هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: كلاس مراقبت از موجودات جادويي
پیام زده شده در: ۱۵:۴۹:۳۹ شنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۱
#1
سوال: چجوری با هاپوتون کنار میاین؟
ازتون رول نمیخوام.
سعی کنین برام جوری توصیف کنید انگار یکی هم اخلاق خودتون رو باهاتون یه جا گیر انداختن.

***

سلام پروفسور بل!
خوب هستین؟ 
خانواده خوبن؟ قاقارو خوبه؟

خب جونم براتون بگه از اونجایی که من ساز مورد علاقم یدونه نیست یه دو ساعتی درگیر ده، بیست، سی، چهل کردن بین گیتار و پیانو بودم که در آخر خوشبختانه قضیه به لطف یه جادو آموز خیلی مهربون و خیلی خوشگل و خیلی رنگارنگ اسلیترینی به خیر و خوشی گذشت و پیانو رو‌ برداشتم ( کشون کشون ) تا وسط اتاق ضروریات بردم و از اونجایی که تقریبا همه جادوآموزان هاپو هاشون رو پیدا کرده بودن، فقط یکی دوتا هاپو مونده بود، یکی از هاپو ها که وسط اتاق با دوتا سر دیگش چالش میرفتن و به احتمال ۹۹ درصد هیچ نوع نسبتی با بنده نداشتن و یه هاپویی که پشت یکی از ستون ها نشسته بود و مشغول چیپس خوردن بود و از قرار معلوم اون هم مثل من علاقه زیادی به نشستن پشت ستون و چیپس خوردن داشت.
از اونجایی که هاپو هم اصلا حوصله بحث و دعوا و بحث را نداشت راضی شد که یک هفته رو باهم کنار بیایم...
البته بماند که سر سمت چپ خیلی عصبانی بود و قصد داشت من و کل هاگوارتز رو تبدیل به پودر جادویی کنه، البته اینکه چیپسش رو هم خورده بودم اصلا بی تاثیر نبود. 
ولی بعدا باهم کنار اومدیم و اونا هم راضی شدن کمک کنن پیانو رو تا کلبه چوبی و قدیمی که جدیدا وسط باغچه قدیمی هاگوارتز پیدا کردم ببریم. راستی سر سمت راست استعداد باور نکردنی در پیانو زدن داشت! 
البته تو این یک هفته مشکلات کمبود و دعوا بر سر غذا و خوراکی ها رو هم داشتیم و من هنوز میخوام سر سمت چپی رو بخاطر دستبرد زدن به خوراکی هام به سزای اعمالش برسونم. 
ولی بازم با وجود جنگ های پی در پی خیلی خوش گذشت!
به قاقارو هم سلام برسونید. 



پاسخ به: سرسرای عمومی
پیام زده شده در: ۱۲:۴۰:۲۹ یکشنبه ۲ مرداد ۱۴۰۱
#2
جمعیت جادوآموزان با چهره های درهم و غرولند کنان پشت سر پروفسور زاموژسلی که حال بسیار محبوب شده بود به طرف جنگل به راه افتادند؛ دامبلدور اما کمی عقب تر از جمعیت حرکت میکرد تا بار دیگر با سیلی از گوجه، خیار های خشمگلین مواجه نشود.
سوزان هم لابه لای جمعیت اهسته راه میرفت تا زیر دست و پا له نشود.
پس از دقایقی پیاده روی در میان درختان سربه فلک کشیده جمعیت از حرکت ایستادند و به نظر می آمد حالا تقریبا به وسط جنگل، محل رویش درختان تنومند رسیده باشند.
دامبلدور آهسته و پیوسته جلو آمد و برای اینکه بین جمعیت دیده شود، با کمک جناب زاموژسلی بر روی تخت سنگ بزرگی ایستاد و صدایش را صاف کرد.

_ بابا جانیای عزیز! لطفا...

_ اهااااااااااایییی از رو کمرم بیا پایین هویییی پیرمرد! خجالت نمیکشی با اون حجم ریش روی کمر من سوار میشی!؟

ناگهان سر سبز رنگی از تخته سنگ بیرون امد و تخته سنگ چنان تکان خورد که پیرمرد با تمام اسباب و اساسیه اش نقش زمین شد.
بر زمین افتادن پیرمرد مساوی شد با خنده و تمسخر جادوآموزان که به لطف سدریک دیگوری که یکی از زرنگ های هاگوارتز بود و جناب زاموژسلی سروصدا کمترشد.
دامبلدور به عصایش تکیه داد و با کمری خمیده به سختی از جا برخاست.

_ ببینم باباجان مگه سنگ هم حرف میزنه؟

_ پیرمرد مومن سنگ چیهههه، من لاکپشتم لاکپشتتتتت!

لاکپشت عصبانی دست و پاهایش را از لاک کهنه اش بیرون کشید و ادامه داد:

_ وقتی کوچیک بودیم از دست بچه هاتون آسایش نداشتیم حالا هم شما مارو با سنگ اشتباه گرفتین!

خوشبختانه سوزان در صحبت و مذاکره با لاکپشت ها مهارت داشت، سریعا خود را از لابه لای جمعیت حیرت زده بیرون کشید‌.

_ جناب دامبلدور اگر اجازه بدین من با این لاکپشت گرانقدر صحبت کنم.

دامبلدور که از حیرت دندان مصنوعی هایش را گم کرده بود سرش را به نشانه تایید تکان داد.

_ جناب لاکپشت عزیز، ای عزیز ترین و زیبا ترین لاکپشت جهان، ای لاک قشنگ ترین لاک دار ... ینی چیز خانه به پشت جهان.... ما داشتیم از اینجا رد میشدیم و قصد توهین به لاکپشت گرانقدری چون شما رو نداشتیم، این پیرمرد مظلوم، بدبخت‌،بیچاره....

_ عهم عهم!

_ ینی چیز این مرد خیلی جوان گرامی مهربون قشنگ رو ببخشید ماهم بریم به بدبختیمون برسیم.

و بالاخره پس از ساعت ها چرب زبانی سوزان لاکپشت راضی شد پروفسور دامبلدور را حلال کند و برود پی زندگی اش.
در این فاصله جادوآموزان هم یک چرت کوتاهی زده بودند و باز همگی باهم به راه افتادند و لحظه ای بعد جلوی درخت اسمان خراش پیری از حرکت ایستادند، پروفسور زاموژسلی که حسابی ژست ماگل های قوی را گرفته بود تبر رنگی رنگی و ربان پیچ شده ای را که پلاکس تزیین کرده بود برداشت و ضربه ای به درخت زد، اما پس از چند ثانیه خودش برای اینکه آبرو ریزی نشود تبر را بر زمین گذاشت و چوبدستی از را در دست گرفت.

_ جنابمان قصد در قطع کردن درخت با روشی خردمندانه داریم...


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۱۴:۳۸:۳۶
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۲ ۱۵:۲۰:۱۰
ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۵/۳ ۹:۱۸:۵۴


پاسخ به: كلاس پيشگويي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۹:۲۸ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱
#3
هرکدوم از شما به اندازه‌ی یک تا دو ساعت فرصت دارین که با نوستراداموس صحبت کنین و سعی کنین قلق‌های پیشگویی و روش‌های انجام دادنش یا یه سری نکات ریز و جزئیات رو از زیر زبونش بیرون بکشین. نوستراداموس عقلش رو از دست داده و درواقع یکم دیوونه‌ست، بنابراین معلوم نیست هنوزم پیشگوی قهاری باشه یا نه.
ولی شما توی یه رول توضیح بدین که آیا موفق می‌شین چیزی ازش یاد بگیرین، و این موارد بدرد می‌خورن یا نه؟ (۳۰ امتیاز)

****

پس از اتمام سخنان سدریک دیگوری پروفسور درس پیشگویی، جادو آموزان سر از پا نمیشناختند، همهمه و صدای پچ یچ در سراسر کلاس پیچیده بود و گویی به یکباره همه سرمای مکان را از یاد برده بودند.
سوزان اما در انتهای کلاس پشت میز نشسته بود و سخت مشغول نوشتن سوالات جورواجور بود که میخواست از پیر مرد بپرسد، لحظه ای بعد سروصداها آرام گرفت و به یک باره در کلاس کوبیده شد و پیرمردی با ریش های بلند، لباس هایی نسبتا کهنه و نخ نما و عینکی گنده که نیمی از صورتش را پوشانده بود به طوری که فقط نک دماغش معلوم بود، وارد کلاس شد و به نظر می آمد زیر لب چیزی را زمزمه میکند، پروفسور بدون اتلاف وقت به نوبت جادوآموزان را به سراغ پیرمرد میفرستاد؛ جادوآموزان نیز به امید آنکه بتوانند یک چیز معقول از زیر زبان نوستر آداموس بیرون بکشند پشت سر پیرمرد راه می افتادند و او را سوال پیچ میکردند.
دیری نگذشت که نوبت به سوزان رسید؛

_ اِهم، جناب آقای... نه ببخشید خانم سوزان بونز!

سوزان با شنیدن نامش مثل فنر از جا پرید و بلند شدنش از روی صندلی مساوی شد با ریختن دوات بر روی ردایش، این اتفاق آنقدرا هم غیر منتظره و ناراحت کننده نبود و دخترک با کمک وردی سریعا ردایش را تمیز کرد و نگاهی به دور و برش انداخت، بجز جادوآموزانی که ریز ریز به او میخندیدند فرد دیگری به چشم نمیخورد.

_ پروفسور ببخشید نوسترآداموس کجا هستن؟ دفعه آخر کنار ستون ته کلاس بودن و سرشون رو به دیوار میکوبیدن.

_ بعد از صحبت با آخرین دانش آموز از کلاس فرار کرد، احتمالا پیش یک ستون دیگست...

سوزان با شنیدن این حرف اسباب و اثاثیه اش را جمع کرد و باسرعت از کلاس خارج شد، شکرمرلین نوسترآداموس چند قدم آن طرف تر از در کلاس بود، میچرخید و درحالی که دود از سرش بلند شده بود و چشم های قلبه اش از تعجب گرد شده بود زیر لب ناسزا میگفت.

_ جناب نوسترآداموس ؟ میشه دلیل چرخیدنتون رو بپرسم؟

_ نه!

دخترک لحظه ای درنگ کرد و شروع به چرخیدن کرد، از قدیم گفتن دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید!

و بعد آنقدر چرخیدند که نوسترآداموس سرش گیج رفت و روی زمین افتاد، حالا که پیرمرد دراز به دراز بر روی زمین افتاده بود، فرصت مناسبی بود که سوزان سوالاتش را از او بپرسد اما متاسفانه آنقدر چرخیده بود که سوالاتش را فراموش کرده بود، دخترک با اضطراب و سریعا حیب های ردایش را می گشت ولی اثری از کاغذ پوستی سوالاتش نبود و ناگهان به یاد آورد که آن را روی میز جا گذاشته است، نفس عمیقی کشید و سعی کرد همه چیز را عادی جلوه دهد.

_ جناب نوسترآداموس، درسته که میگن شما در گذشته پیشگوی قهاری بودید؟ یعنی الان دیگه مهارت های گذشته رو ندارید؟؟؟

_ معلومه که من مثل گذشته عالی و بی همتا هستم! اصلا اون زمان هایی که تو و دوستات وجود نداشتین من در تمامی جنگ ها همراه ارتش جادوگرا بودم و با پیشگویی هام باعث نجات و پیروزی همه شدم!

_ پس میتونم ازتون یه سوال بپرسم؟

_ زود باش بچه!

دخترک لحظه ای درنگ کرد و پرسید:

_ نوشیدنی مورد علاقه شما چیه؟ یعنی از نظر شما بهترین نوشیدنی چی میتونه باشه؟؟؟

_ این سوال احمقانست! نوشیدنی مورد علاقه من دمنوش جوانه درخت باعو باعو عه! علاوه بر اینکه این نوشیدنی باعث باز شدن چشم معنوی و بصیرت میشه برگ های این درخت هم خاصیت دارویی دارن!

سوزان پس از پاسخ پیرمرد به سرعت آن را بر روی تکه دستمال مچاله شده ای که از قرن ها پیش درون جیبش بود نوشت و مثل اسنیچ طلایی که از دست جستجوگری گریخته باشد، به طرف کلاس دوید، سوزان آنقدر هیجانزده بود که متوجه نشد کیف دستی اش با کله نوسترآداموس برخورد کرده است! تفلکی پیرمرد آن یک جو عقلی را که داشت نیز داد! و چرخان و تلو تلو خوران زیر لب چنین زم زمه میکرد:

_ یه اسنیچ دارم قل قلیه ، زرد و سفید و طلاییه....





ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۲۴ ۱۹:۲۲:۰۶


پاسخ به: ستاد انتخاباتی لادیسلاو زاموژسلی
پیام زده شده در: ۱۰:۵۸:۲۰ جمعه ۲۴ تیر ۱۴۰۱
#4
جناب زاموژسلی بنده پس از خواندن سخنان شما چندین سوال برام به وجود آمد که حال خدمتتان عرض خواهم کرد نقل قول:
برای مدّتی - که طی رایزنی های آتی احتمالا مشخص بشه - این قاعده رو می ذاریم که آواتارها (تصاویر پروفایل) باید به این صورت باشن که غیر از صورت کاراکتر باید بقیه‌ش مشکی باشه یا چیزی نزدیک به این و همینطور همه باید سبیل داشته باشند و در غیراینصورت کسی که توی اون بازه زمانی پست بزنه، دسترسی‌ش به دسترسی آزکابان تقلیل پیدا می کنه و تا زمانی که آواتارشون رو سر به راه نکنن دسترسیشون تغییری نخواهد کرد. :)
فکر نمیکنید ادعای شما درباره حجاب اجباری باعث تبدیل محیط سایت به محیطی خسته کننده و یکنواخت میشه؟ فکر نمیکنید مردم امروز بیش از هر چیز به آزادی نیاز دارن؟ آیا قرار است این حجاب و رنج اجباری باز از سوی شما به جادوگران تحمیل شود؟؟؟ آیا دولت شما در این تفکر است که همین اندک آزادی و زیبایی سایت را نیز از بین برد؟ تمامی جادوگران حاضر در سایت آواتار جنابعالی را مشاهده کرده اند و حتی اندک سبیلی هم در صورت آواتار مشاهده نشده!! و حتی بیشتر از گردی صورتش هم معلوم است! آیا از نظر شما اول نباید دولت خود را اصلاح کند تا مردم هم از قوانین اجباری پیروی کنند؟؟؟


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۲۴ ۱۱:۰۴:۳۶


پاسخ به: ستاد انتخاباتی پلاکس بلک
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۵۵ پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱
#5
پس از اینکه پلاکس با مهربانی به سوالات دخترک پاسخ داد یکی از دوستان سوزان از وسط جمعیت با تمام توان فریاد زد:
_ پلاکس گل باقالی آخه تو چگده باحالی!!!!
و دوباره هیاهو‌ و شعار دادن جمعیت آغاز شد، دقایقی بعد سوزان دوباره موفق شد خود را از لابه لای ملت پرشور بیرون بکشد.

_ خانم بلک! من یک سوال دیگه هم دارم...
ایا شایعات درباره تمیز کردن و رنگ و رو دادن ب در و دیوار هاگوارتز درسته؟ ایا شما برنامه ای در خصوص رنگ کردن دیوار های قدیمی های هاگوارتز هم دارید؟


ویرایش شده توسط سوزان بونز در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۲۳ ۲۳:۳۹:۱۰


پاسخ به: ستاد انتخاباتی پلاکس بلک
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۱۱ پنجشنبه ۲۳ تیر ۱۴۰۱
#6
ضیافت باشکوهی بود، جادوگران قد و نیم قد از اقصا نقاط دنیای جادویی برای حمایت از کاندیدای محبوبشان دور هم جمع شده بودند و سطل های رنگی که اینطرف و آنطرف قرار داشتند و جادوگران و ساحره های کوچکی که با صورت های نقاشی شده و زیبا بر شانه های پدر و مادر هایشان ایستاده بودند و یک صدا شعاری را فریاد میزدند...
_ رای ما پلاکس خوش رنگ ما!
.
.
_ پلاکس رنگی رنگی آخه تو چگده گشنگی!
این شعار یکی از کشفیات سوزان بونز بود.
دختر در هیاهو ی شادی جمعیت اینطرف و آنطرف را سرک میکشید تا بتواند پلاکس را پیدا کند و اول از همه چند امزای خوشگل از او بگیرد، چند نفری هم آن وسط نمک میپراندند و شایعه پراکنی میکردند!
اما خداروشکر به لطف صداقت و روراستی پلاکس بلک و کابینه اش تمامی ابهامات برطرف شد؛ اما سوزان هنوز سوالاتی در ذهن داشت به هر شیوه ای که ممکن بود میبایست از کاندیدای محبوبش میپرسید.
با هر زحمتی که بود از لابه ای جمعیت خود را به پلاکس بلک رساند،

_ سلام سرکار خانم پلاکس بلک!!
ببخشید من چندتا سوال کوچولو داشتم...

سرکار خانم پلاکس بلک شعار دولت شما ( بیاید وزارت خونه رو رنگی کنیم ) بوده..._

نقل قول:
بیایید دستانمان را به رنگ آغشته کنیم



آیا در این مورد شما به جادوگرنی که به رنگ حساسیت دارند نیز توجه کرده اید؟

آیا تمامی بودجه دولت شما صرف رنگی رنگی کردن زمین و آسمان خواهد شد؟

نقل قول:
وقتی مردم از غذای خوب استفاده کنن، زباله‌ی غذای خوبی هم درست میشه. در نتیجه هر سطل زباله، یک عروسی برای حشرات! 


یعنی شما خواهان تولید زیاد زباله و باقی ماندن آنها در سطل زباله ها هستید؟ ایا از نظر شما وجود بیش از حدزباله به زیبایی شهر و سلامت ملت آسیب میزند؟


سوال دیگر من این است که آیا از نظر جناب عالی آدم فضایی ها موجودات بیگناهی هستند؟ فکر نمیکنید اگر ما نتوانیم آنها را شکار کرده و جلوی گسترش آنها را بگیریم ، یک روز آنها جلوی گسترش مارا خواهند گرفت؟ آیا دولت شما از این موجودات حمایت خواهد کرد؟



پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۰۷:۲۷ شنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۱
#7
نام : سوزان بونز

گروه : هافلپاف

سن : ۱۴

جنسیت : دختر

نژاد : اصیل

پاترونوس : اژدها

حیوان خانگی : یک لاکپشت غرغرو که همیشه گشنشه:/

خصوصیات اخلاقی : باهوش، منظم، مهربان، مسعولیت پذیر، دقیق، زیرک ، عاقل و منطق گرا .

استعداد ها : هوش بسیار بالا ، زیرکی و دقت ، ورزش کوییریچ و جارو سواری ، عالی در دروسی مانند دفاع در برابر جاروی سیاه ، معجون سازی ، مراقبت از حیوانات جادویی ، ستاره شناسی ، تغییر شکل و...

قدرت های فرا طبیعی : سرعت بالا در دویدن .

رنگ مورد علاقه : همه رنگ ها قشنگ هستن و زیبایی مخصوص به خودشون رو دارن که اگر هرکدوم نباشن دنیا قشنگیشو از دست میده؛)

خلاصه داستان زنگی : در برخی کتاب های جادویی باستان ذکر شده بود که در شب ماه گرفتگی در مکان دفن گوی زمان، از خاندان بونز فرزندی متولد خواهد شد که قطره ای از خونش میتواند به صدها خون آشام قدرتی بخشد که نظیرش را عالم به خود ندیده است . سوزان درست در چنین شبی در خانه بونز ها، جایی که اجدادشان گوش زمان را در حیاط آنجا دفن کرده بودند متولد شد...
پدر سوزان دوستی به نام رابرت داشت که او پدرخوانده دخترک و یک خون آشام بود ، اما با دیگر خون اشام ها تفاوت زیادی داشت، رابرت از قبل به خاندان بونز هشدار داده بود که خون آشام ها درتلاشند تا دخترشان رابه قتل برسانند ، یک روز در کمال نا باوری عده ای از خون اشام ها به خانواده بونز حمله کردندو مادر سوزان را به قتل رساندند و پدرش به شدت زخمی شد اما توانست سوزان را تا خانه بهترین دوستش ببرد و ان را به او بسپارد ، و پس از ان خودش هم به دلیل خونریزی شدید جانش را از دست داد...
رابرت نگران بود که خون آشام ها محل زندگی اورا پیدا کنند و به دخترک اسیب برسانند و برای همین شبانه و به طور مخفیانه سوزان را به پرورشگاهی دور افتاده در محل زندگی ماگل ها برد و از دوستش که کارمند انجا بود خواست که مراقب سوزان باشد.
و خود نیز برای تدریس یکی از دروس جادویی به هاگوارتز رفت.

سال ها گذشت و طبق پیشبینی بقیه سوزان راهی مدرسه جادوگری هاگوارتز شد....


خوش اومدی!



ویرایش شده توسط Regulus_Black219 در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۸ ۹:۱۷:۵۳
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۸ ۱۰:۲۸:۱۸


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۴:۵۳:۵۲ جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱
#8
سلام و خسته نباشید خدمت شما کلاه عزیز!

من یک اصیل زاده هستم.

من دختری باهوش و زیرک هستم و معمولا همیشه سرگروه هستم ، و میتونم خیلی خوب گروه رو مدیریت کنم . معمولا هم فرد با نظمی هستم!
من همیشه در انتخاب دوستانم دقت میکنم و معمولا بخاطر همین دقت دوستان کم اما خیلی خوبی دارم ، درسم هم خیلی خوبه و معمولا بهترینم .
معمولا همیشه دلم میخواد نفر اول باشم
گروه مورد علاقم هم اسلیترین هست .


هافلپاف

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۷ ۱۴:۵۹:۴۲


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۴:۲۷:۱۳ جمعه ۱۷ تیر ۱۴۰۱
#9
تصویر شماره 5 کارگاه داستان نویسی

دیری نگذشت که جمعیت انبوهی از جادو آموزان پر شور پشت سر خانم میانسالی با موهای طلایی که ردایی به رنگ سبز یشمی به تن داشت به طرف سرسرا حرکت می کردند ، امیلی نمیتوانست تا لحظه گروه بندی صبر کند... انگار که در دلش غوغایی بود و نمیدانست چه سرنوشتی در پیش خواهد داشت ،
دخترک در همین افکار بود که ناگهان جمعیت پشت درب عظیم و با شکوهی از حرکت ایستادند ، هیچ صدایی از کسی بلند نمیشد وهمه به چهره خانم مسن چشم دوخته بودند ، پیرزن نگاهی به چهره ورشور جادو آموزان انداخت ، گلویش را صاف کرد و با صدایی بلند و رسا گفت :

+ من پروفسور مک گونگال هستم! و قرار هست امسال تدریس یکی از دروس شما در هاگوارتز رو برعهده داشته باشم، و اما الان ما وارد سرسرا میشیم و ازتون خواهش میکنم که منظم و به ترتیب پشت سر من وارد سالن بشید.

پس از اتمام سخن پروفسور در عظیم سرسرا روی پاشنه چرخید و باز شد و جادو آموزان متابق گفته پروفسور به ترطیب وارد سرسرا شدند امیلی حیرت زده سرش را این طرف و آنطرف میچرخاند و سعی میکرد همه چیز را از نظر بگذراند ، فظای سرسرا پر از شمغ های طلایی بود که در هوا معلق بودند و سر تا سر سرسرا را روشن کرده بودند ، سقف سرسرا به گونه ای بود که انگار تمام زیبایی های آسمان شب را در آن جا داده باشند و چهار میز بلند بالا که جادو آموزانی که معلوم بود از امیلی بزرگ تر هستند دور آن نشسته بودند و پرشور گرم صحبت بودند ، میز زیبا و با شکوهی نیز در انتهای سرسرا قرار داشت که اساتید و پروفسور ها دور آن نشسته بودند و به جادوآموزان تازه وارد چشم دوخته بودند ، پیر مرد قد بلندی با ریش های بلند و موهای طلایی رنگ و ردایی قرمز از جای برخواست و شروع به سخنرانی کرد و به جادو آموزان تازه وارد خوش آدمد گفت ، روبه روی چشمان منتظر جادوآوزان کلاه قدیمی و نخ نمایی بر روی چهارپایه چوبی قرار داشت امیلی با کنجکاوی به کلاه نگاه میکرد ناگهان با زربه آهسته ای که به بازویش خورد از افکارش بیرون آمد ، پسرکی با موهای مشکی و موج دار کنارش ایستاده بود پسرک که به نظر می آمد حسابی نگران گروه بندی است رو به امیلی کرد و گفت :

_ به نظرت توی کدوم گروه می افتی؟! من خیلی دلم میخواد گریفیندوری بشم ! میدونی شجاعت گریفیندوری ها قرن ها زبانزد جادوگران بوده!

امیلی لبخندی ب پسرک زد وگفت :

+ اما برای من فرقی نداره من فقط دلم میخواد بهترین باشم همین!

_ ولی من اگه گریفیندوی نشم احتمالا برادر بزرگترم حسابی مسخرم میکنه.

+ خب خداروشکر که من برادر بزرگ تری ندارم

پ سپس هردو لبخند زدند و به ادامه سخنان پروفسور دامبلدور گوش دادند ، پس از اتمام سخنرانی پروفسور مک گونگال با کاغذ پوستی که در دست داشت روبه روی جادو آموزان ایستاد و گفت :

+ لطفا اسم هرکس رو که گفتم جلو بیاد و روی صندلی بنشینه ،
ریگولوس بلک !

پسرکی که کنار امیلی ایستاده بود با دستپاچگی به طرف صندلی رفت و پروفسور کلاه قدیمی را روی سرش قرار داد به محض تماس کلاه با موهای پسرک یکی از قسمت های تا خورده کلاه شکافته شد و کلاه فریاد زد :

_ گریفیندور

و صدای دست زدن و تشویق جادو آموزان گروه گریفیندور در فضای سرسرا پیچید پسرک با خوشحالی از روی چهارپایه برخواست و به طرف میز گریفیندوری ها حرکت کرد ، دیری نگذشت که نوبت به امیلی رسید...
دخترک با خونسردی به طرف چهارپایه رفت پروفسور کلاه را روی سر دخترک قرار داد ، کلاه تقریبا تا چشمان او را پوشانده بود صدایی در سرش پیچید :

_ کلت خوب کار میکنه بچه جون ، اما خانواده اصیلی داری ، اما هوش و ذکاوتت رو نمیشه دست کم گرفت...
ریونکلاو!!!

صدای دست های جادو آموزان ریونکلاوی به گوش میرسید و دخترک با غرور از روی چهارپایه برخواست و ب امید آغاز موفقیت هایش، به طرف میز گروه ریونکلاو قدم برداشت.



مثل این که سوء تفاهم شده بود. به هر حال داستان خوبی بود و مطمئنا...

تایید شد.

مرحله بعدم که خودتون رفتین!


ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۷ ۲۰:۴۷:۰۲
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۱۷ ۲۰:۴۷:۲۴
ویرایش شده توسط لینی وارنر در تاریخ ۱۴۰۱/۴/۲۲ ۰:۰۴:۲۰






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.