هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان داستان های شگفت انگیز هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۵۲:۱۰ یکشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۸

هافلپاف، مرگخواران

رکسان ویزلی


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۱۳:۴۳ پنجشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۱۹:۲۶:۵۵
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
ناظر انجمن
مرگخوار
پیام: 146
آفلاین
خلاصه:
گربه ماتیلدا بر اثر معجونی، بزرگ و گنده شده و دامبلدور رو قورت داده و دامبلدور وقتی متوجه شد میتونه گربه رو کنترل کنه، تصمیم گرفته کارهایی که وقتی دامبلدور بوده و نمیتونسته انجام بده، انجام بده. گربه و دامبلدور، بعد از چندتا خرابکاری که به بار آوردن، یه دل سیر غذا خوردن و این بار، به سمت کتابفروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردن. گربه داره کوچیک میشه ولی هنوز اونقد بزرگ هست که دامبلدور توش جا بگیره. ماتیلدا و بقیه محفلیا نگران دامبلدورن.

* * *



گربه با لگد در کتابفروشی رو باز کرد و برای افزایش هیجان، زوزه ای سر داد. دامبلدور متوجه شد نه صدای جیغی شنیده، و نه کسی از اونجا فرار کرده.

- دهنتو باز کن فرزند، یه چیزی اشتباهه.

وقتی دید گربه امتناع میکنه، خودش دست به کار شد. متوجه شد جاش تنگ تر شده.
- فرزند؟ انگار خیلی غذا خوردی. باید از این به بعد رژیم بگیری. چربیات جای منو تنگ کرده.

به بدنش کش و قوسی داد و بالا رفت و دهن گربه رو باز کرد.
- فرزند؟ اینجا که خالیه. چی شده فرزند؟

اینو وقتی اضافه کرد که قطرات آب روی سرش ریختن و وقتی بالای سرشو نگاه کرد، اشکای گربه رو دید که سرازیر میشن. کلاهشو در آورد که روی زمین بچلونه، که چشمش به روزنامه روی زمین افتاد.

نقل قول:
حمله گربه غول پیکر به کوچه دیاگون!


در همین حین که کلاهشو میچلوند، با چشمش متن خبر رو دنبال کرد تا به این قسمت سخنرانی ماموران امنیت کوچه رسید:
نقل قول:
برای امنیت خودتون، کوچه رو سریعا ترک کنید و به خونه هاتون برگردین!


کلاهشو دوباره روی سرش گذاشت.
- خب فرزند، مسیرمون عوض شد. نگران نباش فرزند، یادت میدم با دهن باز بغض کنی!

قبل از اینکه از کتابفروشی خارج بشن، گربه نصف کتابهای کتابفروشی رو درسته قورت داد. حوصله دامبلدور توی این مسیر سخت، نباید سر می رفت!


رکسان خالی... خالی خالی! بدون ویزلی!

تصویر کوچک شده




پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۰:۴۶:۴۱ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
دامبلدور کمی فکر کرد و گفت:
_بابا جان، می توانم باز هم بیایم داخل؟
_میوو!
_ممنون گربه ی خوب!

گربه ی ماتیلدا دیگر خیلی مطیع شده بود. دامبلدور بار دیگر به داخل شکم گربه رفت تا گربه وارد پاتیل درزدار شود. گربه داشت کوچک می شد اما هنوز هم خیلی کوچک نبود. به محض اینکه گربه وارد پاتیل درزدار شد، تعدادی از مشتریان شروع به داد و بیداد کردند و از پاتیل درزدار خارج شدند. گربه به داخل سردخانه هجوم برد و شروع کرد به خوردن ماهی ها...

_مگه نگفتم ماهی نخور!
_میو! مییوو؟
_خب کمی ساندویچ ژامبون بخور!
_مییو!
_افرین گربه خوب!

گربه شروع کرد به خوردن ساندویچ های ژامبونی که در سردخانه بودند. دامبلدور که داشت یکی از ساندویچها را با لذت گاز می زد، گفت:
_افرین بابا جان! گربه خودم هستی!
_میییوو!

گربه داشت از لوس بازی لذت می برد. دامبلدور خیلی با او مهربانانه رفتار می کرد. دیگر هر دو سیر شده بودند؛ پس دوباره به داخل ماشین رفتند و این بار برای خرابکاری به طرف کتاب فروشی فلوریش و بلاتز حرکت کردند...

_ماتیلدا، به نظرت گربه ات چند تکه از پروف گذاشته؟
_چه میدانم؟ بچه ها من خیلی نگران پروف هستم!






ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۰:۵۴:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۱:۱۵:۲۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۲ ۲۱:۱۸:۲۹

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۹:۱۷:۲۸ سه شنبه ۲۲ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف

گابریل ترومن


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۰:۳۲:۱۴ شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۷:۵۶:۰۳ دوشنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۸
از ایران
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
پیام: 22
آفلاین
-میووووو
دامبلدور که هم ناراضی بود و هم راضی صورتش رو روبه گربه کرد.
-نه بابا جان من با تو حرفی ندارم
-می یوووووووووو
-خب با اون کیک ماهی هایی که رو من خوردی بهترش نبود؟
گربه که به حالت خودش در اومده بود پرید بغل دامبلدور.
-میووومیوووو
دامبلدور در حالی که روی صندلی جلو آینه داشت از ریش هاش زنجی های کیک رو بر میداشت.
-باشه بابا جان بخشیدم ولی دفعه بعد ساندویچ کوسه دریایی با سس میگو یا شکلات میگو بخور که هم تو فیض ببری هم من
گربه سرشو به نشناه تایید تکون میده
-دفعه بعدم نشونه بده تا خودم بپرم باشه باباجان؟
-میووو
یکدفع ماتیلدا با مامورین وارد میشن گربه یک غرش شبیه صدای شیر کرد همه با تعجب بهش نگاه کردن همزمان با غرش شیر دامبلدور رو قورت داد و شروع کرد به دویدن سمت پنجره ماتیلدا با عصبانیت.
-گربه بی ادب پروف رو پس بده سریع
اما گربه که لبه پجره برج دامبلدور وایساده بود ابروهاش رو بالا پایین کرد و گفت:می یووووو
و پرید پایین و از بغل هایش بال در میاره دامبلدور در شکم گربه خودشو جمع کرد بود.
-باباجان چکار کردی؟ چه سرد شد اینجا
-میوووووووووووووووووووووووووووووووو
رفت به شهر لندن وتمام عابران پیاده شهر لندن داشتن میدیدند داشت دنیای جادوگری به فنا میرفت گربه تو کوچه نگه داشت کنارش یک ساندویچی بود دامبلدور خودشو شبیه انسان های عادی کرد و اومد بیرون.
-گربه بی ادب کم مونده بود که دنیای جادوگری رو لو بدی.
گربه سرشو گرفت پایین.
-میوو میوو م م م م میوووو
-اوه گربه مهربون تا گفتم ساندویچ منو آوردی اینجا
گربه رو بغل کرد و نوازش کرد و باهم به پاتیل درز دار رفتن و اونجا ساندویچ خوردن


ادن جانسون تازه واردی به دنیای جادوگر


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۳:۲۳:۴۸ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
_ای وای! پروف، حالتان خوب است؟
_خوب هستم بابا جان، خوب هستم.
_پروف رو بیار پایین! زود باش!

اما دامبلدور گربه را نوازش کرد و گربه که حالا دیگر لوس بازی خودش را در اورده بود، دامبلدور را دوباره قورت داد و سوار ماشین شد و با سرعت شروع به رانندگی کرد...

_ارام تر بابا جان!
_مییییو!
_این بار می خواهی چه کار بکنی؟
_میو میو!
_اها! حالا می خواهی شیرینی فروشی ها را تصاحب بکنی؟ پس روبروی قنادی فیتزنیو پارک بکن بابا جان!

گربه ترمز کرد و ماشین با صدای وحشناکی با ماشین جلو تصادف کرد. گربه -دامبلدور پیاده شد و به سرعت وارد قنادی فیتزنیو شد. آنجا بهترین قنادی جادوگران و ساحره های لندن بود. بوی کیک های کیوی پخته شده با تکه های کدو حلوایی هر کسی را از پا در می اورد. اقای فیتزنیو که جادوگر کوتاه قدی بود، ناگهان با دیدن گربه رنگ از صورتش پرید و از هوش رفت...

_میییو!
_کیک ماهی میخواهی بابا جان؟ برای من هم یک پنجول ابنبات لیمویی بردار که خیلی دوست دارم!

گربه-دامبلدور فعلا دست بردار نبود و کیک چندش اوری با طعم ماهی و عنکبوت می خورد. سپس 10 تا ابنبات لیمویی را با پوست ابنبات بلعید تا در شکمش توسط دامبلدور خورده شوند! دامبلدور که داشت حالش از بوی ماهی ها و عنکبوت ها به هم می خورد، گفت:
_بابا جان کمتر بخور!
_میو!
_افرین باباجان!

دامبلدور در حالی که ابنبات های لیمویی را با رضایت می خورد، به این فکر می کرد که گربه ی ماتیلدا یک بار هم به حرف او گوش داده است. فکر های دیگری به سرش زده بودند...


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۳:۲۸:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۴:۳۴:۲۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۵:۳۸:۵۳
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۵:۴۰:۲۴
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۵:۴۲:۳۹
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۰:۵۸:۳۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۱:۰۳:۴۰
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۲۱:۰۳:۴۳

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۱:۴۲:۵۳ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۱:۳۴
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 167
آفلاین
دامبلدور که بعد از ماجرای خالی کردن آب توی دمپایی های نجینی و تام مجبور شده بود از شکم گربه ی ماتیلدا بیرون بیاد، حالا که سرش و از پنجره ماشین بیرون کرده بود و باد میزد ریشش و موج میداد، کاملا فراموش کرده بود که دیگه نقابی نیست که جلوی کار هاشو بپوشنه.
این نکته ای بود که وقتی ماشین برای لحظه ای از کنار محفلیون رد شد و دامبلدور با ماتیلدا چشم تو چشم شد فهمید.

-بزن کنار، بزن کنار!
-میوووو؟
-لو رفتیم! پیاده که شدیم من و میخوری و فرار میکنیم فهمیدی؟
میییییو!
-نه خیرم، خودت بد مزه ای...

کمی عقب تر از ماشین دامبلدور و گربه، همه ی محفلیون شاهد درگیری سختی بودن که بین گربه و دامبلدور پیش اومده بود و البته از ترس ماتیلدا کسی جرأت نمیکرد بره کمک دامبلدور.

-چرا معطلین؟ پروففف و خورد!

همه سر ها به سمت آملیا برگشت ولی این جمله رو کس دیگه ای گفته بود!

-ماتیلدا مطمعنی که نمیخوایی....

ماتیلدا اشک گوشه چشاشو پاک کرد و با چهره ای مصمم گفت:
-اره مطمعنم، دامبلدور مهم تر از گربه است...

فرمان حمله رو ماتیلدا داد و پیاده نظام محفل به سرعت به کمک دامبلدور رفت.

-میوووووو؟
-یکم بیشتر زور بزن بابا الان میرسن!

ولی انگار اثر معجونی که گربه خورد بود کم شده بود و گربه ی ماتیلدا کمی کوچیک تر شده بود.
دامبلدور که حالا تا کمر تو دهن گربه بود با پاهاش تقلا میکرد تا قشنگ خودش و جا کنه ولی خودش هم خبر نداشت که گیر کرده و بدجوری هم گیر کرده!







ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۲:۱۱:۱۵
ویرایش شده توسط ریموند در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۲:۴۷:۰۵

تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱۰:۱۵:۲۲ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

هافلپاف، محفل ققنوس

وین هاپکینز


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۱۶:۲۱ چهارشنبه ۱۹ تیر ۱۳۹۸
آخرین ورود:
۱۴:۳۷ جمعه ۱۵ آذر ۱۳۹۸
از باغچه فلفل دلمه ای های زرد
گروه:
کاربران عضو
هافلپاف
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 197
آفلاین
دامبلدور و گربه به مغازه رفتند و یکی از بشکه های بزرگ اب را برداشتند و بدون دادن حتی 1 نات، بیرون رفتند. سپس با ماشین مستقیم به سمت خانه ی ریدل ها رفتند و کنار عمارت انها از ماشین پیاده شدند. دامبلدور قبل از اینکه وارد عمارت شوند گفت:
_خب اول شما برو و یک سر و گوشی به اب بده!
_میییییییو!
_مثل اینکه من همش باید به حرفای تو گوش بدم!

دامبلدور و گربه وارد عمارت رنگ و رو رفته و نه چندان تمیز ریدل ها شدند. سپس بدون اینکه کسی ان ها را ببیند، به دستشویی خانه ی ریدل ها رفتند. انجا بشکه ی اب بزرگ را در دمپایی زشتی که روی ان نقش اسکلت و یک مار بود، کلی اب ریختند.

_میوووووووووو!
_چته باباجان!
_مو میو!
_از اب بدت میاد؟ خب برو بیرون!
_میوو!

پس از اینکه گربه بیرون رفت، دامبلدور در یک کفش صورتی کوچک اب ریخت. سپس بیرون امد و سریع گربه را برداشت و در را باز کرد و وارد ماشین شد. دامبلدور که فکر میکرد مرگخواران دنبال انها هستند، با جادو ماشین را با سرعت 480 کیلومتر هدایت کرد! سپس به همان جایی رسیدند که ماتیلدا، ریموند، املیا و سوج انجا بودند...

_اون پروف نیست؟
_اون گربه ی من نیست؟
_وایسا پروف!


ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۰:۳۶:۳۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۰:۳۶:۳۵
ویرایش شده توسط وین هاپکینز در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۱ ۱۰:۴۰:۰۴

در کشاکش شجاعت و اصالت، در هیاهوی هوش و ذکاوت، اتحاد و پشتکار سوسو می زنند... فرزندان هلگا می درخشند!

تصویر کوچک شده

تصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شدهتصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۹:۳۱:۴۴ دوشنبه ۲۱ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۱:۳۴
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 167
آفلاین
آملیا که هنوز مشغول جمع کردن یکی از پاهاش با کاردک از روی آسفالت خیابون بود با همون قیافه ی دردناک پرسید:
-مثلا کی؟
-نمیدونم شاید...

ریموند جوری که ماتیلدا نشنوه نجوا کرد:
-مثلا گربه ی این خانوم!
-نشنیدم رِی! کی؟
-میگم گربه ماتیلدااا!
-ری چرا یهو صدات اینجوری شده؟ خوب و درست و حسابی حرف بزن ببینم!

ماتیلدا با عصبانیت نگاهی به هر دو نفر انداخت که برای هم پانتومیم بازی میکردن.
-معلومه دیگه! داره میگه گربه من!
سپس ماتیلدا همونجا روی آسفالت نشست و با همه قهر کرد، بعد هم زانو هاش و محکم بغل کرد، حالا حتی جرالد هم نمیتونست کاری کنه.

-ماتیلدا میدونی من اشتباه دیدم، حتما اشتباه دیدم، گربه اخه؟ گربه که سوار ماشین نمیشه!

چند خیابون بالاتر

-بابا اینم از دور دور دیگه چه کار کنیم؟
-مییییییو؟
-نه این دیگه خز شده.
-میییو میییو؟
-آره! آرررررره! خیس کردن دمپایی های دشویی!
-مییییییو؟
-نه نه، محفل نه! شاید...دمپایی های تام! دوست خودم!
-میییو!




تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۳:۲۹:۱۸ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

گادفری میدهرست


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۹ سه شنبه ۲۲ خرداد ۱۳۹۷
آخرین ورود:
دیروز ۲۲:۲۳:۵۷
از سیرک چالگاه غریب
گروه:
کاربران عضو
ریونکلاو
ایفای نقش
محفل ققنوس
پیام: 114
آفلاین
گربه - دامبلدور به سنت مانگو مراجعه کرد و یکی از سرنگ های بزرگ مخصوص ترول ها را دزدید. بعد هم به یک مغازه ی آبمیوه فروشی رفت و چند بشکه آب چغندر بلند کرد. سپس به یک دستگاه خودروی لوکس حمله ور شد و سرنشینانش را به بیرون قل داد. بعد ماشین را روشن کرد و همان طور که ویراژ می داد و عده ی زیادی از عابرین پیاده را کتلت می کرد، سرنگ ترولی را پر از آب چغندر نمود و آن را روی عابرین کتلت شده ریخت.

از طرفی محفلی ها مثل شهروندان با فرهنگ و متمدن پشت خط عابر پیاده ایستاده بودند تا چراغ سبز شود و بتوانند به آن سمت خیابان بروند. به محض اینکه رنگ چراغ عوض شد و محفلی ها پا به خیابان گذاشتند، ماشینی به سرعت از رویشان رد شد و آن ها را با سطح خیابان یکی کرد. همان طور که محفلی ها سعی داشتند با کفگیر خودشان را از آسفالت جدا کنند، مقادیری مایع چسبناک و سرخ رویشان پاشیده شد. ریموند همان طور که سوجی را به دندان گرفته بود و آبمیوه ی ترکیبی پرتقال - چغندر به بدن می زد، رو به دوستانش کرد و گفت:
- میگم راننده ی ماشینه قیافه اش آشنا نبود؟


ویرایش شده توسط گادفری میدهرست در تاریخ ۱۳۹۸/۵/۲۰ ۲۳:۳۶:۴۲


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۲۲:۳۲:۱۳ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

ریونکلاو، محفل ققنوس

ریموند


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۰:۲۵ چهارشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
آخرین ورود:
امروز ۰:۱۱:۳۴
از شاخاش
گروه:
محفل ققنوس
کاربران عضو
ایفای نقش
ریونکلاو
پیام: 167
آفلاین
-میوووووو؟ میوو؟
-نه بابا جان! چاره ای نداریم، باید برگردیم پیش ماتیلدا تا منو از اینجا در بیارن!

دامبلدور با نیشگون گرفتن های متوالی، گربه ی ماتیلدا رو مثل یک عروسک روی سنگ فرش های دیاگون میکشید، گربه ی بیچاره هم هر چی التماس میکرد جواب نمیداد.
-مییییییییو؟
عه! دلم کباب شد باباجان!
-میییییو!
-نکنننن! چشات و اینجوری نکن! واااایی نههههه... گربه درونم! داره فعال میشه...
-میوووووو!
-میوووووو بابا جان میووووو!

تحت تاثیر چشمهای گوگولِ گربه ی ماتیلدا، دامبلدور موافقت کرد که چند روزی گربه رو از دست ماتیلدا دور نگه داره.
هر چند که خود دامبلدور هم تمایلی نداشت به زودی از نقاب این گربه بیرون بیاد!

حالا بعد از سالها عشق به درستکاری، میتونست دست به کارهای کثیف بزنه بدون اینکه دست های خودش کثیف شه! کارهایی که همیشه آرزو شو داشت، آرزویی که به خاطر شخصیت عشقولانه اش خاموش مونده بود و حالا تبدیل به یک عقده فوران کرده شده بود!


تصویر کوچک شده


پاسخ به: فروشگاه لوازم جادویی
پیام زده شده در: ۱:۵۷:۱۲ یکشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۸

محفل ققنوس

آلبوس دامبلدور


نمایش اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۰۳:۵۱ یکشنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۸
آخرین ورود:
دیروز ۲۱:۵۲:۰۷
از دست شما
گروه:
کاربران عضو
ایفای نقش
ناظر انجمن
محفل ققنوس
پیام: 192
آفلاین
گربه ماتیلدا، گیج و سردرگم، در خیابانی تاریک متوقف شد.
خسته بود. ترسیده بود. احساس سرما می‌کرد و به جز احساس تنهایی گشنه هم بود.

- عااااااااا!

مردی ناشناس جیغ زده و پیتزایی که دستش بود را انداخته و فرار کرد.
خداوند، خدایِ گربه‌های جهش یافته دو سه متری‌ِ دارای اختلالات ارتباطیِ زشت هم بود.

همان زمان، درون شکم گربه:

پیرمرد درون تاریکی، با چهره و موهایی پریشان و نگاهی خسته از سال‌ها انزوا، در گوشه‌ای زانوهایش را به آغوش کشیده و به خطوط فراوانی که اطرافش رسم شده بود، نگاه کرده و خط دیگری کشید.
- بیست و سه دقیقه شد.

تالاپ

یک تکه پیتزا افتاد کنار پیرمرد و او نیز به سرعت به آن یورش برد. اما پیش از آنکه گازش بزند، آن را از دهانش دور کرد.
- من کلسترول جادویی دارم. یه چیز سالم تر بخور بابا جان.

تالاپ، تولپ.

- به فکر سلامت من نیستی به فکر مال خودت باش.

شالاپ شولوپ

گربه نوشابه هم خورد و دامبلدور دیگر تاب نیاورد و هر چه زیرلب به خودش دلداری نشد و آتش خم افکار خوبش را به خاکستری تیره و پلید مبدل کرد.
- بیگیر!

پیرمرد یک گوشه معده گربه را نیشگون گرفت.
-چی شد؟

همان زمان همه چیز تکان خورده بود. پیرمرد گردن کشید تا نگاهی به بیرون بیاندازد. سرش از دهان گربه بیرون را می‌دید و پنجه‌ای که بالا آمده بود.
یک جای دیگر را نشگون گرفته و بالا آورد. پنجه دیگر گربه هم بالا آمد.

- این شد یه چیزی!

دامبلدور لبخندی زده و دست‌هایش را به هم مالید. همزمان گربه هم در عین ناباوری دید که پنجه‌هایش به هم مالیده می‌شوند.


تصویر کوچک شده







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است | ۱۳۹۸-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.