هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
پیام زده شده در: ۲۲:۱۵:۴۴ سه شنبه ۱ شهریور ۱۴۰۱
#1
بخواطر یک مشت افتخار تقدیم می کند :
پست سوم


سوزانا درحالی که به خرابکاری کبوجر ( ترکیب کبوتر و بلاجر ) روی آستینش زل زده بود ، با حالت بغضبانی ای (ترکیب بغض و عصبانیت ) به نیکلاس چشم غره ی اشک واری رفت .

- این لباسمو تازه خریده بودم ... مرلین وکیلی خسارتش رو ازتون میگیرم
- میشه بگین اینا دقیقا به چه دردمون می خورن ؟

ایوا انگار کاملا با بدرد بخور بودن جارو برقی موافق بود - البته بجز آن قسمت [بازی بعدی ] اش .

-از قدیم گفتن جارو برقی بر هر درد بی درمان دواست

سوزانا دفترچه اش را در آورد و با دقت یادداشت کرد .
او همینطور که می نوشت ناگهان سرش از روی دفترچه یادداشت بالا آورد .

- سوالی که پیش میاد اینه که ... قدیم ، جارو‌برقی‌ اختراع شده بوده ؟

ایوا که پس از چند صدم ثانیه فکر کردن نتوانسته بود جوابی منطقی برای این سوال بیابد ، به سراغ جواب های غیر منطقی رفت .
- اینا رو ولش کنین ، به اصل قضیه بچسبین الان یه درد بی درمان ... نه خب یعنی دوای یه درد بی درمان رو به روتونه
- فک می کردم درد بی درمان دردیه که دوا نداره
ایوا گرسنه بود ، کلافه هم شد .
- ساکت دیگه ، می شه یه دقیقه اظهار نظر نکنید ؟

دیگر اعضا با لب و لوچه ی آویزان به جارو برقی نگاه کردند که ببینند دقیقا دوای چه دردی است .
شاید آن جارو برقی برای دیگران جارو برقی ای پوشیده از مرغ و خروس و پرنده و چرنده بود ، ولی برای ایوا او حکم یک باربیکیو پر از شیش لیک و کوبیده و جوجه کباب را داشت .

و از آن طرف اعضا ی دو تیم هر دوای درد احتمالی ای را حدس می زدند .
- عامل افزایش آلودگی صوتی ؟
- چند تا نون خور بیشتر ؟
- خروفل ها صبح ها بیدارمون می کنن ؟
- قاررررررقوووورررر

قار و قور شکم ایوا داشت به زبان بی زبانی آنهارا راهنمایی می کرد .

- اخیرا کلاغا بیشتر قار قار می کنن ؟

ایوا که از همه ی آنها نا امید شده بود ، سرش را به نشانه ی تاسف تکان داد.

شب قبل از مسابقه - ورزشگاه

ماه بالا آمده بود و همه ، از جمله غول ها ی غار نشین درون غار تاریک خود ، به خواب رفته بودند .
همه بجز اعضای دو تیم مسابقه دهنده .
دوتیم رقیب ، وسط ورزشگاه آتشی فراهم آورده بودند و مرغ بریان نوش جان می کردند.
بعضی ها هم که سلیقه شان با مرغ بریان جور نبود ، بسات کبابشان به راه بود ... فقط اینکه ... ورزشگاه دیگر صندلی نداشت ، که البته موضوع مهمی هم نبود .
هر گوجه و تخم مرغی که از جانب تماشاچیان پرتاب میشد ، معده ی ایوا پذیرای آنها بود .
پروفسور دامبلدور هم که ده دوازده پیکت از درون ریشش به بیرون نگاه میکردند ، به فکر اجاره ای بود که می توانست با چند برابر شدن مستاجر هایش صاحب شود و همواره لبخند ملیحی می زد .
خلاصه همه در حال و هوای خوبی به سر می بردند به جز لیلی .
او داشت با نگرانی به اسنیچ پدرش که حالا به شکل جوجه از مو های نیکلاس تاب می خورد نگاه می کرد .
او همچنان که به جویدن ناخن هایش مشغول بود ، سقلمه ای به سوزانا زد .
- به نظرت می تونم به راز داری جیمز اعتماد کنم ؟
سوزانا با خونسردی گفت :
- اگه خوک ها پرواز کنن ، شاید جیمز رازت رو برملا نکنه ... فقط شاید

نگرانی لیلی حالا چند برابر شد . جزمش را عزم کرد و به طرف اسنیجیک هجوم برد ، او اسنیچ جیک جیکو را به همراه یک کپه مو ی سفید از سر نیکلاس جدا کرد .
اسنیجیک در حالی که همزمان هم گریه و زاری میکرد وهم به دستان لیلی نوک میزد ، با بلند ترین صدایی که از یک جوجه بر می آمد ، گفت :
- جیییییکک ، من مامانمو می خوامممممم ، ولمممم کنننن

لیلی به جوجه ای که نیکلاس اکنون برایش هم مادر بود هم پدر ، چشم غره رفت .
- تو بی وفا ترین جوجه ای هستی که من ...
اسنیجیک لحظه ای از نوک زدن به دستان لیلی بال برداشت !
- اسنیجیک
- چی ؟
- تو گفتی بی وفا ترین جوجه ، من اسنیجیکم
- حالا هر چی , تو خیلی قدر نشناس تشریف داری ، بابای من یه عالمه سال از تو به عنوان با ارزش ترین گنجش مراقبت کرد ، تازه هر شبم بهت بوس و شب بخیر می داد
- بایدم این حرفا رو بزنی بچه ، اون موقعی که بابات منو جلوی یک میلیون نفر استفراق کرد تو کجا بودی ؟

او جستی زد ، دوباره روی سر نیکلاس پرید و لیلی را با دستی ورم کرده و دلی شکسته تنها گذاشت.
لیلی حالا پی برده بود که هیچ راهی برای جدا کردن اسنیچ از نیکلاس ندارد ، پس نشست و بجز غم و غصه چند سیخ کباب هم نوش جان کرد .
اکنون اوضاع کمی آرام تر شده بود ، تا اینکه مدیر فدراسیون دوان دوان به طرف جمع دور آتش آمد .
-وای ، بدبخت شدیممم یکی همه ی صندلی های ورزشگاه رو دزدیده ، از اون بدتر توپ های کوییدیچ رو هم همین طور ! حالا فردا باید چی کار کنیم ؟
وقتی مدیر با توجه به سکوت عجیب ، نگاه های شرمسار و مرغ بریان ، توانست کمابیش داستان را کشف کند ، نزدیک بود پس بیوفتد .
- به خودت مصلت باش بابا جان ، خوشبختانه ما چند تا از این مرغ و خروس ها واسه خیرات نگه داشته بودیم ، حالا هم بجای توپ ، فردا با همینا مسابقه میدیم

مدیر که کمی آرام تر شده بود جواب داد :
- با چنتا مرغ و خروس ؟
- این توپ های جدید که بهترن بابا جان ، قبلیا خیلی بد قلق بودن

مدیر آرام آرام راضی شده بود . اکنون همه باید برای مسابقه ی سرنوشت سازه فردا آماده می شدند .

مسابقه ی سرنوشت ساز فردا

در دو طرف زمین سه غول غارنشین با دهن های باز ایستاده اند . دو تا از آنها کوچک تر و یکی از آنها بزرگ تر است .
بازی تقریبا دارد شروع می شود ، بازی کنان سر جاهای خود قرار گرفته اند و گزارشگر آماده ی گزارش بازی است .
- خب بازی تقریبا داره شروع میشه . همون طور که می بینید برای صرفه جویی در مصرف فلزات ماگلی ، به جای حلقه ها ، از شش غول غار نشین استفاده میشه . مرغ و خروس هایی که درون دهان این غول ها پرتاب میشه ، درواقع حقوق اونهاست ، البته دروازه بانان عزیز باید مواظب باشند ... غول ها بعضی مواقع خیلی گرسنه میشن

سوزانا به طرف غول پشت سرش برگشت و با لکنت گفت :
- ب ببخششیدا ... من پ پشتم به ‌ش‌شماست

- خروسی طلایی به هوا پرتاب میشه و بازی شروع میشه


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: حمام باستانی تاریخی شلمرود ( مختلط تفکیکی)
پیام زده شده در: ۲۲:۰۳:۵۲ پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱
#2
پست سوّم
ب . ی . میم . الف


- درواقع اونا میدونن ما کیا هستیم
- درواقع چرا ؟
- در واقع چون اگه دنبال لین باشن مارو هم باید بشناسن
- درواقع ، ما به لین چه ربطی داریم ؟
- درواقع ربطش اینه که ، ما شیش تا روحیم تو یه بدن
- درواقع نیستیم . شیش تا روح تو یه بدن جا نمیشن

و درواقع اعضا داشتند رو مخ یکدیگر می رفتند .
روی مخ تماشاچیان مصدوم هم همین طور .
تماشاچیان هم که ورزشگاه روی سرشان خراب شده بود ، دیگر مخی نداشتند که بشود روی آن رژه رفت .
پس بدون دلیل و منطق و فکر ، تخم مرغ ها ، گوجه ها ، قیمه ها و ماست هایشان به سمت اعضا ی تیم پرتاب کردند .
- می خوان با ما املت درست کنن ؟
- چاشنی هامون رو از قبل آماده کرده بودن

با وجود آن رگبار احتمالا تا دقایقی دیگر مخ خود اعضا هم متلاشی می شد .

- تکون نخورید ! شما محاصره شدید !

طوفان گوجه ای یک طرف ، مأموران سیاه پوش هم یک طرف .

- میشه یکی به من بگه که الان باید چی کار کنیم ؟
- میشه
بچه های تیم در حالی که هر یک سعی داشتند در جایی پناه بگیرند ، به سوزانا اشاره کردند.
- اون بهت می گه
سوزانا به سمت راستش و بعد به سمت چپش نگاهی انداخت ، حتی به پشت سرش هم نگاه کرد ، اما کس دیگری آن دور و بر نبود .
- من ؟ چرا منننن ؟
- چون بین ما فقط تو ریونکلاوی ای
غروری کاذب سوزانا را در بر گرفت .
او درحالی که قیافه ای متفکر به خود گرفته بود و به افق می نگریست ، به فکر فرو رفت .

دقیقه ای بعد
و بعد
وبعد

ثانیه ها به دقایق و دقایق داشتند به ساعات مبدل میشدند که سوزانا بالاخره کلمه ای را فریاد زد .
- شرطبندییییی
تماشاچیان که به صورت خود جوش داشتند ، قیمه هارا در ماست ها می ریختند و آنها را به اعضا پرتاب می کردند ، لحظه ای دست نگه داشتند . آنها برای حضور در ورزشگاه پولی پرداخته بودند و انتظار صحنه ای هیجان انگیز داشتند و میدانید که ... شرطبندی ها همیشه ی مرلین هیجان انگیزند .

درمیان نگاه های خیره ی تماشاچیان ، سوزانا شروع کرد به دویدن از این سر ورزشگاه ، به آن سر ورزشگاه ، یعنی به طرف مأموران سیاه پوش .
او درست لحظه ای که کم مانده بود با سردسته ی سیاه پوشان تصادف کند ، ترمز کرد .

- بهتره خودتون رو تسلیم کنید ، بین شما یه جاسوس خطرناکه که قصد داشته هاگوارتز رو منفجر کنه
سوزانا غرولندی کرد .
- خودم میدونم می خواسته چی کار کنه
- که اینطور ، پس شما شریک جرمش محسوب می شین
- اوه نه ، یعنی ، ما تازه فهمیدیم ، اصلا چه اهمیتی داره ؟ من برای شما یه پیشنهاد دارم

سردسته یک ابرویش را بالا برد .

- پیشنهاد ؟

سوزانا به گروه بی نام و نشان ها که از درون چادر یواشکی به بیرون نگاه می کردند اشاره کرد .

- درواقع شرطبندی ! ما با اینا که نمیدونم کین کوییدیچ میزنیم ، بعدش اگه برنده شدیم لینو با خودمون میبریم و شما رو به خیر و مارو به سلامت ، اگرم باختیم لین رو میدیم به شما ، بعدش شما میتونین هر بلایی که دوس دارین سرش بیارین

سردسته نگاهی به چند جفت چشمی که از درون چادر به آنها خیره شده بودند انداخت .

- چرا باید سر کسایی که حتی نمیدونم کین شرطببندم ؟
- فک می کنین اونا میدونن شما کی هستین ؟
- نمیدونن ؟
- باید بدونن ؟
- خودت چی ، تو اصلا می دونی من کی هستم ؟
- یه نفر که فقط بلده داد بزنه ؟
- به نظرت من دوس دارم داد بزنم ؟
- پس چرا داد می زنی ؟
- نمیدونم
- بالاخره قبوله ؟
- باشه ، قبول

و آن دو با هم دست دادند .‌
سوزانا هم که از چند جهت خیالش راحت شده بود ، می خواست پیش بقیه بر گردد ، که دستی او را نگه داشت .

- صبر کن من نظرم عوض شد ، اگه برعکسش رو پیشنهاد بدین قبول می کنم
- یعنی چه جوری ؟
- اینجوری که اگه شما بازی رو ببرین ، ما لین رو بازداشت می کنیم ، اگه ببازین ، لین آزاد می شه که بره
- خب گرفتم ، حله

و آن دو برای بار دوم با هم دست دادند .

- چی چیو حله ؟

ظاهرا اعضای تیم دوست نداشتند برای یک بار هم که شده طعم شکست را بچشند !


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: ورزشگاه نقش جهان (در حال تعمیر!)
پیام زده شده در: ۲۲:۲۲:۲۵ شنبه ۸ مرداد ۱۴۰۱
#3
به خاطر یک مشت افتخار !
پست دوّم !


- با ... با با با با

صدای نوزاد به طرز مرموزی در محوطه ی هال اکو شد .
طنین اکو های مقدسِ صدا ، از اتاق پذیرایی فراتر رفت و نیمی از جهان را بر همگان تیره و نیم دیگر را روشن نمود مود مود مود .

و ... خب تلویزیون هنوز درحال پخش خبر بود .

- دره درن .خبر فوری ، امشب بر اثر حادثه ای نامعلوم برق نصف کره زمین قطع شد ! عامل وقوع این اتفاق هنوز مشخص نشده ، ایا ماگل ها در پشت پرده این قضیه حضور دارند یا جوامع جادوگر ؟

خوشبختانه منزل نیکلاس در آن نصفه ی روشن کره ی زمین واقع شده بود .

اعضا که دروازه ی پلک هایشان برای بیرون زدن حدقه ها ، چهاربرابر حد معمول باز شده بود و دهن هایشان هم ، همچون دهان کودکی که {آ آ آ آ آ آ} گویان ، منتظر فرود قاشقی پر از بروکلی است ، که خود را به جای هواپیما جا زده ، باز بود (برداشت هنرمند ، برای درک بهتر : ) به نوزاد درون سبد خریدشان می نگریستند .
نوزاد چهره نورانی ای داشت و حلقه ای طلايی بالای سرش معلق بود . او مظلومانه به اعضا زل زده بود و
آنها هیپنوتیزم وار به او .
همه ی اعضای تیم ، طوری که به نظر می آمد هنوز در شوک هستند ، به بچه و سبد خرید نگاه میکردند .
همه به جز سوزانا .

- حالا کی خیالاتی شده ؟ حتما من ، آره ؟

او از این غائله مستثنا بود ، ظاهرا برای او مواخذه کردن هم تیمی هایش ، از زل زدن به بچه ی مردم مهم تر بود .
-
البته که هم تیمی هایش او را به یک ورشان هم نگرفتند ، آنها که با فریاد های گزارشگر اخبار هم چشمانشان را از روی نوزاد بر نمی داشتند چطور می خواستند با صدای سوزانا این کار را انجام دهند ؟

بچه که اصلا دوست نداشت توسط اینهمه چشم‌ محاصره گردد ، تصمیم گرفت اعلام جنگ کند .
- تف
او پستانکش را به سمت صورت نیکلاس تف کرد .
- عق ، پستونک تفی ، چه چندش آور
به نظر می آمد بچه بازی را بلد است .
- واییی ، موهامو نکِش
بچه که انگار از واکنش های اعضا خوشش آمده بود ، دست هایش را که تار موهای کنده شده ی دیانا درون آنها به چشم می خورد را به هم زد و از ته دل خندید .

- حلقه ی طلایی کی بودی توووو

لیلی که از اولش هم به بچه نیم نگاهی نکرده بود و مسحور حلقه ی نورانی بالای سرش شده بود ، این را زمزمه کرد .
او آرام ، آرام دستش را به سمت حلقه می بُرد که ناگهان بچه او را دید .
هزاران فکر به مغز کوچک بچه هجوم آورد ، او احساس کرد به ناموسش تجاوز شده ، صورتش از سفید به سرخ تغییر رنگ داد و صدایش از ریز زیر به مب بم .
او مانند یک شیر عصبانی دهانش را نیم متر باز کرد و جلوی صورت لیلی ، غرش مهیبی کرد .
- غرششششش
لیلی که دستانش را به نشانه تسلیم بالا گرفته بود ، گفت :
- باشه بابا ، فهمیدم برای توعه

حالا همه دوقدم از سبد خرید فاصله گرفته بودند.
- این کیه ، اصلا تو سبد خرید ما چی کار می کنه ؟
- شاید اینو همراه با جارو ها بهمون اشانتیون دادن
- نه ، احتمالا گم شده . یه نفر بره ببینه نشونی ای چیزی پیشش هست یا نه
- اگه راس میگی خودت برو
- من که نمیرم
- من‌میرم‌ !
-
لیلی داوطلبانه به طرف نوزاد رفت .
او همان طور که داشت چم و خم نوزاد را برسی می کرد ، همش زیر چشمی به حلقه ی بالای سرش می نگریست .
- هیچی اینجا پیدا نکردم
- حالا چیکار کنیم ؟ احتمالا پدر و مادرش نگرانشن
- به نظر من ، باید ولش کنیم که خودش راه بیوفته بره خونش
- مگه اصلا بلده راه بره ؟
- پس ما اینجا چی کاره ایم ؟
- هیچ کاره
- ما بهش یاد می دیم

چند ساعت بعد ...

- تاتی ، تاتی ، آفرین تو می تونی ، من بهت باور دارم ، قدم به قدم
سوزانا که برای اولین بار داشت یک نفر را تعلیم می داد کمی جوگیر شده بود .

از یک جهت هم بچه که ساعت ها داشت تلاش می کرد ولی به نتیجه نمی رسید و کم کم در شرف نا امیدی بود تصمیم گرفت کمی بنشیند و به ماهیت وجودی خود پی ببرد .
- چرا نشستی ؟ کم کم داشتی موفق می شدیا
اگر سوزانا کمی ساکت میشد .
- ‌گفته باشم ، حالا اگه حلقه ش رو از رو سرش برمی داشتی به سرعت نور دنبالت میکرد
لیلی هم باید ساکت میشد .
به هر حال او نشست و اندیشید که به راستی کیست!

- تلألو تو مادامی تکمیل است که تسلیم تقدیر نباشی و در راه تکامل باشی
بچه احساس کرد ، به او وحی شده .
حتی با اینکه این وحی ، صدای تلویزیون بود .
به هر حال او می توانست هر طور دوست دارد فکر کند .
او عزیز دردانه ی مرلین بود و اگر عزیز دردانه ی مرلین باشی هر کاری برایت آسان است .
او دوباره به تلاش هایش ادامه داد ، تاتی ، تاتی .
یک قدم ، دو قدم ، سه قدم
- بالاخره تونست ، دیدین گفتم ؟
- حالا تنها کاری که باید بکنیم اینه که یه گوشه وایسیم تا خودش چهار دست پا ، راهش رو بکشه و بره

و همین کار را هم کردند .

دوباره چند ساعت بعد ...

فنر کاناپه از جایش در آمده بود و تلویزیون جادویی شکسته بود . قسمتی از دیوار خراب شده بود و حالا بچه از اُپن بالا رفته بود و داشت تمام بشقاب هارا میشکست .
شاید یک گوشه ایستادن و نگاه کردن زیاد ایده ی خوبی نبود .

نیکلاس شوک زده به خانه ی ویرانش زل زده بود .
دیانا کنار نیکلاس ایستاد و به نشانه همدردی دستش را روی شانه او نهاد .

- متاسفم نیکلاس، ما هر کاری از دستمون بر میومد انجام دادیم
- دیگه فقط باید امیدت به مرلین باشه
- این خونه دیگه قابل سکونت نیست
اعضا ی ب‌.ی‌.میم‌.الف * سریع بار و بندیل خود را جمع کردند تا به حیاط پشتی نقل مکان کنند .‌
و البته که نیکلاس هم به اجبار دقایقی بعد به آنها ملحق شد‌.

حیاط پشتی نیکلاس

- تق ، اینم از میخ آخری ، برید تو

اعضا با تردید به چادر کوچکی که وسط حیاط پشتی برپا شده بود ، نگاه کردند .

- مطمعنی هممون توش جا می شیم ؟
- تن آدمی شریف است به جان آدمیت ، نه همین لباس زیباست نشان آدمیت ، حالا برید تو
- چه ربطی داشت ؟
- ربطش به خودم مربوطه

اعضا سعی کردند خودشان را به همراه بچه درون چادر جا کنند ، حقیقت این بود که ظاهر و باطن چادر زیاد باهم تفاوتی نداشتند ، در هر دو صورت چادر کوچک بود و تنگ .

- هی ، می شه بگی ما تو این نیم وجب جا چطور قراره بخوابیم
- آسونه، مگه تا حالا نشسته نخوابیدی
- نه نخوابیدم
- اشکال نداره این میشه اولین بارت
- شوخی می کنی دیگه
همانطور که بقیه اعضا درباره جای خواب بحث می کردند ، لیلی به بچه زل زده بود .
بچه حواسش جای دیگری بود و حلقه بالای سرش هم بیشتر از همیشه میدرخشید .
- مطمئنم به من بیشتر میاد
لیلی بی صدا ولی فرز ، حلقه را از روی سر بچه برداشت .
با اینکه بچه پشتش به او بود ولی میتوانست خلأ ناشی از نبودن تاجش را حس کند .
دیگر کافی بود ، بچه باید به این اوضاع خاتمه میداد .
- گاززززز
او جستی زد و مچ دست لیلی را گاز گرفت.
ثانیه ای نگذشت که لیلی مثل بچه ها زد زیر گریه .
-
صدای گریه او ، توجه اعضا ی دیگر را جلب کرد
- این چش شده
- نگو که بخاطر گاز یه بچه که دندونم نداره داری گریه میکنی
- عه نگا کنین بچه یه دندون درآورده
ظاهرا دوران اقامت بچه پیش اعضای تیم ، دوران رشدش هم بود .
- حالا باید براش آش دندونی بپزیم
- تو هم وقت گیر آوردیا ، بزار اول ببینیم لیلی چشه
- چته ؟
- اده‌بودوآبادا
- چرا اینجوری حرف میزنی ؟
- چت شده ، بچه شدی ؟
لیلی به گریه اش خاتمه داد و در حالی که شصت یکی از دستانش را میمکید ، با دست دیگرش که با آن حلقه را هم نگه داشته بود ، به بچه اشاره کرد .
- چی ؟ یعنی می خوای بگی که بخاطر گاز اونه که اینطوری رفتار می کنی ؟
- این یعنی بچه هر کی رو که گاز بگیره ...
- به حق چیزای ندیده
- حالا ترسترال بیار و باقالی بار کن
- جلل خالق
در میان متعجب شدن اعضا، بچه فرصت را غنیمت شمرد و دو دستی حلقه ی عزیزش را گرفت و به سمت خودش کشید ، لیلی هم که نمی خواست کسی حلقه را از چنگش دربیاورد ، طرف دیگر حلقه را گرفت و کشید .
لیلی بکش ، بچه بکش ، لیلی بکش ، بچه بکش

- بلابلب ادی بودوو (یعنی : به بابام میگم)
- اوووببووبی دا (خب منم به بابام میگم )
- بابی بوب‌بو پا ( بابای من دنیای جادویی رو نجات داده )
-موومی‌ما بی پا ( بابای من دنیای جادویی رو ساخته )
- بیب بلی بلو ( بابای من بهتره )
- بیب بلا بلوبی (نه خیر مال من بهتره )

حالا اعضا بودند که انگشت به دهان به کشمکش آن دو خیره شده بودند .

* مخفف : به خاطر یک مشت افتخار


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۹ ۱۲:۰۴:۵۲

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۲۳:۴۰:۳۶ چهارشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۱
#4
سیر تا پیاز ماجرا


- خائن ها
سوزانا از میان تمام جادوآموزانی که پشت نیمکت هایشان پناه گرفته بودند ، به طرف صفی از تنگ ها هل داده شد.
او همان طور که داشت به قدم هایش سرو سامان میداد، خاک های کف کلاس را که اکنون روی ردایش لانه گزیده بودند را می تکاند و «ایشش» گویان پشتش را به جادوآموزان می کرد ، مستقیم به طرف تنگی رفت.
سوزانا نزدیک تنگ شد و از همان جا با جادو آموزان اتمام حجت کرد :
- از من به شما نصیحت ، اینا دیگه آب از سرشون گذشته ، اینقد ازشون نترسین . از اسمشونم معلومه ، پیرانا مثل پیران ها ، یعنی ماهی های پیر . چرا به معنای کلمه توجه نمیکنین ؟
- چون که زیرا
سوزانا از جادو آموزان نا امید شد .
او تا جایی که می توانست روی تنگ خم شد و در عین حال که سعی داشت دید خوبی نسبت به وقایع در حال وقوع در تنگ داشته باشد ، به این فکر می کرد که احتمالا از جذابیت بیش از حدش است که هر اتفاقی میوفتد همکلاسی هایش او را جلو می فرستند .

- حتما چشمشون فقط منو می بینه

پیرانا ی درون تنگ که از تحت نظر بودن خوشش نمی آمد ؛ اما به نظر می رسید از دماغ سوزانا خیلی خوشش آمده ، شلپی از تنگش بیرون پرید که ماچ آب داری از دماغ او بگیرد .
مرلین میداند اگر سوزانا به موقع سرش را عقب نمی کشید چه حادثه ناگواری در انتظار دماغش بود ، شاید چهره اش با چهره اربابش ست می شد .

- که اینطور پس اینجارو با بانجی جامپینگ اشتباه گرفتی !
- ببخشیدا مگه بانجی جامپینگ از اونایی نیست که ماگلا از صخره و کوه اینا می پریدن پایین ؟ [این]
[این] را شاگرد اول کلاس ماگل شناسی گفت .
- حالا هرچی
سوزانا سر کیف نبود ، حداقل امروز نه .
پیرانا که شانس در تنگش را نزده بود و برعکس یک بدشانسی بزرگ در مقابلش می دید - چه فکر کردید پیرانا ها قدرت بینایی شگفت انگیزی دارند - می خواست از همان راهی که آمده بود برگردد که سوزانا دو دستی بین زمین و هوا او را گرفت .
او پیرانا را تحت تاثیر ، تحت تعقیب ، تحت تعلیم ، تحت فشار و کلا تحت همه چی قرار داد .
- بگو آ آ آ آ آ آ آ
سوزانا با یک دستش دهان پیرانا ی بیچاره را باز نگه داشت و با دست دیگرش چوبدستی اش را در هلق او فرو کرد .
- لوموس
او سقف و کف و دیواره ها و همین طور فرش قرمزی که وسط دهان پیرانا ‌پهن بود ، به همراه کاناپه های تیزش را از سر گذراند .
بعد ، وقتی که بالاخره دست از سر دهان پیرانا برداشت( البته اگر دهان ها هم سر داشته باشند ) ،
سراغ پولک هایش رفت و بعد هم نوبت باله ها بود ، خلاصه که از فرق سر گرفته تا نوک پای پیرانا را تحت برسی قرار داد .

- یاااااافتمممممم !

یافت !
انگار که کشف مهمی کرده باشد ، پیرانا را مثل یک‌ جام قهرمانی بالای سرش گرفت .

- بابا ، خل و چلا این که پیرانا نیست ! یه جور ... ساردین ... اممم ... جهش یافتس ، آره یه جور ساردینه جهش یافتس .

به پیرانا بر خورد .
آنقدر خورد که سیر شد .
شیطانه می گفت بپرد و دماغ سوزانا را بکند ، اشتهایش هم همین را می گفت ... و می دانید چه بود ؟ او می خواست به حرف شیطانه و اشتهایش گوش بدهد !
اما تا به خود آمد دید نه تنها دندان هایش به دماغ سوزانا نمی رسد ، بلکه دهانش به حدی خشک شده که حتی نمی تواند آن را باز کند !
به هر حال شاید او یک ساردین جهش یافته نبود ولی بلاخره یک نوع آبزی که بود !
چشم غره های وحشتناک پیرانا بی اختیار به نگاه هایی التماس آمیز بدل شد .
سوزانا پیرانا ی فلک زده را به حدی تحت شعاع اکسیژن قرار داده بود که بیچاره به حرف آمد ، آن هم به اسپانیایی :
- نُ‌ مه‌ هاگا‌ سِرس‌تُ *
ناگهان سوزانا سرخ شد ، سفید شد . او به نشانه ی حیرت و خوشحالی دستانش را جلوی دهانش گرفت و همین باعث شد که پیرانا از چنگ او در بیاید و همان طور که شلپی بیرون پریده بود ، شلپی هم درون تنگ بیوفتد .
قدرت شلپ اش به قدری زیاد بود که نصف آب تنگ خالی شد !

٢- پیرانا حالا درون تنگ گرم و نرم و در مجاورت آب های شفافش بود ، او با لب های غنچه مانندش هزاران بوسه بر دیواره های شیشه ای تنگ اش زد ، تنگ نازنینش اگر چه تنگ بود ولی حداقل درونش می توانست تنفس کند . او باید انتخاب می کرد ،
زندگی یا دماغ لذیذ عزیز سوزانا ؟
صد البته که او زندگی را انتخاب می کرد . او نمی خواست بمیرد ، حتی اگر میبایست تا آخر عمرش درون این تنگ میماند و بیرون نمیامد .
به هر حال در محضر سوزانا همین نفس کشیدنش هم غنیمت بود .

سوزانا با صدایی که از ذوق می لرزید به تنگ پیرانا-ساردین اشاره کرد و خطاب به جادوآموزانی که کمی شجاعت به خرج داده بودند و از پشت نیمکت هایشان بیرون آمده بودند ، گفت :
- ماهی من یه ساردین جهش یافته ی اصل و نسب دارِ اسپانیاییه !
و در حالی که تنگ را زیر بغل میزد و شعری با مزمون 《یه ساردین دارم ، شاه نداره ، پولکی داره ماه نداره ، به کس کسونش نمیدم ...》 زمزمه می کرد ، جادوآموزان را با پیرانا هایشان تنها گذاشت و به طرف نیمکتش رفت .

١- سوزانا دستانش را زیر چانه اش گذاشته بود و با لبخندی ملایم به پیرانا-ساردینش زل زده بود . او هر چند وقت یک باری آهی از سر خوشی میکشید و حتی جیق ها ، ناله ها و تکه پاره شدن های همکلاسی هایش در پس زمینه باعث نمی شد چشمانش را از روی پیرانا بردارد.
او مردمک چشمانش را بیشتر روی پیرانا زوم کرد ، پیرانا چشم هایی از حدقه درآمده و قرمز ، پولک هایی رنگ و رو رفته به رنگ سبز لجنی ، دندانهایی نوک تیز و کج و کوله و باله های نازکی داشت .
سوزانا اصلا نمی توانست به آن بگوید زیبا ، اما خب ... او از آن دسته آدم هایی نبود که از روی ظاهر ساردینی را قضاوت کند .

- خب می خوام برات یه اسم بزارم ، از این به بعد اسمت ... اممم ... از این به بعد اسمت آقای ساردین جهش یافتس .
هر بار که سوزانا این اسم را به زبان میاورد ، به تریش قبای پیرانا بر میخورد و از خشم قرمز میشد . او نمی توانست در برابر این کلمه مقاومت کند پس با خشم دندان هایش را به سوزانا نشان داد ، اما کاش نمی داد !
- ای وای دندوناشو ببین ، بهت گفته بودم وضع دندونات خیلی خرابه ؟ یادم باشه یه چنتایی شون رو بکشم .
پیرانا نمی خواست کسی دندان هایش را بکشد ، نمیخواست کسی درباره دندانهایش اظهار نظر کند و نمیخواست اختیارش دست سوزانا باشد .
او سریع دهانش را بست اما از آنجایی که او کلا پیرانا ی بی ادبی بود ، با همان دهان بسته برای سوزانا زبان درآورد و خیلی زود هم پشیمان شد .

- عجبا یه دفعه بهش لبخند زدم ، پرو شده واسه من ، ببینم دلت کتک می خواد ؟

پیرانا کتک نمیخواست کتلت میخواست ، دلش بد جور هوس کتلت کرده بود .
برعکس در آن لحظه سوزانا میخواست یک دل سیر پیرانا را کتک بزند ، اما از آنجایی که او حالا قیم پیرانا بود و مسعولیت هایی در قبال او داشت ، فوق فوقش می توانست یک دل گرسنه او را کتک بزند.


٣- پیرانا تازه یادش آمده بود که غیر از مسئولیت رفتار و کردارش ، مسئولیت تهیه غذا و تنبیه بدنی اش هم با سوزانا است ، پس قیافه ای نادم ، پشیمان و گرسنه به خود گرفت . قره قروت و قارو قور شکم پیرانا خیلی وقت بود راه افتاده بود و نزدیک بود روده بزرگه اش روده کوچیکه را بخورد .
- بلا‌بلب‌قلپ‌قلپ‌بلاب
- از تو نمک نشناس تر من تو عمرم ندیدم ، اینهمه آب برات ریختم ، بازم طلبکاری ؟نکنه انتظار داری واست سفره شاهانه پهن کنم ، اصلا باید از اولشم میدونستم ، همه ی ماهی هایی که پولک دارن پولکین .
پیرانا مظلومانه تر به او نگاه کرد .
سوزانا که به نظر میامد کمی دلش به رحم آمده گفت :
- امان از این دل نازک من ، خیلی خب باشه حالا
او به دور و اطرافش نگاهی انداخت . با دیدن بوته های پیاز جعفری ای که از بین آجر های دیوارکلاس سبز شده بودند ، چشمانش برقی زد .

- عجب شانسی داری تو ، ببین چی برات پیدا کردم

او سبزی هارا کند و درون تنگ آقای ساردین جهش یافته ریخت .
آقای ساردین که انتظار کتلتی ، دماغی چیزی داشت با دیدن پیاز جعفری ها ، اشک در چشمانش حلقه زد و با بی میلی شروع به جویدن سبزی ها کرد.
بالاخره لنگ کفش کهنه در بیابان نعمت است .
اما سوزانا انگار انتظار دیگری از آقای ساردین داشت .
- دیدی گفتم شما ها قدر نمی دونین ! ماهی های مردمو ببین چه با ولع غذا می خورن

آقای ساردین به دور و اطرافش نگریست ، درواقع مردمی وجود نداشت، آن دور و بر به جز دست و پاهایی قطع شده ، شلوار جین های پاره ، استخوان های به جا مانده و تکه گوشت هایی که بین دندان دیگر پیرانا ها گیر کرده بود ، چیزی دیده نمی شد ! او آب دهانش را قورت داد و سعی کرد با خوردن حسرت زندگی دیگر پیرانا ها کمی شکم گرسنه اش را سیر کند .

* به اسپانیایی می شود : این کارو با من نکن

با آرزوی شکمی سیر و نمره ای بالا

پی نوشت: ببخشید یکمی دیر فرستادم، خواهشا تکلیفم رو قبول کنین، تقریبا سه ساعت داشتم روش کار می کردم


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۳۰ ۰:۰۰:۲۴
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۳۰ ۰:۰۲:۴۴
ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۳۰ ۰:۱۳:۵۸

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: عضویت در کوییدیچ
پیام زده شده در: ۱۳:۱۵:۲۵ چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱
#5
سلام ، چطورین یا نه ؟
درخواست عضویت در لیگ کوییدیچ رو دارم .
اگه میشه به عنوان دروازه بان ^~^


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: دهکده لیتل هنگلتون
پیام زده شده در: ۱:۵۵:۱۰ سه شنبه ۷ تیر ۱۴۰۱
#6
و صد البته لینی تنها کسی نبود که از جمله لرد ذوق مرگ شده بود .
گل از گل ملانی هم شکفت .
البته گلش زیادی سریع شکفته بود و روند قانونی را طی نکرده بود و می دانید که ...
غنچه ای که زود تر از موعد بشکفد ، بیشتر از حد معمول هم جوگیر می شود و در نتیجه زود تر هم پژمرده خواهد شد !

ملانی به مصدومش نگریست .

صانحه ی پیش آمده باعث شکستن ستون فقرات مینیاتوری لینی و آسیب دیدگی خیلی خیلی خیلی شدید چند نقطه حساس و غیر حساس او شده بود . (البته شاید هم نویسنده شیطنت اش گل کرده بود - دیدید یک گل می تواند چه عواقب وحشتناکی داشته باشد ؟ - و میخواست مبالغه ای بنماید )
و این آسیب دیدگی چیزی نبود که بشود با یک نسخه ( حتی اگر نسخه اش حاوی دارو های متابق با پیشرفته ترین متد های درمانی باشد و پزشکی متخصص آن را تجویز کرده باشد ) سر و ته اش را هم آورد .

پس ملانی مجبور شد وارد پلن دوم نقشه اش شود .

او اکنون داشت دورت بگردم گویان ، دور خانه ریدل ها میگشت و هرچه دم دستش میدید ( اعم از نیش زنبوری از مرلین بیخبر ، چاقوی آشپزخانه ، تار مویی از موهای بلا به عنوان نخ و قیچی اصلاح ) را برای توشه راهش بر می گزید .
راهی که مقصدش لینی ای نگران و نه چندان سالم بود !

ملانی دور خیز کرد و با سرعت خیلی خیلی زیاد مایل بر ساعت به طرف لینی هجوم برد ، اما همین سرعتش باعث شد ، لیز بخورد ، با کله بیاید تو زمین ، روی لینی بیوفتد ، او را به زمین بچسباند و تمام تلاش های او برای کنده شدن از دیوار را به هدر بدهد .
ملانی با احتیاط از روی لینیه پخش زمین شده بلند شد و همان طور که داشت خانه ریدل هارا برای پیدا کردن کاردک زیر رو می کرد ، با دستپاچگی گفت :

- اشتباه نکنید ! این کاملا عمدی بود ، برای عمل جراحی نیازه سطح هوشیاریش رو پایین ببریم ، هیچ خطری بیمار رو تهدید نمی کنه !

لینی که دوباره به حالت کما در آمده بود ، با شنیدن کلمه عمل به هوش آمد .
بر فرض محال ، حتی هم اگر خطری بیمار ملانی را تهدید نمی کرد ، بعد از سرپا شدن لینی ، مطمعن باشید که خطر بزرگی خود او را تهدید می کرد .

ملانی که تلاش هایش برای یافتن کاردک نافرجام مانده بود ، به طرف مصدوم رفته و سعی کرد با ناخن از روی زمین جمعش کند .
بالاخره باید به نحوی خرابکاری اش را ماس مالی می کرد ؛
اما نیازی به ماس مالی نبود زیرا ناگهان خرابکاری اش خود به خود سیمان مالی شد .

لینی که با شنیدن کلمه عمل جراحی از زبان ملانی مردمک چشمانش دوبرابر بزرگ تر شده بود ، تمام توان داشته و نداشته اش را به کار گرفت ، به زور خود را از زمین جدا کرد و در حالی که سعی می کرد لنگ زدنش را پنهان کند ، شروع کرد به دایره وار راه رفتن .
- عه عه ، لازم نیست قضیه رو بزرگش کنین ، ببینین من اینجام ، سُر و مُر و گُنده

نه سُر بود نه مُر بود و نه حتی گُنده !

از آن طرف اعصاب لرد که قادر به تحمل این حجم از بی نظمی نبو... چرا ظاهرا بود !
بلی ، لرد ما همیشه قادر و تواناست ، اما خداییش تحمل این یکی خیلی سخت بود ، مرلین به لرد صبر بدهد . البته که همه این آتش ها از گور مرلین بلند میشد ، این کار او درواقع تحمیلِ تحمل بود !

حالا لرد سعی داشت خودش را در افکار بیرحمش غرق کند و دستش را به سمت چوب دستی اش نبرد .
در این بین مرگخواری بی غیرت از وسط جمعیت زری حرفی زد :

- ارباب میگم چطوره ویدیو های چنل دامبلدور تو یوتیوپ با عنوان < آموزش ورزیدن مهر و محبت > رو دنبال کنید ، باور کنین خیلی آموزندن

هیچ کس نمی دانست این مرگخوار چگونه توانسته بود ، با این حجم از اعتماد به نفس این حرف را به زبان بیاورد .

- چه گفتی ملعون ؟ دامبلدور بیاید به ما درس اخلاق بدهد ؟ اصلا ما تمایل داریم نوعی جدید از تو دل برو بودن را اختراع نماییم !

مرلین که هنوز هم گوشه ای ایستاده بود ، عینکی به چشمانش زد و دفترچه ای که در دست داشت را ورق زد .
- شرمنده ! این اختراعی که شما گفتی قبلا توسط کس دیگه ای ثبت شده ، مخترعش هم جد جد پدر جد دامبلدور بوده

لرد احساس کرد به غرورش لطمه وارد شده . او در همه چیز از دامبلدور سر تر بود حتی در تو دل برو بودن !
- خواهید دید ! به دنیا نشان خواهیم داد که تو دل برو ترین فرد در جهان هستی کیست !


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۱۹:۱۲ دوشنبه ۶ تیر ۱۴۰۱
#7
با کی ؟
با پسر بچه ی شیش سالش


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: جادوگر فصل در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۴:۱۲:۳۵ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#8
توی این فصل ارباب هم خیلی خیلی خوب و زیاد فعالیت کردن ، هم پست هاشون مثل همیشه بهترین بوده ، پس من رای خودم رو میدم به لرد ولدمورت
.


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: بهترین نویسنده در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۴:۰۷:۲۸ شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱
#9
رای من لینی وارنر هستش ، خب چون پستاش همه چی تمومه و فعالیت نسبتن خوبی هم داره دیگه !


˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷


پاسخ به: فعال ترین عضو در ایفای نقش
پیام زده شده در: ۱۲:۴۸:۰۳ چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۱
#10
معلومه دیگه
میخواین کی باشه ؟
فعال ترین : نیکلاس فلامل
فک نمی کنم نیازی به دلیل باشه !


ویرایش شده توسط سوزانا هسلدن در تاریخ ۱۴۰۱/۳/۲۵ ۱۲:۵۵:۰۰

˹.🦅💙˼
𝓼𝔀𝓼𝓪𝓷𝓷𝓪 𝓱𝓮𝓼𝓵𝓮𝓭𝓮𝓷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.