هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: پایگاه بسیج دانش‌آموزی هاگوارتز
پیام زده شده در: ۱۳:۴۸:۱۴ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#1
قدر دکتر، بیمار شناسد، قدر توالت طلا، دستشویی‌دار!

خلاصه‌ی سوژه‌ی تاپیک بیمارستان سوانح جادویی سنت‌مانگو:
قانونی وضع شده که همه باید از سنت مانگو گواهی سلامت روحی و جسمی بگیرن. هر کسی که بیماری روحی یا جسمی داشته باشه، با توجه به شدت بیماریش باید هزینه پرداخت کنه. ولی واقعیت اینه که بودجه سنت مانگو تموم شده ومی‌خوان با نسبت دادن بیماری های روحی و جسمی مختلف به مردم، کسب درآمد کنن. سنت مانگو اگلانتاین رو فرستاده که به مردم گواهی سلامت بده. حالا لرد ولدمورت اومده بیمارستان و قصد داره تا با آگلانتاین درباره دخترش صحبت کنه.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۵:۵۴:۱۲


پاسخ به: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
پیام زده شده در: ۱۳:۳۹:۴۸ سه شنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۱
#2
"زندگی سخته. پول درآوردن از اونم سخت‌تره. از اون سخت‌ترَم دکتر بودنه. دکتر بودن واقعاً از شغل معدن هم سخت‌تره. آقا، اصلاً چی می‌شد اگه آدم با فوت کردنَم پول در می‌آوُرد؟ چی می‌شد مرلین‌وکیلی؟ یعنی فقط این زندگی برای زجر کشیدنه؟ مرده‌شور این زندگی رو ببرن! "

این جملات، جملاتی بودند که آگلانتاین در دفترچه خاطراتش می‌نوشت. او ناراحت، افسرده و خسته بود.
آگلانتاین، هنگامی که برای استخدام شدن در این شغل به بیمارستان سنت‌مانگو آمده‌بود، دورنمایی که از این شغل داشت کاملا متفاوت بود. او فکر می‌کرد که در بارانش، به‌جای آب، الماس خواهد بارید و کاسه توالتش، از جنس طلا خواهد شد و حتی احتمال می‌داد که به‌جای ادرارش، پروتئین و کربوهیدرات از او خارج خواهد شد. او ذره‌ای احتمال این را هم نمی‌داد که باید مشکلات شهین خانم در نی‌نی سایت را پیگیری کند، با اژدها‌های سرما‌خورده طی کند و اعتماد به نفس از دست رفته افراد را برگرداند.
این وضع دیگر برایش قابل تحمل نبود!
- لعنت! من پول می‌خوام! من شادی می‌خوام! من عمر از دست رفتمو می‌خوام! من پیپ طلامو می‌خوام!

آگلانتاین داد می‌زد، فریاد می‌کشید و شیون می‌کرد.
او قصد داشت، مشت محکمی به تخریب کننده‌های دورنما‌هایش بزند و دندان‌های آن‌ها را به غنیمت بگیرد. او قصد داشت خون تخریب کننده‌های دورنما‌هایش را با عسل بمکد و مانند اودین، به عمری جاودان دست بیابد! آری، او قصد داشت، ولی همیشه قصد داشتن به معنی رخ‌دادن کاری نیست.

- اون دهنتو ببند آگلانتاین! وقتی صداتو می‌شنوم تمرکزم برای دستشویی شماره دو از بین می‌ره. پس دهنتو ببند وگرنه دفعه بعد دهنتو به‌جای کاسه توالت می‌ذارم!
- وای چقدر خشن! چقدر شما جذابی آقایی!
- مخلص شمام هستیم خانومی!‌‌‌ می‌خواین بیام اونور کمی براتون چَه چَه کنم؟
- وای بفرمایین آقایی. من الان تو وقت استراحتم.
- تو مگه نمی‌خواستی بر***؟
- به تو چه فضولِ بد ریخت و قیافه!

آگلانتاین سرخورده شد. حتی مدیر بیمارستان نیز به او اهمیت نمی‌داد. او دیگر از این کارِ بدون حقوق، استراحت و مزایا خسته شده‌بود. او می‌خواست برود و رویاهایش را زندگی کند.

- هی، آگلانتاین. می‌گم یه بیمار داریم که اعصاب نداره. نظرت چیه که درمانش کنی، دوستِ دوست‌داشتنیِ من؟

آگلانتاین، به مدیری که از اتاق پرستاران بیرون آمده‌بود، نگاهی انداخت و پس از آن لرد ولدمورتی را دید که چوبدستی‌اش را در پشت یقه‌ی مدیر بیمارستان قرار داده‌بود.

- ما مایلیم با دکتر ملاقاتی درباره‌ی دخترمان داشته‌باشیم.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۳:۴۵:۴۳
ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۳:۴۶:۴۵
ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۵:۵۵:۴۳
ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۷:۲۴:۲۸


پاسخ به: بررسی پست های انجمن ارتش تاریکی
پیام زده شده در: ۰:۵۶:۱۲ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
#3
هلو ملیکم لرد.

احوال شما؟

بی‌زحمت یه نقد نیم‌پز با کمی مخلفات می‌خواستم.



پاسخ به: اتاق تسترالها
پیام زده شده در: ۰:۵۳:۲۱ چهارشنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۱
#4
- عرررررر!

لرد ولدمورت، ارباب شرارت و سیاهی، حال تسترال شده‌بود.
می‌دانید، تسترال بودن چیز بدی نیست، فقط درک نشده‌است. تسترال بودن، به‌سان یک پیتزایی‌ست که درونش به‌جای سس، کمی جلبک آسپیرولینای مانده را قرار بدهند، و یا به‌جای ماهی در سوشی، از گوشت کف‌پای گربه استفاده‌کنند، در واقع شاید آن‌ها خوش‌مزه باشند و از حالت عادی غذا‌ها نیز بهتر باشند، ولی تا زمانی که انسان آنها را نخورد، نخواهد فهمید که چه مزه‌ای‌ست و ترس انسان نیز از ناشناخته‌هاست.

بلاتریکس از روی ایوانی که حال تبدیل به پودر استخوان شده‌بود، بلند شد و به سمت اربابش رسید تا مطلع از دستوراتش شود.
- سرورم، همون‌طور که به سمع و بصرتون رسوندم، متاسفانه شما... تسترال شدین و ما زبونتون رو متوجه نمی‌شیم، اگر می‌شه، با زبون اشاره دستورتون رو بفرمایید.
- عرررررررررررررررر!

لرد ولدمورت، عَرَش را به سمت تسترال دیگری زد. او همان لرد تسترال بود.
- لردتون تسترال شده، عر. حالا دیگه شرایط برای یک رقابت عادلانه مهیاعه.
- عرررر.
- زور نزن، یه وقت سنگ‌دونای تسترالی‌ت می‌شکنن. هر هر، عر عر. تو چون تازه تسترال شدی، نمی‌دونی چطوری باید از مغز یه تسترال برای آموزش استفاده کرد، عر.

لرد ولدمورت، بیش از پیش عصبانی بود. او قصد داشت جمله‌ی معروف «نجینی، شام» را به زبان بیاورد، اما همان موقع عر کوتاه و ریزی کرد.
لرد ولدمورت فیوزهای مخش دیگر پریده‌بود، او نمی‌توانست دستوراتش را به مرگخوارانش بدهد، لرد تسترال نیز برایش شاخ و شانه کشیده‌بود و از همه بدتر، مثانه‌اش پر شده‌بود. لرد با مثانه‌ی پر رابطه‌ی خوشی نداشت.
- عررر عر.
- دستشویی؟ ما دستشویی نداریم. زمین مرلین کثافت‌خونه‌ی ماست، عر. بیا همینجا کارت رو تموم کن.

لرد پیش از آنکه بزند شاخ و شانه‌ی لرد تسترال را بشکند و راهی برای دوباره انسان شدن بیابد، باید فکری به حال مثانه‌ی پرش می‌کرد.


ویرایش شده توسط جیمز در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۶ ۰:۵۷:۳۸


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۹:۰۸:۲۵ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱
#5
نام: جیمز.
لقب: اُزگَل.
گروه: هافلپاف.
جبهه: در خدمت لرد سیاه.

می‌دانید، بازیگری سخت است. شغل معدن هم سخت است، اما بازیگری سخت‌تر است. بازیگری مهارت می‌خواهد؛ قدرت، اعصاب و آرامش می‌خواهد. اما شغل معدن چطور؟ آن فقط یک دسته بیل می‌خواهد.
این بازیگری هنگامی سخت تر می‌شود که شما خنگ، بی‌اعصاب و بددهن باشید. و همچنین کانادایی بودن بی‌تاثیر نیست.
بگذارید همین جیمز را مورد بررسی قرار دهیم. جیمز کانادایی است، بی‌اعصاب است، مغرور، بی‌استعداد، خنگ و بددهن نیز است. البته او بازیگر نیز هست، اما سرانجام چنین ویژگی‌هایی هم باید بازی نقش‌های اُزگَل با حالاتی اُزگَل‌تر باشد. آری، جیمز درس عبرتی‌ست که هر اُزگَلی که می‌خواهد بازیگر شود، باید او را بررسی کند و اگر یک درصد هم یکی از ویژگی‌های او را داشت، از شعاع ده کیلومتری بازیگری هم رد نشود.

- اون دهن کثیفتو ببند اُزگَل!

آه، بله. جیمز نمونه‌ی کاملی از یک بازیگر شکست‌خورده، نابود، خنگ و ابله است.
جیمز در تاریخ ده ژوین سال ۱۹۷۶ به‌دنیا آمد. او از همان ابتدا مردم آزار نیز بود. جیمز در سال‌های اولیه زندگی‌اش بر روی مردم تف می‌انداخت. در سال‌هایی که وارد مدرسه‌ی مشنگی شد، تف‌اندازی به بددهنی تبدیل شد. پس از آن جیمز که در تحصیل شکست‌خورده بود، تصمیم گرفت تا در حرفه‌ی دیگری اشتغال کند. او تصمیم گرفت تا بازیگر شود. پس از آن‌که بازیگر شد، در فیلمی لوگان، او را کشت و او از آن پس کینه به دل گرفت.
پس از آن، جیمز اولین فیلم اختصاصی خودش را بازی کرد و موفق شد تا کم‌فروش‌ترین فیلم جهان شود. سری دوم فیلمش نیز، رکورد سری اول را شکست.
جیمز پس از آن که از سوی کارگردانش تحقیر شد، سر به جنگل گذاشت و توسط پیری به نام دامبلدور به مدرسه‌ی هاگوارتز رفت و در گروه هافلپاف جای برگزید.

- نویسنده‌ی ما رو باش. کتاب تاریخ می‌نوشتی بیشتر خواننده داشتی.

جیمز، لطفاً ساکت شو، کانادایی بی‌اعصابِ بددهن.

- حالیت باشه چی از اون دهن کثیفت درمیاد، عوضی!

آه، امان از این خیارشوریِ جیمز.
بله، جیمز در ذهنش آرزوهایی را می‌پرواند، یکی از آن‌ها این است که بتواند بر یک ملت خنگ‌تر از خودش حکمرانی کند، به احتمال زیاد هم کانادا باشد آن ملت.

- خفه بابا!

دیگر آرزویش این است که بتواند روزی نام مادر یکی از دشمنانش با نام مادر او یکی باشد، به احتمال زیاد هم نام مادرش مارتا است.

- مگه خودت ناموس نداری، بی‌نام و نشان؟

آه، خسته شدم جیمز.
و در آخر هم باید گفت... جیمز یک بددهن و بی‌اعصاب واقعی‌ست، پس از او دوری کنید.


تایید شد.
خوش اومدی!


ویرایش شده توسط Jameslogan در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۴ ۹:۵۰:۰۳
ویرایش شده توسط Jameslogan در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۵ ۷:۵۲:۰۶
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۵ ۱۲:۱۱:۴۰


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۴:۴۹ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱
#6
کلاه ژوووووون...

بی‌زحمت یه هافلپاف.

~~~~~~

هافلپاف!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.

لطفا اگه قبلا شناسه‌ای تو سایت داشتی به یکی از مدیران سایت اطلاع بده.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۴ ۰:۰۲:۰۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹:۰۳ یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱
#7
- لعنت به اون لوگان که تو فیلم خودش مرد و سطح هر داستانی رو که یکی نَمیره آورد پایین، حالا ما رو باش که تو یه مدرسه گیر افتادیم!

می‌دانید، انصافاً حرص بد است، سیگار و مشروب هم همین‌طور، فقط جان آدمی‌زاد است که پنجاه پنجاه است.
اگر در یک داستان یا فیلمی فردی را ببینید که سیگار می‌کشد یا مشروب می‌نوشد، پیف‌پیفی می‌کنید و بعد هم به سراغ نان و پنیر خودتان می‌روید. اما اگر کسی بمیرد، جای آنکه جلوی چشمان کودک دلبندتان را بگیرید که نبیند، شیوه‌ی کشتار آن فرد را با خود تمرین می‌کنید تا آن را به‌طور کامل یاد بگیرید. بعضاً هم زیر لب به کارگردان فحش می‌دهید، نه به‌خاطر آنکه شخصیتی را کشته‌است، به این خاطر که شیوه‌ی مرگی فجیع‌تر و هولناک‌تر را به نمایش نگذاشته‌است تا شما بیاموزید و فردا پس‌فردا در خیابان‌ها با جَو حق‌گو به مردم چشم‌غره بروید و دفترچه شیوه‌های «قتل پونی کوچولو، اسب نازنازو» خودتان را به نمایش بگذارید. انصافاً کارگردان فلان فلان شده‌ای است.
به داستان خودمان برگردیم...

- بس کن نویسنده‌ی عوضی، انقدر زر می‌زنی که نمی‌ذاری بریم کپه مرگمونو بذاریم، گروه‌بندی بشیم یا نه آخر سر؟

آه، بله. متاسفانه جیمز چندان حال و هوایش خوش نیست، فروش فیلم‌های دسته دویش از یک دلار به نیم سنت کاهش یافته‌است. آن استودیوی فلان شده هم روانشناس ندارد که کمی از شدت این درد جان‌کاه بکاهد، بخصوص برای این کانادایی بی‌اعصاب...

- دهن آشغال کثیفتو ببند عوضی!

لطفاً ساکت شو، جیمز. خب، داستان از جایی شروع شد که جیمز در صحنه فیلم‌برداری، پایش به یک مدرسه‌ی علوم و فنون...

- خفه بابا! بگو یه مدرسه جادو جمبلی!

بله، همان که گفت...

"فلش بک - چندین ساعت قبل"

- من دست خدا برای اجرای عدالتم!
- خدا فقط یه دست داره، اونم انتقامه. من اون انتقامم!
- هی، پسر تو خیلی دارکی، مطمئنی از دی‌سی یونیورس نیستی؟
- کـــات!

تیم کات، کارگردان معروف، غرغرو و کات‌دهنده، به سمت جیمز و جاش بروکلی رفت.
- معلوم هست چی‌کار می‌کنی؟
- هی با توئه تانوس. یالا جوابش رو بده، بازیگر دسته دوی عوضی!
- نه، من با توئم جیمز.
- اوه، عزیزم. من می‌دونستم تو عاشق منی. اوه، عشقم بیا بوست بدم.
- لطفا دهنتو ببند جیمز و انقدر چرت و پرت نگو. باور کن اگه اونجایی که لوگان زد تو رو کشت، تو فیلمش نبود، استودیو یک‌صدم هم برا تو فیلم نمی‌ساخت. اَه.
- با احساسات من بازی می‌کنی، آشغال؟ به من خیانت می‌کنی، عوضی؟

تیم کات، از وسط صحنه‌ی فیلم‌برداری که یک دستشویی توالت در وسط یک جنگل بود، به پشت دوربین خودش رفت.

جیمز اعصاب نداشت. او نمی‌خواست این خیانت را تحمل کند، تازه آن هم از سوی کارگردان او و آن لوگان. او باید می‌رفت و به همگان اثبات می‌کرد که جیمز قابل خیانت نیست!
- لعنت به همتون! من می‌رم تا لذت ببرم از زندگیم بدون همه‌ی شما عوضی‌های خائن!

جیمز از سوی صحنه‌ی فیلم برداری، به سمت ناکجا آباد قدم برداشت.
او عصبانی بود و برایش اهمیت نداشت که کجا برود.
او همین‌طور قدم بر‌می‌داشت، تا اینکه با سر به یک کپه‌ی ریش برخورد و با ما تحتش بر روی زمین فرود آمد.
- لعنت بر ریش، لوگان و هر کی که این دو تا رو دوست داره! تو از کجا پیدات شد کپه ریش شپشو؟
- آه، عزیزم؟

جیمز سرش را به بالا برگرداند. آن صدا برایش آشنا بود. آن صدا همان صدایی بود، کلاسیوس، رفیقِ کرومیِ جیمز، او را به پیش آن برده‌بود تا کمی به جیمز مشاوره بدهد و این بد دهنی او را درمان کند. این همان کسی بود که جیمز با تفنگ ساچمه‌ای اش او را مورد هدف قرار داده‌بود و متاسفانه تیری را در دماغش رها کرده‌بود. آری، او پروفسور ایکس بود.
- پروفسور ایکسِ... ریشو؟
- اوه، نه عزیزم. من آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور، مدیر مدرسه‌ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز هستم و مایلم تا استعداد‌های جادویی تو رو پرورش بدم. حالا یه بغل میدی؟

پروفسور دامبلدور، پس از آنکه در بغلی سریع، فوری، انقلابی تمام قولنج‌های جیمز را شکست، دست او را گرفت تا با یکدیگر به مدرسه‌اش بروند.

"پایان فلش بک"


جیمز هم‌اکنون در پشت میز‌های هاگوارتز، با چهره‌ای بغ کرده، به در نگاه می‌کند، دریچه نیز آه می‌کشد.

- دهنتو می‌بندی یا ببندم برات نویسنده!
- جیمز... مزدور. بیا اینجا. نوبت گروه بندی‌ته!

جیمز از جایش بلند شد و سلانه‌سلانه به سمت صندلی چوبی‌ای که کلاه بر روی آن قرار داشت رفت و بر روی صندلی نشست. لحظه‌ای بعد کلاه گروه‌بندی بر سر جیمزی که به هر احدی که آنجا بود فحش و بد و بیراه می‌گفت، نشست.

کلاه شروع به صحبت کرد.
- بد دهن، زشت، اُزگَل، بدبین، احمق. فقط هلگا تو رو قبول می‌کنه، تازه اونم با شرط و شروط!
- می‌شه دهن ناپیدات رو ببندی و کارتو بکنی؟
- هافلپاف!

جیمز کلاه را بر روی زمین پرتاب می‌کند و سپس به سمت میز هافلپافی‌ها می‌رود.
حتی آن‌ها هم از ورود او به گروهشان خوشحال نشده‌بودند!


تایید شد.

مرحله بعد: گروهبندی


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۱۳ ۲۲:۱۲:۰۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.