هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل

صفحه‌ی اصلی انجمن‌ها


صفحه اصلی انجمن ها » همه پیام ها (لرد ولدمورت)



Re: ستاد مرکزي حذب ليبرات دموکرات جادوگرياليستي
پیام زده شده در: ۱۹:۰۲ پنجشنبه ۱ دی ۱۳۸۴
#1
نقل قول:
عله:سلام بر عزيزانم!.....بايد بهتون بگم كه با بد كسي در افتادين بچه ها!....شما يه مشت دام هستين كه در دشت جادوگران آرام گرفتيد و ميچريد!...اما!....من آتشفشانم!...من زلزله ام!...من خداي رولم!...شما هيچي نيستيد!...من با يك دكمه همتون رو حذف كاربر ميكنم!......


نقل قول:
عله:....اگه من نبودم اين سايت نبود!...من به تنهايي اين سايت رو ساختم!....حتي حاجي و مملي هم مديريت بلد نبودند و از سايت پرتشون كردم بيرون...اون وقت شما ها!.....


نقل قول:
عله:....من شمارو تربيت كردم!...شما بچه هاي منيد!...اگر من نبودم.....


سلام...اين روش اصلا روش درستي نيست...
همه ميدونيم عله كي هست و خودتون هم خوب ميدونين كه منظورتون چيه و الخ....پس نگين اين چيزها در رول نوشتيم ايرادي نداره...مثل اين ميمونه كه بنويسيم:

ويليام ادوارد: سجاد كثافت...بي شعور..نفهم و بوق...فحش هاي ناموسي....دماغ گنده عوضي...

تابلو كه كسي اينجور بنويسه قصد و هدف خوبي نداره و داره به نوعي چهره طرف رو خراب ميكنه...!

پرداختن به حاشيه سايت در رول زيبا است ولي حد و مرزي داره...!مثلا:
دامبل:من ناظر هفت تا فرومم...مثل من پيشرفت كنيد
ولدمورت:من پشيزي نيستم كه بخوام نقد كنم...ولي من غول نقد هستم
كريچر:جو مديريت منو گرفت...يكي منو نگه دارههههههههههه....
و الخ...

اينا حواشي هستن كه ميشه گفت مجوز استفاده ازشون هست(مثال آوردم)...با كمي فكر و وجدان ميشه فرق بين اين دو نوع حواشي رو فهميد

درسته گفتيم اينجا ميخواييم ضد وب مستر قيام كنيمو شما هم بايد پستهاي ضد وب مستري بزنيد...ولي بي احترامي به وب مستر هاي محترم سايت رو نميپذيريم...!

هر گونه عقيده در مورد هر كدوم از اعضاي سايت داريد داشته باشيد...خوش به حالتون...ولي دليل بر بي احترامي به ديگران و مخصوصا بزرگتر(چه از نظر سني و چه از نظر تحصيلات) نميبينيم...!

يك نفر:فلاني قبلا همين حرفارو توي رول تو پستاش زده...خب...پس منم ميتونم بزنم...

هر كسي هر چي گفته دليل بر اين نيست كه شما هم اونو بگي...دليل بر اين نيست كه با معيار هاي اخلاقي جور باشه...شايد طرفي كه نوشته هيچ مديري نبوده كه نگاه كنه و برخورد كنه باهاش...و چون برخورد نشده نميشه گفت كه كارش درسته....ببين اول با معيار هاي اخلاقي خودت و با وجدانت كنار مياي؟ببين قوانين رو رعايت كردي؟توهين چه مستقيم و چه غير مستقيم به اعضا خلاف قانون رول پلينگه...

چون يكي از چهار بنيان گذار اين حزب هستم اخطار اخطار...!پاي بنيانگذاران گيره اگر توهيني بشه...چون مجوزش به شرطي بود كه نزاريم توش توهيني بشه...!اخطار كه از اين پس هيچ گونه توهيني در پستاتون نباشه وگر نه برخورد جدي ميشه...!چه طرف وب مستر باشه و چه ويليام ادوارد...!

با احترام...فعلا مجهول



اگه برید به پست من که برای عضو گیری بود ذکر شد بود هر گونه توهین شدیدا برخورد میشه!!!...پس دفه بعدی حواستون جمع باشه تا کجا پیش می رید...


ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱ ۱۹:۴۹:۵۳
ویرایش شده توسط آنتونين دالاهوف در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۱ ۱۹:۵۱:۳۴
ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲ ۱:۱۷:۳۲


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۰:۵۴ چهارشنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۴
#2
نام کامل:سرژ تانكيان
گروه:اسليترين

معرفی کوتاه:من خواننده گروه سيستم آو ا دون يكي از گروه هاي موسيقي جادوي هستم....قتي از ايران گذر كرديم دزد هواي هاي (سوار بر جارو) تمام پول هاي مارو زدند...ما مجبور شديم در لندن فرود بياييم و به كسب پول بپردازيم تا به سرزمينموم ارمنستان برگرديم...ولي موندگار شديم در لندن...در انخابات وزير طرفدار گيلدي بودم ولي بعدا بهش خيانت كردم جز يكي از بنيان گذاران حزب ليبرال دموكرات شدم و وزير رو عوض كردم...اين سابقه خيانتم بود
سابقه جو زدگي:يه گروه زديم اوايل به نام اچ سي او هيچي ديگه..خودتون بهتر ميدونين...
سابقه عشقي:يه مدت عاشق پاتريشيا بودم و در گروه زز ها قرار گرفتم...ولي بعد از گم گور شدن مشكوك پاتريشيا دجار ياس فلسفي از نوع ززي شدم و قاتي كردم...

اينو قبلا نوشتم دوباره زدم



Re: رویارویی با ناظران دیاگون
پیام زده شده در: ۲۳:۳۳ سه شنبه ۲۹ آذر ۱۳۸۴
#3
سلام

من با تاپيك گيم نت هيچ كشكلي ندارم ولي با محتواي پستهاش مشكل دارم...اگر قرار باشه همينجور ادامه پيدا كنه اينجا به جاي سايت«جادوگران» ميشه سايت«بروبچز با مرام»...!
تو اون دو پستي كه تاحالا خورده هيچ گونه جادوگري و يا ربطي به دنياي هري پاتر و جادو نديدم...!خيلي عادي كه يارو ميره گيم نت چهارتا تيكه هم ميپرونه؟اين كجاش رول پلينگ هري پاتريه؟

ديگه داره زياده روي ميشه...حالا درست بود چو چانگ گفت كه چه اشكالي داره كه كلاس رقص باشه؟...و امثال اينا...ولي نه اينكه اينگونه رك بگيم دارن با كامپيوتر كار ميكنن...! اين سوژه ها به اندازه خودش زيباست نه تا اين حد ديگه...!
ميتونين خيلي زيبا تر گيم نت رو به وسائل جادوگري ربط بدين...يا اصلا با كمي خلاقيت اسم تاپيك رو هم از «نت» به چيزهاي ديگه اي مثل(مثال آوردم...گيزر ندين)«گيم جت» يا هر چيز ديگه اي كه حد اقل با گيم نت عادي فرق داشته باشه...!ميتونين بجاي اينكه تو كامپيوتر بازي كنين خودتون افراد بازي باشين...و مسابقات بازي بزارين كه البته سوژه قديمي هست...
زننده تاپيك اتفاقا يكي از مرگخوارهام بود(!) و خيلي هم دوستش دارم...ولي از ناظر ميخوام كه يك تذكري به زننده تاپيك بده كه به اين روال ادامه نده كه باعث منحرف شدن جو رول پلينگ هري پاتري به سمت رول پلينگ غير هري پاتري و عادي ميشه...!

كلا از ناظر تقاضاض دارم كه توجه كنه به اين مساله...چون تاپيك جديد و خوبي هست و چنين سوژه خوبي حيفه كه منحرف بشه...!
من نظرمو گفتم...معذرت ميخوام اگر فضولي كردم...با تشكر



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۱:۲۰ پنجشنبه ۲۴ آذر ۱۳۸۴
#4
اول از همه بگم كه من پشيزي نيستم و هيچ ادعاي ندارم...درسته كه نقد ميكنم ولي دليل نميشه كه ادعام بشه...!همتون استادهاي منين...مرلين...چو..رون...هرپوي...سوروس...كوييرل...و اعضاي تازه واردي كه در اينده استاد ميشن...اگر در نقدي احساس ميكنين زيادهر يو كردم و مثلا پارو از گليمم دراز تر كردم همينجا عذر ميخوام...

به نرمي ريش مرلين آغاز ميكنم

مرلين:

جناب ديگه پست نزن اخه من چطوري پستت رو نقد كنم؟نميشه بزور كه ايراد گرفت...تك تك جمله هاش جذاب و زيبا بود...قصدت از زدن اين رول چي بود؟...حوصلت سر رفته بود ميخواستي كمي از خودت تعريف بشنوي؟يا اينكه ميخواستي بگي كه همه رو قورت ميدي؟
(فقط يك نكته اي كه منو اذيت كرد اون توضيحات زياد درون پرانتز بود...بعضي هاش مثل«گاميد» و «كلك ميدونه ابري تو آسمون نيست!‌ به جون تو اگه هوا يه ذره ابر داشت عمرا از اين حرفا ميزد» به نظر من جمله دوم لزومي نداشت كه وجود داشته باشه..!)


هلن:

آفرين...مشخصه كه پتانسيل لازم براي نوشتن بهترين رول هارو داري...اين روحيه وفاداري به كتابتو تحسين ميكنم...بسيار زيباو طبيعي،ارتباط هاي آدمهاي كه اونجا حظور داشتن رو نشون دادي...!
واقعا به براي اولين نمايشنامه جاي اميدواري...غول هاي نويسندگي در پستهاي اوليشون اينگونه نبودند...افتضاح بودند...ولي تو مشخصه كه استعداد زيادي داري...!فضا سازي متعادل و زيباي هم بكار بردي
فقط به نظر خودت موضوع نوشتت بي ربط به عكسي كه من گزاشتم نبود؟
و همچنين اگر هم خواستي بيربط به عكس بنويسي(كه اميدوارم اينطور نباشه) در اون صورت هم موضوع اين نمايشنامت از جذابيت كافي برخوردار نبود...!سعي كن از سوژه هاي جالب تري و اتفاقات مهيج تري استفاده كني...!
يك راهي بهت پيشنهاد ميكنم براي اينكه در خلال موضوع نمايشنامت اتفاقات فرعي جالبي رو قرار بدي تا جذابيت نوشته بيشتر بشه: در روز هر اتفاق جالبي كه برات ميافته يا هر حرف جالب(خنده دار،فلسفي و غيره...فرقي نداره..فقط بدرد بخور باشه) يا سوژه اي از كتابي...اتفاقي و يا داستاني پيدا كردي روي يه چيزي بنويس...فقط خلاصه بنويس كه بعدا وقتي اولين كلمه رو بخوني تا آخر يادت مياد...چ

و هر موقعي كه خواستي پست بزني ببين كه كدوم يك از اين اتفاقات به موضوع نوشتت نزديك تره و بيشتر به سوژش ميخوره...بعد اون جمله يا اتفاق را وارد نوشته كن...!اين روش براي قوي شدن رول نويسي خودت خيلي خوبه...بعد ها كه رول نويس ماهري شدي ناخوداگاه از مغزت سوژه تراوش ميكنه..فقط براي اوايل كه چون ممكنه از كمبود سوژه رنج ببري ،اين روش رو امتحان كن...!
بعد از نوشتن نمايشنامه يك بار اونو بخون و جاهاي كه بنظرت اضافه است و باعث خسته كردن خواننده ميشه رو حذف كن...!سعي كن با چشم سوم بخوني...يعني بيرف بخون...ببين اگر كسي همچين مينوشت و تو ميخوندي خوشت ميومد؟

با اين نمايشنامه اي كه زدي آينده درخشاني در رول برات پيشبيني ميكنم...موفق باشي


سوروس...خادم مشكوكم:

رولت زيبا بود...هم سوژش هم نحوه جلو بردن داستان...همچنين ديدت نسبت به عكس...جالب بود...واقعا خوشحالم كه اينچنين رول نويسهاي در رول پلينگ سايت حظور دارن...!

هميشه عادت داري ضد حال بنويسي...توي رول اصلي هم هميشه ضد حال مينويسي...آخر رول هميشه اعصاب آدم شپلخ ميشه...اين سبك نوشته هاتو خيلي دوست دارم...سعي كن بيشتر پرورشش بدي...!
نكاتي كه وارد رولت كردي خيلي خوب بود...مثلا وقتي هري گفت حيف شد كه ديگه نميتونه مخفيانه بره جنگ ولدمورت...!شوخي با نكات كتاب هميشه سوژه هاي جالبي رو بدنبال داره...!
فقط فكر نميكني يخورده ديالوگهاش زياد بود؟مخصوصا اوايل داستان...صبر كن...فكر نكن كه ميگم ديالوگ هارو كم كن..اتفاقا همين سبك خوبه...چون كه خواننده خسته نميشه..اويل داستان ديالوگ فراوون و آخر داستان توصيف صحنه..فقط اون تذكر رو اول دادم كه يك زماني شيطون گول نزنه كل رول بشه ديالوگ...تا همين حد نه تنها خوبه..بلكه عاليه...!


كوييرل...مرگخوار اغفال شده توسط خودم...چه در كتاب و چه در سايت اغفالت كردم و به سمت خودم كشوندمت...واي من چقدر باحالم...حس ميكنم از درون شبيه آتشفشان شدم...برام نوشابه باز كنيد خيلي گرممه...!:

اولين پستت با اين سبك رو كاملا يادمه...در خانه هاي هاگزميد زده بودي...خودم هم پستت رو نقد كرده بودم...موضوع پستت هم اين بود كه صبح بيدار ميشي يه چوبدستيت زير پات ميشكنه...در آخر ميفهمي كه اين چوبدستي شكسته رو براي يكي درست كرده بودي و به زودي بايد بهش ميدادي...طنز موضوعي داشت براي همين خسته كننده نبود...!

قدرت فضا پردازي و توصيف صحنه تو بر هيچ كس پوشيده نيست...و اين سخته كه رول رو بدون ديالوگ بنويسي...و واقعا بايد آفرين بگيم...!اون قسمت آخر و رفتن هري به سمت جيني خيلي جالب بود...ترسيدم يه موقع با هم سخت وارد گفتگو بشن.خوب شد بد عنق اومد.
ولي به نظر خودم(اين نظر منه...و حتي منتقدين حرفه اي هم نقد هاشون كمي سليقه است چه برسه به من) اگر يخورده بيشتر ادامه ميدادي كسل كننده ميشد(و خودت هم اينو بهتر از من ميدونستي و بر اساس تعادل هاي اين سبكت نوشتي تا در حين زيباي كسل كننده نشه)
به نظرت اگر در يك تاپيك رول نويسي،مخصوصا تاپيكهاي كه اعضاي رول پلينگ پست هاي هم رو ادامه ميدن چهار پست و فقط چهار پست پشت سر هم با اين سبك نوشته بشه خسته كننده نميشه؟سعي كن بي طرف به اين موضوع نگاه كني و خودتو جاي خواننده بزاري...ايا به نظرت اين رول از فقدان چند ديالوگ حتي كوتاه رنج نميبره؟
اون پستت تو خانه هاي هاگزميد خسته كننده نبود به دو دليل:1-سبك جديدي بود و تنوع محسوب ميشد2-از طنز كافي برخوردار بود...!
به نظر خودت اين رول بيشتر موفق بود يا اون رولت در خانه هاي هاگزميد؟چرا؟


چوچانگ...چقدر تو فيلم4 بيريخت بود؟اه اه...چطوري هري عاشفت شده بود؟درسته ميگن چشم عاشق كوره ولي تا اين حد:

باب...گوشم تركيد...اينقدر بوق نزن...اي بوق موق بوقي...اينقدر از واژه بوق استفاده نكن.كر ميشيم ها...!
جالب بود...جالبيت به تمام معني...البته سطح رولهايت خيلي بالاتره...اينم فقط ميتونم بگم خيلي خيلي خيلي جالب بود...
سوژش هم جالب بود...البته ميشه گفت جالب و باحال.
طنز به اندازه كافي داشت...چي بگم ديگه؟اره..خيلي باحال بود...كلي حاليدم...رول هات خيلي پخته شده...الان زمان اينه كه از اين شختگي استفاده كني و شيوه هاي جديد بياري...سبك هاي جديد...يه چيز تو اين مايه ها كه تو مضات بزني«چو چانگ با رول پلينيگ تغيير يافته برگشت» از اينا قديم ها براي جلب توجه زيا ميزدن...!نمونشم كرام
تو استاد مني...من كه نميتونم ازت ايراد بگيرم...!فقط از اون جمله آخر زياد خوشم نيومد..اين قضيه شخصي بعدا باهات حل ميكنم...چي داداششششششش؟حرف غيرت اومد وسط؟

yuna اول از همه..ايول از امضا...آخرت خفنيه...آفرين...مرگخوار خوبي ميشي:

خيلي زيبا و جالب بود...!سوژش عالي بود...همچنين توصيف صحنه...ديالوگ ها...و باز هم ميگم..سوش عالي بود...واقعا لذت بردم...آفرين...چه رول نويس خوبي كشف شد...ببينم اگر عضو ايفاي نقش شدي سريع بيا مرگخوار بشو باهت كار دارم...نبايد همچين ذخيره اي رو از دست داد..

هر چي فكر ميكنم ايرادي توش نميبينم...


رون ويزلي..اي آلبالووو:
گفتم از زواياي مختلف...نه ديگه اين زاويه..زدي تو خال...ايول...خيلي حال كردم...مطمئنم هر كسي هم خونده باشه حال ميكنه...رفتم دوباره عكس رو ديدم كلي خنديدم...و آفرين گفتم به اين نكته بين بودنت...
باب...همه جاش باحال بود...تك تك ديالوگ ها...همه چيز...فقط فكر نميكني اگر كمي توصيف سحنه داشت بهتر ميشد؟!...
باب...تو بهترين نويسنده در رول بهت راي دادم ديگه...اگر اشكالي در نوشته هات ميديدم عمرا بهت راي ميدادم...!


هرپوي تميز(ورژن حمام رفته...من چقدر با نمكم):

سوژش عالي بود..واقعا غير منتظره...من افسوس ميخورم كه ديگه زياد تو رول فعال نيستي...اخه اين سوه هاي ناب خيلي بدرد ميخورده...اون تيكه آخرشم كه هرميون گفت كه از بس دنبال هوركراكس ها دويدي نميتوني راه بري آخرت تيكه بود...كلي حالي به حولي برديم!

فقط اي كاش يخورده طرز حرف زدن هري رو واقعي تر ميكردي...مثلا رون اينجوري رحرف بزنه اشكالي نداره ولي هري ديگه نه...!البته اينم ميتونه يكي از زيباي ها باشه...ولي اگر زياد تكرار بشه رول پلينگ بيمار ميشه...!
به قول استاد هرپوي:هرکجا هستم باشم، به هر حال هر روز صبح زود باید برم مدرسه !


مينيميني عزيز كه جانم فداي تو...قربان اين شناسه و چشمان آواتار تو:

عزيز..نبايد نوشته هاي قبلي رو ادامه بدي...بايد يك نمايشنامه مرتبط با اون عكسي كه صفحه قبل گزاشتم بنويسي...!حالا فعلا ننويس تا عكس جديد بزارم...
در ضمن..پستت عالي بود..هيمن مقداري هم كهنوشتي نوشن دادي استعداد نوشتن رو داري...اگر عضو ايفاي نقش بشي يك تاپي هست به نام«برج وحشت»...اونا مخصوص داستان هاي ترسناكه...ميتوني اونجا خوب فعاليت كني...!آفرين




خب..ملت جادوگر...منتظر عكس بعدي باشيد...!



Re: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ یکشنبه ۲۰ آذر ۱۳۸۴
#5
ترين شدن يا ترين نشدن...! مسئله اين نيست...! جور ديگر بايد ديد(ترين=بهترين هاي سايت)

به گزارش خبرگذاري سياه_كه از چندي پيش شروع به فعاليت كرده_ مرحله معرفي نامزدهاي ترين ها در جامعه جادوگري به پايان رسيد و نظر سنجي ها در «مكان»هاي مختلف شهر پخش شد...!

به ظاهر هيچ مشكلي در اين اقدامات پيش نيامده است...ولي مسئله اين نيست...! به آن سوي خبرها بايد مراجعه كرد

اختلافات بسياري در بين نامزدها وهمچنين طرفداران اين نامزد ها پيش آمده...!

به گزارشي كه خبرنگار ما«زاخارياس اسميت» و دوستانش گرفته اند دقت كنيد...!:
___
دوربين روي يك قصر سوخته و منفجر شده زوم كرده...چهار عدد دختر و يك عدد پسر با موهاي بلند و چهره رنگ پريده جلوي دوربين در حال خاله بازي هستند

كتي:زاخي..اون دوربينو ول كن بيا خاله بازي...
زاخي:نميشه..من مسئوليت دارم...قراره در آينده آلبوس دامبلدور بشم...بايد 7 تا فروم رو بگردونم...مدرسه هاگواترز رو فعال كنم...روزي 20 تا رول و 10 تا پست غير رول بزنم و به همه جا فضولي...چيز..رسيدگي كنم...من به خودم افتخار ميكنم...بچه ها...شما هم بيايين مثل من پيشرفت كنين...شايد سال بعد من شدم ملكه انگلستان...!
كتي بل را جو پيشرفت زاخارياس ميگيرد و كله عروسك خود را تبديل به ميكروفون ميكند و جلوي دوربين شروع به حرف زدن ميكند:سلام بينندگان عزيز...چندي پيش شايعه شده بود كه اسمشو نبر براي پيروزي در راي گيري ترين هاي جامعه جادوگري به لوسيوس مالفوي(اون پسر مو بلند كه گوشه تصوير بود با شنيدن اين اسم با خشانت به كتي بل نگاه كرد) دستور داد كه نارسيسا بلك يا همون نارسيسا مالفوي(رگ گردن اون پسر مو بلند زد بيرون) را سر به نيست كند...!چند مدتي است كه خبري از نارسيسا بلك نيست...ما براي پي بردن به واقعيت جريان مشكوك به قصر خانوادگي او آمديم و شاهد منظره متاثر كننده اي بوديم...بله...قصر مالفوي با خاك يكسان شده و علامت شوم بالاي آن در هواي در حال عربده كشيدن است...! اسمشو نبر كه خود را بهترين نويسنده در رول ميدانست و حتي در آخر سالي كه مسابقات سه جادوگر برگذار شد با عله_معروف به آتشفشان_دست به يقه شده بود كه ايا او بهتر مينويسد يا او ،براي رسيدن به اين مقام دست به هر كاري ميزند و هر مانعي را از سر راه برميدارد...!حالا ميخواهيم با پسر نارسيسا بلك مرحوم كمي تا مقداري چت كنيم...!دراكو جان..نظرت در مورد اين حركت اسمشو نبر چيست؟
دراكو مالفوي(همان پسر موبلوند) با گريه به جلوي دوربين ميايد:حتي..حتي..براي ما هم ارزش قائل نيييييست.....اهواهو..(گريه)...من ديگه قهرم...من به نمايندگي ملت قهرم...اهو اهو...كنفرانس بزار (_____)....
ناگهان لوسيوس مالفوي جلوي دوربين ظاهر ميشود و دراكو را بلند ميكند و با تنبيه بدني قصد دار خارج شود
كتي:بخشيد جناب مالفوي..ميشه چند كلامي با شما صحبت كنيم؟
لوسيوس:اخ جييون...معروفيت...قدرت...چرا كه نه؟
كتي:خب..نظر شما در مورد اين حركت اسمشو نبر چيه؟راستي...
رنگ صورت كتي مثل كچ شد...پاهايش لرزيد
كتي:فكر كنم اسمشو نبر به شما دستور داده بود...اين كار شما بود؟
لوسيوس با چهره اي مغرور و داركو به دست:بله...من براي قدرت هر كاري ميكنم...فقط ميتونم بگم كه من در تمام دوران مرگخواريتم هيچ وقت لرد سياه رو اينگونه خشمگين نديدم كه الان به خاطر داشتن رقيب خشمگين شده بود...واي به حال ملت...
دراكو در دستان پدر وول ميخورد:پدر..پدر بگو كه اصلا براي ما ارزش قائل نيست...
لوسيوس:هييسس...لردسياه تا تا دو هفته ديگه بيشتر نيست...صداشو در نيار خودم ميشم لرد...موهاهاها...
دراكو:موهاهاها...چي؟ببينم..قرار بود من بشم لرد...
كشششششششششششششش

كتي بل اين بار در مغازه اي ايستاده...گوشه مغازه هوكي و هرمايني گرنجر با هم سخت وارد گفتگو بودند...!
كتي:خب...بيندگان عزيز..همانطور كه ميبينيد اين دو در بهرتين عضو تازه وارد با هم رقيب هستند...ولي همانطور كه ميبينيد در كمال آرامش كه چه عرض كنم..فوق آرامش با هم گفتگو ميكنند و رقابت صميمانه دارند...(كتي قدم زنان به هوكي و هرمايني گرنجر نزديك ميشه)...سلام...
هرمايكي(ورژن در حال صميمي شدن هرمايني و هوكي): سلختلوم..!
كتي:تورو خدا از هم جدا بشين(و با دستش جدا ميكند)..خب..حالا خوب شد...دوشيزه گرنجر نظر شما در رابطه با اين رقابت صميمانه چيست؟
هرماين:اه..تازه داشتيم وارد جزئيات ميشديم...خروس بي محل...خب...من چون به جنهاي خانگي علاقه وافر از نوع «ويفر مينو» دارم برايم فرقي نداره كي برنده شه..!
كتي:و نظر شما اقاي هوكي؟
هوكي:خب..من هم بخاطر سياست هاي خاص همين عقيده رو در حال داشتن هستم...!(ستاد حمايت از جمله هاي غير مترقبه)
كشششششششششش
كتي بل در خيابان شلوغ هاگزميد در كنار كلبه اي كوچك و محقر كه تابلوي« انجمن مديران سايت وزين و سنگين و كلا وزنه 120 كيلويي جادوگران و ساختمان اصلي انتشارات نشر زهره » به چشمم ميخورد...
ببر پيري در گوشه پياده رو در حال دستفروشي كتاب«هري پاتر و پرنس نيمه اصيل» ترجمه خانوم گنجي
بپر پير:بيا بيا بخر و ببر...اتيش زدن به مالم...اگر ميخواهيد احساس پوچي در چاه شكمتان تجربه كنيد بياييد بخريد...بيا بيا..سه تا صد...اقا بيا بخر..تورو خدا...زن و بچه گرسنن...
يكي از مديراي سايت جادوگران از در خروجي اون كلبه با چهره اي عصبي و قرمز خارج ميشه
مدير:ببر پير...پول ما چي شد؟اين همه تبليغ كرديم تو سايت وزينمون...پول بده...
ببر پير با چشم هاي معصوم به مدير نگاه ميكند و دست در جيبش ميكند و مقداري خاك اره بيرون مياورد...!
ببر پير:به ارواح خاج جدم الان به اندازه يه گربه تازه بلوغ شده هم پول ندارم...!
كاربري جو زده در جلوي انها قرار ميگيرد:سلام من ننيل 15 هستم...دارم بهترين نويسنده در بحث هاي هري پاتري ميشم..براي كسب مقامم ميخوام چند تا فحش بدم...اي بوق...بوقيانوس...بوقليشن...شما مگه بوقين نميفهمين كه كپي رايت چه بوقيه؟...بوق..بوق
مدير دست در (____) ميكند و منوي مديريت را جلو مياورد:اه..اعصاب ندارم...حذف كاربر...
كتي بل رو به دوربين:فكر نكنم احتياجي به توضيح باشه...! اتفاقات ديگر نامزدها را در برنامه هاي بعد به نميدونم چيچي شما ميرسانيم...!...حالا زاخي...بيا دير شد...تو نقش داماد رو بگير....
زاخي دوربين رو پرتاب ميكند:اخ جون...خاله بازي...!


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۹/۲۱ ۱:۱۶:۴۰


Re: ستاد مرکزي حذب ليبرات دموکرات جادوگرياليستي
پیام زده شده در: ۲۱:۱۹ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴
#6
افرادي كه قبول شدند:

1)لوسيوس مالفوي
دليل:مرگخوار است و پارتي اش كلفت تر از ان...!
2)آلبوس دامبلدور:
دليل:سه متر رول نوشت حوصله ندارم بخونم...!بگم قبول كه دلش خنك باشد كه بعد از مرگ هم ميشود فعاليت كرد...!
3)رون ويزلي
دليل:چون تو بهترين نويسنده در رول به او راي دادم و پارتي اش كلفت تر از آن...!
4)ويكتور كرام
دليل:چون شناسه خود را دوست داريم...!
5)پرفسور كوييرل
دليل:چون او خورده حسابي با عله دارد و من،لرد ولدمورت، هم ميخواهم سر به تن هري پاتر نباشد ،پس هدفمان يكي است و پارتي اش از آن كلفت تر...!
6)هكتور
دليل:بايد به جوانان ميدان داد...!!

و اعضاي كه رد شده اند:

1)كريچر
دليل:ما چهار ستون اصلي حزب،بنيان گزاران حزب، تصميم گرفتيم كه در اين دوره از فعاليت حزب مقدس ليبرا«ت» دموكرات جادوگرياليستي گونه هاي از اعضا را قبول نكنيم...يكي از گونه هاي فراوان «كاربر ارزشي» است و نمونه بارزش «كريچر» جن پروانه اي...!باشد تا ديگران عبرت گيرند و با شناسه هاي قبلي بنيان گزاران حزب بازي نكنند كه آنها بسيار متعصب هستند...!

بدون تشكر...يكي از چهار بنيان گزار حذب...لرد ولدمورت



Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۲:۴۲ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴
#7
از مديران و ناظر محترم اين فروم عذر خواهي ميكنم كه بي ربط به نام تاپيك پست زدم...!
ولي احساس ميكنم اين دوست عزيز كمي بايد بيشتر روي كارهاي كه كردند فكر كنند..!و همچنين براي كاربران عزيز ديگه جاي شكي بوجود نياد...!

نويل 15 عزيز نوشته:من فکر میکردم میتونم با دلیل و منطق توی این سایت فعالیت کنم

اول از همه بايد دقت كني كه من نه مديرم نه وب مستر...!كه بخاي مشكلات قبلي رو به حساب منم بياري(چون قبلا اين جمله رو از شما ديدم كه مديران از نشر زهره پول گرفتند)
من يك كابر عادي هستم و همچنين ناظر دو فروم بي درد سر...!و براي بار اولم بود كه توي تاپيك هاي ترجمه پست ميزدم..
در اون پست نظر خودمو گفتم و هيچ توهيني به هيچ نشري يا كسي نكردم...!و تمام سعيمو كردم كه بيطرفانه قضاوت كنم...!مثالي آوردم كه به نظر خيلي ها خنده دار ميومد...!ولي افرادي كه متوجه منظور من شدند(و سطحي به مثال برخورد نكردند) با منطق جواب دادن و نظر من رو رد كردند(با منطق)...بعد از دو پست، شما دوست عزيز پست زديد ، فكر نكنم پستتون به سه خط رسيده باشه و تمامش توهين بود...
خب..شما به اين نوع جواب دادن ميگين منطق؟(دقت داشته باش كه من يك عضوي بودم كه درگير اين مسائل نبودم و نظر خودمو گفتم...يعني ميشد منو يك عضو تازه وارد حساب آورد كه نظر ميده...يكي از خوبي هاي بحث هاي هري پاتري اينه كه ما نظراتمون رو بگيم و يا نظر هاي ديگرانو با دليل و منطق رد كنيم...تا به يك نتيجه گيري درست برسيم...!)

البته من روحم هم خبر نداشت كه نويل حذف كاربر شد...!چون وقتي كه جواب نويل رو در مورد نظرم شنيدم متوجه شدم كه ادامه بحث و گفتگو با اون عزيز بيفايده است...!

لازم ميدونم يك توضيح ديگه هم به شما بدم...!
كشور ايران از چند استان تشكيل شده...از قضا استان مازندران و گيلان در كنار هم هستند...! مركز استان مازندران،ساري و مركز استان گيلان،رشت است...! ساري با رشت تفاوت دارد...!و اين دو، دو شهر متفاوت هستند...!
من در ساري متولد شدم و زندگي هم ميكنم...!اميدوارم دوست عزيز من، نويل، متوجه منظورم شده باشن...!

با آرزوي اين كه با ديدي دوباره و بدور از هر گونه توهين و كينه هاي قديمي شروع به بحث و گفتگو در مورد ترجمه ها كنيد و چه بسا وقتي كه احساس پوچي در چاه شكمتان احساس كرديد با هم سخت وارد گفتگو بشيد...!



Re: نیروگاه اتمی سیاهان(بمب جادویی)
پیام زده شده در: ۹:۳۸ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴
#8
اخطار :

اينجا نيروگاه اتمي هست...!نه محفل ققنوس...!نه كلاس رقص...!نه محلي براي كل كل كردن كه كي بهتر جوك مينويسه...!جوك با طنز فرق داره...!
به نظر ميرسه يادتون رفته كه اينجا چطوري بايد پست زد...!

از اين پس پست هاي ارزشي به سبك آستكبارانه اي پاك خواهند شد...!قبل از پست زدن دقت كنيد كه در چه تاپيكي پست ميزنيد...!

سازمان حمايت از ناظران مستكبر...شعبه خانه ريدل



Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۰:۳۸ پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۸۴
#9
من براي اين خلاصه نزديك2ساعت وقت گزاشتم..ميدونم كه كمي گيج كننده است و اوايلش زياد جالب نيست...ولي در آخر زيبا ميشه...و دليل ديگه كه زياد خوب نشده اينه پر از اتفاق هاي ناگهانيه و هزار ها اتفاق با هم افتاده...لطفا از اين به بعد قبل از پست زدن يه نگاهي به اي بندازين تا موضوه دستتون بياد
در ضمن...اين خلاصه براي قبل از پست هوكي هست...چون زماني كه من در حال نوشتن اين خلاهص بودم هنوز هوكي پست نزده بود..شما ميتونيد اين خلاصه رو بونيد و بعد پست هوكي


خلاصه داستان هاي وحشت آورد «برج وحشت»:
هري همراه با رون و هرمايني نميدونم چطوري وارد برج ميشن و هري ميخواهد هوركراكسي كه بايد پيدا ميكرد را بيابد...!....در اوايل راه ،در راه پله هاي برج هرمايني بسيار تلاش ميكند كه هري را برگرداند،ولي هري مصمم تر از اين بود كه با خواهشي برگردد و و با ديوانه سازي روبرو شدند...!هرمايني ديوانه ساز را با سپر مدافع كفتر شكل دور ميكند...!
«هری به بالای پله ها نگاه کرد درست معلوم نبود که چند تا پله در آنجا وجود دارد بخصوص که در بالای پله ها یک حالت مه مانند وجود داشت و هیچی معلوم نبود و تار بودند ولی هری تونست وجود یک موجود غول پیکر رو در آن جا تشخیص بده» برگشت...نه رون رو ديد و نه هرمايني...موجود به هري حمله كرد و روي هري افتاد...رون و هرمايني هم در كنارش زير دو موجود ديگر بودند..با آمدن اژدهاي موجودات فرار كردند...!
(مشخص نشد اژدها چي شد)ناگهان هري راهش توسط دري كشوي با رون و هرماين جدا شد..!در يك راهروي وهم انگيز حركت كرد...موجودي او را دنبال كرد...خود را روي هري پرت كرد(فكر كنم چو بود)...به هري گفت كه نميزاره با اون دختره بوقي دوست بشه...!(در پست بعدي جريان عوض شد)و مشخص شد كه اون موجود سدريك هست(خداييش حال كردم)...سدريك اينفري شده بود...!هري با آتشي كه از چوبدستيش خارج كرد توانست اينفري سدريك را فراري دهد..!بعد از آن هري هرمايني را پيدا كرد...
ديلي ديلي ديلي...
هرميون: صداي چيه؟
هري با ناله: آه حالا چه وقت اس ام اس فرستادنه جيني!
موبايلش را از جيب درآورد كه پيام را بخواند اما از دستش رها شد.
هرميون شيرجه رفت كه آن را بگيرد... اما موبايل سر خورد و مترها دورتر افتاد....

هري با هرمايني و رون وارد يك اتاق ميشوند و با يك كاربر ارزشي مواجه ميشن كه ادعا ميكرد كه اون هوركراكس رو دزديده...كريچر بعد از اينكه هري اونو احظار ميكنه ميگه كه ريموس لوپين اين كاربر هاي ارزشي رو تاييد كرده...مايك لوري هم وارد ميشه..كريچر ميگه اينم كار لوپينه...در آخر كريچر . كاربر ارزشي و مايك لوري غيب ميشن...!
وقتي از اتاق خارج شدند هري با قدرت تاريكي در گير شد و در آخ توانست كه دور كند...ولي در آخر :«هر دوي اونا با سرعت زيادي دويدن و يه موجود سياه و عجيب كه از چشاش آتيش بيرون ميزد به طرف اونا ميومد و با هر قدمي كه برميداشت همه جا ميلرزيد گرماي خاصي وجود هر دوي اونا رو فرا گرفت و اونا تندتر ميدويدن»
ابعد از فرار از دست موجود اهريمني بين رون و هري بحثي پيش آمد...در آن بين ولدمورت حظور خود را اعلام كرد(من كه شاخ در آوردم)..

بصورت ناگهاني ولدمورت و رون و هرمايني ناپديد شدند و هري خود را مقابل پله هاي سر به فلك كشيده اي ديد...!
يه موجود گردن هري رو گرفت و بلند كرد

اينجا اوح وحشت هست...هري با يك جسد داغون تيكه تيكه شده مواجه ميشه كه جسد يك آن چشش رو باز ميكنه و ميبنده...هري هم بعدش غش ميكنه...!
وقتي بيدار ميشود سايه زني را ميبيند...بعد از اتفاقات بسيار و درگيري دوباره با جسد خونين غيب ميشود و در كنار پير زني وحشتناك ظاهر ميشود...
پير زن خود را قدرت پليد اين برج معرفي كرد(بر خلاف خواسته من...من ميخواستم كه قدرت پليد برج نامعلوم باقي بمونه)....و چون ديد كه ماجراي به دام افتادن هري بسيار سرگرم كننده است به او فرصت دوباره داد...!و هري رو نكشت...!
هري خود را در دوراهي مخوف ديد...از كنار جسد ها رد شد و با جسد هاي زامبي مانند مبارزه كرد...!هري برگشت و وارد راه ديگر شد...!
هري با يك زامبي مواجه شد...!و با فريادي كمك خواست...!صداي نامعلوم به او كمك كرد...!
با رعد برقي متوجه شد كه در فضاي باز است...!او در يك قبرستان بود...!دستهاي مردگان از زمين بيرون ميزدند...!دست ها ،هري را به سمت زمين ميكشيدند...!ولي ناگهان گراپ از جاي نامعلوم به كمك او آمد و هري را از قبرستان دور كرد...!
در ثانيه اي بعد گراپ ناپديد شد...!صداي به اطراف او ميچرخيد كه ميگفت«تو نفرين شدي»
بعد از دويدن ناگهان به حالت صليب در آمد و به اسمان رفت...لباسش بالا رفت خنجري نامرئي روي پوست شكم او نوشت«تو نفرين شدي»

هري با پير زن روبرو شد...پير زن به او گفت كه تو بين دو چهان هستي...چون نفرين شدي...بايد سه مرحله رو طي كني...!بعد از آخرين مرحله مشخص ميشي كه ميميري و يا نه..!
هري بجاي اينكه به سه مرحله بپردازد ، براي نجات جان رون و هرمايوني دوباره به سمت برج رفت و داخل شد...!
در داخل برج با موجودي روبرو شد كه خود را شبيه رون كرده بود قصد فريب هري را داشت...ولي هري گول نخورد و موجود نابود شد...!
در راه هرمايني و رون واقعي را پيدا كرد...!
ولي بعد به دليل افتادن در يك گودال و بيرون امدن از مكاني ديگر آنهارا گم كرد...هري با موجودي هولناك مواجه شد ولي وقتي چوبدستيش را روشن كرد موجود فرار كرد...!
هري با رون و هرمايني مرده مواجه شد...رون گفت كه«اون تورو هم ميكشه بعد از اينكه كارشو تموم كنه»...مردي در پشت هري بود...روي هري خم شد...هري با اسپكتو پاترونوم از شر او راحت شد...!
خب..اينجا كمي گيج كننده شد...در اين پست رون و هرمايني مردند ولي در پست بعدي توجهي به ايم مساله نشده رون و هرمايني زنده تر از هري هستند...!(اشكالي نداره...ولي ديگه تكرار نشه)
از ناكجا روي هري طلسم«سكتوم سمپرا» اجرا ميشه...!
رون و هرمايني هري رو پيدا ميكنند...!و زخم هاي هري را با شيشه اي از اشك ققنوس كه لوپين به آنها داده بود درمان ميكنند...!
هرمايني با هوش فراوان خودش متوجه شد راهروي هست كه موجودات تاريكي با دقت كمتري آن را زير نظر دارند...!
دستان همديگر را گرفتند و شروع به دويدن كردند...فضاي راه رو طوري بود كه هر كدام در يك مكان جدا سير ميكردند...فقط ميتوانستند همديگر را احساس كنند...!براي چند دقيقه اي دست رون از بازوي هري جدا شد و هري با موجودي ناپيدا جنگيد...
موجوداتي پليد و زامبي مانند به آنها حمله كردند...!
لحظاتي بعد ققنوس دامبلدور با آوازي زيبا پديدار شد...!
هري متوجه شد كه اولين مرحله شادي بود...و الان دومين مرحله...گرما...ققنوس با گرماي خود و آتش فروزان موجودات پليد رو از بين برد...!
صداي آمد،و بچه ها متوجه شدند كه در آن برج سوروس اسنيپ در كنار آنها است...!اسنيپ در مورد رون از آن پرسيد...!و وقتي متوجه شد كه رون نيست بدون مقدمه به راه افتاد...هري و هرمايني هم بدنيال او به پلكاني قدم گزاشتند...!اسينپ از نظر ناپديد شد...صداي غرشي آمد و ديگر صداي پاي اسنيپ نيامد...هري و هرمايني بدنبال نوري كه جلوي خود ميديند رفتند...ولي هر چه ميرفتند به ان نميرسيدند...!بالاخره موجودي به طرف آنها حمله رو شد...و صورت و بدن هري را خراشيد و چوب دستي هري را گرفت و دور شد...!هري با هرمايني شروع به قدم زدن كرد...ولي چند لحظه بعد صداي هرمايني را از دور شنيد...و فهميد موجودي كه ميپنداشت هرمايني است،اهريمني رموز بود...هرمايني سر رسيد و موجود به طرف هرمايني رفت...!

با تلاش فراوان هري و هرمايني توانستند از شر آن موجود خلاص شوند...!به تالاري با شكوه قدم گزاشتند و به دري وارد شدند كه گوي تازه كسي به دستاني خونين آن را هل داده بود...!وارد اتاقي با شكوه تر شدند...زني كه هرماني به سرعت آن را شناخت در آنجا ايستاده بود...او الهه ترس و وحشت بود...!
زن به او گفت كه بايد دنبال سومين مرحله بگردد و دوباره هري حس سقوط كردن را تجربه كرد...!

__
لرد ولدمورت



Re: کارگاه نمایشنامه نویسی
پیام زده شده در: ۰:۳۸ دوشنبه ۱۴ آذر ۱۳۸۴
#10
در كاراگاهي متروكه...در گوشه اي از شهر لندن...
ترق...ردا پوشي سبز ظاهر ميشود...!

ردا پوش:اينجا گقدر داغونه...يه فوت كني ميريزه...
و نفسي سوزناك كه نشانه افسوس او بود از اعماق تهش ميكشه...هواي گرم درون بدن او به بيرون پرتاب شده...مولكول هاي هوا به ترتيب و با موجي زيبا به هم برخورد ميكنند..يك پس از ديگري...تا اينكه به ساختمان نزديك ميشوند...

ردا پوش:نهههههه...!
اولين مولكول به در كارگاه برخورد ميكنه و كل كارگاه با خاك يكسان ميشه...!
ترق...جني در كنار رداپوش ظاهر ميشه...دهان ردا پوش از تعجب باز مانده و بيني مار مانندش گشاد شده...
جن:ارباب..ارباب...اينجا همون كارگا....چي شده ارباب(جن به كارگاه با خاك يكسان شده نگاه ميكنه)...ا...اي...ايييييي(غش ميكنه)

ولدمورت در درون خودش:خب...گردوندن اينجا از هوركراكس درست كردن هم سختره...ول چي كار كنم؟..كاري نميشد كرد...بايد درس رو شروع كنم...!

بدين سان شروع كرد روحي نامي چو ولدي ازل تا ابد كس نديده چو او مدعي
غريدوخروشيدوكشتيداو،ساخت هفت هوركرو نديدش كاري سخت ز او ولي ديد او


(ترجمه:اينگونه سياه صفتي كه نامش ولدمورت بود شروع به كار كرد.....كسي كه از اولين روز آفرينش تا روز قيامت مدعي تر از او پيدا نميشد
پليدي هاي فراواني كرد و كشت كشتاري به راه انداخت تا توانست هفت هوركراكس درست كند....تا امروز كاري سخت از ساختن هوركراكس نديده بود ولي امروز ديد و آنم گرداندن كارگاه نماينشامه نويسي)

____

خب...در اين تاپيك من عكس ميزارم يا موضوع ميدم و عزيزاني كه ميخوان نمايشنامه هاشون قوي بشه بايد در مورد اون عكس يا موضوع نمايشنامه بنويسن...(قبلا با مديران هماهنگ شده)
نبايد پست نفر قبل رو ادامه داد...خودتون بايد موضوع جديد خلق كنيد...!
هر پنج پست به پنچ پست من نقد ميكنم(خوبي ها و ايرادات رو ميگم) و عكس جديد ميزارم...!

آخر هر هفته بهترين نويسنده رو مشخص ميكنيم...!و ازش تشكر ميكنيم(فوقش شايد يه آرم درست كردم...زياد اميدوار نباشيد)

عكس اين بار اينه:(خوب دقت كنيد...خودم بين چند تا عكي اينو گرفتم..چون كسي كه ذوق نويسندگي داشته باشه ميتونه از تمام زواياي اين عكس يه ماجرا در بياره)

تصویر کوچک شده







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۰-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.