هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ پنجشنبه ۱۴ مهر ۱۴۰۱
#1
نام : بندن

سن: چند صد قرن ناقابل

تاریخ تولد:

جنسیت: اهم خب چیزه... جنسیت دیگه چه کوفتیه؟ خنثی....؟

رنگ چشم: بسیار خوش رنگ...

قیافه: خیلی جذاب و خوش قیافه و ساحره کش در حدی که اگر ماسکمو در بیارم نصف جمعیت جامعه جادوگری به سوی مرلین می شتابند!

گروه : زیر سایه ارباب، اسلیترین

شغل: پیک مرگ... اهم یعنی چیز...چیزه... دریافت روح به صورت سانتریفیوژی و انتقال آن به دنیای مردگان

مو : بی مو! اصن مگه موجود فانی دونپایه ای هستم که نیاز به مو داشته باشم؟

ظاهر کلی :
خیلی خوف و خفن و ترسناک در حدی که اصلا منو از دور میبینن روحشون خود به خود از بدنشون در میاد !

چوبدستی: به جای چوبدستی از عصام استفاده میکنم! بسیار بلند و تیز...

علاقه ها: استراحت کردن،و باز هم استراحت کردن.

توانمندیها : قبض روح با سرعت بالا - خدمت به ارباب تاریکی- آشپزیمم خوبه- مسابقات شمشیر بازی با چنگک - دارای عنوان قهرمانی برای ورزش پرش از روی مانع با ویلچر- توانایی گفت و گو با حیوانات و انسان ها

معرفی کوتاه ( خیلی خیلی بلند!):
بندن پیک مرگ بسیار خوشتیپ و دلربا، حدود چند صد قرن پیش در خانواده تنگدست... یعنی چیزه، بسیار پولدار چشم به جهان گشود. پدر او بندن بزرگ، پیک مرگ بسیار مشهور و متبحری است!
وی کار خود را ازسال 156039860403034 قبل از میلاد به عنوان جاروبرقی روح (پیک مرگ) شروع کرده و با سابقه درخشان قبض روح افراد مشهوری مانند: مرلین،سالازاراسلیترین، هلگا هافلپاف، ژولیوس سزار، اسحاق نیوتن، گودریک گریفندور و ....
کار خود در بخش مکش و انتقال روح را ادامه می دهد.
در دوران کاری بینظیر خویش ،او بار ها برای گرفتن جان ولدمورت راهی نقاط مختلف شد. اما هر بار برای این کار آماده می شد، هورکراکسی از نا کجا آباد پیدا شده و کار او را به تعویق می انداخت. بنابراین وی تصمیم گرفت تا کمتر فشار و استرس این وظیفه خطیر را بر دوش بکشد، او نام ارباب تاریکی را از لیست خود خط زد و در زمره خدمت گزاران او وارد شد.
چندین سال بعد فرد بزهکاری بنام گیلدروی لاکهارت با بیان داستان ساختگی، از این قرار که او توانسته است تا با لبخند، از شر بندن خلاص شود، قصد خدشه وارد کردن به کارنامه ی سیاه و لجنی این پیک مرگ زحمتکش را داشت. که با اقدامات به موقع مسئولین به خاک سیاه نشسته شد تا درسی باشد برای تمام افراد سودجو!
بندن جهت تفریح و کار فوق برنامه هفته پیش نامه ای جعلی از طرف هاگوارتز برای خودش ارسال کرد و وارد هاگوارتز شد. باشد که افتخار آفرینی های وی در عرصه های مختلف و مثال زدیم ادامه یابد...

تایید شد!
خوش اومدی.


ویرایش شده توسط nox در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۴ ۲۰:۰۴:۵۱
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۵ ۱۴:۲۹:۱۸


پاسخ به: سال اولی ها از این طرف: کلاه گروهبندی
پیام زده شده در: ۱۰:۰۶ سه شنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۱
#2
کلاه عزیززززززز
باورم نمیشه که بالاخره نشستی رو سرم!
تاحالا شده خفه شی؟ ینی اگر کسی حموم نرفته باشه؟
یا مثلا شده موهاشون تو حلقت گیر کنه؟
کله کی بوی قرمه سبزی می داد؟
شده نتونی کسی رو گروه بندی کنی؟
کسی هست تورو حموم ببره؟ تو تمام این سالا حموم رفتی؟
صبر کن ببینم! ممکنه باعث انتقال شپش بشی؟؟
ببینم اصن سال به سال تنهایی چیکار میکنی؟
نکنه با کلا پروفسور مک گونگال…
اهم! خب چیزه.
اگر نگران این مواردی باید بهت بگم که اصلا نگران نباش چون همین الان حموم بودم.
و خب میتونم کارت رو تو انتخاب کردن گروه راحت تر کنم…
از اونجایی که فوتبالی نیستم و از رنگای قرمز و آبی خوشم نمیاد نظرت چیه بین اسلایترین و هافلپاف برام انتخاب کنی خودت؟!
البته که مطمئنم خودت بهتر میدونی چی بهتره پس…



اسلیترین!

مرحله بعد: انتخاب یک شخصیت از لیست شخصیت های گرفته نشده و معرفی آن در تاپیک معرفی شخصیت.


ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۳ ۲۱:۳۷:۴۵


پاسخ به: کارگاه داستان نویسی
پیام زده شده در: ۱:۰۱ جمعه ۸ مهر ۱۴۰۱
#3
تصویر شماره 8 کارگاه


خورشید رو به غروب بود و آخرین اشعه های باقی مانده از روز بر روی چمن های خاکستری خانه ریدل ها افتاده بود.
مرگخواران هر کدام در گوشه ای مشغول به سرگرم کردن خودشان و طفره رفتن از انجام وظایفشان بودند.وضعیت اتاق اصلی عمارت نیز، تفاوت چندانی با دیگر اتاق ها نداشت. ولدمورت با بی حوصلگی روی صندلی چرمی پوسیده اش لم داده بود،به سقف نگاه می کرد و هر از چند گاهی پشه ای را که به این طرف و آن طرف می رفت را میپایید.
این غروب کسل کننده تنها گریبان گیر ساکنان عمارت ریدل ها نبود و اعضای محفل ققنوس را هم درگیر خود کرده بود.
دامبلدور در دفتر کارش قدم می زد و هر از چند گاهی جهت رفع بی حوصلگی دستی بر روی ریش های نقره ای فامش می کشید.
گویی همه منتظر پایان این روز نه چندان جالب بودند.
--------------------------------------

-باورمان نمی شود یک روز چقدر میتواند برای ما که ارباب جهان هستیم خسته کننده باشد. نه مرگی و نه شکنجه ای هیچ تفریحی نداریم.

در همین حین صدای دویدنی از دور نزدیک به اتاق شد و رودولف، یکی از یاران وفادار ولدمورت، نفس نفس زنان وارد اتاق شده و جلوی صندلی که ولدمورت در آن لم داده بود تا کمر خم شد.
-ارباب!!! اربااااااب... یافتم. بالاخره یه ایده بی نظیر به ذهن حقیرم خطور کرد.
-رودولف، اگر منظورت از ایده بی نظیر همان ایده هایی است که تابستان گذشته باعث کشته شدن تعدادی از یارانمان شد ، بگو تا دستور دهیم تا حداقل مغزت را برای شام نجینی مان سرو شود بلکه سودی از تو به ما که ارباب جهانیم برسد!

رودولف که از تصور مغز له شده اش که در ظرف غذای نجینی ریخته می شد وحشت کرده بود سرش را تکان داد و با لکنت گفت:
-ار.. ارباب نظرتان درباره سرکار گذاشتن محفلی ها چ..چیست؟
- رودولف چرا چرت و پرت محض تحویلمان می دهی؟ گویی ما احمقیم و نمی دانیم تمام محفلی ها شاغل هستند، حتی اگر هم نباشند مطمئنیم آن دامبلدور نادان با پارتی بازی آنها را وارد آن مدرسه نه چندان حرفه ای جادوگری که قابل ذکر است زمانی خودمان هم آنجا به تحصیل با دود چراغ میفرمودیم، می کند.

رودولف با سردرگمی نگاهی به اربابش انداخت و درحالی که به چرایی وجود جهان و زمان می اندیشید گفت:
-ارباب منظورمان شوخی است، شوخی مشنگی، نظرتان چیست که نامه ای برایشان بنویسید و این گونه حوصله مبارکتان را از سر رفتن محافظت کنید؟
-ایده ات آنچنان هم که به نظر می آید بد نیست رودولف... نامه ای طولانی برایشان می نویسیم و سپس به مغز کوچک آنها می خندیم......

پس از حدود نیم ساعت از خنده های شیطانی ولدمورت، رودولف قلم و کاغذ مخصوص که طلسم شده بود تا به این راحتی ها باز نشود را، به نزد لرد سیاه آورد و بعد از اعلام آمادگی ولدمورت آن را با جغدی مستقیم روانه دفتر دامبلدور در هاگوارتز کرد.
--------------------------------------
- اوه هری تو اینجایی؟
-پروفسور این چهلمین باریه که این جمله رو تکرار می کنید.بله من اینجام و تمام اعضای محفل هم همینجان اگر براتون سواله....

دامبلدور برای بار چهلم سرش را بالا آورد و به چهره محفلی های بی حوصله نگاه کرد. دستی برریش هایش که حالا بعد از بار ها کشیده شدن دست بر رویشان ، چندادن پرپشت نبودند کشید و باز هم به بیرون خیره شد.
در همین هنگام بود که جغدی با سرعت یوزپلنگ، خودش را به شیشه کوبید،
و کوبید....
و کوبید.
وکوبید.....
دامبلدور پنجره ی ترک خورده دفترش را باز کرد و جغد بخت برگشته را به داخل کشید، نامه ای که در چنگال هایش داشت را آزاد کرد و او را مستقیم از پنجره به بیرون انداخت.
-پروفسور....نه....
-خدای من! جغده مرد؟
-سیریوس از کی تاحالا حامی جغد ها شدی؟
-از وقتی که تو بر علیهشون اعلامیه پخش...

دامبلدور که گویی تا الان تمام حواسش به نامه بود، سرش را بالا آورد و از پشت شیشه های عینکش نگاهی تهدید آمیز روانه اعضای محفل که درحال بحث بر سر جغد ها بودند، انداخت و گفت:
- تام. نامه از طرفه تامه...
-پروفسور! تام و جری؟ اوه خدای من اونا خیلی معروفن شما میشناسیدشون؟
-تام ریدل رو میگم رون! ولدمورت...

رون با شرمساری نگاهش را از چشمان نا امید دامبلدور دزدید و به سویی دیگر نگاه کرد. محفلی ها با کنجکاوی تمام به نامه خیره شده بودند، که ناگهان دامبلدور در حرکتی ناگهانی شمشیر گودریک گریفندور را از محفظه اش در آورد و مشغول ور رفتن با نامه شد.
-پ..پروفسور چرا.. چرا با شمشیر؟
- اینجوری خیلی خفن تر و هیجان انگیز تره هری. اینطور فکر نمیکنی؟مخصوصا که نامه از طرف تامه!

هری که گیج شده بود به نامه ای که حالا پاکتش با شمشیر پاره شده بود نگاه کرد. دامبلدور با دستانی لرزان نامه را باز کرد. همه نفس ها در سینه حبس شده بود.
بعد از مدتی نسبتا طولانی ،هرمیون که جرات حرف زدن پیدا کرده بود با صدایی که به زور شنیده می شد گفت:
-پروفسور تو نامه چی نوشته؟

دامبلدور سرش را بالا آورد و با چهره ای که نا امیدی در آن موج میزد، گفت:
- خالیه! نامه هه خالیه...
--------------------------------------
در همین حین صدای قهقهه های بلند ولدمورت از خانه ریدل ها شنیده می شد و سکوت شب را که به تازگی فرا رسیده بود را می شکست.
- یو ها ها ها ها..... سرکار گذاشتیمشان...سر کار گذاشتیمشااااان.


پایان

خیلی خوب و بی نقص نوشته بودی. توصیف هات کامل و دقیق بود و طنز قشنگیم داشت.

تایید شد!

مرحله‌ی بعد: گروهبندی!


ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۰ ۲۱:۴۲:۳۱
ویرایش شده توسط کتی بل در تاریخ ۱۴۰۱/۷/۱۰ ۲۱:۴۴:۰۸






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.