جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
تازه های انجمن ها
خوش آمدید، Guest
ورود به حساب کاربری
‹
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×
آنلاینها
14 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
7
اعضا
اعضای آنلاین
×
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
×
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
اطلاعیه مرداب هالادورین:
به جدیدترین
الهامات
گوش فرا دهید تا با خرید
چوبدستی
به جنگ دمنتورها رفته و
سپر مدافع یا مهاجم
خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه
زوپس مارکت جادوگران
، معجونهای
معجونسرای پاتیلطلا
و اقلام
شوخیکده فارس د ماره
بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به
شفاخانه مرداب زیرین
مراجعه کنید!
🦉 آقا/خانم عزیز [جادوگر]
با افتخار اعلام میداریم که به مدرسه جادوگری هاگوارتز پذیرفته شدهاید
جادوگران بزرگترین جامعه رولپلی هری پاتر فارسیزبان
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝
یک داستان کوتاه بنویس
🧙
شخصیت خودت را بساز
🛒
از کوچه دیاگون خرید کن
🎓
به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
🔒 کاملاً رایگان | استاد راهنما اختصاصی | بدون پیشنیاز
💬 "فکر میکردم سخته، ولی استاد راهنما هر قدم رو آسون کرد!"
— علی، جادوآموز گریفیندور
— علی، جادوآموز گریفیندور
× بستن
- صفحه اصلی انجمن
- صفحه اصلی انجمن
- ایفای نقش جادوگران (Role Playing)
- شهر لندن
- [[single]] هالیویزارد
جزئیات کاربر

نام فیلم : سفید ها برای چه می جنگند؟
بازیگران : بر و بچس محفل ، الف دال
و با پشتیبیانی ارتش قدرتمند وایت تورنادو
و با حضور افتخاری آلبوس دامبلدور در نقش یک سفید!
پشت صحنه : این تصاویر به طور زنده گرفته شده و خودتون حساب کنید نخوای یه فیلم اکشن هم بسازی یه فیلم مستند هم بسازی این سفید ها فقط تیغ می زنن!
مکان: 3 نصف شب
زمان: مقر محفل
مک گونگال با قیافه ایی آشفته ، سراسیمه و مضطرب در اتاق رو باز می کنه . آلبوس روی تخت خوابیده و در حال دیدن رویایی هست که داره در اون به خاستگاری می ره! مک گونگال فریاد زد:
_آلبوس ...پاشو...سیا ه ها حمله کردن!
و پتو رو از روی آلبوس کشید .
آلبوس از خواب پرید و به شدت هراسناک:
_ها...کو...کی ....کجا؟
مک گونگال: با توام ...گفتم سیاه ها حمله کردن!
آلبوس خمیازه ایی کشید و دوباره بالشتشو درست کرد و پتو رو روی صورتش کشید و گفت:
_بابا این که تام خودمونه...یکی از بچه ها رو بفرست آره همون سارا خفنزه . چیزه یه چار تا قول در پیتی و تو خالی مثل اینکه محفل متعلق به توئه و هوا تو داریم و ناظر بعدی تو هستی و.... هم بهش بده. دیگه هم منو این طوری بلند نمی کنی ها. چه خواب نازی بود!
و لحظه ایی بعد صدای خر و پفش طنین انداز شد.
مک گونگال که قادر نبود کاری انجام دهد تنها رو به دوربین نگاه مجهول الحالی کرد و با یک علامت سوال در ذهنش مواجه شد:
" ما واسه چی می جنگیم؟ "
زمان : 4 صبح
مکان : مقر محفل
هدویگ با پر و بال خونی از توی پنجره صاف کف آشپزخونه پهن می شه ! یه چند تا هوهو می کنه اما متاسفانه کسی محل نمی ده ! به یک باره یک نفر که حواسش متوجه حضور هدویگ نبوده از پشت وارد آشپزخونه می شه و همین طور که به بیرون سرک می کشیده شروع می کنه به گشتن کابینت ها و قفسه ها!
یه کیسه سیاه رو پشتش بود والبته زیر لب غرغر هم می کرد!
_آه........اینا هم که هیچی نزاشتن ! فکر کنم همون شمعدونی های نقره و سرویس های غذاخوری طلا کافی باشه!
ناگهان هدویگ داد می زنه :
_استرجس!
اما استرجس بدون توجه به هدویگ لحظه ایی قبل ، آشپزخونه رو ترک کرده بوده بود ! واقعا جای تاسف داره که سفید ها به خودشون هم رحم نمی کنن . من واقعا نمی تونم باور کنم که اونا خودشون رو هم غارت می کنن!!!
من که یک سیاهم از دیدن چنین صحنه هایی بسیار شرمنده می شم و اشک خجلت می ریزم . بینندگان عزیز بیاید با هم دیگه فکر کنیم. بیاید به این فکر کنیم که آخه چرا با این که آلبوس حنجره اش رو این قدر پاره کرد تا آدم های درستی رو بیاره به محفل ...باز هم اونا این چنین کارهای.......انجام می دن!
_آقا کات.....دلم گرفت.....بریم صحنه بعدی!
نه صبر کنید هدویگ دیالوگ آخرت رو بگو :
هدویگ نگاهی به تاریکی اتاق دوخت و در حالی که غم سنگینی را در سینه خود احساس می کرد زمزمه کرد:
" ما واسه چی می جنگیم؟ "
زمان : 5 صبح
مکان : حیاط مقرمحفل
سارا اوانز مدام در حال تقلا بود . نمی دانم شاید سیاه ها ته های دلشان برای او که با دست و پای بسته همچنان در فکر محفل بود در حالی که آلبوس آنها را رها کرده و طبق معمول در موقعیت های حساس غیب شده بود می سوخت. حتی پیتر هم!!!
_من خفنزم ! الان همتون می میرید...این اولین و آخرین اخطارم بود!
اما در همین لحظه برو بچس محفل اعم از :
آنیتا دامبلدور ، چو چانگ ، بلرویچ ، سدریک دیگوری ، آوریل ، سیریوس بلک ، برادر حمید و رومسا و مریدانوس با تریپ اسیری در حالی که دست ها را بالا برده و و رو سرشون گذاشته بودن از یه گوشه حیاط وارد شدن.
مونتاگ رو به پیتر:
_تو زیر زمین پیداشون کردیم . توی شوفاژ خونه قایم شده بودن .
پیتر نگاهی به آنیتا انداخت نیش خندی زد . او امروز بسیار مهربان جلوه می نمود و گفت:
_دامبلدور این قدر دخترم دخترم می کرد ، آخرش همین بود . بابا گفتیم یه کم دست نگه داریم . دامبلدور دلش خوش باشه دختر پیدا کرده ......اگه می دونستیم که آخرش این طوری می شه ..این قدر خودمون رو الاف نمی کردیم دیگه!!!
آنیتا سرش را پایین انداخته بود . بله....در این لحظات تلخ او حرفی برای گفتن نداشت!
دراین میان به ناگاه سارا فریاد برآورد:
_نه........نه......آنیتا جوابش رو بده.آلبوس بر می گرده و هممون رو نجات می ده..من مطمئنا!
اما آنیتا و دیگران با تکان سر به او فهماندند که دیگر به پایان جهان رسیده اند. باز هم همان سوال در ذهن سپیدان نقش بست:
_ " ما واسه چی می جنگیم؟ "
زمان : 8 صبح
مکان : می خونه
آلبوس در حالی که در شرط بندی پیروز شده بود . تلفن همراهش رو در آورد و گفت:
_سلام استرجس.....هم رو جمع کردی؟....برای ساعت 3 با هواپیمای مشنگی پرواز دارم! تمام چک ها رو پاس کردی ...نه ببین فکرنکنم تو صندوق خانوادگیه بلک ها دیگه پولی باقی مونده باشه تو حساب محفل ها چیزی دیگه نیست. داشتم می یومدم خودم خالیش کردم ! ..با بانک سوئیس هم یه تماس بگیر ... همه پول ها رو واریز کنه به بانک هنگ کنگ!
آره ....یه معامله جدید داریم...آره یه گروه جدیدا... نه آسون تره....چینی هستن دیگه ....سر اینا رو هم که زیر آب کردیم و جیباشون رو خالی کردیم ..تا آخر عمر می ریم هاوایی!!
آلبوس تلفن را قطع کرد و خنده ایی موزیانه زد و گفت :
_ " من هیچ وقت نفهمیدم اون سفید ها واسه چی می جنگیدن؟ "
بازیگران : بر و بچس محفل ، الف دال
و با پشتیبیانی ارتش قدرتمند وایت تورنادو
و با حضور افتخاری آلبوس دامبلدور در نقش یک سفید!
پشت صحنه : این تصاویر به طور زنده گرفته شده و خودتون حساب کنید نخوای یه فیلم اکشن هم بسازی یه فیلم مستند هم بسازی این سفید ها فقط تیغ می زنن!
مکان: 3 نصف شب
زمان: مقر محفل
مک گونگال با قیافه ایی آشفته ، سراسیمه و مضطرب در اتاق رو باز می کنه . آلبوس روی تخت خوابیده و در حال دیدن رویایی هست که داره در اون به خاستگاری می ره! مک گونگال فریاد زد:
_آلبوس ...پاشو...سیا ه ها حمله کردن!
و پتو رو از روی آلبوس کشید .
آلبوس از خواب پرید و به شدت هراسناک:
_ها...کو...کی ....کجا؟
مک گونگال: با توام ...گفتم سیاه ها حمله کردن!
آلبوس خمیازه ایی کشید و دوباره بالشتشو درست کرد و پتو رو روی صورتش کشید و گفت:
_بابا این که تام خودمونه...یکی از بچه ها رو بفرست آره همون سارا خفنزه . چیزه یه چار تا قول در پیتی و تو خالی مثل اینکه محفل متعلق به توئه و هوا تو داریم و ناظر بعدی تو هستی و.... هم بهش بده. دیگه هم منو این طوری بلند نمی کنی ها. چه خواب نازی بود!
و لحظه ایی بعد صدای خر و پفش طنین انداز شد.
مک گونگال که قادر نبود کاری انجام دهد تنها رو به دوربین نگاه مجهول الحالی کرد و با یک علامت سوال در ذهنش مواجه شد:
" ما واسه چی می جنگیم؟ "
زمان : 4 صبح
مکان : مقر محفل
هدویگ با پر و بال خونی از توی پنجره صاف کف آشپزخونه پهن می شه ! یه چند تا هوهو می کنه اما متاسفانه کسی محل نمی ده ! به یک باره یک نفر که حواسش متوجه حضور هدویگ نبوده از پشت وارد آشپزخونه می شه و همین طور که به بیرون سرک می کشیده شروع می کنه به گشتن کابینت ها و قفسه ها!
یه کیسه سیاه رو پشتش بود والبته زیر لب غرغر هم می کرد!
_آه........اینا هم که هیچی نزاشتن ! فکر کنم همون شمعدونی های نقره و سرویس های غذاخوری طلا کافی باشه!
ناگهان هدویگ داد می زنه :
_استرجس!
اما استرجس بدون توجه به هدویگ لحظه ایی قبل ، آشپزخونه رو ترک کرده بوده بود ! واقعا جای تاسف داره که سفید ها به خودشون هم رحم نمی کنن . من واقعا نمی تونم باور کنم که اونا خودشون رو هم غارت می کنن!!!
من که یک سیاهم از دیدن چنین صحنه هایی بسیار شرمنده می شم و اشک خجلت می ریزم . بینندگان عزیز بیاید با هم دیگه فکر کنیم. بیاید به این فکر کنیم که آخه چرا با این که آلبوس حنجره اش رو این قدر پاره کرد تا آدم های درستی رو بیاره به محفل ...باز هم اونا این چنین کارهای.......انجام می دن!
_آقا کات.....دلم گرفت.....بریم صحنه بعدی!
نه صبر کنید هدویگ دیالوگ آخرت رو بگو :
هدویگ نگاهی به تاریکی اتاق دوخت و در حالی که غم سنگینی را در سینه خود احساس می کرد زمزمه کرد:
" ما واسه چی می جنگیم؟ "
زمان : 5 صبح
مکان : حیاط مقرمحفل
سارا اوانز مدام در حال تقلا بود . نمی دانم شاید سیاه ها ته های دلشان برای او که با دست و پای بسته همچنان در فکر محفل بود در حالی که آلبوس آنها را رها کرده و طبق معمول در موقعیت های حساس غیب شده بود می سوخت. حتی پیتر هم!!!
_من خفنزم ! الان همتون می میرید...این اولین و آخرین اخطارم بود!
اما در همین لحظه برو بچس محفل اعم از :
آنیتا دامبلدور ، چو چانگ ، بلرویچ ، سدریک دیگوری ، آوریل ، سیریوس بلک ، برادر حمید و رومسا و مریدانوس با تریپ اسیری در حالی که دست ها را بالا برده و و رو سرشون گذاشته بودن از یه گوشه حیاط وارد شدن.
مونتاگ رو به پیتر:
_تو زیر زمین پیداشون کردیم . توی شوفاژ خونه قایم شده بودن .
پیتر نگاهی به آنیتا انداخت نیش خندی زد . او امروز بسیار مهربان جلوه می نمود و گفت:
_دامبلدور این قدر دخترم دخترم می کرد ، آخرش همین بود . بابا گفتیم یه کم دست نگه داریم . دامبلدور دلش خوش باشه دختر پیدا کرده ......اگه می دونستیم که آخرش این طوری می شه ..این قدر خودمون رو الاف نمی کردیم دیگه!!!
آنیتا سرش را پایین انداخته بود . بله....در این لحظات تلخ او حرفی برای گفتن نداشت!
دراین میان به ناگاه سارا فریاد برآورد:
_نه........نه......آنیتا جوابش رو بده.آلبوس بر می گرده و هممون رو نجات می ده..من مطمئنا!
اما آنیتا و دیگران با تکان سر به او فهماندند که دیگر به پایان جهان رسیده اند. باز هم همان سوال در ذهن سپیدان نقش بست:
_ " ما واسه چی می جنگیم؟ "
زمان : 8 صبح
مکان : می خونه
آلبوس در حالی که در شرط بندی پیروز شده بود . تلفن همراهش رو در آورد و گفت:
_سلام استرجس.....هم رو جمع کردی؟....برای ساعت 3 با هواپیمای مشنگی پرواز دارم! تمام چک ها رو پاس کردی ...نه ببین فکرنکنم تو صندوق خانوادگیه بلک ها دیگه پولی باقی مونده باشه تو حساب محفل ها چیزی دیگه نیست. داشتم می یومدم خودم خالیش کردم ! ..با بانک سوئیس هم یه تماس بگیر ... همه پول ها رو واریز کنه به بانک هنگ کنگ!
آره ....یه معامله جدید داریم...آره یه گروه جدیدا... نه آسون تره....چینی هستن دیگه ....سر اینا رو هم که زیر آب کردیم و جیباشون رو خالی کردیم ..تا آخر عمر می ریم هاوایی!!
آلبوس تلفن را قطع کرد و خنده ایی موزیانه زد و گفت :
_ " من هیچ وقت نفهمیدم اون سفید ها واسه چی می جنگیدن؟ "
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
از دفتر خاطراتم :
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
از او می ترسم... گاه تصور می کنم با هیبتی عظیم در مقابل من ایستاده و م
جزئیات کاربر

قرن سیاه دسته ها و گروه ها
نوشته هایی رو صفحه میاد که شرح حال تاسیس درسته ها و گروه های به وجود آمده در سرزمین های جادوگران توضیح می دهد...
به جز سیاه و سفید و مدیران که از اولین پایه ریزی سرزمین ها جادوگری به وجود آمده اند تاریخ تاسیس به صورت زیر بوده است...
تاسیس آداس:سال 1903 میلادی
تاسیس خاکستری ها: سال 1907 میلادی
تاسیس لوتری ها:سال 1907 میلادی
تاسیس حذب:سال 1915 میلادی تا 1921- بار دوم سال 1934
صدای این گوینده های مستند روی صفحه شنیده میشه...
مدیران در سال 1900 میلادی به عنوان زمانی که تاریخ سرزمین های جادوگران حضور همیشه سبز خود را در صحنه اعلام داشتند و یکی از ابتدایی ترین موجودات جادویی هستند که دوریه زیستی آنها از زمان دایناسور ها آغاز شده و تا کنون ادامه دارد...
***قلعه مدیران سال 1900***
آبرفورث:اهای پاتر کسی جوراب های منو ندیده...
حاجی دارکی:ای بابا...اونا جوراب های تو بود...بوی گاز خردل می داد...ببین دست زدم بهش دستام تاول زده...مگی برده بشورتشون...
اسنیپ(اسنیپ اولی) از در میاد تو و در حالی که رو ویلچر نشته میارنش تو...
الستور مودی(سارا بلا ی آینده):ای...اسی جون چرا اینطوری شدی؟!!...
اسنیپ:دیشب رو تخت خوابیده بودم...از رو تخت با دماغ افتادم رو جوراب های آبرفورث...الان به علت احساس طعم ترش گاز خردل جانباز 65% اعلام شدم...
پاتر:اشکال نداره...مدیرا باید از این درد ها هم بکشند...
تاسیس سپاه سفید سال 1900 میلادی سامان دمبول در حال سخنرانی برای ملت...
دمبول:ما تسمیم(تصمیم) گرفتیم تا برای شما ازیزان(عزیزان) محفلی شرایتی(شرایطی)آلی(عالی)جور کنیم...
تاسیس سپاه سیاه سال 1900 میلادی صحبت های سعید ولدی(valady) با پاتر...
ولدی:پاتر من دارم فامیلمون رو میارم تو سایت...اگه میشه دمبول بنداز سطل آشغال این بدرد بخور تره قول داده همیشه از سیاها شکست بخوره...در ضمن فامیل ماست باید بهش دسترسی مدیرتی بدیم...
پاتر:چاره چیه خوب دسترسی می دیم دیگه
تاسیس آداس در سال 1902 زمانی آغاز شد که ساحره ها در حال درست کردن آش نذری بودن...
ونوس در حالی که چادرش رو می بنده دور کمرش...
-مادر ماذمول جان اون دیگ رو بده من الانه که سالی سگ اخلاق سر برسه...
سالی همون لحظه وارد میشه...
-آهای ونوس پس این آش کو...
ونوس در حالی که دستاش می لرزه...
-نیم ساعت دیگه آماده میشه آقا...
سالی:نیم ساعت دیگه...به چه جرئتی...
و سریع کمر بند خودش رو می کشه بیرون...(حالا مار کمربند از کجا میاره خدا می دونه)
در همون لحظه ما ذمول و مادام ماکسیم و میلسنت باسترود می پرن جلو ونوس...
و همه برای دفاع از ونوس دست به کار می شن...
سالی سریع به طرف در می دوید...
مادام ماکسیم لنگه دمپایی رو در میاره و پرت می کنه طرف سالی
-مار بیشعور...
ماذمول با ملاقه به دنبال سالی می دوید...
-آهای با توام...خزنده ی ارزشی...برو گمشو بیرون...
و زان پس بود که آشپزخانه ی اصلی سرزمین جمع شد و به تاپیک حمایت از ساحره ها تبدیل شد و دیگر آشپرخانه ها هم شعبه آن شدند...
تاسیس خاکستری سال1907
سالازار:اه سعید ولدی من از تو بدم میاد خودم یه گروه می زنم...بیا اینم خاکستری ها...
تاسیس لوتری ها سال 1907
حاجی دارکی:اه سعید ولدی من از تو بدم میاد...اصلا من می زنم تو خط ارباب حلقه ها...
در سال 1908 سعدی ولدی توسط چوبدستی جادویی پاتر مورد هجوم قرار گرفت به طور ناجوانمردانه ناکار گردید...
سال 1912 گیلدی وزیری بی مسئولیت وزیر شد...
سال 1915 حذبی با افرادی روشنگر برای از بین بردن فساد و کوتا بر علیه وزیر به وجو آمد...
این کودتا 6 سال طول کشید زیرا...
سرژ:آهای ققی این یارو گیلدی معلوم نیست از این سوراخ رفت یا از این سوراخ...
ققی:من از این یکی می رم تو از این یکی برو...
بنیان گذاران حذب در جایی که سوراخ تنگی وجود داشت به هم رسیدند...
سدریک:ای نخاله از این سوراخ تنگه رفت ما جا نمی شیم...
سرژ:ای تاپاله دیدی از این سوراخ تنگه رفته...
حمید:ای زباله... شنیدم از این سوراخ تنگه رفت...
گیلدی از فاضلاب وسط خیابون در اومد و در همون حین که ققی از اون بالا پرواز می کرد کلاه وزارت رو تو هوا از سرش برداشت و اشتباهی اونو رو سر چوچانگ انداخت...
سال از این ماجرا ها گذشت و حذب در سال 1921 منحل و در سال 1934 دوباره تاسیس گردید...
سال 1950...
حذب و آداس به شدت با یکدیگر متحد شدن و بر ضد مدیرا به فعالیت آشکار پرداختند...
مدیران با سیاهان دست به یکی کردن بد ضد سفیدا اداسی ها حذبی ها و خاکستری ها قیام کنند...
لوتری ها از مدتی قبل از حقوق خود در مقابل مدیران دفاع می کردند...
سفید ها و خاکستری ها هم با هم متحد شدن تا حال مدیرا و سیاها رو بگیرن...
مدیرا سر شلوغی داشتن پس...
سال 1953 16 آگوست تی وی ها مختلف جادوگری...
جی تی وی
اعضایی عمم از خال خالی گل گلی زرد سبز قرمز اچ سی او، اچ آی وی و غیره حمایت خود را از مدیران اعلام داشتند و گفتند در راه جنگ با دشمنان مدیران را همراهی می کنیم...
حذب تی وی
در این بازی هر که از ماست و با ماست پیروز است...هرکه با ما باشد طعم آزادی را خواهد چشید...به امید آن روز...به امید آزادی ما با همکاری آداسی ها جهان را از صلح و صفا پر خواهیم کرد...
سفید خاکستری تی وی
ما جنگ خود را بر علیه مدیران و سیاهان اعلام داشته...و از ساعاتی دیگر در پل ونیس برگ جلو خواهیم رفت تا سیاهان را شکست داده سپس خدمت مدیران برسیم...
رادیو جاودگری جهانی 24 دسامبر سال 1953 اعلام داشت...
-----------------------------------------------------------------------
ادامه این داستان را در قسمت های بعدی ببینید...
نقشه سرزمین های جادوگران قبل از شروع جنگ جهانی
نوشته هایی رو صفحه میاد که شرح حال تاسیس درسته ها و گروه های به وجود آمده در سرزمین های جادوگران توضیح می دهد...
به جز سیاه و سفید و مدیران که از اولین پایه ریزی سرزمین ها جادوگری به وجود آمده اند تاریخ تاسیس به صورت زیر بوده است...
تاسیس آداس:سال 1903 میلادی
تاسیس خاکستری ها: سال 1907 میلادی
تاسیس لوتری ها:سال 1907 میلادی
تاسیس حذب:سال 1915 میلادی تا 1921- بار دوم سال 1934
صدای این گوینده های مستند روی صفحه شنیده میشه...
مدیران در سال 1900 میلادی به عنوان زمانی که تاریخ سرزمین های جادوگران حضور همیشه سبز خود را در صحنه اعلام داشتند و یکی از ابتدایی ترین موجودات جادویی هستند که دوریه زیستی آنها از زمان دایناسور ها آغاز شده و تا کنون ادامه دارد...
***قلعه مدیران سال 1900***
آبرفورث:اهای پاتر کسی جوراب های منو ندیده...
حاجی دارکی:ای بابا...اونا جوراب های تو بود...بوی گاز خردل می داد...ببین دست زدم بهش دستام تاول زده...مگی برده بشورتشون...
اسنیپ(اسنیپ اولی) از در میاد تو و در حالی که رو ویلچر نشته میارنش تو...
الستور مودی(سارا بلا ی آینده):ای...اسی جون چرا اینطوری شدی؟!!...
اسنیپ:دیشب رو تخت خوابیده بودم...از رو تخت با دماغ افتادم رو جوراب های آبرفورث...الان به علت احساس طعم ترش گاز خردل جانباز 65% اعلام شدم...
پاتر:اشکال نداره...مدیرا باید از این درد ها هم بکشند...
تاسیس سپاه سفید سال 1900 میلادی سامان دمبول در حال سخنرانی برای ملت...
دمبول:ما تسمیم(تصمیم) گرفتیم تا برای شما ازیزان(عزیزان) محفلی شرایتی(شرایطی)آلی(عالی)جور کنیم...
تاسیس سپاه سیاه سال 1900 میلادی صحبت های سعید ولدی(valady) با پاتر...
ولدی:پاتر من دارم فامیلمون رو میارم تو سایت...اگه میشه دمبول بنداز سطل آشغال این بدرد بخور تره قول داده همیشه از سیاها شکست بخوره...در ضمن فامیل ماست باید بهش دسترسی مدیرتی بدیم...
پاتر:چاره چیه خوب دسترسی می دیم دیگه
تاسیس آداس در سال 1902 زمانی آغاز شد که ساحره ها در حال درست کردن آش نذری بودن...
ونوس در حالی که چادرش رو می بنده دور کمرش...
-مادر ماذمول جان اون دیگ رو بده من الانه که سالی سگ اخلاق سر برسه...
سالی همون لحظه وارد میشه...
-آهای ونوس پس این آش کو...
ونوس در حالی که دستاش می لرزه...
-نیم ساعت دیگه آماده میشه آقا...
سالی:نیم ساعت دیگه...به چه جرئتی...
و سریع کمر بند خودش رو می کشه بیرون...(حالا مار کمربند از کجا میاره خدا می دونه)
در همون لحظه ما ذمول و مادام ماکسیم و میلسنت باسترود می پرن جلو ونوس...
و همه برای دفاع از ونوس دست به کار می شن...
سالی سریع به طرف در می دوید...
مادام ماکسیم لنگه دمپایی رو در میاره و پرت می کنه طرف سالی
-مار بیشعور...
ماذمول با ملاقه به دنبال سالی می دوید...
-آهای با توام...خزنده ی ارزشی...برو گمشو بیرون...
و زان پس بود که آشپزخانه ی اصلی سرزمین جمع شد و به تاپیک حمایت از ساحره ها تبدیل شد و دیگر آشپرخانه ها هم شعبه آن شدند...
تاسیس خاکستری سال1907
سالازار:اه سعید ولدی من از تو بدم میاد خودم یه گروه می زنم...بیا اینم خاکستری ها...
تاسیس لوتری ها سال 1907
حاجی دارکی:اه سعید ولدی من از تو بدم میاد...اصلا من می زنم تو خط ارباب حلقه ها...
در سال 1908 سعدی ولدی توسط چوبدستی جادویی پاتر مورد هجوم قرار گرفت به طور ناجوانمردانه ناکار گردید...
سال 1912 گیلدی وزیری بی مسئولیت وزیر شد...
سال 1915 حذبی با افرادی روشنگر برای از بین بردن فساد و کوتا بر علیه وزیر به وجو آمد...
این کودتا 6 سال طول کشید زیرا...
سرژ:آهای ققی این یارو گیلدی معلوم نیست از این سوراخ رفت یا از این سوراخ...
ققی:من از این یکی می رم تو از این یکی برو...
بنیان گذاران حذب در جایی که سوراخ تنگی وجود داشت به هم رسیدند...
سدریک:ای نخاله از این سوراخ تنگه رفت ما جا نمی شیم...
سرژ:ای تاپاله دیدی از این سوراخ تنگه رفته...
حمید:ای زباله... شنیدم از این سوراخ تنگه رفت...
گیلدی از فاضلاب وسط خیابون در اومد و در همون حین که ققی از اون بالا پرواز می کرد کلاه وزارت رو تو هوا از سرش برداشت و اشتباهی اونو رو سر چوچانگ انداخت...
سال از این ماجرا ها گذشت و حذب در سال 1921 منحل و در سال 1934 دوباره تاسیس گردید...
سال 1950...
حذب و آداس به شدت با یکدیگر متحد شدن و بر ضد مدیرا به فعالیت آشکار پرداختند...
مدیران با سیاهان دست به یکی کردن بد ضد سفیدا اداسی ها حذبی ها و خاکستری ها قیام کنند...
لوتری ها از مدتی قبل از حقوق خود در مقابل مدیران دفاع می کردند...
سفید ها و خاکستری ها هم با هم متحد شدن تا حال مدیرا و سیاها رو بگیرن...
مدیرا سر شلوغی داشتن پس...
سال 1953 16 آگوست تی وی ها مختلف جادوگری...
جی تی وی
اعضایی عمم از خال خالی گل گلی زرد سبز قرمز اچ سی او، اچ آی وی و غیره حمایت خود را از مدیران اعلام داشتند و گفتند در راه جنگ با دشمنان مدیران را همراهی می کنیم...
حذب تی وی
در این بازی هر که از ماست و با ماست پیروز است...هرکه با ما باشد طعم آزادی را خواهد چشید...به امید آن روز...به امید آزادی ما با همکاری آداسی ها جهان را از صلح و صفا پر خواهیم کرد...
سفید خاکستری تی وی
ما جنگ خود را بر علیه مدیران و سیاهان اعلام داشته...و از ساعاتی دیگر در پل ونیس برگ جلو خواهیم رفت تا سیاهان را شکست داده سپس خدمت مدیران برسیم...
رادیو جاودگری جهانی 24 دسامبر سال 1953 اعلام داشت...
-----------------------------------------------------------------------
ادامه این داستان را در قسمت های بعدی ببینید...
نقشه سرزمین های جادوگران قبل از شروع جنگ جهانی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

اسكار دوم هالي ويزارد با كمي تاخير برگذار ميشود
همه فيلم ها از تاريخ 1 تير تا 1 مهر در اين مسابقه شركت داده ميشوند...
نوع برگذاري اسكار: براي اينكه جذابيت و هيجان بيشتر شود هر هفته فيلم برتر هفته با راي داور هاي انتخاب شده(در همين تاپيك اعلام ميشود) و بعد در تاريخ 1 مهر بين اين 12 فيلم برتر ، بهترين فيلم انتخاب ميشود و به نويسنده فيلم يك عدد كارت اينترنت نيم ساعته خط عادي شبانه داده ميشود ، البته با شماره ساري
(به همراه رنك اسكار)
نكته:همان محدوديت هاي كه در رول پليگ هست در هالي ويزارد هم هست مثلا نبايد خيلي بيناموسي باشه !!
نكته2: 5 عدد داور از اعضاي سايت انتخاب ميشود: يك داور از بين سياهان ، يك داور از بين محفل ققنوسي ها ، يك داور از بين حذبي ها ، يك داور از بين اداسي ها و يك داور هم همينجوري عشقي انتخاب ميشود!!
نكته3: براي اجاره سالني كه بتوان مراسم اسكار را برگذار كرد و همچنين خريد نيم ساعت كارت اينترنت شبانه خط عادي ، هم اكنون نياز مند ياري شما هستيم..شماره حساب: 1
البته جوايز ديگري هم در زمينه هاي مختلف مثل بهترين بازيگر ، بهترين گريم ، بهترين تصوير برداري و.... به اشخاص داده ميشود!!
((از ميان فيلم هايي كه از يك تير تا به امروز فرستاده شده است با توجه به تاريخ ارسال ، دو فيلم برتر انتخاب ميشود))
حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي با مجوز رسمي از ارباب لرد ولدمورت برگذاري اسكار هالي ويزارد را بر عهده ميگيرد!!
داور ها انتخاب شدند :
از محفل ققنوس: آلبوس دامبلدور
از ارتش سياه: پرفسور كوييرل
از حذب: ققنوس
از اداس:آوريل
از همينجوري عشقي: هرپوي كثيف
همه فيلم ها از تاريخ 1 تير تا 1 مهر در اين مسابقه شركت داده ميشوند...
نوع برگذاري اسكار: براي اينكه جذابيت و هيجان بيشتر شود هر هفته فيلم برتر هفته با راي داور هاي انتخاب شده(در همين تاپيك اعلام ميشود) و بعد در تاريخ 1 مهر بين اين 12 فيلم برتر ، بهترين فيلم انتخاب ميشود و به نويسنده فيلم يك عدد كارت اينترنت نيم ساعته خط عادي شبانه داده ميشود ، البته با شماره ساري
(به همراه رنك اسكار)نكته:همان محدوديت هاي كه در رول پليگ هست در هالي ويزارد هم هست مثلا نبايد خيلي بيناموسي باشه !!
نكته2: 5 عدد داور از اعضاي سايت انتخاب ميشود: يك داور از بين سياهان ، يك داور از بين محفل ققنوسي ها ، يك داور از بين حذبي ها ، يك داور از بين اداسي ها و يك داور هم همينجوري عشقي انتخاب ميشود!!
نكته3: براي اجاره سالني كه بتوان مراسم اسكار را برگذار كرد و همچنين خريد نيم ساعت كارت اينترنت شبانه خط عادي ، هم اكنون نياز مند ياري شما هستيم..شماره حساب: 1
البته جوايز ديگري هم در زمينه هاي مختلف مثل بهترين بازيگر ، بهترين گريم ، بهترين تصوير برداري و.... به اشخاص داده ميشود!!
((از ميان فيلم هايي كه از يك تير تا به امروز فرستاده شده است با توجه به تاريخ ارسال ، دو فيلم برتر انتخاب ميشود))
حذب ليبرات دموكرات جادوگرياليستي با مجوز رسمي از ارباب لرد ولدمورت برگذاري اسكار هالي ويزارد را بر عهده ميگيرد!!
داور ها انتخاب شدند :
از محفل ققنوس: آلبوس دامبلدور
از ارتش سياه: پرفسور كوييرل
از حذب: ققنوس
از اداس:آوريل
از همينجوري عشقي: هرپوي كثيف
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/4/15 17:43:17
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/4/15 19:39:28
ویرایش شده توسط سرژ تانكيان در 1385/4/15 19:39:28
جزئیات کاربر

شرکت برادران حذب تقدیم می کند...
تاریخ سایت جادوگران از سال 1900 میلادی تا سال 2000
شرکت برادران حذب تاریخ جادوگران را از سال 1900 میلادی تا سال 2000 میلادی در فیلمی 3 قسمتی با نام قرن سیاه تقدیم می کند
قسمت اول قرن سیاه(پیدایش گروه ها و دسته ها...کنش ها و واکنش ها وقایع سال 1900 تا سال 1953
قسمت دوم قرن سیاه(جنگ جهانی جادوگران وقایع سال 1953 تا سال 1976)
قسمت سوم قرن سیاه(پیشرفت ها و برسی گروه های ترورستی...وقایع سال 1976 تا سال 2000)
فیلمی مهیج از تاریخ جادوگران...با شرکت گروهای مدیران،آداس،حذب،سیاه،سفید،خاکستری ها و لوتر ها...فیلمی مستند...بر اساس غیر واقعیت...دیدن این فیلم به کودکان زیر 25 سال پیشنهاد نمی شود...this is flimy khashen(kheshen)s
--------------------------------------------------------------------------
این پست پاک نشه...قسمت اولش تا ساعاتی دیگر ویرایش همین پست زده می شود
تاریخ سایت جادوگران از سال 1900 میلادی تا سال 2000
شرکت برادران حذب تاریخ جادوگران را از سال 1900 میلادی تا سال 2000 میلادی در فیلمی 3 قسمتی با نام قرن سیاه تقدیم می کند
قسمت اول قرن سیاه(پیدایش گروه ها و دسته ها...کنش ها و واکنش ها وقایع سال 1900 تا سال 1953
قسمت دوم قرن سیاه(جنگ جهانی جادوگران وقایع سال 1953 تا سال 1976)
قسمت سوم قرن سیاه(پیشرفت ها و برسی گروه های ترورستی...وقایع سال 1976 تا سال 2000)
فیلمی مهیج از تاریخ جادوگران...با شرکت گروهای مدیران،آداس،حذب،سیاه،سفید،خاکستری ها و لوتر ها...فیلمی مستند...بر اساس غیر واقعیت...دیدن این فیلم به کودکان زیر 25 سال پیشنهاد نمی شود...this is flimy khashen(kheshen)s
--------------------------------------------------------------------------
این پست پاک نشه...قسمت اولش تا ساعاتی دیگر ویرایش همین پست زده می شود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

شرکت برادران حذب تقدیم می کند...
تاریخ سایت جادوگران از سال 1900 میلادی تا سال 2000
شرکت برادران حذب تاریخ جادوگران را از سال 1900 میلادی تا سال 2000 میلادی در فیلمی 3 قسمتی با نام قرن سیاه تقدیم می کند
قسمت اول قرن سیاه(پیدایش گروه ها و دسته ها...کنش ها و واکنش ها وقایع سال 1900 تا سال 1953
قسمت دوم قرن سیاه(جنگ جهانی جادوگران وقایع سال 1953 تا سال 1976)
قسمت سوم قرن سیاه(پیشرفت ها و برسی گروه های ترورستی...وقایع سال 1976 تا سال 2000)
فیلمی مهیج از تاریخ جادوگران...با شرکت گروهای مدیران،آداس،حذب،سیاه،سفید،خاکستری ها و لوتر ها...فیلمی مستند...بر اساس غیر واقعیت...دیدن این فیلم به کودکان زیر 25 سال پیشنهاد نمی شود...this is flimy khashen(kheshen)s
--------------------------------------------------------------------------
این پست پاک نشه...قسمت اولش تا ساعاتی دیگر ویرایش همین پست زده می شود
تاریخ سایت جادوگران از سال 1900 میلادی تا سال 2000
شرکت برادران حذب تاریخ جادوگران را از سال 1900 میلادی تا سال 2000 میلادی در فیلمی 3 قسمتی با نام قرن سیاه تقدیم می کند
قسمت اول قرن سیاه(پیدایش گروه ها و دسته ها...کنش ها و واکنش ها وقایع سال 1900 تا سال 1953
قسمت دوم قرن سیاه(جنگ جهانی جادوگران وقایع سال 1953 تا سال 1976)
قسمت سوم قرن سیاه(پیشرفت ها و برسی گروه های ترورستی...وقایع سال 1976 تا سال 2000)
فیلمی مهیج از تاریخ جادوگران...با شرکت گروهای مدیران،آداس،حذب،سیاه،سفید،خاکستری ها و لوتر ها...فیلمی مستند...بر اساس غیر واقعیت...دیدن این فیلم به کودکان زیر 25 سال پیشنهاد نمی شود...this is flimy khashen(kheshen)s
--------------------------------------------------------------------------
این پست پاک نشه...قسمت اولش تا ساعاتی دیگر ویرایش همین پست زده می شود
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=large][color=FF0099]كتاب خاطرات من از ققنوس:[/colo
جزئیات کاربر

«برادران حذب» تقديم ميكند:
معصوميت از دست رفته
كارگردان:كاربر بلاك شده
دستيار كارگردان:مديري كه اون كاربر رو بلاك كرده
صدا بردار:ندارد
تصوير بردار:كالين كريوي
عكس هاي بيناموسي بردار:كوييرل
بازيگران:
دامبلدور در نقش دامبلدور بي جذبه
مگي در نقش زني كه معصوميت خود را از دست داد
سرژ در نقش شوفاژ كار
بازيگران خردسال:
هري در نقش هري عاشق
جيني در نقش جيني عاشق بدبخت
و با شركت سوسك بي همتا در زير پتو
تقديم به ويليام ادوراد
_____
اتاق خواب دامبلدور و مك گونگال ، ساعت 7 صبح
صداي زنگ ساعت مياد و دامبدور از خواب بيدار ميشه و ريشش رو از حلق مكگونگال كه خوابه در مياره
دامبلدور:ايييش..بدتركيب پير خرفت...ريش منو چرا تفي كردي ؟
و ميخواد بره لباس بپوشه
_چيزي گفتي آلبوس؟
دامبلدور:تو بيدار بودي؟
داشتم ميگفتم كه..كه...چقدر دلم برات تنگ شده
مگي:باشه منم باور كردم..حالا زودتر برو سر كارت...
آلبوس:تو نمياي مگه؟ يموقع بچه ها شولغ كردن چي كار كنم؟
مگي:اگر ميخواي شلوغ نشه از صبح مواظب پاتر باش...اين همش مشكل درست ميكنه..ميگم زودتر برو از خونه كار دارم!!چرا داري منو نگاه ميكني؟ بيرووون
هاگوارتز، اتاق دامبلدور، ساعت 9 صبح
دامبلدور پشت ميزه و هري روي صندلي جلوي الون نشسته
دامبلدور:خب هري جون...مرسي كه اومدي..من خيلي دلم گرفته بود ميخواستم با يكي درد دل كنم...مرسي كه گوش ميدي
هري:اه..چي خيال كردي پير مرد خرفت؟ بيكارم بشينم به درد دل تو گوش بدم؟ من خيال كردم قراره دوباره بريم آدم كشي..اه من ميرم
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره
جيني:
دامبلدور:حالا چي؟
هري:خب..بالاخره شما بزرگتر مني...با اشتباق گوش ميدم
دامبلدور:ببين اصلا من تو خونه جذبه ندارم...امروز مك گونگال منو از خونه با لگد بيرون كرد...اصلا كسي از من حساب نميبره...من خيلي بد بختم...با اين سنم بچهاي ده دوازده ساله ريشمو مسخره ميكنن...
هري:نه به نظر من خيلي هم جذبه داري و خيلي هم محبوبي ..منم خيلي دوست دارم...حالا ميتونيم بريم؟
دامبل گريان با دست اشاره ميكنه و هري جيني رو از صليب پايين مياره و از اتاق ميرن بيرون
صداي هري از بيرون مياد: بچه ها بچه ها..امروز مك گونگال دامبل رو از خونه با لگد بيرون كرد...هر هر هر كر كر كر
دامبل:
خانه دامبلدور ساعت 9:30
مگي تلفن به دست:سلام...اداره مهندسين رول پلينگ؟
_بله بفرماييد
مگي:شوفاژ ما آب ميده..ميشه درستش كنيد
_بله حتما..ادرس بده جيگر
مگي:
لندن...
ساعت 10
مگي و شوفاژكار در اتاق خواب
مگي:ببين اينجاش آب ميده..
سرژ: كو كجاست؟
مگي:مگه كوري؟ اينجا ديگه
سرژ:جديدا بيناي چشم كم شده..دكتر ققنوس گفته تا دو روز ديگه صددر صد كور ميشم...
سرژ با دستش دور شوفاژ رو بررسي ميكنه و دستش يه كناره تيز شوفاژ ميخوره و خون مياد
مگي:آخ...صبر كن الان دستتو چسب بزنم
سرژ: نه نه...من ايدز دارم...اها سوراخشو پيدا كردم
مگي:
فقط زودتر درستش كن.....نميخوام بدونه شوفاژ خراب شده...آخه يادگار پدر مرحومشه...هميشه همين ساعت ها مياد خونه بندري ميزنه دوباره ميره...اگر اومد سريع مخفي شو
سرژ:چي؟
صداي در ميادو بعد صداي دامبل:سلام عزيزم..من اومدم
مگي با صداي آروم:اوخ..قايم شو..سريع...
سرژ:چي؟بلند تر حرف بزن
مگي:برو تو كمد...قايم شو...
سژ:نميشنوم...راستي من گاهي اوقات هم كر ميشم..آلزايمر هم دارم
مگي ميپره روي تخت
مگي:
ديگه دير شده...بدو بيا رو تخت
سرژ ميپره كنار مگي روي تخت و مگي پتورو كامل بالا ميكشه
دامبل با شدت در باز ميكنه و ميپره وسط اتاق و شروع ميكنه به بندري زدن
دامبل:اي پس مگي كوش؟الان صداشو شنيدم
زير پتو:
مگي: چي شد يهو گوشت شنوا شد؟
سرژ:
دامبل دور اتاق ميگرده...و كمدهارو ميگرده..زير فرش و در اخر خسته ميشه و روي تخت ميشينه.
صداي فرياد دردناك سرژ:آهااااااااااي..پاممم...
ساعت10:20
دامبل خيلي عصباني دور اتاق داره با شدت قدم ميزنه
مگي:به ريش مرلين قسم ميخورم من با اين..اين با من...باور كن سوء تفاهم شده..اين يارو شوفاژكاره
دامبل رو به سرژ(سرژ داره پايي كه زير بدن دامبلدور له شده بود رو ميمكه): تو شوفاژكاري؟
سرژ:نه نه اصلا...
مگي:
دامبل در فكر خودش:الان وقتشه كه جذبه از خودم نشون بدم..الان با كمربند مگي رو سياه ميكنم
دامبل كمربندش رو در مياره و شلوار زير رداش مياد پايين
مگي و سرژ:
دامبل:
به دليل زيباي معنوي و مادي فراوان اين فيلم دو تيتراژ دارد
تيتراژ اول:
يك دو سه ،زنگ مدرسه ..... هري جون ما ، زوپس بازي بسه
حاجي كشيش، بمال به ريش.....اين يكي ژيلت ، آخيش آخيش
با مايو كشي، تو كلاس پرورشي....بندري بزن ، اي ارزشي
آهاي كاربر خسته ، تنبلي بسه...بيا رول بزن ، در اين ميلاد خجسته
هوو سرژي گرسنه ، ريشت رو بكن شسته....هسته زردآلو نخور ، بساز انرژي هسته
تيتراژ دوم:ندارد
معصوميت از دست رفته
كارگردان:كاربر بلاك شده
دستيار كارگردان:مديري كه اون كاربر رو بلاك كرده
صدا بردار:ندارد
تصوير بردار:كالين كريوي
عكس هاي بيناموسي بردار:كوييرل
بازيگران:
دامبلدور در نقش دامبلدور بي جذبه
مگي در نقش زني كه معصوميت خود را از دست داد
سرژ در نقش شوفاژ كار
بازيگران خردسال:
هري در نقش هري عاشق
جيني در نقش جيني عاشق بدبخت
و با شركت سوسك بي همتا در زير پتو
تقديم به ويليام ادوراد
_____
اتاق خواب دامبلدور و مك گونگال ، ساعت 7 صبح
صداي زنگ ساعت مياد و دامبدور از خواب بيدار ميشه و ريشش رو از حلق مكگونگال كه خوابه در مياره
دامبلدور:ايييش..بدتركيب پير خرفت...ريش منو چرا تفي كردي ؟
و ميخواد بره لباس بپوشه
_چيزي گفتي آلبوس؟
دامبلدور:تو بيدار بودي؟
داشتم ميگفتم كه..كه...چقدر دلم برات تنگ شدهمگي:باشه منم باور كردم..حالا زودتر برو سر كارت...
آلبوس:تو نمياي مگه؟ يموقع بچه ها شولغ كردن چي كار كنم؟
مگي:اگر ميخواي شلوغ نشه از صبح مواظب پاتر باش...اين همش مشكل درست ميكنه..ميگم زودتر برو از خونه كار دارم!!چرا داري منو نگاه ميكني؟ بيرووون
هاگوارتز، اتاق دامبلدور، ساعت 9 صبح
دامبلدور پشت ميزه و هري روي صندلي جلوي الون نشسته
دامبلدور:خب هري جون...مرسي كه اومدي..من خيلي دلم گرفته بود ميخواستم با يكي درد دل كنم...مرسي كه گوش ميدي
هري:اه..چي خيال كردي پير مرد خرفت؟ بيكارم بشينم به درد دل تو گوش بدم؟ من خيال كردم قراره دوباره بريم آدم كشي..اه من ميرم
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره
جيني:

دامبلدور:حالا چي؟
هري:خب..بالاخره شما بزرگتر مني...با اشتباق گوش ميدم

دامبلدور:ببين اصلا من تو خونه جذبه ندارم...امروز مك گونگال منو از خونه با لگد بيرون كرد...اصلا كسي از من حساب نميبره...من خيلي بد بختم...با اين سنم بچهاي ده دوازده ساله ريشمو مسخره ميكنن...
هري:نه به نظر من خيلي هم جذبه داري و خيلي هم محبوبي ..منم خيلي دوست دارم...حالا ميتونيم بريم؟
دامبل گريان با دست اشاره ميكنه و هري جيني رو از صليب پايين مياره و از اتاق ميرن بيرون
صداي هري از بيرون مياد: بچه ها بچه ها..امروز مك گونگال دامبل رو از خونه با لگد بيرون كرد...هر هر هر كر كر كر
دامبل:
خانه دامبلدور ساعت 9:30
مگي تلفن به دست:سلام...اداره مهندسين رول پلينگ؟
_بله بفرماييد
مگي:شوفاژ ما آب ميده..ميشه درستش كنيد
_بله حتما..ادرس بده جيگر
مگي:
لندن...ساعت 10
مگي و شوفاژكار در اتاق خواب
مگي:ببين اينجاش آب ميده..
سرژ: كو كجاست؟
مگي:مگه كوري؟ اينجا ديگه
سرژ:جديدا بيناي چشم كم شده..دكتر ققنوس گفته تا دو روز ديگه صددر صد كور ميشم...
سرژ با دستش دور شوفاژ رو بررسي ميكنه و دستش يه كناره تيز شوفاژ ميخوره و خون مياد
مگي:آخ...صبر كن الان دستتو چسب بزنم
سرژ: نه نه...من ايدز دارم...اها سوراخشو پيدا كردم
مگي:
فقط زودتر درستش كن.....نميخوام بدونه شوفاژ خراب شده...آخه يادگار پدر مرحومشه...هميشه همين ساعت ها مياد خونه بندري ميزنه دوباره ميره...اگر اومد سريع مخفي شوسرژ:چي؟
صداي در ميادو بعد صداي دامبل:سلام عزيزم..من اومدم
مگي با صداي آروم:اوخ..قايم شو..سريع...
سرژ:چي؟بلند تر حرف بزن
مگي:برو تو كمد...قايم شو...
سژ:نميشنوم...راستي من گاهي اوقات هم كر ميشم..آلزايمر هم دارم
مگي ميپره روي تخت
مگي:
ديگه دير شده...بدو بيا رو تختسرژ ميپره كنار مگي روي تخت و مگي پتورو كامل بالا ميكشه
دامبل با شدت در باز ميكنه و ميپره وسط اتاق و شروع ميكنه به بندري زدن
دامبل:اي پس مگي كوش؟الان صداشو شنيدم
زير پتو:
مگي: چي شد يهو گوشت شنوا شد؟
سرژ:
دامبل دور اتاق ميگرده...و كمدهارو ميگرده..زير فرش و در اخر خسته ميشه و روي تخت ميشينه.
صداي فرياد دردناك سرژ:آهااااااااااي..پاممم...
ساعت10:20
دامبل خيلي عصباني دور اتاق داره با شدت قدم ميزنه
مگي:به ريش مرلين قسم ميخورم من با اين..اين با من...باور كن سوء تفاهم شده..اين يارو شوفاژكاره
دامبل رو به سرژ(سرژ داره پايي كه زير بدن دامبلدور له شده بود رو ميمكه): تو شوفاژكاري؟
سرژ:نه نه اصلا...
مگي:
دامبل در فكر خودش:الان وقتشه كه جذبه از خودم نشون بدم..الان با كمربند مگي رو سياه ميكنم
دامبل كمربندش رو در مياره و شلوار زير رداش مياد پايين
مگي و سرژ:

دامبل:
به دليل زيباي معنوي و مادي فراوان اين فيلم دو تيتراژ دارد
تيتراژ اول:
يك دو سه ،زنگ مدرسه ..... هري جون ما ، زوپس بازي بسه
حاجي كشيش، بمال به ريش.....اين يكي ژيلت ، آخيش آخيش
با مايو كشي، تو كلاس پرورشي....بندري بزن ، اي ارزشي
آهاي كاربر خسته ، تنبلي بسه...بيا رول بزن ، در اين ميلاد خجسته
هوو سرژي گرسنه ، ريشت رو بكن شسته....هسته زردآلو نخور ، بساز انرژي هسته
تيتراژ دوم:ندارد
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

صداي بعد برق...و بعد صداي كلفت شيطاني
برادران حذب تقديم ميكند: معصويمت از دست رفته....
تتريشششش...فيليم زز پسند
دامبلدور:ايييش..بدتركيب پير خرفت...ريش منو چرا تفي كردي ؟
و ميخواد بره لباس بپوشه
_چيزي گفتي آلبوس؟
زني مشكوك:
مگي:ميگم زودتر برو از خونه كار دارم!!چرا داري منو نگاه ميكني؟ بيرووون
زخم هاي عقده هاي پير مردي سر باز ميكند:
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره
شوفاژكار سالم:
مگي:ببين اينجاش آب ميده..
سرژ: كو كجاست؟
مگي:مگه كوري؟ اينجا ديگه
سرژ:جديدا بيناي چشم كم شده..دكتر ققنوس گفته تا دو روز ديگه صددر صد كور ميشم...
و
مگي:برو تو كمد...قايم شو...
سژ:نميشنوم...راستي من گاهي اوقات هم كر ميشم..آلزايمر هم دارم
و در اخر...شاهكار قرن...جذاب ترين و پرهيجان ترين قسمت فيلم در تاريخ بشر
دامبل رو به سرژ(سرژ داره پايي كه زير بدن دامبلدور له شده بود رو ميمكه): تو شوفاژكاري؟
سرژ:نه نه اصلا...
مگي:
با هنرنمايي سوسك ، برنده بهترين بازيگر جانور سال بخاطر ارائه بازي باور نكردي در فيلم معصوميت از دست رفته
كارگردان:كاربر بلاك شده
برادران حذب تقديم ميكند: معصويمت از دست رفته....
تتريشششش...فيليم زز پسند
دامبلدور:ايييش..بدتركيب پير خرفت...ريش منو چرا تفي كردي ؟
و ميخواد بره لباس بپوشه
_چيزي گفتي آلبوس؟
زني مشكوك:
مگي:ميگم زودتر برو از خونه كار دارم!!چرا داري منو نگاه ميكني؟ بيرووون
زخم هاي عقده هاي پير مردي سر باز ميكند:
دامبلدور با چوبدستيش به يكي از كمد هاي اتاقش اشاره ميكنه و كمد باز ميشه ، توي كمد جيني به صليب كشيده شده!! و يه چاقو در هوا دور گردنش پرواز ميكنه و هر لحظه امكان داره گردنش رو ببره
شوفاژكار سالم:
مگي:ببين اينجاش آب ميده..
سرژ: كو كجاست؟
مگي:مگه كوري؟ اينجا ديگه
سرژ:جديدا بيناي چشم كم شده..دكتر ققنوس گفته تا دو روز ديگه صددر صد كور ميشم...
و
مگي:برو تو كمد...قايم شو...
سژ:نميشنوم...راستي من گاهي اوقات هم كر ميشم..آلزايمر هم دارم
و در اخر...شاهكار قرن...جذاب ترين و پرهيجان ترين قسمت فيلم در تاريخ بشر
دامبل رو به سرژ(سرژ داره پايي كه زير بدن دامبلدور له شده بود رو ميمكه): تو شوفاژكاري؟
سرژ:نه نه اصلا...
مگي:
با هنرنمايي سوسك ، برنده بهترين بازيگر جانور سال بخاطر ارائه بازي باور نكردي در فيلم معصوميت از دست رفته
كارگردان:كاربر بلاك شده
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/05/16
تولد نقش: 1396/11/23
آخرین ورود: چهارشنبه 21 تیر 1396 22:21
از: هر جا که کفتر میایَ!
پستها:
791

طعم برتی بات
بازیگران:
هری پاتر در نقش فرهاد
نمید در نقش شیرین
کوییرل در نقش فرزانه ، خواهر فرهاد
ولدی در نقش شاهین ، برادر شیرین
کریچر در نقش ماشین فرهاد!
ریموس لوپین در نقش پدر شیرین
مونالیزا در نقش مادر فرهاد
آلبوس دامبلدور در نقش پسر عموی شیرین
با تشکر از شناسه های 14000 الی 19000 که در نقش سیاهی لشکر ما را همراهی کردند!
-----------------
سکانس اول ، برداشت اول
فرهاد سوار ماشینشه و داره با سرعت توی خیابون گاز می ده.
کارگردان:کات!شروع خوبی نبود!از اول می گیریم.
----------------
سکانس اول ، برداشت دوم
فرهاد داره توی خیابون به سرعت به سمت محل کارش می ره.یهو یه جن خونگی بی ریخت می پره جلو دوربین.
کارگردان:کات!کریچر چرا پریدی جلوی دوربین؟
کریچر:آخه تو فیلمنامه نوشته هری سوار من میشه!ولی الان داشت پیاده می رفت!
کارگردان:درسته!از اول می گیریم.
---------------
سکانس اول ، برداشت سوم
فرهاد در حالی که سوار ماشینشه داره به سمت محل کار می ره.فرهاد دستشو روی دنده ماشین می زاره تا دنده رو عوض کنه.
کریچر:آخ دماغم!
کارگردان:کات!کریچر اگه می خوای نقشتو ازت نگیرم تحمل کن.
کریچر:باشه!
کارگردان:دوباره می گیریم.
---------------
سکانس اول ، برداشت چهارم
فرهاد در حالی که سوار ماشینشه داره به سمت محل کار می ره.فرهاد دستشو روی دنده ماشین می زاره تا دنده رو عوض کنه.دنده با صدای عجیب "قرچ"عوض می شه و سرعت ماشین زیادتر می شه.
"آهای بی وفا!دیگه دوثتم نداری؟"
این صدای زنگ موبایل فرهاده که زنگ می زنه. فرهاد دستشو توی جیبش می کنه و گوشیشو در میاره و یه دکمه رو می زنه."دینگ"
فرهاد:جانم؟بفرمایید.
شیرین:الو.فرهاد؟تویی؟
فرهاد:سلام شیرین!خوبی عزیزم؟
شیرین:فرهاد!اوهو اوهو!چرا نمیای خواستگاری؟بابام می خواد منو بده به پسر عموم!
فرهاد:آه!شیرینم!عزیزم!از عشق تو من مرغم.........باور نداری قد قد!
شیرین:فرهاد منتظرتم!تا ابد منتظرتم!
بیب(صدای قطع شدن مکالمه)
فرهاد دوباره دستشو روی دنده می زاره و دنده رو عوض می کنه."قرچ".سرعت ماشین کم می شه و فرهاد جلوی محل کارش ترمز می کنه.از ماشین پیاده می شه و به سمت ساختمون بزرگی می ره که تابلوی بزرگی بالای درش به چشم می خوره که روش نوشته: "شرکت پرورش استعداد جگر"(جگر:مخفف جادوگران!)
----------------
سکانس دوم ، برداشت اول
فرهاد در دفتر محل کارشو باز می کنه و داخل می شه.همه به احترامش بلند می شن.
منشی فرهاد به با یه سری کاغد که تو دستشه جلو میاد و می گه:
_سلام.یه سری افراد تازه توی شرکت ثبت نام کردن.ولی توشون یه مورد ناجور به چشم می خوره.
فرهاد:چه موردی؟
منشی:طرف شئونات...
فرهاد حرفشو قطع می کنه و می گه:
_قبولش نکنین!حذف شناسه!
در دفتر باز می شه و فرهاد وارد اتاقش می شه.اما قبل از اون شخصی وارد اونجا شده و الان روی مبل نشسته.
شخص مورد نظر لباس سر تا پا سیاه پوشیده.صورتی بیروح داره و خیلی خشک حرف می زنه.
شخص مورد نظر:برای بار آخر بهت می گم.دنبال خواهر من نباش.
فرهاد:آقا شاهین برای هزارمین بار می گم که من دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم!
شاهین:آواداکداورا!
کارگردان:کات!ولدی جان این فیلم یه فیلم مشنگیه!غلاف کن عزیز من!
ولدی:ها...چشم
کارگردان:یکی بیاد این هری رو جمعش کنه!
هری:ها من حالم خوبه!فقط پیشونیم زخم شد!
کارگردان:خوبه.از دیالوگ فرهاد دوباره می گیریم.
----------------
سکانس دوم ، برداشت دوم
فرهاد:آقا شاهین برای هزارمین بار می گم که من دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم!
شاهین:اگه یه بار دیگه دنبالش بیفتی دیگه برای سایت برنامه نمی نویسم!
کارگردان:کات!باب ولدی جان اینجا انجمن ایفای نقشه!شما هم ولدمورتی نه پویان!
ولدی:ها...بازم چشم!
کارگردان:از دیالوگ فرهاد دوباره می گیریم.
---------------
سکانس دوم ، برداشت سوم
فرهاد:آقا شاهین برای هزارمین بار می گم که من دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم!
شاهین:مثل اینکه تو حرف حساب حالیت نمی شه!باید یه جور دیگه حالیت کنم.
شاهین بلند می شه و یقه فرهادو می گیره.
--------------
سکانس سوم ، برداشت اول
شیرین داره به دانشگاه میره.تو یه دستش کیفشه و توی دست دیگش لوازم درسیش.ناگهان دختری سر راهشو می گیره و شروع می کنه به صحبت کردن.
دختر:سلام شیرین چون!
شیرین:سلام فرزانه.خوبی؟
فرزانه:مرسی عزیزم!فرهاد بهم گفت اینو بدم به تو.شیرینی قبولیت تو دانشگاهه.
شیرین:وای!!!!این برا منه؟آخی!فرهاد خریده؟دستش درد نکنه!
فرزانه:خوب عزیزم اگه کاری نداری من برم.کار دارم.باید یه سری شکلک جدید برای یه سایتی طراحی کنم!
شیرین:نه فرزانه جون!قربونت برم.به فرهاد هم سلام برسون.
فرزانه:باشه.بای عزیزم!
شیرین:بای بای!
---------------
سکانس چهارم ، برداشت اول
نوشته زیر روی صفحه نقش می بنده:
ماهها بعد...مراسم خواستگاری
تصویر یه خونه رو نشون می ده.فرهاد و مادرش روی یه مبل نشستن و شیرین و پدرش هم روی یه مبل دیگه.مادر فرهاد و پدر شیرین دارن با هم صحبت می کنن.شیرین و فرهاد هم دارن با ایما و اشاره با همدیگه میگن و می خندن!
مادر فرهاد:آره.یکی از یه دوست قدیمی دارم به اسم لئوناردو.خیلی هنرمند خوبی بود.اون خیلی چیزا به من یاد داد.
پدر شیرین:شما درست می فرمایید.بنده هم خودم به هنر علاقه دارم.هر ماه یک بار برای خودم ماسک می سازم و با یه چهره جدید به میون مردم میرم.واکنشها واقعا جالبن.
مادر فرهاد:بریم سر اصل مطلب.شما با ازدواج این دو جوون موافقید یا مخالف؟
پدر شیرین:والا تا حالا مخالف بودم.ولی با دیدن خانومی به کمالات شما و پسری با این کمالات نظرم عوض شد!
---------------
سکانس پنجم ، برداشت اول
فرهاد و شیرین پشت فرمون نشستن و دارن به ماه عسل می رن.فرهاد سرعت ماشین رو زیاد می کنه و رو به شیرین می کنه و میگه:
_یه کم هیجان خوبه!نه؟
شیرین:اه فرهاد لوس نشو!خطرناکه!فرهاد اگه مردیم قبر من بالای اون کوه باشه!قبوله؟
شیرین اشاره به کوهی می کنه که در سمت چپ اونا قرار داره.
فرهاد:این حرفا رو نزن.بزار یه نوار بزارم آروم شی.
فرهاد در داشبورد رو باز می کنه و جلوتر از همه چیز با یه تیکه کاغد مواجه می شه.
فرهاد کاغذ رو برمیداره و شروع به خوندنش می کنه.
"سلام.من پسر عموی شیرینم.من بهترین لایی خور قرنم!من ساحره کشم!من ریش درازم!"
کارگردان:کات!دامبل جان قرار نبود از این سوتی ها بدیا!دوباره می گیریم.از تیکه ای که فرهاد نامه رو می خونه
--------------
سکانس پنجم ، برداشت دوم
"سلام.من پسر عموی شیرینم.من ترمز ماشین شما رو بریدم.تا چند ثانیه دیگه تو دره ای که جلوتونه سقوط می کنید.اون دنیا زندگی خوشی داشته باشید!"
فرهاد پاشو رو ترمز می زاره ولی کار نمی کنه.لحظه به لحظه به دره نزدیک می شن.فرهاد فریاد می زنه: "نـــــــــــــــــــــــــــه"
چشماشو می بنده و خودشو به سرنوشت می سپره.
صدای جیغ شیرین شنیده می شه.
---------------
سکانس ششم ، برداشت اول
فرهاد کنار بقایای ماشینشون نشسته.در حالی که سرفه می کنه به جسم بی جون شیرین نگاه می کنه و وقتی می بینه که مرده شروع به گریه می کنه.دوربین دقایقی فرهاد رو در حال گریه کردن نشون می ده.
---------------
سکانس آخر ، برداشت اول
دوربین از دور یه کوه رو نشون می ده.موقع غروب آفتابه.یه نفر روی کوه ایستاده و داره زمین رو کلنگ می زنه.بدون وقفه...بدون وقفه...بدون وقفه...
شعر زیر روی صفحه نقش می بنده:
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد........شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
صفحه فید تو بلک می شه و تیتراژ پایانی برنامه نمایش داده می شه...
بازیگران:
هری پاتر در نقش فرهاد
نمید در نقش شیرین
کوییرل در نقش فرزانه ، خواهر فرهاد
ولدی در نقش شاهین ، برادر شیرین
کریچر در نقش ماشین فرهاد!
ریموس لوپین در نقش پدر شیرین
مونالیزا در نقش مادر فرهاد
آلبوس دامبلدور در نقش پسر عموی شیرین
با تشکر از شناسه های 14000 الی 19000 که در نقش سیاهی لشکر ما را همراهی کردند!
-----------------
سکانس اول ، برداشت اول
فرهاد سوار ماشینشه و داره با سرعت توی خیابون گاز می ده.
کارگردان:کات!شروع خوبی نبود!از اول می گیریم.
----------------
سکانس اول ، برداشت دوم
فرهاد داره توی خیابون به سرعت به سمت محل کارش می ره.یهو یه جن خونگی بی ریخت می پره جلو دوربین.
کارگردان:کات!کریچر چرا پریدی جلوی دوربین؟
کریچر:آخه تو فیلمنامه نوشته هری سوار من میشه!ولی الان داشت پیاده می رفت!
کارگردان:درسته!از اول می گیریم.
---------------
سکانس اول ، برداشت سوم
فرهاد در حالی که سوار ماشینشه داره به سمت محل کار می ره.فرهاد دستشو روی دنده ماشین می زاره تا دنده رو عوض کنه.
کریچر:آخ دماغم!
کارگردان:کات!کریچر اگه می خوای نقشتو ازت نگیرم تحمل کن.
کریچر:باشه!
کارگردان:دوباره می گیریم.
---------------
سکانس اول ، برداشت چهارم
فرهاد در حالی که سوار ماشینشه داره به سمت محل کار می ره.فرهاد دستشو روی دنده ماشین می زاره تا دنده رو عوض کنه.دنده با صدای عجیب "قرچ"عوض می شه و سرعت ماشین زیادتر می شه.
"آهای بی وفا!دیگه دوثتم نداری؟"
این صدای زنگ موبایل فرهاده که زنگ می زنه. فرهاد دستشو توی جیبش می کنه و گوشیشو در میاره و یه دکمه رو می زنه."دینگ"
فرهاد:جانم؟بفرمایید.
شیرین:الو.فرهاد؟تویی؟
فرهاد:سلام شیرین!خوبی عزیزم؟
شیرین:فرهاد!اوهو اوهو!چرا نمیای خواستگاری؟بابام می خواد منو بده به پسر عموم!
فرهاد:آه!شیرینم!عزیزم!از عشق تو من مرغم.........باور نداری قد قد!
شیرین:فرهاد منتظرتم!تا ابد منتظرتم!
بیب(صدای قطع شدن مکالمه)
فرهاد دوباره دستشو روی دنده می زاره و دنده رو عوض می کنه."قرچ".سرعت ماشین کم می شه و فرهاد جلوی محل کارش ترمز می کنه.از ماشین پیاده می شه و به سمت ساختمون بزرگی می ره که تابلوی بزرگی بالای درش به چشم می خوره که روش نوشته: "شرکت پرورش استعداد جگر"(جگر:مخفف جادوگران!)
----------------
سکانس دوم ، برداشت اول
فرهاد در دفتر محل کارشو باز می کنه و داخل می شه.همه به احترامش بلند می شن.
منشی فرهاد به با یه سری کاغد که تو دستشه جلو میاد و می گه:
_سلام.یه سری افراد تازه توی شرکت ثبت نام کردن.ولی توشون یه مورد ناجور به چشم می خوره.
فرهاد:چه موردی؟

منشی:طرف شئونات...
فرهاد حرفشو قطع می کنه و می گه:
_قبولش نکنین!حذف شناسه!
در دفتر باز می شه و فرهاد وارد اتاقش می شه.اما قبل از اون شخصی وارد اونجا شده و الان روی مبل نشسته.
شخص مورد نظر لباس سر تا پا سیاه پوشیده.صورتی بیروح داره و خیلی خشک حرف می زنه.
شخص مورد نظر:برای بار آخر بهت می گم.دنبال خواهر من نباش.
فرهاد:آقا شاهین برای هزارمین بار می گم که من دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم!
شاهین:آواداکداورا!
کارگردان:کات!ولدی جان این فیلم یه فیلم مشنگیه!غلاف کن عزیز من!
ولدی:ها...چشم

کارگردان:یکی بیاد این هری رو جمعش کنه!
هری:ها من حالم خوبه!فقط پیشونیم زخم شد!
کارگردان:خوبه.از دیالوگ فرهاد دوباره می گیریم.
----------------
سکانس دوم ، برداشت دوم
فرهاد:آقا شاهین برای هزارمین بار می گم که من دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم!
شاهین:اگه یه بار دیگه دنبالش بیفتی دیگه برای سایت برنامه نمی نویسم!
کارگردان:کات!باب ولدی جان اینجا انجمن ایفای نقشه!شما هم ولدمورتی نه پویان!
ولدی:ها...بازم چشم!

کارگردان:از دیالوگ فرهاد دوباره می گیریم.
---------------
سکانس دوم ، برداشت سوم
فرهاد:آقا شاهین برای هزارمین بار می گم که من دوسش دارم.خیلی هم دوسش دارم!
شاهین:مثل اینکه تو حرف حساب حالیت نمی شه!باید یه جور دیگه حالیت کنم.
شاهین بلند می شه و یقه فرهادو می گیره.
--------------
سکانس سوم ، برداشت اول
شیرین داره به دانشگاه میره.تو یه دستش کیفشه و توی دست دیگش لوازم درسیش.ناگهان دختری سر راهشو می گیره و شروع می کنه به صحبت کردن.
دختر:سلام شیرین چون!
شیرین:سلام فرزانه.خوبی؟
فرزانه:مرسی عزیزم!فرهاد بهم گفت اینو بدم به تو.شیرینی قبولیت تو دانشگاهه.
شیرین:وای!!!!این برا منه؟آخی!فرهاد خریده؟دستش درد نکنه!
فرزانه:خوب عزیزم اگه کاری نداری من برم.کار دارم.باید یه سری شکلک جدید برای یه سایتی طراحی کنم!
شیرین:نه فرزانه جون!قربونت برم.به فرهاد هم سلام برسون.
فرزانه:باشه.بای عزیزم!
شیرین:بای بای!
---------------
سکانس چهارم ، برداشت اول
نوشته زیر روی صفحه نقش می بنده:
ماهها بعد...مراسم خواستگاری
تصویر یه خونه رو نشون می ده.فرهاد و مادرش روی یه مبل نشستن و شیرین و پدرش هم روی یه مبل دیگه.مادر فرهاد و پدر شیرین دارن با هم صحبت می کنن.شیرین و فرهاد هم دارن با ایما و اشاره با همدیگه میگن و می خندن!
مادر فرهاد:آره.یکی از یه دوست قدیمی دارم به اسم لئوناردو.خیلی هنرمند خوبی بود.اون خیلی چیزا به من یاد داد.
پدر شیرین:شما درست می فرمایید.بنده هم خودم به هنر علاقه دارم.هر ماه یک بار برای خودم ماسک می سازم و با یه چهره جدید به میون مردم میرم.واکنشها واقعا جالبن.
مادر فرهاد:بریم سر اصل مطلب.شما با ازدواج این دو جوون موافقید یا مخالف؟
پدر شیرین:والا تا حالا مخالف بودم.ولی با دیدن خانومی به کمالات شما و پسری با این کمالات نظرم عوض شد!
---------------
سکانس پنجم ، برداشت اول
فرهاد و شیرین پشت فرمون نشستن و دارن به ماه عسل می رن.فرهاد سرعت ماشین رو زیاد می کنه و رو به شیرین می کنه و میگه:
_یه کم هیجان خوبه!نه؟
شیرین:اه فرهاد لوس نشو!خطرناکه!فرهاد اگه مردیم قبر من بالای اون کوه باشه!قبوله؟
شیرین اشاره به کوهی می کنه که در سمت چپ اونا قرار داره.
فرهاد:این حرفا رو نزن.بزار یه نوار بزارم آروم شی.
فرهاد در داشبورد رو باز می کنه و جلوتر از همه چیز با یه تیکه کاغد مواجه می شه.
فرهاد کاغذ رو برمیداره و شروع به خوندنش می کنه.
"سلام.من پسر عموی شیرینم.من بهترین لایی خور قرنم!من ساحره کشم!من ریش درازم!"
کارگردان:کات!دامبل جان قرار نبود از این سوتی ها بدیا!دوباره می گیریم.از تیکه ای که فرهاد نامه رو می خونه
--------------
سکانس پنجم ، برداشت دوم
"سلام.من پسر عموی شیرینم.من ترمز ماشین شما رو بریدم.تا چند ثانیه دیگه تو دره ای که جلوتونه سقوط می کنید.اون دنیا زندگی خوشی داشته باشید!"
فرهاد پاشو رو ترمز می زاره ولی کار نمی کنه.لحظه به لحظه به دره نزدیک می شن.فرهاد فریاد می زنه: "نـــــــــــــــــــــــــــه"
چشماشو می بنده و خودشو به سرنوشت می سپره.
صدای جیغ شیرین شنیده می شه.
---------------
سکانس ششم ، برداشت اول
فرهاد کنار بقایای ماشینشون نشسته.در حالی که سرفه می کنه به جسم بی جون شیرین نگاه می کنه و وقتی می بینه که مرده شروع به گریه می کنه.دوربین دقایقی فرهاد رو در حال گریه کردن نشون می ده.
---------------
سکانس آخر ، برداشت اول
دوربین از دور یه کوه رو نشون می ده.موقع غروب آفتابه.یه نفر روی کوه ایستاده و داره زمین رو کلنگ می زنه.بدون وقفه...بدون وقفه...بدون وقفه...
شعر زیر روی صفحه نقش می بنده:
دیشب صدای تیشه از بیستون نیامد........شاید به خواب شیرین فرهاد رفته باشد
صفحه فید تو بلک می شه و تیتراژ پایانی برنامه نمایش داده می شه...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

بازسازی فیلم میخواهم زنده بمانم
فیلمی بر اساس واقعیتی که امروز رخ داد و تنها سکانس پایانی آن دستکاری شده است!
بازیگران : همه در نقش خودشون
هدویگ در نقش جغد نامه بر
با حضور افتخاری ویلیام ادوارد
و هری پاتر در نقش کسی که میخواست زنده بماند!
نویسنده : آوریل حذف کاربر شده
فیلمبردار : کورممد
صدابردار : بوق ممد
کارگردان : گیج ممد
***ساعتی نامعلوم بعد از 12:10 دقیقه ظهر پنجشنبه، مدرسه هاگوارتز***
کوییرل جلوی در مدرسه واستاده و داره بیشترین تلاشش رو میکنه تا در مدرسه باز بشه و بره داخلش ولی نمیشه. چوبش رو در میاره و مثه بختک میفته روی در، ولی هرکاری میکنه در باز نمیشه. در اخر که کوییرل خسته و مونده کنار در رو زمین میفته، جغدی براش میاد که توش نوشته بود :
شما اجازه ورود به این انجمن رو ندارید.
کوییرل به سرعت از روی جغد حدود 20000 کپی تهیه میکنه و نامه ای با این مضمون میفرسته :
من نمیتونم وارد هاگوارتز بشم، کسی هست که بتونه؟
و بعد از مدتی تعدادی جواب (به اندازه کاربران آنلاین) براش میرسه : نه پروفسور، منم نمیتونم!
***یک ساعت بعد، جلوی در مدرسه***
تعداد زیادی از دانش آموزان و اساتید مدرسه جلوی در مدرسه جمع شدن و گروههای چهار پنج نفری تشکیل دادن و به صورت محترمانه دارن به وبمسترا فحش میدن! در گوشه دیگه کوییرل که پشت یه درخت خودشو قایم کرده، تیکت بارون شده و داره تند و تند جوابا رو میده.
چارلی ویزلی : من میخوام تکالیف درس تاریخ جادو رو بفرستم، یعنی چی؟!
اصغر : خب منم میخوام این کارو بکنم!
ماروولو : دوستان شلوغ نکنین، هری پاتر آنلاین بشه، همه مشکلات حله!
یهو صدای توماس از اونور میاد : بچه ها بچه ها، یه نامه از دامبی همین الان رسید، گفته خودتونو ناراحت نکنین، اشکال از سرور سایته!
ملت :
هانا : خودش کدوم گوریه! بابا من کار دارم، اه!
مارولو : خب ما هم کار داریم!
و سر و صدا بالا میگیره، ناگهان چشم هانا در پشت درختا به کوییرل میفته و داد میزنه :
اوناهاش، یکی از وبمسترا، کوییرل آنلاینه، بگیرینش!!
و کوییرل از ترس جونش به سمت خوابگاه مدیرا فرار میکنه، جمعیت چند هزار نفری هم به دنبالش حرکت میکنن.
***در وسط راه***
آنیتا موبایلش رو در میاره و شماره جایی به نام هیچ....نه ببخشید، چشم تبلیغ نمیکنم، شماره حذب رو میگیره.
- : بله بفرمایین، دفتر حذب، ققی هستم!
آنی : الو ققی سلام.
ققی : به به آنیتا جان، خوبی؟ درک خوبه؟
آنی : قربونت، ببین، یه فرصت طلایی واسه حذب پیش اومده!
ققی : جوون من؟ کجا؟ کو؟ کی؟
آنی : سایت قاتی کرده، الان همه کاربرا بر ضد وبمستران، دنبال کوییرل کردیم و داریم میرسیم به خوابگاه مدیرا، یه تظاهرات چند هزار نفریه، بدو با بچه ها بیا!
ققی : جووووون، اومدم، قربونت، بای بوس بغل لاو!
***10 دقیقه بعد، خوابگاه مدیران***
کوییرل با عجله از پله ها بالا میره و با کله میره تو در خوابگاه که در همون لحظه باز میشه. در نتیجه برخورد فیزیکی شدیدی بین کوییرل و هری که درو باز کرده بوجود میاد و کوییرل پرت میشه رو هری!
ملت : ویییییخ! (*)
کوییرل سریع از جاش بلند میشه : هری، هری، کاربرا تظاهرات کردن، پدرمون در اومده اس!
هری : هان؟ چی؟ کی؟ چرا؟
کوییرل : مگه از ظهر نیومدی سایت؟
هری : ها؟ نه باب، کار داشتم اینور!
کوییرل : خب واسه همینه خبر نداری، یا نمیشه بری توی یه انجمن، یا اگه میری نمیتونی پستاش رو ببینی، همه شاکین!
هری میاد حرف بزنه که صداش توی فریاد مردم گم و گور میشه!
ملت : عله سایتو درست کن، یالا!
در گوشه دیگه ققی داره واسه جمعی از مردم سنخرانی میکنه : بله، بیخود نبود ما این حذب رو تشکیل دادیم، مدیریت باید صلاحیت داشته باشه، وبمسترا باید صلاحیت داشته باشه، چه معنی میده که فقط وبمستر اعظم بتونه سایت رو از همچین مشکلی نجات بده؟ اونم این مشکل ساده!
آنتونین : بله خیلی ساده اس، از سی پنل اصلی سایت این مشکل قابل حله!
دادلی : مگه سی پنل فرعی هم داریم؟
آنتونین : بله، سی پنل اصلی که داریم، سی پنل فرعی هم داریم که برای ....
صدای آنتونین بین صدای توماس محو میشه : یه کنترل پنل که همون منوی مدیریته و یک سی پنل دیگه هم هست که ماله هاسته و اسمشم سی پنله...سایت از طریق اون کنترل میشه...یعنی فایلهای لازم برای سایت از طریق یه اف تی پی منیجر میره روی اون!! مشکل هم هر وقت که ارتباط با دیتا بیس برقرار بشه!!البته حالا که همه نظر میدن منم نظرمو بگم.فکر کنم مشکل در تشکیل جداول زوپسه...اون اسمها هم متغییر های جدولاس... البته این ارور بعضی وقتها که تو یوزر و پس دیتا بیس رو اشتباه زده باشی ظاهر میشه...یا وقتی که اسم جدول ها رو در نصب حقیقی چیزی غیر از xoops گذاشته باشی .
رنگ از روی هری میپره و با احتیاط میره جلوی پنجره تا نگاهی به خیابون بندازه که میبینه ملت مثه مور و ملخ جمع شدن جلوی خوابگاه و تا شعاع 5 کیلومتری همینجوری کاربر واستاده!
هری : وووووف، چه غلطی کردم گذاشتم این همه آدم عضو شنا....خدایا خودمو به تو میسپرم. مدیران عزیز، همه چند دو جین منوی مدیریت بگیرین و دستتو روی دکمه حذف کاربر باشه. اگه دیدین دارن شورش میکنن یا برای جون من نقشه کشیدن، سریع حذف میکنین، اوکی؟
مدیرا :
هری میره پایین و با احتیاط لای درو باز میکنه و میره بیرون، بقیه مدیرا از پنجره بالای ساختمون نظاره گر صحنه ان که یهو :
ققی : عله اومد، بگیرینش!
هری : نه، صبر کنین، بذارین من توضیح بدم، شما نمیتونین، شما....
فشار جمعیت زیاد میشه و هری رو از حرف زدن باز میداره، مدیرا با دیدن این صحنه با کمک انگشتان دست و پا، تمام دکمه های حذب کاربر رو فشار میدن و ناگهان همه جا خالی از کاربر میشه، تنها کاربر باقی مونده هری پاتره.
هری : ووووف، همه حذف شدن؟
صدایی از دور دست میاد : نه، من هنوز هستم!
هری نگاهی میکنه و صاحب صدا رو میبینه که کسی نیس جز ویلیام ادوارد!
هری : ویلی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
ویلی : شنیدم شلوغ بازی شده، اومدم ببینم توی این قاتوق بازار میشه من وبمستر شم یا نه!
هری خودش ویلی رو حذف میکنه!
هری : هییوم، عیبی نداره، کاربرای خوبی بودن، دوباره سایتو میسازم، با کاربرای بهتر.....
و نگاه ناامیدش رو میندازه تو دوربین!
*وییییخ =
فیلمی بر اساس واقعیتی که امروز رخ داد و تنها سکانس پایانی آن دستکاری شده است!
بازیگران : همه در نقش خودشون
هدویگ در نقش جغد نامه بر
با حضور افتخاری ویلیام ادوارد
و هری پاتر در نقش کسی که میخواست زنده بماند!
نویسنده : آوریل حذف کاربر شده
فیلمبردار : کورممد
صدابردار : بوق ممد
کارگردان : گیج ممد
***ساعتی نامعلوم بعد از 12:10 دقیقه ظهر پنجشنبه، مدرسه هاگوارتز***
کوییرل جلوی در مدرسه واستاده و داره بیشترین تلاشش رو میکنه تا در مدرسه باز بشه و بره داخلش ولی نمیشه. چوبش رو در میاره و مثه بختک میفته روی در، ولی هرکاری میکنه در باز نمیشه. در اخر که کوییرل خسته و مونده کنار در رو زمین میفته، جغدی براش میاد که توش نوشته بود :
شما اجازه ورود به این انجمن رو ندارید.
کوییرل به سرعت از روی جغد حدود 20000 کپی تهیه میکنه و نامه ای با این مضمون میفرسته :
من نمیتونم وارد هاگوارتز بشم، کسی هست که بتونه؟
و بعد از مدتی تعدادی جواب (به اندازه کاربران آنلاین) براش میرسه : نه پروفسور، منم نمیتونم!
***یک ساعت بعد، جلوی در مدرسه***
تعداد زیادی از دانش آموزان و اساتید مدرسه جلوی در مدرسه جمع شدن و گروههای چهار پنج نفری تشکیل دادن و به صورت محترمانه دارن به وبمسترا فحش میدن! در گوشه دیگه کوییرل که پشت یه درخت خودشو قایم کرده، تیکت بارون شده و داره تند و تند جوابا رو میده.
چارلی ویزلی : من میخوام تکالیف درس تاریخ جادو رو بفرستم، یعنی چی؟!
اصغر : خب منم میخوام این کارو بکنم!
ماروولو : دوستان شلوغ نکنین، هری پاتر آنلاین بشه، همه مشکلات حله!
یهو صدای توماس از اونور میاد : بچه ها بچه ها، یه نامه از دامبی همین الان رسید، گفته خودتونو ناراحت نکنین، اشکال از سرور سایته!
ملت :

هانا : خودش کدوم گوریه! بابا من کار دارم، اه!
مارولو : خب ما هم کار داریم!
و سر و صدا بالا میگیره، ناگهان چشم هانا در پشت درختا به کوییرل میفته و داد میزنه :
اوناهاش، یکی از وبمسترا، کوییرل آنلاینه، بگیرینش!!
و کوییرل از ترس جونش به سمت خوابگاه مدیرا فرار میکنه، جمعیت چند هزار نفری هم به دنبالش حرکت میکنن.
***در وسط راه***
آنیتا موبایلش رو در میاره و شماره جایی به نام هیچ....نه ببخشید، چشم تبلیغ نمیکنم، شماره حذب رو میگیره.
- : بله بفرمایین، دفتر حذب، ققی هستم!
آنی : الو ققی سلام.
ققی : به به آنیتا جان، خوبی؟ درک خوبه؟
آنی : قربونت، ببین، یه فرصت طلایی واسه حذب پیش اومده!
ققی : جوون من؟ کجا؟ کو؟ کی؟
آنی : سایت قاتی کرده، الان همه کاربرا بر ضد وبمستران، دنبال کوییرل کردیم و داریم میرسیم به خوابگاه مدیرا، یه تظاهرات چند هزار نفریه، بدو با بچه ها بیا!
ققی : جووووون، اومدم، قربونت، بای بوس بغل لاو!
***10 دقیقه بعد، خوابگاه مدیران***
کوییرل با عجله از پله ها بالا میره و با کله میره تو در خوابگاه که در همون لحظه باز میشه. در نتیجه برخورد فیزیکی شدیدی بین کوییرل و هری که درو باز کرده بوجود میاد و کوییرل پرت میشه رو هری!
ملت : ویییییخ! (*)
کوییرل سریع از جاش بلند میشه : هری، هری، کاربرا تظاهرات کردن، پدرمون در اومده اس!
هری : هان؟ چی؟ کی؟ چرا؟
کوییرل : مگه از ظهر نیومدی سایت؟
هری : ها؟ نه باب، کار داشتم اینور!
کوییرل : خب واسه همینه خبر نداری، یا نمیشه بری توی یه انجمن، یا اگه میری نمیتونی پستاش رو ببینی، همه شاکین!
هری میاد حرف بزنه که صداش توی فریاد مردم گم و گور میشه!
ملت : عله سایتو درست کن، یالا!
در گوشه دیگه ققی داره واسه جمعی از مردم سنخرانی میکنه : بله، بیخود نبود ما این حذب رو تشکیل دادیم، مدیریت باید صلاحیت داشته باشه، وبمسترا باید صلاحیت داشته باشه، چه معنی میده که فقط وبمستر اعظم بتونه سایت رو از همچین مشکلی نجات بده؟ اونم این مشکل ساده!
آنتونین : بله خیلی ساده اس، از سی پنل اصلی سایت این مشکل قابل حله!
دادلی : مگه سی پنل فرعی هم داریم؟
آنتونین : بله، سی پنل اصلی که داریم، سی پنل فرعی هم داریم که برای ....
صدای آنتونین بین صدای توماس محو میشه : یه کنترل پنل که همون منوی مدیریته و یک سی پنل دیگه هم هست که ماله هاسته و اسمشم سی پنله...سایت از طریق اون کنترل میشه...یعنی فایلهای لازم برای سایت از طریق یه اف تی پی منیجر میره روی اون!! مشکل هم هر وقت که ارتباط با دیتا بیس برقرار بشه!!البته حالا که همه نظر میدن منم نظرمو بگم.فکر کنم مشکل در تشکیل جداول زوپسه...اون اسمها هم متغییر های جدولاس... البته این ارور بعضی وقتها که تو یوزر و پس دیتا بیس رو اشتباه زده باشی ظاهر میشه...یا وقتی که اسم جدول ها رو در نصب حقیقی چیزی غیر از xoops گذاشته باشی .
رنگ از روی هری میپره و با احتیاط میره جلوی پنجره تا نگاهی به خیابون بندازه که میبینه ملت مثه مور و ملخ جمع شدن جلوی خوابگاه و تا شعاع 5 کیلومتری همینجوری کاربر واستاده!
هری : وووووف، چه غلطی کردم گذاشتم این همه آدم عضو شنا....خدایا خودمو به تو میسپرم. مدیران عزیز، همه چند دو جین منوی مدیریت بگیرین و دستتو روی دکمه حذف کاربر باشه. اگه دیدین دارن شورش میکنن یا برای جون من نقشه کشیدن، سریع حذف میکنین، اوکی؟
مدیرا :

هری میره پایین و با احتیاط لای درو باز میکنه و میره بیرون، بقیه مدیرا از پنجره بالای ساختمون نظاره گر صحنه ان که یهو :
ققی : عله اومد، بگیرینش!
هری : نه، صبر کنین، بذارین من توضیح بدم، شما نمیتونین، شما....
فشار جمعیت زیاد میشه و هری رو از حرف زدن باز میداره، مدیرا با دیدن این صحنه با کمک انگشتان دست و پا، تمام دکمه های حذب کاربر رو فشار میدن و ناگهان همه جا خالی از کاربر میشه، تنها کاربر باقی مونده هری پاتره.
هری : ووووف، همه حذف شدن؟
صدایی از دور دست میاد : نه، من هنوز هستم!
هری نگاهی میکنه و صاحب صدا رو میبینه که کسی نیس جز ویلیام ادوارد!
هری : ویلی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟
ویلی : شنیدم شلوغ بازی شده، اومدم ببینم توی این قاتوق بازار میشه من وبمستر شم یا نه!
هری خودش ویلی رو حذف میکنه!
هری : هییوم، عیبی نداره، کاربرای خوبی بودن، دوباره سایتو میسازم، با کاربرای بهتر.....
و نگاه ناامیدش رو میندازه تو دوربین!
*وییییخ =
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[size=small]جادوگران برای هم?
جزئیات کاربر

پشم پيكچرز تقديم مي كند !
اين پنج پاي خشن ..
جلوي سينما پر از آدم بود ... چيزي به اكران جديد ترين فيلم حذب نمونده بود .. از اكران آخرين فيلم اون ها دو دقيقه و بيست و سه ثانيه گذشته بود و اين براي طرفداران حذب زمان زيادي بود ... كارشناسان اشتباه مي كردند .... حذبيوود بر باليوود پيروز گشته بود !!!
همه مي دونستن كه باليوود هر پنج دقيقه يك فيلم اكران مي كرد !
- من مي ترسم ... اين دو دقيقه و بيت و سه ثانيه مثل يه قرن برام گذشته !!
- نترس فاطي جون ... اميد داشته باش ايشاله اكران ميشه !
-- سلام خانم محترم نظرتون راجع به اين فيلم چيه ؟! ... فكر نمي كنين اكران هاي پي در پي از كيفيت فيلم ها مي كاهه !
فاطي پاتر : اوا شما كي اومدين اينجا ... مائده جون دارن ازمون فيلم مي گيرن روسريتو درس كن !
مائده واتسون : نه !
فاطي پاتر : چي روسريتو درس نمي كني ! زنگ بزنم داداشت بياد اينجا !!
آقاي گزارشگر : خانم فاطي خودتونو كنترل كنين ... ايشون جواب منو دادن !
مائده واتسون : نه !
آقاي گزارشگر : چي ؟!
مائده واتسون : نه مايش فيلمها مهمه ... كيفيت به مديرا ربط داره ! ... ما فقط فيلم مي سازيم ... رو به گزارشگر : من از بچگي لكنت داشتم ... رو به هوا : خوب بود سرژ !
يه صدا : عالي بود دمت گرم مائده !
آقاي گزارشگر : كيفيت !!! مي تونم بپرسم چه ربطي به مديرا داره !!
قبل از اينكه مائده بتونه جوابي به اين سوال آقاي گزارشگر بده درب سينما باز ميشه و يه آقاهه مياد بيرون !
آقاهه : سلام ... يه خبر بد براتون دارم ... اكران فيلم 33.7 ثانيه ديگه به تاخير افتاده !!
ملت به سمت در هجوم ميارن !!
آقاهه : خودتون رو كنترل كنين .. براي شما برنامه ي ويژه اي داريم !!!!!
اين شما و اين هم .....
اين پنج پاي خشن !!
ملت ميرن تو سينما !
تيتراژ ...
پشم پيكچرز تقديم مي كند ..
كارگردان : مك بون پشمالو معروف به مكي اسكورسيزي !
بازيگران :
مك بون پشمالو در نقش مك بون پشمالو !
هدويگ در نقش جغد پشمالو !
كفيه در نقش كسي كه قرار است خورده شود !
ققي در نقش فرشته ي نجات !
صداي وحشتناكي درون سينما مي پيچه !
مي خورمت ....
ملت جيغ مي كشن !
مي خورمت .. اگه يه روز با غريبه ببينمت !!!
سرژ از گوشه ي تصوير وارد ميشه !!
قانون تو تو عاشقي هوسه ....
مي خورمت ... دستم بهت برسه !!
از پشت سرژ يه پنج پا وارد صحنه ميشه ... پنج پا در حال خوردن كفيه هستش !
صدايي سرژ عوض ميشه ...
- كسي كه عشق رو هوس بدونه سزاش مرگه ... سرژ دوباره شروع به خوندن مي كنه !!
قانون تو تو عاشقي هوسه ...
مي خورتت ... دستش بهت برسه !!
صداي پنج پا : آره مي خورمش ... اگه دستم بهش برسه !!
تصوير سياه ميشه ... صدايي داخل سينما مي پيچه !!
فيلم جديد حذب آماده ي پخشه ... از دوستان محترم كه صبر كردن كمال تشكر رو دارم .. از فيلم جديد حذب لذت ببريد !!
عنوان فيلم : من و آنيتا .... تنهاي تنها !!!
اين پنج پاي خشن ..
جلوي سينما پر از آدم بود ... چيزي به اكران جديد ترين فيلم حذب نمونده بود .. از اكران آخرين فيلم اون ها دو دقيقه و بيست و سه ثانيه گذشته بود و اين براي طرفداران حذب زمان زيادي بود ... كارشناسان اشتباه مي كردند .... حذبيوود بر باليوود پيروز گشته بود !!!
همه مي دونستن كه باليوود هر پنج دقيقه يك فيلم اكران مي كرد !
- من مي ترسم ... اين دو دقيقه و بيت و سه ثانيه مثل يه قرن برام گذشته !!
- نترس فاطي جون ... اميد داشته باش ايشاله اكران ميشه !
-- سلام خانم محترم نظرتون راجع به اين فيلم چيه ؟! ... فكر نمي كنين اكران هاي پي در پي از كيفيت فيلم ها مي كاهه !
فاطي پاتر : اوا شما كي اومدين اينجا ... مائده جون دارن ازمون فيلم مي گيرن روسريتو درس كن !
مائده واتسون : نه !
فاطي پاتر : چي روسريتو درس نمي كني ! زنگ بزنم داداشت بياد اينجا !!
آقاي گزارشگر : خانم فاطي خودتونو كنترل كنين ... ايشون جواب منو دادن !
مائده واتسون : نه !
آقاي گزارشگر : چي ؟!
مائده واتسون : نه مايش فيلمها مهمه ... كيفيت به مديرا ربط داره ! ... ما فقط فيلم مي سازيم ... رو به گزارشگر : من از بچگي لكنت داشتم ... رو به هوا : خوب بود سرژ !
يه صدا : عالي بود دمت گرم مائده !
آقاي گزارشگر : كيفيت !!! مي تونم بپرسم چه ربطي به مديرا داره !!
قبل از اينكه مائده بتونه جوابي به اين سوال آقاي گزارشگر بده درب سينما باز ميشه و يه آقاهه مياد بيرون !
آقاهه : سلام ... يه خبر بد براتون دارم ... اكران فيلم 33.7 ثانيه ديگه به تاخير افتاده !!
ملت به سمت در هجوم ميارن !!
آقاهه : خودتون رو كنترل كنين .. براي شما برنامه ي ويژه اي داريم !!!!!
اين شما و اين هم .....
اين پنج پاي خشن !!
ملت ميرن تو سينما !
تيتراژ ...
پشم پيكچرز تقديم مي كند ..
كارگردان : مك بون پشمالو معروف به مكي اسكورسيزي !
بازيگران :
مك بون پشمالو در نقش مك بون پشمالو !
هدويگ در نقش جغد پشمالو !
كفيه در نقش كسي كه قرار است خورده شود !
ققي در نقش فرشته ي نجات !
صداي وحشتناكي درون سينما مي پيچه !
مي خورمت ....
ملت جيغ مي كشن !
مي خورمت .. اگه يه روز با غريبه ببينمت !!!
سرژ از گوشه ي تصوير وارد ميشه !!
قانون تو تو عاشقي هوسه ....
مي خورمت ... دستم بهت برسه !!
از پشت سرژ يه پنج پا وارد صحنه ميشه ... پنج پا در حال خوردن كفيه هستش !
صدايي سرژ عوض ميشه ...
- كسي كه عشق رو هوس بدونه سزاش مرگه ... سرژ دوباره شروع به خوندن مي كنه !!
قانون تو تو عاشقي هوسه ...
مي خورتت ... دستش بهت برسه !!
صداي پنج پا : آره مي خورمش ... اگه دستم بهش برسه !!
تصوير سياه ميشه ... صدايي داخل سينما مي پيچه !!
فيلم جديد حذب آماده ي پخشه ... از دوستان محترم كه صبر كردن كمال تشكر رو دارم .. از فيلم جديد حذب لذت ببريد !!
عنوان فيلم : من و آنيتا .... تنهاي تنها !!!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
جغددانی
خروج