هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۵۱:۱۷ چهارشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۱
#1
نام : رونا ریونکلاو

سن : بیشتر از هزار سال

ویژگی های ظاهری : قد تقریبا بلند که با کفش های پاشنه دارش حتی بلند تر هم میشه . موهای بند و موج دار با پوست سفید و رنگ پریده و چشماس قهوهای که به روونا زیبایی خاصی میبخشه . اون همیشه با لباس ابی بلند و نیم تاج دیهیم جلوی دیگران ظاهر میشد که ظاهرشو زیبا ولی یخورده ترسناک میکنه

چوبدستی : چوبدستی روونا از چوب چنار و هسته ای ناشناخته درست شده که بسیار انعطاف پذیر و خوشدسته .

ویژگی های اخلاقی : از اونجایی که روونا از یه خانواده ی سلطنتی اومده بود خیلی روی نظم و انظباط حساسه و همیشه همه چیز باید سرجای خودش باشه . به ظاهرخیلی اهمیت میده و همیشه اراسته و تمیز بین مرئدم ظاهر میشه .
عطر های روونا عطر تند بو هستن که وقتی از کنارت رد میشه تو دماغت بوش میمونه روونا خیلی باهوش و خلاقه این رو از اونجایی که طاحی پله های هاگوارتز با روونا بود میشه فهمید .
روونا خیلی ادم جدی ایه و باهیچکس شوخی نداره اما در مواقع مورد نیاز خیلی دلرحم ومهربون میشه و این شخصیتش روی علاقهی بچه ها نسبت بهش تاثیر خوبی داشت. (روونا الان دیگه تدریس نمیکنه و داره استراحت میکنه اما گاهی به هاگوارتز سر میزنه )
دوست خیلی صمیمی روونا هلگا هافلپافه و اون رو خیلی نزدیک خودش میدونه .روونا یخورده ناخن خشکه و هرچیزی رو به هرکسی قرض نمیده . همیشه سعی داره تو مصرف پول صرفه جویی کنه ولی امان از وقتی که لباس ها یا کفشایی که یذره یه کوچولو حتی اندازه ی یه نقطه ی ابی هم توش داسته باشه نممیتونه جلو خودشو بگیره .
بهترین قشمت شخصیت روونا این بود که خیلی سنجیده و مادرانه سخت گیر ما بسیار مهربون و دلسوزه .
روونا همیشه سعی داشت طوری رفتار کنه که دانش اموزا در عین حال که ازش حساب میبرن و دوستش هم باشن و خودشون رو نزدیک بهش بدونن . بعضی از ادما روونا از رو دخترش یعنی بانوی خاکستر ی هلنا ریونکلاو قضاوت میکردن اما روونا دوست نداشت نه خودشو و. نه دخترشو قضاوت کنن چون تو اون سال هایی که روونا و هلنا باهم زندگی میکردن هلنا بزرگترین دلخوشی روونا بود و اما هلن همونطور که هممون میئونیم دیهیم رو دزدید و با اینکه خب دیهیم دوباره به دست صاحبش رسیده اما روونا تصمیم گرفت دخترش رو برای همیسشه گوشه ای از قلبش نگه داره .
روونا الان توقلعه ی ابی رنگش در یکی از دره های دور افتاده ی اسکاتلند ینی زادگاهش جایی که رود ها از کنار قلعه میگذرن و درختان حتی در پاییز و زمستانبسیار سرحال هستند جایی که ابر ها اسمان جدیدی برای قلعه ساختند و خوردشید جدید بر فراز این قلعه می تابد . روونا هنوزم گاهی اوقات با دوستاش توی هاگوارتز قرار میزاره میبینتشون و یه نوشیدنی باهم میزنن


تایید شد!
خوش اومدی.


ویرایش شده توسط سدریک دیگوری در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۲۳ ۱۴:۰۷:۲۲


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۲۲:۰۷:۴۴ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
#2
سلام کلاه عزیز من یخورده احساسی و پرحرفم و همینطور عاشق کتاب و موسیقی و فیلم دیدنم و عاشق جادوی سیاه و معجون سازی و پیشگویی ام یذره خبیثم و میان گرام خیلی هم شر و شور و پر سر صدام تقریبا با همه میتونم کنار بیام گروه های گریفیندور و ریونکلاو رو هم دوس دارم


~~~~~~

ریونکلاو!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط Ghazal.bo در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۲۲:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۲ ۱۱:۴۹:۲۸


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳:۲۲ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
#3
http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png
هری پاتر مثل همیشه منتظر بود تا شب بشه . وقتی که شب میشد قلعه چیزای جدیدی رو از خودش نشون میداد که باعث هیجان زدگی هری کنجکاو میشد .
هری رفت توی تختش و تظاهر به خوابیدن کرد منتظر موند تا همه بخوابن نقشه و چوبدستیش رو گرفت و شنلش رو گرفت و راه افتاد .
همینطور که داشت راه میرفت و به مقصدی که توی نقشه علامت زده بود پیش میرفت که یهو اقای فیلچ و خانم نوریس از راه رسیدن . اقای فیسلچ که مثل همه ی ادامای عادی نمیتونست حضور هری رو احساس کنه اما خانم نوریس از اونجایی که یه گربه بود به راحتی میتونست حضور هری رو حس کنه حتی شایدم میتونست هری رو ببینه کسی چمیدونه
خانم نوریس انگار توی چشمای هری زل زده بود و هری هم نمیتونست از اون نگاه ها نجات پیدا کنه هری داشت اروم اروم از دست خانم نوریس فرار میکرد که یهو شروع کرد به در اوردن صدای های عجیب غریب که اقای فیلچ رو از حضور هری با خبر کنه اقای فیلچ همینطو دالشت نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر میشد همون لحظه که اقای فیلچ اومد شنل رو از روی سر هری بکشه خانم مکگونگل سر رسید : اقای فیلچ
- بله خانم
+در حال گشتزنی بودید ؟؟
- بله خانم
+و چیزی هم پیدا کردید ؟؟
-نه خانم
+پس چرا اینجا وایستادید
-خانم نوریس یچیزی اینجا حس کرده بود بخاطر همین اینجا بودیم ولی الان که شما اینجایید پس نیازی به من نیست از حضورتون مرخص میشم خانم و با یه تعظیم اونجا رو ترک کرد پرفسور مکگناگل صبر کر تا اقای فیلچ کتمل اونجا رو ترک کنه و بعد رو بعد بدون اینکه به هری نگاه کنه گفت : پاتر بهتره این عادت بد شبگردیت رو کنار بزاری وگرنه بخاطر نقض قانون قلعه برای بار هزارم موقتا اخراج میشی بعدم سریعا برگرد به اتاقت تا این موضوع رو به اقای دامبلدور واگزار نکردم .
هری که انگار این دفعه براش درس عبرتی شده باشه به اتاقش برگشت درسته که هنوزم بعضی شبا به قلعه سر میزنه اما این دلیلی نمیشه که به حرف خانم مکگناگل گوش نداده باشه مگه نه ؟؟؟

http://jadoogaran.org/uploads/sww1.png



کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۳۴:۴۰ دوشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۱
#4
بالاخره پیداش کرد . چیزی که چند سال دنبالش بود خودش هم نمیدونست چرا انقد دنبال اون اینه بود
شایدم میدونست اما نمیخواست به روی خودش بیاره که اون دلیل اصلیشه .
سوروس یه نگاه به خودش توی اینه کرد لیلی ... اون اونجا بود درست کنارش درحال که بهش لبخند میزد . بعد اینکه جیمز پاتر اون رو ازش دزدیده بود دیگه هیچوقت لبخندشو ندید دلش میخواست اون روزا دوباره برگرده روزایی که با لیلی روی درخت مینشستن یا وقتایی که کلاسایی که اونموقع ها از نظرشون خسته کننده بود رو میپچوندن فقط بخاطر اینکه بتونن باهم وقت بگذرونن لیلی تنها کسی بود سوروس رو خوشحال میکرد و پاتر اومد و اون رو ازش گرفت سوروس توی اون دوران ادم شجاعی نبود همینطور ادم شر و شور و بد قلقی نبود سرش تو کار خودش بود اما خب قلدری همیشه هست مگه نه ؟؟
اما وقتی با لیلی بود دوست داشت که یذره شیطونی کنه و از اون پوسته ی همیشگی خودش در بیاد .
لیلی اولین و اخرین عشق سوروس بود دلش برای لیلی تنگ شده بود و خب فقط از یه طریق میتونست دوباره لیلی رو ببینه که اونم همین اینه بود میتونست ساعت ها جلوی اون اینه بشینه و خودش رو غرق در رویاها و حسرتای خاک خوردش ببینه .
میتونست ساعت ها چشمای لیلیو تو اون اینه تماشا کنه خیلی وقت بود که توی اون چشما زل نزده بود اما خب یکی شبیهش همیشه کنارش بود هری پاتر ... همیشه میرفت اونجا و با لیلی توی خیالات خودش درد دل میکرد و توی اینه لیلی ای رو میدید که داره بهش گوش میده همیشه ی خدا از لیلی بخاطر اینکه پسری شبیه جیمز بدنیا ورده بود شاکی بود و همیشه هم ازش ممنون بود که چشماش رو به هری داد توی خیالاتش برای لیلی از دردسر هایی که هری براس همشون درست کرده بود میگفت یا از شجاعتایی که بخرج داده بود
همه ی اینا میگذشت هر روز ساعتها به اون اینه خبره میشد و دوباره توی خیالاتش غرق میشد کی باید اون رو از اون حال و روز در میاورد ؟

فلش بک به روز های قبل :
دامبلدور که حواسش به همه چیز بود متوجه غیبت های طولانی مدت سوروس شده بود دامبدور احتمال میداد که اینه رو پیدا کرده باشه متوجه شده بود که تو این چند سال دhttp://www.jadoogaran.org/modules/xcg ... 9671_256967_5175359_n.jpgنبال اینه میگشت اما خب دلش نمیخواست که اونو پیدا کنه چون ممکن بود سوروس دوباره به سال های گذشته برگرده همه یادشونه که سوروس ماه ها ی اول ازدواج لیلی و جیمز چقد گوشه گیر تر شده بود و اینکه ... در کل حالش خوب نبود . حالا هم که یجورایی دوباره لیلی رو پیدا کرده بود قانع کردن سوروس برای دل کندن از این اینه سخت بود اما خب به هرحال اون دامبلدور بود میتونست همه کاری انجام بده پس صد در صد قانع کردن سوروس هم ممکن بود براش

حال : سوروس مثل هر روز رفت کنار اون اینه اما انگار قبل اون کس دیگه هم اونجا بود کسی جز دامبلدور نمیتونست باشه چون به هر حال اون اینه رو قایم کرده بودبا همون لحن همیشگیش شروع به حرف زدن کرد : اوه سوروس بالاخره اومدی خیلی وقت بود منتظرت بودم
- پرفسور شما اینجا چیکار میکنید
+میدونستم بالاخره پیداش میکنی و نگران همین روزا بودم که یوقت خیلی غرقش نشی ولی همونطور که انتظر میرفت تو هم مثل بقیه خودتو توی رویاهات غرق کردی سوروس بزار قبل اینکه چیزی بگی بهت بگم کهزندگی رو باید گذروند و نباید توی گذشته ها غرق شد لیلی بر نمیگرده و حتی اگر بر میگشت به بزرگ کردن پاتر و زندگیش میرسید این حقیقت تلخیه که توی زندگی هرکسی به یه شکلی هست و برای تو این حقیقت تلخ لیلی بود سوروس پس سعی نکن خودت رو تو رویاهات غرق نکن و به زندگی عادیت برگرد و همینطور دیگه هم دنبال این اینه نگرد
دامبلدور بدون اینکه منتظر حرفی از جانب سوروس باشه اونجا رو ترک کرد و دوباره اون و اینه باهم تنها شدن حرفا ی دامبلدور منتطقی بود نباید زندگیشو خرج روباهاش میکرد ولی از طرفی هم ترک ردن وباره لیلی براش سخت بود در اخر بعد از ساعت ها فکر تصمیم گرفت دوباره به زندگی عادی خودش برگرده
کارگاه داستان نویسی

•~•~•~•~•~•~•~•

سلام دوست عزیز.
به کارگاه داستان نویسی خوش اومدی!
پستت خیلی قشنگ بود. فقط در مورد استفاده از علائم نگارشی یکم مشکل داشت.
مثلا اینکه از علامت هایی مثل علامت تعجب یا سوال دو بار پشت هم استفاده نکن.
و اینکه هیچ وقت هم جملاتتو بدون نقطه تموم نکن.
ولی به جز اینا ایراد خاصی نداشت.
امیدوارم تو سایت موفق باشی.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط تری بوت در تاریخ ۱۴۰۱/۶/۲۱ ۲:۲۷:۵۷






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.