هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۲:۲۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#1
آفتابه از دور لبخند ملیحی بر لب داشت و فقط یک جمله گفت: «ممنون که بعد از 1200 سال من رو از این موزه ی لعنتی نجات دادی!»

آفتابه را بردند تا به وضعیت آن رسیدگی شود.

بیلی ماند و به مغز چوبی اش فشار آورد تا بتواند منظور آفتابه را درک کند. یعنی این بلا قرار بود بر سر او بیاید؟! به راه فرار از موزه فکر نکرده بود!

------
دفتر کارشناس:

کارشناس: چی شده چه خبر شده این همه قشقرق به پا شده؟
حراست: چمیدونم این چوبه میگه چرا آفتابه رو گذاشتین پیش من خراب می شم و از این حرفا.
کارشناس: اِ این آفتابه ی مرلینه! میدونی چند سال قدمت داره؟ قراره یه نمایش ویژه تو موزه ی مرکزی برگزار بشه. میفرستمش اونجا. فعلا بذار رو میزم بمونه.
حراست: این بوگندو؟
کارشناس: هوممم بذارش کنار دستشویی.

مامور حراست آفتابه را به دستشویی برد و همانجا رها کرد. آفتابه ی دیگری درون دستشویی بود. آفتابه ی مرلین در غیاب مامور حراست، جای خود را با آفتابه عوض کرد و به رنگ آن درآمد و رنگ آن را به قرمز تغییر داد. حالا دیگر می توانست فرار کند و روح صاحب خود را آزاد سازد.

------
بانک گرینگوتز:

دیگر خبری از پلیس ها و نیروهای ویژه نبود. همه چیز به حال عادی بازگشته و مردم در پی کارهای خود بودند.

پیرمردی که دو بار به ضرب گلوله مرده بود، با حالی نیمه جان خود را به رئیس بانک رسانده بود و زیر گوش او چیزی گفته بود. اجنه ی بانک به چشم خود دیدند که رئیس بانک دوان دوان به سمت موزه ی آن سوی خیابان رفت و با یک آفتابه ی سبز رنگ بازگشته بود.
پیرمرد با دیدن آفتابه گویی جانی دوباره گرفته باشد! آن را برداشت و به سرویس بهداشتی بانک یورش برد.

دقایقی نگذشته بود که پیرمرد سر حال و قبراق با ریشی بلند و نقره ای رنگ از دستشویی بیرون آمد و لبخندی به پهنای صورت تحویل رئیس بانک داد.

«مرلین کبیر بازگشت! آمدم تا با جادوگر سیاه زمان بجنگم! موهاهاهاها!»
رئیس بانک: «موهاهاهاها؟!:»
«اوه این از عوارض هورکراکسمه... درست میشه درست میشه... خخخخ»
رئیس بانک: «راستی گفته بودی میخوای چیزی به من نشون بدی.»
«آره! هورکراکس! یه هورکراکس دیدم تو همین بانک!»
رئیس بانک: «هورکراکس؟! مال کی بود؟»
«معلوم میشه. اول باید پیداش کنم بعد ببینم چطور میشه از بین بردش.»
...


ویرایش شده توسط مرلین (پیر دانا) در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۷ ۲۲:۴۴:۲۱

امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۲۱:۴۵ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#2
بیلی را پیش کارشناس بردند و کارشناس با بررسی آن تصمیم گرفت آن را به موزه ی اشیاء عجیب و غریب با خواص جادویی منتقل کند.

بیلی خوشحال بود و لبخند از چهره ی چوبی اش محو نمی شد.

مأمور ویژه با احتیاط فراوان او را در جایگاه شیشه ای حفاظت شده با اسپل هفت افسون قرار داد و با ورد خاصی شیشه را مهر و موم کرد.

حالا بیلی به آرزوی خود رسیده بود و در موزه برای خود جایگاهی ویژه داشت.

به اطراف چرخید و سعی کرد اشیاء ارزشمند دیگری بیابد تا هم بتواند به هورکراکس ها بیافزاید و هم شاید برخی از آنها را بفروشد و پول هنگفتی برای خریدن مزدور به جیب بزند.

«چه بوی عجیبی میاد.»

پشت سرش، دقیقاً پشت سرش یک آفتابه ی قرمزرنگ رخ نمایی می کرد.

«این چیه؟!»

آفتابه به حرف آمد: «منم آن آفتابه ی اعظم! آفتابه ای مهم و پیچیده در عین سادگی و خاکی بودن! منم آن آفتابه ی نورانی که هیچ کس نمی دانست چیست و فکر می کردند صرفاً به بزرگ جادوگر تاریخ، مرلین کبیر، تعلق دارد! اما چه می دانستند من بیش از یک تعلق ساده به یک جادوگر کهن هستم...»

بیلی گفت: «چقدر زر می زنی! چی هستی دقیقا؟»

آفتابه: «واقعاً عجب هورکراکس ابلهی هستی که هورکراکس های دیگه رو نمیتونی تشخیص بدی!»

بیلی: «تو... هورکراکسی؟...»

آفتابه با افتخار گفت: «بله. تکه ای از روح شیطانی و قدرتمند مرلین را در خود دارم! موهاهاهاها!»

بیلی: «مرلین که هیچ وقت نمی گه موهاهاهاها؟!»

«آره این بخشش از شخصیت خودم بود. »

بیلی: «چند وقته اینجایی؟ اصلا چرا اینجایی؟!»

«من اومدم اینجا به این امید که بتونم ارتشی تشکیل بدم...»


امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: بانک گرينگوتز-بانک جادوگران
پیام زده شده در: ۰:۴۸ یکشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۸
#3
نگاهی به نوبت درون دستانش و نگاهی به باجه های بانک انداخت و بار دیگر تعجب کرد
فقط خوشحال بود که دیگر می توانست راحت نفس بکشد.

پیرمرد که دلش به حال بیل سوخته بود، دستی به ریش خود کشید و گفت: کمکی از من برمیاد؟

خوی هکتوری بیل جواب داد: نوبتت رو با من عوض کن!
خوی خودش گفت: لطفا؟

پیرمرد اول جا خورد، اما بعد از کمی تفکر گفت: نوبتم رو نمیتونم عوض کنم ولی می تونم مستقیم ببرمت پیش رئیس بانک. آخه خودم هم دارم میرم اونجا تا یه سری به حساب قدیمی خودم بزنم.

بیلی گفت: تو اینجا حساب داری؟ چند وقته؟ می تونی ضامن بشی؟

پیرمرد دستی در ریش کرد و سکه ای از آن بیرون آورد و گفت: این رو می بینی؟ خوب نگاش کن.

نفس بیلی دوباره در سینه حبس شد: این... این...

پیرمرد چشمکی زد و سکه غیب شد. سپس گفت: بله اولین سکه ی ضرب شده ی تاریخ. من جزو اولین افرادی هستم که در گرینگوتز حساب باز کردم. رئیس بانک رو خودم برای ریاستش معرفی کردم. اون موقع که بچه بود و نمی تونست دماغشو بالا بکشه، من از چنگال برده داری نجاتش دادم و به جمع اجنه ی تحصیل کرده سپردم.

بیلی فهمید که کلید مشکلات او در دستان این پیرمرد مرموز و احتمالا پوووولدار است....


امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: خانه ی جغد ها
پیام زده شده در: ۸:۳۱ شنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۸
#4
پیوز بلافاصله محل را ترک کرد تا به جمع ارواح خبیثی بپیوندد که در مدرسه پرواز می کردند.

همگی بر سر دوراهی مانده بودند. رفتن به محل قرار و بازپس گیری اشیا به سرقت رفته؟ یا نجات خانه ی جغدها که آتش رنگارنگ آن لحظه به لحظه بیشتر زبانه می کشید؟

تصمیم بر آن شد که هری و هرمیون به سراغ خانه ی جغدها بروند و بقیه خود را به محلی امن برسانند و نقشه بریزند.

هری و هرمیون دوان دوان به سمت خانه ی جغدها می رفتند.

هری: الان ما چند سالمونه؟
هرمیون: بیست ساله که هنوز تو شونزده هفده سالگی موندیم.
هری: آخه یادمه من بچه داشتم بچه م بزرگ شد فرستادمش مدرسه. الان خودم اینجا چه غلطی می کنم؟! خوابیم یا بیدار؟
هرمیون: نمایشنامه رو بنویس انقد غر نزن!
هری دندان قروچه ای کرد و به ایفای نقش خود ادامه داد.

به خانه ی جغدها رسیدند.

هری: من میرم داخل یه فواره ی یخی درست کن حرارت از بین بره.
هرمیون: بری داخل؟! عمرا بذارم. از همین بیرون خاموشش می کنیم.

وووووووووششششتتتت

هری: یا ریش مرلین این صدای چی بود؟
هرمیون: انگار کسی اینجا ظاهر شده.

از درون خانه ی جغدها صدای حرف زدن می آمد،

هری در را باز کرد و داخل شد، به ناگاه آتش به گلستان بدل شد،

هری: سیاهی کیستی؟!‌

صدا: ای بابا این هری پاتر هم که همه جا هست.

هری: خودتو معرفی کن یا...

صدا: من نیاز به معرفی ندارم پسره ی خنگ اون چشمای کورتو وا کن ببین با کی حرف می زنی

هری: اعصاب نداریا. خب کجایی نمی بینمت؟

در وسط خانه ی جغدها، پیرمردی بسیار خوش قیافه و خوشتیپ و خدای جذابیت در برابر هری ایستاده بود و دست راستش رو به سقف بود. هری بلافاصله فهمید که این پیرمرد آتش را تبدیل به گلستان کرده است و خانه ی جغدها‌رانجات داده.

هرمیون هم وارد شد و گفت: یا ریش مرلین! شما مرلین کبیر هستید؟!

هری: کی؟!

مرلین و هرمیون با هم : مرلین کبیر!


امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: کی, کِی, کجا، با کی، چیکار؟؟؟
پیام زده شده در: ۲۳:۳۴ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#5
رونالد ویزلی در سن 6 سالگی...


امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۲:۵۴ جمعه ۲۵ مرداد ۱۳۹۸
#6
نام: مرلین

نام خانوادگی: آمبروسیوس

گروه: گریفیندور

خون: نیمه انسان، نیمه شیطان

چوبدستي:تنها تکه چوب بازمانده از درخت بلوط سفید کهن، تار موی سبیل خودم آغشته به قطره خون اولین جادوگر تاریخ، 32 سانتي متر، انعطاف ناپذیر، خویش ترمیم پذیر

تاريخ تولد: unknown


توانايي نادر: هوش بالا، زیرک، غافلگیرکننده، پلک های قوی، دسترسی به جادوهای باستانی اصیل، تبدیل خون آشام به انسان، کنترل ژن گرگینگی، کنترل ذهن از طریق چشم، ریش نسوز، جان بخشیدن به اشیاء فقط با یک بشکن

پاترونوس: اسب تک شاخ

تغيير شكل دهنده: اژدها

ظاهر: دامبلدور رو دیدی؟ اون نه. قد بلند، چشمان زیتونی، ریش سفید بلند، اصلا همون دامبلدور

درون: آقا دیگه به جاهای خصوصی آدم که کار نداشته باشید

توضیحات بیشتر:
مرلین کبیر رو همه میشناسن. هر چند هزار سال یک بار ظاهر میشه یه دوری میزنه و میره. حالا هم بعد از چند هزار سال برگشتم شاید بتونم نقشی ایفا کنم.

پانزده سال پیش، اوایل زمستانی سرد و پر برف، مرلین کبیر پای در رستورانی گذاشت که در نگاه اول کسی جز عده ای نوجوان در آن دیده نمی شد، اما با نگاهی دقیق تر می شد رد پای جادو را در چشمان تک تک آنها دید. هری پاتر معروف با آن چهره ی مظلوم نمای احمقش با سادگی خاص و مهربانی غم انگیزش از او استقبال کرد. او را با دامبلدور خدا بیامرز اشتباه گرفته بود و وقتی فهمید که به جای دامبلدور، با مرلین کبیر قدرتمند و باستانی مواجه شده است، با ذوق و شوقی دوچندان او را به جمع خود پذیرفت.
پس از چندی، مرلین کبیر به پیر دانای جمع بدل شد و با سختگیری خاص خودش، سعی در هدایت خاله بازها به راه راست داشت؛ اما در نهایت چیزی جز خاکستر باقی نماند. رفت و آمد مرلین به آن جمع زیاد بود؛ نقش لرد ولدمورت و دامبلدور را نیز گاهی به جان خرید. مدتی در ورزش کوییدیچ توپ زد و سپس داوری کرد. مدتی فرماندار مدرسه ی هاگوارتز شد. خلاصه به هر ترتیب خود را به هر سختی به دنیای هری پاتر چسباند و ماند. حال این پیر مرد به ظاهر نحیف و از کارافتاده با قدرت های خاص و باورنکردنی اش بازگشته... پلک می زند و پیش می آید... مراقب باشید!

تایید شد.
خوش برگشتید!


ویرایش شده توسط مرلین (پیر دانا) در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۵ ۲۳:۰۶:۴۳
ویرایش شده توسط سو لى در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۶ ۱:۰۴:۳۸
ویرایش شده توسط مرلین (پیر دانا) در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۶ ۸:۰۸:۰۲

امضا چی باشه خوبه؟!


پاسخ به: آينده ي سايت جادوگران؟؟( همه ميدانيم كه سرانجام روزي هري پاتر به پايان ميرسد)
پیام زده شده در: ۱۸:۴۳ دوشنبه ۱۴ دی ۱۳۹۴
#7
درود بر شما دوستان عزیز و گرامی،

هنوز هم درباره آینده سایت جادوگران بحث ها به راهه! جادوگران همیشه زنده و پاینده باد!

حس خوبی داره بعد از مدت ها اینجا نوشتن. امیدوارم همه هم تو زندگی واقعی هم تو دنیای خیالی که برای کودک درونشون طراحی کردن موفق باشن و لذتشو ببرن!


امضا چی باشه خوبه؟!


Re: قلم پر تندنویس
پیام زده شده در: ۲۲:۳۱ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۷
#8
1- آیا تا بحال این احساس بهت دست داده که داری وقتتو اینجا تلف میکنی؟ بعد با چه ذهنیت و توجیهی به خودت قبولوندی که این حرف اشتباهه؟

2- از چه زمانی وارد جادوگران شدی؟ از روزهای اولت بگو و تصوری که از کاربرها، ناظرها و مدیرها داشتی؟

3- ایفای نقش رو چقدر باید جدی گرفت؟ سازماندهی بازی درآوردن و وزیر گذاشتنو غیره باعث بهتر شدنش میشه؟ اصلا هدف ایفای نقش چیه؟

4- اگه یکی از کاربرای تازه وارد بهت بپره و هر چی از دهنش دراومد بگه چه واکنشی نشون میدی؟

5- یه سوال که دوست داشتی ملت ازت بپرسن ولی نپرسیدن چه بید؟


فعلا!


امضا چی باشه خوبه؟!


Re: عضویت در کوییدیچ و مشكلات بازيكنان
پیام زده شده در: ۲۱:۰۷ یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷
#9
فرت... فرت... فرت...

من... پروتیگونیست.... تایید!

فرت... فرت... فرت....


امضا چی باشه خوبه؟!


Re: محل تمرین دوئل محفل
پیام زده شده در: ۵:۴۰ جمعه ۶ مهر ۱۳۸۶
#10
دوئل بين سوروس اسنيپ و مرلين كبير

شب، چادر سياه خود را بر نيمي از كره ي زمين انداخته، و جنبندگان به جاي جنبيدن، مي لولند و شب را به بهترين شكل ممكن سپري مي‌كنند. و حكما شما ميدانيد بهترين شكل ممكن چيزي غير از خواب نيست؟!

از اين نيم كره كه بگذريم، چون همه در خواب نازند و كسي محل تسترال هم بر ما نميگذارد! (اصطلاحو حال كن بعد برو واسه بچه محلا بگو) ميرويم به نيم كره روشن، جايي كه خورشيد درخشان و نوراني و خفن، به شكلي وحشيانه بر پرو پاچه هرچه جادوگر و ماگل است چنگ انداخته و تا حقش را نگيرد ول نميكند، سري مي زنيم.

كم گوي و گزيده گوي چون در، ورنه هر چه گفتي بذار دم كوزه آبشو بخور

هاگزميد

ورودي هاگوارتز به هاگزميد شلوغ است. گويي حلوا خيرات ميكنند. (كجا ميري داور جون! حلوا كه نيست! روغن موي اسنيپ با اسانس هلوئه )

كل دانش آموزان هاگوارتز سوروس اسنيپ را بر دوش گرفته اند و به سوي ميدان دوئل ميكشند.

سوروس: ولم كن بچه، موهامو نكش روغناش ميريزه! هوي پاتر تو ديگه واقعا داري از موقعيت سواستفاده ميكني! باب ولم كنيد من نميخوام با پيرمردا دوئل كنم مگه زوره؟!‌

از آن طرف، ورودي كوهستان به هاگزميد هيچ كسي وجود نداشت. البته داشت! يك پيرمرد فزرتي كه لنگان لنگان مي‌آمد، و عصايي در دست داشت كه دو برابر قد خودش بود. ريشش بر زمين كشيده ميشد و هر چند قدم يك بار زير پايش گير ميكرد و باعث ميشد شست پاي راستش چشم چپش را مورد عنايت قرار دهد!

دانش آموزان سوروس اسنيپ را تا جلوي كافه سه دسته جارو آوردند و همانجا دورش را گرفتند تا فرار نكند.

- خيلي خوب! خودتون خواستيد دستمو رو يه پيرمرد بلند كنم! (نه كه قبلا بلند نكردي )


هر دو مبارز روبروي يكديگر قرار ميگيرند. چند نفر هم اقدام به عكس گرفتن مي‌كنند تا شكلك كمي به درد بخورد.

رجزخواني

سوروس: هان پيري! يه بلايي سرت بيارم كه ققنوس دامبلدور بياد برات گريه كنه!

مرلين (پيرمردو شناختي؟) : آآآآپچه! (عطسه)

فررررت!

همه دماغشان را ميگيرند، اول از همه اسنيپ كه حالت فيزيكي دماغش باعث شده بوها را به خوبي حس كند

شروع دوئل

سكوت همه جا را فراگرفته. همه دانش آموزان مي روند و داخل كافه ها و مغازه ها پنهان مي‌شوند.

باد در هاگزميد مي پيچد و در دولنگه‌ي سه دسته جارو به غيژ غيژ درمي‌آيد.

همه نفسها در سينه حبس شده.


هيچ كس جرئت نگاه كردن ندارد.

سوروس و مرلين چشم در چشم مي شوند و هر دو دستشان را به جيب نزديك كرده و براي هيجان بيشتر، مثل فيلمهاي وسترن طوري انگشتانشان را تكان مي‌دهند كه انگار دارند جني خاكي كه گازشان گرفته را پس مي‌زنند.

صدايي در مغز هر دو شكل مي‌گيرد: تا سه بشمار و حمله كن... 1... 2... 3!

مرلين دست به عصا مي‌برد و سوروس چيزي از جيب بيرون مي‌كشد، و هر دو به سرعت به سوي هم مي دوند.

مرلين مي‌خواهد هر دو پاي سوروس را قلم كند، اما سوروس زرنگ تر است و همچون كاكرو يوگا از روي عصا ميجهد و وسيله حمله خود را به سوي صورت مرلين مي‌گيرد. اسپري!!!

مرلين: چشام! چشام كور شد! واي چشام!

اسنيپ اسپري را در جيبش ميگذارد و ميگويد: تا تو باشي ديگه مزاحم پروفسور مردم نشي! ايششششش!

پايان دوئل

برنده دوئل: سوروس اسنيپ، به دليل استفاده صحيح از امكانات موجود، و گرايش نداشتن به امكانات تخيلي و توهمي و شيطان پرستي!

بازنده دوئل: مرلين، به هر دليل!

نتيجه اخلاقي: اسپري ويژه دفاع شخصي بخريد و از شر اراذل اوباش، و مزاحمين لعين و رجيم در امان باشيد!


ویرایش شده توسط مرلین کبیر در تاریخ ۱۳۸۶/۷/۶ ۵:۵۴:۰۷

امضا چی باشه خوبه؟!






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.