شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
فکری شیطانی به سرش زده بود ... می خواست انتقام بگیرد ... دیگر فرسوده شده بود ... بدنش زشت شده بود...دیگر نمی خواست فقط یک وسیله باشد که به جادوگران خدمت می کند ... می خواست ازاد باشد ... از بس صاحبش به خاطر این که در مسابقات باخته بود او را به زمین کوبیده بود دیگر توان کار کردن نداشت ... بله فکری شوم به سرش زده بود و می خواست به صاحبش را به کشتن بدهد ... حالا لحظه ی ان کار بود ... در اوج ارتفاعی که گرفته بود مالفوی را از روی خود به زمین انداخت !... بله او نیمبوس 2001 جاروی مالفوی بود
---------------- چيزي به پايان زندگيش نمانده بود.....تا چند لحظه ديگر از بين ميرفت و خاطره اي از وي باقي نمي ماند.....چند دقيقه قبل شاد و سرخوش ميان دوستانش بود ولي حالا....
به دوستانش نگاه كرد.....كه هنوز در حيات بودند....ولي اين سرنوشت او بود....بايد ميرفت و با فدا كردن خود شادي و لذت را براي ديگران به جا ميگذاشت..... در همين فكر ها بود كه پسرك اخرين قطره اش را، آخرين نشانه حيات نوشيدني كره اي را فرو داد.
---------------------------- بابا اين تاپيك باحالتر از اونيه كه فكرشو ميكردم! ولي من كه هستم اصلا به فكرم نميرسه!
ويرايش: بلاخره يه من كيستم به ذهنم رسيد!
من كيستم؟
خالي بود....احساس تهي بودن ميكرد.......دوستش نداشت ولي باز مادر بود......دلتنگ او شده بود....بعد از آنهمه داد و فرياد....كسي با فريادش اورا از خيالات جدا كرد...نميخواست فرياد بكشد ولي...ولي بايد فرياد ميكشيد.فرياد ميكشيد تا بگويد كه دوستش دارد...تصميمش را گرفت و با صداي بلند فرياد كشيد.
هيچ كس نيامد. هيچ كس نيامد تا باز جلوي فريادش را گيرد.ديگر كسي نبود كه موهاي سياهش را كنار بزند و او را از جيغ زدن باز دارد..پس با تمام وجود فرياد كشيد...
فرياد كشيد و فرياد كشيد...پسرش رفته بود و باز نمي گشت....مادر سيريوس، اصيل زاده اشرافي زجر ميكشيد....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
چرا به هر جا می رفت همه از او می ترسیدند؟.... چرا هر کجا که که می رفت همه از او فرار می کردند... چرا انقدر زشت بود ؟ .... چرا انقدر خفناک بود؟... چرا چنین شغل نفرت انگیزی داشت ... ؟ او داشت فرار می کرد! ... از مکان زندگی و محل کارش فرار می کرد ... دیگر خسته شده بود ... بالاخره او هم زنده بود ... حق زندگی داشت ... حتا در حال فرار هم مر دم از او ددور می شدند ... !.... حالا دیگر نمی دانست کجاست ... انقدر از محل کار و زندگی اش دور شده بود که گم شده بود ... حالا نفسی راحت کشید ... و در فکر چگونه زندگی کردن در ان بیابان بود ... بله دیوانه ساز در فکر چگونه زندگی کردن در ان بیابان بود
به این میگن ابتکار ، به این میگن خلاقیت ، به این میگن...ویکتور! ـــــــــــــــــــــــمن چیستم؟ــــــــــــــــــــــ گاهی اوقات از شدت تکانهای شدید سرش گیج میرفت! بعضی وقتها اورا میگرفتند و دیوانه وار میچرخاندند بعضی وقتها هم اورا مانند شلاقی عقب جلو میبردند. با اینکه به این چیزها عادت کرده اما هنوز آزارش میداد! کمتر میتوانست دنیا را ساکن و خاموش و تماشا کند حتی شکل واقعی درختان را هم از یاد برده بود. زمانی هم که حرکتی نمیکرد فقط سیاهی را میدید و بس...عجب زندگی خسته کننده ای... عده ای بالای سرش کلمات عجیبی ادا میکردند...بعضی فریاد میزدند "اکسپلیارموس"و بعضی دیگر میگفتند"پروتگو" او این کلمات را میشناخت...در واقع تنها زبانی که او بلد بود همین حروف عجیب بودند و غیر از آن با هیچ زبانی آشنایی نداشت...بدتر از همه سیمی نازک ، که از میان بدنش عبور داده بودند ... خودتان بیندیشید آیا میتوانید سیمی را که از داخل بدنتان عبور کرده است تحمل کنید؟! چوبدستی 28 سانتی متری انعطاف ناپذیر هنوز هم به این مسائل می اندیشید که متوجه شد پسرک قصد دارد باز هم اورا به چرخش در آورد!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور ( شیردال بزرگ ) در 1384/1/25 18:17:43
وه که چه بیرنگ و بینشان که منم...کی ببینم مرا چنان که منم؟!
چرا؟ چرا او بايد انطور خشن ميبود؟ چرا همه از او فرار ميكردند؟مگر او چه كرده بود؟ چرا هربار كه به طرفشان ميرفت سرشان راميدزديدند؟ و در عوض هربار بايد با چماق كتك ميخورد! چرا دنيا اينقدر خشن بود! در اين فكرها بود كه.... ناگهان به سر كسي خورد كه فكرش در جاي ديگر بود. و باز لعنت و نفرين...از خودش بدش ميامد....بلاجر سياه از خود متنفر شده بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b][font=Arial]«I am not worried, Harry,»
said Dumbledore, his voice a little stronger despite
the freezing water. «I am with you.»[/font] [/b]
"I think ... I can ... I think ... I can ... I think ... I can..." He was repeating these two sentences in his mind . all the way from Ottery St. Catchpole to Little Whinging The parcel was not really heavy, but for his small body .and his tired wings, it seemed as though it was a bolder I can never say 'no' to my friends, never", he was" reminding himself. He has to keep going. He has to . finish the job "You can see Harry again," he panted, "and Hedwig" . He was thinking longingly of Hedwig's water tray Harry is waiting for this letter," he said more firmly to" himself, and speeded up. He could see number 4 Privet Drive now. He dived down towards Harry's bedroom window, hoping and praying again and again "!that it would be open. It was open. "Here I come He zoomed through the window. Harry was sitting , at his desk. His chin on his hands, lost in thoughts as usual. He dropped the letter on Harry's head And with his remaining strength, hooted happily .as he went down to sit on Hedwig's cage A few minutes later, the room was filled with Harry's . laughters and whoopings . That was too much for little Pigwidgeon . He was not tired anymore
فکر می کنم این پست قبلی شما توصیف کلاه گروهبندی باشه. درسته؟! مینروا جان اینا داستانک هستش.......یعنی آخرش معلومه این افراد یا اشیا چی هستن و نوعی داستا سرگرم کنندست که در ادبیات ایران و جهان خیلی پر طرفداره کافی افراد ذوق نوشتن داشته باشن...در مورد پست قبلی هم آخرش نوشتم.....پست اول((اسنیچ کوچک به این موضوعات فکر میکرد))...پست دوم((فلیت ویک))جواب بود...همیشه در آخر داستان جواب داده میشه
خوب اینم یک ((من کیستم)): به سختی نفس میکشید.....هر چه سعی میکرد نمیتوانست خود را به بالای کمد برساند...با آنکه همیشه همه چیز را به بالاترین نقاط میفرستاد..ولی خودش را نمیتوانست طلسم کند و به بالای کمد بفرستد....کاش از هاگرید کمک میگرفت!!!....در حال حاضر حتی بهترین وردهای شادی آور هم قادر نبودند شادی رو به لبان چروکیده اش بیاورند......همیشه در بدترین شرایط کمک حال هاگوارتز بود...از باتلاق فرد و جرج بدتر مشکل سراغ دارید؟...این مشکلو حل کرده بود..ولی اکنون.... اگر از خستگی فریادش بلند میشد..صدای زیرش را همه میشناختند...و آبرویش پیش همه میرفت چه میشد وردی برای افزایش قد ساخته میشد؟ فلیت ویک پیر مطمئنا برای این موضوع باید فکری میکرد ------------------------------- دوستان به نظر من همینقدر پست کافیه احتیاجی به زدن پستای بلند نیست...و همچنین پستا نباید خیلی کوتاه باشه..به هر حال این دو نمونه از کار این تاپیک بود
ببینم شما ها چه داستانهایی رو میتوانید راجب شخصیتهای هری پاتر بسازید؟؟
احساس کردم جای این نوع ادبیات در سایت خالیه...اگه با استقبال روبرو نشد....ابرفورث جان خودت مختاری!!!...میتونی این تاپیکو شپلخ کنی!!!...ولی به نظر من تاپیک خوبی از آب در میاد مخصوصا اگه ذهن خلاقی داشته باشی
این یک نمونه از کار این تاپیکه....از دوستان خواهشمندم فقط از این نوع داستانها بنویسیند ---------------------------------------------- به سرعت در حال گریختن بود....بالهایش را به سرعت باز و بسته میکرد تا هرچه سریعتر بپرد و از دسترس آنها دور شود....عده ای سخت بدنبالش بودند...از جان او چه میخواستند؟....برای گرفتنش جایزه تعیین کرده بودند.....از نظر خودش بیشتر از اینها می ارزید...این جایزه باعث شده بود دو نفر تمام سعیشونو برای گرفتنش ،بکنند....هر جا که میرفت و هر کاری که میکرد..نمیتوانست از دست آنها فرار کند....جالب آنکه آن دونفری که دنبال او بودند، حاضر بودند بدترین بلاها را سر هم بیاورند،ولی خود زودتر رو دستگیر کرده و جایزه را ببرند همه اینها به کنار...عده ای هم فقط ناظر این بودند که او را دستگیر کنند...چرا هیچ کمکی به او نمیکردند؟...آنها به جای کمک...دیگران رو به دستگیری او تشویق میکردند...مگه چه گناهی رو انجام داده بود؟...هر چه فکر میکرد کمتر به نتیجه میرسید همیشه در زندانی جعبه ای نگهداری میشد....بعد از مدتی که آزادش میکردند...باز افراد به دنبال او بودند...و وقتی که دستگیر میشد...دوباره به زندانش باز میگرداندنش براستی گناه او چه بود؟اسنیچ کوچک همچنان به این موضوعات فکر میکرد