هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۶:۲۶ جمعه ۱۲ خرداد ۱۳۸۵
#1
شون با ترس و لرز دنبال لارا میگرده که موضوع استخدام سیبل رو براش تعریف کنه...
-لااااارااااا؟؟؟
صدای شون در راهروهای خالی موزه میپیچه و منعکس میشه.
لارا با قیافه ای که از همیشه خشمگین تر و ترسناکتر به نظر میرسه پیداش میشه...
-چیه چه خبرته؟داری تمرین اپرا میکنی؟جای داد و هوار برو اون اسکلتو گردگیری کن. .
شون نگاهی به اسکلت میکنه.هنوز هم معتقده که اون اسکلت شبها در سالنهای بازدید موزه قدم میزنه و صبح ها ورزش صبحگاهی انجام میده.
بالاخره همه شجاعتشو جمع میکنه.
-م..من ...من...میخواستم با تو درباره سیبل تریلانی حرف بزنم.راستش...چیزی..میگم..نظرت چیه که اونو بیاریم اینجا؟
لارا کمی فکرمیکنه. بعد از مدتها لبخندی میزنه:سیبل؟؟اینجا؟؟این فکر فوق العاده ایه.سیبل واقعا به درد اینجا میخوره.چرا خودم این فکرو نکرده بودم؟.با اون عینک و اون موهای فر فریش...آره.میتونیم بذاریمش کنار مجسمه گودریک گریفیندور.حتما مردم خوششون میاد.
شون:
لارا درحالیکه از شون دور میشه همونطور بی وقفه حرف میزنه:آره.سیبل و گودریک. خیلی به هم میان.حتی میتونیم به سیبل لباس دلقک بپوشونیم...بالاخره شون هم به یه دردی خورد.
لارا متوقف میشه.نگاه تهدید آمیزی به شون میکنه.
- تو تا فردا صبح فرصت داری سیبل رو بیاری موزه.الان برو و بدون سیبل برنگرد.
شون که هرگز جرات مخالفت با لارا رو نداشت غمگین و ناراحت به دفترش برمیگرده.جغد قهوه ای رنگش روی میز خوابیده.شون به آرامی جغد رو برمیداره.به سرعت چند سطری روی کاغذ پوستی مینویسه و به پای جغد میبنده.جغد خوابآلود پرهاشو باز میکنه و پرواز کنان از موزه دور میشه.

جزایر مالبادورا...
سیبل مطابق هر روز کنار دریا زیر چتری دراز کشیده و تعجب میکنه که چرا با وجود اینکه هر روز به اینجا میاد و با ردای بلندش زیر آفتاب دراز میکشه حتی یه ذره هم برنزه نشده.
ناگهان شیئ قهوه ای رنگ محکم با سرش برخورد میکنه.
سیبل که از ضربه ای که خورده گیج شده شیء رو برمیداره که توی دریا بندازه ولی شیء از این کار خوشش نمیاد و سیبل رو به شدت نوک میزنه.سیبل تازه متوجه کاغذی میشه که به پای شیء بسته شده.کاغذ رو باز میکنه...
سیبل عزیز من بالارا صحبت کردم و اون گفت خیلی خوشحال میشه که تو در موزه کار کنی.لطفا هر چه سریعتر به موزه بیا..شون پن
سیبل با عجله از جا بلن میشه.بالاخره کاری پیدا کرده.به سرعت غیب میشه وچند ثانیه بعد جلوی موزه ظاهر میشه.


تصویر کوچک شده


Re: جادوگر تی وی
پیام زده شده در: ۵:۴۵ جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۵
#2
دینگ دینگ...راااااز بقاااای دامبلدووور..به سفارش لرد سیاه
تهیه کننده و محقق:لارا لسترنج
بینندگان عزیز توجه شما را به برنامه راز بقای دامبلدور که توسط یکی از مرگخواران لرد سیاه تهیه شده جلب میکنتم.در این برنامه سعی بر این است که علت نمردن دامبلدور در طی قرنهای متوالی کشف شود.محقق ما لارا لسترنج با توجه به طولانی بودن عمر این جادوگر بزرگ فعلا به خلاصه ای از تحقیق درباره شش سال اخیر زنگی دامبل را ارائه کرده است...
شش سال قبل دفتر دامبلدور....
دامبلدور با نگرانی درحال قدم زدن در اتاقش است.چهره اش در هم رفته ولی این موضوع به دلیل کهولت سن و وجود چین و چروکهای فراوان زیاد مشخص نیست.در حین قدم زدن زیر لب زمزمه میکند:وای...پناه برمرلین.حالا چکار باید بکنم؟کاش این پام میشکست و نمیرفتم دنبال اون پسره.کاش میذاشتم همونطور بی پدر و مادر بمیره.حالا آقا ولدمورت شده اومده توی مدرسه خودم رفته نشسته پس کله یکی از استادام.چیکار کنم حالا؟نکشه منو؟؟؟عرضه نداشتم به موقعش یه هورکراکس درست کنم برای خودم. .
تق تق تق
- بفرمایید؟
-س..س...سلام پروفسور.م...م...من میخواستم ..ب....ب...بگم..
-بله پروفسور کوییریل امری داشتین؟خواهش میکنم بفرمایید بنشینید.خسته میشین سرپا..مواظب باشین.اجازه بدین این بالشو بذارم پشت سرتون راحت باشه.
10 دقیقه بعد....
پروفسور کوییریل رفته.دامبلدور قیافه موذیانه ای گرفته:بالاخره پیدا کردم.اون پسره پاتر پس به چه دردی میخوره؟کافیه کمی نسبت به نیکولاس فلامل کنجکاوش کنم.اسنیپ که ذاتا مشکوک میزنه.هگرید هم که هرطور شده نمیتونه جلوی زبونشو بگیره.پسره میره دنبال سنگ جادو و من از شر تام راحت میشم.
.
پنج سال قبل دفتر دامبلدور....
دامبلدور همچنان با نگرانی در حال قدم زدن در اتاقش است:مرلین به من کمک کن.حالا چکار کنم؟من از کجا میدونستم این تام هورکراکس داره؟باز برگشته با اون ماره رفته تو زیر زمین.نصف بچه ها رو هم سنگ کرده.تنها راهش میرتله.باید از اون کمک بگیرم پسره رو بفرستم پیش تام.این دفتر مشق تامه که پارسال از لوسیوس گرفتم میدمش به میرتل که به جینی برسونه.اگه کسی فهمید میگم دفتر رو لوسیوس داده.این که دروغ نیست.هست؟؟؟؟

چهار سال قبل دفتر دامبلدور
دامبلدور هنوز هم با نگرانی در حال قدم زدن است:
واااای...مرلین کبیر.من باز هم مشکل دارم.پدر خونده این پسره اومده.نکنه از مدرسه ببردش من تنها بمونم؟اگه تام برگرده کی قراره از من دفاع کنه؟
و با نگرانی از پنجره دفتر به بیرون خیره میشود.درخت بید توجهش را جلب میکند.
-؟؟لوپین؟آهان.من که میدونم سیریوس کجا مخفی شده. فقط کافیه ریموس رو سر وقت بفرستم سراغش.سیرسیوس خورده میشه و هری برای من میمونه. .

سه سال قبل دفتر دامبلدور
دامبل هنوز از قدم زدن با نگرانی دست برنداشته..
-واااای...باز که این برگشت.چند تا جون داره مگه؟اینبار دیگه نمیتونم جون سالم به در ببرم.حتما کشته میشم.مگه اینکه....مگه اینکه ...مگه اینکه مسابقه سه جادوگر رو دوباره راه اندازی کنم.تام میمیره برای اینجور چیزا.بعد فقط کافیه مودی رو که البته در واقع بارتیه جادو کنم که اسم پسره رو بندازه توی جام و پاتر رو بفرستم خدمت تام...یوهاهاها. .

دو سال قبل دفتر دامبلدور:
همه چیز مثل سالهای قبل است.چیزی تغییر نکرده جز اینکه دامبلدور در مدرسه نیست.در محفل ققنوس پنهان شده .
دامبلدور بعد از سعی و تلاش فراوان مویی از سر کریچرکنده و معجون مورد نیازش را درست میکند...
سر هری در شعله های آتش شومینه پدیدار میشود:کریچر...کریچر...سیریوس کجا رفته؟
دامبلدور(که به شکل کریچر در آمده):ارباب رفتن... ارباب از وزارت سحر و جادو برنمیگردن...
متاسفانه نقشه دامبدور با شکست مواجه میشود و درست هنگامی که دامبل از مرگ لرد سیاه اطمینان پیدا کرده و به همراه محفلی ها برای جشن و تبریک به سراغ هری میرود با لرد ولدمورت رو برو میشود و اجبارا با وی میجنگد.در این جنگ که دامبل جز جا خالی دادن کاری از پیش نمیبرددر اثر خوش شانسی بیش از حد کشته نمیشود ولی با پرت کردن حواس سیریوس بلک در حین دوئل با بلاتریکس موفق به کشتن سیریوس میشود چون همیشه از اینکه او هری را با خود ببرد بیم داشت.

پارسال دفتر دامبلدور
خبری نیست...عشق و عاشقی...هری و چو..هری و جینی...جینی و دین..رون و هرمیون...دراکو و پانسی...
ولی در پایان سال باز سرو کله لرد سیاه پیدا میشود.دامبلدور که دیگر جانش به لبش آمده هری را با خود روانه غار مرموزی میکند ولی موفق به ملاقات با لرد سیاه نمیشود.دامبل که هر لحظه احتمال حمله لرد سیاه را در نظر دارد در یکی از طلسمهای اسنیپ خائن که از کنار سرش عبور میکند خود را به مردن زده و از ترس اینکه اسنیپ برای تفریح طلسم دیگری به او نزند خود را از بالای برج به پایین پرت میکند و از خوش شانسی روی ققنوسی که بیخبر از همه جا پایین برج خوابیده می افتد.ققوس در اثر این ضربه ناله بلندی سر میدهد که محفلی ها آنرا به سوگواری ققنوس برای دامبلدور تعبیر میکنند!!!!!

امسال جزایر هاوایی
همه از مرگ دامبلدور اطمینان پیدا کرده اند.
هاوایی...کنار دریا....شنا....نوشیدنی با چتر... برنزه شدن....
و از پخش ادامه برنامه جلوگیری میشود.
زیر نویس:توجه..توجه..این برنامه توسط یک ساحره کاملا سیاه و به صورت کاملا بی طرفانه!!! تهیه شده و هیچگونه قصد و غرضی در آن وجود ندارد!!مسئولیت تمام این ادعاها با محقق برنامه است...


تصویر کوچک شده


Re: خادمان لرد سياه به هم مي پيوندند(در خواست براي عضويت در باند مرگخواران)
پیام زده شده در: ۱۲:۳۷ شنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۳۸۵
#3
فرم درخواست مرگخواري!

1-نام و نام خانوادگي:لارا لسترنج

2-نام گروه در هاگوارتز: صد در صد اسلیترین


3- سابقه كار با جادوي سياه(از طفوليت تا بزرگسالي))..توضيح دهيد(داستاني لطفا)
من(لارا)از لحظه ای که به دنیا آمدم با جادوی سیاه سرو کار داشتم و به محض به دنیا آمدن برای تمرین وردهایی که در شکم مادر یاد گرفته بودم پزشک خود را به هزار تکه مساوی تقسیم کردم و بعدها از این تکه ها به عنوان اسباب بازی استفاده کردم.بعد از 11 سالگی که در پی اصرارهای شدید دامبلدور مبنی بر با استعداد بودن من درهاگوارتز ثبت نام کردم اوضاع بهتر شد.دانش آموزان(به غیر از اسلیترینی ها)تمام وقت خودشان رو برای خلاص شدن از طلسمهای سیاهی که من روی آنها امتحان میکردم صرف میکردند.بارها به خاطر اجرای این طلسمها توسط دامبلدور و ماموران وزارتخانه تحت بازجویی قرار گرفتم ولی هرگز کسی نتوانست چیزی را ثابت کند چون من مهارت زیادی در اجرای مخفیانه طلسم داشتم.بعد از اخراج از هاگوارتز دست از اجرای جادوی سیاه (تا حدی که بلد بودم)بر نداشتم.و تا ÷ایان عمو از این جادوی مقدس برای خدمت به سرورم لرد سیاه استفاده خواهم کرد.



4-طلسمهاي نابخشودني را بلد هستيد؟يا كه خير((اگه بلد هم نباشيد شخصا به همتون ياد خواهم داد پس نگران جواب به اين سئوال نباشيد))
در طی دوران تحصیل در هاگوارتز از او نجایی که دامبلدور و استادهای بی سوادش چیز به درد بخوری به ما یاد نمیدادن خود ما با علاقه زیاد به دنبال یاد گرفتن طلسمهای نابخشودنی میرفتیم و با همون شدت علاقه این طلسمها رو روی دورگه ها امتحان میکردیم.البته این موضوع باعث اخراج من در سال هفتم شد ولی مهم نیست.کشتن 53 ماگل زاده و دورگه ارزشش را داشت


5-دامبلدور را در يك جمله تعريف كنيد!
یک جمله برای تعریف دامبلدور خیلی زیاده.من میتوانم دامبل رو با یک کلمه تعریف کنم...شوت.

6-عشق چيست؟و چه كاربردي دارد!
عشق فرآیندی هست بی مزه-بی فایده-بی نتیجه-به دردر نخور-مایه دردسر-زاید و بی مصرف.تنها کاربرد عشق تضعیف سفیدهاست چون اصولا سفیدها در برابر این فرآیند از خودشان ضعف نشان میدهند با استفاده از این موضوع ما قادر خواهیم بود
به سفیدها ضربه بزنیم.

7-به چه كساني بي اعتماد هستيد:به همه وهمه وهمه...حتی خودم حتی شما.

8-گندزاده ها را چگونه مبينيد؟نمیبینم.اونها عددی نیستن که من ببینمشان.فقط نیست و نابودشان میکنم.


9-اگر ارباب لرد ولدمورت دستوري دهد كه به ضرر شخص شما باشد..اجابت ميكنيد؟حتي اگه در اين دستور ممكن باشد از بين برويد؟ارباب هر دستوری صادر کنند من صد در صد اطاعت خواهم کرد حتی اگر از بین بروم.چون بعد از مرگخوار شدن دیگر من مطرح نیستم.فقط و فقط لرد سیاه. همه ما برای پیروزی سیاهان و لرد سیاه از هیچ کاری دریغ نخواهیم کرد.


تصویر کوچک شده


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۵:۳۵ دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۵
#4
جادوگران عزيز و ساحره هاي محترم...
با توجه به اينكه شناسه مايك لوري بسته شده شما ميتونين آزادانه به فعاليت خودتون در اين تاپيك ادامه بدين.ايشون اگه بخوان با شناسه ماركوس فلينت(يكي از 100000شناسه شون)به فعاليت در اين تاپيك ادامه ميدن.اين نكته رو هم بگم كه همه براي پست زدن در اين تاپيك كاملا آزاد هستند و هيچ نوع محدوديتي وجود نداره.
موفق باشيد.(لارا)


تصویر کوچک شده


Re: جادوگر ماه
پیام زده شده در: ۴:۵۳ پنجشنبه ۱۴ اردیبهشت ۱۳۸۵
#5
صد در صد و با كمال اطمينان دراكو مالفوي
طرحهاي جالب پستهاي جالبتر و فعاليت بيش از حد.
دراكو به همه وعده هايي كه قبل از وزير شدن داده بود عمل كرد.تالار اسليترين و وزارت سحر و جادو رو زنده كرد و هيچوقت دست از فعاليت و كمك به ديگران برنداشت.در بدترين شرايط هم نااميد نشد و اجازه نااميد شدن به بقيه رو هم نداد.خلاصه به نظر من دراكوواقعا لياقت اين لقب و رنك رو داره.


تصویر کوچک شده


Re: ژاندارمری هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۸:۱۷ سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۸۵
#6
ماركوس و سامانتا به سرعت بطرف صدا حركت ميكنن....بليز بارنگ پريده تعقيبشون ميكنه.
سه جادوگر به آرامي وارد خانه متروكه ميشن.
-سووووزاااان؟؟؟سوزان؟؟
جوابي شنيده نميشه.
هواي خانه به طرز عجيبي سرد بود ولي چيزي كه باعث لرزش آنها ميشد سكوت ترسناكي بود كه گهگاهي با صداي چكه قطرات آب شكسته ميشد..
بليز با ترس و احتياط از پله هاي خانه بالا رفت درحاليكه چوبدستي خودشو محكم در دستش گرفته بود.
ماركوس و سامانتا به دنبال بليز حركت ميكنن..
بالاخره به بالاي پله ها ميرسن.
در طبقه بالا چند اتاق ديده ميشد.اتاق روبرو به نظر خالي ميومد...ولي دو اتاق ديگه هم وجود داشت.
بليز با دقت به روبرو خيره شد....
چشمهاش كم كم به تاريكي عادت كرد. جلوي در يكي از اتاقها چيز عجيبي مثل يك رداي مچاله شده ديده ميشد كه زنده به نظر ميرسيد.
ماركوس:اون چيه؟داره ميلرزه.جلوتر نرين.ممكنه خطرناك باشه.
بليز آرام آرام به ردا نزديك ميشه و...
-سوزان.اين تويي؟چه اتفاقي افتاده؟چرا ميلرزي؟
سوزان كه به نظر ميرسيد از چيزي به شدت وحشت كرده قادر به جواب دادن نبود..در حاليكه ميلرزيد بطرف يكي از اتاقها اشاره كرد.
سامانتا بالاخره به خودش جرات ميده و در اتاق رو باز ميكنه.
جيغي بلندتر از صداي جيغ سوزان سكوت وحشتناك خونه رو ميشكنه....
بليز با وحشت بطرف سامانتا ميدوه:چي شده؟
سامانتا به داخل اتاق اشاره ميكنه.
در داخل اتاق 6 صندلي با نظم خاص چيده شده بود.
صداي تليك تليكي كه سوزان شنيده بود هنوز به گوش ميرسيد..ولي اينبار منبع صدا مشخص بود...15 جسد كه به طرز وحشتناكي تكه تكه شده و از سقف آويزان شده بودند با نسيمي كه از پنجره ميوزيد تكان ميخوردند و برخورد اجساد با صندلي صداي تليك تليك رو ايجاد ميكرد.
سوزان هنوز ميلرزيد.سامانتا زير لب زمزمه كرد:اين وحشيانه ترين كاريه كه تا بحال ديدم.
بليز:اين فقط كار يه نفر ميتونه باشه...لارا..اون اينجا بوده.ما دستگيرش ميكنيم.


تصویر کوچک شده


Re: "موزه جادو و تاریخ جادوگری"
پیام زده شده در: ۹:۴۲ یکشنبه ۲۸ اسفند ۱۳۸۴
#7
همه به ساحره اي كه وارد موزه ميشه خيره ميشن.
-اين ديگه كيه؟
-چقدر عجيب غريبه...
-نكنه دزده؟شايدم لرد سياهه.
ساحره تازه وارد با نگاهي خشمگين به اطراف نگاه ميكنه.
-لاااارااااا...بالاخره برگشتي؟ببين اينا موزه قشنگمو به چه روزي انداختن.
لارا:بله دارم ميبينم.فقط يك ماه رفتم تعطيلات.ووقتي برگشتم اثري از موزه باقي نمونده.بايد ميدونستم به تو نميشه اعتماد كرد.
و از جيب رداش چوب دستيشو در مياره...
شون در حاليكه چشماش گرد شده:لارا.تو كه نميخواي منو طلس...
شون فرصت تمام كردن جمله شو پيدا نميكنه.
جادوگرا و ساحره هايي كه تا چند لحظه قبل مشغول گپ زدن بودن وحشت زده به دنبال راهي براي فرار ميگشتن و سعي ميكردن چشمشون به شون كه مثل يك تيكه چوب خشك روي زمين افتاده بود نيفته.
با يك اشاره لارا درهاي موزه بسته ميشه.با بسته شدن درها نور كمي كه از در موزه نفوذ ميكرد از بين ميره...و....
.................................................
3 روز بعد...
درهاي موزه جادوگري باز شده وبازديد كننده ها با اشتياق وارد موزه ميشن.
اين موزه هميشه مورد توجه جادوگرا بوده .ولي امروز دليل اين توجه و اشتياق چيز ديگه ايه.
جادورها دسته دسته وارد موزه ميشن و با تعجب به اشيايي كه جديدا به موزه اضافه شده نگاه ميكنن...واقعا عجيب و جالبن.
مجسمه هايي از چند جادوگر كه تا همين چند روز پيش ساكن هاگزميد بودن...شون پن-مك كينن-مايك و ...البته سرژ تانكيان كه در آخرين رديف گذاشته شده..
مجسمه ها به طرز حيرت آوري وااقعي به نظر ميرسن..حتي يك ساحره معتقد بود ترس و وحشت رو به وضوح در چشمان مجسمه شون پن ديده.
لارا با لبخند جلوي در موزه ايستاده بود و به همه باز ديد كننده ها خوش آمد ميگفت و اونا رو بطرف مجسمه ها راهنمايي ميكرد و
تو ضيح ميداد كه اين مجسمه ها ماهها قبل به يك مجسمه ساز هلندي سفارش داده شده بود و خيلي متاسفه كه افرادي كه مجسمه شون ساخته شده بطور ناگهاني دهكده رو ترك كردن.
.......................
.اينا نمردن ها...فقط مجسمه شدن.بعد نيايين بگين زدي همه رو كشتي!!


تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۱۲:۰۴ دوشنبه ۲۲ اسفند ۱۳۸۴
#8
نيم ساعت بعد....
رودولف با خيال راحت به درخت نازكي تكيه داده چون مطمئنه كه هنوز غول جنگلي كه بتونه به لارا آسيب برسونه متولد نشده.
درخت ظاهرا ازاين وضع هيچ خوشش نمياد با بلندترين شاخه خودش ضربه اي به رودولف ميزنه و اونو ده متر دورتر پرتاب ميكنه...

-مگه مرض داري..درخت پررو..بلد نيستي مثل يه درخت رفتار كني؟ببين فردا چهارشنبه سوريه ها..من گفته باشم.
دام....دام....دام....
زمين با اين صدا ميلرزه و يك دسته پرنده از روي شاخه ها پرواز ميكنن...
رودولف بحث با درخت رو فراموش ميكنه.
-لاراي خوبم..تويي؟صداي قدمهاي ظريفت مياد..
موجود بزرگ سبز رنگي از لابلاي درختا ظاهر ميشه....
-واي..لارا؟؟؟چقدر چاق شدي ..نگفتم اونقدر غذا نخور؟سبز هم كه شدي...مهم نيست ناراحت نباش.من تو رو اينجوري هم دوست دارم.
موجود سبز رنگ نزديك ميشه....
رودولف:وا...غول جنگل..اين كه تويي.پس لاراي من كو؟خورديش؟يالا پسش بده.
غول جنگل: ...ونقش زمين ميشه.چشم رودولف به لارا ميفته كه پشت غول جنگل سوار شده و يك سر طنابي رو كه به گردن غول بسته شده توي دستش گرفته...
-واي..لاراي قهرمان من.تو با غول جنگيدي؟تو فوق العاده اي.ميدونستم. ..ولي...چرا آورديش اينجا؟خوب ميذاشتي بمونه تو جنگل.
لارا در حاليكه كاملا دستپاچه شده:راستش اين به من حمله كرد..منم يكي از سياهترين طلسمهامو تقديمش كردم...غوله خيلي عصباني شد و...
رودولف:و به تو فحش داد؟؟؟
لارا:نه بابا... از اونجايي كه در اثر طلسم من سرش گيج ميرفت پريد...و...و...دراكو رو درسته قورت داد.منم آوردمش ببينيم چيكار ميتونيم بكنيم.
رودولف:وااااي.وااااي.وزير بزرگ جادو رو قورت داد؟چطور جرات كرد؟چيزه..من كلي درس دارم...بهتره برم...
لارا: تو جايي نميري..ما توي دردسر افتاديم.
رودولف:ما..مگه من چيكار كردم؟خوب تو عصبانيش كردي .
لارا:خوب.انگار لازمه جريان اون نامه اي كه برام نوشتي رو ياد آوري كنم.احتمالا دامبلدور از خوندن اون لذت ميبره..
رودولف: چيزه...گذشته ها رو فراموش كن.ما بايد هرطور شده دراكو رو از اون تو درش بياريم.هرچند كه من يكي ديگه حاضر نيستم به دراكو دست بزنم چون غولي شده...
لارا:


تصویر کوچک شده


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۴:۱۱ پنجشنبه ۴ اسفند ۱۳۸۴
#9
سلام....بعد از درخواست در ليست انتظار ظاهرا بايد من دوباره معرفي شخصيت كنم..اگه قبول بشه شناسه و آواتارمو درست ميكنم.

نام:بلاتريكس بلك لسترنج
گروه :اسليترين
رنگ چشم و مو:مشكي
علاقمنديها:خدمت صادقانه به لرد سياه...اجراي هر نوع جادوي سياه پيشرفته...كشتار ماگلهاي بي خاصيت...مبارزه با همه جادوگران سفيد
معرفي كوتاه:من درخانواده اصيل بلك متولد شدم..اگرچه سالها بعد پسر عموي من سيريوس با اقدامات شرم آوري كه مرتكب شد مثل حمايت از دورگه ها و ماگلها و پيوستن به جادوگران سفيد نام اصيل بلك رو لكه دار كرد ولي هنوز هم اين نام اصالت و ابهت خودش رو در بين جادوگران حفظ كرده..
من و خواهرم نارسيسا سالها پيش از هاگوارتز فارغ التحصيل شديم.گرچه به نظر من چيزهايي كه در هاگوارتز به ما آموزش داده شد در برابر آموخته هاي لرد سياه كوچكترين ارزشي نداشتن.من بعد از فارغ التحصيل شدن از هاگوارتز با رودولفوس لسترنج ازدواج كردم و به جمع مرگخواران لرد سياه پيوستم و هميشه مورد لطف و حمايت لرد بودم و از اين بابت كه تحت آموزش خود لرد قرار گرفتم به خودم افتخار ميكنم.
من و همسرم در راه خدمت به لرد از انجام هيچ كاري دريغ نكرديم و حتي براي اين كار مدت زيادي رو در آزكابان گذرونديم ولي اين به هيچ عنوان باعث دلسردي من نشد. حدود دو سال قبل به همواه چند مرگخوار ديگه از آزكابان فرار كردم ودوباره با كمال ميل در خدمت لرد قرار گرفتم.
در ماموريت وزارت سحر و جادو متاسفانه من و لوسيوس خوب عمل نكرديم و باعث شكسته شدن گوي پيشگويي و از دست رفتن اون شديم كه اين كار لرد سياه رو به شدت عصباني كرد ولي من با كشتن پسر عموي خائنم سيريوس اين اشتباهمو جبران كردم و لكه ننگ خانواده بلك به اين ترتيب پاك شد.اميدوارم تا آخرين قطره جادوي خودمو در راه سرورم به كار بگيرم و نسل جادوگران سفيد و ماگلها و دورگه ها رو از روي زمين پاك كنم.

لارای عزیز من این شخصیت رو چک کردم و آخرین نمایشنامه ایشون در ایفای نقش در تاریخ 7 بهمن نوشته شده و آخرین ورود اول اسفند.با توجه به قوانین ایفای نقش "چنانچه این شخص بدون اطلاع از سایت رفت و به مدت یک ماه پستی ارسال نکرد نقش وی به متقاضی بعدی داده خواهد شد." من نمیتونم تا چند روزه دیگه این شخصیت رو به شما بدم.اما اگه تا تاریخ 8 اسفند پستی از طرف ایشون زده نشد این شخصیت به شما داده خواهد شد.موفق باشید


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۲/۴ ۱۱:۳۹:۲۹

تصویر کوچک شده


Re: تالار عمومی اسلیترين
پیام زده شده در: ۴:۵۶ چهارشنبه ۳ اسفند ۱۳۸۴
#10
را در حاليكه ايدي رو راهنمايي ميكنه:دوستاي خوب؟با خواهر دراكو؟بله حتما...
5 دقيقه بعد...
ايدي درحاليكه كاملا گيج شده بود:لارا..چرا نميرسيم..اين خوابگاه ذخترا چقدر دوره...
لارا كه دست ايدي رو ميكشيد موذيانه ميخنده:الان ميرسيم..
10 دقيقه بعد:ديگه چيزي نمونده...
15 دقيقه بعد:اين چند تا پله رو هم بريم پايين ميرسيم...
ايدي به راهرويي كه قرار بود به خوابگاه دخترا ختم بشه نگاهي ميكنه و ناگهان به شدت دلش براي بوباتون تنگ ميشه...
از راهروي تنگ و تاريكي عبور ميكنن و درمقابل اتاق وحشتناكي كه بيشتر شبيه به زندانه متوقف ميشن...
لارا درحاليكه ايدي رو هل ميده:برو تو ديگه..منتظر چي هستي؟
ايدي كه بيشتر حواسش به ساعات حركت قطار به فرانسه بود: تنهايي برم؟مگه تو نميايي؟
لارا با همون لبخند موذيانه:نه..ما كلاس داريم.الان خوابگاه خاليه..تو حتما خسته اي..برو استراحت كن..شب ما بعد از كلاس ستاره شناسي مياييم...
ايدي كه راه ديگه اي نداره وارد اتاق ميشه....
لارا در حاليكه صداي قهقه اش راهرو هاي هاگوارتز رو پر كرده بطرف تالار برميگرده...
-لسترنج...واقعا كه خجالت آوره...اين چه طرز خنديدنه...50 امتياز از گريف و هافل و ريون كم ميشه...
-متاسفم پروفسور اسنيپ.ديگه تكرار نميشه..
و زير لب زمزمه ميكنه:گرچه اگه همينطور تكرار بشه ما حتما جام امسالو ميبريم...
وقتي لارا وارد تالار ميشه بيشتر بچه هاي اسليترين براي كلاس تغيير شكل از تالار خارج شده بودن...
رودولف مثل هميشه گوشه تالار لم داده بود و احتمالا اصلا نميدونست كه كلاس داره..
- لارا اين دختره ايدي چي شد؟چرا برديش بيرون؟
لارا:بيرون؟خب بردمش خوابگاه ديگه..بهش گفتم تا شب بخوابه...
رودولف كه به حافظه خودش شك كرده بود:خوابگاه؟خوابگاه شماكه اينجاس...
لارا درحاليكه نهايت سعي خودشو ميكرد كه معصوم به نظر برسه:وا....اصلا يادم نبود...آخي..من اشتباهي بردمش به دخمه اسنيپ...واي خداي من اون الان بي خبر از همه جا توي تختخواب اسنيپ خوابيده...واااي...چي ميشه وقتي اسنيپ بياد و ببينه يه دانش آموز توي تختش خوابيده...
رودولف با بي تفاوتي: هيچي..چي ميخواي بشه..ريون و گريف و هافل بيچاره ميشن...


تصویر کوچک شده






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.