هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۱۹:۱۲ شنبه ۱۵ آبان ۱۳۸۹
#1
بلیز عزیز شاید من دقیقا متوجه نشده باشم منظورتو، این که می گی اعضا بخاطر هری پاتر میان درسته، اما فکر می کنم ما به اندازه کافی منبع برای ارضا شدن نیازهای هری پاتری این اعضای جدید داریم، دیگه آدم چقدر می تونه بحث و مقاله تولید کنه. الان پیشنهادت چیه ما چطوری می تونیم بحث های هری پاتری رو زنده کنیم؟؟

اما خب این که میگی اول اینا باید جذب بشن بعد ببینن فن فیکشن چیه رو قبول ندارم...این افراد میان از بین اون همه عکس و مقاله و اینا چیزایی که خواستن می بینن بعد میبینن اِ فلان فن فیکشن هم وجود داره که بحث در موردش فعاله، میره می خونه ببینه قضیه اش چیه. که بیاد و بتونه بحث کنه! چون صرف همین که بحث در مورد یه چیزی در بگیره به اندازه کافی جذب کننده هست!!

میشه مثلا انجمن هری و انجمن فن فیکشن جدا جدا باشن، نتیجه اش این می شه که انجمن هری خاک خواهد خورد، بیشتر از حالا، اما همین اعضای جدید میان و هر از گاهی دو تا پست هم اونجا می زنن. چون می خوان بحث صرفا هری پاتری رو هم فعال کنن. اینجوری اگه واقعا حرف و حدیثی از هری پاتر مونده باشه هم، می تونه فعال باشه و خاک نخوره. اما همونطور که گفتی، قبل قبلش باید یه چیزی اینا رو تو سایت ماندگار کرده باشه. من به شخصه ترجیح می دم اون چیز فن فیکشن هری پاتری باشه تا بقیه کتب فانتزی!


بعد آنتونین عزیز، لازم نیست که حتما ما خودمون بشینیم فن فیکشن بنویسیم، این کار خیلی طول می کشه و الزاما هم ما خیلی قوی نخواهیم بود! من زیاد اطلاعات ندارم در این مورد اما یک سری فن فیکشن ها جذاب بودن و قوی بودن و در نتیجه مشهور شدن، می تونیم رو همین ها کار کنیم که بشه دو تا خبر و عکس و اینا هم در موردش گذاشت! بعد در عین حال هم خودمون می نویسیم و می ذاریم ملت بخونن. داستانی که معروفیتش صرفا در حد همین یه سایت باشه نمی تونه زیاد جذب کننده بشه. (البته فقط برای شروع!)


من بسی علاقمندم بقیه مدیرها هم تو بحث شرکت داشته باشن..البته اگه فکر می کنن فایده ای داره! پروفسور کوییرل؟


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: گفتگو با مدیران ، انتقاد ، پیشنهاد و ...
پیام زده شده در: ۲۱:۰۰ جمعه ۱۴ آبان ۱۳۸۹
#2
من می دونم که مدتهاست اینجا نبودم ولی سعی می کنم حدالامکان حرف بیخود نزنم، سوالی که پیش اومد برام این بود که آیا این امکان وجود نداره که نظراتی حاوی یک سری کلمات خاص نیاز به تایید داشته باشن و بقیه نظرا بدون نیاز به تایید نشون داده بشن؟ و در عین حال یک مدیر قوی یا حتی همه مدیرا به طور تمام وقت نظرهای داده شده رو کلا چک کنن. یعنی یه جوری دیگه از ارشاد جلوتر بزنن در سرعت کشف مطالب مبتذل (!) اگه اینجوری بشه فکر کنم مشکلی پیش نیاد، همه به خیر و خوشی میان و بر فرض جذب هم می شن.

اما بلیز این عامل موثره اما نه واقعا زیاد، چون واقعا دیگه بحث هری تموم شده کارش نمیشه کرد، اگه کتابای دیگه رو هم مطرح کنیم اولا این مشکل پیش میاد که صد تا سایت دیگه هستن که به طور تخصصی به هر کدوم از این کتابا پرداختن و تهشو دارن درمیارن، یه جورایی ما هم اینکارو بکنیم کم تجربه تر از اونا میشیم، بعد تازه ابهت جادوگران به همین صرف هری پاتری بودنشه، برای من یکی اهمیت جادوگران از بین میره اگه چیزای دیگه غیر هری قاطیش شه.


اما خب همونطور که پرینس رازآلود! گفتن، ما هنوز فن فیکشن ها رو داریم، و فن فیکشن های قشنگ هم کم نیستن، کلی کارها هست که میشه روشون انجام داد، هم بحث کرد هم ایفای نقش هم مقاله هم خبر هم گالری همه چی...ماشالا زیاد هم هستن به این زودیها تموم نمی شن. یه جورایی دنیای هری پاتر رو گسترش بدیم از اینی که هست. احساس می کنم این می تونه کمک کنه بهمون...


دوست دارم نظرات مدیرها و همچنین بلیز رو بدونم.


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: من کیستم؟من چیستم؟
پیام زده شده در: ۰:۳۹ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۳۸۸
#3
توجه:

من کیستم؟ من چیستم؟ به معنای چیستان نویسی نیست! پست جرج ویزلی در همین صفحه رو نگاه بکنید! این پسته که یه من کیستمه!

روش کار اینجوریه که شما یه شخصی رو که فقط خودتون می دونین رو در موردش یک چیزی می نویسین، مثلا فکرهایی که اون شخص می کنه یا یه اتفاقی که داره براش میفته یا قبلا افتاده، و بعد از این که این فکر یا ماجرا رو گفتین، همونجا که خواننده هی سعی می کنه بفهمه شما در مورد کی نوشتین، در سطر آخر به طور غیر مستقیم اون رو لوش می دین!

توجه کنین: غیر مستقیم! یعنی اینکه شما نمیاین یه بار هم بپرسین که: «اگه گفتی کیه؟» یا «اون کی هست؟» یا «حالا می گم که اون کیه..» و چیزهایی از این قبیل!

حالا اگه این شخص نامعلومی که در موردش می نویسین، تبدیل به یک شیء بشه، اونوقت شما یک "من چیستم" نوشتین!

اینجا، نوشته خوب اونیه که تا آخرین سطر، خواننده نتونه کاملا شخص یا شیء نامعلوم رو حدس بزنه!



به امید خوندن من چیستم ها و کیستم های خیلی خوب!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۸/۵/۱۴ ۰:۴۲:۰۹

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: اگر هري بخواهد نقشه غارتگر را به يكي از بچه هايش بدهد به كدام یکی از بچه هایش می دهد؟
پیام زده شده در: ۲۳:۲۶ جمعه ۷ فروردین ۱۳۸۸
#4
هممم رولینگ گفته که احتمالا بچه ها نقشه رو از کشوی هری کش می رن! و خودشون میرن دنبال ماجراجویی!


اما اینکه که کی برش می داره، بیشتر به جیمز میاد همچین چیزی پیدا کنه احتمالا اون پیدا می کنه(گویا رولینگ هم همچین حرفی زده) ، اما من فکر می کنم بعدا که جیمز دیگه همه جای هاگوارتز رو حفظ بود تصمیم می گیره اونو به یکی دیگه بده(مثل فرد و جرج) و بعد میدتش به آلبوس سوروس! از اونجایی که آلبوس خیلی خیلی بیشتر شبیه باباش به نظر میاد...جیمز فکر کنم بیشتر به جینی رفته! و خب بابای هری!!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۸/۱/۷ ۲۳:۲۹:۰۳

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: من چیستم؟
پیام زده شده در: ۲۳:۰۲ جمعه ۷ فروردین ۱۳۸۸
#5
نمی دانست چرا او را کشته بودند. مرد بی جان هنوز روی زمین افتاده بود، جسد بی جانش بی هیچ حرکتی، تنها و خسته، روی سطح سخت زمین افتاده بود و خون از آن جاری بود. خون سرخ تیره بر زمین سخت روان بود و آرام در تک تک فرورفتگی ها جاری می شد. او هنوز نفهمیده بود مردی که چوبدستی اش را به طرف مرد کشته شده گرفته بود، که بود، هنوز نمی دانست مار سیاه داخل حباب سفید چرا آنقدر شوم به اطرافش نگاه می کند و تمام وجود او را می لرزاند. نمی دانست پسرک عینکی پشت قندیل چرا یکدفعه فریادکشان به بالین مرد کشته شده آمده بود، او راز چشمان سبز غرق شده در عمق چشمان سیاه را نمی فهمید... تن خسته اش مدتها بود که در سوزش خون سرخ جاری شده بر تنش می سوخت، جسد مرد خسته کشته شده بر تنش سنگینی می کرد، "شیون آوارگان" سال ها بود که از مرگ اسنیپ رنج می کشید...


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: كدام شخصيت هری پاتر را بيشتر از بقيه ی شخصيت ها دوست داريد.
پیام زده شده در: ۲۲:۰۵ شنبه ۱۰ اسفند ۱۳۸۷
#6
عین همین تاپیک رو اینجا داریم...


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


3
پیام زده شده در: ۱۸:۳۳ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#7
حواس لونا پیش بازی نبود. همه حواسش به گلهای کوچک فراموشم مکن بود که با هربار گل زدن اسلیترین، از درون پژمرده می شدند و فرو می ریختند...حالا تنها گل بزرگ وسط زمین زنده بود...لونا رقص شادمانه او را نگاه می کرد...چهره در هم کشیده بود. این گل او را به یاد چیزی می انداخت....چیزی از یک خواب...شاید...


بر فراز زمین کوییدیچ، گابریل و توبیاس بالاتر از همه بازیکنان دیگر پیش می رفتند. هیچ خبری از اسنیچ نبود، و معلوم نبود کجای زمین پنهان شده است. گابریل، ناامیدانه در جستجوی برق طلایی رنگی بود که ناگهان از گوشه ای پیدا شود و امیدش را در دل او زنده کند.

ناگهان توبیاس در کنارش شیرجه زد. گابریل سراسیمه، برگشت و در همان جهتی که او شیرجه زده بود پیش رفت...قلبش تند تند می زد، درست در کنار توبیاس بود. اسنیچ طلایی رنگ تنها چند سانت دورتر با خوشحالی بال بال می زد...دستش را دراز کرده بود...دست توبیاس در کنارش دراز شد...انگشتان گابریل به دور اسنیچ حلقه زد و او را که ناامیدانه بال بال می زد در خود فشرد.


صدای غریو از تماشاچیان برخاست. لونا با خوشحالی سرش را بالا کرد و گابریل را دید که اسنیچ طلایی را در هوا تکان می داد. لیلی بالاتر از او با خوشحالی جیغ می کشید و مشتش را به نشانه پیروزی به گابر نشان می داد. لونا شادمان برگشت و گل بزرگ وسط زمین را نگاه کرد. گلبرگ های آبی فراموشم مکن، شادمانه در هوا می رقصید و از خوشحالی خنده می کرد...


------------


ستاره ها در آسمان شب می درخشیدند. نور ماه کامل از پنجره به خوابگاه ریونکلاو می رسید و آن را روشن می کرد...لونا در خوابگاه غلت می زد و زیر لب چیزهایی زمزمه می کرد. گل های آبی رنگ در خوابهایش می رقصیدند. صدایی در سرتاسر رویاهایش، آرام می پیچید...

- فراموش نکن، سالازار...می بینی....


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


2
پیام زده شده در: ۱۸:۳۱ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#8
لیلی سرخگون را از مورگانا قاپید و آن را پایین انداخت. لونا از چند متر پایین تر آن را گرفت و سر جارو را به طرف دروازه اسلیترین برگرداند. سرش را روی جارو خم کرده بود و با تمام سرعت به طرف دروازه پیش می رفت، که ناگهان آن را دید.

زیر پایش، گل ها می رقصیدند. گلبرگ های آبی شان را خم کرده بودند، و شادمانه خود را به این سو و آن سو تکان می دادند. هیچ نسیمی در کار نبود، هیچ بادی گلبرگ ها را تکان نمی داد – گل ها می رقصیدند، لونا حیرت زده به رقص گل بزرگ وسط زمین نگاه کرد و صدای خنده شاد یک کودک، ناگهان در گوشش پیچید...


- مواظب باش لونا!!

درد محکم در پهلویش پیچید و او را کنار جارویش به زمین زد. بلاجر سیاه رنگ به سرعت از او دور می شد و به سمت دیگر زمین می رفت. اینیگو خم شده بر جارو، از کنارش گذشت و سرخگون را از او قاپید.

لونا در حالی که پهلوی دردناکش را محکم گرفته بود، از جا بلند شد. جارویش را با دست دیگر از زمین برداشت و سوار آن شد. از دوردست، صدای لی از بلندگوهای ورزشگاه در همه جا پیچید:

- ده – صفر ، به نفع اسلیترین!!

لونا دندان قروچه ای کرد و پایش را محکم بر زمین زد. درست پیش از حرکت، گل کوچک آبی رنگی را دید که کنار پایش، آرام پژمرده می شد...


----------------

مورفین و سوروس به سرعت به جلو می رفتند. سرخگون دست لیلی بود، و او با جدیت تصمیم داشت که گل های خورده آلفرد را جبران کند. بلاجری از جلوی چشم مورفین رد شد و او چماقش را بالا برد....بلاجر دیگر از سوی گلگومات روانه او شد و محکم به او ضربه زد. سوروس، در کنار مورفین چماقش را تکانی داد و بلاجر را با قدرت روانه لیلی کرد.


دست لیلی بالا رفت و آماده پرتاب سرخگون شد. بلاتریکس، جلوی حلقه ها دستانش را از هم باز کرده بود و با چهره در هم رفته در انتظار سرخگون بود. سرخگون در هوا به پرواز در آمد و درست از وسط دستان باز شده بلاتریکس، درون حلقه وسط رفت. بلاجر سوروس، با یکی دو سانت فاصله درست از کنار گوش لیلی رد شد و به خطا رفت.


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


1
پیام زده شده در: ۱۸:۲۸ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#9
- تو نمی تونی، ریونا. تو هرگز نتونستی...اینجا فقط سالازاره که قدرتمنده...فقط من....

- تو مغروری، سالازار! غرورت نابودت می کنه...تو رو می خوره و از بین می بره...تو هیچ وقت قدرتمند نمیشی!

- آه..ریونا! تو و اون دوستای عزیزت...تو و اون گودریک کثیفت...شما سال ها پیش از این باید از بین می رفتید...قبل از اینکه گندزاده ها رو به هاگوارتز من راه بدید! حالا، گندزاده های تو هاگوارتز منو به گند می کشن! اصیل زاده های منو...به گند می کشن!

- سالازار! یک روز می بینی...روزی خواهی دید، که گندزاده های کوچک من، اصیل زاده های پاک تو رو همینجا، همینجایی که روش ایستادی، شکست میدن سالازار...! می بینی...

چشمان نافذ ریونا در عمق چشمان سالازار گره خورد. سالازار چهره اش را در هم کشید. از او دور شد و زمین کوییدیچ را ترک گفت.



------------------

- لونا، لونا، لونا، پاشو!!

لونا غلتی زد و در حالی که زیر لب چیزی می گفت، پشتش را به لیلی کرد. رو به دیوار، چشم هایش را باز کرد و آرام گفت:

- داشتم خواب می دیدم....

لیلی آسوده از اینکه او بلاخره بیدار شده به طرف چو رفت و شروع به بیدار کردن او کرد.
لونا آرام دوباره غلت زد و رویش به طرف سقف قرار گرفت. در حالی که سقف را نگاه می کرد با خود گفت:

- یه چیزی مربوط به ریونا و سالازار...یه چیزی....

و درحالی که چشم هایش را می مالید آهسته از جایش برخاست. لیلی موفق شده بود چو را نیز بیدار کند. سه دختر خواب آلوده، با هم خمیازه ای کشیدند و شروع به آماده شدن برای کوییدیچ کردند.


----------


زمین کوییدیچ از نور می درخشید. آفتاب تابان روی زمین می تابید و خیسی باران شب پیش را خشک می کرد و از بین می برد. عطر چمن خیس خورده همه جا پیچیده بود و اینجا و آنجا، گل های کوچک آبی رنگی روییده بودند. بهار نزدیک بود.

لونا، نیمبوس به دست میان چمن ها راه می رفت. نسیم بهاری به صورتش می خورد و آن را نوازش می داد. خواب از سرش پریده بود. شاد و آسوده، زیر لب آهنگی قدیمی را زمزمه می کرد و پیش می رفت. به وسط زمین رسید، جارویش را روی زمین گذاشت و آماده سوار شدن شد.

ناگهان چشمش به یکی از گل های آبی افتاد. به نظر بزرگتر و آبی تر از بقیه می آمد، گلبرگ های لطیفش با وزش باد به آرامی تاب می خوردند و شادمانه این سو و آن سو می رفتند. بوی خوشی داشت....لونا دستش را به پیش برد و ساقه آن را گرفت. این گل های آبی، این عطر خوب را می شناخت...گل های خوب فراموشم مکن...


-----------


- بازیکنا سوار جاروهاشون بشن!

با سوت مادام هوچ، هر چهارده بازیکن از زمین بلند شدند. سرخگون دست مورگانا بود و آن را به رودلف پاس می داد، لیلی و چو با سرعت به طرف آن دو پرواز می کردند. لونا کمی پایین تر از آنها پرواز می کرد و آماده گرفتن پاس بود. بادراد بلاجری را نشان کرده بود و می خواست به آن ضربه بزند...


[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]


Re: ترین های هفتگی جادوگران
پیام زده شده در: ۱۱:۴۹ جمعه ۹ اسفند ۱۳۸۷
#10
بهترین آواتار: بتی بریسویت...نمیدونم مال کِی هست ولی کلی قشنگه!

بهترین امضا:
نقل قول:
Please don't grow up Teddy,ok"

.He could hear the gentle smile in Teddy’s tone

".You won’t lose me, James"

"?He squeezed his eyes shut ,"promise

"!Teddy nodded, reassuringly, "Promise



مال خیلی وقت پیشه! ولی هنوز دوسش دارم! توی امضای جیمز و تدی فکر کنم

بهترین جمله:
هلگا معتقد بود ... هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار بوسیله سختکوشی قابل دسترسیه !"

بهترین نویسنده: همم نمدونم!

بهترین عضو: هممم!

بهترین ناظر: نیست...

بهترین مدیر:
کوییرل....واقعا!


ویرایش شده توسط چو چانگ در تاریخ ۱۳۸۷/۱۲/۹ ۱۲:۰۲:۴۷

[b][font=Arial]«I am not worriedHarry,» 
said Dumbledore
his voice a little stronger despite
the freezing water
«I am with you.»[/font]  [/b]






هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.