هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل




Re: خانه های هاگزمید
پیام زده شده در: ۱۴:۳۰ پنجشنبه ۲۲ دی ۱۳۸۴
#1
صبح دل انگیز اما سردی بود و نسیم به آرامی از کوچه های خلوت دهکده می گذشت.آسمان صاف صاف بود و خورشید تازه داشت طلوع می کرد. اکثر مردم هنوز بیدار نشده بودند.
لی با عجله از خانه ای که به تازگی درهاگزمید خریده بود، بیرون امد.و دوان دوان سر کوچه رفت.سرش را بلند کرد تا از اوضاع و احوال جوی اگاه شود که ناگهان یک جغد بی ادب که از بالای سرش رد می شد ؛ هوس کرد که روی لباس او یک یادگاری ان هم نوع بی فرهنگی به جا بگذاره.و یه ...جا گذاشت و رفت.
با اینکه حالش به شدت گرفته شده بود به سرعت به خانه برگشت.حالا مگه لباس پیدا می کرد؟؟؟هر چه اراده کرد بپوشد یا کثیف بود و یا در به هم ریختگی اسباب کشی، آب شده بود رفته بود توی زمین.در آخر ردایی سبزپوشید و کلاهی هم همرنگ آن ردا پیدا کرد؛ که ریخت او را درست شبیه خیار چنبر می کرد .
با عجله سر خیابان رفت .در این دهکده جادویی وسیله نقلیه پیدا نمیشد؟؟؟در همین فکر بو که ناگهان با صدایی از جا پرید .پشت سرش اتومبیل آبی رنگ داغونی ظاهر شد. این همان فورد انجیلای قدیمی ویزلی ها بود که حالا به شغل شریف مسافر کشی در هاگزمید روی اورده بود.خب این هم تاکسی!!!!صندلی جلو خالی بود و در صندلی عقب 5 نفر نشسته بودند. با عجله سوار شد.اما دید که ماشین دست دست می کند و دنبال مسافر می گردد ...گفت:داداش گازشو بگیر برو دونفر حساب می کنم.ناگهان ماشین جوگیزر شد و دنده خود به خود حرکات دورانی شدیدی کرد و پدال گاز تا ته فشرده شد .لی به صندلی چسبید و باخودش گفت:عجب غلطی کردیم .کاش یواشتر می رفت ما جوونیم آرزو داریم ...
هنوز این جمله حکیمانه کاملا از ذهنش نگذشته بود که یک بچه هیپوگریف ور پریده، پرید جلوی ماشین.ماشین هم به طور اتوماتیک ترمز گرفت. و لی که خیلی سفت و سخت روی صندلی نشسته بود؛ همانند شیر برنج وا رفته، و به طرز اعجاب اوری ازصندلی کنده شده و صورت بسیار اعجاب اور تری همانند اعلامیه ی ترحیم که که روی شیشه میزنند به شیشه جلو چسبید.ان هم به گونه ای که بعد از چند دقیقه سایر مسافرین با کاردک و خاک انداز او را از شیشه جدا کردند.
کمی گیج و منگ به اطراف نگاه کرد تا به یاد آورد که کجاست.بعد نگاهی به آینه شکسته ماشین انداخت و با دیدن قیافه ی خودش که از خون دماغش خط خطی شده بود، وحشت کرد.با هر زحمتی بود خودش را جمع و جور کرد و به طرف اب سرد کن گوشه خیابان رفت صورتش را با آب سرد شست. وقتی می خواست از آن فاصله بگیرد...
فررررررررررت .
ردایش که به گوشه ابسردکن گیر کرده بود از بالا تا پایین جر خورد.
فرصتی برایش باقی نمانده بود تا دوباره به خانه برگردد.خیلی دیرش شده بود باید سر یک قرار مهم می رسید.بنابراین در همان وضع یک جارو سوار گرفت .و پشت جارو نشست. صورت درب و داغون و اب سرد و پشت جارو وهوای پاییزی قیافه اش را کرده بود عینهو علی کلی بعد از مسابقه با جو نمی دونم چی چی.جارو سواره هم گازشو گرفته بود و می رفت.لی هم با اینکه داشت زهره ترک میشد برای اینکه دیر نرسه چیزی نمی گفت.

پس از تحمل کلی درد سر به محل قرارش رسید اما هرچه چشم گردانند آنجیلا را ندید.منتظر ایستاد تا بیاید...اما پس از یک ساعت هنوز از او خبری نبود.
کلی در کوچه های اطراف جستجو کرد، تا بلاخره یک شومینه عمومی پیدا کرد. و در اثر کند و کاو بسیار در جیب هایش موفق به یافتن سکه ای یک ناتی شد.با خوشالی آن را درون سوراخ کنار شومینه انداخت.بلافاصله اتش در شومینه شعله کشید.اومقداری پودر پرواز را از ظرفی که توی دیوارجاسازی شده بود، برداشت. و همزمان با ریختن آن در اتش گفت :انجیلا جانسون هاگزمید...
و کله اش را درون اتش داخل بخاری فرو برد.
چند لحظه بعد خانه ی او در مقابلش بود.فریاد زد:" اهای...اونجایی؟؟..."صدایی خاب الود از اتاقی دیگر به گوش رسید...:"اخ ببخشید خواب موندم .الان می یام..." و به دنبال ان صدای به هم خوردن در شنیده شد.
لی که از عصبانیت داشت منفجر میشد، لگد جانانه ای به هوا(!!!) زد. اما لنگه کفشش از پای او در امد و به درون اتش یعنی داخل خانه آنجیالا اینا افتاد.خواست آن را بردارد. اما در همان لحظه اعتبار سکه اش تمام شد. و اتش داخل بخاری خاموش گشت .جیب هایش را به دنبال سکه ای دیگر جست و جو کرد. اما سکه ای در کار نبود.خسته و درمانده به دیوار کوچه تکیه دادو منتظر ماند.درخیالاتش غرق بود که پنجره ی خانه ی بالای سرش باز شد.و یه قابلمه آب ریخته شد روی سرش .دلش می خواست داد بزند... اما وقتی به سر و وضع خودش نگاه کرد، شروع کرد به گریه کردن.اخه خانومه قابلمه ی ماکارونی شب قبل رو که ته دیگ کرده بود خیس داده بود بعد تراشیده بود و ...
ماکارونی ها به لباس پاره اش چسبیده بود.داشت دق می کرد. همانجا گوشه خیابان نشست و سرش رو توی دستانش گرفت.
همان وقت جادوگری که از آنجا می گذشت سکه ای جلوی پایش انداخت.و او با دیدن این صحنه؛ های های شروع کرد به گریه کردن.

خیلی جالب و خنده دار البته تا کمی هم اعصاب خورد کن.آخی دلم براش سوخت آخه آدمم اینقدر بد شانش!؟ بگزریم من خیلی خوشم اومد عین یه داستان کوتاه بود از نظر من هیچ مشکلی نداشت فقط اینکه چرا وقتی اون جادوگر براش سکه انداخت نشست گریه کرد اگه من بودم خیلی خوشحال میشدم چون در اوج بدشانسی شانس بهش رو کرده بود میتونست اون سکه رو برداره و دوباره بره سراغه آنجلیا.درست نمیگم؟


ویرایش شده توسط پرفسور کويیرل در تاریخ ۱۳۸۴/۱۰/۲۲ ۱۵:۴۰:۳۳


Re: برج وحشت....!
پیام زده شده در: ۱۵:۱۹ چهارشنبه ۹ آذر ۱۳۸۴
#2
هری بیا اینجا ...اه... کمک... کمک...
هری به طرف هرماینی دوید ،اما انگار صدای او دورگه می شد و تغییر می کرد.هرماینی پشت به او ایستاده بود.هری دستش را روی شانه او گذاشت...او برگشت..هری جیغ کشید و عقب پرید. تمام صورتش خون الود بود.زخم هایی عمیق به شکل نوشته ای با خطوط کج و موجج از روی صورت او گذشته بود حتی ازروی چشمانش..."تو نفرین شدی"...
صدای گرفته ای گفت: تو دوباره برگشتی اینجا هری...او رون بود که پشت به هری نزدیک می شد.صورتش به رنگ گچ بود و در حدقه چشمانش چیزی به جز سفیدی دیده نمشد...ردایش سرتاسر خون الود و پاره بود و انگار تیغی هولناک تمام بدن او را دریده بو تا جمله به رنگ خون روی ردای رون بدرخشد:"تو نفرین شدی"...هری با وحشت برگشت و به رون نگاه کرد ...باز هم جیغ کشید این غیر قابل باور بود.. او به دو دوستش خیره شد که ارام ارام تغییر می کردند ..گویی گوشت ها و پوست بدن رون تحلیل می می رفت.و از او چیزی جز اسکلت بدنش بافی نمماند.صورت هرماینی هم رفته رفته لاغر و لاغر تر می شد اما حروف درخشان تر از قبل روی چهره اش برق می زدند.
باید فرار می کردند. باید از انجا بیرون می رفتند....اما قبل از اینکه هری حتی حرکتی بکند رون با صدای عجیب و رسایی گفت: هیچ راه فراری نیست :ما مردیم هری ..تو هم به زودی می میری...اما نه قبل از اینکه اون کارشو تموم کنه. هری احساس کرد که چیزی به گردنش برخورد کرد شتاب زده سرش را برگرداند...و به مردی که در پشت سرش ایستاده بود نگاه کرد.موهای بسیار بلندش مانند برف سفی دبود و تا کمرش می رسید بود،او ردایی بلند به تن داشت به رنگ اسمان .چهره اش خشن اما بسیار قشنگ بود و خاطره روز های گرو تابستان را در ذهن هری تداعی می کرد اما چشمانش ته رنگی از خون داشت.او به حرف امد صدایش مانند کشیده شدن ناخن رون تخته سیاه روح ادم را خراش می داد و خون را در رگها منجمد می کرد.او گفت : نترس کوچولو اصلا درد نداره ..هری بی حرکت ایستاد (چون وحشت طوری بر او تسط یافته بود که کنترل بدنش کاری خارج از اراده او بود) و دید که دستان ان مرد که ناخن هایی به بلندی 6 سانیممتر داشت دور گردنش حلقه شد.....او سرش را پایین تر اورد و دهانش را باز کرد دندان های تیز و و حشتناکش نمایان شد... او روی هری خم شد و ...



Re: شب های جرره
پیام زده شده در: ۱۷:۴۴ جمعه ۱۳ آبان ۱۳۸۴
#3
مرکز فرماندهی ارتش بالاجرره:
ولداسلطنه به ناجانونی:فیش فیشو کفگز نازنین ورو وخز روی زمین ورو جاسوسی غضنفر رو وکن ویا....فیشششششش
======================================
همه جرره ای ها ی بالا و پایین با بیل و کلنگ در میدان بز جمع شده اند همه پاچه ها را بالا زده وکلاه خود بر سر دارند همه یک صدا فریاد میزنند:انرژی نخودرولیک حق مسلم ما بیده....مرلین سالار (در حالی که زیر راداش زره پوشیده و ریش های بافتش از زیر کلاه خودش اویزونه) روی سر بز وسط میدون ظاهر میشه ....
مرلین سالار:بله خودم ودانم که حق شما بیده حالا اگه اجازه ودید وخام از خودم حرف در وکنم.
اما هیچ کس به مرلین سالار گوش نمی کنه...
مرلین سالار:مردم محترم جرره...(پیش خودش:نه مثل اینکه نوخوان ساکت وشن)...خفیوس
همه ساکت می شن
مرلین سالار : مردم شریف وغیور جرره...این واقعا خیلی عالی بیده که شما وخاین از ناموس خودتون (اشتباه نگیرید لطفا)دفاع وکنید ما نوزاریم که حقمان را ازمان وگیرند ...
مردم دوباره شروع می کنند به شعار دادن.در همون موقع ولداسلطنه رو سر مرلین سالار ظاهر میشه و چون روی بز جای دو نفر نبوده شوتتش می کنه توی اب حوض.
ولداسلطنه:مردم جرره گوش در وکنید(همه ساکت وشن) دشمن ما خیلی زور مند تر از ماست با این بیل و کلنگ ها نمی شه جلوی قاطر ایستاد حالا همه ورین خونه هاتون از خودتون فکر در وکنید که چه طوری قاطر رو شکست ودیم.دقت وکنید این سوال کارسوق بید هر کی کامل حل وکنه باید بقیه رو سه ماه اب نخود مهمون وکنه...
هنوز این جمله حکیمانه درست از دهن ولداسطلنه در نیومده بود که همه غیب شدند و رفتن خونه هاشون تفکر در وکنن...
======================================================
فردای ان روز صبح زود جلوی خانه مرلین سالار:
مرلین سالار و شیر سرژ و غضنفر* پاتر شال و کلاه کرده و اماده رفتن هستند.
نمید الملوک : ها خودتون ورید یا وفرستمتان.ورید دیگه...هااااا
وکاسه اب توی دستش رو می پاشه تو صورت غضنفر* و شیرسرژ.انها در هوای سرد صبح پای پیاده راه می افتند و از جرره خارج می شوند.و به طرف کوههای جرره می روند.
غضنفر*:وتانم وپرسم کجا وریم؟و چرا خر با خودمون نویاوردیم؟
مرلین سالار:اون کوه رو اون جلو وبینی داریم وریم اونجا من تو کتاب تاریخ جرری وخاندم که سالها پیش یه اژدها انجا زندگی می کرده به نام نورابرت که با مردم جرره دوست بیده .من و سیرشرژ دیشب کلی تفکر از خودمون در وردیم و اخرش به نتیجه رسیدیم که فقط اون وتونه قاطر رو هشتپلکو وکنه!!!
اون ها به راهشون ادامه دادند تا روی کوه رسیدند.نزدیکی ها قله در ورودی توقف کردند.
شیرسرژ:خودش بید دیگه رسیدیم.طبق این نقشه که جد پدربرزگم وکشیده بید اینجا ورودی غار اژدها بیده وفرمایین تو.
اونا داخل غار شدند و چند قدمی در تاریکی راه رفتند بعد شیرسرژ مقداری گرد نخود رو اتش زد و غار روشن شد:روی تمام دیوار های غار نقاشی کشیده شده بود.
مرلین سالار:هاااااا ما وباید به اجدادمون که این قدر هنر مند بیدن افتخار وکنیم.
و انها همانجا و نشستند و به مدت نیم ساعت از خودشان افتخار در وکردند.ناگهان صدای خر و پف از ته غار بلند شد.
مرلین سالار محکم ریش ها شو چسبید:یا ریش خودم به دادم ورس
غضنفر *و شیرسرژشجاعت به خرج دادن و ته غار رفتند...شیرسرژ جیغ می زنه و ریش مر لین رو می گیره:خاک وچوک این همون اژدهاس پس چرا اینجا خوابیده بیده ....
مرلین سالار:این که نعشه بیده پس چه طوری وخاد قاطر رو هشتپلکو کنه؟
غضنفر* بعد از اندکی تفکر : شما ها حواستون کجا بیده ما اون وقت تا حالا گرد نخود وسوزوندیم دیگه بیچاره حق داشته بید نعشه وشه!!
================================================
بعد از ظهر همان روز در میدان بز:
مرلین سالار:ها جرریهای ها ی غیور این این که وبینین به در خت بسته بید همون اژدهای جرره بیده بهش نخود ودید وخوره تا از هر دو طرف اتیش در وکنه ما فردا اماده جنگ وشیم
نمید الملوک:هااامرلین سالار پس غنضنفر کجا بید؟ ...ظرفهای صبح هنوز نشسته مانده بید اگه گیرش نویارم ...هااا
مرلین سالار:باید عرز وکنم که غضنفر پاتر ان جوان غیرت مند و باناموس در راه دفاع از میهن سوخت و رفت هوا...اینم خاکسترش بیده...
_*=این اون غضنفر نیست غضنفر پاتره____________________________________________________
ببخشید حتما باید پست قبلی رو ادامه بدییم یا می تونیم مطلب جدیدی رو شروع کنبم؟؟
بعدش هم اینکه شما می گید در نمایشنامه هاتون باید فضاسازی باشه به نظر من غلطه .صحبت های تویه نمایشنامه باید طوری باشه که فضا رو القا کنه.

نعشگي اژدها ها باحال بود.كلا در تمام خط هات چهارتا نكته ميشد پيدا كرد...كلا جاي تعريف زياد داره...ولي بهتر بريم سر كمي تا قسمتي نقات ضعف:
يكي اينكه خيلي زياد بود.كلهم ميتونستي نصف اين خلاصه كني...(البته اين مشكل خودم هم هست..چون خودم هم زياد مينويسم...)
دوم...بوووووم(همون هووم)...كلا خوب بود ديگه.چرا الكي ايراد بگيرم

فقط..مگه ما چند تا غضنفر داريم تو جرره؟يه دونه اونم غضنفر پاتره ديگه...يعني چي اين اون غضنفر نيست..غضنفر پاتره..
در ضمن.در مورد فضا سازي...عزيز دل برادر منم حرفتو قبول دارم..ولي تعداد بچه هاي سايت كه بتونن به زيباي فضا رو در ديالوگ هاشون القا كنن خيلي كمه...مثلا امپراطور رول هاش كلا اينجوري بود كه فضا رو در ديالوگ القا ميكرد..ولي همه كس نميتونن..و اين كه همش ديالوگ باشه و ما اصلا نفهميم طرف كجا داره همچين ديالوگ هاي رو ميگه خيلي خسته كننده ميكنه نمايشنامه رو...
موفق باشي...سرژ

سرژعزیز پست برتی بات رو نگاه کن اونجا هم غضنفر داره!!!!


ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۳ ۱۹:۴۷:۳۳
ویرایش شده توسط نوربرت در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۱۳ ۱۹:۵۸:۳۶


Re: من کیستم؟من چیستم؟
پیام زده شده در: ۱۵:۲۰ پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۸۴
#4
من چیستم؟
از خودش بدش می امد او باعث مرگ انسانهای زیادی شده بود او عامل جادو های سیاه بود، و پلیدترین و مخوف ترین افسونها را اجرا کرده بود.
روزهایی را به یاد می اورد که فکر می کرد در دستان جادوگر بزرگی قرار گرفته، جادوگری که دنیا را متحول می کند.اماحالا بعد از این همه سال دیگر از انجام ان همه جادو های قوی و افسون های پیچیده خسته شده بود. زندگی او با سیاهی در امیخته بود.
شاید هرگز روزی نمی رسید که او را تکه تکه کنند و دور بریزند ولی چوبه ولدمرت ارزو می کرد هر چه زودتر با همتایش رو به رو شود.



Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۱۵:۵۰ چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۸۴
#5
نام:نوربرت
گروه:گریفیندور
معرفی کوتاه:نوزاد اژدهایی که هاگرید در قمار برده بود.من حالا حدود 6 سالمه و دوست دارم همه چیزو اتیش بزنم دوست دارم به هاگوارتز برگردم و با بچه ها کوییچ بازی کنم...
من قبلا خودمو معرفی کردم و تایید هم شدم ولی هنوز عضو رول پلینگ نیستم.

اوکی! (گیلدروی)


ویرایش شده توسط گیلدروی در تاریخ ۱۳۸۴/۸/۶ ۱۸:۲۴:۲۸


Re: شخصیت خودتون رو معرفی کنید
پیام زده شده در: ۲۰:۰۰ دوشنبه ۲ آبان ۱۳۸۴
#6
ببخشید من خیلی وقت پیش خودمو معرفی کردم تایید هم شدم اما هنوز عضو ایفای نقش نیستم رسیدگی کنید لطفا با تشکر



Re: درون قدح انديشه
پیام زده شده در: ۲۰:۱۷ شنبه ۹ مهر ۱۳۸۴
#7
شاید کسانی وارد خاطره شخص دیگری می شدند فقط می توانستند در محدوده ی همان خاطره این طرف و طرف بروند یعنی فقط چیزهایی رو ببینند و بشنوند که صاحب خاطره دیده یا شنیده یا در اطرافش اتفاق افتاده...
شاید هم اگر هری از اون محدوده بیرون میرفت وارد محدوده ی خاطره های دیگری می شد.مثلا خاطره ای که قبلا در قدح بوده.



Re: خاطرات هری پاتر خوانی
پیام زده شده در: ۱۷:۱۵ پنجشنبه ۷ مهر ۱۳۸۴
#8
یادمه چند سال پیش هفته اول دوم مدرسه ها بود مامان و بابام رفته بودن مسافرت من رو هم زورکی گذاشتند خونه خالم هر چی التماسشون کردم که بذارند تنها خونه بمونم قبول نکردند.من هم که تازه رفته بودم مدرسه سمپاد یکم زده بود به سرم و همش گریه می کردم خودم نمی دونم چرا اینطوری شده بودم اما می دونم که دلم تنگ نشده بود(فکر می کنم به خاطر جو خونه خالم بود)اون وقتها من هر کی رو می دیدم هری پاتر می خونه شدیدا مسخرش می کردم .ولی یه روز رفتم یه نمایشگاه کتاب دیدم جام اتش رو داره و به پیشنهاد دوستم(البته مجبورم کرد)خریدمش.بعد کم کم هر وقت حوصلم سر می رفت می خوندمش (حدود10بار )و خیلی کمکم کرد.بعدش هم کتاب 3 بعد 1 بعدش هم 2 رو گرفتم خوندم .



Re: دیگه هیچ کسی حرفی در باره برمودا نداره ؟!؟!
پیام زده شده در: ۲۰:۴۰ چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۸۴
#9
باید بگم جاذبه قطب مغناطیسی مثل یه سیاه چاله نیست.اگه این طور بود(که اصلا نمی شه)ما باید بعد چهارم رو پاره می کردیم و می شدیم مرکز کهکشان...(یه داستان تخیلی جالب می شه از توش در اورد) من فکر می کنم در اثر جاذبه زیاد هنگام سقوط هوایما یا زیر اب رفتن کشتی سرعتی معادل سرعت نور ایجاد می شه که باعث می شه زمان کندتر بگذره.این جاذبه فقط چیز هایی رو که خاصیت مغناطیسی دارن جذب میکنه نه همه چیز رو پس دریا سر جاش می مونه.این میدان مغناطیسی بزرگ روی امواج رادیویی و رادار که نسبتا طول موج کوتاهی دارن تاثیر می ذاره برای همینه که هواپیمایی که از اونجا رد شده ارتباطش قطع شده و بعد هم دیگه ازش خبری پیدا نشده.
در مورد اتلانتیس هم فکر نمی کنم اون طوری باشه که شما می گید.



Re: دیگه هیچ کسی حرفی در باره برمودا نداره ؟!؟!
پیام زده شده در: ۰:۲۴ چهارشنبه ۶ مهر ۱۳۸۴
#10
من یه چیزی رو مطمئنم و اونم اینکه قطب مغناطیسی زمین فعلا اونجاست.البته ممکنه یه زمانی به راز برمودا هم پی ببرند و بعد ما رو مسخره کنند که پیشینیان تصور می کردند که موجوداتی از کرات دیگر در انجا حضور دارند.در مورد قضیه حباب هم باید بگم که شاید در مورد کشتی ها صدق کنه اما هوایماها چی؟







هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.