین در غرب منچستر جای گزید و راه شومی برای احیای قلمش پیدا کرد.
شبانه دور می افتد ، در خانه ماگل ها سرک می کشد و دفترچه های خاطرات را می دزدد. از خاطرات الهام می گیرد و از ان ها داستان هایی تاریک و عجیب می رویاند.
علاقه مندی ها: کتاب- چای سیاه تلخ- پرواز توی هوای بارونی- روح ها -سبد حمایتی خیریه- داستان زندگی ادم ها.
پاترونوس: جیجاق خاکستری

تایید شد.
به ایفای نقش خوش اومدی.


ویرایش شده توسط ملانی استانفورد در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۷ ۱۳:۲۰:۴۷


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۳:۱۸:۳۱ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰
#8
کمی منزوی-شجاع - دور از روزمرگی- ناظر نامریی
اولویتم اسلیترینه و بعد ریونکلاو

ریونکلاو


مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۲ ۱۴:۵۳:۱۰


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۳:۰۱:۳۴ پنجشنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۰
#9
تصویر شماره ۴
-به به! ببین کی اینجاست. جینی ویزلی! دختر اتشین گریفیندور.
گوشه لب مالفوی با خزش سریع یک مار به بالا لغزید. جینی سرش را از روی کتاب بلند کرد. از خودش چه پنهان خواندن ۹۰۰ صفحه تاریخچه در رابطه با انواع "معجون های تعرق نباتات جادویی ابگریز" جالب تر از دعوایی جانانه با یکی از مالفوی های خودپرست نبود. جین از روی صندلی چوبی بر خواست و با حرکتی نرم و سایه وار به گوشه میز تکیه زد.
- اوه مالفوی!؟ اینجا دیدنت باعث تعجبمه! پسر نباید الان پشت میزای گرین هاگز مست کرده باشی؟
نیشخند مالفوی محو شد.
- جدی؟...ویزلی..صادق باش! چند وقته که مخفیانه دیدم می زنی؟
- از وقتی که خالکوبی کردی مالفوی!منظورمو می فهمی؟!..نه؟
جین روی لاله ی سفید گوش مالفوی اهسته نجوا کرد. نفس دراکو در سینه حبس شد.
- چی می گی احمق؟
-چی شد چرا رنگت پرید؟ ..اوه مالفوی عذاب وجدان نداشته باش به هر حال این همه اصالت دردسر سازه.
-دختره ی گستاخ!
دراکو دندان سایید. چشم ها به ارامی جفت جفت به سمت ان دو می چرخید.
جین قلم و کتابش را جمع کرد ،زیر بغل زد و راهش را به سمت راهرویی که به در خروجی ختم می شد کج کرد . چند متر ان طرف تر تکه کاغذ پوسیده دست نوشته ای که برای پسرک سبز پوش به جا گذاشته بود همچون پری سبک از مشت دراکو در هوا تاب خورد و روی کفپوش کتابخانه بی صدا فرود امد
"معجون حفاظت از موهای اصیل زادگان محفل:لجن سیاه+گنداب +فضله موش...
باعث میشه وقتی ذره ذره خم می شی و بهش تعظیم می کنی مو هات به هم نریزه"
جرقه های نفرت و اندوه چون موریانه به استخوان های مالفوی حمله ور شد. با شدت دوید و راه دختر را که سهل انگارانه رد می شد سد کرد. یقه ردایش را به مشت گرفت و با نگاهی خصمانه و وهمناک به او خیره شد.
-موجود کوچیک ابله تو از زندگی من چی می فهمی
سپس او را به عقب هل داد و باعث شد با زمین برخورد کند. همین کافی بود تا شعله های خشم جین از درون سوراخ مردمک چشمانش بیرون بخزد و هاله اب اطرافش را به اتش بکشد. بلند شد ایستاد و با مشتش گودی گونه ی مالفوی را نشانه رفت. مالفوی چوبدستی اش را سمت دخترک فراری گرفت و وردی خواند که باعث شد نردبان چوبی روی قفسه طبقه دوم جلوی راه او سقوط کند. جین پشت قفسه ای پنهان شد. صدای اعتراض جادواموزان حاضر بلند شد و همهمه ای به راه افتاد.
جین از قفسه ها بالا رفت و پیش از انکه مالفوی بتواند جادویش را خنثی کند لوح و قلم های متعدد جوهری شناور در هوا را که تحت فرمان کتابدار، در حال لیست برداری بودند تحت سلطه خود در اورد و چون ارتشی از تیر های اغشته به خون سیاه به سوی مالفوی فرستاد. حالا داد خانم پینس هم هوا شده بود و جیغ زنان التماس می کرد دست از سر کتابخانه اش بر دارند مگرنه روز خوشی نخواهند دید. جینی اما با شیطنت به حقه خود که مالفوی را وادار به افتادن پس زمین کرده بود می خندید طولی نکشید که قفسه ای از کتاب ها به اشاره ای روی سرش تلنبار شد. مالفوی چنان که از کنارش می گذشت دندان های براقش را نمایان کرد جین برخواست ، ردایش را دور انداخت و همچنان که چوبدستی اش را می رقصاند و ساز و کار ورد های مختلف را روی حریفش امتحان می کرد به دنبال او می دوید. این نبرد خودش بود باید حالی دراکو مالفوی متکبر می کرد بدون وجود هری ، هرمیون یا رون هم قادر به به خاک کشیدن او است. پس در اقدامی شمع چراغ های کتابخانه را خاموش کرد و میدان مبارزه را تاریک و تار، پشت سر مالفوی ظاهر شد.
جینی چون شبحی سرگردان در نیمه تاریکیِ اطراف دنبالش می کرد، پشت سرش بود؟ کنارش؟ روبه رویش؟
کتابخانه وسیع و شکوهمند مدرسه ، حالا لبریز از گرد و غبار و اوار کتاب های فرو ریخته و خالی از جمعیت بود. این دراکو را به وحشت می انداخت پوچی خالصانه و تنهایی محسوسی که از ان اجتناب می کرد در اطرافش تا بی نهایتی که نمی دید در جریان بود.
-دراکو! دلت می خواد شبو توی درمانگاه بگذرونی؟
سالن همچنان در نظرش وسعت می یافت.. کنار نکشید.
- البته !توی تخت تو عزیزم.
حالا قفسه های چوبی سنگین با رعشه های عظیم جادوی چوبدستی او ردیف به ردیف به دنبال جینی فرو می ریخت و زمین را می لرزاند تا در نهایت...
دراکو با شانه های لرزان ، تقلا کنان برای حفظ ظاهر سنگی مجسمه وارش در هیبت سایه وار سمت شرقی کتابخانه و جینی خواهان انتقام برای سال ها حقارت و ضعیف شمرده شدنی که گاهی چهره تاریک او را به ارمغان می اورد و عذابش می داد در سمت غربی کتابخانه، مقابل یکدیگر ایستاده بودند و هیچ یک هم برنده نبود.
غبار در راس نور خاکستری کم جان ماه که از پنجره ها روی خرابه قفسه ها باز تاب می شد می چرخید و فاصله بین دو تاریکی طرفین را پر می کرد.
دراکو ورد اخر را خواند. گره شالگردن جینی ویزلی محکم تر و محکم تر شد و هر لحظه او را رو به زوال برد. صدای دست و پا زدنش در سالن زمزمه شد. و صدای قدم های نزدیک شونده نیم چکمه های براق دراکو.
دامبلدور در راهرویی به سوی محل درگیری می امد تا هرج و مرج این دو جادو اموز یاغی را سامان ببخشد و حسابی گوشمالی شان بدهد.
در حالی که صورت جین در تاریکی خون مرده می شد، گره شالگردن بی انکه متوجه شود باز و همان موقع چهره سرد دراکو بالای سرش نازل شد.
دامبلدور ، مک گونگال و اسنیپ مچشان را در صحنه جرم گرفتند ان شب حسابی هر دو را جداگانه گوشمالی و بدترین تنبیه های ممکن برای روز های پی در پی اکتبر را ترتیب دادند .۲۸۰ امتیاز هر دو گروه کسر می شد.
پس از ان دیگر هیچوقت تنها یکدیگر را ملاقت نکردند یا با هم مواجه نشدند.
اما اکتبر که تمام شد ، و تمامی تنبیه ها و نگاه های چپ چپ و ... چیزی که دراکو و جینی به یاد می اوردند ان لحظه ی رویا رویی نفسگیری بود که در ثانیه های اخر با همدیگر داشتند‌. که نگاه بی روح دراکو و مشت های بی رحم جین بهشان فهمانده بود که هر دو مهره های فرعی بازی بزرگتر و البته که بازنده هستند!.. که در لحظه ای صادقانه ، رگبار باران بی صدا روی شیشه ها فرود می امد و عبور نور را خدشه دار می کرد که همه در سرسرای پر نور ، جایی دور از انجا شام می خوردند و انجا عنکبوت های کوچک زیر اوار کتاب های بزرگ مرده بودند..

توصیفاتت کامل و عالی بود. خیلی خوب نوشته بودی. فقط یه اشکال کوچولو تو فاصله گذاری داشتی. اما در کل عالی بودی.

تایید شد!
مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۰/۱۱/۲۱ ۱۲:۳۶:۵۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.