هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱۹:۰۵ سه شنبه ۸ تیر ۱۳۹۵

تام ریدل


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۳۷ یکشنبه ۲۷ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۵:۱۵ شنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۹
از جوانی خیری ندیدم ای مروپ
گروه:
کاربران عضو
پیام: 529
آفلاین
خلاصه : رودولف و جیمز پاتر هردوشون توسط همسراشون از خونه بیرون انداخته شدن. بصورت اتفاقی همدیگرو میبینن و در حین درد دل کردن، مورفین هم بهشون می‌پیونده و بهشون چیز تعارف میکنه اما جیمز که دنبال پیدا کردن یه راه حل دائمی برای راحت شدن از درد کوفیه زندگیِ، همراه رودولف و مورفین به سمت خانه ریدل حرکت میکنه ...

---


- عه عه! داشت یادم میرفت واشه شی اومدم اینژا.. بیاین دو دیقه تو پارک کنارم رو این صندلیه بشینید تا کارم تموم بشه!

بعد از تموم شدن دیالوگ مورفین، خیلی شیک و مجلسی گند زده میشه به حرکت جیمز باندی و موسیقی خفن‌شون و مجبور میشن با حالت لاتی به سمت پارک برگردن. در همین حین به جای موسیقی جیمز باند، موسیقی از جناب شهرام شب پره بزرگ پلی میشه..

ای قشنگ تر از پریا
تنها تو کوچه نریا
بچه های محل دزدند
عشق منو می دزدند
عشق منو می دزدند


همینطور که موهاشونو شهرام شب پره‌طور تکون میداند، به صندلی مذکور رسیدند و خیلی ساقی‌طور هم همونجا نشستن. مشتریان به‌صورت خیلی حرفه‌ای میومدن، پول رو روی صندلی میذاشتن و جنس‌شون رو دریافت میکردن.

- ببین داداش شک نکن این همونیه که میخوای! این سری چیژارو با آب و کودهای غنی شده با کلشیم پرورش دادیم

- دستاتون بزارید روی سرتون و بی حرکت بمونید!

- بیچاره شدم! همش تقصیر شما دوتاس




پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱۷:۳۰ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵

لوئیس ویزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۷:۳۴ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
آخرین ورود:
۱۳:۰۰ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۳۹۵
از سرعت خوشم میاد!
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 244
آفلاین
جیمز در حال ویبره زدن در اثر فشار نقشه محشرش بود که مورفین گانت را رویت کرد.مورفین رو به رودولف کرد و گفت:

- به به! آق رودولفِ قمه کش! انتظار نداشتیم شوما رو اینجا ببینم ...

سپس رویش را به سمت جیمز برگرداند و گفت:

- چی شده جیمز؟ زنگ زدی به ما گفتی بیام پارک محلتون که با هم دیگه یه کوچولو چیژ بزنیم.البته منم تو موقعیت چیژ زدن بودم گفتم بیام با چیژ تمدد اعصاب کونیم.

اما جیمز با حالت " " به افق خیره شده بود و دهانش تا حدی که استخوان فَکش اجازه میداد باز کرده بود.مورفین دستش را برای امتحان حد هوشیاری جیمز، جلوی صورتش تکان داد. اما باز هم جیمز درحالت ویبره بود.موریفبن رو به رودولف کرد و گفت:

- این چش شده؟! .منبع چیژش که من بودم و واسش چیژ ناب می اوردم.نکنه منبع جدید پیدا کردی چیژ نامرغوب بهت فروخته؟

رودولف در فکر فرو رفت.رودولف وارد حالت" " شد.رودولف وسوسه شد!... شاید بهتر بود چون خودش هم با زنش کمی مشکل داشت از آن چیژ های ناب مورفین میگرفت و میزد بر بدن! رودولف با یک حرکت" " به خود آمد و گفت:

- چی؟ نه بابا! به سرش زده برای این که با زن و بچه هاش مشکل پیدا کرده ولدرمورت رو پیدا کنه تا بزنه اونارو بکشه و از دستشون راحت شه!

موریفن که انگار به شدت به توضیح خود جیمز نیاز داشت یک کشیده آب دار در گوش جیمز خواباند و اورا از حالت ویبره زنان خارج کرد.مورفین خطاب به جیمز گفت:

- رودولف راست میگه؟می خوای همچین کاری کنی جیمز؟ من خودم یکم چیژ ناب بهت میدم آروم میشی ها!

- نه داداش مورفین...همه این چیژا و اینا موقتیِ.من یه چیزی می خوام که این درد منو دوا کنه...نه این که آرومش کنه .

مورفین چند لحظه ای انگشت به دهان فکر کرد و سپس افزود! :

- میگم احتمالاً بیاد اونجا میزنه خودتم میکشه ها! خودتم میری اون دنیا بعد اون دنیا دوباره همین مشکلات پیش میاد...البته بستگی داری بهشت بری یا جهنم...شایدم بری برزخ...

- خب فرار میکنم داداش مورفین! یه بار این کارو کردم...بازم میکنم .

رودولف قیافه ای متکبر به خود گرفت و گفت:

- من خودم کمکت میکنم جیمز! میبرمت پیش ارباب این بار رو از رو دوشت بر میداره!

جیمز از جایش بلند شد و مانند فیلم های جیمز باند با یک موسیقی متن خفن و سکانس های اسلوموشن به همراه رودولف، به سمت خانه ریدل روانه شد.




پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱۵:۲۳ یکشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۹۵

جینی ویزلی


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۳۰ یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴
آخرین ورود:
۱۶:۲۲:۱۱ جمعه ۱۰ بهمن ۱۳۹۹
از سرزمین تنهایی
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
مترجم
پیام: 336
آفلاین
جيمز كه به خاطر ملاقه هايي كه ليلي به سمتش پرت كرده بود نميتونست كمرش رو راست كنه به سمت پارك در حركت بود . از اون طرف هم رودولف به حالت دو از خانه ي بلاتريكس در حال دور شدن بود . او همچنان به دويدن خود ادامه ميداد و با دو وارد پارك شد اما همين كه خواست به پشت سرش نگاه كنه يكدفعه با يكي برخورد كرد و هر دو روي زمين افتادند . وقتي سرش رو بلند كرد تا ببينه كه با چه كسي برخورد كرده چيزي جز قيافه ي جيمز نديد . جيمز هم وقتي رودولف رو ديد تعجب كرد !!! رودولف با تعجب پرسيد :

- جيمز؟؟؟! تو اينجا چيكار ميكني؟؟

- دست رو دلم نذار كه خونه ... از بس ملاقه خورده تو ستون فقراتم كه نمي تونم كمرمو صاف كنم ... مثل اين پيرزن هاي 60-70 ساله خميده راه ميرم ... راستي ، تو اينجا چيكار ميكني؟؟!

- بهتره بريم روي اون صندلي بشينيم تا برات تعريف كنم .

و هم زمان با دست به نزديك ترين صندلي اشاره كرد . هر دو روي همان صندلي كه رودولف اشاره كرده بود نشستند . سپس هركدوم قضيه ي خودشونو تعريف كردن . جيمز گفت :

- حالا بايد چيكار كنيم ؟؟ ما هر دو مثل هميم با اين تفاوت كه تو از بلاتريكس كتك ميخوري ولي من از ليلي .

- نميدونم ... ولي بايد يه راه حلي پيدا كنيم .

هر دو شروع كردن به فكر كردن تا اينكه جيمز با صداي بلندي گفت :

- فهميدممم !!!

و اون راه حل چيزي نبود جز ... پيدا كردن لردولدمورت.


ویرایش شده توسط جینی ویزلی در تاریخ ۱۳۹۵/۳/۳۰ ۱۵:۵۶:۵۵

قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر کوچک شده


پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۲۱:۱۴ شنبه ۲۹ خرداد ۱۳۹۵
#99

تراورز


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۹:۱۶ دوشنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۰:۳۷:۳۷ شنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۹
از تبار مشتای آهنیم، زنده تو شهر دزدای پاپتیم
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
پیام: 510
آفلاین
سوژه ی ژدید!


خونه ی لسترنجا:

- زود باش اون رخت چرکا رو بشور دیگه! هی جلو ساحره ها فیگور می‌گیری و سیبیل تاب می‌دی اون وقت بلد نیستی همزمان هم لباس بشوری، هم غذا بپزی، هم خونه رو جارو بکشی.

رودولف هر چی جلوش می‌دید رو مستقیم فرو می‌کرد تو گوشش بلکه صدای بلاتریکس رو کمتر بشنوه و بتونه یکم از سکوت لذت ببره. تو تمام این روزا که با هم گذروندن روزی نبود که رودولف تونسته باشه در سکوت محض به آرامش برسه. رخت چرکا شسته شده بودن، حالا وقت این بود که بره سراغ ظرفا. بل از این‌که کروشیویی از بلاتریک بخوره پرید سمت ظرف شویی و ریکا رو تو دستش خالی کرد و مشغول به کار شد.

در همین لحظه موبایل رودولف شروع کرد به زنگ زدن و بلاتریکس هم بدون لحظه‌ای غفلت شیرجه زد به سمت موبایل و اسم کسی که زنگ زده بود رو خوند.
- این‌جا نوشته miss black! مردک، با خونواده ی ما هم آره؟!
- نه بابا منظورش اینه که میس کال داری از طرف ریگولوس بلک. منم که می‌شناسی، الگوشادیسم دارم به جای اسم کامل فقط نوشتم بلک.
- از کجا معلوم این نارسیسا بلک نباشه پس؟! برو گم شو بیرون مرتیکه ی بی‌حیا!

و رودولف در حالی که مدام مخلوطی از کروشیو و لگد رو دریافت می‌کرد به بیرون خونه پرت شد. این هم جزو برنامه ی روزانه‌اش شده بود که هر روز از خونه بیرون بشه. تصمیم گرفت برای پر کردن وقتش به سمت پارک محله بره که حداقل کمی جادوگر و ساحره، مخصوصا دومی، رو ببینه و با مردم آشنا بشه.

خونه ی پاترا:

- باباااااااااا! الان نیم ساعته بهت گفتم برام آنچارتد 4 بگیر، چرا هنوز نگرفتی؟!

هری بدون هیچ مقدمه و تصویرسازی به یکباره وارد سوژه شد و پرید رو هیکل خسته و نافرم جیمز پاتر. سال‌ها بود که جیمز آرزو می‌کرد کاش ولدمورت همین الان سر می‌رسید و درجا تلفش می‌کرد و هری هم می‌افتاد دست یه آدم بدبخت دیگه. اما ولدمورت خیلی وقت بود که بهشون سر نزده بود.

- پسرم، صبر کن یکم خستگیم در بشه بعد می‌رم توپخونه برات می‌خرم. امروز ده ساعت مسافرکشی کردم حسابی بدنم کوفتست عزیز دلم.

ملاقه‌ای از طرف آشپزخونه مستقیم به طرف جیمز پرت شد و به فرق سرش اصابت کرد. لیلی در حالی که چند تا ملاقه ی دیگه هم دستش بود بدو بدو از آشپزخونه بیرون زد و فریاد زد:
- دِ بچه سوسول، یه کار کوچیکم برای بچت نمی‌تونی انجام بدی هی می‌گی خستته. دو روزه برای این بچه بازی جدید نخریدی بعد می‌گی چرا بچمون اعصابش خورده. اصلا من می‌رم با سیوروس عشقم ازدواج می‌کنم!

و جیمز هم در حالی که مدام ملاقه ها با سایزبندی های مختلف به کمرش برخورد می‌کردن و تک به تک مهره هاش رو می‌شکستن از خونه فرار کرد و راهی پارک محل شد که در کنار مورفین کمی چیز بر بدن بزنه و آروم بشه.


every fairytale needs a good old-fashioned villain

حاجیت بازی رو بلده

حاجی بودیم وقتی حج مد نبود...


تصویر کوچک شده


پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱۲:۲۴ چهارشنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۴
#98

هافلپاف، مرگخواران

رودولف لسترنج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۴۷ شنبه ۱۲ مهر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
دیروز ۴:۳۳:۱۴
از مودم مرگ من در زندگیست... چون رهم زین زندگی پایندگیست!
گروه:
ناظر انجمن
ایفای نقش
هافلپاف
کاربران عضو
گردانندگان سایت
مرگخوار
پیام: 1249
آفلاین
پست پایانی

بازم فلش بک
دعوای پسر و خانواده

کاندیدا های ازدواج با لرد

کله شقی بلاتریکس...

ناظر انجمن:هوی...بسه دیگه...چقدر فلش بک؟!:vay: گیج شدیم...یا تموم میکنید این فلش بک و سوژه رو یا بیام خودم با قمه سوژه زندگی همتون رو تموم کنم!
نویسنده:اوکی بابا...باشه...باشه...چقدر خشن! الان حلش میکنم...

ادامه ماجرا...
بله...فلش بک بودیم ولی الان دیگه نیستیم!
الان زمان حال حاضریم و لرد داره برای مرگخواراش سخنرانی میکنه...اینو تصور کنید!


لرد در حالی که با دست چپش نیجنی را نوازش میکرد،با دست راستش هم نیجنی را نوازش میکرد!خب چیه؟!با دو دست نیجنی رو نوازش میکرد دیگه..به هر حال...لرد در حالی که در حال نوازش نیجنی بود،برای مرگخوارن سخنرانی میکرد...
_بله یاران وفادار من...همونطور که میدونید ما متوجه این قضیه شدیم که دامبلدور میخواد زن بگیره...ما هم با خودمون فکر کردیم که مگه ما چیمون از اون پیر خرفت کمتره؟!
_یه دماغ و خیلی مو ارباب...یه دماغ و خیلی مو کمتره!
_نیجنی...شام!بله...همینطور که نیجنی داره شامش رو میخوره من ادامه میدم...گفتم که من فهمیدم دامبلدور میخواد زن بگیره...من هم تصمیم گرفتم زن بگیرم!مگه من چیم از دامبلدور کمتره؟!
_ارباب...مو....
_نیجنی!شام!
_نه...نه...یه لحظه صبر کنید ارباب...یه چیز دیگه میخواستم بگم!
_چی میخواستی بگی؟!اگه به مو و دماغ ارباب مربوط باشه نیجنی اینجا حاضر و اماده وایساده تا وعده دومش رو بخوره!
_نه ارباب...اصلا بحث مو و دماغ نیست...من میخواستم بگم موضوع اینه که اصلا فکر نکنم دامبلدور بخواد زن بگیره!
_منظورت چیه سیوروس؟!نکنه میخوای بگی به منابع و دانستنی های من شک داری؟!نیجنی...
_نه ارباب...قبل از اینکه بانو نیجنی بیان باید عرض کنم که یه مشکلی هست...اینکه دامبلدور...چه طور بگم...اینجا زن و بچه من ملت مرگخواران نشستن آخه! اجازه میدین بیام در گوش مبارکتون بگم مشکل چیه؟!

لرد ولدمورت با دست به اسنیپ اشاره کرد که به سمتش بیاید...سیوروس هم تعظیمی به لرد کرد و در گوش ولدمورت چیزهایی گفت...
با هر کلمه ای که از دهان اسنیپ خارج میشد،لرد سرخ و سرخ تر میشد!

بعد از اینکه صحبت های اسنیپ تمام شد،لرد گلویش را صاف کرد و رو به مرگخواران گفت:
_بله...خب...الان فهمیدیم که این قضیه از بیخ منتفیه...دیگه هم اربابتون رو با اون پیرمرد مقایسه نکنید...وگرنه قضیه شام و نیجنی و اینا دوباره پیش میاد!

هیچکس از مرگخوارها نفهمید که اسنیپ در گوش لرد چه گفت که لرد اینچنین سریع از تصمیمش بازگشت...
تنها کلمه هایی که از صحبت های درگوشی اسنیپ مرگخواران توانستند متوجه شوند،کلمه های دامبلدور،تمایلات،خاکبرسری،امکان نداره زن بگیره،گلرت،خود رولینگ گفته و چند کلمه نامفهوم دیگر بود!

پایان!




پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱:۴۱ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۳
#97

پرسیوال دامبلدور


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۲۱ چهارشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۹:۵۱ دوشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۹۷
از این همه ریش خسته شدم!
گروه:
کاربران عضو
پیام: 317
آفلاین
- کره خر پدرسگو میبینی زن؟؟؟ همینه که لوسش کردی! بچم آلبوس بچم آلبوس گفتنات به اینجا ختم شد!
- ببین پرسیوال ... یکبار برای همیشه بعد از این دویست و ده سال برات میگم! به دردونه ی مامانی بگی بالای چشمت ابرو نگفتیا!
خانم و آقا سر میز غذاخوری در حال بحث و هیچ کدوم خبر ندارن آلبوس پشت در وایساده و داره کامل حرفاشون رو میشنوه
- اووووه خانومو نیگا تو رو مرلین! د پیرزن اگه من و تو یه پامون لب گوره بعد چارصد سال اون پسره داره با سر میره توی گور! مرتیکه رفته واسه من صورت تراشیده ببریمش خواستگاری
- خب چه عیبی داره؟ پیره و گاهی دلش یاد جوانی می کنه!
- چیچیو چه عیبی داره زن؟؟؟ هزار دفه در گوش تو گفتم که این پسر از بچگی ش این شعر رو یه مدل دیگه خونده!!! همینجوریش کلی حرف و حدیث توی رفتاراشه و هیشکی نمیدونه خیلی وقتا کجا میره! ... آی زکی پرسی ... آی خبر مرگت بیاد پرسی ... آی جونم مرگ بشی پیرمرد که اینقد بدشانسی

کندرا که دید پرسیوال داره به زمین و زمان و بخت و اقبال و خوار و مادرش فحش میده یک پارچ شربت عسل درست کرد و آورد کوبوند جلوی صورت پرسیوال و گفت:
- ا وا خدا مرگم بده آقا ... چر همچین شدی مرد؟ پاشو خودتو جم کن! اگه از بچگی سپرده بودمش دس تو که الان بچم هزار بار از شدت سرخوردگی خودکشی کرده بود! حالا بذار ببینیم دختره کی هس... شاید خودت خوشت اومد
پرسیوال از عصبانیت فریاد زد:
- د همین کارا رو میکنی که خاک بر سر با دویست و خورده ای سال سن میاد تو چشم من زل میزنه میگه زن میخوام! آخه صورت تراشیدنش چی بود؟؟؟ اینو کجای دلم بذارم زن؟؟؟ آبرو برا من نذاشتید شما دوتا
آلبوس اشک ریزان از پشت در وارد آشپزخانه شد و با فریاد گفت:
- بس نیس این همه تو سری خوردن؟ تو داری عقده های بچگی ت رو سر من خالی می کنی بابا! هرچی بابا والفی سرت آورده تلافی ش رو سر من در آوردی! مگه من چمه؟ چرا نباس هیچ خواسته ای داشته باشم؟
- چه زری زدی کره خر؟ الان حالیت می کنم
پرسیوال با کمربندی که از سگک در هوا میچرخید به سمت آلبوس حمله کرد و پیرمرد دوم به سمت اتاقش می رفت و پیرمرد اول به دنبالش ... پیرزنی هم با ماهیتابه دنبال شوهرش ... پاتر مونث هم خود را مخفی کرده بود!

جسیکا پیش خود فکر میکرد:
- این که هنوز نمیدونه طرف کیه داره اینطوری می کنه! اگه پیرمرد بفهمه هم منو میکشه هم خودشو هم آلبوسو!
-----------
خونه ی اون ریدل خاک بر سر با اون پسر کچلش
به آن واحد صد ها صدای پیس پیس و اوهوی و اوووو و آهایییی با تنی آرام توجه بلاتریکس را جلب می کند به این معنی که : زودتر گمشو از اونجا بیا بیرون!

بلاتریکس با عصبانیت به جمع مرگخور ها پیوست و سر همون میزگردی که بیشتر شبیه مربع بود نشست
دالاهوف استکانش را به سمت دافنه پرت کرد و بلافاصله آهنگ پدرخوانده قط شد
وارنر گفت:
- به نظر من ایده ی بسیار بسیار مزخرفیه ویزلی! متأسفانه تو بر خلاف اون یکی فامیلت هیچ بویی از خلا...
رز به طرفداری از هوگو گفت:
- ببین لینی ... اتفاقا خیلیم ایده خوبیه ولی این هوگو نتونست درست بیانش کنه ... منظور مسابقه نیس ... منظور اینه که کاندیداهامون رو توی یه موقعیت خاص بندازیم و ببینیم هر کدوم چطور رفتار می کنن! مفهومه؟
بلاتریکس فریاد زد:
- کاندیداهامون یعنی چه دیوونه ها؟؟؟؟ من همسر رسمی و قانونی لرد میشم! این خط اینم نشون
و بلند شد و به سمت اتاق لرد رفت اما دافنه زیر پای بلاتریکس غلطید و مووزوزی با مخ ولو شد روی زمین

------------------------
بازم فلش بک
دعوای پسر و خانواده

کاندیدا های ازدواج با لرد

کله شقی بلاتریکس


ویرایش شده توسط پرسیوال دامبلدور در تاریخ ۱۳۹۳/۴/۲ ۱:۵۸:۴۶

پیرم و گاهی دلم یاد جوانی می کند....
تو روح هرکی بد برداشت کنه









دامبلدور
یک دامبلدور
یک دامبلدور دیگر
من یک دامبلدور دیگر هستم
پیر آزرده دلی در انتظار بوسه ای از اعماق ته قلب


پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۰:۲۴ دوشنبه ۲ تیر ۱۳۹۳
#96

آنتونین دالاهوف


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱:۳۴ دوشنبه ۳ مهر ۱۳۸۵
آخرین ورود:
۲۳:۱۱ شنبه ۱۹ مهر ۱۳۹۹
از کره آبی
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 2608
آفلاین
خلاصه:
آلبوس دامبلدور میخواسته زن بگیره و بهمین خاطر از پدرش "پرسیوال" و مادرش "کندرا" درخواست میکند برای او به خواستگاری بروند اما آن ها ساز مخالف میزنند و در این بین تنها حامی او جسیکا پاتر است...
از آن سمت لرد ولدمورت هم متوجه قضیه شده و استدلال میکند که "مگه من چی از اون پیر خرفت" کم دارم که نباید زن بگیرم؟ و مرگخواران مجبور میشوند بگردند تا زنی شایسته برای اربابشان پیدا کنند. البته در این بین پیشنهاداتی از جمله "بلاتریکس لسترنج" به لرد ولدمورت شد که او گفت زن مطلقه یا بیوه نمیخواهد و قضیه کلا کان لم یکن:دی شد.
از همه مهمتر اینکه داستان هنوز در فلش بک است...


دییـــــــــــــــــــــــم! قرت!
تیریپ و افکت برگشتن به زمان حال...

دامبلدور در حالی که شعرهای حماسی میخواند و با خود نجوا میکند ریش هایش را میزند...:
_ من آن شیرم که بی ریش و پشمم...
_ من آن ببرم که بی چنگ و دندانم...
_ من آن عقاب بی پر و بالم...

جسیکا: پاپا! خودتو لوس نکن دیگه! چار تا ریشه دیگه! بزن بره راحت شی! خودت که میدونی، زنی که انتخاب کردی ریش میش دوس نداره، گفته همیشه یکی از فانتزی هاش این بوده که شوهرش "کوسه" باشه. در ضمن اونجا خودتو لو ندیا! من گفتم تو کلا مادرزاد "کوسه بودی"!


از این سو- عمارت مرگخواران
بلاتریکس: تق تق تق!
_ خررررررر پفففففففف...
بلاتریکس: تققق... تققققق... تققققققق!
_ خرررررررررررر.... پفففففففف...

بلاتریکس که اعصابش خرد شده بود وارد اتاق شد و لرد ولدمورت را دید که به استراحت صبحگاهی میپردازد...

بلاتریکس: اهم اهم اهم!
_ خرررررررر ....پففففففففف...
بلاتریکس: اههههم... اهمممممم.... اهممممم!
_ کروشیو!
بلاتریکس:
_ حقت شد؟ حالا بنال!

بلاتریکس که شبیه افراد برق گرفته شده بود و موهای ویز ویزیش کاملا سیخ شده بود با کلمات متقاطع گفت:
_ ارباب.. من... شناسنامه مو...عوض...کردم...المثنی...گرفتم...دیگه...معلوم...نمیشه...مطلقه...هستم!



پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۲۳:۵۳ یکشنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۱
#95

هوگو ويزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۳ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۲۱:۵۷ سه شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۹۹
از لینی بپرسید
گروه:
کاربران عضو
پیام: 365
آفلاین
کندرا از عصبانیت قرمز میشه و بعد از مدتی از قرمز به سبز تغییر رنگ میده و تبدیل میشه به هالک شگفت انگیز،کمربندشو در میاره و فریاد میزنه:ای بچه گستاخ میری برای من عروس جنازه میگیری؟بزنم جنازت کنم بشی دوماد جنازه؟
پرسیوال روی شونه کندرا میزنه و میگه: کندرا!این دیالوگ های من نبود؟تو دیالوگ های منو گفتی.
کندرا از هالک شگفت انگیز به باربی تبدیل میشه و میگه:اخی،عزیزم ببخشید،میخوایی تو دیالوگ های منو بگو.
پرسیوال سرخ میشه سرش رو پایین میندازه و میگه: ممنون تو چقد خوبی.
و پرسیوال کمی صداش رو نازک میکنه و میگه:
البوس؟شیرم رو حلالت نمیکنم اگه با این جنازه بخوایی ازدواج کنی،زمان ما که این طوری نبود،بچه تو روی مامانش بگه من میخوام با روح ازدواج کنم.اصن تو به روح اعتقاد داری؟
-بله.
-پس تو روحت!!!!

XXXXXXدر خانه ی مخوف ریدلXXXXX

مرگ خوارا میز گردی که بیشتر شبیه مربع بود تشکیل داده بودند نور اتاق کم بود و مرگخوارا چهره ای متفکرانه به خود گرفته بودند.در کنارشون دافنه با ویولنش اهنگ پدر خوانده رو میزد.همه در سکوت مزحکی فرو رفته بودند که در با صدای قیژژی باز شد و هوگو با یک سینی چای وارد اتاق شد.سینی چای رو روی میز گرد مربعی شکل گذاشت و گفت:راستی بچه ها نظرتون در مورد این که یک مسابقه برای انتخاب زن مناسب لرد برگزار کنیم؟
---------------------------
داستان کماکان توی فلش بکه


ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در تاریخ ۱۳۹۱/۸/۱ ۰:۲۸:۳۲
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در تاریخ ۱۳۹۱/۸/۱ ۰:۳۱:۱۹

همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۱۷:۴۰ شنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۱
#94

آستوریا گرینگرس old1


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۲۴ سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۸۹
آخرین ورود:
۱۸:۵۴ پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۶
گروه:
شناسه های بسته شده
پیام: 267
آفلاین
-دِ زهر باسیلیسک کوهی...بگین چتونه دیگه. :vay:

ایوان در همان حالت ذوق مرگ شدگی، نگاهی به سر تا پای بلاتریکس انداخت.
-ارباب میگم عیبی نداره همسر آیندتون یه خورده خشن باشه؟

بلاتریکس که تازه فهمیده بود داستان از چه قرار است، سعی کرد خود را به راه دیگری بزند و ذوق مرگ شدنش را نشان ندهد، ولی جواب لرد سیاه تمام امید هایش را از بین برد.
-نه عیب نداره. اصلا زن خشنش خوبه. فقط نه بیوه باشه نه مطلقه.
بلاتریکس:
لرد:

مرگخواران در پی یافتن همسری برای لرد، به فکر فرو رفته بودند که لرد از جایش بلند شد و قبل از رفتن گفت:
-در ضمن دو روزم وقت دارین.

در طرفی دیگر

-چــــــــــــــــی؟؟؟

دمبل لبخندی زد:
-آره مامان ! یه دختره خوب و خانواده دار و نجیب و گل و خانوم.

کندرا کمی فکر کرد...
-تحصیلات داره؟
-آره مامان یه عالمه هم داره...فقط...یه مشکلی وجود داره. :pretty:

کندرا که ابروانش به هم گره خورده بودند، نگاهی به آلبوس انداخت.
-چه مشکلی؟
-یه کم روحه !!
______________________________________________
دقت داشته باشین که داستان تو فلش بکه .



پاسخ به: زز ... با زار
پیام زده شده در: ۲۰:۵۰ چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱
#93

ریونکلاو، مرگخواران

لینی وارنر


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۲:۵۳ شنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۸
آخرین ورود:
امروز ۱:۳۷:۴۶
از رو شونه‌های ارباب!
گروه:
ناظر انجمن
مرگخوار
ایفای نقش
ریونکلاو
کاربران عضو
گردانندگان سایت
پیام: 4903
آفلاین
مرگخوارا یکم با نگرانی به هم خیره میشن و به این فک میکنن که بعد از زن گرفتن لرد قراره چه اتفاقی براشون بیفته.

پتکی از ناکجا آباد ظاهر میشه، رو سر تک تک مرگخوارا فرود میاد و اینبار مرگخوارا با روشنفکری به این میفکرن که اصن چطوری برا لرد زن پیدا کنن.

لرد دست به سینه میشه و میگه: پ منتظر چی هستین؟ برین زن منو بیارین بینم!

لونا با دستپاچگی جلو میاد و میگه: اممم ارباب مثکه شما اصول زن گرفتن رو بلد... چیز یعنی فراموش کردین؟ ... نمیدونین؟ از خاطرتون محو شده؟ و ...

لونا اینقدر درگیر انتخاب کلمه ی مناسب برای جلوگیری از عصبانیت لرد میشه که کلا فراموش میکنه چی میخواست بگه. افراد پشت صحنه سریعا مداخله میکنن و لونارو که همچنان در حال سنجیدن کلماته بلند میکنن و از صحنه خارجش میکنن.

- سه دو یک، فیلمبرداریو ادامه میدیم!

اینبار به جای لونا، رز جلو میاد و شروع به سخنرانی میکنه: ارباب شما باید خودتون یکیو انتخاب کنین. یکی که دوسش دارین! بش عشق میورزین. بعد ازش خواستگاری کنین، ببینین اصن قبول میکنه یا نمیکنه، اصن شمارو دوس داره یا نه و ...

لرد وسط حرف رز میپره و میگه: کی جرات میکنه منو دوس نداشته باشه؟

رز در حالیکه داره عقب عقب میره تا وارد جمع مرگخوارا شه زیرلب زمزمه میکنه: بله بله، حق با شماس.

همون موقع در باز میشه و بلا که از ماموریتش برگشته در آستانه ی در ظاهر میشه. سر همه ی مرگخواران به سرعت و با خوش حالی به سمت بلا برمیگرده.

بلا با لبخندی گشاد، اول برای دستبوسی خدمت لرد میره، بعد از اون در جمع مرگخوارا جای میگیره و با دیدن نگاهای سرشار از ذوق اونا میپرسه:

- خبری شده؟

مرگخواران: :evilsmile:









شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۳۹۹-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.