جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  95 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  205 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  217 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  306 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  208 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 21:03
نمایش جزئیات
آفلاین
در کوچه ای تاریک، در حالی که کور سوی خانه های کوچک، تنها روشنی بخش آنجا بود، آرام آرام قدم می زد. فکر می کرد:" آیا من فایده ای دارم؟ آیا می توانم علاوه بر اینکه به سفیدی اعتقاد دارم، از آن دفاع هم بکنم؟ آیا محفل یک عضو که روی چهار پا راه می رود و توانایی حرف زدن هم ندارد، می پذیرد؟چه کار دیگری می توانم بکنم جز چنگ انداختن؟"
فکر میکرد و قدم می زد. ماه در آسمان، به کوچکترین حالت خود می درخشید. از یک خانه، صدای خنده می آمد و در خانه ای دیگر، چراغ ها تک تک خاموش می شدند. باز فکر:"آیا محفل مرا برای اعتقاداتم خواهد پذیرفت؟ یا اینکه برای عضو شدن باید بتوان جنگید؟"
به جلوی خود نگاه کرد. دو نور کوچک سبز به او نزدیک می شدند. با نزدیک تر شدن او، می شد پیکری را دید که انعکاس نور مهتاب در چشمانش، سبز بودن آنها را نمایان می کرد. نزدیک تز و نزدیک تر.
"یک گربه ی کوچولو. می تونه تمرین خوبی باشه!" و یک لبخند که باعث می شد علاوه بر چشم، دندان هایشنیز دیده شوند. چوب دستی را به سمت گربه گرفت و آرام گفت:" آوادا..."
گربه ناگهان روی صورت او پرید. پنجه هایش را روی صورت او می کشید. او از درد به خود می پیچید و داد میزد. گربه ناگهان پنجه هایش را در چشمان او فرو کرد. احساس کرد پاهایش خیس شده اند. از روی صورت او پایین آمد و او را نگاه کرد. او پشت به گربه بود. در حالی که فرار می کرد یک لحظه بر گشت و سرش را به سمت گربه گرفت. دیگر از آن نور سبز رنگ خبری نبود.
گربه، که خود نیز آنچه را که انجام داده بود باور نمی کرد، نفس زنان به راه افتاد. فکر کردن به آنچه کرده بود باعث شد طولانی بودن راه را فراموش کند."فکر کنم خود اینجا باشه." می دانست باید چه کند. به محفل فکر کرد.ناگهان بین در های دیگر، در حالی که به نظر می رسید دیواری بین آنها را گرفته است، یک در کهنه پدیدار شد که دیوار های کثیف آن را احاطه کرده بودند.با وقار، یک پنجه اش را بالا آورد و سه ضربه ی آرام به در زد.

************************************************************************

امیدوارم با این نمایشنامه پذیرفته بشم.قسم می خورم که پایبند همیشگی محفل باشم.



والا من که خیلی خوشم اومد. حتی گربه ها هم میتونن مفید باشن! فکر کن وسط جنگ یه گربه بین پاها بره چنگ بزنه...خیلی باحال میشه البته یه کم هم باید کار کنی ولی فعلا...تاییدی...در ضمن عکس امضات بزودی آماده میشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/13 23:09:15
ویرایش شده توسط چو چانگ در 1385/1/13 23:19:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 19:11
نمایش جزئیات
آفلاین
خوب منم اعلام امادگی می کنم
منم واسه جنگ یه زنبیل می ذارم کسی به زنبیلم دست نزنه ها
:D البته بنا به گفته ی اقای سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو ارتش قدرتمند وایت تورنادو
[img]http
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
هووم چه زنبیلای خوشگلی دارید... من همشونو ور میدارم برای مامانم میبرم که بیچاره میره خرید دستش خسته نشه

میدونید دیروز که داشتم با خودم فکر میکردم دیدم هر چی که نباشه من دو تا پیرهن بیشتر در مقابل ولدی پاره کردم حداقل میدونم که اگه زیر بارون بری یا توی آفتاب فرقی به حال کسی که میخواد در برابرش وایسته نداره


اگه میبینید که تو خونه گریمولد همه نشستن و دست رو دست گذاشتن و کسی به جز چند تا دختر چه اونجحا نیست به این خاطره که اون مکان محترم لو رفته و احتملا فقط الان به درد گذاشتن تخت خواب های گرم و نرم میخوره فقط

هووم زیر نظر داشتن هرمیون ؟ نکته عجیبی دارم میشنوم حتما برای خوندن تاریخ هاگوارتز جلد چهارم زیر نظر داردش

فعلا کاری نیست تا بعد

__________________

مامانی :پسرم تو موفق میشی که این سیاهای بد رو بکشی!!!
عله : مامان همه اینها رو برات می کشم

من: پسره بوقی !!! پاشو برو بیرون ببینم اینها همه برای خودمه ..میخوام موزه درست کنم از جسداشون

1

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/12 20:44:32
Sunny, yesterday my life was filled with rain.
Sunny, you smiled at me and really eased the pain.
The dark days are gone, and the bright days are here,
My sunny one shines so sincere.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the sunshine bouquet.
Sunny, thank you for the love you brought my way.
You gave to me your all and all.
Now i feel ten feet tall.
Sunny one so true, i love you.

Sunny, thank you for the truth you let me see.
Sunny, thank you for the facts from a to c.
My life was torn like a windblown sand,
And the rock was formed when you held my hand.
Sunny one so true, i love you.
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 18:17
نمایش جزئیات
آفلاین
خب ... خب
سيريوس جان منم اعلام آمادگي كامل ميكنم...و با تمام قدرت جلوشون ايستادگي ميكنم..

ارادتمند
استرجس پادمور

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عشق یعنی وقتی که دستتو میگیرم مطمئنم باشم که از خوشی میمیرم !!!!!

تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 15:58
نمایش جزئیات
آفلاین
من هم اعلام آمادگی می کنم تا در مقابل سیاهی بجنگم.....

ما پیروز خواهیم شد!!!!

روز خوش
سارا اوانز

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



پس اگه اینطوریه سیریوس عزیز منم حاضرم برای جنگ پست بزنم!
روی منم حساب کنین!

..........................................................
به امید پیروزی!
من زودتر زنبیل گذاشتم کسی جامو نگیره!



یک دنیا ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 15:18
نمایش جزئیات
آفلاین
سيريوس جان...همونطور كه خودت گفتي، من اومدم اينجا اعلام آمادگي براي جنگ بكنم، و اعلام مي كنم كه حاضرم اولين پست رو بعد از پست ولدي به ثبت برسونم...!!!
(قرار بود اينجوري كنم ديگه...! نه...؟)


دقیقا
از این به بعد هر محفلی که میخواد در جنگ پست بنویسه باید اینجا اعلام بکنه که من در روز جنگ حاضر هستم و پست هم میزنم
اگر کسی از اعضای محفل اینجا اعلام آمادگی نکنه و بعد پست بزنه پستش پاک میشه
و البته اگه کسی اینجا اعلام آمادگی بکنه و بعد پست نزنه اخطار رسمی از طرف محفل دریافت میکنه
سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1385 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آسمان به شدت می غرید....مردم به سرعت از کنارش می گذشتند و خود را به خانه های گرم و پر مهر خویش می رساندند.....سارا به خانه ی در مقابلش که در رعد و برق روشن می شد می نگریست....تصمیم خود را گرفته بود و باید می رفت و آن خانه را برای همیشه بدرود می گفت....سخت بود اما راهی جز این نمی دید....پایبند بودن و اعتقادات و اصل های زندگی او را به گونه ایی ساخته بود که زندگی با سیاهان را نمی پذیرفت.....می رفت و بیم از روزی داشت که مجبور می شد خانواده اش را همراه با سایر مرگ خواران به گورستان تاریک آزکابان بفرستد......و یا اینکه مرگ آنان را با چشم خویش بنگرد.....
کم کم از خانه دور می شد....اما به عقب بازنگشت تا بار دیگر خانه ی فرو رفته در سیاهی خود را از مقابل چشم بگذراند.....مقصد مشخص بود....محفل محلی بود که می توانست با سیاهی که بر دنیای جادوگری سایه افکنده بود بجنگد.....شاید مورد قبول واقع نمی شد اما هدفش کاملا مشخص و واضح بود.....جنگ....چه با محفلی ها و چه تنها....این هدف را بارها سنجیده بود...بارها آن را از ابعاد مختلف بررسی کرده بود اما باز هم به همین نتیجه رسیده بود که باید قدم در راه بگذارد.....فاصله تا خانه ی شماره ی 12 گریمولد را نیز بار ها پیموده بود اما جز یک دیوار خالی چیزی آن جا ندیده بود.....می دانست این هم رازی در محفل است اما به امید روزی بود که او نیز این راز را بداند.....
چند خیابان را پیمود...کاملا از آب باران خیس شده بود....اما او این وضع را دوست داشت....شاید به این سبب سیاهی های خانه ی پدری شسته می شد.....خود را سرزنش می کرد که چرا زود تر از این اقدام به ترک آن مکان خالی از شادی نکرده است؟!!....چرا از پدر می ترسید با این وجود که در جادوگری ماهرتر از او بود؟!سوالاتی که به مرور در ذهنش شکل می گرفت....اما خوش حال بود که بالاخره در ترک آنجا موفق بوده است........
رسیده بود.....خیابان گریمولد...همان دیوار خالی.....روی جدول کنار خیابان نشست و منتظر سرنوشت شد....چشم هایش خستگی را متحمل می شدند و سرانجام پلک هایش بر روی هم رفته و به خواب عمیقی فرو رفت......کابوس های عجیب و وحشتناک.....ناگهان از خواب پرید .....تختی نرم و لطیف و یک نفر که در حال تماشای او بود.....او را به وضوح نمی دید....سارا:
_من کجام؟....تو کی هستی؟!....
سرش به شدت درد می کرد اما سعی کرد صورت او را ببیند.....سارا:
_اوه هرمیون...تویی...متأسفم که نشناختمت.....پس اینجا هم باید خانه ی شماره ی 12 باشه...درسته؟!!
هرمیون:
_آره....تو حالت خوبه؟...چرا دیشب توی بارون بودی؟!! ...البته ما تو رو زیر نظر داشتیم ....
سارا:
_ازتون ممنونم.....ولی باور کنید توی کتاب ها هم طلسمی برای پیدا کردن جایگاه محفلی ها ننوشته....
هرمیون خنده ایی کرد و گفت:
_تو حتما عضو می شی نگران نباش.......
سارا:
_امیدوارم........
________________________________________________

به امید قبولی!
روز خوش
سارا اوانز

_________
سخن ناظر:
پست خیلی قشنگی بود و فضا ساری در اون به بهترین نحو رعایت شده بود
تا حالا کجا بودی چون فکر نمیکنم قبلا واسه محفل تقاضا داده باشی
من تو رو
تایید میکنم
به امید هر روز بهتر از دیروز بنویسی
عکس برای امضا هم به زوری میرسه
سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: جمعه 11 فروردین 1385 22:31
نمایش جزئیات
آفلاین
در یک روز زیبای بهاری فرد در حال قدم زدن در پارک بود و همان طور که نسیم زیبای بهاری در حال نوازش صورت فرد بود فرد با صدایی که سرشار از استرس و اضطراب بود بر گشت و چهره ای اشنا در برابر چشمانش ظاهر گردید او کسی نبو د جز هری
هری به سرعت نفس نفس می زد و بسیار خسته و زخمی بود گویی که از میدان جنگ باز گشته باشد فرد که از دیدن چهره ی اشفته ی هری موی بر اندامش سیخ شده بود خود را به سرعت به او رساند و با لحنی مهربان و خونسرد لب به سخن گشود
فرد:سلام هری اتفاقی افتاده چرا...
اما هری فورا"وسط حرف فرد پرید و مانع سخن گفتن او شد
هری:سلام فرد !فرد تو باید هر چه زودتر خودت رو اماده کنی
فرد :اتفاقی افتاده هری؟چرا چرا اشفته ای
هری:اوه فرد چه قدر سوال جواب می کنی اگر اتفاقی نمی افتاد من...
فرد:خیلی خوب حالا بگو چه اتفاقی افتاده
هری:خوب گوش کن فرد مامورد هجوم لرد و هم دستانش قرار گرفتیم و شدیدا"احتیاج به نیرو های کمکی داریم ایا تو
فرد:این چه حرفی می زنی؟!من من جانم را در برابر این محفل می دهم اما حاضر نیستم روزی را ببینم که سیاهان بر سفیدان پیروز شده اند
هری:تو واقعا"تعهد می دهی که تادم مرگ با محفل باشی
فرد:من با خونم تعهد خواهم داد
هری:اوه فرد واقعا"متشکرم
فرد:بریم
هری:کجا
فرد:جنگ
هری:فعلا" اعلام اتش بست کردند تا فردا
فرد:پس من هم تا فردا برم یه نمایشنامه پیدا کنم تا این سیاها رو تیکه تیکه کنم
هری:پس تا فردا
فرد:البته اگه تائید بشم


________
سخن رئیس محفل :
خیلی سعی کردم تا تائید کنمت ولی واقعا نا امیدم کردی میتونم بگن که پستت هیچ چیز خاصی نداشت و بدون مفهوم بود ولی چون خیلی دوست داری عضو بشی فعلا به طور
مشروطمیتونی توی جنگ شرکت کنی البته بعد از جنگ باید دوباره تائید شخصیت رو بنویسی

سیریوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
عضو ارتش قدرتمند وایت تورنادو
[img]http
Re: اعضــــاي محفل!........از جلو نظام!
ارسال شده در: پنجشنبه 3 فروردین 1385 15:24
نمایش جزئیات
آفلاین
لندن
21 مارچ 2006
ساعت: 22:00
محله گریموالد
خانه 12

آلبوس دامبل، ریاست قدرتمند محفل، به همراه بقیه محفلی ها به خانه خویشتن تشریف فرما شده بودن و در خانه 12 گریموالد که محل استقرار محفلی ها بود تنها 3 جوون بودند... مایک کرنر، مارکوس فلینت و دوشیزه محترمه هرمیون گرنجر...
این سه جوون نادون در خانه بودند تا از چوبدستی های یدکی خریداری شده برای محفلی ها مراقب کنند.. .دامبل این چوبدستی ها رو از فروشگاه کوییرل از دیاگون خریده بود....

در اتاق نشیمن خانه گریموالد 12

هر سه جوون نادون ناکام تازه فارغ التحصیل شده هاگوارتز روی زمین نشسته بودند و با هم می گفتن و می خندیدند و تخمه می شکوندن..
در میان مجلس خنده:
هرمیون: آقا..یه لحظه ساکت...یه جوک بگم؟؟؟!!!
مارکوس و مایکل: بگو....
هرمیون: یه روز یه ماگل می خوره به جدول کنار خیابون میشینه حلش می کنه... :-D
مارکوس: :lol2:
مایکل: :-D
مارکوس: حالا بذار من یکی بگم....یه روز یه ماگل میره هاگوارتز ...... :lol2:
مایکل:
هرمیون: بی مزه.....
مارکوس: اصلا ولش کن..اوه..الان فوتبال مشنگی داره...رئال..بارسلون..اوف...من رفتم سراغ تی وی....
و رفت روی کاناپه نشست، کنترل تی وی رو برداشت و تی وی رو روشن کرد و زد کانال بی بی سی...
هرمیون: من که از این ورزش چیزی سر در نمی یارم...مایکل بیا شطرنج....
مایکل رفت و شطرنج رو آورد و مشغول بازی کردن شدن....
مارکوس که غرق تماشای فوتبال بود هی می گفت:
وای...این بازیکن خدای فوتباله...اوف..نیگا چه پاسی داد..اسمش بکامه...هم وطن ماست..انگلیسیه...
هرمیون: کمی آروم تر لطفا....

مارکوس: ای خاک بر سرت کنم...رونالدوی چاق...پاس تکنیکی بکام رو گل نکرد....اوه..اینجارو این یارو برزیلیه...اسمش رونالدینیو بود... ..عجب دریبلی زد...وای..نه گل...


مایکل: بخف دیگه..اگه یه بار دیگه..سر و صدا کنی..این تی وی رو شوت می کنم وسط خیابون...
این بار مارکوس ساکت شد و مثل بچه خوب فقط فوتبال رو می دید...
یهو یکی زنگ زد....
ژینگگگگگگگگگگگگگگگگگ
ژینگگگگگگگگگگگگگگگگگ
ژینگگگگگگگگگگگگگگگگگ
مارکوس: اه...آروم دیگه..اومدم..آخه این دیگه کیه..این وقت شب..؟
و درب رو باز می کنه و مایک لوری میان چار چوب در ظاهر میشه...
لوری: برو کنار بینم..بچه...( و سریع پرید تو خونه و بعد از احوال پرسی چند ثانیه ای با هرمیون و مایکل میشینه فوتبال رو می بینه..)
مارکوس درب رو می بنده میره روی کاناپه میشینه...
لوری: چند چندن؟..............مارکوس: 1 بر 0 به نفع بارسا........لوری: کی گل زد؟؟...........مارکوس: رونالدینیو....
لوری: بگذریم...من شنیدم..شما این اواخر جنگ های زیادی با لرد سیاه داشتید و هنوز هم جنگ هاتون ادامه داره...پس من می خوام..به شما بپیوندم...حاضرم هم خودم رو نشون بدم... :-D
هرمیون رویش را به سمت مایک چرخاند و گفت: در حال حاضر من از اینها بالاترم...منتظر فرصت باش تو خودتو نشون بدی....
بوم.........................
یک انفجار خفیف بود..درب شکست...و یک زن زشت چوبدستی به دست میپره وسط اتاق نشیمن...
لوری: بلاتریکس لسترانجی..نه..ابروهاتو کی برداشتی...؟ :-D
هرمیون:
بلا: مرض..نخند بچه جون... گوش کنید ببینید چی میگم..زود چوبدستی های یدکی رو بدید وگرنه عمری براتون نمی ذارم...زود.......
هرمیون: اینم یه فرصت..مایک خودتو نشون بده....
مایک لوری به سرعت باد چوبدستی اش در میاره و روبه روی بلا می ایسته...
بلا: چیه...می خوای دوئل کنی...؟
لوری: دقیقا...
بلا: پس بگیر..........کروکشیاتوس...
" صحنه اسلوموشن شد... مایک لوری پرید رو هوا و رو هوا معلق موند..."( اینهو..ماتریکس)"
" صحنه دوباره تند شد مایک لوری کنار پرید....افسون بلا به دیوار اثابت کرد...لوری فرصت نداد و فریاد زد:
""""" اکسپلیارموس"""""
بلا 2 متر عقب تر پرت شد و چوبدستی اش بدست لوری افتاد....لوری افسون دیگه ای اجرا کرد:
""" پترفیکیوس توتالوس""" .......دستان بلا با طناب بسته شد....
هرمیون: عالی بود....
مارکوس: عجب بدن انعطاف پذیری...
مایکل:
لوری: خب هرمیون..قبولم... هرمیون: از نظر من آره..ولی باید تا فردا صبر کنی دامبل جون بیاد بعد اونم باید تائیدت کنه....
لوری: پس من رفتم بالا بخوابم.....
مارکوس: آدم پر رو به این میگن.

___________
سخن ناظر
فکر میکنم که هنوزم متوجه این منظور من نشدی که بست به صرف طولانی بودنش قشنگ نیست و باید سعی کنی که بیشرفت داشته باشی چون از اولین تقاضای عضویت تا حالا من هیچ بیشرفتی در کارت ندیدم
و این رو یادت باشه که مایک لوری قهرمان نیست که توی همه ی بستهات یه کار فوق العاده انجام میده


تائید نشد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیریوس(God Father) در 1385/1/8 1:35:38
[img]http://www.filelodge.com/files/room24/643657/ImageUTYU.GIF[/im